در حال تایپ رمان معراج آغوشت | fati_Dکاربرانجمن یک رمان

رمانم چطوره؟

  • عالیه

    رای 43 75.4%
  • خیلی خوبه

    رای 7 12.3%
  • خوبه

    رای 7 12.3%
  • بده

    رای 0 0.0%
  • خیلی بده

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    57

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
16,023
کد رمان: 1946
ناظر: @Saieh
101222
نام رمان : معراج آغوشت
نام نویسنده : FATI_D
ژانر: عاشقانه _درام
خلاصه:اين داستان، روايتگر ِ زندگي‎هاييست كه هركدام، يك انسان ِ آب ديده را در كوير ِ بي‎رحمي ها، در خود جاي داده اند. دو فرد که سرسخت بار آمده اند؛ با اين تفاوت كه روح يكي، با بي‎مهري‎هاي بي‎انتها تاريك شده و يكي همچنان عشق مي‎ورزد. حال اين دو انسان، تاريك و سپيد، مقابل ِ يكديگر قرار گرفته و سرنوشت ِ خود را رقم مي‎زنند.
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,281
امتیاز
30,873
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧


** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
16,023
*به نام خدا*
مقدمه
به چهره‎ی بی‎احساس وسرد رو به روم، زل می‎زنم.
به ل**ب‎هایی که نمی‎دانم چند روز، یا چند ماه، شایدم چند سال، بر لبخند باز نشده‎اند.
به ابروانی که، جوری هم دیگر را در آغوش گرفته‎اند که گویی قصد رها کردن هم را ندارند.
نگاهم به آن دو گوی سیاه شب‎زده ولی نفرت‎انگیز می‎افتد؛ به چشم‎هایی که با سردی تن هر بشری را می‎لرزانند، چشم‎ها‎یی که کلمه‎ای به نام غرور را فریاد می‎زنند.
چه کسی تحمل این همه سردی را دارد؟ چه کسی می‎تواند با غرور وتکبرشان مبازه کند؟!
بازهم مثل همیشه نفرت سراسر وجودم را فرا می‎گیرد؛ فکم منقبض و دستم مشت می‎شود.
تنم از شدت این نفرت می‎لرزد؛ دست مشت شدم را بالا می‎آورم و در اخر تصویر مقابلم، هزار تیکه می‎شود!
ولی طوفان درونم نمی‎خوابد، نفرت درونم بیشترمی‎شود.
دست گره خوردم را بازهم به آن تصویر هزار تکیه می‎کوبم، بازهم... بازهم... بازهم آنقدرکه دیگر اثری از آن تصویر نمی‎ماند!
به این می‎اندیشم که من چی هستم؟من کی هستم؟اصلا من کجای این داستان قرار دارم؟!
اصلا داستان من از کی شروع شد؟ من به کجا رسیدم؟ چه کردن با من؟ من فقط ادم بده‎ی این داستانم؟
آری من آدم بده‎ی این داستانم، یا شایدهم قربانی این داستان!
کسی که قربانی هوسرانی‎ها‎ی اطرافیانش شد، کسی که به ادم بده‎ی داستان تبدیلش کردن!
منی که همه را خرد می‎کنم، غرورشان را زیر پا له می‎کنم، من که سرمای زمستان پیشم کم می‎آورد، منی که دل هر بشری را می‎شکنم، تا از شکستن غرورم جلوگیری کنم، منی که از گناه ابایی ندارم و از اینا لذت می‎برم، چون خودم می‎خواهم، چون خودم این راه را انتخاب کرده‎ام!
حال چه کسی، توان مقابله با من را دارد؟ چه کسی، می‌تواند در برابر غرور و تکبرم، ایستادگی کند؟ چه نیرویی می‎تواند، مرا از این راه منصرف کند؟
***
از درد عین مار به دور خودش می‎چرخید.
صدای ناله‎ها وفریاد‎های گوش خراشش، همه جا رو برداشته بود!
دست مشت شدم ‎رو بالا بردم تا روی صورت نفرت‎انگیزش بزنم، که دست‎هاش رو حصار صورتش کرد.
درحالی که به زور ل**ب‎های آغشته به خونش رو تکون می‎داد، زمزمه کرد:
-نزن، بسه
بازوش‎ رو گرفتم و بلندش کردم،تموم بدنش پر از گِل و خون شده بود؛ لرزش بدنش ‎رو به وضوح حس می‎کردم! سرش خم شده بود و زمین‎ رو نگاه می‎کرد، با دست‎هام گلوش‎ رو چسبیدم و از روی زمین بلندش کردم، با چشم‎های از حدقه بیرون زده نگاهم می‎کرد، مردمک چشم‎های درشت قهوه‎ای رنگش از ترس می‎لرزید و من از این ترس لذت می‎بردم!
با صدای بلندی فریاد کشیدم :
- با چه جراتی این کار رو کردی؟
با فریادم لرزش تنش بیشتر شد، انگار دهنش قفل شده بود و نمی‎تونست حرف بزنه.
به زور آب گلوش رو قورت داد و با تته پته گفت:
-گوه خوردم، غلط کردم.
ولش کردم، روی زمین ولوو شد؛ هیکل نسبتا لاغر وقد بلندی داشت.
چهار زانو کنارش نشستم و گردنش رو از پشت گرفتم و به عقب کشیدم، بالحن آروم زمزمه کردم:
- وارد شرکتم می‎شی، بهم نزدیک می‎شی، سعی می‎کنی اعتمادم ‎رو جلب کنی، با اون زبون چربت، با کارایی که خودت نقشش‌ رو می‎کشیدی! من‌ رو احمق فرض کردی؟ فک کردی بهت اعتماد کردم؟
انگشت سبابم‎ رو روی شقیقش گذاشتم و فریاد کشیدم:
-خودت رو زرنگ فرض کردی؟ من از همون اولم می‎دونستم تو خر کی هستی.
در همین حین زنگ گوشیم بلند شد.
ازش فاصله گرفتم، گوشیم رو از جیبم در آوردم وبا دیدن اسم امیر پاسخ دادم:
-بگو
- سلام، نمی‎یای شرکت ؟
-میام.
اجازه‎ی حرف زدن اضافی بهش ندادم و تماس‎ رو قطع کردم،برگشتم و بهش نگاه کردم، بی‎‎جون روی زمین افتاده بود، پوزخندی گوشه‎ی لبم نقش بست، به عادت همیشگی انگشت سبابم رو کنار لبم کشیدم وگوشی رو توی جیب شلوارم جا دادم، از اون انبار متروکه که جز چند صندلی و میز کهنه چیز دیگه‎ای داخلش نبود، خارج شدم.
رو به دو نگهبان که جلوی در انبار ایستاده بودن کردم و گفتم:
-چشم‎هاتون روش باشه اگه فرار کنه یا اتفاقی بی‎افته همتون‎ رو نیست و نابود می‎کنم!
-چشم قربان.
***
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
16,023
سرایدار با دیدن ماشینم زود در‎ رو باز کرد، گاز دادم و ماشین‎ رو جلوی عمارت بزرگ رو به روم پارک کردم، در ماشین توسط رضا باز شد، از ماشین پیاده شدم.
رضا کمی سرش رو خم کرد و با لحن آرومی گفت:
-سلام اقا خوش اومدین.
به تکون دادن سرم اکتفا کردم و با قدم‎های استوار از پله‎های رو به روم بالا رفتم و به در بزرگ چوبی که، نقش‎های زیادی روش حک شده بود رسیدم؛ رضا در رو باز کرد، وارد عمارت شدم، با ورودم به عمارت خاتون وگندم خودشون‎ رو بهم رسوندن،این عادت همیشگیشون بود.
-سلام اقا خوش اومدین.
بازم به تکون دادن سرم اکتفا کردم، از راهرو عبور کردم و خودم رو به سالن رسوندم، نگاهم رو دور تا دور سالن چرخوندم و وقتی فردی توی سالن ندیدم به خاتون که پشت سرم ایستاده بود چشم دوختم، وقتی نگاهم رو دید با دست‎های چروکیدش روسری روی سرش رو کمی مرتب کرد و با لهجه‎ی ترکیش گفت:
-خونه نیستن اقا.
با سرعت وقدم‎های محکم از پله‎های مارپیچی که وسط سالن بود بالا رفتم و خودم‎ رو به اتاق کارم، اتاقی که کسی حق ورود بهش نداشت، رسوندم.
کلید رو از جیبم در آوردم و در اتاق رو باز کردم، طبق معمول اتاق تاریک تاریک بود؛ کلید برق رو زدم نور کمی اتاق رو روشن کرد.
پشت میزی که وسط اتاق بود نشستم، پرونده‎ای رو که روی میز بود برداشتم و صفحه‎ی اولش‎ رو باز کردم.
با دیدن عکسش دستم مشت شد، چقدر دوس داشتم با دست‎هام گردنش‎ رو خورد کنم!
خیلی کارها باهاش داشتم، کاری می‎کردم که خودش آرزوی مرگ کنه، تقاص تک تک کاراش ‎رو پس می‎ده، اون وقت می‎فهمه بازی با من چه عواقبی داره.
پرونده‎ رو روی میز پرت کردم، با ژست خاصی به پشتی صندلی تکیه دادم، چشم‎هام رو بستم وانگشت‎هام رو روی شقیقه‎هام گذاشتم مثل اکثر مواقعه سرم درد می‎کرد.
تو همون حالت در اتاق به صدا درآومد.
-بگو.
-اقا براتون قهوه بیارم؟
صدای خدمتکار بود.
- پنج دقیقه بعد ببر اتاقم، لباس‎هام رو هم اماده کن.
-چشم قربان.
پاکت سیگارو از جیبم در آوردم، یکیش ‎رو بیرون آوردم و بین ل**ب‎هام گذاشتمش، فندک طلایی زیپوم ‎رو ازجیبم برداشتم و روشنش کردم.
پک محکمی بهش زدم و به آرومی دودش‎ رو بیرون دادم.
از جام بلند شدم و خودم رو به پنجره رسوندم، پرده‎ی ضخیم رو دستم گرفتم و آروم کنار زدم، نگاهم ‎رو دور تا دور باغ چرخوندم و بعد به سمت آسمون سوق دادم ناآروم بود، درست مثل درونم! طوفان داشت درست مثل درونم! سعی داشت همه چیز‎ رو بزنه بشکنه، درست مثل درونم! ناآرومی اون پایانی داشت، درست برعکس درونم!
پرده رو تو دستم مشت کردم و به شیشه‎ی پنجره کوبیدم که صدای ناهنجاری ایجاد کرد، پرده‎ای رو که توسط دستم مچاله شده بود ول کردم و به سمت میز حرکت کردم، سیگار‎ رو توی زیر سیگاری خاموش کردم و پرونده‎ رو تو دست گرفتم، از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاق خوابم حرکت کردم، در رو باز کردم،گندم داشت لباس‎هام ‎رو آماده می‎کرد.
با لحن سردی گفتم :
-زود کارت ‎رو تموم کن برو بیرون، در رو هم ببند.
پرسش‎گرانه نگاهم کرد و گفت:
-قهوه؟
کار داشتم و باید خودم رو به شرکت می‎رسوندم.
-نمی‎خواد.
سرش رو کمی خم کرد و گفت:
-چشم قربان.
لباس‎هایی رو که توی دستش بود روی تخت گذاشت و از اتاق بیرون رفت، در رو قفل کردم و دکمه‎های لباسم‎ رو باز کردم، این مدت هم به زور تونسته بودم این لباس‎های خاکی رو تحمل کنم! به سمت حمامی که گوشه‎‎ی اتاق بود حرکت کردم؛ زیر دوش رفتم و آب‎ رو باز کردم.
***
موهام‎ رو مثل همیشه حالت دادم و کتم‎ رو پوشیدم، کفش‎های ورنیم ‎رو هم پام کردم و از عطر مخصوص خودم هم زدم، درسته از لباس رسمی زیاد خوشم نمی‎اومد ولی وقتی می‎رفتم شرکت می‎پوشیدم ،ولی به هیچ وجه کراوات نمی‎زدم! ساعت مچیم ‎رو هم دستم کردم و بعد از برداشتن پرونده از اتاق خارج شدم.
به محض خروج از خونه رضا خودش ‎رو بهم رسوند، رضا یجورایی دست راستم محسوب می‎شد.
بهم رسید و شروع به قدم زدن در کنارم کرد دست هاش رو قفل هم کرد و گفت :
-سلام قربان، می‎خوایین من شما رو به شرکت برسونم ؟
دستم رو داخل جیبم فرو بردم و به طرفش برگشتم.
-نه نمی‎خواد، خودم می‎رم.
بعد پرونده‎ای رو که، توی دست دیگم‎ بود تو بغلش پرت کردم.
-این اطلاعات کافی نیست، باید همه‎ی زندگیش‎ رو برام بیاری؛ از سیر تا پیازش‎ رو، فهمیدی؟!
سرش رو کمی خم کردو زیر ل**ب زمزمه کرد:
- بله قربان.
چرخیدم، زود در ماشین ‎رو برام بازکرد، سوار ماشین شدم و از خونه زدم بیرون.
***
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
16,023
حوا
با عجله چای ‎رو سر کشیدم و توجه‎ای به سوختن تمام وجودم نکردم، همون جور استکان ‎رو به امید این که، بعد برگشتنم می‎شستمش روی میز ول کردم.
بلند شدم و با عجله خودم رو به رخت آویزی که کنار در بود رسوندم، سویشرت سیاهم رو برداشتم و با یک حرکت پوشیدم، جا‎کفشی رو هم باز کردم و کفش‎هام رو خارج کردم.
با تموم سرعت کفش‎هام‎ رو پوشیدم و در اخر کلاهم ‎رو برداشتم و سرم کردم، وقت کمی داشتم، ولی باید یه سر به خاله مهربان می‎زدم.
دیروزهم نرفته بودم و اگه امروزهم نمی‎رفتم کارم تموم بود.
در خونه‎ رو باز کردم و رفتم بیرون و در رو کوبیدم که صداش تو کل محله پیچید، نگاهم به همسایه‎ها که مشغول سبزی پاک کردن بودن افتاد، خم شدم و خودم ‎رو مشغول بستن بند کفش‎هام کردم و در همون حین به همسایه‎ها هم سلام کردم.
-خانوم‎ها خسته نباشین، احوالتون؟
زری خانوم که یه خانوم مسن بود وخونش رو به روی خونه‎ی من بود، با لحن مهربونی گفت:
- ممنون دختر گلم داری سرکار میری؟
کمرم رو صاف کردم و بهش گفتم:
- اول یه سر به خاله مهربان می‎زنم بعد سرکارمیرم.
دیگه صبر نکردم به بقیه حرفاشون گوش کنم، کولم‎ رو محکم چسبیدم و با تمام وجود شروع به دویدن کردم و واسشون دست تکون دادم.
خونه‎ی خاله مهربان فاصله‎ی چندانی با خونم نداشت، زود خودم‏‎‎ رو رسوندم؛ خودم کلید داشتم، کلید رو توی در قهوه‎ای رنگ و رو رفته‎ انداختم و داخل حیاطی که پر از گل و گیاه بود، شدم؛ در خونه رو آروم باز کردم، یواش راه می‎رفتم تا متوجه اومدنم نشه.
خودم‎ رو پشت دیوار قایم کردم، یواشکی نگاهش کردم، داشت تلوزیون نگاه می‎کرد، یهو خودم‎ رو پرت کردم وسط اتاق و با صدای بلندی گفتم:
-سلام بر خاله مهربون خودم.
با دیدن حالت صورتش زیر خنده زدم.
با چشم‌های از حدقه بیرون زده و صورت سفید بهم نگاه می‎کرد.
ابروهاش رو تو هم کشید و با چهره‎ی بانمکی گفت:
-تو آدم نمی‎شی؟ اخ! الان دست‎وبالم باز بود از اون موهات می‎گرفتم تا دلم می‎خواست می‎کشیدم! دختره‎ی خیره سر.
لبم رو گاز گرفتم، ابروهام رو دادم بالا و با صدای نازکی گفتم:
-عه! مهربان جونمدلت میاد؟
سرش رو تکون داد و گفت:
-چرا دلم نیاد؟ صد دفعه بهت گفتم، این جوری نیا تو، منه ناقص ‎رو می‎زنی ناقص‎ترم می‎کنی.
بهش نزدیک شدم و با لحن شوخی گفتم :
-خانوم خوشگله اخه کجات ناقصه ؟
با چشم به خودش اشاره کرد و گفت:
-هیچ جام، اون قدر سالمم که الان پا می‎شم واست یه دور بندری می‎رقصم.
خیلی وقت بود که به این شوخی‎هاش عادت کرده بودم، خم شدم و دو طرف صورت چروکیدش رو بوسیدم.
قیافش رو کج کرد و زمزمه وار گفت :
-دختره‎ی خیره سر همه جام‎ رو توفی کردی، بعدش هم با این چیزها نمی‎تونی از دلم دربیاری، چرا دیروز نیومدی؟
گردنم رو کج و قیافم رو ملوس کردم.
-بخدا نتونستم زود بیدار بشم و بیام ،سرکارم دیر رسیدم تو که نمی‎خوای من بیکار بشم؟
چشم‎هاش رو تو حدقه چرخودند.
-خیلی هم دلم می‎خواد بیکار بشی و بیای بمونی ور دل من!
انگشتم رو دندون گرفتم.
-عه! این‎جوری نگو اون وقت از گشنگی تلف می‎شم، بعدش هم من که هر روز دوبار بهت سر می‎زنم.
-خب من بهت غذا می‎دم می‎‎خوری، نمی‎میری... میای ولی انگار دنبالت می‎کنن زود می‎ری.
-قول می‎دم بیشتر بمونم قربونت برم... حالا ببینم صبحونه خوردی ؟
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
16,023
-اهوم ولی مثل صبحونه های تو که نمی‎شه !
-باشه الان یه صبحونه‎ی توپ برات آماده می‎کنم.
بلند شدم و به آشپزخونه که کنار اتاق بود رفتم، خونه‎ی خاله دو اتاق و یه آشپزخونه‎ی کوچیک بود.
گوجه و خیار رو از یخچال قدیمی برداشتم، یدونه تخم مرغ هم گذاشتم آبپز بشه، همون طور که مشغول خرد کردنشون بودم با صدای بلندی گفتم:
-خاله محمد رفته مدرسه؟
-آره دخترم، رفت.
همه ی وسایل ‎رو به شکل یه شکلک خنده‎دار تزیین کردم و کنارش یکم هم نون گذاشتم رفتم پیشش روی تختش نشستم.
به سینی غذا اشاره کردم
-ببین چه صبحونه‎ای برات درست کردم.
-من رو بد عادت کردی ها.
وقتی همش ‎رو خورد، از جام بلند شدم و ظرف‎ها رو شستم، اومدم کولم ‎رو برداشتم و بعد بوسیدن صورتش از خونه زدم بیرون.
خیلی دیر شده بود ومجبور بودم تموم راه‎ رو بدوم.
دیگه داشتم نفس کم می‎آوردم، به هر زوری بود خودم ‎رو به در پشتی رستوران رسوندم.
در رو باز کردم ، همین که پام‎ رو گذاشتم تو، صدای عمو ناصر رو شنیدم.
- کجا ؟ بازم که دیر رسیدی، چند بار بهت بگم دیر نکن.
کامل وارد شدم، نگاهم رو به صورت تپلش که با یه سبیل بامزه پوشیده شده بود، انداختم.
-بزرگش نکن دیگه عمو، فقط پنج دقیقه دیر کردم ،دیگه تکرار نمی‎شه قول می‎دم.
دست هاش رو به کمرش زد وشکم گندش رو یکم جلو داد.
-اخه دخترخوب، من که اینجا کاره‎ای نیستم، هر روز یه دروغ هم واسه این دیر اومدن های تو می‎گم، هی می‎گی تکرار نمی‎شه ولی فرداش بازم دیر می‎کنی.
دست‎هام رو به هم گره زدم و جلوی صورتم قرار دادم.
-عمو این بارم بگذر، دیگه تکرار نمی‎کنم.
پوف کشداری کشید و گفت:
-من اخه از دست تو چیکار کنم... حالا زود باش سر کارت برو، به حد کافی دیر کردی.
خندیدم و به راه افتادم و در همین حین گفتم:
-ماهی بخدا ماه!
صداش رو شنیدم:
-زبون نریز! سرکارت برو زود باش.
من توی یه رستورانی نه چندان بزرگ، کار می‎کردم؛ پیک موتوری بودم، تو اوقات بیکاریم کار نظافت انجام می‎دادم اگه هم سفارشی بود من می‎بردم.
زود خودم رو به آشپزخونه رسوندم،یه آشپزخونه که، سر آشپزش عمو ناصر بود دوتا دختر و یه پسر هم توش در حال کاربودن
همه مشغول کار خودشون بودن، سلام کردم، همه زیر ل**ب جوابم ‎رو دادن.
این کارم به زور عمو ناصر پیدا کردم، البته اولش قبول نمی‎کردن خب هر کسی بود قبول نمی‎کرد که یه دختر رو به عنوان پیک موتوری استخدام کنه.
ولی وقتی عمو ناصر سفارشم‌ رو کرد قبول کردن، منم شروع به کار کردم؛ درسته بعضی موقع ها دیر می‎اومدم؛ ولی از کارم راضی بودن.
دیگه بدون این که به چیزی فکر کنم؛ مشغول کارم شدم.
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
16,023
***
معراج
تو وسط‎های راه بودم که صدای گوشیم در اومد، گوشی‎ رو دستم گرفتم و جواب دادم، بازم امیر بود که زنگ می‎زد.
-بگو
-می‎میری سلام بدی؟
با لحن خشنی زمزمه کردم:
-بگو چی می‎خوای؟
-می‎گم... یه نگاه به ماشین بنداز ببین USB که اون روز دادی به من اون جاست؟
-نکنه گمش کردی؟
-نه بابا مطمئنم اونجا گذاشتمش.
- وای به حالت اگه پیداش نکنم!
همین‎ جوری که به جاده نگاه می‎کردم، خم شدم و داشبورد‎ رو باز کردم؛ یه لحظه نگاهم‎ رو توی داشبورد سوق دادم ولی USB اونجا نبود.
همین که سرم ‎رو بالا بردم، با دیدن موتور سیکلت اون هم تو فاصله‎ی کم از ماشین با وحشت پام‎ رو روی ترمز فشار دادم!
با این حرکتم به جلو پرتاب شدم و سرم با فرمون برخورد کرد، درد بدی توی سرم پیچید دستم ‎رو بی اراده روی جایی که با فرمون برخورد کرده بود، گذاشتم، گرمی خون‎ رو به خوبی حس می‎کردم، اخم‎هام تو هم رفت؛ در ماشین‎ رو باز کردم و بیرون اومدم.
موتور سیکلت و سرنشینش هر دو روی زمین افتاده بودن، ولی مطمئن بودم که من بهش نزدم.
باصدای بلندی گفت:
- مردک الاغ مگه کوری؟! جلوت ‎رو نمی‎بینی؟
با شنیدن حرف هاش اخم‎هام بیشتر تو هم جمع شد، این با چه جرئتی این حرف‎ها رو بهم زد.
صداش بیشتر شبیه صدای یه دختر بود تا پسر!
وقتی دید جواب نمی‎دم ادامه داد:
- لالم که تشریف داری، با ت...
با دیدن صورتش شکم برطرف شد، تو همون نگاه اول فهمیدم که یه دختره! یه دختر پسرنما!
نمی‎دونم چی تو چهرم دید که درجا حرفش رو قطع کرد، همین جوری با ترسی که توی نگاهش بود نگاهم می‎کرد؛ یه قدم به طرفش برداشتم که به سرعت بلند شد.
با لحن آرومی ل**ب زدم:
- چیه لال شدی؟
ابرو‎هاش رو توی هم کشید و رو بهم توپید
-لال خودتی و جد آبادت! زدی ناکارم کردی، واسه من قیافه هم می‎گیری؟!
یه قدم دیگه هم به سمتش برداشتم، بر خلاف تصورم این بار از جاش تکون نخورد، درونم طوفانی به پا بود، کسی تا حالا جرعت نکرده به من بگه بالا چشمت ابروئه حالا یه دختر نیم وجبی داره این حرف‎ها رو بارم می‎کنه!
با پرویی گفت:
- هه! چیه می‎خوای من‎ رو بترسونی؟ من ازتو و امثال تو هیچ ترسی ندارم، حالام بکش کنار بزار باد بیاد! زده موتورمم داغون کرده، مرتیکه‎ی کور! یکی نیست بهش بگه، رانندگی بلد نیستی، چرا پشت فرمون می‎شینی؟ اصلا تو لیاقت روندن همچین ماشینی ‎رو نداری، تو...
با دستم محکم بازوش ‎رو گرفتم و فشار دادم، با این حرکتم با ترس نگاهی به صورتم انداخت، به وضوح می‎شد ترس رو توی چشم‎هاش دید! با لحنی که سعی داشت ترسش رو پنهون کنه گفت:
- دستم‎ رو ول کن.
با صدای محکم ولی آروم که حتم داشتم ترس توی دلش رو چند برار می‎کنه گفتم:
- خسارت می‎خوای؟ بهت می‎دم، ولی به چه اجازه‎ای اون اراجیف‎ رو بهم نسبت دادی؟ تو کی هستی که بخوای بهم توهین کنی.
فشار دستم رفته رفته بیشتر می‎شد و ترس تو چشم‎های اون هم همین‌طور، ترس‎ رو به راحتی می‎شد از چشم‎هاش خوند، ولی حرکاتش و حرف‎هاش این‌ رو نشون نمی‎داد!
- با اجازه‎ی خودم! حرفیه؟ اصلا تو کی هستی که این اجازه ‎رو به خودت می‎دی و بهم دست می‎زنی؟
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
16,023
صورتم رو به صورتش نزدیک کردم
-کی بودن من به تو هیچ ربطی نداره، بعدش هم من به هرکی که دلم بخواد دست می‎زنم!
سرش رو به عقب برد وبا لحن آرومی زمزمه کرد
-بهت می‎گم دستم ‎رو ول کن .
صورتم رو بازم به صورتش نزدیک کردم
-معذرت خواهی کن!
با حالت مسخره‎ای گفت:
-هه خندیدم؛ خودت می‎فهمی، داری چی می‎گی؟
اون یکی بازوش‎ رو هم گرفتم و به طرف خودم کشیدم، چشم‎هاش گشاد شد.
-بهت می‎گم، معذرت خواهی کن.
چشم‎هاش رو بست وبا لحن تندی گفت
-فکر کنم نمی‎گیری؛ بزار این جوری برات بگم
بعد بریده بریده گفت
- من معذرت نمی‎خوام فهمیدی؟
تلاش می‎کرد که از دستم در بره، ولی بی‎فایده بود؛ زور اون کجا و زور من کجا؟
به عقب هلش دادم که سکندری خورد و نزدیک بود زمین بخوره.
-دوست ندارم حرف‎هام رو چند بار تکرار کنم، اون کاری که بهت گفتم رو انجام بده، وگرنه...
-وگرنه چی، می‎کشیم؟
-فکر بدی نیست، اینجا پرنده هم پر نمی‎زنه،بلایی هم سرت بیارم کسی خبردار نمی‌شه.
پریدن رنگش‎ رو حس کردم، همین که خواست در بره دستش ‎رو گرفتم و به سمت ماشین راه افتادم، تلاش می‎کرد که دستش‎ رو از دستم در بیاره، ولی بی‎فایده بود.
-ولم کن روانی، داری چیکار می‎کنی؟ بهت می‌‎گم ولم کن.
ایستادم، همین که خواستم در ماشین‎ رو باز کنم، با پاش وسط زانوم زد و خواست دستش‎ رو از دستم در بیاره، که محکم دستش‎ رو فشار دادم.
در ماشین ‎رو باز کردم، همین که خواستم پرتش کنم تو ماشین، دستم ر‎و گاز گرفت و از دستم در رفت!
پا به فرار گذاشت، دنبالش افتادم.
-وایستا، نمی‎تونی از دستم فرار کنی.
بهش نزدیک شده بودم، پیچید توی کوچه‎ای، همین که خواستم بپیچم تو کوچه، ماشینی پیچید جلوم و در لحظه‎ی اخر زد روی ترمز.
-هوی! چیکار می‎کنی؟ می‎خوای خودت ‎رو به کشتن بدی.
بی‎توجه بهش توی کوچه پیچیدم، ولی نبود!
همه جا رو نگاه کردم، ولی هیچ ردی ازش نبود!
دستم مشت شد، تا حالا هیچ احدی نتونسته از دست من فرار کنه؛ زیر سنگ هم رفته باشه پیداش می‎کنم و حساب حرف‎هایی که بهم زد رو ازش می‎گیرم، دختره‎ی گستاخ!
***
حوا
وقتی مطمئن شدم که دیگه دنبالم نمیاد ایستادم، نفس نفس می‎زدم.
به دیوار تکیه دادم و دست های لرزونم ‎رو روی زانوهام گذاشتم.
وقتی یاد اون چشم های سرد وسیاهش وخونسردی عجیبش، لحن آروم ولی ترسناکش می‌افتادم، قلبم از جاش کنده می‎شد.
وقتی اولین بار نگاهم‌رو چرخوندم و چشم‎هام به چشم‎هاش افتاد، سنگ کوب کردم!
وقتی اون نگاه عجیبش‎رو روم دیدم لال شدم!
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
16,023
چشم‎هاش انگار دو تیکه یخ بودن و این آدم‎ رو تا حد مرگ می‎ترسوند!
وقتی بازوم‎ رو گرفت، قلبم اومد دهنم، وقتی هم دستم‎ رو گرفت قبض روح شدم؛ اگر دیر جنبیده بودم شاید واقعا من‎ رو کشته بود!
اگه پلیس رو هم خبر می‎کرد به معنی واقعی بیچاره می‎شدم درسته تیپم پسرونه بود ولی هر فردی در نگاه اول می‎فهمید که دخترم تو این چهارسال یک بارم به پست پلیس نخورده بودم
خطر از بیخ گوشم رد شد
اما نمی‎دونم، اون همه جرئت‎ رو از کجا پیدا کردم و زل زدم تو اون چشم‎های عجیبش و اون حرف‎ها رو بارش کردم، خودم هم توش موندم!
بازو‎هام خیلی درد می‎کردن، خدا لعنتت کنه، مریض روانی! ما هم گیر چه آدم‎هایی می‎افتیم.
هرکی به من می‎رسه، یا روانیه یا دیونه است، همشون عجیبن!
خدا! کرمت ‎رو شکر.
وقتی نفسم جا اومد، صاف ایستادم، باید زود از این‎جا دور می‎شدم، ممکن بود پیدام کنه اون وقت دیگه کارم تموم می‎شد.
یهو چیزی یادم اومد و با صدای بلند گفتم:
-موتورم!! وای موتورم
با دستم زدم روی سرم، حالا اون‎ رو چیکار کنم چجوری برم برش دارم، اگه اون، اون‎جا باشه چی؟
اگه برش ندارم یه جور دیگه دخلم میاد؛ اون موتور مال من نیست که.
چاره‎ای نداشتم باید اون‎جا می‎رفتم ، ولی اگه اون‎جا باشه چیکار کنم؟
یواشکی دید می‎زنم، اگه اون‎جا باشه نمیرم.
شاید عین جن از یه سوراخی بیرون اومد، اون وقت کارم ساخته می‎شه!
اه چرا این‎قدر بزرگش می‎کنم! اون روانی کار و زندگیش رو ول می‎کنه می‎افته دنبال من؟
با این امید راهی که اومده بودم‎ رو برگشتم؛ عین دزدا خودم‎ رو چسبونده بودم به دیوار و یواش یواش خودم‎ رو می‎کشیدم جلو، تو هر قدم هم یه نگاه به دورو برم می‎نداختم که یه وقتی جلوم ظاهر نشه، به زور و با زدن چند سکته خودم‎ رو به اون محل رسوندم.
اروم سرم‎ رو از لایه دیوار بیرون آوردم و به اونجا نگاه کردم، ولی با دیدن جاده ی خالی به معنی واقعی مردم! موتورم مورتم کو؟!
وای خدا! من مطمئنم اینجا بود، یعنی دزدیدنش؟ وای خدا! کارم تموم شد، بدبخت شدم.
این شانسه که من دارم، اگه شانس داشتم که اسمم شمسی بود!
همین جوری داشتم عین دیونه ها به جای خالی موتور نگاه می‎کردم!
معلومه دیگه اگه همینجوری موتور‎ رو وسط خیابون ولش کنی می‎دزدن، اخه این چه کاری بود کردم، ولی اگه فرار نمی‎کردم که اون مرد روانی من رو می‎کشت.
همه جا رو نگاه کردم، به امید این که شاید یکی برش داشته یه جایی گذاشت ، ولی نبود که نبود!
اروم سر خوردم کنار دیوار نشستم چشم هام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم تا حالم جا بیاد دستام رو روی صورتم کشیدم این چه بالای بود که سرم اومد چیکار کنم حالا
این جوری که نمی‎شه باید یه کاری کنم ، پلیس! آره باید برم پیش پلیس.
زود خودم‎ رو به نزدیک ترین کلانتری رسوندم وهمه چیز رو بهشون گفتم ولی خودم هم خوب می‎دونستم ،که پیدا شدنش محاله!
یه تاکسی گرفتم و خودم‎ رو به رستوران رسوندم.
فک کنم یه ربع بود همین جوری زل زده بودم به در رستوران، حالا بهشون چی بگم؟ مطمئنم بیکار شدم، اون به کنار چجوری بهشون بگم موتور رو گم کردم؟ اگه بهم تهمت دزدی بزنن چی؟ چیکار کنم؟
دست هام یخ کرده بود و قلبم تند میزد دلم می خواست گریه کنم ولی اشکم نمی اومد انگار یه چیز گنده تو گلوم گیر کرده بود و حالم رو خراب می کرد
دل رو زدم به دریا و با قدم های لرزون به سمت در پشتی رستوران حرکت کردم چشم هام رو بستم و نفس حبس شدم رو بیرون ادم و در رستوران رو باز کردم ، همین که پام‎ رو گذاشتم تو رستوران، عمو ناصر سراسیمه خودش‎ رو بهم رسوند.
در حالی که چشم هاش رو گرد کرده بود گفت
-دخترم چیزیت که نشده؟ اتفاقی برات نیفتاده؟ این همه ساعت کجا بودی؟ مردم و زنده شدم.
چشمام رو با ناامیدی بستم و آروم زمزمه کردم
-نپرس عمو ناصر بدبخت شدم!
نگران تر از قبل پرسید
-چیشده مگه دخترم ؟
 
آخرین ویرایش

♕پرنسس♕

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
16,023
همین که خواستم بهش بگم موتورو دزدیدن، چشمم به صاحب رستوران افتاد، که با اخمای درهم به سمتم می‎اومد؛ مرد خوبی بود ومهربون ولی تو کارش سرسخت بود.
من حالا چجوری تو روش نگاه کنم، بیچاره شدم!
روبه روم ایستاد و با انگشتش عینک مستطیلی شکلش رو عقب دادم و لحن طلبکارانه ای گفت
-معلوم هست تو کجایی؟
سرمو انداختم پایین و دست هام رو مشت کردم
بلند تر از قبل گفت
-باتوام! دو ساعته منتظر توایم، ولی نیستی؛ به خاطر تو کارامون بهم ریخت.
فر رفتن ناخن هام توی گوشت دستم رو به خوبی حس می کردم ودردی که هر لحظه بیشتر میشد
-ببخشید تصادف کردم.
-چی تصادف؟ با چی؟
همونطور که سرم پایین بود نگاهش کردم و زمزمه کردم
-با موتور.
- با موتور؟چیزیت نشده که؟
-نه من خوبم.
دستی به به سر تاسش کشید وگفت
-موتورالان کجاست؟
لبمو گاز گرفتم با صدایی که لرزشش به خوبی مشخص بود گفتم
-دزدیدنش.
با صدای بیش از حد بلندی گفت
-چی؟ چی می‎گی تو؟ یعنی چی دزدیدنش؟
نگاه کارکنان به سمت ما کشیده شد که اقای صبوری با صدای ارومی گفت
-بیا اتاقم تا حرفامون رو بزنیم
بعد بدون این که منتظر جواب من باشه به سمت اتاقش به راه افتاد
نگاهم رو به سمت عمو ناصر که کنارم ایستاده بود انداختم
-چیکار کنم حالا عمو ناصر
با سر به اتاق اقا صبوری اشاره کرد و گفت
-حالا تو برو تو ببین چی میگه منتظرش نزار
به سمت اتاق به راه افتادم دو تقه ی اروم به در سیاه زدم و وارد شدم
یه اتاقک کوچیک با یه میز و چهار صندلی قهوای
رو به روی میزش ایستادم
به صندلی های روبه روی میز اشاره کرد و گفت
-بشین دخترم
اروم روی صندلی نشستم به پارکت های قهوای رنگ زیر پام چشم دوختم
دستی به صورت گردش کشید و در حالی که سعی در اروم شدن داشت گفت
-دخترم حالا بگو موتور چطور دزدیده شده ؟
-با کسی که باهاش تصادف کردم درگیر شدم، بعد دیدم موتور نیست، بخدا نمی‎دونم چجوری شد خیلی شرمندم.
باز هم عینکش رو با انگشت بالا داد و زمزمه کرد
-دیدی چه کسی برد؟ چهرش رو یادت میاد.
وای حالا چی بگم.
-من ندیدم کی برد چهرش رو هم ندیدم ولی رفتم کلانتری بهشون گفتم، گفتن پیگیر می‎شیم، تورو خدا منو ببخشین.
دستشو به صورتش کشید، معلوم بود کلافست.
-الان پول زیادی ندارم، ولی قول می‎دم پس از یه مدت کم پولش رو جمع کنم و بهتون بدم، اصلا بدون حقوق براتون کار می‎کنم، هر کاری بگید می‎کنم.
خودمم نمی‎دونستم، چجور می‎تونم اون پول رو جمع کنم.
- ببین دخترم وقتی چهار سال پیش اومدی تو اون محله وقتی وضعیتت رو دیدم وقتی ناصر سفارشت رو کرد وقتی خاله مهربان گفت چجور دختری هست تصمیم گرفتم که بیارمت اینجا هر کاری گفتم گفتی بلد نیستم گفتی پیک میشی اعتبار رستوران رو وسط گذاشتم و بهت اعتماد کردم تو هم روم رو زمین ننداختی من بهت باور دارم دخترم، سه ساله که برام کار می‎کنی، خطایی ازت ندیدم؛ اونقدرام پست نیستم که بهت تهمت دزدی بزنم؛ یه نفری موتورو دزدیده شاید پیدا بشه تو که نباید پول اونو بدی،ولی نمی‎تونم دیگه اینجا بهت کار بدم خودت که از اوضاع کار خبر داری قوانین اینجا روهم به خوبی میدونی
-شما خیلی بهم لطف کردین هر کاری هم کنم نمی تونم لطفاتون رو جبران کنم ، خیلی شرمندتونم، نمی‎دونم چی بگم حتی نمی دونم چیکار کنم فقط می تونم بگم خیلی شرمندم
-لازم نیست کاری کنی، فقط حقوق...
-لازم نیست اینم به پای جبران اشتباهی که کردم، درسته در مقابلش چیزی نیست، ولی بازم ببخشید شرمندم خداحافظ.
-خداحافظ دخترم خداحافظ
زود از اتاق بیرون اومدم
به طرف خروجی به راه افتادم
-کجا دخترم چیشد پس
صدای عمو ناصر بود به طرفش برگشتم
-می خواستی چی بشه عمو اخراج شدم
دستی به سیبلش کشید و ل**ب زد
-خدا کریمه دخترم ناراحت نباش یه کار خوب دیگه برات پیدا می کنیم
لبخند زدم
-ناراحت نیستم عمو جون من دیگه برم می بینمتون
-برو دخترم مواظب خودتم باش
-چشم خداحافظ
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا