رمان جوجه شیطونک من | فاطمه شاعری کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

فاطمه شاعری

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
2/18/19
ارسال ها
1,318
امتیاز
27,673
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
به نام یزدان پاک

به عشق هوادارام قلم اومد توی دستم

کد رمان: 1960
ناظر: @Danɨεllム

نام رمان: جوجه شیطونک من
نویسنده:فاطمه شاعری
ژانر:طنز،عاشقانه
خلاصه:رمان درمورد دخترشر و شیطونی به اسم رها هستش که دوست داره بره پاریس و شرکت مستقلی داشته باشه میره پاریس و اونجا اتفاقایی می افته که باعث میشه کل زندگیش از این رو به اون رو بشه...
94695


 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,057
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان




نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

فاطمه شاعری

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
2/18/19
ارسال ها
1,318
امتیاز
27,673
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
مقدمه

آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست

خیره بر سایه های وحشی بید
می‌خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می‌نهم سر بروی دفتر خویش

تن صدها ترانه می‌رقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می‌دود همچو خون به رگهایم

آه... گوئی زدخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده

بر لبم شعله های بو*س*ه تو
می‌شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می‌درخشد میان هاله زار

ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و ورد می‌ساید
همره نغمه های موزونش
گوئیا بوی عود می آید

آه... باور نمی‌کنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شورافکن
سوی من گرم و دلنشین باشد

بیگمان زان جهان رویائی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می‌نویسم بروی دفتر خویش
"جاودان باشی ای سپیده عشق"
#فروغ فرخزاد

***
پارت 1
با سر و صدای دوتا داداش خلم از خواب بیدار شدم رفتم عملیات محرمانه (دستشویی) رو انجام دادم اومدم بیرون خب بزارین کامل خودم رو معرفی کنم تا گیج نشین.
بنده رها سالاری هستم 24 سالمه تو شرکت آرمان گستر کارمندم رشتم نقشه کشیه خب دیگه صبر کنید تا یادم بیاد؛ آها خونه‌مون تو جردنه. اصالتاً تهرانی هستم. دوتا داداش دوقلو و صد البته خل و چل دارم اسم‌هاشون هم رادوین و رادمانه 28 سالشونه هر دوتاشون هم متخصص مغز و اعصابن و تو بیمارستان بابام کار می‌کنن. بابام رئیس بیمارستانه مامانم هم که خونه داره .
وای دیرم شد باید برم شرکت خب حالا چی بپوشم؟! رفتم سر کمدم یه مانتو مشکی تا بالای زانو با یه شلوار لی مشکی با مقنعه مشکی کشیدم بیرون و پوشیدمشون. کفشامم که دم دره خب این از این؛ حالا بریم سراغ صورتم. چشمام قهوه‌ای مایل به عسلیه پوستم هم گندمیه ل*با*م هم قلوه‌ایه. اول یکم ضد آفتاب زدم و یه کوچولو رژ گوشتی که به قول رادی خره(رادوین) عین روح نباشم. در با یه صدای بدی باز شد برگشتم سمت در:
رادوین: اه ما فکر کردیم خوابی می‌خواستیم بترسونیمت.
رادمان: من که بهت گفتم این سحر خیزه تو خو خنگی به حرفم گوش ندادی.
-در خنگی رادوین که شکی نیست.
رادمان پقی زد زیر خنده خودم هم خنده‌م گرفته بود. یهو پرید بیاد من رو بگیره گوشیم و با کیفم رو برداشتم و در رفتم. از پله‌ها سر خوردم پایین. بابا پایین پله‌ها وایساده بود پریدم بغلش و گفتم:
-بابا این رادی خیلی من رو اذیت می‌کنه.
بابا اول سرم رو بـ*ـوس کرد بعد رو به رادوین گفت:
- دیگه نبینم دخترم رو اذیت کنیا فهمیدی؟
رادی: چشم بابا جون.
جوری خنده‌م میاد بابا همیشه رادوین رو ضایع می‌کنه! اخه رادمان خیلی اذیتم نمی‌کنه و مثل رادوین نیست. از بغـ*ـل بابا اومدم بیرون و وارد اشپزخونه شدم.
-سلام مامان آیدای خوشگلم.
مامان: سلام به روی ماهت دخترم. بیا صبحونه بخور.
-نه مامانی فقط یه ذره شیر کاکائو داغ می‌خورم زود باید برم وگرنه آرش سرم رو می‌کنه.
مامان: وا خاک به سرم آرش کیه؟
-مامان اقای مهرابی رئیسم رو می‌گم .
بابا: زود باش بخور که آرش سرت رو می‌کنه.
مامان: عه آرمین دخترم رو اذیت نکن.
یه تک خنده‌ای کردم و رفتم یه لیوان شیر کاکائو خوردم و از همه خدافظی کردم سوئیچ ماشینم رو برداشتم و پیش به سوی حیاط. ماشینم یه مرسدس بنزه که بابا به خاطر فارغ‌التحصیل دانشگاه برام گرفت وگرنه قبلا پارس الکس داشتم ولی خب الان این جیـ*ـگر رو دارم .
 
آخرین ویرایش

فاطمه شاعری

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
2/18/19
ارسال ها
1,318
امتیاز
27,673
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
پارت 2
ضبط رو روشن کردم:
این نوشتم یادگاری
تا بماند روزگاری
گر نباشد روزگاری
این بماند یادگاری
دارم جوییده می‌شم میون آرواره‌های خاطراتی که جا گذاشتی سرم
می‌ترسم تورو آخر نبینم یه روزی یه جایی یهویی من برم
نامرد تو که دیدی تک تک روزای عمرم با تو حروم شده
بی‌انصاف تو دیدی همه‌ی خاطره‌ها به قیمت جونم تموم شده
مرگ یعنی تو هرجایی باشی بری تنهایی یه گوشه بشینی
مرگ یعنی داری رویاتو می‌بافی ولی یهو اونو با غریبه ببینی
مرگ یعنی اشکای مادرم
مرگ یعنی قرصای روبروم
مرگ یعنی دلم می‌خواد فریاد بکشم
ولی همراهی نمی‌کنه گلوم
دلتنگم واسه روزایی که رفته
دلتنگم واسه اون روزا که بودی
دلتنگم واسه همون تنی که به خاطر تو پُر شده بود
از ردای کبودی
اون قرصا هیچ‌وقت حالمو خوب نکرد
از اون دوست دارما می‌خوام که دلمو قرص می‌کرد
نه از روی نیاز
نه از روی اجبار
نه از روی تنهایی فقط همین یک بار
بارون که می‌باره دلم برات تنگه
قلبم که می‌گیره دلم برات تنگه
اشکام می‌ریزه دلم برات تنگه
دِ لعنتی تو چرا دلت انقدر سنگه
همه راها به تو ختمه بی‌راهه‌ها بستس
راه بیا لعنتی با دل من که خستس
سخته واسه یه مرد اونم یه مرد غیرتی
♪♫♪
با گریه بهش گفتم نرو من خیلی دوست دارم
با خنده می‌گفت می‌رم، آخه منم اونو خیلی دوسش دارم
بغض جمع شد تو این گلوی خستم
اشکام ریخت توی حرفای آخرت
مادرم یهو اشک چشامو دید
کوبید رو سینش گفت بمیره مادرت
بغض تو گلوم جمع شد
برو مشتی
رفتی فقط یه چی یادت باشه
این خاطره‌ها منو عذابم می‌ده
برو فقط مواظب خودت باش
که یکی آبروتو نریزه
لباتو می‌دیدم و پیشونیتو می‌بوسیدم
هیشکی سر تو مثه من غیرت نداره
برو هرچی زدی و امشب حلال می‌کنم
چشام واسه دیدنت امشب بدجوری بی‌قراره
به اون خدای بالاسرم نمی‌گذرم ازت
امشب آسمونم به حال من بدجوری می‌باره
دیوار به دیوار می‌شکنم همه رو
هرچیزی که تورو یادم میاره
بهت اعتماد کردم که دنیام مال تو باشه
که تا زنده‌ام من این حلقه تو دست تو باشه
تو ثابت کردی احساسم واسه جفتمون بسته
که این انگشتر ساده می‌مونه تا ابد دستت
(مهراب- قصاص)
وارد پارکینگ شدم نگهبان پارکینگ خو عین همین هرکولا هیکل داره این هوا در رو برام باز کرد. رفتم تو و ماشینم رو پارک کردم. راستی یه چیزی رو یادم رفت بهتون بگم وقت‌هایی که رئیس میره سر ساختمون برای نظارت منم همراهش می‌رم. از ماشین اومدم پایین وارد آسانسور شدم طبقه‌ی 5 رو زدم و وارد شرکت شدم.
خانوم صالحی(منشی)سرش تو پرونده‌ها بود البته من باهاش راحت بودم و فاطی صداش می‌زدم. یه پخ گفتم که عین فنر پرید بالا.
فاطی: مگه مرض داری دیوونه .
-آره.
فاطی: خیلی خل مغزی.
-حالا این حرفا رو ول کن آرش جون اومده؟
فاطی: از دست تو شیطونک آره اومده تو اتاقشه دوتا نقشه رو میزته آماده‌شون کن ببر بهش بده تا بعد برید سر ساختمون.
-باش مرسی که گفتی.
 
آخرین ویرایش

فاطمه شاعری

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
2/18/19
ارسال ها
1,318
امتیاز
27,673
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
پارت 3
وارد اتاقم شدم البته باید بگم اتاقمون چون عرشیا زمانی یکی از هم کلاسی‌های دانشگام تو اتاقمه.
-سلام بر آقا عرشیای گل گلاب.
عرشیا:سلام زلزله چطوری؟
-خوبم تو چطوری.
عرشیا:هی منم خوبم.
-نقشه داری می‌کشی؟
عرشیا:نه په دارم عکس تو رو طراحی می‌کنم.
-خب حالا.
سرش رو کرد تو نقشه و مشغول نقشه کشیدن شد منم رفتم نشستم پشت میزم و شروع کردم به کشیدن نقشه.
آخیش اینم از نقشه‌ی دومی. عینک مطالعه‌م رو از چشمم در آوردم و یه نگاه به ساعتم کردم ساعت 7:30 کار نقشه‌ها رو شروع کردم ساعت 10 تموم شده. عرشیا هنوز تموم نکرده بود؛ نقشه‌ها رو برداشتم و از در زدم بیرون رفتم جلوی میز فاطی وایسادم .
-فاطی به رئیس اطلاع بده می‌خوام برم داخل.
فاطی:می‌تونی بری رئیس منتظرته.
دوتا تقه به در زدم
آرش:بفرمایید.
رفتم تو نشسته بود پشت کامپیوترش؛ فکر کنم داشت عکس برج‌ها رو نگاه می‌کرد .
-سلام آقای مهرابی.
آرش:سلام خانوم مهندس فعلا بشین من چندتا از این برج‌ها رو نگاه می‌کنم بعد می‌ریم سر ساختمون
دیدید گفتم داره عکس برج‌ها رو نگاه می‌کنه؟!
نشستم روی مبل و شروع کردم به آنالیز اقا آرش؛ چشماش گربه‌ایه پوستش هم تقریبا برنزه‌س موهاشم دیزلی زده بود. هیکلشم که الحمدالله ورزشکاریه. یه پیرهن سفید پوشیده بود با کت اسپرت مشکی و شلوار لی مشکی دست از آنالیز جناب رئیس جذاب برداشتم و گوشیم رو از جیبم در اوردم. اوه اوه کیان زنگ زده. یه وقت فکر بد نکنین ها! کیان پسرعمومه خب حالا بصبرین تا خانواده پدریم رو معرفی کنم.
یه عمو دارم دوتا بچه داره اسم پسرش کیانه 27 سالشه جراح قلبه، دخترشم 20 سالشه اسمش کتی هستش و داره مامایی می‌خونه.
دوتا عمه دارم عمه بزرگم سه تا بچه داره دخترش مینا که همسن منه رادیولوژی خونده، مانی هم 27 سالشه دندون پزشکه، محمد هم 28 سالشه روانپزشکه
عمه کوچیکه‌م هم تازه ازدواج کرده و بچه نداره. آقاجون و مامان جون هم تو فرمانیه زندگی می‌کنن. خانواده مادری هم ندارم چون مامانم تک فرزنده اقا جون و مامان جون مادریم هم همسایه اقاجون و مادر جون پدریم هستن.
خب بگذریم زنگ زدم به کیان بعد صد قرن جواب داد:
کیان:چطوری دخی عموی شیطونم.
-خوبم کیان جون کارم داشتی زنگ زدی تو شرکتم گوشیم سایلنت بود.
کیان:پایه‌ای شب با اکیپ فامیل بریم دور دور؟
-نه حال ندارم بذار واسه پنجشنبه، امروز کار دارم .
کیان:باشه پس خدافظ.
-خدافظ.
 
آخرین ویرایش

فاطمه شاعری

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
2/18/19
ارسال ها
1,318
امتیاز
27,673
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
پارت 4
آرش: خانوم مهندس پاشو بریم که دیر شد.
از جام پاشدم گوشیم رو گذاشتم تو جیبم و با هم از در زدیم بیرون سوار مازاراتی زردش شدیم ضبط رو روشن کرد:
وای وای از دله من از این دله غافله من که به چشمای تو دل بست
وای وای حسرته من آخرین فرصت من رفتیو خاطره هات هست
وای از این در به دری مردم از بی خبری بغضه تو صدام از عشقه
وای از دست خودم از غمام خسته شدم وقت انتقام از عشقه , وقت انتقام از عشقه
دله دیوونه دله دیوونه رو تن کوچه هنوز زخمای بارونه
دله دیوونه کی نمیدونه که چقدر حاله من این روزا پریشونه
آره جون تو به جون تو زندگی مردنه ین روزا بدونه تو
دله دیوونه دله دیوونه رو تن کوچه هنوز زخمای بارونه دله دیوونه
وای از این در به دری مردم از بی خبری بغضه تو صدام از عشقه
وای از دست خودم از غمام خسته شدم وقت انتقام از عشقه , وقت انتقام از عشقه
(روزبه نعمت الهی-بدون تو)
وا این چرا داره از شهر خارج می‌شه؟ فکرکنم داره می‌ره ساختمون آقای کریمی. بعد از نیم ساعت رسیدیم.
آرش: میشه وقتی بیرون از شرکت یا وقتی که تنها هستیم خودمونی حرف بزنیم؟
-آره اینجوری بهتره.
حالا من فکر کردم چی می‌خواد بگه.
وجی(وجدان درون): نکنه فکر کردی می‌خواد ابراز علاقه کنه.
-نه بابا اسکل خنگ این چه حرفیه می‌زنی.
این وجی هم چه فکرایی که نمی‌کنه! با صدای آرش به خودم اومدم. از ماشین اومدم پایین دوشادوش آرش رفتیم به طرف ساختمون. آرش یه مرده رو صدا زد تا برام صندلی بیاره. مرده صندلی رو آورد و گذاشت جلوم نشستم روی صندلی؛ ل**ب تاب شرکت رو از کیفش درآوردم و گذاشتم روی پام. در حال بررسی ساختمون بودم که صاحب ساختمون آقای کریمی اومد پیشم.
کریمی: سلام خانوم مهندس خسته نباشید.
-سلام آقای کریمی مرسی.
کریمی: کی این برج من تموم می‌شه؟ دیگه خیلی مونده؟!
-فکر کنم یه، یه سالی طول بکشه تا کامل بشه. اخه الان همکف کامله و از اون جایی که برج 8 طبقه هست، تقریبا می‌تونم بگم یه سال یا دوسال طول می‌کشه.
کریمی: اها ممنون که گفتین.
 
آخرین ویرایش

فاطمه شاعری

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
2/18/19
ارسال ها
1,318
امتیاز
27,673
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
پارت 5
می‌دونم الان با خودتون فکر می‌کنید که چطور بیرون شهر برج می‌سازن؛ عرضم به حضورتون که قراره اینجا شهرک بشه به‌خاطر همین دارن برج مُرج و اینجور چیزا می‌سازن.
-آرش میشه من رو برسونی شرکت؟ جایی کار دارم.
ارش: باشه بریم منم کارم تموم شده.
با هم سوار ماشین شدیم. آرش روند به طرف شرکت. بعد از چند مین رسیدیم.
- دستت درد نکنه من دیگه می‌رم.
ارش:خواهش می‌کنم وظیفمه، بشین می‌ریم ناهار می‌خوریم بعد برو.
-نه دستت درد نکنه می‌خوام برم جایی کار دارم.
ارش:باشه پس خدافظ.
-خدافظ.
از ماشین ارش اومدم پایین و سوار ماشین خودم شدم. ماشین رو روشن کردم و روندم به طرف یه رستوران.
رسیدم به رستوران و از ماشین پیاده شدم. خیلی گشنم بود رفتم نشستم روی یه میز دو نفره یه پرس کوبیده با نوشابه مشکی سفارش دادم.
گوشیم رو از جیبم در اوردم و زنگ زدم به کیان.
-الو کیانی؟
کیان: جان بگو رها.
-نظرم عوض شد فردا پنج شنبه‌س به بچه‌ها بگو وسایلاشون رو جمع کنن امشب بریم ویلا شمال.
کیان: باشه الان بهشون زنگ می‌زنم.
-خب پس من الان می‌رم خونه اقاجون اینا کلید ویلا رو ازش می‌گیرم؛ بعدش می‌رم خونه وسایل‌هام رو جمع می‌کنم با رادی و رادمان می‌آیم.
کیان: باشه پس...
نذاشتم حرف بزنه و درجا قطع کردم. مطمئنم الان کیان روحم رو به فحش بسته!
گارسونه غذام رو آورد شروع کردم به خوردن. تموم که شد رفتم حساب کردم و از رستوران زدم بیرون. سوار ماشینم شدم و روندم به طرف خونه اقاجون.
داشتم به این فکر می‌کردم که اگه به بابا بگم می‌خوام خونه مجردی بگیرم چی می‌گه؛ در اولین فرصت باید باهاش صحبت کنم.
 
آخرین ویرایش

فاطمه شاعری

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
2/18/19
ارسال ها
1,318
امتیاز
27,673
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
پارت 6
رسیدم فرمانیه پیچیدم تو کوچه و از ماشین اومدم پایین؛ رفتم و ایفون رو زدم .
مامان جون: کیه؟
-مامانی منم باز کن.
در با صدای تیکی باز شد، وارد حیاط درندشت خونه شدم. حیاطش مثل باغ می‌مونه، مامان جون دم در سالن ایستاده بود.
-سلام مامان جون چطوری؟
مامان جون: سلام با احوال پرسیای شما عالیم.
-عه مامانی داشتیم؟! شما که می‌دونید من سرگرم کارام هستم و سرم شلوغه اصلا وقت نمی‌کنم به شما سر بزنم.
مامان جون: بسه بسه بهونه نیار، بیا تو.
-نه مامان جون بی‌زحمت کلید ویلا شمال رو برام بیار، با نوه‌هات می‌خوایم بریم شمال.
مامان جون: باشه مادر چه زحمتی فقط جاده‌ها شلوغه؛ نزدیکِ اسفنده مواظب خودتون باشید.
-چشم مامان جونم.
مامان جون رفت و با کلید برگشت.
-خدافظ مامان جون سلام بابا جون رو برسونید.
مامان جون: باشه مادر جان خدا به همراهت.
از حیاط زدم بیرون و سوار ماشین شدم و روندم به سمت خونه ماشین رو دم در پارک کردم و رفتم تو خونه. بابا و داداشای خلم تازه از بیمارستان اومده بودن چون داشتن ناهار میخوردن.
-سلام به همگی شیطونکتون اومد.
جوابم رو که شنیدم رفتم بالا تو اتاقم. کولم رو از بالای کمد اوردم پایین وسایل مربوطه رو گذاشتم داخلش. گیتارم رو برداشتم و رفتم پایین.
بابا: رها دخترم ناهار خوردی؟
-بله بابا خوردم.
رو به رادی و رادمان گفتم:
-برید وسیله‌هاتون رو بذارید تو جعبه ماشین. آماده بشین تا با اکیپ فامیل بریم شمال.
یک صدا گفتن:
- باشه
که خندم اومد. مامان و بابا هم یه لبخند ملایم اومد رو لبشون.
رفتم وسیله‌هام رو گذاشتم تو ماشین و برگشتم تو خونه.
رفتم تو اتاقم لباسام رو با یه مانتو خاکستری کلاه دار و شلوار لی ذغالی و شال مشکی عوض کردم. کفشای کتونی خاکستریم رو پام کردم. آرایشم پاک نشده پس دیگه نیازی به ارایش نیست.
کلاه کپ خاکستریم رو سرم کردم عینک افتابیم رو برداشتم و رفتم بیرون همراه با من رادی و رادمان هم اومدن بیرون.
واو چه تیپی زدن این‌ها! رادی یه شلوار اسلش خاکستری پوشیده بود با تیشرت مشکی و نوشته‌‌های سفید و کلاه کپ سیاه. رادمانم لباساش مثل رادی بود.
باهم رفتیم پایین از مامان بابا خدافظی کردیم و سوار ماشین شدیم. اون پنج تا هم که با ماشین محمد و کیان میان.
-رادی از تو داشبورد فلش صورتیه رو در بیار
رادی: مگه این چشه؟
-این چشم نیست گوشه زود باش در بیار.
رادمان: باشه بابا میاره الان، داداشم رو خوردی.
رادی فلش رو در اورد از تو داشبورد و زد به ضبط.
امروز یکم حالم دپ بود نمی‌خواستم این‌ها چیزی بفهمن وگرنه کَلَم رو بیخ تا بیخ می‌بریدند چون من معمولا ادم شادی هستم و خیلی کم پیش میاد ناراحت باشم و اگه ناراحت باشم زیاد این دوتا سیم جینم می‌کنن.
 
آخرین ویرایش

فاطمه شاعری

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
2/18/19
ارسال ها
1,318
امتیاز
27,673
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
پارت 7
رادی اهنگ رو پلی کرد:
مستو گیجم منو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچ کسی نباشه
حالِ من خوبه هیچ کسو نمی شناسم
تو رو می بینم محوِ توست حواسم نمی دونم کجام اصاً نمی رسه به تو صِدام
یه کم بکن نگام آره همونی که من می خوام
تو نگاهت منم منم به خودِ تو زُل زدم
حاشیه نمی رم نباشی می میرم نه نمیشه از تو بگذرم
نمی خوابیم ما تا که شب صبح شه
دیوونه بازی تو باشی جاشه
بگو همرامی حتی توو خوابت
چه حالی دارم چقد می خوامت
مستو گیجم منو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچ کسی نباشه
حالِ من خوبه هیچ کسو نمی شناسم
تو رو می بینم محوِ توست حواسم
مستو گیجم منو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچ کسی نباشه
حالِ من خوبه هیچ کسو نمی شناسم
تو رو می بینم محوِ توست حواسم
دورمونن همه تو هم طرز نگاهت بده
یکم برام بخند بذار نگاه بکنن همه
آره خودمم همونم
خودت می دونی واسه تو می مونم
حاشیه نمی رم نباشی می میرم
نه نمی شه از تو بگذرم
نمی خوابیم ما تا که شب صبح شه
دیوونه بازی تو باشی جاشه
بگو همرامی حتی توو خوابت
چه حالی دارم چقد می خوامت
مستو گیجم منو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچ کسی نباشه
حالِ من خوبه هیچ کسو نمی شناسم
تو رو می بینم محوِ توست حواسم
مستو گیجم منو از این وسط جمع کن
ببرم جایی که هیچ کسی نباشه
حالِ من خوبه هیچ کسو نمی شناسم
تو رو می بینم محوِ توست حواسم
(شهاب تیام-بی حاشیه)
رو به رادی گفتم:
عشق آبجی زنگ بزن به محمد بگو شما برید ویلا که ما می‌آیم.
رادمان لوس: پس من هویجم.
-تو عزیز دلمی.
رادمان: اها حالا شد.

یک ساعت بعد
من رو به اون دوتا:
- بریزید پایین بریم خرید.
اون دوتا: هورا هورا.
-چه بی‌شعورین، شما ناسلامتی دکتر مملکتین.
رادمان: مگه دکترا دل ندارن؟!
-دارن اقا دارن، من غلط کردم اصلا یه چیزی گفتم تو راحت باش.
سه نفری از ماشین اومدیم پایین و با هم وارد فروشگاه شدیم.
-برید مواد غذایی آماده بردارید منم خوراکی بر می‌دارم.
رادی: باش.
اون دوتا رفتن طرف قفسه مواد غذایی منم رفتم طرف قفسه خوراکی‌ها؛ انواع پاستیل، چیپس، پفک و خیلی چیزهای دیگه برداشتم و رفتم گذاشتم رو پیشخوان و رو به اون دوتا گفتم حساب کنید و بیاید. خودمم رفتم تو ماشین نشستم تا بیان زنگ زدم به مانی
-سلام مانی شما کجایین رسیدین یا نه؟
مانی: سلام اره ما رسیدیم شما کجایین.
-ما الان دم سوپر هستیم الان می‌آیم بای.
مانی: باشه دادا منتظرتونیم بای.
رادی و رادمان اومدن و سوار ماشین شدن حرکت کردم و رسیدم به ویلا، بوق زدم کیان در رو برام باز کرد.
این‌ها کلید ویلا رو از کجا اوردن؟ کلید که دست منه به گمونم نگهبان همین‌جاست. ماشین رو پارک کردم و از ماشین اومدم پایین.
 
آخرین ویرایش

فاطمه شاعری

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
2/18/19
ارسال ها
1,318
امتیاز
27,673
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
پارت 8
آخییش مردم از خستگی، وای این دیگه چیه تو بغ*ل منه؟! عه اینکه دخترعمه‌ی گلم مینا خنگولَه‌ست.
-سلام مینا جون.
مینا: به به شیطونک فامیل چه عجب ما چشممون به جمال تو افتاد.
-این حرف رو نزن مینا جونم، دیگه کاروبار و از این حرفا سرم شلوغه کلا.
مینا: خوب بلدی بهونه بیاری.
کیان: سلام بر دختر عموی خودم .
باهاش دست دادم و گفتم:
- سلام مزه نریز برو وسایل‌های منو از تو ماشین در بیار.
کیان: مگه من نوکرتم.
-می‌ری یا نه؟
کیان: ایش فقط بلده با زور حرفش رو به کرسی بنشونه.
پریدم طرفش که در رفت، با مینا رفتیم داخل رو به همه داد زدم:
- سلام بر فامیل‌های درجه یک خودم. با کتی روب*وسی کردم با محمد و مانی هم دست دادم و رفتم نشستم بغل محمد.
-خب اقا محمد چه‌خبر از مریض‌هاتون؟ پیر پسر شدی نمی‌خوای زن بگیری؟
محمد: سلام می‌رسونن خدمتتون دختر دایی جان، هنوز اول جوونیمه به این زودی نمی‌خوام خودم رو بدبخت کنم.
کتی چپ‌چپ نگاهش کرد، فکر کنم یه خبرایی هست.
محمد: تو چه‌خبر از شرکتتون؟ اوضاع روبه راهه؟
-هی خوبه بد نیست، می‌گذرونیم.
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم، طبقه‌ی بالا.
همه‌ی ما تو این ویلا یه اتاق داریم که از قضا اتاق من رو به روی دریا هستش. کیان وسیله‌هام رو اورده بود، دمش گرم. یه نگاه به ساعت کردم؛ بعله ساعت 7 باید یه فکری برای شام بکنم.
لباسام رو با یه تاپ خاکستری و سوییشرت و شلوار دمپاکش مشکی عوض کردم، شال مشکیم رو هم انداختم سرم آرایشم هم پاک کردم و فقط یه رژ قرمز زدم با ادکلنم دوش گرفتم و از اتاق رفتم بیرون.
از پله‌ها رفتم پایین و رو به بچه‌ها گفتم:
-بچه‌ها شام چی می‌خورید سفارش بدم؟ خودم می‌خوام پیتزا سفارش بدم چیز دیگه‌ای می‌خورید بگید تا سفارش بدم.
رادمان: اره باو پیتزا خوبه همین رو سفارش بده.
گوشیم رو از جیبم در اوردم و زنگ زدم فست فودی. هشت تا پیتزا با مخلفات سفارش دادم تا بیارن.
کیان: بچه‌ها میاین جرات و حقیقت بازی کنیم؟ الان دور هم جمعیم می‌چسپه.
- اره بچه‌ها، کیان راست می‌گه.
رای گیری کردیم بچه‌ها همه موافقت کردن و قرار شد که بازی رو شروع کنیم.
 
آخرین ویرایش
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا