در حال تایپ رمان دنیای جدید | __mehran__ کاربر انجمن یک رمان

نظر شما در مورد رمان " دنیای جدید"

  • متفاوت

    رای 3 33.3%
  • عالی

    رای 4 44.4%
  • خوب

    رای 1 11.1%
  • متوسط

    رای 0 0.0%
  • ضعیف

    رای 1 11.1%

  • مجموع رای دهندگان
    9

_mehran_

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
39
امتیاز
2,603
کد رمان:1945
ناظر رمان: نسترن بانو
رمان : دنیای جدید
نویسنده : mehran
ژانر : علمی تخیلی- هیجان انگیز

خلاصه :
کاوه مرد جوانی است که به تنهایی زندگی می کند و زندگی ارامی دارد، اما یک صبح که او از خواب بیدار می شود، می فهمد بعضی از ادم های زندگی اش ناپدید شدند و هیچ نشانه ای از ان ها باقی نمانده.
صبح بعد، پس از این که از خواب بلند می شود،دوباره او متوجه می شود بعضی از قسمت های گوناگون شهری که داخلش زندگی می کند تغیراتی کرده... کاوه به این حقیقت می رسد، هر موقع ای که می خوابد و بیدار می شود، از جمعیت موجودات کره زمین کاسته می شود و جهان تغیرات فیزیکی می کند.
تا می رسد به روزی که تمام موجودات زنده جهان ناپدید می شوند و او در یک جهان جدید که ظاهر متفاوتی پیدا کرده است، به زندگی کردند ادامه می دهد.
کاوه در راستای فهمیدن حقایق ...
 
آخرین ویرایش

tromprat

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
336
امتیاز
21,133





نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

_mehran_

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
39
امتیاز
2,603
با صدای ساعت کوکی از خواب بلند می شوم، همینطور که در تخت خواب کش و قس می روم، بعد از کشیدن خمیازه از روی تخت خواب پایین میایم و به سمت اشپزخانه حرکت می کنم.
سماور را روشن می کنم سپس از پنجره اشپزخانه به بیرون خیره می شوم، برف سنگینی باریده و سطح شهر را کاملا سفید رنگ کرده است، با یک لبخندی که ناخداگاه روی لبم می نیشیند به پسر و دختر جوان و عاشقی نگاه می کنم که همزمان با قربان صدقه رفتند همدیگر، مشغول ساخت یک ادم برفی هستند.
به خودم میایم، و زیر اجاق گاز را خاموش می کنم، یک لیوان چایی برای خود می ریزم و با مقداری خامه ی عسلی مشغول خوردن صبحانه می شوم.
مانند همیشه امروز نیز در اداره روز خسته کننده ای داشتم، باید کلی تلفن را جواب می دادم و راه حلی برای ارباب رجوع ها پیدا می کردم.
اما نکته عجیبی که وجود داشت، این بود که اقای محسنی یکی از کارمند های اداره، خیلی ناگهانی با روی خندان وارد دفترم شد و من را به جشن تولد سیزده سالگی دخترش دعوت کرد.
واقعا عجیب است، زیرا من و اقای محسنی با هم هیچ رابطه ای نداریم و حتی دوست معمولی هم به حساب نمیایم ما دو تا فقط کارمند هایی هستیم که هر روز صبح همدیگر را می دیدیم و بی تفاوت از کنار یک دیگر عبور می کردیم، نهایت فقط به هم دیگر سلام می دادیم، اما رابطه دوستی ما در حدی نبود که من را جزو منتخب مهمان هایش قرار بدهد.
همیشه فکر می کردم ادم خیلی عبوسی است و مقداری هم از خود راضی ! اما به کل امروز نظرم در باره اش عوض شد، زیرا رفتار فوق العاده خوبی با من داشت و من را جزو سی تا مهمان جشن تولد دخترش به حساب اورد، به من احترام زیادی گذاشت و با ادب صبحت کرد، من نیز پیشنهادش را پذیرفتم.
نگاهی به ساعت ماشینم می ا‌ندازم، بیست و چهل دقیقه، پایم را روی پدال ترمز فشار می دهم و با چرخاندن فرمان، گوشه کناری پارک می کنم تا برای شام مواد لازم را بخرم، از وقتی من مجبور به اشپزی شدم که متوجه شدم نیمه گمشده ای ندارم، یا حدقل اگر نیمه گمشده ای دارم، یک بلایی سرش امده و هیچ وقت قرار نیست باهاش اشنا بشوم، زیرا اولین و اخرین خانومی که وارد زندگی ام شده ریگی در کفش داشت که اصلا دوست ندارم دیگر به اتفاق های رخ داده فکر بکنم و دفتر خاطرات عشق و عاشقی ام را ورق بزنم، اما اکنون در سن سی سالگی با جرئت می گویم دیگر هیچ زنی وارد زندگی من نخواهد شد، خیلی هم عجیب نیست، ادم های زیادی هستند که تصمیم می گیرند هیچ وقت ازدواج نکنند و تا اخر عمرشان فقط عاشق خودشان بمانند، خب من هم یکی از ان ها هستم.
در ماشینم را باز می کنم و پیاده می شوم.
خیابان تقریبا شلوغ است، مردم در رفت و امد هستند و عده ای دست فروش گوشه خیابان اجناس خودشان را به حراج گذاشتند، با عجله به سمت سوپر مارکت می روم و مواد لازم را تهیه می کنم
اما هنگامی که بعد از چند دقیقه با کیسه ی خرید از مغازه خارج شدم، یک مرد معتاد را دیدم که با روی کثیف و سیاه، با لباس های پاره و قدیمی روی کاپوت جلوی ماشین من نشستد و همینطور که مو و ریش های زیادی دارد سرش را پایین گرفتد و مشغول سیگار کشیدن است، با عصبانیت به سمتش حرکت می کنم و سرش فریاد می کشم و می گویم ؛

- زود باش، از روی کاپوت ماشین من بیا پایین
اما او هیچ عکس و العملی نشان نمی دهد، به او نزدیک تر می شوم و با اکراه بهش دست می زنم و یک بار دیگر می گویم :
- کری ؟ می گم از روی ماشین من بیا پایین
سرش را بالا میاورد و با چشم های ریز و گد رفته اش بهم خیره می شود در نهایت زبان باز می کند و می گوید :
- باشه ! از روی ماشینت میام پایین من که کار بدی نکردم
سپس نیشخندی می زند که حرص من را در میاورد اما خودم را کنترل می کنم و با گاز گرفتن ل**ب هایم سعی می کنم عصبانیتم را فرو کش کنم، در ماشینم را باز می کنم و پشت فرمان می نشینم، کیسه خرید را روی صندلی بغل دستم می گذارم سپس کلید ماشین را می چرخانم و ماشین را روشن می کنم، بلافاصله موبایل همراهم زنگ می خورد، خط ناشناسی است
به فکر فرو می روم و بدون هیچ حرکتی به یک نقطه خیره می شوم، همینطور که به فکر عمیقی فرو رفتم ان مرد گدا و معتاد، یک بار دیگر مثل جن ظاهر شد و با دست کثیفش به روی شیشه ماشینم کوبید، و به مواد غذایی داخل ماشین خیره شد، ناخداگاه دلم فرو ریخت و با دیدن دوباره ان مرد شوکی بهم وارد شد، این بار نتوانستم جلوی خودم را بگیرم تا بهش اسیب نزنم،
همینطور که در ماشینم را باز می کنم از ماشین پیاده می شوم و با عصبانیت به سمتش حرکت می کنم سپس بدون هیچ حرفی یک مشت به صورت او می کوبم، بلافاصله به روی زمین میوفتد و شروع می کند به سرفه کردند، مردم اطرافم با نگاه خاصی بهم نگاه می کنند، اما بدون توجه به ان ها با فریاد می گویم ؛
- تو مگه ادم نیستی ؟ خجالت بکش
سرم را به نشانه تاسف تکان می دهم و یک نفس عمیق می کشم، سپس همینطور که هنوز ان مرد روی برف ها دراز کشیده و انگار توان بلند شدند را ندارد، دستم را به نشانه کمک به سمتش دراز می کنم، با چشم های ریز و گد رفته و صورت کثیف و سیاهش به دستم خیره می شود، سپس نشخندی می زند و شروع می کند به حرف زدند :
- تو مگه فکر کردی کی هستی ؟ تو فکر کردی از من بهتری ؟ چون ماشین داری ؟ چون خونه داری ؟
سپس لبخندش پاک می شود و ادامه می دهد :
- تو نمی دونی این زندگی یعنی چی ! وقتی که یاد بگیری هیچ انسانی وجود خارجی نداره و هر چیزی که می بینی فقط توهم های ساخته ذهنت هست، علاقت به داشتن ماشین و خونه کم می شه.
با زنگ خوردند موبایلم به خودم میام، نگاهم را از او بر می دارم و موبایل را از داخل جیبم بیرون می کشم، بدون توجه به ان مرد که بهم خیره شده به سمت ماشینم حرکت می کنم و همزمان با جواب دادن خط ناشناسی که تماس گرفتد، سوار ماشینم می شوم و برای هدایت ماشین پام رو به روی پدال گاز فشار می دهم.
 
