برگزیده رمان معاوضه مهتاب‌ و‌خون | mahsaaa کاربر انجمن یک رمان

mahsa_arbabi

منتقد + کاربر افتخاری
منتقد انجمن
عضویت
3/16/18
ارسال ها
5,097
امتیاز
80,673
وب سایت
mahsahossein.6.com
"بسمـ اللهـ الرحمنـ الرحیمـ"
کد رمان:1944
ناظر رمان: مهدیه احمدی

نام رمان: معاوضه مهتاب و خون
نام نویسنده: مهسااربابی(mahsaaa)
ژانر رمان: تخیلی/تراژدی/عاشقانه
خلاصه رمان:
امشب ماه کامل است!
گرگینه‌ی جوانی که به تازگی تبدیل شده آرام و قرار ندارد، خود را به زنجیر خواهد بست تا آسیبی به کسی نرساند، امشب دو نفر از خون آشام ها به این شهر سفر می‌کنند این ها دشمن گرگینه ها هستند!
راز سفر کردنشان به این شهر چیست؟
آیا آنها به وجود گرگینه های آن شهر پی برده اند؟
امشب چه اتفاقاتی در انتظار این گرگینه جوان‌ست؟! ... پایان خوش.
این رمـآن رو تقدیم می‌کنم به همسر عزیزم.

متشکرم از کمک‌های بی‌پایان tromprat عزیز
و ممنونم از braveays بابت جلد رمان
معاوضه مهتاب و خون.jpg
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
355
امتیاز
21,263





نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان​
 

mahsa_arbabi

منتقد + کاربر افتخاری
منتقد انجمن
عضویت
3/16/18
ارسال ها
5,097
امتیاز
80,673
وب سایت
mahsahossein.6.com
مقدمه:
با وجود سختی ها و زخم های روی تن و بدنش
هنوز گرگی درنده است!
با وجود اینکه آسمان را ابرهای تیره فراگرفته ست
هنوز هم به آسمان خیره می‌شود
با وجود اینکه همه چیز بر علیه اوست
ولی هنوز بر فراز کوه با غرور زوزه می‌کشد
سرنوشت باید بداند که
طوفان سختی هایش آتش وجود این گرگ درنده را خاموش نخواهد کرد
او تا آخر ایستاده ست...
***
''پـآرتــِ اَوَلــ''
امشب شبی بدون ستاره است!
همه جا را مِه فرا گرفته است؛ منظره‌ی زیبای حیاط عمارت را از پنجره‌ی اتاقش نمی‌تواند با چشمان زرد رنگش ببیند فقط منتظر است تا نور روشن ماه به او بتابد.
ماه به شکل دایره‌ای بزرگ در آسمان تاریک و مِشکین رنگ می‌درخشد.
امشب ماه کامل است؛ هر لحظه ممکن است نور ماه از پنجره‌ی اتاقش به داخل بتابد و او را مجبور کند تا با چنگال های تیز و بلند و برنده اش جان کسی را ناخواسته بگیرد!
کیف آبی رنگی را از زیر تخت خوابش بیرون کشید.
زیپ کیفش را باز کرد زنجیری بزرگ و محکمی را از آن بیرون کشید.
ناراحت و نگران به زنجیر داخل دستش نگاه کرد.
چطور می‌توانست خودش را به زنجیر قفل کند؟
چگونه می‌توانست امشب را با درد، سر کند؟
او به تازگی تبدیل به گرگینه شده است، او به تنهایی قادر به انجام هیچ‌کاری نیست، توانایی هایی دارد که از آن بی‌خبر است!
صدای پیامک گوشی‌اش او را از افکار پریشانش بیرون کشید، با قدم‌هایی سست به سمت گوشی هجوم برد، رمزش را باز کرد و پیامی که برایش آمده بود را خواند:
-باز کن در اتاقت رو خبر مهمی دارم!
برادرش پرهام بود؛ او همواره در تلاش است همانند پارسا به گرگینه تبدیل شود، با اینکه از پارسا چهارسال بزرگتر است اما هنوز تبدیل نشده و سعی بر این دارد همانند برادر کوچکش تبدیل شود، پارسا و پرهام هر دو در خانواده‌ای به دنیا آمده بودند که نسل‌شان از گرگ و گرگینه بوده‌اند، سه شب از تولد هجده سالگی پارسا می‌گذرد و او در شب تولدش با درد های فراوانی که کشید به خانواده و اقوام نشان داد که او می‌تواند تمام دردها و خراش های زندگی گرگینه‌ایش را متحمل شود.
اما نمی‌دانست اول کار است و وارد لِول تازه ای از زندگی‌اش شروع شده است!
آن‌شب که پارسا به گرگی جوان تبدیل شد. حس حسادت در قلب برادر بزرگتر ریشه زد او چهارسال تقلا کرد. اما نتوانسته بود ولی همچنان تلاش می‌کند تا روزی بالاخره تبدیل شود و به امید آن روز هر شبش را سپری می‌کند.
پارسا با قدم های آرامی به سمت در اتاقش حرکت نمود.
در را به آرامی باز کرد و چهره‌ی نگران کننده برادرش را دید.
در را بیشتر باز کرد تا بتواند به داخل بیاید.
پرهام به شدت نگران بود عرق سردی بود که از پیشانی اش سرازیر شده و او آن‌ها را با دستمالی که در دست داشت خشک می‌کرد؛ رو به پارسا نگران گفت:
-امشب دسته‌ای از خون آشام ها به این شهر میان!
ترس و تعجب در چهره ی برادر کوچک دیده می‌شود، نمی‌تواند جلوی لرزش دستانش را بگیرد و پرهام به خوبی متوجه این موضوع شد؛ درحالی که سعی داشت به برادرش بفهماند جای نگرانی نیست و آن‌ها از پس خون آشام ها بر می‌آیند گفت:
-نگران نباش پدر گفت تا وقتی که ازشون دور بمونیم آسیب کمتری بهمون می‌رسه.
پارسا دست های مشت شده اش را باز کرد و به چهره ی آرامش بخش برادرش نگاه کرد انگار می‌خواهد آرامشی را از عمق وجود چشمان آبی رنگ برادرش به دست بیاورد!
پرهام هیچ شباهتی به پارسا و خانواده آن‌ها نداشت و این بسیار عجیب بود؛ چشمان پرهام آبی فیروزه ای بود و موهای سرش و ته‌ریشی که داشت همه‌اش طلایی رنگ بود.
بیشتر شباهت به غربی‌ها داشت تا به شرقی‌ها!
اما پارسا چشمان درشت و مشکی رنگی داشت که با رنگ موهایش و ابروهایش ست شده بود و پوست برنزی که او را هرلحظه جذاب‌تر نشان می‌داد.
هردو قدهایشان بلند و بسیار به بدن خود می‌رسیدند باشگاه می‌رفتند و به سلامتی‌شان اهمیت بسیار بالایی می‌دادند.
پرتو (روشنی نور) ماه کامل بیشتر و بیشتر می‌شد و این دو برادر غرق در افکار خویش بودند.
دو برادر همونجور که غرق افکار خود بودند حواسشان به پرتو ماه کامل امشب و سردی سوزناک هوای داخل اتاق خواب نبود، رفته رفته نور ماه کاملا بر روی سر پارسا افتاد!
سرش را در دستانش گرفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahsa_arbabi

منتقد + کاربر افتخاری
منتقد انجمن
عضویت
3/16/18
ارسال ها
5,097
امتیاز
80,673
وب سایت
mahsahossein.6.com
''پآرتــِ دومـ''
ناگهان سرش از درد تیر کشید، ناخواسته چشمانش را باز کرد به زنجیری که کنارش از تختش آویزان بود نگاه کرد؛ وای بر او یادش رفته بود خودش را به زنجیر قفل کند!
سریع از جایش برخاست و دست برد تا زنجیر را بردارد اما دردی وصف نشدنی در سرش پیچید و تعادلش را برای لحظه‌ای از دست داد، دوباره سرش را در دستانش گرفت.
پرهام متوجه حال او شد با قدم هایی سست رفت رو به روی برادرش و روی دو زانوهایش نشست، سر برادرش را به آرامی بالا گرفت متوجه تغییر رنگ چشمان برادرش شد!
مات و مبهوت به رنگ زرد چشمان برادرش نگاه می‌کرد.
دوست نداشت از نگاه کردن به چشمان زرد رنگ برادرش دست بردارد خیره زل زده بود و نگاهش می‌کرد.
پارسا از این وضعیت خسته شده بود بلکه درد را در تک تک ناحیه های بدنش احساس می‌کرد حالت عجیبی داشت دوست داشت الان کسی سرِ راهش قرار گیرد و او را به هلاکت برساند نه! او باید به اعصابش مسلط باشد او باید تمرکز درونی خود را پیدا کند باید خودش را کنترل کند.
نگاه‌های خیره پرهام روی اعصابش بود ولی نمی‌توانست چیزی بگوید چون او برادر بزرگترش بود و احترامش واجب!
پرهام به خود آمد از جایش بلند شد زنجیر را برداشت نباید وقتش را تلف می‌کرد دست پارسا را گرفت و او را به سمت ستون آهنی کناره پنجره‌ی اتاق که پدرشان از قبل آن را آن‌جا درست کرده بود کشاند.
پارسا با این کار پرهام عصبی تر شد جوری که در ذهنش نقشه‌ی تیکه پاره کردنش را می‌کشید!
پارسا الان در حالی نبود که بتواند به افکار خودش مسلط باشد.
هر لحظه حس جنگجویانه‌ی پارسا بیشتر می‌شد دلش نمی‌خواست به برادرش آسیبی برساند؛ نمی‌خواست خونی ریخته شود، پرهام او را محکم به همان ستون بست قفل آخری زنجیر را که می‌بست پارسا به یکباره با چنگال های تیزش خراشی روی دست او ایجاد کرد که قفل از دست پرهام روی زمین افتاد و قطره های خون سرازیر شد.
پرهام قفل را برداشت و محکم بست تا پارسا نتواند هیچ حرکت دیگری بزند!
چشمان زرد رنگ پارسا در تاریکی اتاق برق می‌زد صورت پر از مویش از دور قابل تشخیص بود دندان های نیش اش بزرگ و بزرگتر همانند گرگی درنده که از آن بزاق دهانش سرازیر شده چینی به دماغش افتاده بود که او را بیشتر از هر وقتی شبیه گرگ‌ها می‌کرد دستانش گرد شده و ناخن‌هایش دیگر ناخن نبود بلکه چنگال‌های برنده‌ای بود که می‌توانست گلوی هرکسی را ببرد.
طولی نکشید که پارسا مانند گرگی درنده زوزه‌ای سر داد و پرهام را در جا لرزاند!
پارسا عصبانیتش بیشتر شده و هی تکان می‌خورد و زیر ل**ب جمله ای نامفهومی می‌گفت.
انگار می‌خواست هرچه سریع تر زنجیر را پاره کند!
پرهام در حالی که از شدت ترس به خود می‌لرزید از جایش برخاست و چماغی که کنار کمد لباس های پارسا افتاده بود را برداشت و به حالت گارد رو به پارسا ایستاد و گفت:
-برادرمی درست ولی اگر بهم حمله کنی حق دفاع از خودم رو دارم.
پارسا دوباره و دوباره سعی می‌کرد زنجیر را پاره کند خراش های بسیاری بر روی پوست برنزه اش افتاده بود و خونی از آن خراش های کوچک سرازیر شده بود سعی بر این داشت خودش را نجات دهد اما چندان زور زیادی نداشت؛ زوزه های بلندی سر داد و پشت سرهم زوزه می‌کشید؛ پرهام چماغ به دست او را تهدید می‌کرد:
-به اعصابت مسلط باش وگرنه...
پارسا با صدای دو رگه و دلخراش و دندان های تیز و بلندش نگذاشت پرهام حرفش را ادامه دهد و فریاد کشید:
-برادر با تهدید کردن کاری رو نمی‌تونی پیش ببری از اتاق برو بیرون تا با چنگال های تیزم گلوتو جر ندادم.
پرهام از ترس به خود می‌لرزید زمزمه وار گفت:
-نه نمی‌تونم تنهات بزارم امشب بلایی سرت میاد.
پارسا دوباره فریاد کشید و به پرهام اخطار داد تا اتاقش را ترک کند اما پرهام به حرفش گوش نداد و این گوش را در و دیگری را دروازه کرد و آنجا ماند.
ده دقیقه ای به همین منوال گذشت ناگهان پارسا زنجیر را پاره کرد و پرید روی پرهام زیر نور ماه دستش را بالا گرفت و با دست دیگری یقه‌ی پرهام را گرفت.
حتی لحظه ای باخود فکرنکرد که این برادرش است.
با چنگال های برنده اش خط و خراش‌هایی بر روی بدن برادرش ایجاد کرد، بدن بی جان پرهام و جان دادن هایش را می‌دید ولی کمکی بهش نکرد بلکه دوباره چنگ‌هایش را بالا برد و این بار گلوی برادرش را با صدای وحشتناکی برید.
خون پاشیده شد بر سر و صورت پارسا او از این کارش ناراحت نبود بلکه خودش را تشویق می کرد!
پرهام انواع طلسم‌ها و کارهایی که پدرش برای تبدیل شدنش به او داده بود را قبلا انجام داده بود و به همین خاطر بدنش توانایی تحمل این خراش‌های عمیق را نداشت و پرهام از درد بسیار بیهوش روی زمین بی جان افتاده بود و کف اتاق را خون بسیاری پوشانده بود.
پارسا در آن لحظه احساس قدرت می‌کرد که توانسته بود کسی را غرق خون کند او نمی‌دانست برادر بزرگترش را زخمی کرده او تنها هدفش فقط ریختن خون است!
او دیگر پسرک ساده و مهربان نیست بلکه گرگی است که عاشق خون ریختن در پرتو ماه کامل است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahsa_arbabi

منتقد + کاربر افتخاری
منتقد انجمن
عضویت
3/16/18
ارسال ها
5,097
امتیاز
80,673
وب سایت
mahsahossein.6.com
''پـآرتــِ سِـومـ''
پارسا حالا دیگر گرگی کامل شده و تمامی بدنش را موهای بلندی پوشانده‌ست روی پنجه هایش حرکت می‌کرد بالای سر پرهام ایستاد و زوزه ای طولانی وحشتناکی سر داد.
نگاهش به پنجره‌ی باز اتاقش افتاد چند قدمی به عقب برگشت و بعد به تندی از پنجره‌ی اتاقش به بیرون پرید او حالا گرگی درنده و بی‌ملاحظه کار است.
حیاط عمارت غرق در سکوت و خاموشی است.
صدای هوهوی باد بود که در هوا می‌پیچید ابرهای سیاه و کوچکی در آسمان شب مشاهده می‌شد.
از کنار فواره‌ی آب(استخری مستطیلی شکل که پر از آب بود و وسطش مجسمه ای بزرگ گزاشته و آب از وسطش فواره میزد و می‌ریخت. دور تا دور استخر گلدان های گل قرمز رنگی گزاشته شده و داخل استخر پر از ماهی های کوچک و بزرگ نارنجی رنگ و مشکی بود)گذشت.
از بین درختان بزرگ داخل حیاط عمارت گذشت و از در خروجی بیرون رفت و به سمت جنگلی که نزدیکی خانه‌شان بود حرکت کرد باید خودش را به قله‌ای از کوه می‌رساند و با زوزه هایش خودش را خالی می‌کرد و یا باید جان کسی را بگیرد تا آرامش قبلی به وجودش برگردد.
ساعت ها گذشت صبح بامداد بود، پارسا روی قله‌ی کوهی همچو گرگی بلند قامت در تماشای پرتو ماه کامل بود.
خوشحال از این‌که امشب را به خوبی گذرانده و آسیبی به هیچ یک از مردم شهر نرسانده است.
تنها خوبی که داشت خانه‌شان توی شمال نزدیک جنگل های مملو از درخت و گیاه بود و او می‌توانست همانند هر گرگی آزادانه برای خود باشد.
وقت برگشتن به خانه بود راه نزدیک بین خانه و جنگل را طی کرد به عمارت بزرگ رسید او دیگر گرگ نبود و حالا کنترل همه چیز به دستش آمده؛ در را باز کرد و به داخل حیاط عمارت رفت نزدیک پنجره‌ی اتاقش شد لحظه‌ای احساس کرد چیزی داخل اتاق تکان می‌خورد!
با خود گفت:
"احتمالا پرهامه بازم اومده سرک بکشه تو اتاقم"
ذهنش ناخودآگاه به سمت صحنه‌های بریده شدن گلوی پرهام پرکشید عرق سردی بر پیشانی و پشتش نشست، ترسیده به پنجره اتاق نگاه می‌کرد او واقعا برادرش را کشته بود؟!
چطور می‌توانست این اتفاق رنج‌آور را به پدرش بازگو کند؟
چگونه با عذاب وجدان سر می‌کرد؟
پرهامی که تا به این سن رسیده با پارسا دعوایی نکرده بود بلکه نمی‌خواستند هیچ دلخوری بین دو برادر ایجاد شود.
طولی نکشید که جسمی سیاه از کنارش به تندی گذر کرد و او مات و مبهوت به پنجره اتاقش خیره مانده بود.
با خود گفت:
"این دیگه چی بود؟!"
تکه سنگی جلوی پای پارسا قرار گرفت او را با شدت فراوانی به سمت پنجره اتاق شوت کرد.
شیشه‌ی پنجره باصدای خیلی بدی شکست.
پارسا با فکر این‌که وقتی وارد اتاقش شود باید جنازه برادرش را جمع کند ناراحت و عصبی به سمت اتاقش راه افتاد.
دستگیره ی در ورودی خانه را به آرامی پایین کشید؛ در با صدای آرامی باز شد و پارسا رفت داخل.
کسی خانه نبود و پدر پارسا چنین گفته بود که کسی موقع تبدیل شدن پارسا کنارش نباشد بهتر است اما پارسا حالا می‌خواهد جنازه‌ی برادرش را با خود به جایی ببرد که هیچ‌کس دستش به آن نرسد.
دستگیره ی سرد در اتاقش را گرفت و پایین کشید در را به آرامی باز کرد و چشمانش را بست دوست نداشت جنازه ی برادرش را در اتاقش ببیند، دوست نداشت کسی را که این همه سال به او محبت کرده بود را در غرق خونی ببیند که مسبب اتفاقاتش خودش بوده است.
چشمانش را باز کرد برق اتاقش را روشن نمود و برگشت به جایی که پرهام افتاده بود، لحظه ای جا خورد و چندبار پلک زد تا تصویر را به وضوح ببیند اما با جای خالی پرهام رو به رو شد!
نه تنها پرهام نبود بلکه هیچ قطره ی خونی روی زمین و در و دیوار اتاقش نبود!
با خود فکر کرد حتما خواب دیده که پرهام را کشته است اما با یاد آوردن آن صحنه‌های واقعی ضربان قلبش شدت گرفت و به فکر فرو رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahsa_arbabi

منتقد + کاربر افتخاری
منتقد انجمن
عضویت
3/16/18
ارسال ها
5,097
امتیاز
80,673
وب سایت
mahsahossein.6.com
''پـآرتــِ چهــآرمـ''
"چطور ممکنه من خودم دیدم پرهام مرده بود خودم گلوش رو بریدم!"
"ممکنه من خواب دیده باشم؟!"
اما ظاهر آراسته اتاق‌اش او را به شک می‌انداخت؛ اتاق خوابش متشکل از تخت تک نفره ای که در کنج اتاق کنار پنجره بود، میز مطالعه، لبتاب کامپیوتر و مودم اینترنتش که در گوشه دیگری اتاقش گذاشته شده بود، قفسه های مشکی رنگ فلزی که پر از کتاب های مختلف بود، گلیم فرش سرمه ای رنگی که نزدیک تخت پهن شده و کمد قهوه ای رنگ لباس هایش که حتی قطره ای از خون به آن ها پاچیده نشده بود او را حیرت زده تر از قبل می‌کرد!
فکر کردن‌های پی در پی عصبانی‌ترش می‌کرد یک آن با خود تصمیم گرفت تا به اتاق پرهام که کنار اتاقش بود برود، آهسته قدم برمی‌داشت، از اتاقش خارج شد به در قهوه ای رنگ اتاق پرهام خیره شد و دستش را لرزان روی دستگیره در گذاشت، بعد از مکثی کوتاه در را تا نیمه باز کرد صدایی به گوشش خورد!
صدای خرخره‌ای انگار کسی در حال خفه شدن بود با فکر این که پرهام داخل اتاق است نیمه‌ی دیگر در را محکم کنار زد، بادی سرد و سوزناک به سر و صورتش برخورد کرد.
دو مرد قد بلندی را دید که سیاه پوش کرده بودند و با جسمی که روی تخت افتاده بود ور می‌رفتند، به صورت‌شان نگاه کرد آن دو مرد چشمانی سیاه رنگ داشتند یا شاید هم مردمک چشمان‌شان آنقدر بزرگ بود که نتوانست تشخیص دهد چرا این شکلی هستند!
رگه های سیاه رنگی از چشمان‌شان تا روی گونه های‌شان کشیده شده بود و آن دندان‌های نیش براق‌شان توی ذوق می‌زد، ناگهان چشمان پارسا به جسمی که روی تخت خواب افتاده بود افتاد! با خود گفت:
"خدای من اون پرهامه...من چیکار کردم با برادرم!"
یکی از آن دو مرد گلوی خونین پرهام را درمان می‌کرد اما دیگری به سمت پارسا رفت و گویی با چشمانش پارسا را کنترل می‌کرد، پارسا با ترس و لرز به چشمان گرد و قلمبه‌ی مرد نگاه کرد کاری از دست او بر نمی‌آمد نمی‌توانست دیگر به برادرش کمک کند نگاهش به مرد دیگری افتاد رگ دستانش را زد و در دهان پرهام گزاشت تا خونش را بِمَکَد، حال دیگر گلوی پرهام خونین نبود و همه اش بخیه زده بود چشمان آبی رنگ پرهام باز شد و نگاهی کوتاه به سمت پارسا انداخت، دندان‌های نیش او بیرون زده بود و تشنه خون بود و آن مردک با خوشحالی خونش را در اختیار پرهام گذاشته بود تا هر چه قدر میخواهد بِمَکَد!
پارسا از این حرکات و رفتار این دو مردک متعجب شده بود دستانش می‌لرزیدند چشمانش را بست، تسلطی بر روی مغزش نداشت هرلحظه امکان داشت تشنج کند او طاقت دیدن چنین چیزی را ندارد.
چشمانش را به یک باره باز کرد پرهام را دید که چشمانش همانند چشمان آن دو مرد شده است مردی که کنار پرهام ایستاده بود رو به مردی که کنار پارسا ایستاده و حالت گارد گرفته بود گفت:
-معطل چی هستی؟ماموریت رو تمومش کن.
مردی که کنار پارسا به حالت گارد ایستاده بود با لحن قاطعانه ای گفت:
-نه...اون بهمون کاری نداشت من ذهنش رو پاک می‌کنم تو و ولیعهد فرار کنید.
پارسا در حالی که از این سخن مردک وا رفته بود با شگفتی نگاهی به آن دو مردک انداخت و با تعجبی که در صورت و صدایش موج می‌زد گفت:
-ولیعهد؟! ولی پرهام برادره منه! شماها کی هستین؟
مردی که کنار پرهام ایستاده بود دست پرهام را محکم گرفت و به سرعت خودشان را از پنجره بیرون انداختند و حالا پارسا و آن مرد دیگر مانده که مرد رو به پارسا با حیله گری گفت:
-به چشمای من نگاه کن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahsa_arbabi

منتقد + کاربر افتخاری
منتقد انجمن
عضویت
3/16/18
ارسال ها
5,097
امتیاز
80,673
وب سایت
mahsahossein.6.com
''پـآرتــِ پَنجُـمـ''
پارسا به چشمان گرد مرد خیره شد و زیرلب زمزمه کرد:
-می‌تونم اسمت رو بدونم؟
مرد با خود فکر کرد:
-من که حافظش رو پاک می‌کنم پس اشکالی نداره که خودم رو بهش معرفی کنم.
مرد در حالی که رنگ چشمانش را عوض می‌کرد رو به پارسا با حیله گری گفت:
-من خون آشام هستم اسم من لیانِ.
و بعد لیان زیر ل**ب چند بار زمزمه کرد:
-به چشمام نگاه کن تو هیچی نشنیدی و ندیدی.
و پارسا به چشمانش خیره شد و هم آن جمله را تکرار می‌کرد انگار در عالم دیگری سیر می‌کرد چون دیگر یادش نبود آن مرد کیست و یا اینجا چه می‌کرد پارسا تمام اتفاقاتی که در چندساعت اخیر افتاده بود را به فراموشی سپرد و انگار که اتفاقی نیوفتاده است روی تخت برادرش که کمی خون ریخته بود روی آن خوابید و مرد که مطمئن شد او دیگر چیزی به یاد ندارد او را تنها گذاشت و به دنبال پرهام و رفیقش رفت.
***
روی تختم نشستم دیشب به دوتا از بهترین افرادم دستور دادم تا جانشین من رو پیدا کنند و برگردونند به عمارت بزرگی که متعلق به فرزند عزیزمِ.
پرده‌های سورمه ای رنگ اتاقم کشیده شده بودند و فضای تاریکی رو ایجاد کرده بود هروقت توی عمارت تنها هستم کارهایی که می‌کنم برنامه ریزی برای کشتن دشمنان پسرم از همین حالاست.
ریختن خون کسانی که باعث شدند زندگیم از هم متلاشی بشه بعد از سال‌ها تونستم جا و مقامم رو برگردونم.
هر لحظه ممکنه توسط یکی از دشمنانم کشته شوم چون خون خیلی‌ها رو ریختم انتقام از خیلی‌ها گرفتم خون بی گناهان رو خوردم من یک تبهکارم بی توجه به سرانجام کارهایم ظلم می‌کنم.
دست بردم سمت پرده ها و بی مهابا پرده رو کشیدم کنار نور خورشید تابید رو دست و صورتم جیغی از درد کشیدم و به عقب برگشتم دوباره زخمی شدم این فراموش کردن های من آخر کار دستم میده!
بالاخره پیر شدم ششصد و هفتاد و چهار سالِ دارم زندگی می‌کنم!
انگشترم رو با خودم ندارم باید ببینم کجا گذاشتمش بدون اون نمی‌تونم تو نور راه برم.
کشوی کمد کنار تختم رو کشیدم و انگشترم رو برداشتم برقش چشمام رو می‌زد حلقه رو دستم کردم این همون حلقه ایِ که وقتی ملکه شدم بهم تعلق گرفت یه حلقه‌ی نقره ای رنگ براق که وسطش نگین قرمز رنگی داشت.
لباس‌هام که بیشتر شبیه به اشراف زاده‌ها بود رو پوشیدم.
لباسی مشکی رنگ که در آن رگه های طلایی رنگ خودنمایی می‌کرد.
شانه رو برداشتم و موهای بازم رو که لَخت بودند رو شانه و بعد بافتم؛ دور سرم پیچیدم یه گیره کوچیکی زدم تا باز نشه تاج طلایی و خوشگلم رو روی سرم گذاشتم و توی آینه به چهره سرد و بی روحم نگاه کردم.
لوازم آرایشی که روی میز آرایش به خوبی چیده شده بودند و هرکدام منظم بودن نگاه کردم.
دست بردم سمت کرم سفید کننده‌ام کمی ازش روی صورتم مالوندم کاملا صورتم رو زدم تا جای لک های سیاه رنگ روی پوستم دیده نشه خط چشمی گربه ای برای چشمان درشت آبی رنگم کشیدم و بعد با ریمل مژه‌های بلندم رو فر کردم؛ رژلبی تیره‌تر از رنگ ل**ب‌هام روی لبانم کشیدم یاد حرف مادرم افتادم:
یک ملکه باید زیباترین عروس دنیا باشد!
نه تنها به زیبایی صورت!
بلکه به زیبایی اخلاق زیرکانه اش."
اما من اخلاق درست و حسابی ندارم!
لبخندی روی ل**ب‌هام نقش بست که من رو زیباتر از قبل کرد.
بعد از اتمام صبحانه‌ی خونین ام که توسط خدمتکار عمارت درست شده بود به سمت سالن بزرگ رفتم روی مبل‌های سلطنتی که رنگشون ترکیبی از قهوه‌ای و طلایی بود نشستم پا روی پا گذاشتم.
به دستور من عمارت همیشه سوت و کور بود و تاریک من مانند یک خفاش عمل می‌کردم و تا می‌تونستم از نور فرار می‌کردم اما گاهی دستور میدم تا پرده ها رو بکشن کنار تا کمی نور به داخل بیوفته.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahsa_arbabi

منتقد + کاربر افتخاری
منتقد انجمن
عضویت
3/16/18
ارسال ها
5,097
امتیاز
80,673
وب سایت
mahsahossein.6.com
''پـآرتــِ شِـشُمـ''
منتظر نشسته بودم دیگه الان باید رسیده باشند.
خدمتکارم که جنی بیش نبود با لباس سیاه و سفیدی و روسری کوتاهی که موهای طلایی‌اش را به نمایش گذاشته بود جلو آمد، تعظیمی کرد و با لبخندی که همیشه مهمان لبان سیاه رنگش بود گفت:
–بانوی من کسانی رو که برای پیدا کردن ولیعهد فرستاده بودید آمدند.
خوشحال نگاهش کردم دستم رو به جلو حرکت دادم چهار انگشتم به جز انگشت شصتم جمع کردم و گفتم:
-منتظر چی هستی...بگو بیان داخل.
دستاش می‌لرزید، انگار استرس داشت سری تکان داد رفت تا اجازه‌ی ورود لیان و ایان رو بهشون بگه.
(اجنه همیشه به بردگی ما خون آشام ها در آمده‌ان چون ما قدرتمند تر از اون ها هستیم)
باورم نمیشه!
ولیعهد و جانشین من پسری که سال ها پیش مجبور شدم بزارمش پشت در پرورشگاه تا یکی سر برسه و ببرتش تا زنده بمونه الان اینجاست!
منتظر اجازه من بودند تا بیارنش داخل چطوری با پسری که سالها دیدنش رو دلم مونده بود برخورد کنم؟
اصلا چه شکلی شده؟ شبیه منه یا شبیه پدرش که سالها پیش به اموات و واکرها پیوست؟ اون میدونه خوناشامه یا هنوز در فکر گرگینه شدنِ؟
تقه ای به در خورد، سریع دستی به سر و صورتم کشیدم در توسط خدمتکار باز شد.
لیان و ایان هر دو برادر آمریکایی با روپوش های مشکی رنگی که خودم براشون پیدا کردم، با ظاهری نامنظم و خون آلود آمدن رو به روم تعظیم و ادای احترام کردن، همزمان گفتند:
-بانوی بزرگوار ماموریت به اتمام رسید.
با دستان ظریفم برایشان دست زدم خیلی کوتاه و مختصر، چشمان آبی رنگم برق خوشحالی در آن دیده می‌شد:
-خب...پس کجاست؟ چرا نیومد داخل؟
ایان که سرش رو پایین انداخته بود نگاه کردم، چند لحظه ای رو منتظر ماندم اما صدایی نشنیدم با خودم گفتم:
"از این چیزی دستگیرم نمیشه"
به لیان برادر کوچکتر ایان که از او پنج دقیقه کوچکتر بود چشم دوختم تا بلکه اون به حرف بیاد و بگه ولیعهدم کجاست، انگار این دوقلو ها سعی نداشتند حرف بزنند.
لیان با چشمان گرد سبز رنگش زل زد بهم و خیلی آروم شروع کرد به حرف زدن:
-بانو ولیعهدتون حالش خوب نیست!
متعجب در حالی که با انگشتانم روی صندلی نقره ایم ریتم اهنگی رو میزدم گفتم:
-چیشده؟ ولیعهد من الان کجاست، حالش خوب نیست؟
این بار برعکس لیان، ایان به حرف آمد و با من و من کردن گفت:
-من تل..اشم رو کردم گل..وش رو بخیه زدم اما...
حرفش رو قطع کردم مشتم رو به دسته صندلی کوبیدم و فریاد کشیدم:
-چه اتفاقی اونجا افتاد؟
لیان دستی بر صورتش کشید و رو به برادر بزرگترش ایان گفت:
-تو برو من همه چیز رو به بانو توضیح می‌دم.
اما ایان با ترس بهم خیره شده بود حتی پلک هم نمی‌زد، ناگهان دستم به سمت گلدون حرکت دادم و گلدون رو از روی میز رو به روم برداشتم به طرف ایان پرتاب کردم و گفتم:
-جرأت حرف زدنم نداری گمشو تا برادرت توضیح بده.
ایان با پرتاب گلدان به سمتش یک آن به خود آمد و با قدم های سست از سالن خارج شد.
 
آخرین ویرایش

mahsa_arbabi

منتقد + کاربر افتخاری
منتقد انجمن
عضویت
3/16/18
ارسال ها
5,097
امتیاز
80,673
وب سایت
mahsahossein.6.com
''پـآرتــِ هَفتُمـ''
گلدان با صدای بسیار بدی روی سرامیک‌های سفید رنگ سالن شکست، لیان از سالن خارج شد لیان بیخیال نگاهم می‌کرد قبل از اینکه حرف بزنه متوقفش کردم و در حالی که پوست سفید و پر چین و چروکم از خشم قرمز شده بود گفتم:
-من چندروز بهتون مهلت دادم؟
به صندلی نقره ای رنگی که در کنار صندلی های دیگه رو به روی میز گذاشته شده بود و مختص جلساتی که برقرار می‌کردم بودن اشاره کرد و گفت:
-بانو می‌تونم بشینم؟
گاهی از این همه بی‌خیالیش آتیش می‌گرفتم گاهی از خشم و عصبانیت می‌دادمش تا کتکش بزنند اما اون دیگه بچه نیست که به خاطر بی‌توجهی‌هاش کتک بخوره بلکه یک خون آشام عاقل و بالغ که به دستورات من عمل می‌کنه.
سری تکان دادم که با یه حرکت صندلی رو کشید و نشست و شروع به حرف زدن کرد:
-بانو شما ده روز الی پانزده روز برای ما فرصت دادین تا ولیعهدتون رو پیدا کنیم این در حالی بود که اصلا نمی‌دونستیم کجاست.
اشاره کردم تا ادامه بده:
-بانو ما بوشون رو احساس کردیم البته با بوی خونشون تونستیم پیداشون کنیم!
کنجکاو و ترس هر دو در وجودم رخنه زده بودند در انتظار بقیه صحبتش بودم که ادامه داد:
-ولیعهد توسط برادر ناتنی ایشون که گرگینه‌ست زخمی میشه ایشون از این که خون آشام هستند خبر ندارند و طلسم‌هایی که برای تبدیل شدن به گرگینه رو انجام می‌دادن ایشون رو ضعیف کرده ما وقتی رسیدیم گرگینه گلوشون رو با چنگال های تیز و برنده اش بریده بود.
هر چه قدر که لیان صحبت می‌کرد من خشمگین تر از قبل می‌شدم من باید جِگر اون پسره آشغال رو که سعی کرده ولیعهد من رو بکشه رو می‌خورم من فقط به دنبال انتقامم!
لیان در آخر گفت:
-پرهام حالا دیگه خون آشام نیست ما تونستیم زنده نگهش داریم اما اون به حالت عادی بر نمی‌گرده چون دارویی بهشون تزریق کردیم که تبدیل به انسان شده و...
خدمتکار در سالن را باز کرد سخن لیان را قطع و هراسان گفت:
-بانو ولیعهدتون...
از جام بلند شدم و رو به خدمتکار که ظاهری نامنظم داشت گفتم:
-ولیعهد چیشده؟
خدمتکار در حالی که گریه می‌کرد گفت:
-بانو جناب ولیعهد به واکر تبدیل شدند.
تنها چیزی که گفتم این بود:
-لیان من رو به جایگاه ولیعهد ببر.
لیان بی توجه به حرفم گفت:
-ولی بانو...
عصبانیتم بیشتر شد و فریاد کشیدم:
-مگه نمیشنوی چی میگم؟ منو ببر پیشش همین الان!
تعظیمی کرد و گفت:
-اطاعت میشه بانو به دنبال من بیاید.
با لیان از سالن جلسه بیرون اومدم داخل راه رویی که پزشکان معالج من اونجا بودند شدیم راه رویی دور و دراز که سمت راست و چپ آن در های شش ضلعی شکلی بود که هر کدام برای معالجه بیماران به شمار می‌رفت.
به نیمه های راهرو که رسیدیم در شش ضعلی و مشکی رنگی رو دیدم خوب به یاد آوردم این در رو وقتی که همسرم در اینجا جان داد و تبدیل به واکر مُرده شد.
در به صورت اتوماتیک باز شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mahsa_arbabi

منتقد + کاربر افتخاری
منتقد انجمن
عضویت
3/16/18
ارسال ها
5,097
امتیاز
80,673
وب سایت
mahsahossein.6.com
"پـآرتــِ هَشتُمـ"
لیان بر عکس ایان فردی بیخیال بود، چون اکثر مواقع توی هیچ کاری گیر نمی‌کرد اون می‌تونست ذهن هرکسی رو پاک کنه، دقیقا مثل خودم بود البته قابلیت پاک کردن ذهن رو همه خون آشام ها دارند این یک امر عادی در بینشون است.
بارها سعی کردم لیان رو به عنوان ولیعهدم قبول کنم اما حس مادرانه ام نمی‌خواست بلکه باید پرهام ولیعهد من بشه اما حالا اون به پدرش پیوست، چطور می‌تونم برگردونمش؟ اگر می‌تونستم وضعیتم این نبود!
نگاهم به جسم بی‌جان پسری لاغر اندام با موهایی طلایی به رنگ موهای خودم افتاد.
قدم هام آهسته شد آروم آروم به سمتش حرکت کردم، نزدیک تخت وایستادم و به صورت سفید رنگش زل زدم.
اشک توی چشمام حلقه زد، این پسر خودم بود "پرهام" چقدر امروز رنگش سفید شده.
رگ گردنش تا نزدیکای چانه اش بیرون زده بود، به خودم اومدم!
شعله ی خشم تو وجودم ریشه زد این کار همون گرگینه‌ست!
هیچوقت کار کسی رو بدون تلافی نمی‌گذارم این رو مطمئنم.
پریشان بودم اختلال روانی در ذهنم به وجود آمده بود فریاد کشیدم:
-همتون از این اتاق برید بیرون.
ایان از ترس همه رو به بیرون هدایت کرد اما لیان با بی‌توجهی و بی‌خیالی کامل آرام و آهسته قدم برمی‌داشت تا این‌که همه پزشکان به علاوه اون دو برادر از اتاق بیرون رفتند.
دوباره نگاهش کردم اون دیگه مرده بود اون گرگینه بی همه چیز گردنش رو کاملا بریده بود چطور ممکن بود این گردن دوباره سره جاش بمونه اونم با بخیه های ایان؟!
همه‌ی بدنش رو بررسی کردم همه جای بدنش رگ هاش زده بیرون و سفید رنگ شده بود دقیقا شبیه شوهرم اونم وقتی مرد پوست بدنش سفید رنگ شد و رگ های بدنش بیرون زده بودن.
اما پرهام قسمت مغزش هنوز کاملا سفید نشده و هنوز کمی تیره‌ست!
نمی‌فهمیدم دارم چیکار می‌کنم اشک هام بودن که دونه دونه مانند مروارید می‌ریختند روی زمین.
در باز شد، صدای ایان باعث شد اشک هام رو پاک کنم:
-بانو من یک راه حل برای زنده موندنشون دارم اما با انجام این کار من زنده موندنش پنجاه درصده!
دست یخ زده پرهام رو توی دستم گرفتم و متعجب بهش نگاه کردم که لای در گیر کرده بود(همه خون آشام های جنس مذکر شیک پوش هستند قامتی صاف و بلند دارند لاغر اندام اما قوی، لباسشون تقریبا شبیه به هم هست بلوز سفید و شلوار مشکی و یک شنل مشکی یا پالتوی مشکی یا کت یا...) گفتم:
-چطور ممکنه؟ چیکار باید بکنی اونو انجام بده تا پسرم زنده بمونه.
ایان سرش رو بالا گرفت دستم رو ول کرد؛ اومد جلوتر گفت:
-میشه زنده موند اما تا به حال ندیدم کسی روی خون آشام انجامش بده چون من این رو از یک گروه گرگینه یاد گرفتم.
دستمو محکم کوبیدم روی میزی که کنار پرهام بود و روش تجهیزات پزشکی مخصوص خون آشامای بیمار.
تجهیزات پزشکی هر کدوم به سمتی ریخته شدند هاله‌ی تیره رنگی کنار فیروزه ای رنگ چشمم قرار گرفت از شدت عصبانیت همه چیز رو به هم ریختم سر و صداها بالا رفت پشت در صدای پچ پچ به گوشم می‌رسید اینجا همه چیز رو بهم ریختم و گفتم:
-تو چطور جرأت می‌کنی چنین حرفی رو به زبون بیاری؟ تو رسم و رسومات گرگینه ها رو می‌خوای روی پسر من انجام بدی؟ هنوز تو گوشت فرو نرفته ایان گرگینه ها دشمن ما هستن.
بدنش می‌لرزید روی پیشانیش عرق نشسته بود با سماجت کامل گفت:
-بلاخره هرکار بخواین بکنین یا نکنین پسرتون می‌میره به نفعتونه من این کار رو انجام بدم تا زنده بمونه.
پوزخندی زدم وگفتم:
-خوب اگه زنده موند دوباره همون پرهام سابق میشه؟
سرش رو به معنای منفی تکان داد که عصبانی گفتم:
-پس زنده بودنش به چه دردم میخوره هان؟
لبخندی نشست روی لبهاش و گفت:
-می‌تونه خودش انتقامش رو از گرگینه ها بگیره شما میتونین حمایتش کنین اونوقته که می‌بینید حتی برای شما جونشم میده اون بعد کار من یک هیولای شکست ناپذیر میشه.
لبخند عریضی زدم و راه رو براش باز کردم و گفتم:
-می‌تونی کارت رو شروع کنی امیدوارم همونی که می‌خوام بشه وگرنه باید بری به ارواح بپیوندی.
لحظه ای ترس در چشمانش نمایان شد اما بعد با اضطراب گفت:
-من به یک جمجمه اسکلت از یک حیوان(گاومیش یا گرگ) مُرده نیاز دارم با پوست گرگ، یک جای آروم و ساکت زیر نور ماه در نزدیکی یک جنگل.
 

موضوعات مشابه


بالا