برگزیده رمان دنیای جدیدی خلق می‌شود | __mehran__ کاربر انجمن یک رمان

نظر شما در مورد رمان " دنیای جدید"

  • متفاوت

    رای 7 36.8%
  • عالی

    رای 9 47.4%
  • خوب

    رای 1 5.3%
  • متوسط

    رای 1 5.3%
  • ضعیف

    رای 1 5.3%

  • مجموع رای دهندگان
    19

_mehran_

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
51
امتیاز
3,623
کد رمان:1945
ناظر رمان: @سیده پریا حسینی
رمان : دنیای جدیدی خلق می‌شود
نویسنده : mehran
ژانر : علمی تخیلی-
اولین جلد از مجموعه " در تاریکی "



خلاصه :
کاوه مرد جوانی است که یک روز متوجه می‌شود بی دلیل بعضی از ادم های زندگی‌اش ناپدید شده‌اند و قسمت های گوناگون شهری که داخل آن زندگی می‌کند تغیراتی کرده است.
او به دنبال حقیقت می گردد؛ اما در این مسیر اتفاق های حیرت انگیزی را تجربه می‌کند و در یک دنیا جدید خود را تنها موجود زنده کره زمین می‌بیند...


لینک نقد رمان :

لینک خود رمان :



لینک مجموعه در تاریکی :
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
372
امتیاز
21,263



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

_mehran_

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
51
امتیاز
3,623
به نام خدا
رمان دنیای جدید اولین جلد از مجموعه رمان
" در تاریکی است "
***

توضیحات موقت پیشرفت رمان برای منتقدان :
- دیگه هیچ غلط املائی در رمان وجود نداره، حتی یکی
- تعویض و جذاب تر شدن اسم رمان.
- تصیح کردن ضمایر متصل.
- استفاده درست از علائم نگارشی ( نیم‌فاصله، ویرگول و نقطه)
- اضافه شدن صحنه‌های جذاب با انسجام زیاد برای هر فصل.



مقدمه :
بعضی از انسان‌ها به سرنوشت از پیش‌نوشته شده اعتقاد دارند و مدام می‌گویند: نمی‌توانیم برای آینده زندگی‌مان تصمیم بگیریم و هر کاری که انجام بدهیم از قبل مشخص شده است، به این سبب راحت تسیلم سرنوشت هستند؛ اما عده‌ای دیگر این واژه عجیب را طور دیگه‌ای معنی می‌کنند و با اطمینان می‌گویند: هرکسی با تصمیم ها و انتخواب هایی که می‌کند سرنوشت زندگی‌اش را می‌نویسد.
هرگاه این دو گروه به مشاجره و گفتگو می‌پردازند، برای جانب داری از گروه خودشان دلایلی را می‌آورند که عقیده گروه مخالف را تغییر دهند.
برای مثال کسانی که به سرنوشت از پیش نوشته شده اعتقاد دارند، به این باور قلبی رسیده‌اند که اگر موفقیتی به دست بیاورند باید از سرنوشت ممنون باشند و اگر هم شکست بخورند باید سرنوشت را مقصر بدانند؛ اما گروه دیگر به این باور دارند که هر شکستی بخورند به خاطر کم کاری خودشان بوده است و هر موفقیتی که به دست بیاورند باز هم به خاطر تلاش های خودشان بوده است.
ما باید در کمال آرامش و احترام بحث کنیم و به عقیده های هم دیگر احترام بگذاریم، حتی اگر ان عقیده از نگاه ما اشتباه باشد.
رمان دنیای‌ جدید زندگی انسان‌های ضعیفی را شرح می‌دهد که سرنوشت ان ها توسط انسان‌هایی که قدرت را به دست گرفته‌اند، ظالمانه نوشته می‌شود.


{ دنــیای جــدیدی خلق می‌شود }
فصل اول : مرد گوشه گیر
با قدم‌های آهسته حرکت می‌کنم و خود را به لبه ساختمان می‌رسانم؛ سپس نگاه‌ام را به کسانی که روی لبه ساختمان ایستاده‌اند متمرکز می‌کنم.
در سکوت مطلق که حتی کوچک ترین صدایی به گوش‌هایم نمی‌رسد، سر خود را بالا می‌آورم و به آسمان تاریک چشم می‌دوزم.
در همین لحظه باد وحشی می‌وزد و موهای من را پریشان می‌کند، به قدم زدن ادامه می‌دهم و در نهایت روی لبه یک ساختمان بیست طبقه می‌ایستم.
چشم‌های خود را به آرامی می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم‌؛ زیرا چند ثانیه دیگر به همراه بقیه کسانی که کنار من ایستاده‌اند از بالای ساختمان به سمت پایین می‌پریم و خودکشی می‌کنیم.
به هرحال اصلا کار آسانی نیست؛ اما برای انجام دادن این کار ذهن خودمان را از هر مسئله‌ای پاک می‌کنیم و به مرور زمان تمرکز کافی را به دست می‌آوریم.
هرچند صدای آزاردهنده، تیز، گوش‌خراش و کر کننده‌ یکی از حشره‌‌های جهش‌یافته بار دیگر به گوش می‌رسد.
به خود‌ می‌آیم و چشم‌هایم را باز می‌کنم، حشره غول پیکر با سرعت زیاد درآسمان پر می‌زند و به سمت آرزو حرکت می‌کند.
جسته تمام حشرات جهش‌یافته که کره زمین را تسخیره کرده‌اند دو چندان یک انسان بالغ است، این یکی نیز مانند باقی حشره‌ها با پوست زبرِ خاکستری، دو عدد شاخک بلند و هشت‌عدد بال به سرعت نیش بی‌رنگ خود را از دور دست به سمت آرزو پرتاب می‌کند.
همینطور که آرزو نیز روی لبه ساختمان‌ کنار من
ایستاده است سر خود را پایین‌ می‌آورد و برای حفظ تعادل پای چپ من را با دست راستش می‌گیرد.
در نهایت موفق می‌شود و جای خالی می‌دهد؛ سپس با تعجب رو به من می‌‌گوید:
- پس کاوه کجاست؟
با چشم‌هایی که از تعجب درشت می‌شوند اطراف خود را نگاه می‌کنم؛ اما خبری از کاوه نیست و فقط ما سه نفر هستیم.
با سر درگمی می‌گویم:
-الان که پیش‌ما بود.
سامان در جواب می‌گوید:
-حتما نشونه‌اش رو گم کرده، عجله کنید باید یه نشونه دیگه براش درست کنید.
سامان که یک مرد خوشتیپ و خوش سیما است با قد بلند،اندام ورزیده و چشم های درشت و مشکی رنگ‌ به صورت داوطلب از روی لبه ساختمان به پشت بام بر‌می‌گردد.
با اسلحه مخصوصی که همراه دارد مستقیم به سمت حشره شلیک می‌کند و با فریاد می‌گوید:
- من این عوضی رو می‌کشم، بعد می‌رم دنبال کاوه شما می‌تونید ادامه بدید و برای کاوه یک نشونه جدید درست کنید.
همینطور که سامان را صدا می‌زنم با لحن بلندی
می‌گویم:
-مواظب باش .
به سمت من بر می‌گردد و آن حشره را به حال خود رها می‌کند، همین امر باعث می‌شود نیش حشره که از دم او پرتاب می‌شود گردن آرزو را سوراخ کند.
به این ترتیب کار آرزو به خودکشی نمی‌رسد و روند مرگ او خیلی سریع و غیر ارادی اتفاق می‌افتد.
آرزو درد شدیدی را تحمل می‌کند و تعادل خود را از دست می‌دهد، با پوست رنگ پریده‌اش، رگ‌های باد کرده‌اش و چشم‌هایی که کاسه خون شدند، از بالای ساختمان بیست طبقه به سمت پایین پرتاب می‌شود.
خونسردانه رو به سامان می‌گویم:
-خواهش می‌کنم تموم تلاش خودت رو بکن، اگه تو هم الان بمیری دیگه کاوه رو برای همیشه از دست
می‌دیم.
او سر خود را ارام تکان می‌دهد و با اعتماد به نفس می‌گوید:
-نگران نباش داریوش.
لبخندی می‌زنم و می‌گویم:
-قرار نبود همدیگه رو این جوری صدا بزنیم.
می‌خواهد چیزی بگوید؛ اما نیش بی‌رنگ حشره باری دیگر با سرعت حرکت می‌کند و از بیخ گوش او می‌گذرد.
با لحن بلندی می‌گوید:
- عجله کن.
و بعد به سمت عقب می‌چرخد و با اسلحه‌ای که در اختیار دارد به سمت حشره جهش یافته شلیک می‌کند.
من نیز بند ساعت مچی‌ام را از دور دست خود آزاد می‌کنم‌ و آن را روی زمین می‌اندازم؛ سپس پای راستم را بالا می‌آورم و ساعت را زیر کفش هایم خورد می‌کنم.
در جواب به سامان دوباره روی لبه ساختمان
می‌ایستم، چشم هایم را مجددأ می‌بندم‌ و دست هایم را آزادانه باز می‌کنم؛ سپس می‌گویم :
- می‌بینمت رفیق.
این بار بدون هیچ دغدغه و مزاحمی خود را رها می‌کنم و به قصد خودکشی از بالای ساختمان به سمت پایین می‌پرم.


***
با صدای ساعت کوکی از خواب بیدار می‌شوم و
همینطور که کمی در تخت خواب کش و قس می‌روم یک خمیازه‌ طولانی مدت می‌کشم.
از روی تخت خواب پایین می‌آیم و صدای زنگ خوردن ساعت کوکی را قطع می‌کنم؛سپس به سمت‌ آشپزخانه قدم بر می‌دارم و سماور را روشن می‌کنم.
از پنجره آشپزخانه به بیرون خیره می‌شوم، دیشب حوالی ساعت دو بامداد که به سرویس بهداشتی می‌رفتم برف سنگینی می‌بارید، به همین خاطر امروز سطح شهر کاملا سفید پوش شده است.
با لبخندی که ناخودآگاه روی ل**ب‌هایم می‌نیشیند به زوج جوان و عاشق و همینطور کم سن و سال نگاه می‌کنم.
آن‌ها هم زمان با شور و شادی و هیجانی که دارند، ساخت یک ادم برفی را به اتمام می‌رسانند.
آن دختر که چهره شاد و سرخوشی دارد آماده می‌شود که دور از چشم‌های آن پسر بیچاره کمی بدجنس‌بازی دربیاورد.
هنگامی که پسر می‌خواهد با موبایل از آدم برفی عکس بگیرد، دختر جیغی می‌کشد و با دست‌هایش آدم برفی را از ریخت و رو می‌اندازد.
پسر حیرت زده می‌شود و فقط به آدم برفی ناقص خود نگاه می‌کند.
خنده‌های دختر ادامه دارد و با جنب و جوش یک گلوله برف از روی زمین جمع می‌کند؛ سپس گلوله برف درشتی که در دست دارد را مستقیم به سمت پسر پرتاب می‌کند.
پسر نیز مقاومت نمی‌کند و اجازه می‌دهد گلوله برف تمام کاپشن او را سفید رنگ کند.
بعد از چند دقیقه که منظره یک دست سفید رنگ شهر من را مجذوب کرد، با صدای سوت کتری به خود می‌آیم و زیر اجاق گاز را خاموش می‌کنم.
یک لیوان چایی تازه‌ دم می‌ریزم و با مقداری خامه عسلی مشغول خوردن صبحانه می‌شوم.
ظرف قرمز رنگ سگ خود را از غذای مخصوص او پر می‌کنم که گرسنه نماند، رافی بهترین سگ دنیاست و هنگام تنهایی با او حرف هایم را در میان می‌گذارم.
با کیف و لباس های رسمی‌ام از خانه خارج می‌شوم و برای یک روز خسته کننده دیگر و کلی انسان‌های عصبانی و طلب‌کار که به اداره رجوع خواهند آورد، آماده می‌شوم...
مانند همیشه امروز نیز در اداره روز خسته کننده‌ای داشتم؛ زیرا باید کلی تلفن را جواب می‌دادم و برای ارباب رجوع ها راه‌حل‌ های مختلفی پیدا می‌کردم.
تقریبا یک روز تکراری را سپری کردم؛ اما مسئله عجیبی که وجود داشت این بود که آقای محسنی یکی از کارمند های اداره خیلی ناگهانی با روی خندان وارد دفترم شد و کارت دعوت جشن تولد سیزده سالگی دخترش را به من داد.
در ابتدا خیال می‌کردم اتاق را اشتباهی آمده است؛ اما با گذشت زمان با من گرم صبحت شد و خیلی
صمیمیانه رفتار کرد.
واقعا عجیب بود؛ زیرا من و آقای محسنی با هم هیچ نسبتی نداشتیم و حتی رابطه آشنایی ما در درجه دوستی معمولی نیز قرار نمی‌گرفت.
ما هر روز صبح همدیگر را در اداره می‌دیدیم و فقط به یک سلام بسنده می‌کردیم.
رابطه همکاری و دوستی‌ما در حدی نزدیک نبود که من را جزو منتخب مهمان‌های تولد دخترش قرار بدهد.
همیشه با خود تصور می‌کردم آقای محسنی آدم خیلی عبوس و از خود راضی است؛ اما به کل امروز نظر‌ من درمورد او عوض شد، چون رفتار فوق العاده خوبی با من داشت و یک رخ جدیدی نشان داد.
نا گفته نماند من نیز پیشنهاد او را با کمال میل
پذیرفتم.
وقتی این اتفاق رخ داد خیلی جدی با خود گفتم دیگر در مورد شخصی زود قضاوت نخواهم کرد، مخصوصا کسانی که با من رفتار خوبی ندارند؛ زیرا شاید گاهی اوقات مشکل از من باشد.
اکنون نگاهی به ساعت ماشین می‌اندازم :
" 20:40 دقیقه"
پایم را به روی پدال ترمز فشار می‌دهم و با چرخاندن فرمان گوشه‌کناری پارک می‌کنم، می‌خواهم مانند هر شب قبل از این که به خانه بروم برای شام مواد لازم را تهیه کنم.
از زمانی آشپزی را دست و پا شکسته یاد گرفته‌ام که به خود قول دادم دیگر عاشق نخواهم شد و تمام مسئولیت‌های زندگی‌ که یک خانم دارد را باید به دوش بکشم.
آخرین خانمی که بعد از چند سال تنهایی وارد زندگی‌ام شد، ریگی در کفش داشت و به خاطر یک سری قصد و قرض خود را به من نزدیک کرده بود. دیگر به اتفاق‌هایی که در گذشته رخ داده است فکر نمی‌کنم و دفتر خاطرات عشق و عاشقی‌ام را ورق نمی‌زنم؛ ولی اکنون در سن سی سالگی با جرئت می‌گویم دیگر هیچ زنی وارد زندگی‌ام نخواهد شد.
درب ماشین را باز می‌کنم و پیاده می‌شوم، خیابان تقریبا شلوغ است و مردم در رفت و آمد هستند، یک عده دست فروش نیز گوشه خیابان اجناس خودشان را به حراج گذاشته‌اند.
با عجله به سمت فروشگاه مواد غذایی می‌روم و مواد لازم را تهیه می‌کنم.
بعد از خرید با پلاستیک‌های مواد خوراکی از مغازه خارج می‌شوم، در کمال تعجب یک مرد معتاد را می‌بینم که با روی کثیف و لباس‌های پاره‌اش روی کاپوت عقب ماشین من نشسته است و همینطور که مو و ریش زیادی دارد، سر خود را پایین گرفته است و سیگار می‌کشد.
با عصبانیت حرکت می‌کنم و سر او فریاد می‌کشم :
-زود باش از روی کاپوت ماشین من بیا پایین.
هیچ واکنشی نشان نمی‌دهد، نزدیک تر می‌شوم و با اکراه به او دست می‌زنم؛ سپس یک بار دیگر
می‌گویم:
- کری؟ می‌گم از روی ماشین من بیا پایین.
سر خود را بالا می‌آورد و با چشم های ریز و گود رفته‌اش به من خیره می‌شود.
در‌نهایت زبان باز می‌کند و با جسارت تمام می‌گوید :
-باشه از روی ماشینت میام پایین من که کار بدی نکردم!
از روی کاپوت عقب ماشین پایین می‌آید و هم زمان نیشخند مسخره‌ای می‌زند که حرص من را بیشتر از این در بیاورد.
خود را کنترل می‌کنم و با گاز گرفتن ل**ب هایم سعی می‌کنم عصبانیتم را فرو کش کنم، درب ماشین را باز می‌کنم و پشت فرمان می‌نشینم.
پلاستیک‌های خرید را روی صندلی شاگرد می‌گذارم؛ سپس کلید ماشین را می‌چرخانم و ماشین را روشن می‌کنم.
قبل از این که حرکت کنم موبایل همراهم زنگ می‌خورد، یک خط ناشناس است‌ و به محض این که می‌خواهم تماس را پاسخ بدهم تماس قطع می‌شود.
به فکر فرو می‌روم و بدون هیچ حرکتی به نقطه‌ای خیره می‌شوم، همینطور که در حال خود سپری
نمی‌کنم و یک سری موضوعات ذهن من را درگیر کرده‌اند، آن مرد گدا و معتاد یک بار دیگر مثل جن ظاهر می‌شود و دست کثیف خود را به روی شیشه ماشین می‌کوبد.
همچنین با چشم‌های درشت شده‌اش به مواد غذایی داخل ماشین خیره می‌شود‌.
ناخودآگاه دل‌ من فرو می‌ریزد و توسط یک حرکت غیر ارادی به سمت او بر می‌گردم.
این بار دیگر نمی‌توانم جلوی خود را بگیرم که به آن مرد گستاخ آسیب نزنم، اکنون فقط دوست دارم او را به باد کتک بگیرم.
درب ماشین را باز می‌کنم‌ و با عصبانیت به سمت او حرکت می‌کنم؛ سپس بدون هیچ حرف اضافه‌ای یک مشت به صورت او می‌کوبم.
بدون این که بتواند از خود دفاع کند اجازه می‌دهد مشت من به صورت او برخورد کند، به روی زمین می‌افتد و شروع به سرفه کردن می‌کند.
مردم اطراف و هرکسی که از این خیابان رد می‌شود و این صحنه را می‌بیند، با درشت کردن چشم‌هایش و تکان دادن سر تأسف قصد این را دارد که بگوید: کتک زدن یک مرد معتاد کار اشتباهی است.
بدون توجه به آن‌ها سر مرد گدا فریاد می‌کشم :
- تو مگه ادم نیستی؟ خجالت بکش.
این بار من سر خود را به نشانه تأسف تکان می‌دهم و یک‌ نفس عمیق می‌کشم، هنوز آن مرد روی برف‌ها دراز کشیده است و توان بلند شدن ندارد، دست خود را به نشانه کمک به سمت او دراز می‌کنم.
با چشم‌های ریز و گود‌‌رفته‌اش و صورت کثیف و سیاه‌اش به دست من خیره می‌شود؛ سپس ابرو‌های خود را بالا می‌دهد و با تمسخر شروع به حرف زدن می‌کند:
- تو مگه فکر کردی کی‌ هستی؟ فکر کردی واقعا از من بهتری؟ چون ماشین داری؟ چون خونه داری؟
لبخند او به آرامی پاک می‌شود و ادامه می‌دهد:
- تو نمی‌دونی این زندگی یعنی‌چی وقتی که یاد بگیری هیچ انسانی وجود خارجی نداره و هر چیزی که می‌بینی فقط توهم های ساخته ذهنته، علاقت به داشتن ماشین و خونه کم می‌شه، اون وقته که مثل من می‌شی.
نگاه خود را از او بر می‌دارم؛ زیرا تلفن همراه‌ام باری دیگر زنگ می‌خورد، بدون توجه به آن مردگدایی که به من خیره شده است به سمت ماشین خود حرکت می‌کنم.
هم‌زمان با جواب دادن خط‌ناشناسی که دارد تماس می‌گیرد، پشت فرمان می‌نشینم و برای هدایت ماشین پایم را به روی پدال گاز فشار می‌دهم.
شخصی که تماس گرفته است قصد صبحت کردن ندارد، منتظر می‌مانم چیزی بگوید؛ اما در نهایت تماس را قطع می‌کند.
به روی پدال ترمز فشار می‌دهم و پشت چراغ قرمز توقف می‌کنم، کمی منتظر می‌مانم که چراغ سبز شود.
چراغ راهنمایی رانندگی در ابتدا نارنجی می‌شود؛ سپس آخرین چراغ روشن می‌شود.
به روی پدال گاز فشار می‌دهم و بدون هیچ‌گونه توقف دیگری به سمت خانه رانندگی می‌کنم.
 
آخرین ویرایش

_mehran_

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
51
امتیاز
3,623
هنگامی که به خانه می‌رسم مستقیم وارد حمام
می‌شوم و خسته و کوفته زیر دوش آب داغ می‌روم. بعد از چند دقیقه دوشِ آب‌داغ خود را تحویل می‌گیرم و غذایی که از کودکی مورد علاقه‌ام است را می‌پزم.
اکنون داخل آشپزخانه هستم، موبایلم را از سیم شارژر جدا می‌کنم و وارد لیست تماس‌های از دست رفته‌ام می‌شوم.
همان خط ناشناسی که بعد از غروب با من تماس گرفت و هیچ صبحتی نکرد، سه بار دیگر سعی داشته است با من ارتباط برقرار کند؛ ولی در زمانی که حمام بوده‌ام و متوجه زنگ خوردن موبایل نشده‌ام.
احتمال می‌دهم خط جدید یکی از آشنا‌هایم باشد، پس با همین طرز تفکر تصمیم می‌گیرم با او تماس برقرار کنم.
بعد از خوردن چند بوق یک مرد با صدای بم و حجیم تماس را پاسخ می‌دهد.
-سلام کاوه دیر زنگ زدی، منتطر بودم.
صدایم را صاف می‌کنم و می‌گویم :
-سلام شما؟
آن مرد می‌خندد و با تمسخر می‌گوید:
- ما تا به حال هم دیگه رو ندیدیم.
لبخندی می‌زنم و می‌گویم :
- پس از کجا اسم من رو می‌دونی؟
- اسمت؟ من خیلی چیزها از تو می‌دونم که حتی خودت نمی‌دونی.
سر خود را تکان می‌دهم و با افسوس می‌گویم:
-مردم این کشور چرا این جوری شدن؟ چی بهت
می‌رسه اگه مزاحم من بشی؟
- تند نرو کاوه من قصد کمک کردن دارم.
ناخواسته ابرو‌هایم را بالا می‌دهم و با کج کردن دهانم و کلفت کردن صدایم (به نشانه تقلید صدا از او) می‌گویم:
-من به کمک کسی احتیاج ندارم! خداحافظ.
با لحن ملتمسانه می‌گوید:
-صبر کن تلفن رو قطع نکن.
بلافاصله با لحن خنثی‌ای جواب می‌دهم :
-من بیکار نیستم.
با صدای حجیم خودش می‌گوید:
-می‌خوام بهت ثابت کنم خیلی چیز ها در مورد تو می‌دونم.
به سمت اجاق گاز حرکت می‌کنم و زیر قابلمه برنج را کم می‌کنم؛ بلافاصله از پنجره آشپزخانه به بیرون خیره می‌شوم.
زیر پنجره ساختمان یک مرد ایستاده و با کت سیاهِ بلند و کلاه لبه‌داری که روی سر او به چشم می‌خورد با موبایل همراه مشغول صبحت است.
به محض این که کمی به او نگاه می‌کنم، به سمت من بر می‌گردد و به چشم هایم زول می‌زند.
نصف صورت او سوخته و مرد مسنی است، لبخندی روی ل**ب‌هایش می‌نشیند و بدون تحرکی فقط به چشم‌هایم زول می‌زند.
چند ثانیه با تعجب به آن مرد نگاه می‌کنم؛ اما در نهایت موبایل همراه‌اش را داخل جیب پالتویی که پوشیده‌ است می‌گذارد و سوار تاکسی می‌شود.
صدای بم و حجیم او یک بار دیگر به گوش می‌رسد.
- الو کاوه؟
به خود می‌آیم و می‌گویم :
-باشه گوش می‌دم، بهم ثابت کن در مورد من چی می‌دونی؟
خیلی سریع با لحن خونسردانه‌ای می‌گوید:
-تاریخ مرگت چطوره؟
با حرص می‌گویم :
- گمشو بابا مرتیکه.
-چرا انقدر زود ناراحت شدی؟
-چون بهتره بری دنبال تاریخ مرگ خودت بگردی!
- آروم باش، فقط می خوام به تو کمک کنم.
بدون این که چیز دیگری بگویم تلفن را قطع می‌کنم و یک بار دیگر ناخواسته به فکر عمیقی فرو می‌روم.
***
ساعت کوکی‌ام رأس ساعت هفت صبح زنگ می‌خورد، از روی تخت خواب پایین می‌آیم و مستقیم به سمت آشپزخانه حرکت می‌کنم.
شیر آب را باز می‌کنم و دست و صورت خود را می‌شورم.
صبحانه‌ای که از گذشته داخل یخچال باقی مانده است را بیرون می‌آورم و مشغول خوردن مقدار کمی پنیر و کره حیوانی می‌شوم.
امروز یا اگر بخواهم بهتر بگویم، بیست‌ویک دی‌ماه هزار و سیصد و نود هشت، هوا به شدت سرد شده است و مانند دیروز برف با شدت زیادی می‌بارد.
بارش‌های اخیر سطح شهر را کاملا سفید پوش کردند و رخ جدیدی به کوچه‌خیابان‌ها ببخشیده‌‌اند.
همینطور که مشغول خوردن صبحانه هستم با تعجب به تقویم روی میز نگاه می‌کنم، دور بیست و نهم این ماه را با خودکار قرمز رنگ خط کشیده‌ام.
هرچه قدر که به ذهن خود فشار می‌آورم نمی‌توانم مناسبت آن روز را به یاد بیاورم.
این کار همیشه عادت من بوده است؛ یعنی روز‌های مهم ماه را با دایره‌ی قرمز رنگ مشخص می‌کنم و مناسبت آن روز را زیر تقویم می‌نویسم.
با این روش کار مهمی که می‌خواهم در زمان مشخصی انجام بدهم را از یاد نمی‌برم؛ ولی اکنون و در این لحظه نمی‌دانم چرا دور بیست و نهم این ماه را با خودکار قرمز رنگ خط کشیده‌ام.
جرعه‌ای از چایی داخل استکان شیشه‌ای را می‌نوشم و آن را به روی میز می‌گذارم، جالب این است که حتی مناسبت ان روز را ننوشته‌ام.
آرام ل**ب‌هایم را گاز می‌گیرم، تقویم را از روی میز بر می‌دارم و یک صفحه از آن را ورق بزنم؛ بلافاصله موهای بدنم سیخ می‌شوند و تقویم از دست‌هایم رها می‌شود...
با چشم‌های خود تقویم را با دقت می‌بینم که دور هر روز بهمن‌ماه خط قرمز رنگی کشیده شده است.
 
آخرین ویرایش

_mehran_

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
51
امتیاز
3,623
از روی صندلی بلند می‌شوم، بی اختیار دست هایم لای موهای صاف و مشکی رنگم جا باز می‌کند و به قصد تمرکز نقطه‌ای از کف سرامیکی آشپزخانه را نشانه می‌گیرم.
چه کسی این فرصت را پیدا کرده‌ است که تقویم من را دستکاری کند؟ نزدیک به یک سال است که هیچ شخصی به خانه من نمی‌آید و تمام اوقات خود را به تنهایی می‌گذرانم.
از این حرف ها که بگذرم چرا کسی باید همچین کاری را انجام دهد؟ با چه انگیزه‌ای؟ خم می‌شوم و از روی زمین تقویم را بر می‌دارم.
بهمن ماه را ورق می‌زنم و وارد ماه اسفند می‌شوم‌،
مانند ماه بهمن دور هر روز اسفند ماه با دایره قرمز رنگ علامت گذاری شده است.
واقعا نمی‌دانم دور از چشم های من چه اتفاقاتی رخ داده است، به ماه های اول سال بر می‌گردم و صفحه تقویم را بر‌ می‌گردانم.
در ماه فروردین دور سه روز خط کشیده‌ام، در اردیبهشت ماه دور یک روز خط کشیده‌ام؛ همینطور در فصل تابستان تشخیص داده‌‌ام که در مجموع دور شش روز را خط بکشم.
تک تک روز ها و مناسبت هایی که مشخص کرده‌ام در خاطر‌ات من جای گرفته‌اند و مقداری از جزئیات آن دوران را روی تقویم نوشته‌ام؛ اما اکنون متعجب زده هستم که چطور ممکن است همچین اتفاقی رخ بدهد؟
این تقویم را با خود از خانه بیرون نبرده‌ام و حدقل یک سال‌ هیچ شخصی داخل این خانه طلسم شده پا نگذاشته است.
آخرین بار عید نوروز سال گذشته بود که مادرم به همراه خواهر و داماد خانواده به خانه‌ام آمده بودند.
بیماری های مختلف مادرم را خانه نشین کرده است، خواهرم نیز درگیر زندگی‌اش است و به این ترتیب من شخص دیگری را ندارم که به این خانه بیاید.
اگر خواهرم در این اواخر به خانه‌ام آمده بود، می‌توانستم با جرئت بگویم که خط‌خطی شدن این تقویم زیر سر خواهر زاده‌ام بوده است.
نگاهی به ساعت دیواری خانه می‌اندازم، 07:30 دقیقه، با عجله به سمت اتاق خواب خانه قدم بر می‌دارم، لباس هایم را عوض می‌کنم و اماده می‌شوم مانند باقی روز ها سر موقع به سر کار برسم.
رأس ساعت هشت صبح وارد اداره می‌شوم‌؛ سپس خود را به طبقه دوم می‌رسانم.
کلید را داخل قفل دفتر می‌چرخانم و برق های اتاق را روشن می‌کنم.
به منشی خود می‌گویم یک لیوان قهوه برایم بیاورد و کتم را آویزان می‌کنم، پشت رایانه می‌نشینم و مانند همیشه مشغول انجام دادن وظایفم می‌شوم.
خیلی طول نمی‌کشد که خانم ملکی درب دفتر را باز می‌کند و با لبخندی که روی ل**ب هایش نشسته است استکان قهوه را برایم می‌آورد.
به محض این که درب دفتر باز می‌شود، یک ایمیل از شخص ناشناسی دریافت می‌کنم.
خانم ملکی به سمت من قدم بر می‌دارد و آرام می‌گوید :
-صبح به خیر.
همینطور که فکرم مشغول است در جواب به او فقط سر خود را تکان می‌دهم. استکان قهوه را به روی میز می‌گذارد و از دفترم خارج می‌شود.
وارد ایمیل های دریافتی حساب کاربری‌ام می‌شوم و پیام شخص ناشناس را باز می‌کنم.
متن نامه به قدری عجیب است که بدون پلک زدن به صفحه رایانه چشم می‌دوزم و مشغول خواندن
می‌شوم :
"سلام کاوه من همون کسی هستم که روز گذشته چندین بار بهت زنگ زد؛ اما تماس برقرار نشد و اخرش خودت بهم زنگ زدی. ناراحت نباش من می‌دونم چه کسی تقویم تو رو دستکاری کرده.
اگه می‌خوای تو هم حقایق رو بدونی کافیه ساعت هشت شب بیای به رستوران مورد علاقه‌ات! منتظرتم"
استکان قهوه را از روی میز کار بر می‌دارم و همینطور که غرق در فکر هستم جرعه‌ای از آن را می‌نوشم.
 
آخرین ویرایش

_mehran_

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
51
امتیاز
3,623
***
{12 ساعت بعد}
{ساعت 20:00، در رستوران مجلل}

درب رستوران را باز می‌کنم و وارد می‌شوم، همینطور که فاصله پارکینگی که ماشینم را در آن پارک کرده‌ام
تا رستورانی که در آن قرار دارم زیاد است، بارش برف من را مانند موش اب کشیده خیس کرده است.
یکی از گارسون های رستوران کمی آشنا بازی می‌کند و با حوله ی قرمز رنگ مخملی به سمت‌ من می‌آید.
حوله را به سمتم می‌گیرد و با احترام می‌گوید:
- خودتون رو خشک کنید قربان.
تشکر می‌کنم و حوله را از دست او می‌گیرم.
بعد از این که خود را خشک می‌کنم،حوله را به همان گارسون که یک دوست قدیمی است تحویل می‌دهم؛
سپس به سمت میز خالی که در انتهای رستوران به چشم هایم می‌خورد حرکت می‌کنم.
صندلی مشکی رنگ و آهنی چوبی را بیرون می‌کشم و روی آن می‌نشینم.
به ساعت مچی خود نگاه می کنم، 20:02 دقیقه،
همراه با سرگیجه صدا های گنگ و نامفهومی داخل سر‌ من می‌پیچند،حتما به خاطر کار کردن زیاد است.
با دست راستم سر خود را مالشت می‌دهم و با بی حوصلگی به ساعت مچی‌ام نگاه می‌کنم.
یک ساعت با بند چرم مشکی و صفحه آبی رنگ که علامت شرکت سازنده‌ای روی ان ثبت نشده است.
یعنی انقدر جنس بی‌ارزشی خریدم که علامت شرکت سازنده ندارد؟
بعد از چند ثانیه نگاه‌ام را از ساعتم بر می‌دارم و همینطور که ابرو هایم را در هم می‌کشم از خود
می‌پرسم :
- این ساعت رو از کجا خریدم؟
بعد از این که نمی‌توانم به یاد بیاورم، آرام می‌خندم و با تمسخر خطاب به خود می‌گویم:
" هنوز سفارش غذا ندادم که"
یکی از گارسون ها را صدا می‌زنم، با منوی شیک رستوران به سمت میز من حرکت می‌کند.
منو را از دست او می‌گیرم و بعد از نگاه انداختن به غذا های رستوران ل**ب خود را کج می‌کنم و رو به گارسون می‌گویم:
-رستوران شما غذا های خیلی خوبی داره؛ اما برای اضافه و پخت غذا های جدید وقت نمی‌ذارید.
در جواب با لحن شمرده‌ای می‌گوید:
-قربان ما اماده‌ی سرو صد و بیست غذای مختلف هستیم.
-درسته؛ ولی غذا هاتون تکراری شده، ترجیح می‌دم فقط یه سالاد ساده سفارش بدم.
قبل از این که گارسون چیزی بگوید، یک صدای مردانه به گوش می‌رسد:
-برای من هم لطفا سالاد بیارید.
از روی صندلی بلند می‌شوم و به مرد کت و شلوار پوش و اتو کشیده‌ای نگاه می‌کنم که با یک لبخند رو به روی من ایستاده است.
گارسون با ثبت سفارش به سمت آشپزخانه حرکت می‌کند.
آن مرد شیک پوش با قد بلند، اندامی ورزیده، کت و شلواری شیک و موهای براق دست خود را برای ادای احترام به سمت من دراز می‌کند.
هیچ سخنی به ذهن من نمی‌رسد که آن را به زبان بیاورم، به این ترتیب فقط با او دست می‌دهم.
-لطفا بشین کاوه.
به روی صندلی می‌نشینم؛ بلافاصله با لحن
خونسردانه‌ای می‌گویم:
-ما هم دیگه‌ رو قبلا دیدیم؟
کمی فکر می‌کند و چشم هایش را ریز می‌کند.
-نه، شما اینطوری فکر می‌کنی؟
پوزخندی می‌زنم.
-در مورد من چی فکر کردی؟ توی این رستوران به این بزرگی مستقیم اومدی پشت میزی نشستی که من اون جا نشستم.
با دست راستش به مردمی که اطراف ما نشسته‌اند اشاره می‌کند و می‌گوید:
-به اطراف خودت نگاه کن، این رستوران بزرگه ولی اکثرا با خانواده های خودشون اومدن، یا این که دو نفری خیلی رمانتیک کنار هم نشستن، هیچ مردی غیر از تو پشت یک میز تنهایی نشسته.
بدون این که اطراف خود را ببینم، بحث را عوض می‌کنم و سرسختانه می‌گویم :
-امیدوارم بتونی من رو قانع کنی، وگرنه بد جوری کلاهمون میره تو هم دیگه!
با چشم های درشت و مشکی رنگی که دارد به چشم های من خیره می‌شود و با آرامش می‌گوید:
-اول اجازه بده خودم رو معرفی کنم، اسم من سامان هست ولی شما می تونی هرجوری که دلت می خواد من رو صدا بزنی.
- ببین سامی خوشگله تنها دلیلی که باعث شد امشب من بیام به این قرار فقط بحث تقویم بود، پس زود پسر خاله نشو! فقط بهم بگو کار کی بوده.
پارچ شیشه‌ای را از وسط میز بر می‌دارد و نصف لیوان را از آب پر می‌کند؛ سپس لیوان را به سمت من می‌گیرد و با همان لحن قبلی خود می‌گوید:
- آروم باش لطفا.
لیوان را از دست او می‌گیرم و در یک کلمه می‌گویم:
- منتظرم.
گارسون به سمت میز ما حرکت می‌کند و سفارش میز ما را تحویل می‌دهد.
بدون این که از آب داخل لیوان حتی یک جرعه بنوشم آن را به روی میز می‌گذارم، سامان نیز که سعی دارد آدم متین و آرامی جلوه بدهد با لحن شمرده‌ای شروع به حرف زدن می‌کند.
‌-بهت حق می‌دم، خیلی وقته سردرگم و خسته‌ای! من دلیلش رو می‌دونم؛ ولی تو برای فهمیدن حقایق نباید عجله داشته باشی، من این جا هستم تا همه چی رو آهسته و به مرور زمان برات توضیح بدم.
سرم را تکان می‌دهم و با اخم ابرو هایم می‌گویم:
-فهمیدن حقایق؟
به وسیله بالا دادن ابرو هایش سه تا خط روی پیشانی او می‌افتد.
-بله.
یک بار دیگر پوزخندی می‌زنم و با لحن بلندی می‌گویم:
-شوخیت گرفته دیگه؟
با همان چهره آرام و جدی جواب می‌دهد:
-نه، کاملا جدی هستم.
نگاهم را از سامان بر می‌دارم؛ سپس می‌گویم:
-بازی داره جالب می شه!
-بازی همیشه جالب بوده.
سر خود را به نشانه تایید تکان می‌دهم و چنگال را داخل برش گوجه فرهنگی فرو می‌کنم و بعد از مالیدن به سُس فرانسوی آن را داخل دهانم می‌گذارم.
به ظرف سالاد او اشاره می‌کنم و با کنایه می‌گویم:
-چرا چیزی نمی خوری، می‌ترسی چاق بشی؟
ل**ب های خود را به نشانه نداشتن میل کج می‌کند و آرام می‌گوید:
-من سالاد دوست ندارم.
-پس چرا سفارش دادی؟
به من خیره می‌شود، دست هایش را به همدیگر گره می‌زند و در نهایت با لحن مرموزی می‌گوید :
-چون هدف من غذا خوردن نیست.
 
آخرین ویرایش

_mehran_

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
51
امتیاز
3,623
-ببین دیگه خیلی داری وقت من رو می‌گیری، اگه نمی‌خوای حرف بزنی همین الان زحمت رو کم کن.
با تمسخر لبخند می‌زند و خونسردانه جواب
می‌دهد:
-نه هنوز حرف های من تموم نشده.
از روی صندلی بلند می‌شود و همراه با قدم های آهسته به سمت من حرکت می‌کند؛ سپس بدون تردید می‌گوید:
- من تقویم تو رو خط خطی کردم.
با عصبانیت از روی صندلی بلند می‌شوم، با دست هایم به بدن او می‌کوبم و فریاد می‌کشم:
- چی داری می‌گی تو مرتیکه؟
با پوزخندی که می‌زند دو دست هایش را به همدیگر گره می‌زند و می‌گوید:
-واقعا می‌خوای بدونی من چی می‌گم؟
همینطور که مستقیم به چشم هایش زول می‌زنم، با لحن بلندی می‌گویم:
-زود باش بگو وگرنه مجبور می‌شم به جرم وارد شدن به حریم خصوصیم ازت شکایت کنم.
این بار شمرده می‌گوید :
-کسی که اون تقویم رو خط خطی کرد، خودت بودی کاوه.
دندان هایم را با حرص به هم دیگر می‌سابم و در نهایت با عصبانیت یقه آن مرد را می‌گیرم و سر او فریاد می‌کشم:
-عوضی مثل آدم حرف بزن.
درحالی که دیگر هیچ مشتری شام نمی‌خورد و توجه همه‌ به سمت ما جلب شده است دوباره با ارامش حرف می‌زند، انگار که نگاه های مردم و پچ‌پچی که در مورد ما می‌کنند اصلا برای او اهمیت ندارد.
- تو که واسه اولین باره داری من رو می‌بینی!
ابرو هایم را بالا می‌دهم و می‌گویم
- ولی مثل این که تو واسه اولین بار نیست من رو می‌بینی!
شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و خونسردانه جواب می‌دهد:
- نمی دونم.
با قاطعیت می‌گویم:
-چی از جون من می‌خوای؟
دست هایش را به نشانه تسلیم بودن بالا می‌آورد و با همان لحن آرامی که من را دیوانه می‌کند، شمرده شمرده می‌گوید:
- من این وسط فقط یک واسطه هستم، وظایف معینی هم دارم، الان زمان مناسبی نیست تا بیشتر از این برات توضیح بدم؛ ولی در همین حد بگم که از فردا دنیا برای تو دگرگون می‌شه.
مکث می‌کند و به کسانی که با چشم های درشت شده به ما نگاه می‌کنند اشاره می‌کند؛ سپس نزدیک تر می‌شود و در گوشم می‌گوید:
- به این مردم اهمیت نده، نگاه هیچ کدوم واقعی نیست.
قبل از این که چیزی بگویم گارسون به سمت ما می‌آید و دست های من را از یقه‌ی سامان جدا می‌کند؛ بلافاصله می‌گوید:
- آقایون، لطفا تمومش کنید.
چند ثانیه با حرص به آن مرتیکه عوضی خیره
می‌شوم؛ سپس چشم هایم به ساعت مچی‌اش
می خورد، با عصبانیت می‌گویم :
- چرا کپی ساعت من رو بستی؟
نگاه‌اش را به سمت ساعت مچی من می‌چرخاند و آرام می‌گوید:
- این فقط یک ساعته.
با لرزش دست هایم که از عصبی شدن به سراغم آمده، به آن ساعت اشاره می‌کنم و می‌‌گویم:
-چرا تو با لباس های گرون قیمت باید همچین ساعت مزخرفی بندازی؟ معمولا امثال تو ساعت های مارک معروف می‌ندازن.
صدایش را با چند سرفه‌ی متوالی صاف می‌کند و به ساعتی که بسته است نگاه می‌کند؛سپس جواب می‌دهد:
-راستش اگه این ساعت رو برای یک مدت طولانی از دستم در بیارم همه چی از یادم می‌ره، برای همین ترجیح می‌دم همیشه رو دستم باشه، به تو هم پیشنهاد می‌کنم مثل من باشی.
به خاطر درگیری فیزیکی نفس نفس می‌زنم؛اما چشم هایم را در چشم هایش ریز می‌کنم و با لحن معنا داری می‌گویم:
- تقاص کاری که کردی رو پس می‌دی.
دیگر چیزی نمی‌گوید، راه می‌افتم و با بدن خود به بدن او می‌کوبم.
چند قدم بر می‌دارم و از او دور می‌شوم؛ اما قبل از این که صورت حساب را پرداخت کنم صدای خنده های مضحک او به گوش‌هایم می‌رسد.
کمی بعد با فریادی که می‌کشد خطاب به من می‌گوید:
- تا سال اینده زنده نیستی کاوه، پس همین الان خودکشی کن.
ل**ب هایم را گاز می‌گیرم و با عصبانیت به سمت عقب می‌چرخم، به محض این که بر می‌گردم یکی از گارسون‌ها با فاصله‌ی اندکی از کنار من رد می‌شود.
در‌واقع کم مانده بود باعث شوم سینی غذایی که داخل دستانش دارد به روی زمین ریخته شود و کلی غذا به هدر برود.
همینطور که آن مردک دیوانه خونم را به جوش آورده بدون عذر خواهی از کنار گارسون عبور می‌کنم و
به دنبال سامان می‌گردم؛ اما در کمال تعجب هرچه قدر که اطرافم را می‌بینم تا او را پیدا کنم موفق نمی‌شوم، انگار که در این فاصله‌ی کوتاه آب شده و به داخل زمین فرو رفته است.
نگاه خود را به گوشه‌ی رستوران می‌چرخانم، درست به سمت میزی که آن‌جا نشسته بودیم، اکنون یک خانواده پر جمعیت آن‌جا نشسته‌اند و حتی نصف غذای خود را خورده‌اند.
چطور ممکن است؟ زمانی که آن مردک عوضی خندید و آن جمله را به من گفت، هنوز بشقاب‌های سالاد روی میز بودند؛ اما زمانی که من برگشتم نه خبری از سامان بود و نه خبری از بشقاب های سالادی که نصفه ونیمه رها شده بودند.
دو تا دست هایم را به روی سرم می‌گذارم و با چشمانی که می‌خواهند از حدقه در بیایند، اطرافم را می‌بینم.
قبل از این که بیشتر از این جلب توجه کنم،با ضربان قلب بالا و قدم های آهسته حرکت می‌کنم تا صورت حساب را پرداخت کنم.
یک مرد جوان و لاغر اندام با موهای بلند و فرفری پشت میز نشسته‌ است، صدایم را صاف می‌کنم و مبلغی که در صورت‌‌حساب نوشته بود را به سمت آن مرد می‌گیرم.
در ابتدا کمی به من خیره می‌شود؛ سپس ابرو هایش را بالا می‌دهد و با چشمانی که انگار بسته‌اند می‌گوید:
- برای کار خیر اومدین؟
هیچ حرفی به ذهن من نمی‌رسد، او فکر می‌کند من به تازگی وارد این رستوران شده‌ام، پول را از دستم می‌گیرد و با شکل دادن به ل**ب‌هایش می‌گوید:
-‌خیلی هم بد نیست، حدقل شاید یه نیازمند رو سیر کنه.
سر خود را به نشانه تایید تکان می‌دهم و می‌گویم:
-اگه نیازمندی رو دیدید لطفا بهش غذا بدین.
آب دهانم را سخت فرو می‌دهم و بدون این که منتظر جواب آن مرد بمانم با قدم های سریع از رستوران خارج می‌شوم.
زیر بارش شدید برف به سمت پارکینگ رستوران قدم بر می‌دارم.
سوار ماشین می‌شوم، بلافاصله نفس عمیقی می‌کشم و به خاطر شوک بزرگی که در رستوران به من وارد شد دقایقی را در خود غرق فکر می‌شوم؛ اما به محض این که چشم هایم به ساعت ماشین می‌خورد
سوئیچ ماشین را می‌چرخانم و آماده حرکت می‌شوم.
کادویی که از قبل برای دختر آقای محسنی خریده‌ام را عجولانه داخل ماشین کادو می‌کنم؛ سپس روی پدال گاز فشار می‌دهم و تا مقصد بدون توقف رانندگی می‌کنم.
رأس ساعت 21:03 دقیقه، به خانه آقای محسنی می‌رسم، خانه چندان بزرگی ندارد و مهمان‌ها به زور داخل خانه جا شده‌اند؛ اما همه چیز را خیلی خوب تدارک دیده است و هیچ کم و کاستی به چشم نمی‌خورد.
دقایق سپری می‌شوند و هر لحظه در میان شور و شادی و هیجانی که قالب خانه شده است من بیشتر احساس تنهایی می‌کنم...
***
اوایل جشن احساس خوبی نداشتم و مدام فکر می‌کردم در این جمع اضافی هستم؛ زیرا با کسی نسبتی نداشتم.
هرکسی با یک نفر صبحت می‌کرد و عده‌ای دیگر مشغول رقص و شادی بودن؛ اما من یک گوشه تنها برای خود نشسته بودم و سعی می‌کردم با تلفن همراه و بازی های مسخره‌اش سرگرم بشوم.
البته در ادامه جشن تولد خود آقای محسنی از میان عده زیادی گذشت و آمد در کنار من نشست.
شروع کرد به احوال پرسی و خیلی گرم با من رفتار کرد!
بلافاصله به صورت ناخواسته با فامیل‌های آقای محسنی آشنا شدم و در ادامه جشن تولد آن‌ها من را به حرف گرفتند.
خیلی مفصل در مورد سیاست، وضع اقتصادی،نتایج فوتبال و فیلم و سریال صبحت کردیم.
اگر خلاصه بگویم دو ساعت آخر جشن تولد همه چیز خوب پیش رفت.
اکنون از روی مبل بلند می‌شوم و با مهمان هایی که آشنا شده‌ام خداحافظی می‌کنم.
اقای محسنی برای ایجاد هیجان و شور شادی مهمان هایش به اصلاح یک پیشگو و آینده‌بین را آورده، پس از این که با اقای محسنی دست می‌دهم و از او خداحافظی می‌کنم، به من پیشنهاد می‌دهد به سمت آن پیشگو بروم.
پیشگو در حد یکی و دو دقیقه از هر فردی که می خواهد خانه و جشن تولد را ترک کند، طالع بینی انجام می‌دهد.
من به این جور مسائل اعتقاد ندارم؛ اما برای این که به آقای محسنی بی‌احترامی نکنم حاظر شدم که آن پیرزن پیشگو در مورد من نیز قبل از خروج از خانه دروغ هایی بسازد.
آن پیشگو یک زن سالخورده است که با قدی کوتاه و نگاه عمیقی که به مهمان های داخل خانه دارد حسابی بازار‌ گرمی کرده است.
کاری که انجام می‌دهد اصلا برای من خوشایند نیست، به هر ترتیب می‌ایستم و به چشم های او زول می‌زنم.
طبق خواسته‌ پیشگو ذهن‌ خود را از هرچیز اضافه‌ای پاک می‌کنم.
نگاه‌اش را چند لحظه به من می‌دوزد، ولی خیلی زود چهره‌اش عوض می‌شود و سعی می‌کند خود را ناراحت جلوه بدهد، طوری که در ادامه حرف های او را باور کنم. با خونسردی می‌گویم:
-اتفاق بدی افتاده؟
او سرش را به نشانه مثبت تکان می‌دهد و با صدای خش دار می‌گوید:
-هرگز سال آینده رو نمی‌بینی، چون قبل از اومدن بهار این دنیا رو ترک کردی.
چند ثانیه به او نگاه می‌کنم؛ سپس عصبانیت خود را با کشیدن نفس عمیقی فرو می‌دهم و حرف او را نشنیده می‌گیرم.
نمی‌خواهم جشن تولد دختر نوجوان اقای محسنی را خراب کنم، در نهایت یک لبخند مصنوعی می‌زنم و رو به آن زن سالخورده می‌گویم:
-ممنون.
می‌خواهم از کنار او عبور کنم و به سمت در خروجی بروم که خیلی ناگهانی مچ دست من را می‌گیرد و نزدیک تر می‌شود؛ بلافاصله می‌گوید:
- یادت باشه این زندگی حقیقی تو نیست.
مچ دست من را رها می‌کند و آرام می‌گوید :
- مواظب باش.
چشم های خود را از او می‌دارم و همینطور که حس و حال عجیبی گریبان گیر من شده است، درب آپارتمان را باز می‌کنم و پس از این که سوار آسانسور می‌شوم با سرعت از ساختمان خارج می‌شوم.
یک نخ سیگار از جیب پیراهن خود در می‌آورم و روی ل**ب هایم می‌گذارم؛ سپس به آرامی دود آن را بیرون می‌دهم، باد وحشی نیز می‌وزد و موهای مرتب من را پریشان می‌کند.
احساس می‌‌کنم آن پیرزن با حرف هایی که زد کلی انرژی منفی به سمت من فرستاد، به همین خاطر حال من دگرگون شد.
هیچ کدام از حرف های او را باور نکرد‌ه‌ام؛ اما توانست خیلی خوب نقشی که انتخاب کرده را بازی کند و از کائنات اتفاق های منفی برای من خریداری کند.
امشب خیلی شب بدی بود، از آن مرد دیوانه و عجیب گرفته است تا برسد به این پیشگو قلابی که هر دو به من گفتند سال آینده را نخواهی دید.
 
آخرین ویرایش

_mehran_

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
51
امتیاز
3,623
سیگارم را از روی ل**ب‌هایم بر می‌دارم و آن را به روی زمین می‌اندازم.
در همین لحظه صدای جیغ و شادی و صدای بوق ماشین‌ها از دور دست به گوش‌هایم می‌رسد.
به نظر می‌رسد در چند خیابان آن طرف‌تر دارند به دنبال ماشین عروس می‌روند.
دود آخرین کام سیگار خود را بیرون می‌دهم و با پوزخندی که می‌زنم سوار ماشینم می‌شوم.
زمانی که وارد خانه می‌شوم صدای پارس کردن رافی به گوش‌هایم می‌رسد، دست راستم را به روی کلید برق می‌گذارم و لوستر هال خانه را روشن می‌کنم.
به محض این که لوستر روشن می‌شود، رافی با سرعت به سمت من می‌دود و مثل همیشه با غلط خوردن روی فرش بالا پریدن و بیرون آوردن زبانش برایم لوس می‌شود.
خم می‌شوم و با دست هایم زیر گردن او را مالشت می‌دهم، کمی با او بازی می‌کنم‌؛ ولی اصلا شب خوبی نداشته‌ام و دیگر حوصله‌ام به انجام دادن هیچ کاری نمی‌رود.
ظرف غذای او را از غذای مخصوص سگ‌ها پر می‌کنم و داخل اشپزخانه می‌گذارم؛ سپس سه تا سوت می‌زنم،او نیز گرسنه است و با سرعت زیاد وارد آشپزخانه می‌شود.
بعد از دوش دو،سه دقیقه‌ای روی تخت خواب می‌افتم و تنها منبع نور که چراغ مطالعه است را خاموش می‌کنم.


***
ساعت ده صبح به لطف کارگر‌های آن طرف خیابان و انواع صدا هایی که در می‌آورند، کم کم چشم هایم باز می‌شوند.
کارگر‌های آن طرف خیابان دو یا سه ماه می‌شود که در حال ساخت یک ساختمان مسکونی هستند؛ مانند همیشه قبل از انجام دادن هر کاری دست و صورتم را می‌شورم و برای رافی غذا می‌ریزم.
صبحانه را در حد یک استکان چایی و چند عدد شکلات تلخ می‌خورم و بلاخره فرصتی پیدا می‌کنم پیام هایی که توی این چند روز آمده را بخوانم و به آن ها جواب بدهم.
در میان کلی پیام که از روز‌های گذشته انباشته شد‌ند، خواهر کوچک من به تازگی پیام داده و نوشته است:
" سلام خوبی داداش؟ امشب برای شام می‌خوایم بریم خونه مامان اگه سرت شلوغ نیست تو هم بیا "
از آن جایی که امروز جمعه است و کار مهمی در برنامه روزانه‌ام جای ندارد، در جواب می‌نویسم
" سلام مرسی،حتما میام "
به خاطر مشغله کاری و گرفتاری‌هایی که مدام زندگی سر راه من قرار می‌دهد، هفت یا هشت ماه می‌شود که حتی به خانواده‌ام سر نزده‌ام.
می‌دانم زندگی خسته کننده‌ای دارم و روزهایم بدون هیچ تنوع و یا سرگرمی خاصی می‌گذرند؛ ولی چاره‌ای نیست زیرا برای پیشرفت در زندگی‌ام باید کار کردن را به تفریح کردن ترجیح بدهم.
لباس راحتی خود را عوض می‌کنم، یک کاپشن مشکی رنگ می‌پوشم و شال سفید رنگ‌ام را به دور گردن‌ام می‌اندازم.
دور گردن رافی نیز قلاده‌اش را می‌اندازم؛ سپس با حس خوبی که دارم از خانه بیرون می‌زنم.
امروز بر عکس هفته‌ای که گذشته است هوا خیلی سرد نیست و آفتاب گرم می‌تابد، حتی برف هایی که در طول این چند روز باعث شده‌اند خیابان ها یخ بزنند اکنون در حال ذوب شدن هستند.
صبح قشنگی را پیش رویم می‌بینم، شهر خلوت است و باد ملایمی می‌وزد، دوست دارم حدقل امروز را بدون هیچ دغدغه‌ای فقط قدم بزنم و از هوای تازه لذت ببرم‌.
رافی نیز با من هم عقیده است؛ زیرا خوشحال به نظر می‌رسد و با جنب و جوش زیاد به ماشین‌ها، انسان‌ها و یا هر چیز دیگری که توجه‌اش را جلب کند نگاه می‌کند.
او مدام دوست دارد مسیر‌ را به سمت دلخواه‌اش منحرف کند، رافی جسته کوچکی دارد و موهایش سفید رنگ است.
بیچاره داخل خانه پوسیده بود، می‌دانم برای این کشور قانون شکنی است و نباید هیچ سگی وارد خیابان شود؛ اما او نیز مانند من و باقی موجودات زنده نیاز دارد گاهی وقت‌ها هوایی عوض کند.
باور این موضوع که سگ یک حیوان نجس شمرده می‌شود خیلی برای من دشوار و غیر قابل هضم است، حتی اگه حق انتخواب به من داده می‌شد تا یکی از حیوانات را نجس صدا بزنم، سگ در گزینه اخر قرار داشت؛ زیرا وفاداری بی‌نظیری دارد.
در حقیقت عقیده و منطق من می‌گوید: انسان ها حق ندارند هیچ کدام از مخلوق های خداوند را نجس بدانند، اگر هر جای دنیا و توسط هرکسی خلاف این موضوع اتفاق بیوفتد، یعنی انسانیت در آن فرد از بین رفته است.
به قصد این که برای مادرم هدیه ناقابلی انتخواب کنم، بعد از بیست دقیقه پیاده روی وارد پاساژ بزرگی می‌شوم.
پاساژ خیلی شیک است و کسانی که می‌خواهند اجناس درجه یک تهیه کنند وارد آن می‌شوند.
به سمت پله برقی حرکت می‌کنم و به طبقه های بالا تر می‌روم، انتها طبقه سوم از پشت ویترین مغازه یک کالای تزئینی به چشم هایم می‌خورد که خیلی توجه من را جلب می‌کند.
اگر بخواهم آن کالا را توصیف‌ کنم، باید بگویم یک گوی شیشه‌ای که داخل آن یک کلبه‌ی چوبی در میان
جنگل سر سبزی ساخته شده است و جلوی درب کلبه چند ادمک بامزه خودنمایی می‌کنند.
مادرم در خانه‌اش از این دسته کالاهای تزئینی ندارد و از آیینه شمع دان های مسی و تابلو های نقاشی برای زیبایی خانه‌اش استفاده می‌کند.
به احتمال زیاد این کالا برای او تنوع دارد، می‌توانم حدس بزنم زمانی که چشم هایش به گوی شیشه‌ای می‌افتد، به چه شکل شگفت زده می‌شود.
 
آخرین ویرایش

_mehran_

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
51
امتیاز
3,623
از پشت ویترین مغازه کنار می‌روم و با قدم‌های آهسته وارد مغازه می‌شوم.
آن گوی شیشه‌ای را به مبلغ نسبتأ بالایی خریداری می‌کنم، خانم فروشنده که جسته درشتی دارد و مقداری از موهای مشکی رنگ او از زیر روسری‌اش بیرون زده، کالا را داخل پلاستیک شیکی قرار می‌دهد و در نهایت به سمت من می‌گیرد و می‌گوید:
-بفرما.
کالا را از دست فروشنده می‌گیرم و با کارت اعتباری‌ پول آن را پرداخت می‌کنم. داخل پاساژ به دنبال مغازه دیگری می‌گردم که اسباب بازی بفروشد، آن قدر طبقه ها را بالا و پایین می‌کنم که در نهایت داخل طبقه ششم یک مغازه بزرگ اسباب فروشی به چشم هایم می‌خورد.
با قصد خرید کردن وارد مغازه می‌شوم؛ زیرا می‌خواهم برای خواهر زاده ده ساله‌ام نیز کادویی خریداری کنم.
او خیلی پسر بامزه‌ای است، با موهای فر و پوست سفید و چشم های درشتی که دارد به راحتی می‌تواند داخل دل هرکسی جای باز کند.
به محض این که پاهای خود را داخل مغازه اسباب بازی فروشی می‌گذارم، با تعداد خیلی زیادی اسباب بازی مواجه می‌شوم، آن قدر زیاد و با تنوع که
انتخاب کردن محصول نهایی برایم دشوار می‌شود.
همه نوع اسباب بازی در این مغازه یافت می‌شود، از قهرمان داستان های کارتونی گرفته است تا اسلحه های بادی و ساچمه‌ای که خود آن ها دوباره در چند نوع و چند اندازه متفاوت به فروش می‌رسند.
در نهایت یک بسته ازحیوانات قدیمی و منقرض شده،به همراه درخت‌ها، چمن‌ها و چندین انسان اولیه که همه‌ی آن‌ها داخل یک جعبه قرار گرفته‌اند را خریداری می‌کنم.
زمانی که درب جعبه را باز می‌کنم و چشم هایم به یکی از انسان‌های اولیه می‌خورد، لبخندی می‌زنم و با خود می‌گویم: انسان‌ها یه زمانی چه قدر بد‌ریخت و غیر قابل تحمل بودن.
پس از پرداخت پول آن محصول از مغازه خارج می‌شوم و روی پله برقی می‌ایستم و خود را به طبقه اول می‌رسانم؛ سپس با دو عدد پلاستیک خرید از پاساژ خارج می‌شوم.
رأس ساعت 13:00 وارد رستوران مورد علاقه‌ام
می‌شوم، یعنی همان رستوران که چند شب پیش با آن مردک دیوانه قرار گذاشته‌ بودم.
در ان شب کلی آبرو ریزی شد؛ اما واقعا نمی‌توانم در جای دیگری غذا بخورم، یعنی به این رستوران و غذا هایی که می‌پزد عادت کرده‌ام.
گارسون به سمت میزی که من روی آن نشسته‌ام
حرکت می‌کند، همان گارسونی که به او انتقاد کردم و خیلی صریح و بی پرده گفتم غذاهای این رستوران تکراری شده‌اند.
بدون این که به خاطر درگیری من و آن مردک دیوانه دلخور باشد و یا بخواهد با من سنگین رفتار کند، مانند همیشه با رویی خندان منو رستوران را به روی میز می‌گذارد.
تشکر می‌کنم و منو رستوران را از روی میز بر
می‌دارم.
با دقت به اسامی غذا‌ی رستوران نگاه می‌کنم، زمان زیادی نمی‌گذرد که خیلی زود متوجه می‌شوم غذا های جدیدی به منو رستوران اضافه شده‌اند.
با خوشحالی رو به گارسون می‌گویم:
- امشب می‌خوام پاستا تند جدید ایتالیایی رو امتحان کنم.
گارسون با رویی خندان یادداشت برداری می‌کند و قبل از این که وارد اشپزخانه بشود رو به من
می‌گوید:
- انتخاب خوبی بود قربان؛ ولی این غذا جدید نیست، چون شما خیلی وقته به رستوران ما سر نزدید جدید به نظر می‌رسه.
منو را به گارسون بر می‌گردانم و با اطمینان
می‌گویم:
-اشتباه می‌کنید، من همین دیشب برای شام اومده بودم به این رستوران و از شما بابت تکراری بودن غذاها انتقاد کردم.
با روی خندان سرش را تکان می‌دهد و با اعتماد به نفس می‌گوید:
-امکان نداره، شما مشتری ویژه ما هستید و من حافظه قوی دارم، نزدیک به سه ماه می‌شه که شما به رستوران ما سر نزده‌اید.
چهره‌ام جدی می‌شود و با لحن ارامی می‌گویم:
- به همراه یک مرد دیگه اومدم و فقط سالاد سفارش دادیم.
دوباره می‌خندد و بدون این که این بار چیزی بگوید به سمت اشپزخانه حرکت می‌کند.
 
آخرین ویرایش

_mehran_

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
51
امتیاز
3,623
پارچ آب را بر می‌دارم و لیوان شیشه‌ای را پر می‌کنم.
آب را می‌نوشم و هم زمان به این موضوع فکر
می‌کنم که دلیل اتفاقی که الان رخ داد نمی‌تواند خارج از این دو مورد باشد: بلایی سر من آمده یا ان مرد حافظه خیلی بدی دارد.
به هر ترتیب منتظر می‌مانم که گارسون سفارش من را بیاورد.
با کلنجار رفتن با شمع خاموش روی میز وقت خود را می‌گذرانم و چند تماس کوتاه با خانواده و دوست هایم می‌گیرم. بعد از چهل دقیقه بلاخره گارسون سفارش من را نیز می‌آورد‌، بشقاب غذا را به روی میز می‌گذارد با لحن همیشگی‌اش می‌گوید :
-معذرت می خوام برای زمانی که منتظر موندید، امروز جمعه هست و طبق معمول رستوران ما شلوغ شده.
بدون توجه به حرف‌های او فقط سر خود را آرام تکان می‌دهم؛اما قبل از این که از میز من دور بشود‌ با تردید می‌گویم:
-آقای اکبری؟
به سمت عقب بر می‌گردد.
-بله؟
دل خود را به دریا می‌زنم و می‌گویم:
-یک لحظه تشریف بیارید.
با احترام سر خود را تکان می‌دهد و دوباره به سمت من حرکت می‌کند.
-جانم؟ مشکلی پیش امده قربان؟
به اطراف خود نگاه می‌کنم و آرام می‌گویم:
-بله، یک مشکلی پیش اومده.
با تعجب می‌گوید:
-چه مشکلی!؟
-من تازگی‌ها حس می‌کنم دارم توهم می‌زنم، مثل همین چند دقیقه پیش که گفتم دیشب به این رستوران اومدم،ممنون می‌شم اگه دوربین های جلوی در رستوران رو از ساعت هشت شب به بعد چک کنید و به من خبر بدید که دیشب من این جا بودم یا نه.
کمی مکث می‌کند و بعد با چهره‌ای جدی می‌گوید:
-من وظایف مشخصی دارم قربان، اتاق کنترل دوربین‌ها کارمند خودش رو داره.
همینطور که با سر افتاده کف رستوران را نگاه
می‌کند، ادامه می‌دهد:
-یه لحظه صبر کنید بیینم چه کاری می‌تونم براتون انجام بدم.
لبخند می‌زنم و از او تشکر می‌کنم، همچنین برای کاری که می‌خواهد انجام بدهد چند اسکناس به عنوان انعام به سمت او می‌گیرم.
سر خود را بالا می‌آورد، در حالی که از این پیشنهاد ناراضی نیست،پول را از دست من می‌گیرد و به سمت اتاق کنترل دوربین‌ها حرکت می‌کند.
بدجوری استرس یقه من را گرفته است، ناخن انگشت‌هایم را می‌جویم و مدام با خود تکرار می‌کنم:
" چی کار می کنی مرد، به خودت بیا "
چنگال را داخل پاستا می‌چرخانم و آن را به سُس ایتالیایی می‌زنم و در آخر داخل دهان خود
می‌گذارم؛ سپس کمی از نوشابه مشکی رنگ را می‌نوشم.
دوباره کمی از پاستا و سس ایتالیایی را می‌خورم، واقعا غذای خوشمزه‌ای است و از خوردن آن لذت
می‌برم؛ ولی قبل از این که بتوانم غذای خود را کامل تمام کنم، گارسون به سمت من حرکت می‌کند و حرفی می‌زند که اشتها‌ی من را کاملا کور می‌کند.
او به چشم هایم زول می‌زند و با لحن خشک و سردی که دارد شروع به صبحت می‌کند:
-من فیلم های ضبط شده دیشب رو با یک بهونه الکی چک کردم، ولی اجازه ندارم شما رو به داخل اتاق کنترل ببرم.
از روی صندلی بلند می‌شوم و با هیجان می‌گویم:
-خیلی خب، تونستید چهره من رو تشخیص بدید؟
-صادقانه می‌گم قربان، دوربین ورودی رستوران رو با دقت چک کردم، شما دیشب در این رستوران تشریف نداشتید.
لبخندی می‌زنم و همینطور که به نقطه‌ای خیره شده‌ام، جواب می‌دهم:
- دروغ که نمی‌گی؟
از این حرف من دلگیر می‌شود و با تندی می‌گوید:
- چرا من باید به شما دروغ بگم؟
به نشانه تشکر سر خود را تکان می‌دهم و با حال دگرگون شده، آرام می‌گویم:
-صورت حساب لطفا.
از رستوران خارج می‌شوم، همینطور که هنوز از شوک حرف های گارسون خارج نشده‌ام اتفاق هایی که دیشب برایم افتاد را با خود مرور می‌کنم.
حرف های سامان و آن پیرزن پیشگو که هر دو به من گفتند تا سال اینده زندگی نمی‌کنی!
سوار ماشین می‌شوم و همینطور که سر درد شدیدی گرفته‌ام، دست‌هایم را مدام به فرمان می‌کوبم و فقط یک سوال بی جواب از ذهنم عبور می‌کند:
" چه بلایی داره سر زندگی‌ من میاد ؟ "
 
آخرین ویرایش

بالا