آخرین ویرایش

_mehran_

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
39
امتیاز
2,603
هنگامی که به خانه رسیدم، وارد حمام شدم و خسته و کوفته زیر دوش اب داغ رفتم و بعد از دوش پنج دقیقه ای شروع کردم به پختن غذای مورد علاقه ام
همینطور که داخل اشپزخانه هستم موبایلم را دستم می گیرم و به شماره ی ناشناسی که امروز دو بار بهم زنگ زد اما هیچ صبحتی نکرد، خیره می شوم.
نفس عمیقی می کشم، و در نهایت با شماره تماس می گیرم، بعد از خوردن چند تا بوق یک مرد با صدای بم و حجیم خودش تماس را پاسخ داد.
-سلام
-سلام کاوه، دیر زنگ زدی
-اسم من رو از کجا می دونی اقا؟
ان مرد می خندد و با تمسخر می گوید :
-اسمت ؟ من خیلی چیز ها از تو می دونم که حتی خودت نمی دونی؟
نیشخندی می زنم و همینطور که سرم را به نشانه ی افسوس تکان می دهم می گویم :
-مردم این کشور چرا این جوری شدن ؟ چی بهت می رسه اگه مزاحم بشی ؟
- تند نرو کاوه، من قصد کمک کردن دارم
ناخواسته ابرو هایم را بالا می دهم و با کج کردن دهانم می گویم :
-من به کمک کسی احتیاج ندارم ! خداحافظ
-وایسا وایسا ! تلفن رو قطع نکن
-من بی کار نیستم
-می خوام بهت ثابت بکنم خیلی چیز ها در مورد تو می دونم
به سمت اجاق گاز حرکت می کنم و زیر قابلمه برنج را خاموش می کنم، بلافاصله از پنجره ی خانه به بیرون نگاه می کنم، زیر پنجره یک مرد ایستاده و با کت سیاه بلند و کلاه لبه دار با موبایلش مشغول صبحت کردند است.
چند ثانییه به او خیره می شوم، اما در نهایت تلفن خود را داخل جیبش می گذارد و سوار تاکسی می شود
- الو کاوه ؟
به خودم میام و می گویم :
-باشه گوش می دم، بهم ثابت کن در مورد من چی می دونی
-تاریخ مرگت چطوره ؟ دوست داری بدونی کی به زندگی اصلی خودت بر می گردی ؟
-برو بابا، تو هم بیکاری
-چرا ناراحت شدی ؟
-چون بهتره بری دنبال تاریخ مرگ خودت بگردی !
- اروم باش، من فقط می خوام کمکت کنم
بدون این که چیز دیگری بگویم تلفن را قطع می کنم و یک بار دیگر نا خواسته به فکر عمیقی فرو می رم

********
ساعت کوکی ام زنگ می خورد، درست راس ساعت هفت، از روی تخت خواب پایین میایم و مستقیم به سمت سرویس بهداشتی حرکت می کنم، شیر اب را باز می کنم و دست و صورتم را می شورم.
سپس وارد اشپزخانه می شوم و صبحانه ای که از قبل داخل یخچال باقی مانده بود را بیرون می کشم و مشغول خوردن می شوم.
امروز بیست و یکم دی ماه است و هوا به شدت سرد شده، مانند دیروز برف می بارد و سطح شهر کاملا سفید پوش است، همینطور که مشغول خوردن صبحانه هستم با تعجب به تقویم خود خیره می شوم، دور بیست و نهم با خودکار قرمز خط کشیدم، اما هرچه قدر فکر می کنم و به ذهنم فشار میاورم نمی توانم دلیل ان را به یاد بیاورم، این کار همیشه عادت من بوده، روز های مهم ماه را با دایره ی قرمز رنگ مشخص می کردم و مناسبت ان روز را می نوشتم، اما اکنون نمی دانم چرا دور این روز با خودکار قرمز رنگ خط کشیدم.
جرعه ای از چایی خود را می نوشم، جالب این جا است که مناسبت ان را ننوشتم، ارام ل**ب خودم را گاز می گیرم و یک صفحه از تقویم را ورق می زنم، بلافاصله با صحنه ای رو به رو می شوم که ناخداگاه باعث می شود دلم فرو بریزد و تقویم از دستم رها بشود.
زیرا، دور هر روز بهمن ماه خط قرمز رنگ کشیده شده است...
 
آخرین ویرایش

_mehran_

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
39
امتیاز
2,603
از روی صندلی بلند می شوم، دستم را لای موهای لخت و مشکی رنگم می برم و به نقطه ای خیره می شوم، این امکان ندارد ! یعنی چه کسی این کار را انجام داده ؟ امکان ندارد، نزدیک به یک سال می شود کسی پایش را به خانه من نگذاشتد ! خم می شوم و از روی زمین تقویم را بر می دارم، بهمن ماه را ورق می زنم و وارد ماه اسفند می شوم، خدای من ! مانند بهمن، دور هر روز اسفند ماه با خط قرمز رنگی خط کشیده شده! نمی دانم، واقعا نمی دانم چه اتفاقی رخ داده، به ماه های اول سال بر می گردم و صفحه تقویم را ورق می زنم. در ماه فروردین دور سه روز خط کشیدم، در اردیبهشت نیز دور یک روز خط کشیدم همینطور در فصل تابستان در مجموع دور شیش روز خط کشیدم، تک تک روز ها و مناسبت ها را‌ در خاطر دارم، اما اکنون متعجب زده هستم که چطور ممکن است همچین اتفاقی رخ بدهد ! این تقویم را با خود از خانه بیرون نبردم و حدقل یک سال کامل هیچ کسی به غیر از خودم داخل این خانه پا نگذاشتد. نگاهی به ساعت دیواری خانه می اندازم، هفت و سی دقیقه ! با عجله به سمت اتاق خوابم حرکت می کنم تا لباس هایم را عوض بکنم و اماده بشوم به سر کار بروم.
راس ساعت هشت وارد اداره شدم، و مستقیم وارد اسانسور سپس وارد طبقه دوم شدم. کلید را داخل قفل دفترم چرخاندم و وارد اتاق کار خود شدم. کتم را اویزان می کنم و به منشی ام می گویم یک لیوان قهوه برایم بیاورد، سپس پشت رایانه می نشینم و مانند همیشه مشغول کار می شوم. هنگامی که خانوم ملکی در دفترم را باز کرد و قهوه ام را برایم اورد، یک ایمیل از یک شخص ناشناس دریافت کردم. خانوم ملکی با لبخندی که روی صورتش دارد به سمتم قدم بر می دارد و می گوید :
-صبح به خیر
در جواب به او سرم را تکان می دهم، قهوه ام را به روی میز می گذارد و سپس از اتاق خارج می شود. وارد ایمیل های دریافتی می شوم و پیام شخص ناشناس را باز می کنم.
متن نامه به قدری عجیب است که بدون پلک زدند فقط چشم به صفحه رایانه دوختم و مشغول خواندن هستم.
"سلام کاوه، من همون کسی هستم که دیشب بهت زنگ زد، اگه می خوای حقایق رو بدونی کافیه ساعت هشت شب بیای به رستوران مورد علاقه ات راستی، من می دونم چه کسی تقویم تو رو دستکاری کرده! منتظرتم"
استکان قهوه ام را از روی میز کار بر می دارم و همینطور که غرق در فکر هستم جرعه ای از ان را می نوشم
 
آخرین ویرایش

_mehran_

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
39
امتیاز
2,603
"ساعت بیست و پنجاه دقیقه، رستوران مجلل"

در رستوران را باز می کنم و وارد می شوم، همینطور که برف سنگین روی کتم نشستد یکی از خدمت کار ها با حوله ی قرمز رنگ مخملی به سمتم حرکت می کند و قبل از این که روی صندلی بنشینم، حوله را به سمتم می گیرد و می گوید :
- خودتون رو خشک کنید قربان
سرم را به نشانه تشکر تکان می دهم و حوله را از دستش می گیرم.
بعد از این که خودم را خشک کردم به سمت میزی در انتهای رستوران حرکت می کنم، صندلی را بیرون می کشم و روی ان می نشینم.
به ساعت مچی خودم نگاه می کنم، بیست و پنجاه و دو دقیقه، بلافاصله احساس عجیبی بهم دست می دهد، نمی دانم چرا ولی این ساعت مچی حال درونی ام را دگرگون کرد، یک ساعت با بند چرم مشکی و صفحه ابی و مشکی رنگ که علامت هیچ شرکتی روی ان ثبت نشده، اخرین باری که این ساعت را به دستم انداخته بودم در خاطرتم نیست، به هر ترتیب نگاهم را از ساعتم بر می دارم و همینطور که ابرو هایم را در هم کشیدم از خودم می پرسم :
- این ساعت رو از کجا خریدم ؟
با سر و صدا های شکمم، یادم میاید هنوز غذا سفارش ندادم،گارسون را صدا می زنم، با منوی شیک رستوران به سمتم حرکت می کند.
منو را از دست او می گیرم و بعد از نگاه انداختن به غذا هایشان لبم را کج می کنم و رو به گارسون می گویم :
-رستوران شما غذا های خیلی خوبی داره، اما برای اضافه کردند و پخت غذا های جدید وقت نمی ذارید
-قربان، ما اماده ی سرو صد و بیست غذای مختلف هستیم
-می دونم، ولی غذا هاتون تکراری شده، ترجیح می دم فقط یه سالاد ساده سفارش بدم.
قبل از این که گارسون چیزی بگوید، یک صدای مردانه به گوش رسید که گفت :
-برای من هم لطفا سالاد بیارید
از روی صندلی بلند می شوم و به مرد شیک و کت و شلوار پوشی نگاه می کنم که رو به رویم ایستاده.
گارسون سفارش را یادداشت می کند و به سمت اشپزخانه حرکت می کند.
ان مرد شیک پوش، با قدی بلند، اندامی ورزیده، کت و شلواری شیک و موهای مشکی و براق،دستش را برای ادای احترام به سمتم دراز می کند، بدون این که چیزی به ذهنم برسد که بگویم، فقط با او دست می دهم.
-لطفا بشین کاوه
به روی صندلی می نشینم، بلافاصله با لحن خونسردانه ای می گویم:
-امیدوارم بتونی من رو قانع کنی، وگرنه بد جوری دعوامون می شه !
شروع به خندیدن می کند، با چشم های درشتش بهم خیره می شود و با ارامش می گوید :
-اول اجازه بدید خودم رو معرفی بکنم، اسم من سامان هست، ولی شما می تونی هرجوری که دلتون می خواد من رو صدا بزنید
- ببین سامی خوشگله تنها دلیلی که باعث شد امشب من بیام به این قرار فقط بحث تقویم بود !
بهم بگو چه جوری این کار رو انجام دادی
پارچ اب را بر می دارد و تا نصفه لیوان را پر می کند، سپس لیوان را به سمتم می گیرد و با همان لحن ارام خودش می گوید :
-اروم باشید لطفا
لیوان رو از دستش می گیرم و می گویم :
- منتظرم
گارسون به سمت میز ما حرکت می کند و سفارشمان را تحویل می دهد.
بدون این که از لیوان اب حتی یک جرعه بنوشم، ان را به روی میز می گذارم، سامان که سعی دارد
خودش را ادم متین و ارامی جلوه بدهد با لحن شمرده ای شروع به حرف زدند می کند
‌-بهت حق می دم، سردرگم و خسته ای ! ولی برای فهمیدن حقایق نباید عجله داشته باشی.
سرم را تکان می دهم و با خم کردن ابرو هایم می گویم :
-فهمیدن حقایق ؟
-بله
-شوخیت گرفته ؟
-نه، کاملا جدی هستم
لبخند تلخی می زنم و به سامان چشم می دوزم، سپس می گویم :
-بازی داره جالب می شه !
-بازی همیشه جالب بوده
سرم را به نشانه تایید تکان می دهم و چنگارم را داخل برش گوجه فرهنگی فرو می کنم و بعد از مالیدن به سس فرانسوی ان را در دهان خود می گذارم.
به ظرف سالادش اشاره می کنم و می گویم:
-چرا چیزی نمی خوری ؟
ل**ب هایش را به نشانه نداشتن میل تکان می دهد و ارام می گوید:
-به این جور غذا ها عادت ندارم
-گوشت خواری ؟
کمی بهم خیره می شود و در نهایت با لحن عجیبی می می گوید:
-اره گوشت خوارم
 
آخرین ویرایش

_mehran_

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
39
امتیاز
2,603
-ببین دیگه خیلی داری وقت من رو می گیری، اگه نمی خوای حرفی بزنی من برم ؟
با تمسخر نیشخندی می زند و می گوید :
-نه هنوز حرف های من تموم نشده
سپس از روی صندلی بلند می شود و ارام به سمت من حرکت می کند، با لحن ارامی خطاب بهم می گوید :
-کسی که تقویم تو رو خط خطی کرد خودت بودی کاوه
با عصابیت از روی صندلی بلند می شوم و می گویم :
-چی می گی تو مرتیکه ؟
نیشخندی می زند و می گوید :
-واقعا می خوای بدونی ؟
-زود باش بهم بگو
بدون این که چیزی بگوید از داخل جیبش یک موبایل همراه بیرون میاورد و وارد یک ویدئو می شود، ویدئو را پخش می کند و صفحه گوشی را به سمتم می گیرد.
با تصویر خودم مواجه می شوم که با چهره ی سرد و خسته رو به روی دوربین می نشینم و همنیطور که یک خودکار قرمز رنگ درون دستم گرفتم، تقویم را از روی میز بر می دارم و دور هر کدام از روز های ماه خط می کشم...خدای من، باور کردنی نیست
دندان هایم را با حرص بهم دیگر می سابم و در نهایت، با عصابنیت یقه ی ان مرد را می گیرم و سرش فریاد می زنم
-ای عوضی، چه بالایی سر من اورده بودی ؟
همینطور که نگاه مردم رستوران به سمت ما چرخیده با ارامش می گوید :
-تو که اولین باره من رو می بینی !
اره، ولی مثل این که تو اولین باری نیست که من رو دیدی !
-کاملا درست گفتی !
فریاد می کشم و می گویم :
-چی از جون من می خوای ؟ چرا اون کار رو کردی ؟
دست هایش را بالا میاورد و با همان لحنی که من را دیوانه می کند می گوید :
-من این وسط فقط یک واسطه ام، وظایف معینی هم دارم، الان زمان مناسبی نیست تا بیشتر از این برات توضیح بدم، فقط در همین حد بگم که، از فردا دنیا برای تو دگرگون می شه، اتفاق های عجیبی واست میوفته، درد می کشی افسرده می شی و در نهایت یکی از دست هات قطع می شه، یادت نره، دنیا فقط برای تو دگرگون میشه، این ها رو بهت گفتم تا امادگی داشته باشی ...
قبل از این که چیزی بگویم
گارسون به سمتم میاید و دستم را از یقه ی سامان جدا می کند، سپس می گوید :
- لطفا تمومش کنید اقایون
چند ثانیه با حرص بهش خیره می شوم، سپس چشم هایم به ساعت مچی اش می خورد که دستش کردد، با لحن ارامی می گویم ؛
- چرا اون ساعتی که بستی انقدر شبیه ساعت منه ؟
نگاهش را به سمت ساعتم می برد و ارام می گوید :
- این فقط یک ساعته
- می دونم ساعته، چرا تو باید ساعتی ببندی که آرم هیچ شرکتی روی اون نخورده ؟
- نمی دونم، یک نفر بهم کادو داده، پس حتما تقلبی هست
همینطور که به خاطر درگری فیزیکی نفس نفس می زنم می گویم ؛
- معلوم نیست تو داری چه غلطی می کنی
سپس می راه میوفتم و با قدم های سریع از رستوران خارج می شوم.
مستقیم سوار ماشینم می شوم و کادویی که از قبل برای دختر اقای محسنی خریدم را عجولانه داخل ماشین کادو می کنم، سپس روی پدال گاز فشار می دهم و تا مقصد بدون توقف رانندگی می کنم .
راس ساعت بیست و یک سی دقیقه، به خانه اقای محسنی رسیدم. خانه چندان بزرگی ندارد، و مهمان ها زور زورکی داخل خانه جا شدند، اما همه چی را خیلی خوب تدارک دیده، هیچ کم و کاستی به چشم نمی خورد.
اما با این وجود، اوایل جشن احساس خوبی نداشتم و فکر می کردم در این جمع اضافی هستم، زیرا با کسی نسبتی نداشتم، همه با یک دیگر خوش بودند و می گفتند و می خندیدند، اما من یک گوشه تنها برای خود نشسته بودم، تا این که خود اقای محسنی امد کنارم نشست و شروع کرد به احوال پرسی، خیلی گرم با من رفتار کرد، به قدری گرم و صمیمی که حس کردم صاحب مجلس شدم !
سپس به صورت ناخواسته با فامیل هایش اشنا شدم و با ان ها گرم حرف زدند شدم.
خیلی مفصل صبحت کردیم، از سیاست و وضع اقتصادی گرفتد تا نتایج فوتبال و فیلم و سریال،
همه چی خوب پیش رفت، به غیر از دقایق اخر جشن، اقای محسنی برای راضی نگه داشتند مهمان هایش به اصلاح یک پیشگو و اینده بین را اورده بود، تا در حد یکی و دو دقیقه، از هر فردی که می خواهد خانه و جشن را ترک کند، پیشگویی کند، من به این جور مسائل اعتقاد ندارم اما برای این که اقای محسنی که برای امشب زحمت کشیده بود را ناراحت نکرده باشم، حاظر شدم تا ان پیشگو در مورد من هم قبل از خروج از خانه یک دروغ هایی بسازد و ان ها را به خوردم بدهد.
ان پیشگو یک زن سالخورد است که با قدی کوتاه و نگاه عمیقش به مهمان ها، حسابی بازار گرمی کرده است و مهمان ها را به هیجان و شور و شادی انداختد.
کاری که انجام می داد، برای من اصلا خوشایند نبود اما به هر ترتیب رو به رویش ایستادم و به چشم هایش زول زدم و طبق خواسته ی خودش، ذهنم را از هرچیز اضافه ای پاک کردم.
به من خیره ماند ولی خیلی زود چهره اش عوض شد و سعی کرد خودش را ناراحت جلوه بدهد، طوری که من باور بکنم، اما با خونسردی لبخند زدم و گفتم :
-اتفاق بدی افتاده ؟
سرش را ارام به نشانه ی مثبت تکان داد و گفت :
-هرگز سال اینده رو نمیبینی، چون قبل از اومدن بهار، این زندگی رو ترک کردی و به یک زندگی خیلی بزرگ تر سفر کردی.
خنده از روی ل**ب هایم پاک می شود و عصبانیتم را با کشیدن نفس عمیقی فرو می دهم، زیرا نمی خواهم
جشن تولد دختر نوجوان اقای محسنی را به هم بزنم.
در نهایت دوباره لبخندی مصنوعی زدم و رو به ان زن سالخورده گفتم :
-ممنون
می خواستم از کنارش عبور کنم و به سمت در خروجی بروم که خیلی ناگهانی مچ دستم را گرفت و بهم نزدیک شد، سپس گفت :
- تو وظیفه سنگینی داری
مچ دستم را رها می کند و بعد می گوید :
-مواظب باش.
با بهت و تعجب چشم هایم را از ان زن بر می دارم و همینطور که حس و حال عجیبی دارم، در اپارتمان را باز می کنم و با سرعت از ساختمان خارج می شوم.
یک نخ سیگار از جیب پیراهنم در میاورم و روی لبم می گذارم، همینطور که به ارامی دودش را بیرون می دهم، باد وحشی موهایم را پریشان می کند.
نمی دانم یک دفعه چه اتفاقی برایم افتاد، احساس کردم ان زن به یک باره کلی انرژی منفی به سمتم فرستاد، اما حالا که در این هوای سرد، روی برف های انباشته شده، زیر نور قرص ماه مشغول سیگار کشیدن هستم، حال بهتری دارم.
امشب خیلی شب عجیبی بود، از ان مرد دیوانه و عجیب گرفتد تا این پیشگو قلابی که گفت سال اینده را نخواهی دید.
 
آخرین ویرایش

_mehran_

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
39
امتیاز
2,603
هنگامی که به خانه رسیدم، سگم رافی داشت برای خودش پارس می کرد، لامپ خانه را روشن کردم تا من را ببیند و دوباره ارامش بگیرد.
به محض این که لامپ روشن شد، با سرعت به سمتم دوید، و به نوعی مثل همیشه خودش را برایم لوس کرد تا بهش غذا بدهم، من نیز خم شدم و بغلش کردم، با دست هایم کمی مالشتش دادم و باهاش بازی کردم، ولی از انجایی که اصلا شب خوبی نداشتم، و حوصله ام به هیچ کاری نمی رود، ظرف غذایش را پر کردم و جلویش قرار دادم.
خودم نیز بعد از دوش دو سه دقیقه ای روی تخت خوابم ولو شدم و خیلی زود به خواب فرو رفتم.


***********

ساعت ده صبح کم کم چشم هایم باز شد و از خواب بلند شدم، مانند همیشه قبل از هر کاری دست و صورتم را شستم و برای رافی غذا ریختم.
سپس صبحانه را خوردم و بلاخره فرصت کردم پیام هایی که برایم امده را بخوانم و جواب بدهم.
در میان کلی پیام انباشته شده، خواهرم پیام داده و نوشته است :
" امشب، شام می خوایم بریم خونه مامان، تو هم
میای ؟ "
از ان جایی که امروز جمعه است و کار مهم در برنامه ام جای ندارد، پیام دادم و در جواب نوشتم، حتما میام.
به خاطر مشغله کاری و گرفتاری هایی که زندگی جلوی راهم قرار داده است، وقت نکردم حتی به خانواده ام سر بزنم، می دانم زندگی خسته کننده ای دارم ولی هیچ چاره ای نیست باید برای پیشرفت قید خیلی چیز ها را بزنم.
لباس هایم را عوض می کنم و دور گردن رافی قلاده می اندازم، سپس از خانه بیرون می زنم، امروز بر عکس هفته ای که گذشت خیلی سرد نیست و افتاب می تابد و برف هایی که امده و گوشه کنار خیایان انباشته شده را اب می کند.
صبح قشنگی است، دوست دارم بدون هیچ دقدقه ای فقط قدم بزنم و از هوا لذت ببرم‌، رافی هم با من هم عقیده است، زیرا خوشحال به نظر می رسد و با جنب و جوش به اطرافش نگاه می کند.
بیچاره رافی هم داخل خانه پوسیده بود، می دانم برای این کشور قانون شکنی است اما او نیز مانند من نیاز دارد تا هوایی عوض کند.
وارد پاساژ بزرگی می شوم تا برای مادرم هدیه ناقابلی بخرم، پاساژ خیلی شیک است و ادم های با کلاس و پول دار واردش می شوند.
به سمت پله برقی حرکت می کنم تا بروم طبقات بالا تر، انتهای طبقه سوم، داخل یک مغازه کوچک، کالایی به چشم هایم خورد که خیلی توجه ام را جلب کرد.
یک گوی شیشه ای که داخلش یک کلبه ی چوبی در میان جنگل سر سبزی ساخته شده، تا جایی که من یادم میاید مادرم از این جور کالا های دکوری داخل خانه اش نداشت، به احتمال زیاد انتخوابم را دوست داشته باشد.
 
آخرین ویرایش

_mehran_

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
39
امتیاز
2,603
وارد مغازه می شوم و ان گوی شیشه ای را به مبلغ هفتاد هزار تومن می خرم، خانوم فروشنده کالا را داخل کیسه خرید شیکی قرار داد و به سمتم گرفت، با کارت اعتباری ام پولش را پرداخت می کنم و داخل پاساژ به دنبال مغازه ای می گردم که وسایل بچه گانه مانند اسباب بازی بفروشد، طبقه ها را بالا و پایین می روم تا این که در نهایت داخل طبقه ی شیش مغازه ی بزرگ اسباب فروشی به چشم هایم می خورد.
با قصد خریدن کردند وارد مغازه می شوم، زیرا می خواهم برای خواهر زاده ی ده ساله ام نیز هدیه ای بخرم، او خیلی پسر بامزه ای است، با موهای فر و پوست سفیدش و چشم های درشتش خیلی راحت می تواند توی دل هرکسی جا باز کند.
به محض این که پاهایم را داخل مغازه ی اسباب فروشی گذاشتم، با تعداد زیادی اسباب بازی مواجه شدم، انقدر زیاد که سرم گیج رفت و انتخواب کردند برایم سخت شد.
از همه نوع اسباب بازی این جا یافت می شود، از قهرمان داستان های کارتونی گرفتد تا اسلحه های بادی و ساچمه ای، در نهایت یک بسته از حیوانات جنگل را خریداری کردم و پس از حساب کردند پول از مغازه و سپس از پاساژ خارج شدم.
راس ساعت سیزده وارد رستورانی شدم که همیشه در انجا غذا می خورم، یعنی همان رستورانی که با ان مردک دیوانه قرار گذاشتم.
گارسون به سمتم حرکت می کند، همان گارسونی که بهش انتقاد کردم و گفتم غذاهای این رستوران تکراری شده است، بدون این که از دستم دلخور باشد با رویی خندان به سمتم میاد و منو را بهم می دهد.
با تکان دادن سرم از او تشکر می کنم و منو ی رستوران را از دستش می گیرم.
با دقت به اسامی غذا ها نگاه می کنم، و خیلی زود متوجه می شوم غذا های جدید به ان اضافه شده، با خوشحالی رو به گارسون می گویم ؛
- امشب می خوام پاستا تند جدید ایتالیایی رو امتحان کنم.
گارسون با رویی خندان یادداشت برداری می کند و قبل از این که وارد اشپزخانه بشود می گوید :
- امتحان خوبی بود قربان، ولی این غذا جدید نیست
چون شما خیلی وقته به رستوران ما سر نزدید برایتان جدید میاد.
منو را به گارسون بر می گردانم و می گویم :
-دارید اشتباه می کنید، من دیشب برای شام اومده بودم به این رستوران، و از شما بابت تکراری شدن غذاها انتقاد کردم
با همان روی خندان سرش را تکان می‌دهد و می گوید:
-امکان نداره، شما مشتری ویژه ما هستید و من حافظه ای قوی دارم، شما نزدیک به سه ماه می شه که به رستوران ما سر نزدید.
چهره ام جدی می شود و با لحن ارامی می گویم :
-سالاد سفارش دادم
دوباره می خندد و بدون این که چیزی بگوید به سمت اشپزخانه حرکت می کند.
 
آخرین ویرایش

_mehran_

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
11/30/18
ارسال ها
39
امتیاز
2,603
پارچ اب را بر می دارم و تا نصفه لیوان پر می کنم.
سپس یک نفس اب را می نوشم و همزمان به این موضوع فکر می کنم که، یا یک بلایی سر من امده، یا ان مرد حافظه ی خیلی بدی دارد.
به هر حال منتظر می مانم تا گارسون سفارشم را بیاورد، با کلنجار رفتن با شمع خاموش روی میز وقتم را می گذرانم و چند تا تماس با خانواده و دوست هایم می گیرم، بعد از چهل دقیقه بلاخره گارسون سفارشم را میاورد، و همینطور که بشقاب را به روی میز می گذارد با لحن ارامی می گوید :
-معذرت می خوام برای زمانی که منتظر موندید، امروز جمعه هست و طبق معمول رستوران ما شلوغ شده
بدون توجه به حرفش فقط سرم را تکان می دهم و قبل از این که از میز من دور بشود می گویم:
-اقای اکبری ؟
به سمتم بر می گردد و می گوید:
-بله ؟
-یه لحظه تشریف میارید ؟
با احترام سرش را تکان می دهد و به سمتم میاید
-جانم ؟ مشکلی پیش امده
به اطرافم نگاه می کنم و می گویم:
-بله یه مشکلی پیش اومده
با تعجب می گوید :
-چه مشکلی قربان !
به دروغ می گویم :
-من جدیدا حس می کنم توهم می زنم ، مثل همین دیشب که گفتم اومدم به این رستوران، ولی شما گفتید اینطور نیست، اگر ممکن هست دوربین های رستوران رو چک بکنید و بهم خبر بدید که من واقعا دیشب این جا بودم یا خیر
کمی مکث می کند و بعد با چهره ای جدی می گوید :
-من وظایف مشخصی دارم قربان، اتاق کنترل دوربین
کارمند خودش رو داره
کمی مکث می کند و بعد ادامه می دهد :
-یه لحظه صبر کنید بیینم چه کاری می تونم براتون انجام بدم
با لبخندی که می زنم تشکر می کنم و دو تا اسکناس ده هزار تومنی به عنوان انعام به سمتش می گیرم.
تشکر می کند و به سمت اتاق کنترل دوربین حرکت می کند.
چند بار با خودم تکرار می کنم :
" چی کار می کنی پسر، به خودت بیا "
چنگال را داخل پاستا می چرخانم و می زنمش به سس ایتالیایی و داخل دهانم می گذارم، سپس کمی از نوشابه مشکی رنگی را می نوشم.
دوباره کمی از پاستا و سس ایتالیایی را می خورم، واقعا غذای خوشمزه ای است و از خوردنش لذت می برم.
ولی قبل از این که غذایم را کاملا تمام بکنم، گارسون به سمتم حرکت کرد و گفت :
-من دوربین دیشب رو با یک بهانه ی الکی چک کردم، ولی اجازه ندارم شما رو به داخل اتاق کنترل ببرم.
از روی صندلی بلند می شوم و می گویم:
-خیلی خب، تونستید چهره من رو تشخیص بدید ؟
-صادقانه می گم قربان، دوربین ورودی رستوران رو با دقت چک کردم، شما دیشب به رستوران ما نیمده بودید.
به نشانه ی تشکر سرم را ارام تکان می دهم و در حالی که از تعجب فقط به یک نقطه چشم دوختم، ارام می گویم :
-صورت حساب لطفا
از رستوران خارج می شوم، همینطور که هنوز توی شوک هستم، اتفاقانی که دیشب افتاده را مرور می کنم
حرف های سامان و ان پیرزن پیشگو که گفت تا سال اینده بیشتر زنده نمی مونی !
سوار ماشینم می شوم و همینطور که سر درد شدیدی گرفتم فقط یک سوال بی جواب از ذهنم عبور می کند :
" چه بالایی داره سر زندگیم میاد "
 
آخرین ویرایش

بالا