در حال تایپ رمان معراج آغوشت | fati_Dکاربرانجمن یک رمان

رمانم چطوره؟

  • عالیه

    رای 37 77.1%
  • خیلی خوبه

    رای 6 12.5%
  • خوبه

    رای 5 10.4%
  • بده

    رای 0 0.0%
  • خیلی بده

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    48

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
50
امتیاز
13,323
کد رمان: 1946
ناظر: @Saieh
101222
نام رمان : معراج آغوشت
نام نویسنده : FATI_D
ژانر: عاشقانه _درام
خلاصه:اين داستان، روايتگر ِ زندگي‎هاييست كه هركدام، يك انسان ِ آب ديده را در كوير ِ بي‎رحمي ها، در خود جاي داده اند. دو کس که سرسخت بار آمده اند؛ با اين تفاوت كه روح يكي، با بي‎مهري‎هاي بي‎انتها تاريك شده و يكي همچنان عشق مي‎ورزد. حال اين دو انسان، تاريك و سپيد، مقابل ِ يكديگر قرار گرفته و سرنوشت ِ خود را رقم مي‎زنند.
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,067
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧


** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
50
امتیاز
13,323
سرآغاز هرنامه نام خداس، که بی نام او نامه یکسر خطاست.
به چهره‎ی بی احساس وسرد روبه روم، زل می‎زنم.
به لبهایی که نمی‎دانم چندروز، یاچندماه، شایدم چندسال بر لبخند، باز نشده‎اند.
به ابروانی که جوری هم دیگررا در آغوش گرفته‎اند، که گویی قصد رها کردن هم را ندارند.
نگاهم به آن دو گوی سیاه شب زده، ولی نفرت انگیز می‎افتد؛ به چشمانی که با سردیشان تن هر بشری را می لرزانند، چشمانی که کلمه‎ای به نام غرور را فریاد می‎زنند.
چه کسی تحمل این همه سردی را دارد؟ چه کسی می‎تواند با غرور وتکبرشان مبازه کند؟!
بازم مثل همیشه نفرت سراسر وجودم را فرا می‎گیرد؛ فکم منقبض می‎شود، دستم مشت می‎شود.
تنم از شدت این نفرت می‎لرزد؛ دست مشت شدم را بالا می‎آورم ودر اخر تصویر مقابلم، هزار تیکه می‎شود!
ولی طوفان درونم نمی‎خوابد، نفرت درونم بیشترمی‎شود.
دست گره خوردم را بازم به اون تصویر هزار تکیه می‎کوبم، بازم... بازم... بازم آنقدرکه دیگر اثری از آن تصویر نمی‎ماند!
به این می‎اندیشم که من چی هستم؟من کی هستم؟اصلا من کجای این قصه قرار دارم؟!
اصلا داستان من از کی شروع شد؟ من به کجا رسیدم؟ چه کردن با من؟ من فقط ادم بده ی این داستانم؟
آری من آدم بده ی این داستانم، یا شایدم قربانی این داستان!
کسی که قربانی هوسرانی ها اطرافیانش شد، کسی که به ادم بده ی داستان تبدیلش کردن!
منی که همه را خرد می‎کنم، غرورشان را زیر پا له می‎کنم، من که سرمای زمستان پیشم کم می‎آورد، منی که دل هر بشری را می‎شکنم، تا از شکستن غرورم جلوگیری کنم، منی که از گناه ابایی ندارم و از اینا لذت می‎برم، چون خودم می‎خواهم، چون خودم این راه را انتخاب کرده‎ام!
حال چه کسی، توان مقابله با من را دارد؟ چه کسی، می‌تواند در برابر غرورو تکبرم، ایستادگی کند؟ چه نیرویی می‎تواند، مرا از این راه منصرف کند؟
***
از درد عین مار به دور خودش می‎چرخید.
صدای ناله‌هاو فریاد‎های گوش خراشش، همه جارو برداشته بود!
دست مشت شده‌ام‎ رو بالا بردم تا روی صورت نفرت انگیزش بزنم، که دست هاش‎رو حصار صورتش کرد.
-ن...ن...زن بب...سه
بازوش‎رو گرفتم و بلندش کردم، لرزش بدنش‎رو حس می‎کردم! سرش خم شده بود و زمین‌رو نگاه می‎کرد، با دست هام گلوش‎رو چسبیدم و از روی زمین بلندش کردم، با چشم های از حدقه بیرون زوده نگاهم می‎کرد، مردمک چشم هاش از ترس می‎لرزید و من از این ترس لذت می‎بردم!
با صدای بلندی گفتم:
- با چه جرئتی این کار‌رو کردی؟
با فریادم لرزش تنش بیشتر شد، انگار دهنش قفل شده بود؛ نمی‎تونست حرف بزنه.
-گ...گ...گ...و...و...و...ه...ه خ...و...ر...دم...غل...غ...غلط ...کر...کرد...م
ولش کردم، روی زمین ولوو شد؛ صورتش پر خون شده بود!
- وارد شرکتم می‎شی، بهم نزدیک می‎شی، سعی می‎کنی اعتمادم رو جلب کنی، با اون زبون چربت، با کارایی که خودت نقشش‎رو می‎کشیدی! من رو احمق فرض کردی؟ فک کردی بهت اعتماد کردم؟
خم شدم و انگشت سبابم‌رو روی شقیقش گذاشتم.
-من از همون اولم می‎دونستم تو خر کی هستی.
در همین هین زنگ گوشیم بلند شد.
ازش فاصله گرفتم، گوشیم رو از جیبم درآوردم،با دیدن اسم امیر پاسخ دادم.
-بگو
- سلام، نمی‎یای شرکت ؟
-میام.
اجازه‎ی حرف زدن اضافی بهش ندادم و تماس‌رو قطع کردم، بدون توجه به اون مردک از اون مکان بیرون اومدم، رو به نگهبان‎ها کردم و گفتم:
-چشمتون روش باشه اگه فرار کنه یا اتفاقی بیفته همه تون‌رو نیست و نابود می‎کنم!
-چشم قربان.

***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
50
امتیاز
13,323
سرایدار با دیدن ماشینم زود در‌رو باز کرد، گاز دادم و ماشین‎رو جلو عمارت پارک کردم، در ماشین توسط رضا باز شد، از ماشین پیاده شدم.
-سلام اقا خوش اومدین.
به تکون دادن سرم اکتفا کردم و وارد عمارت شدم، با ورودم به عمارت خاتون وگندم خودشون رو بهم رسوندن،این عادت همیشگی‎شون بود.
-سلام اقا خوش اومدین.
بازم به تکون دادن سرم اکتفا کردم، با سرعت وقدم های محکم از پله ها بالا رفتم وخودم‎رو به اتاق کارم، اتاقی که کسی حق ورود بهش نداشت، رسوندم.
پشت میز نشستم، پرونده ای که روی میز بود رو برداشتم و صفحه ی اولش‌رو باز کردم.
با دیدن عکسش دستم مشت شد، چقدر دوس داشتم با دست‎هام گردنش‎رو خورد کنم!
خیلی کارها باهاش داشتم، کاری می‎کردم که خودش آرزوی مرگ کنه، تقاص تک تک کاراش‎رو پس می‎ده، اون وقت می‎فهمه بازی با من چه عواقبی داره.
پرونده‎رو روی میز پرت کردم، با ژست خاصی به پشتی صندلی تکیه دادم، چشم‎هام‎رو بستم وانگشت‎هام‎رو روی شقیقه‎ام گذاشتم، مثل اکثر مواقعه سرم درد می‎کرد.
تو همون حالت در اتاق به صدا درآومد.
-بگو.
-اقا براتون قهوه بیارم؟
- پنج دقیقه بعد ببر اتاقم، لباس‎هام‎هم اماده کن.
-چشم قربان.
پاکت سیگارو از جیبم در آوردم، یکیش‎رو بیرون آوردم و بین ل**ب‎هام گذاشتمش، فندک طلایی زیپوم‎رو ازجیبم برداشتم و روشنش کردم.
پک محکمی بهش زدم و به آرومی دودش‎رو بیرون دادم.
از جام بلند شدم و خودم‎رو به پنجره رسوندم، آروم پرده‎رو کنار زدم، نگاهم‎رو دور تا دور باغ چرخوندم.
به آسمون نگاه کردم ناآروم بود، درست مثل درونم! طوفان داشت درست مثل درونم! سعی داشت همه چیز‎رو بزنه بشکنه، درست مثل درونم! ناآرومی اون پایان داشت، درست برعکس درونم!
پرده‎رو تو دستم مشت کردم و کوبیدم به شیشه‎ی پنجره که صدای ناهنجاری ایجاد کرد، پرده ای که توسط دستم مچاله شده بود‌‎‌رو ول کردم و به سمت میز حرکت کردم، سیگار‎رو توی زیر سیگاری خاموش کردم و پرونده‌رو تو دست گرفتم، از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق خوابم حرکت کردم، در‌رو باز کردم،گندم داشت لباس‌هام‌رو آماده می‎کرد.
-زود کارت‎رو تموم کن برو بیرون، در‎روهم ببند.
گندم-قهوه؟
-نمی‎خواد.
گندم-چشم قربان.
لباس‎هایی که توی دستش بود‌رو‎روی تخت گذاشت و از اتاق بیرون رفت، در‎رو قفل کردم و دکمه‎های لباس‎ام‌رو باز کردم، این مدتم به زور تونسته بودم این لباس‎های خاکی رو تحمل کنم! به سمت حمام حرکت کردم؛ زیر دوش رفتم و آب‎رو باز کردم.
***
موهام‎رو مثل همیشه حالت دادم و کتم‎رو پوشیدم، کفش‎های ورنیم‎رو هم پام کردم و از عطر مخصوص خودم هم زدم، درسته از لباس رسمی زیاد خوشم نمی‎اومد ولی وقتی می‎رفتم شرکت می‎پوشیدم ،ولی به هیچ وجه کراوات نمی‎زدم! ساعت مچیم‎رو هم دستم کردم و بعداز برداشتن پرونده از اتاق خارج شدم.
به محض خروج از خونه رضا خودش‎رو بهم رسوند، رضا یجورایی مشاورم محسوب می‎شد.
-سلام قربان، می‎خوایین من به شرکت برسنمتون؟
-نه نمی‎خواد، خودم می‎رم.
بعد پرونده رو تو بغلش پرت کردم.
-این اطلاعات کافی نیست، باید همه‎ی زندگیش رو برام بیاری؛ از سیر تا پیازش‎رو، فهمیدی؟!
- بله قربان.
چرخیدم، زود در ماشین‎رو برام بازکرد، سوار ماشین شدم و از خونه زدم بیرون.
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
50
امتیاز
13,323
حوا
با عجله چای رو سر کشیدم و توجه‎ای به سوختن تمام وجودم نکردم، همون جور استکان‎رو به امید اینکه بعد برگشتنم می‎شستمش روی میز ول کردم.
با تموم سرعت کفش هام‎رو پوشیدم و کلاهم‎رو سرم کردم، وقت کمی داشتم، ولی باید یه سر به خاله مهربان می‎زدم.
دیروزم نرفته بودم و اگه امروزم نمی‎رفتم کارم تموم بود.
در خونه‎رو کوبیدم که صداش تو کل محله پیچید، نگاهم به همسایه ها که مشغول سبزی پاک کردن بودن افتاد، خم شدم و خودم رو مشغول بستن بند کفش هام کردم و درهمون حین به همسایه ها هم سلام کردم.
-خانوم‎ها خسته نباشین، احوالتون ؟
زری خانوم: ممنون دختر گلم داری میری سر کار؟
- اول یه سر به خاله مهربان می‎زنم بعد.
دیگه صبر نکردم به بقیه حرفاشون گوش کنم، کولم‎رو محکم چسبیدم و با تمام وجود شروع به دویدن کردم و واسشون دست تکون دادم.
خونه خاله مهربان فاصله چندانی باخونم نداشت، زود خودم‎رو رسوندم؛ خودم کلید داشتم، در‎رو آروم باز کردم، یواش راه می‎رفتم تا متوجه اومدنم نشه.
خودم رو پشت دیوار قایم کردم، یواشکی نگاش کردم داشت از پنجره بیرون‎رو نگاه می‎کرد یهو خودم‎رو پرت کردم وسط اتاق و با صدای بلند گفتم:
-سلام بر خاله مهربون خودم.
با دیدن حالت صورتش زدم زیر خنده.
با چشم های از حدقه بیرون زده و صورت سفید بهم نگاه می‎کرد.
-تو آدم نمی‎شی مگه نه؟ اخ! الان دست‎وبالم باز بود از اون موهات می‎گرفتم تا دلم می‎خواست می‎کشیدم! دختره‎ی خیره سر.
-عه!دلت میاد مهربان جونم؟
-چرا دلم نیاد؟ صد دفعه بهت گفتم، این جوری نیا تو، منه ناقص‎رو می‎زنی ناقص ترم می‎کنی.
-خانوم خوشگله اخه کجات ناقصه ؟
-هیچ جام، اون قدر سالمم که الان پا می‎شم واست یه دور بندری می‎رقصم.
خیلی وقت بود که به این شوخی هاش عادت کرده بودم، خم شدم و دو طرف صورتش رو بوسیدم.
-دختره‎ی خیره سر همه جام‎رو توفی کردی، بعدشم با این چیزها نمی‎تونی از دلم دربیاری، چرا دیروز نیومدی؟
-بخدا نتونستم زود بیدار بشم وبیام ،سر کارم دیر رسیدم تو که نمی‎خوای من بی‎کار بشم؟
-خیلی هم دلم می‎خواد بیکار بشی و بیای بمونی ور دل من!
-عه! اینجوری نگو اونوقت از گشنگی تلف می‎شم، بعدش هم من که هر روز دوبار بهت سر می‎زنم.
-خب من بهت غذا می‎دم می‎‎خوری، نمی‎میری... میای ولی انگار دنبالت می‎کنن زود می‎ری.
-قول می‎دم بیشتر بمونم قربونت برم... حالا ببینم صبحونه خوردی ؟
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
50
امتیاز
13,323
-اهوم ولی مثل صبحونه های تو نمی‎شه که!
-باشه الان یه صبحونه ی توپ برات آماده می‎کنم.
بلند شدم و رفتم آشپزخونه، گوجه و خیار‎رو از یخچال برداشتم یدونه تخم مرغ هم گذاشتم آبپز شه، همون طور که مشغول خرد کردنشون بودم گفتم:
-خاله محمد رفته مدرسه؟
-آره دخترم، رفت.
همه ی وسایل‎رو به شکل یه شکلک خنده دار تزیین کردم و کنارش یکم هم نون گذاشتم رفتم پیشش‎روی تختش نشستم.
-ببین چه صبحونه ای برات درست کردم.
-منو بد عادت کردی ها.
-تا از این عادت ها باشه.
وقتی همش رو خورد، از جام بلند شدم و ظرف هارو شستم، اومدم کولم رو برداشتم و بعد بوسیدن صورتش از خونه زدم بیرون.
خیلی دیر شده بود ومجبور بودم تموم راه رو بدوم.
دیگه داشتم نفس کم می‎آوردم، به هر زوری بود خودم‎رو به محل کارم رسوندم. در‎رو باز کردم، همین که پام‎رو گذاشتم تو، صدای عمو ناصر رو شنیدم.
- کجا در می‎ری؟ بازم که دیر رسیدی، چند بار بهت بگم دیر نکن.
-بزرگش نکن دیگه عمو، فقط پنج دقیقه دیر کردم ،دیگه تکرار نمی‎شه قول می‎دم.
-اخه دخترخوب، من که اینجا کاره‎ای نیستم، هر روز یه دروغم واسه این دیر اومدن های تو می‎گم، هی می‎گی تکرار نمی‎شه ولی فرداش بازم دیر می‎کنی.
-عمو این بارم بگذر، دیگه تکرار نمی‎کنم.
-من اخه از دست تو چیکار کنم... حالا زود باش برو سر کارت، به حد کافی دیر کردی.
-ماهی بخدا ماه!
-زبون نریز! زود باش برو سر کارت.
زود خودم رو به آشپزخونه رسوندم، همه مشغول کار خودشون بودن، سلام کردم.
همه زیر ل**ب جوابم‎رو دادن؛ من توی یه رستورانی نه چندان بزرگ، کار می‎کردم؛ پیک موتوری بودم، تو اوقات بیکاریم کار نظافت انجام می‎دادم اگه هم سفارشی بود من می‎بردم.
این کارم به زور عمو ناصر پیدا کردم، البته اولش قبول نمی‎کردن خب هر کسی بود قبول نمی‎کرد یه دختر رو به عنوان پیک موتوری استخدام کنه.
ولی وقتی عمو ناصر سفارشم رو کرد قبول کردن، منم شروع به کار کردم؛ درسته بعضی موقع ها دیر می‎اومدم؛ ولی از کارم راضی بودن.
دیگه بدون این که به چیزی فکر کنم؛ مشغول کارم شدم.
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
50
امتیاز
13,323
***
معراج
تو وسط های راه بودم که صدای گوشیم در آومد، در آوردمش، بازم امیر بود که زنگ می‎زد.
-بگو
-میمری سلام بدی؟
-بگو چی می‎خوای!
-می‎گم... یه نگاه به ماشین بنداز ببین USBای که اون روز دادی به من اون جاست؟
-نکنه گمش کردی؟
-نه بابا مطمئنم اونجا گذاشتمش.
- وای به حالت اگه پیداش نکنم!
همین جوری که به جاده نگاه می‎کردم، خم شدم و داشبورد‎رو باز کردم؛ یه لحظه نگاهم رو توی داشبورد سوق دادم ولی USBاونجا نبود.
همین که سرمو بالا بردم، با دیدن موتور سیکلت اونم تو فاصله‎ی کم از ماشین با وحشت ترمز روفشار دادم!
با این حرکتم به جلو پرتاب شدم و سرم با فرمون برخورد کرد، درد بدی توی سرم پیچید دستم رو بی ارده روی اون جایی که با فرمون برخورد کرده بود، گذاشتم،گرمی خون رو به خوبی حس می‎کردم، اخم هام رفت توهم در ماشین‎رو باز کردم وبیرون اومدم.
موتور سیکلت و سرنشینش هر دو روی زمین افتاده بودن، ولی مطمئن بودم که من بهش نزدم.
باصدای بلندی گفت:
- مردک الاغ مگه کوری؟! جلوت‎رو نمی‎بینی؟
با شنیدن حرفاش اخم های توهمم بیشتر جمع شد، این با چه جرئتی این حرفارو بهم زد.
صداش بیشتر شبیه صدای یه دختر بود تا پسر!
وقتی دید جواب نمی‎دم ادامه داد:
- لالم که تشریف داری، با ت...
با دیدن صورتش شکم برطرف شد، تو همون نگاه اول فهمیدم که یه دختره! یه دختر پسرنما!
نمی‎دونم چی تو چهرم دید که درجا حرفش رو قطع کرد، همین جوری با ترسی که تو نگاش بود نگاهم می‎کرد؛ یه قدم به طرفش برداشتم که به سرعت بلند شد.
با لحن آرومی ل**ب زدم:
- چیه لال شدی؟
-لال خودتی و جد آبادت! زدی ناکارم کردی، واسه من قیافه هم می‎گیری؟!
یه قدم دیگه هم به سمتش برداشتم، بر خلاف تصورم این بار از جاش تکون نخورد، درونم طوفانی به پا بود، کسی تا حالا جرعت نکرده به من بگه بالا چشمت ابرو حالا یه دختر نیم وجبی داره این حرف هارو بارم می کنه!
با پرویی گفت:
- هه! چیه می‎خوای منو بترسونی؟ من ازتو و امثال تو هیچ ترسی ندارم، حالام بکش کنار بزار باد بیاد! زده موتورمم داغون کرده، مرتیکه ی کور! یکی نیست بهش بگه،رانندگی بلد نیستی، چرا پشت فرمون می‎شینی؟ اصلا تو لیاقت روندن همچین ماشینی رو نداری، تو...
با دستم محکم بازوش رو گرفتم و فشار دادم، با این حرکتم با ترس نگاهی به صورتم انداخت، به وضوح می‎شد ترس رو توی چشم هاش دید! با لحنی که سعی داشت ترسش رو پنهون کنه گفت:
- د...ست...م‎رو ول کن.
با صدای محکم ولی آروم که حتم داشتم ترس تو دلش رو چند برار می‎کنه گفتم:
- خسارت می‎خوای؟ بهت می‎دم، ولی به چه اجازه ای اون اراجیف‎رو بهم نسبت دادی؟ تو کی هستی که بخوای بهم توهین کنی.
فشار دستم رفته رفته بیشتر می‎شد و ترس تو چشم های اون هم همین طور، ترس‎رو به راحتی می‎شد از چشم هاش خوند، ولی حرکاتش وحرف هاش این رو نشون نمی‎داد!
- با اجازه ی خودم! حرفیه؟ اصلا تو کی هستی که این اجازه رو به خودت می‎دی و بهم دست می‎زنی؟
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
50
امتیاز
13,323
-کی بودن من به تو هیچ ربطی نداره، بعدشم من به هرکی که دلم بخواد دست می‎زنم!
-بهت می‎گم دستم رو ول کن.
-معذرت خواهی کن!
-هه خندیدم؛ خودت می‎فهمی، داری چی می‎گی؟
اون یکی بازوش رو هم گرفتم و به طرف خودم کشیدم، چشماش گشاد شد.
-بهت می‎گم، معذرت خواهی کن.
-فک کنم نمی‎گیری؛ بزار اینجوری برات بگم، من م..ع..ذ..ر..ت نمی..خ..و..ا..م فهمیدی؟
تلاش می‎کرد که از دستم در بره، ولی بی‎فایده بود؛ زور اون کجا وزور من کجا.
به عقب هلش دادم که سکندری خورد.
-دوست ندارم حرفام رو چند بار تکرار کنم، اون کاری که بهت گفتم رو انجام بده، وگرنه...
-وگرنه چی، می‎کشیم؟
-فکر بدی نیست، اینجا پرنده هم پر نمی‎زنه، بکشتم کسی خبر دار نمی‌شه.
پریدن رنگش رو به وضوح دیدم، همین که خواست در بره دستش رو گرفتم و به سمت ماشین به راه افتادم، تلاش می‎کرد که دستش رو از دستم در بیاره، ولی بی‎فایده بود.
-ولم کن روانی، داری چیکار می‎کنی؟ بهت می‏‎گم ولم کن.
ایستادم، همین که خواستم در ماشین رو باز کنم، با پاش وسط زانوم زد وخواست دستش رو از دستم در بیاره، که محکم دستش رو فشار دادم.
در ماشین رو باز کردم، همین که خواستم پرتش کنم تو ماشین، دستم رو گاز گرفت و از دستم در رفت!
پا به فرار گذاشت، افتادم دنبالش.
-وایسا، نمی‎تونی از دستم فرار کنی.
بهش نزدیک شده بودم، پیچید تو کوچه ای، همین که خواستم بپیچم تو کوچه، ماشینی پیچید جلو و در لحظه ی اخر زد تو ترمز.
-هوی! چیکار می‎کنی؟ خودتو به کشتن می‎دی.
بی توجه بهش توی کوچه پیچیدم، ولی نبود!
همه جا رو نگاه کردم، ولی هیچ ردی ازش نبود!
دستم مشت شد، تا حالا هیچ احدی نتونسته از دست من فرار کنه؛ زیر سنگم رفته باشه پیداش می‎کنم و حساب حرفایی که بهم زد رو ازش می‎گیرم، دختره‎ی گستاخ!
***
حوا
وقتی مطمئن شدم که دیگه دنبالم نمیاد ایستادم، نفس نفس می‎زدم.
به دیوار تکیه دادم و دستام رو روی زانوهام گذاشتم.
وقتی یاد اون چشای سرد وسیاهش وخونسردی عجیبش، لحن آروم ولی ترسناکش می‌افتادم، قلبم از جاش کنده می‎شد.
وقتی اولین بار نگاهم رو چرخوندم و چشمام به چشماش افتاد، سنگ کوب شدم!
وقتی اون نگاه عجیبش رو روم دیدیم لال شدم!
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
50
امتیاز
13,323
چشاش انگار دوتیکه یخ بودن و این آدم رو تا حد مرگ می‎ترسوند!
وقتی بازوم رو گرفت، قلبم اومد دهنم، وقتیم دستم رو گرفت قبض روح شدم؛ اگر دیر جنبیده بودم شاید واقعا منو کشته بود!
اما نمی‎دونم، اون همه جرئتو از کجا پیدا کردم وزل زدم تو اون چشای عجیبش واون حرفارو بارش کردم، خودمم توش موندم!
بازو هام خیلی درد می‎کردن، خدا لعنتت کنه، مریض روانی! ماهم گیر چه آدمایی می‎افتیم.
هرکی به من می‎رسه، یا روانیه یا دیونست، همشون عجیبن!
خدا! کرمتو شکر.
وقتی نفسم جا اومد، صاف ایستادم، باید زود از اینجا دور می‎شدم، ممکن بود پیدام کنه اونوقت دیگه کارم تموم بود.
یهو چیزی یادم اومدو با صدایی بلند گفتم:
-موتورم!! وای موتورم
با دستم زدم رو سرم، حالا اونو چیکار کنم چجوری برم برش دارم، اگه اون، اونجا باشه چی؟
اگه برشم ندارم یه جور دیگه دخلم میاد؛ اون موتور مال من نیست که.
چاره ای نداشتم باید می‎رفتم اونجا، ولی اگه اونجا باشه چی کار کنم؟
یواشکی دید می‎زنم، اگه اونجا باشه نمی‎رم.
شاید عین جن از یه سوراخی بیرون اومد، اونوقت کارم ساخته می‎شه!
اه چرا انقدر بزرگش می‎کنم! اون روانی کاروزندگیش رو ول می‎کنه می‎اوفته دنبال من؟
با این امید راهی که اومده بودم رو برگشتم؛ عین هو دزدا خودم رو چسبونده بودم به دیوارو یواش یواش خودم رو می‎کشیدم جلو، تو هر قدمم یه نگاه به دوروبرم می‎نداختم که یه وقتی جلوم ظاهر نشه، به زور وبا زدن چند سکته خودم رو به اون محل رسوندم.
اروم سرم رو از لایه دیوار بیرون آوردم و به اونجا نگاه کردم، ولی با دیدن جاده ی خالی به معنی واقعی مردم! موتورم مورتم کو؟!
واییییی خدا! من مطمئنم اینجا بود، یعنی دزدیدنش؟ وای خدا! کارم تموم شد، بدبخت شدم.
این شانسه که من دارم، اگه شانس داشتم که اسمم شمسی بود!
همینجوری داشتم عین مرده ها به جای خالی موتور نگاه می‎کردم!
معلومه دیگه اگه همینجوری موتورو وسط خیابون ولش کنی می‎دزدن، اخه این چه کاری بود کردم، ولی اگه فرار نمی کردم که اون مرد روانی منو می‎کشت.
همه جارو نگاه کردم، به امید این که شاید یکی برش داشته گذاشت یه جایی، ولی نبود که نبود!
اینجوری نمی‎شه باید یه کاری می‎کردم، پلیس! آره پلیس باید برم پیش پلیس.
زود خودم رو به نزدیک ترین کلانتری رسوندم وهمه چیزرو بهشون گفتم ولی خودمم خوب می‎دونستم ،که پیدا شدنش محاله!
یه تاکسی گرفتم و خودم رو به رستوران رسوندم.
فک کنم یه ربعی بود همینجوری زل زده بودم به در رستوران، حالا بهشون چی بگم؟ مطمئنم بیکار شدم، اون به کنار چجوری بهشون بگم موتورو گم کردم؟ اگه بهم تهمت دزدی بزنن چی؟ چیکار کنم؟
دلو زدم به دریاووارد رستوران شدم، همین که پامو گذاشتم تو رستوران، عمو ناصر سراسیمه خودش رو بهم رسوند.
-دخترم چیزیت که نشده؟ اتفاقی برات نیوفتاده؟ این همه ساعت کجابودی؟ مردم و زنده شدم.
-نپرس عمو ناصر بدبخت شدم!
-چیشده دخترم ؟
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
50
امتیاز
13,323
همین که خواستم بهش بگم موتورو دزدیدن، چشمم به صاحب رستوران افتاد، که با اخمای درهم به سمتم می‎اومد؛ مرد خوبی بود ومهربون ولی تو کارش سرسخت بود.
من حالا چجوری تو روش نگاه کنم، بیچاره شدم!
-معلوم هست تو کجایی؟
سرمو انداختم پایین.
-باتوام! دو ساعته منتظر توایم، ولی نیستی؛ به خاطر تو کارامون بهم ریخت.
-ببخشید تصادف کردم.
-چی تصادف؟ با چی؟
-با موتور.
- با موتور؟چیزیت نشده که؟
-نه من خوبم.
-موتورالان کجاست؟
لبمو گاز گرفتم.
-دزدیدنش.
-چی؟ چی می‎گی تو؟ یعنی چی دزدیدنش؟
-با کسی که باهاش تصادف کردم درگیر شدم، بعد دیدم موتور نیست، بخدا نمی‎دونم چجوری شد خیلی شرمندم.
-دخترم می‎فهمی داری چی می‎گی؟! یعنی چی دزدیدنش؟
گریم گرفته بود.
-بخدا منم نفهمیدم، خیلی شرمندتونم باید حواسم رو جمع می‎کردم، تورو خدا منو ببخشید.
-دیدی چه کسی برد؟ چهرش رو یادت میاد.
وای حالا چی بگم.
-من ندیدم کی برد چهرش رو هم ندیدم ولی رفتم کلانتری بهشون گفتم، گفتن پیگیر می‎شیم، تورو خدا منو ببخشین.
دستشو به صورتش کشید، معلوم بود کلافست.
-الان پول زیادی ندارم، ولی قول می‎دم پس از یه مدت کم پولش رو جمع کنم و بهتون بدم، اصلا بدون حقوق براتون کار می‎کنم، هر کاری بگید می‎کنم.
خودمم نمی‎دونستم، چجور می‎تونم اون پول رو جمع کنم.
- من بهت باور دارم دخترم، سه ساله که برام کار می‎کنی، خطایی ازت ندیدم؛ اونقدرام پست نیستم که بهت تهمت دزدی بزنم؛ یه نفری موتورو دزدیده شاید پیدا بشه تو که نباید پول اونو بدی،ولی نمی‎تونم دیگه اینجا بهت کار بدم.
-حق دارین، خیلی شرمندتونم، نمی‎دونم چجوری جبران کنم.
-لازم نیست کاری کنی، فقط بیا حقوق پس مونده اتو بدم.
-لازم نیست اینم به پای جبران اشتباهی که کردم، درسته در مقابلش چیزی نیست، ولی بازم ببخشید شرمندم خداحافظ.
بعدم از رستوران خارج شدم.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا