کامل شده رمان به شیرینی یک رویا | فاطمه شاعری کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,346
امتیاز
46,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
به نام یزدان پاک

به عشق هوا دارام، قلم اومد توی دستم

کد رمان: 1960
ناظر: @Danɨεllム

ویراستار: کار گروهی

نام رمان: به شیرینی یک رویا
نویسنده: فاطمه شاعری
ژانر: طنز، عاشقانه
خلاصه: رمان در مورد دختر شر و شیطونی به اسم رها هستش که دوست داره بره پاریس و شرکت مستقلی داشته باشه. میره پاریس و اون‌جا اتفاق‌هایی می‌افته که باعث میشه کل زندگیش از این رو به اون رو بشه.

 

پیوست ها

آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,172
امتیاز
29,873
محل سکونت
رفسنجان




نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,346
امتیاز
46,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
مقدمه:

آسمان هم‌چو صفحه دل من
روشن از جلوه‌های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش‌تر از خوابست

خیره بر سایه‌های وحشی بید
می‌خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه‌ای دل‌خواه
می‌نهم سر بر روی دفتر خویش

تن صدها ترانه می‌رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می‌دود هم‌چو خون به رگ‌هایم

آه گویی ز دخمه‌ی دل من
روح شب‌گرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله‌های بو*س*ه‌ی تو
می‌شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره‌‌ای پر نور
می‌درخشد میان هاله‌ی زار

ناشناسی درون سینه‌ی من
پنجه بر چنگ و ورد می‌ساید
همره نغمه‌های موزونش
گویا بوی عود می‌آید

آه، باور نمی‌کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دل‌نشین باشد

بی‌گمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می‌نویسم بروی دفتر خویش
"جاودان باشی ای سپیده عشق"
#فروغ فرخزاد
***
با سر و صدای دوتا داداش خلم از خواب بیدار شدم و رفتم عملیات محرمانه (دستشویی) رو انجام دادم اومدم بیرون. خب بذارین کامل خودم رو معرفی کنم تا گیج نشین.
بنده رها سالاری هستم بیست و چهار سالمه توی شرکت آرمان گستر کارمندم و رشته‌م نقشه کشیه؛ خب دیگه صبر کنید تا یادم بیاد، آها خونه‌مون توی جردنه، اصالتاً تهرانی هستم، دوتا داداش دوقلو و صد البته خل و چل دارم که اسم‌هاشون هم رادوین و رادمانه، بیست و هشت سالشونه و هر دوتاشون هم متخصص مغز و اعصابن و تو بیمارستان بابام کار می‌کنن. بابام رئیس بیمارستانه و مامانم هم که خونه داره.
وای دیرم شد باید برم شرکت. خب حالا چی بپوشم؟! رفتم سر کمدم و یک مانتو مشکی تا بالای زانو با یک شلوار لی مشکی با مقنعه مشکی کشیدم بیرون و پوشیدمشون، کفش‌هام هم که دم دره خب این از این، حالا بریم سراغ صورتم. چشم‌هام قهوه‌ای مایل به عسلیه، پوستم هم گندمیه و ل**ب‌هام هم قلوه‌ایه. اول یکم ضد آفتاب زدم و یک کوچولو رژ گوشتی که به قول رادی خره (رادوین) شبیه روح نباشم.
در با یک صدای بدی باز شد، برگشتم سمت در:
رادوین: عه، ما فکر کردیم خوابی برای همین می‌خواستیم بترسونیمت!
رادمان: من که بهت گفتم این سحرخیزه، تو خب خنگی به حرفم گوش ندادی.
-در خنگی رادوین که شکی نیست.
رادمان پقی زد زیر خنده، خودم هم خنده‌م گرفته بود. یهو پرید بیاد من رو بگیره، گوشیم رو با کیفم رو برداشتم و در رفتم. از پله‌ها سر خوردم پایین.
بابا پایین پله‌ها وایساده بود، پریدم بغلش و گفتم:
-بابا این رادی خیلی من رو اذیت می‌کنه.
بابا اول سرم رو ب*و*س کرد و بعد رو به رادوین گفت:
-دیگه نبینم دخترم رو اذیت کنی‌ ها! فهمیدی؟!
رادی: چشم بابا جون.
جوری خندم میاد، بابا همیشه رادوین رو ضایع می‌کنه! آخه رادمان خیلی اذیتم نمی‌کنه و مثل رادوین نیست. از بغل بابا اومدم بیرون و وارد آشپزخونه شدم.
-سلام مامان آیدای خوشگلم.
مامان: سلام به روی ماهت دخترم، بیا صبحونه بخور.
-نه مامانی، فقط یک ذره شیر کاکائو‌ی داغ می‌خورم، زود باید برم وگرنه آرش سرم رو می‌کنه!
مامان: وا، خاک به سرم، آرش کیه؟!
-مامان آقای مهرابی، رئیسم رو می‌گم.
بابا: زود باش بخور که آرش سرت رو می‌کنه.
مامان: عه آرمین، دخترم رو اذیت نکن!
یک تک خنده‌ای کردم و رفتم یک لیوان شیر کاکائو خوردم و از همه خدافظی کردم. سوئیچ ماشینم رو برداشتم و پیش به سوی حیاط. ماشینم یک مرسدس بنزه که بابا به خاطر فارغ‌التحصیلی دانشگاه برام گرفت، وگرنه قبلا پارس الکس داشتم ولی خب الان این جیگر رو دارم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,346
امتیاز
46,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
ضبط رو روشن کردم:
" این نوشتم یادگاری
تا بماند روزگاری
گر نباشد روزگاری
این بماند یادگاری
دارم جویده می‌شم، میون آرواره‌های خاطراتی که جا گذاشتی سرم
می‌ترسم تو رو آخر نبینم یک روزی یک جایی یهویی من برم
نامرد تو که دیدی تک تک روزهای عمرم با تو حروم شده
بی‌انصاف تو دیدی همه‌ی خاطره‌ها به قیمت جونم تموم شده
مرگ یعنی تو هر جایی باشی بری تنهایی یک گوشه بشینی
مرگ یعنی داری رویات رو می‌بافی ولی یهو اون رو با غریبه ببینی
مرگ یعنی اشک‌های مادرم
مرگ یعنی قرص‌های رو به روم
مرگ یعنی دلم می‌خواد فریاد بکشم
ولی همراهی نمی‌کنه گلوم
دلتنگم برای روزهایی که رفته
دلتنگم برای اون روزها که بودی
دلتنگم برای همون تنی که به خاطر تو پُر شده بود
از ردای کبودی
اون قرص‌ها هیچ‌وقت حالم رو خوب نکرد
از اون دوست دارم‌ها می‌خوام که دلم رو قرص می‌کرد
نه از روی نیاز
نه از روی اجبار
نه از روی تنهایی فقط همین یک بار
بارون که می‌باره دلم برات تنگه
قلبم که می‌گیره دلم برات تنگه
اشک‌هام می‌ریزه دلم برات تنگه
دِ لعنتی تو چرا دلت این‌قدر سنگه
همه‌ی راه‌ها به تو ختمه بی‌راهه‌ها بسته‌س
راه بیا لعنتی با دل من که خسته‌س
سخته برای یک مرد اون هم یک مرد غیرتی
با گریه بهش گفتم نرو من خیلی دوست دارم
با خنده می‌گفت می‌رم، آخه من هم اون رو خیلی دوسش دارم
بغض جمع شد تو این گلوی خستم
اشک‌هام ریخت توی حرف‌های آخرت
مادرم یهو اشک چشم‌هام رو دید
کوبید رو سینش گفت بمیره مادرت
بغض تو گلوم جمع شد
برو مشتی
رفتی فقط یک چیزی یادت باشه
این خاطره‌ها من و عذابم میده
برو فقط مواظب خودت باش
که یکی آبروت رو نریزه
ل**ب‌هات رو می‌دیدم و پیشونیت رو می‌بوسیدم
هیچکی سر تو مثل من غیرت نداره
برو هر چی زدی و امشب حلال می‌کنم
چشم‌هام برای دیدنت امشب بد جوری بی‌قراره
به اون خدای بالا سرم نمی‌گذرم ازت
امشب آسمونم به حال من بدجوری می‌باره
دیوار به دیوار می‌شکنم همه رو
هر چیزی که تو رو یادم میاره
بهت اعتماد کردم که دنیام مال تو باشه
که تا زنده‌ام من این حلقه تو دست تو باشه
تو ثابت کردی احساسم برای جفتمون بسته
که این انگشتر ساده می‌مونه تا ابد دستت"
( مهراب- قصاص )

وارد پارکینگ شدم، نگهبان پارکینگ خب مثل همین هرکول‌ها هیکل داره این هوا، در رو برام باز کرد. رفتم تو و ماشینم رو پارک کردم. راستی یک چیزی رو یادم رفت بهتون بگم، وقت‌هایی که رئیس میره سر ساختمون برای نظارت، من هم همراهش می‌رم. از ماشین اومدم پایین و وارد آسانسور شدم، طبقه‌ی 5 رو زدم و وارد شرکت شدم.
خانم صالحی (منشی) سرش تو پرونده‌ها بود، البته من باهاش راحت بودم و فاطی صداش می‌زدم.
یک پخ گفتم که مثل فنر پرید بالا.
فاطی: مگه مرض داری دیونه؟!
-آره.
فاطی: خیلی خل مغزی!
-حالا این حرف‌ها رو ول کن، آرش جون اومده؟
فاطی: از دست تو شیطونک، آره اومده تو اتاقشه، دوتا نقشه رو میزته آماده‌شون کن ببر بهش بده تا بعد برید سر ساختمون.
-باشه، مرسی که گفتی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,346
امتیاز
46,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
وارد اتاقم شدم، البته باید بگم اتاقمون چون عرشیا زمانی، یکی از هم کلاسی‌های دانشگاهم تو اتاقمه.
-سلام بر آقا عرشیای گل و گلاب.
عرشیا: سلام زلزله، چطوری؟
-خوبم، تو چطوری؟
عرشیا: هی! من هم خوبم.
-نقشه داری می‌کشی؟
عرشیا: نه پس دارم عکس تو رو طراحی می‌کنم!
-خب حالا!
سرش رو کرد تو نقشه و مشغول نقشه کشیدن شد، من هم رفتم نشستم پشت میزم و شروع کردم به کشیدن نقشه.
آخیش این هم از نقشه‌ی دومی. عینک مطالعه‌م رو از چشمم در آوردم و یک نگاه به ساعتم کردم؛ ساعت هفت و سی دقیقه کار نقشه‌ها رو شروع کردم، ساعت ده تموم شده. عرشیا هنوز تموم نکرده بود. نقشه‌ها رو برداشتم و از در زدم بیرون. رفتم جلوی میز فاطی وایسادم.
-فاطی به رئیس اطلاع بده می‌خوام برم داخل.
فاطی: می‌تونی بری، رئیس منتظرته.
دوتا تقه به در زدم.
آرش: بفرمایید.
رفتم تو، نشسته بود پشت کامپیوترش؛ فکر کنم داشت عکس برج‌ها رو نگاه می‌کرد.
-سلام آقای مهرابی.
آرش: سلام خانم مهندس، فعلا بشین من چندتا از این برج‌ها رو نگاه می‌کنم بعد می‌ریم سر ساختمون.
دیدید گفتم داره عکس برج‌ها رو نگاه می‌کنه!
نشستم روی مبل و شروع کردم به آنالیز آقا آرش، چشم‌هاش گربه‌ایه، پوستش هم تقریبا برنزه‌ست، موهاش هم دیزلی زده بود، هیکلش هم که الحمدالله ورزشکاریه، یک پیرهن سفید پوشیده بود با کت اسپرت مشکی و شلوار لی مشکی. دست از آنالیز جناب رئیس جذاب برداشتم و گوشیم رو از جیبم در آوردم.
اوه اوه، کیان زنگ زده! یک وقت فکر بد نکنین ها! کیان پسر عمومه، خب حالا صبر کنید تا خانواده پدریم رو معرفی کنم.
یک عمو دارم که دوتا بچه داره، اسم پسرش کیانه که بیست و هفت سالشه و جراح قلبه، دخترش هم بیست سالشه و اسمش کتی هستش و داره مامایی می‌خونه.
دوتا عمه دارم، عمه بزرگم سه تا بچه داره، دخترش مینا که هم‌سن منه رادیولوژی خونده، مانی هم بیست و هفت سالشه دندون پزشکه، محمد هم بیست و هشت سالشه روانپزشکه.
عمه کوچیکه‌م هم تازه ازدواج کرده و بچه نداره. آقاجون و مامان جون هم تو فرمانیه زندگی می‌کنن. خانواده مادری هم ندارم چون مامانم تک فرزنده، آقا جون و مامان جون مادریم هم، همسایه‌ی آقاجون و مادر جون پدریم هستن.
خب بگذریم، زنگ زدم به کیان که بعد صد قرن جواب داد:
کیان: چطوری دخی عموی شیطونم؟!
-خوبم کیان جون، کارم داشتی زنگ زدی؟ تو شرکتم گوشیم سایلنت بود.
کیان: پایه‌ای شب با اکیپ فامیل بریم دور دور؟
-نه حال ندارم، بذار برای پنجشنبه، امروز کار دارم.
کیان: باشه پس خداحافظ.
-خداحافظ.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,346
امتیاز
46,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
آرش: خانم مهندس، پاشو بریم که دیر شد.
از جام پا شدم و گوشیم رو گذاشتم توی جیبم و با هم از در زدیم بیرون.
سوار مازاراتی زردش شدیم و ضبط رو روشن کرد:
"وای وای از دل من از این دل غافله من که به چشم‌های تو دل بست
وای وای حسرته من آخرین فرصت من رفتی و خاطره‌هات هست
وای از این در به دری مردم از بی‌خبری بغضه تو صدام از عشقه
وای از دست خودم، از غم‌هام خسته شدم وقت انتقام از عشقه، وقت انتقام از عشقه
دل دیونه دل دیونه رو تن کوچه هنوز زخم‌های بارونه
دل دیونه کی نمی‌دونه که چقدر حاله من این روزها پریشونه
آره جون تو، به جون تو زندگی مردنه این روزها بدونه تو
دل دیونه دل دیونه رو تن کوچه هنوز زخم‌های بارونه دل دیونه
وای از این در به دری مردم از بی‌خبری بغضه توی صدام از عشقه
وای از دست خودم از غم‌هام خسته شدم وقت انتقام از عشقه، وقت انتقام از عشقه"
( روزبه نعمت الهی-بدون تو )

وا این چرا داره از شهر خارج می‌شه؟!
فکر کنم داره میره ساختمون آقای کریمی. بعد از نیم ساعت رسیدیم.
آرش: میشه وقتی بیرون از شرکت یا وقتی که تنها هستیم خودمونی حرف بزنیم؟
-آره این‌جوری بهتره.
حالا من فکر کردم چی می‌خواد بگه.
وجی (وجدان درون): نکنه فکر کردی می‌خواد ابراز علاقه کنه؟!
-نه بابا اسکل خنگ، این چه حرفیه می‌زنی؟!
این وجی هم چه فکرهایی که نمی‌کنه! با صدای آرش به خودم اومدم. از ماشین اومدم پایین و دوشادوش آرش رفتیم به طرف ساختمون. آرش یک مرده رو صدا زد تا برام صندلی بیاره. مرده صندلی رو آورد و گذاشت جلوم، نشستم روی صندلی، لپ‌تاپ شرکت رو از کیفش در آوردم و گذاشتم روی پام. در حال بررسی ساختمون بودم که صاحب ساختمون آقای کریمی اومد پیشم.
کریمی: سلام خانم مهندس، خسته نباشید.
-سلام آقای کریمی، مرسی.
کریمی: کی این برج من تموم می‌شه؟ دیگه خیلی مونده؟!
-فکر کنم یه یک سالی طول بکشه تا کامل بشه‌، آخه الان هم‌کف کامله و از اون جایی که برج 8 طبقه هست تقریبا می‌تونم بگم یک سال یا دوسال طول می‌کشه.
کریمی: آها، ممنون که گفتین.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,346
امتیاز
46,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
می‌دونم الان با خودتون فکر می‌کنید که چطور بیرون شهر برج می‌سازن؛ عرضم به حضورتون که قراره این‌جا شهرک بشه به‌خاطر همین دارن برج مُرج و این‌جور چیزها می‌سازن.
-آرش میشه من رو برسونی شرکت؟ جایی کار دارم.
آرش: باشه بریم، من هم کارم تموم شده.
با هم سوار ماشین شدیم. آرش روند به طرف شرکت، بعد از چند مین رسیدیم.
-دستت درد نکنه، من دیگه می‌رم.
آرش: خواهش می‌کنم وظیفمه، بشین می‌ریم ناهار می‌خوریم بعد برو.
-نه دستت درد نکنه، می‌خوام برم جایی کار دارم.
آرش: باشه پس خداحافظ.
-خداحافظ.
از ماشین آرش اومدم پایین و سوار ماشین خودم شدم. ماشین رو روشن کردم و روندم به طرف یک رستوران.
رسیدم به رستوران و از ماشین پیاده شدم. خیلی گشنم بود، رفتم نشستم پشت یک میز دو نفره و یک پرس کوبیده با نوشابه‌ی مشکی سفارش دادم.
گوشیم رو از جیبم در آوردم و زنگ زدم به کیان.
-الو کیانی؟
کیان: جان، بگو رها.
-نظرم عوض شد، فردا پنج شنبه‌ست، به بچه‌ها بگو وسایل‌هاشون رو جمع کنن امشب بریم ویلای شمال.
کیان: باشه الان بهشون زنگ می‌زنم.
-خب پس من الان می‌رم خونه‌ی آقاجون این‌ها کلید ویلا رو ازش می‌گیرم، بعدش می‌رم خونه وسایل‌هام رو جمع می‌کنم با رادی و رادمان می‌آیم.
کیان: باشه پس...
نذاشتم حرف بزنه و در جا قطع کردم. مطمئنم الان کیان روحم رو به فحش بسته!
گارسونه غذام رو آورد که شروع کردم به خوردن. تموم که شد رفتم حساب کردم و از رستوران زدم بیرون. سوار ماشینم شدم و روندم به طرف خونه‌ی آقاجون.
داشتم به این فکر می‌کردم که اگه به بابا بگم می‌خوام خونه مجردی بگیرم چی می‌گه، در اولین فرصت باید باهاش صحبت کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,346
امتیاز
46,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
رسیدم فرمانیه، پیچیدم تو کوچه و از ماشین اومدم پایین، رفتم و آیفون رو زدم.
مامان جون: کیه؟
-مامانی منم باز کن.
در با صدای تیکی باز شد، وارد حیاط درندشت خونه شدم. حیاطش مثل باغ می‌مونه، مامان جون دم در سالن ایستاده بود.
-سلام مامان جون، چطوری؟
مامان جون: سلام، با احوال پرسی‌های شما عالیم!
-عه، مامانی داشتیم؟! شما که می‌دونید من سرگرم کارهام هستم و سرم شلوغه، اصلا وقت نمی‌کنم به شما سر بزنم!
مامان جون: بسه بسه، بهونه نیار، بیا تو.
-نه مامان جون، بی‌زحمت کلید ویلای شمال رو برام بیار، با نوه‌هات می‌خوایم بریم شمال.
مامان جون: باشه مادر، چه زحمتی! فقط جاده‌ها شلوغه، نزدیکه اسفنده؛ مواظب خودتون باشید.
-چشم مامان جونم.
مامان جون رفت و با کلید برگشت.
-خداحافظ مامان جون، سلام بابا جون رو برسونید.
مامان جون: باشه مادرجان، خدا به همراهت.
از حیاط زدم بیرون و سوار ماشین شدم و روندم به سمت خونه، ماشین رو دم در پارک کردم و رفتم تو خونه. بابا و داداش‌های خلم تازه از بیمارستان اومده بودن، چون داشتن ناهار می‌خوردن.
-سلام به همگی‌، شیطونک‌تون اومد.
جوابم رو که شنیدم رفتم بالا تو اتاقم. کوله‌ام رو از بالای کمد آوردم پایین و وسایل مربوطه رو گذاشتم داخلش. گیتارم رو برداشتم و رفتم پایین.
بابا: رها دخترم، ناهار خوردی؟
-بله بابا، خوردم.
رو به رادی و رادمان گفتم:
-برید وسیله‌هاتون رو بذارید تو جعبه‌ی ماشین، آماده بشین تا با اکیپ فامیل بریم شمال.
یک صدا گفتن:
-باشه.
که خنده‌م اومد. مامان و بابا هم یک لبخند ملایم اومد روی لبشون.
رفتم وسیله‌هام رو گذاشتم توی ماشین و برگشتم تو خونه.
رفتم تو اتاقم و لباس‌هام رو با یک مانتوی خاکستری کلاه‌دار و شلوار لی زغالی و شال مشکی عوض کردم. کفش‌های کتونی-خاکستریم رو پام کردم. آرایشم پاک نشده پس دیگه نیازی به آرایش نیست.
کلاه کپ خاکستریم رو سرم کردم و عینک آفتابیم رو برداشتم و رفتم بیرون، همراه با من رادی و رادمان هم اومدن بیرون.
واو چه تیپی زدن این‌ها! رادی یک شلوار اسلش خاکستری پوشیده بود با تیشرت مشکی و نوشته‌‌های سفید و کلاه کپ سیاه. رادمان هم لباس‌هاش مثل رادی بود.
با هم رفتیم پایین، از مامان بابا خدافظی کردیم و سوار ماشین شدیم. اون پنج تا هم که با ماشین محمد و کیان میان.
-رادی از تو داشبورد فلش صورتیه رو در بیار.
رادی: مگه این چشه؟
-این چشم نیست گوشه، زود باش در بیار.
رادمان: باشه بابا میاره الان، داداشم رو خوردی!
رادی فلش رو در آورد از تو داشبورد و زد به ضبط.
امروز یکم حالم دپ بود نمی‌خواستم این‌ها چیزی بفهمن وگرنه کَلَم رو بیخ تا بیخ می‌بریدند، چون من معمولا آدم شادی هستم و خیلی کم پیش میاد ناراحت باشم و اگه ناراحت باشم زیاد این دوتا سیم جینم می‌کنن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,346
امتیاز
46,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
رادی آهنگ رو پلی کرد:
" م**س.ت و گیجم من رو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچ‌کسی نباشه
حاله من خوبه هیچ‌کس رو نمی‌شناسم
تو رو می‌بینم محوِ توست حواسم نمی دونم کجام اصلاً نمی‌رسه به تو صِدام
یکم بکن نگاهم آره همونی که من می‌خوام
تو نگاهت منم، منم به خودِ تو زُل زدم
حاشیه نمیرم نباشی می‌میرم نه نمیشه از تو بگذرم
نمی‌خوابیم ما تا که شب صبح‌ بشه
دیونه بازی تو باشی جاشه
بگو همراهمی حتی تو خوابت
چه حالی دارم چقد می‌خوامت
م**س.ت و گیجم من رو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچ‌کسی نباشه
حالِ من خوبه هیچ‌کس رو نمی‌شناسم
تو رو می‌بینم محوِ توست حواسم
مستو گیجم منو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچ کسی نباشه
حاله من خوبه هیچ کس رو نمی‌شناسم
تو رو می‌بینم محوِ توست حواسم
دورمونن همه تو هم طرز نگاهت بده
یکم برام بخند بذار نگاه بکنن همه
آره خودمم همونم
خودت می‌دونی برای تو می‌مونم
حاشیه نمیرم نباشی می‌میرم
نه نمیشه از تو بگذرم
نمی‌خوابیم ما تا که شب صبح‌ بشه
دیونه بازی تو باشی جاشه
بگو همراهمی حتی تو خوابت
چه حالی دارم چقد می‌خوامت
م**س.ت و گیجم من رو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچ‌کسی نباشه
حاله من خوبه هیچ‌کس رو نمی‌شناسم
تو رو می‌بینم محوِ توست حواسم
م**س.ت و گیجم من رو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچ‌کسی نباشه
حاله من خوبه هیچ‌کسو نمی‌شناسم
تو رو می‌بینم محوِ توست حواسم"
( شهاب تیام-بی‌حاشیه )

رو به رادی گفتم:
-عشق آبجی، زنگ بزن به محمد بگو شما برید ویلا که ما می‌آیم.
رادمان لوس: پس من هویجم؟
-تو عزیز دلمی.
رادمان: آها حالا شد.
***
(یک ساعت بعد)

من رو به اون دوتا گفتم:
-بریزید پایین بریم خرید.
اون دوتا: هورا، هورا.
-چه بی‌شعورین، شما ناسلامتی دکتر مملکتین!
رادمان: مگه دکترها دل ندارن؟!
-دارن آقا دارن، من غلط کردم اصلا یک چیزی گفتم، تو راحت باش!
سه نفری از ماشین اومدیم پایین و با هم وارد فروشگاه شدیم.
-برید مواد غذایی آماده بردارید، من هم خوراکی بر می‌دارم.
رادی: باشه.
اون دوتا رفتن طرف قفسه‌ی مواد غذایی، منم رفتم طرف قفسه‌ی خوراکی‌ها، انواع پاستیل، چیپس، پفک و خیلی چیزهای دیگه برداشتم و رفتم گذاشتم رو پیشخوان و رو به اون دوتا گفتم:
-حساب کنید و بیاید.
خودم هم رفتم توی ماشین نشستم. تا بیان زنگ زدم به مانی.
-سلام مانی، شما کجایین؟ رسیدین یا نه؟
مانی: سلام، آره ما رسیدیم، شما کجایین؟
-ما الان دم سوپر هستیم الان می‌آیم، بای.
مانی: باشه دادا منتظرتونیم، بای.
رادی و رادمان اومدن و سوار ماشین شدن، حرکت کردم و رسیدم به ویلا، بوق زدم کیان در رو برام باز کرد.
این‌ها کلید ویلا رو از کجا آوردن؟ کلید که دست منه! به گمونم نگهبان همین‌جاست. ماشین رو پارک کردم و از ماشین اومدم پایین.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,346
امتیاز
46,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
آخیش مردم از خستگی، وای این دیگه چیه تو بغل منه؟! اِه این‌که دخترعمه‌ی گلم مینا خنگولَست.
-سلام مینا جون.
مینا: به به شیطونک فامیل، چه عجب ما چشممون به جمال تو افتاد!
-این حرف رو نزن مینا جونم، دیگه کار و بار و از این حرف‌ها، سرم شلوغه کلا.
مینا: خوب بلدی بهونه بیاری!
کیان: سلام بر دختر عموی خودم.
باهاش دست دادم و گفتم:
-سلام، مزه نریز برو وسایل‌های من رو از توی ماشین در بیار.
کیان: مگه من نوکرتم؟!
-میری یا نه؟!
کیان: ایش، فقط بلده با زور حرفش رو به کرسی بنشونه!
پریدم طرفش که در رفت، با مینا رفتیم داخل.
رو به همه داد زدم:
-سلام بر فامیل‌های درجه یک خودم.
با کتی رو بوسی کردم و با محمد و مانی هم دست دادم و رفتم نشستم بغل محمد.
-خب آقا محمد چه‌خبر از مریض‌هاتون؟ پیر پسر شدی نمی‌خوای زن بگیری؟
محمد: سلام می‌رسونن خدمتتون دختر دایی جان، هنوز اول جونیمه به این زودی نمی‌خوام خودم رو بدبخت کنم.
کتی چپ‌چپ نگاهش کرد، فکر کنم یک خبرهایی هست.
محمد: تو چه‌ خبر از شرکتتون؟ اوضاع روبه‌راهه؟
-هی خوبه بد نیست، می‌گذرونیم.
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم، طبقه‌ی بالا.
همه‌ی ما تو این ویلا یک اتاق داریم که از قضا اتاق من روبه‌روی دریا هستش.
کیان وسیله‌هام رو آورده بود، دمش گرم. یک نگاه به ساعت کردم، بله ساعت هفته باید یک فکری برای شام بکنم.
لباس‌هام رو با یک تاپ خاکستری و سویشرت و شلوار دمپاکش مشکی عوض کردم، شال مشکیم رو هم انداختم سرم و آرایشم رو هم پاک کردم و فقط یک رژ قرمز زدم، با ادکلنم دوش گرفتم و از اتاق رفتم بیرون.
از پله‌ها رفتم پایین و رو به بچه‌ها گفتم:
-بچه‌ها شام چی می‌خورید سفارش بدم؟ خودم می‌خوام پیتزا سفارش بدم، چیز دیگه‌ای می‌خورید بگید تا سفارش بدم.
رادمان: آره بابا پیتزا خوبه، همین رو سفارش بده.
گوشیم رو از جیبم در آوردم و زنگ زدم فست فودی. هشت‌تا پیتزا با مخلفات سفارش دادم تا بیارن.
کیان: بچه‌ها میاین جرات و حقیقت بازی کنیم؟ الان دور هم جمعیم می‌چسپه.
-آره بچه‌ها، کیان راست می‌گه.
رای گیری کردیم، بچه‌ها همه موافقت کردن و قرار شد که بازی رو شروع کنیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا