کامل شده رمان به شیرینی یک رویا | فاطمه شاعری کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,453
امتیاز
42,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
احساس کردم یکی داره صورتم رو نوازش می‌کنه، چشم‌هام رو آروم باز کردم که کیوان چشم‌هام رو بوسید.
کیوان: عصر بخیر جوجه‌ی من.
-عصر شما هم بخیر آقای من.
کیوان: بریم شهر بازی؟
-مگه ساعت چنده؟
کیوان: ساعت شیش.
-باشه نماز می‌خونیم می‌ریم، تو خوندی؟
کیوان: آره من خوندم، پس پاشو بخون تا بریم.
رفتم دستشویی و وضو گرفتم، اومدم بیرون و ایستادم تا نماز بخونم.
نمازم که تموم شد جا نماز رو جمع کردم و گذاشتم روی میز عسلی، مانتوم رو پوشیدم و رفتم بیرون، کیوان سرش توی یخچال بود.
از توی سالن گفتم:
-باز داری چی می‌خوری آقا کیوی؟
به سرفه افتاد، رفتم توی آشپزخونه و زدم پشتش، داشت آبمیوه می‌خورد.
کیوان: این چه کاری بود کردی؟ ترسیدم!
-مگه مجبوری دزدکی بخوری! خب مثل بچه‌ی آدم بخور!
رفتم شالم رو از روی دسته‌ی مبل برداشتم و سرم کردم، سوییچ ماشین رو برداشتم و رفتم پایین، پشت فرمون نشستم و آهنگ رو پلی کردم که کیوان اومد.
کیوان: تو می‌رونی؟
-آره.
کیوان: پس بریم، پیش به سوی شهربازی.
حرکت کردم به طرف شهربازی، بعد از 30 مین رسیدیم.
از ماشین پیاده شدیم، بازوی کیوان رو گرفتم و رفتیم به طرف ورودی شهربازی.
کیوان: چی سوار بشیم؟
-نمی‌دونم، بریم رنجر؟
کیوان: آره بریم.
کیوان رفت دوتا بلیط گرفت و برگشت. وایسادیم تو صف.
کیوان: رها یادته شهربازی پاریس چه دیونه بازی‌ای کردیم؟
-آره باحال بود، خیلی هم خوش گذشت با این‌که آخرش رو گند زدی.
کیوان خندید و چیزی نگفت.
نوبتمون رسید و سوار رنجر شدیم. از بس من و کیوان جیغ و داد کرده بودیم دیگه صدامون در نمی‌اومد، وقتی پایین اومدیم کیوان رفت تا آب انبه بگیره.
نشستم روی نیمکت و منتظر شدم تا بیاد، بعد از ده مین اومد، آبمیوه رو از دستش گرفتم و نشستم به خوردن.
تموم که شد لیوان رو رفتم انداختم توی سطل زباله و برگشتم پیش کیوان، دوتا بلیط دیگه دستش بود.
-من دیگه رنجر نمیاما!
کیوان: بریم تونل وحشت؟
با هیجان گفتم:
-آره آره، دوست دارم بریم.
چپ چپ نگاهم کرد و خندید و گفت:
-مثل نی نی کوچولو‌ها ذوق می‌کنه، اوخی نکن این‌جوری می‌خورمتا!
-وا، خب دوست دارم دیگه!
باز خندید و بعدش رفتیم توی صف تونل وایسادیم تا نوبتمون بشه.
نوبتمون که رسید رفتیم و سوار شدیم. اول که سوار شدیم یک مسافتی رو گذروندیم بعدش یهو یک آدمک خونی اومد جلومون که کیوان جیغ زد، من هم نمی‌دونستم بخندم یا گریه کنم.
جلوتر که رفتیم استخون‌ها یهویی ریختن رو سر و صورتمون، بعد از چند دقیقه جیغ و داد کردن از قطارها بیرون اومدیم.
-وای کیوان بسه دیگه بریم.
کیوان: باشه خانمم، بریم شام بخوریم؟
-آره بریم.
با هم رفتیم طرف یک کافه که اون‌جا بود. نشستیم روی یک میز دو نفره‌ی دنج، گارسون اومد.
گارسون: خوش اومدید، چی میل دارید؟
کیوان:ممنون، رها جان چی می‌خوری؟
-پیتزا قارچ و گوشت با نوشابه‌ی مشکی.
کیوان: آقا دوتا پیتزا قارچ و گوشت و دوتا نوشابه مشکی.
گارسون: الساعه براتون میارم.
گارسون رفت و بعد از ده مین اومد. شروع کردیم به خوردن غذامون، تموم که شد رفتیم و سوار ماشین شدیم.
کیوان ماشین رو به حرکت در آورد و گفت:
-امشب چطور بود؟ خوش گذشت؟
-آره عزیزم خیلی خوش گذشت، تا باشه از این شب‌ها.
بعد از سی مین رسیدیم خونه.
-کیوان جونم دستت درد نکنه، فردا ساعت شیش بیا دنبالم تا بریم دربند باشه؟
کیوان: خواهش می‌کنم عزیزم، باشه ساعت شیش میام دنبالت.
-پس خداحافظ تا فردا، مواظب خودت باش کیوی جونم.
کیوان: تو هم مواظب خودت باش عشقم، خداحافظ.
کیوان پیشونیم رو ب*و*س کرد و من هم از ماشین پیاده شدم و رفتم توی خونه و در رو بستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,453
امتیاز
42,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
***
(کیوان)
ماشین رو بردم تو خونه و پارکش کردم. گوشیم رو برداشتم و از ماشین اومدم پایین.
آخ خدایا شکرت که همچین عشقی به من دادی، واقعا مرسی، مرسی.
رفتم توی خونه و به همه سلام کردم که جوابم رو شنیدم.
مامان: کیوان جان خوش گذشت؟
-آره مامان، جاتون خالی.
بابا: کجا رفتید مگه؟
-رفتیم شهربازی.
بابا: آخه بچه جون شهربازی جای ماست که میگی جاتون خالی؟!
خندیدم که مامان و بابا هم خندشون گرفت. چیزی نگفتم و رفتم توی اتاقم، لباس‌هام رو با یک تیشرت سفید و شلوارک مشکی عوض کردم و دراز کشیدم روی تخت، گوشیم رو تنظیم کردم واسه ساعت پنج صبح، تا نماز بخونم. گوشی رو گذاشتم بالای سرم و نفهمیدم چی شد که خوابم برد.
***
با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شدم. رفتم دستشویی و وضو گرفتم و اومدم بیرون. نمازم رو خوندم و رفتم سراغ گوشیم، فکر کنم الان رها بیدار باشه، زنگ زدم بهش که جواب نداد، به گمونم خوابه.
گوشی رو گذاشتم روی میز بغل تختم و سرم رو گذاشتم روی بالشت و رفتم توی فکر، رها این‌قدر خوشگله که وقتی می‌بینمش محوش می‌شم.
آخی بچم! وقتی مامانش این‌قدر خوشگله بچمم معلومه خوشگل می‌شه.
این‌قدر توی فکر رها بودم که متوجه نشدم کی آفتاب طلوع کرده، از جام بلند شدم و رفتم تا لباس هام رو عوض کنم.
یک تیشرت جذب پوشیدم با یک شلوار گرمکن دمپاکش، یک کلاه کپ مشکی هم سرم کردم و رفتم بیرون.
از پله‌ها رفتم پایین و رفتم توی آشپزخونه.
هنوز کسی بیدار نشده بود. یک لیوان شیر کاکائو داغ خوردم و سوییچ ماشین رو برداشتم و رفتم بیرون.
ماشین خوشگلم رو روشن کردم و روندم به طرف پارکی که چند تا خیابون بالاتر از خونه‌ی خودمون بود.
آهنگ رو پلی کردم.
" کی بهتر از تو که بهترینی تو ماه زیبای روی زمینی
تو قلبه من باش تا که بفهمی چه دلبرانه به دل می‌شینی
حتی بدی‌هات بخشیدنی بود شرم تو چشم‌هات بوسیدنی بود
همه حواست جامونده پیشم من به کم از تو راضی نمیشم
تو جای من باش تا باورت شه دیونه‌ی عشق تو هستی یا من
تو چشم من باش تا که ببینی که چشم‌های تو چه کرده با من
بدرقه کردم تنهایی‌هام رو کسی شنیده شاید دعام رو
کجا من رو این روی ماه تو کجا ل**ب‌های بو*س*ه خوار تو
کی بهتر از تو که بهترینی تو ماه زیبای روی زمینی
تو قلبه من باش تا که بفهمی چه دلبرانه به دل می‌شینی
حتی بدی‌هات بخشیدنی بود شرم تو چشم‌هات بوسیدنی بود
همه حواست جا مونده پیشم من به کم از تو راضی نمیشم
تو پا می‌ذاری تو خونه‌ی من تو عاشق میشی رو شونه‌ی من
این یک قراره بینه من و تو کسی عاشق نیست عینه من و تو
کی بهتر از تو که بهترینی تو ماه زیبای روی زمینی
تو قلبه من باش که تا که بفهمی چه دلبرانه به دل می‌شینی
حتی بدی‌هات بخشیدنی بود شرم تو چشم‌هات بوسیدنی بود
همه حواست جامونده پیشم من به کم از تو راضی نمیشم"
(عارف-کی بهتر از تو)
***
بعد از شش دقیقه رسیدم به پارک، ماشین رو پارک کردم و از ماشین اومدم پایین.
رفتم توی پیاده رو و شروع کردم به درجا زدن، بعدش هم ده دور محوطه‌ی پارک رو دور زدم و رفتم سمت وسایل ورزشی، شروع کردم به ورزش کردن که گوشیم زنگ خورد.
-جانم جوجه؟
رها: جانت بی‌بلا.
-صبحت بخیر عشقم.
رها: صبح تو هم بخیر کیوی جونم، زنگ زده بودی من خواب بودم.
-آره نماز خوندم بعد گفتم زنگت بزنم با هم بریم پارک نرمش کنیم که دیگه جواب ندادی.
رها: آها، پس مزاحمت نباشم!
-نه عزیزم مراحمی، پس خداحافظ.
رها: خداحافظ.
یکم دیگه ورزش کردم و رفتم به طرف ماشین، سوار شدم و روندم به طرف خونه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,453
امتیاز
42,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
(رها)
کیوی جونم تک زد روی گوشیم و من هم سریع گوشیم رو برداشتم و رفتم پایین.
یک مانتو آبی کم رنگ پوشیده بودم با یک شلوار یخی و کفش‌های آبی و شال آبی.
از در زدم بیرون و پریدم توی ماشین.
-سلام کیوان جونم.
کیوان: به به سلام جوجه خوشتیپ من، چطوری گلم؟
-خوبم نفسی، تو چطوری؟
کیوان: تو خوب باشی من هم خوبم.
دستم رو به سمت ضبط دراز کردم و روشنش کردم.

" مگه چه گناهی کرده که دلم افتاده
دستت بیخیال شو این همه ناز دیگه بسه
راه بیا کشتی ما رو با اون چشم‌های عسلیت
خیالت تخت تو دلم هیشکی جز تو اصلا نیست
با اون نگاه صد ریشتری دل رو در جا می‌بری
زیر و رو می‌کنی دل آدم رو ولی نمی‌مونه اثری
با اون نگاه صد ریشتری دل رو در جا می‌بری
زیر و رو می‌کنی دل آدم رو ولی نمی‌مونه اثری
جیگر می‌خواد تو نگاهت زل زدن
هول می‌شم وقتی نگاهت می‌اوفته به من
با اون نگاه صد ریشتری دل رو در جا می‌بری
زیر و رو می‌کنی دل آدم رو ولی نمی‌مونه اثری
با اون نگاه صد ریشتری دل رو در جا می‌بری
زیر و رو می‌کنی دل آدم رو ولی نمی‌مونه اثری
با اون نگاه صد ریشتری دل رو در جا می‌بری
زیر و رو می‌کنی دل آدم رو ولی نمی‌مونه اثری
با اون نگاه صد ریشتری دل رو در جا می‌بری
زیر و رو می‌کنی دل آدم رو ولی نمی‌مونه اثری"
(مسیح و آرش-صد ریشتری)
***
داشتم آهنگ رو گوش می‌کردم که گوشیم زنگ خورد.
-جانم عرشیا؟
عرشیا: دختر کجایین شما؟ نیومدین.
-کجا نشستین شما؟ ما الان رسیدیم.
عرشیا: تخت همیشگی.
-باشه حله.
کیوان ماشین رو پارک کرد و با هم دیگه از ماشین پیاده شدیم و رفتیم به طرف بچه‌ها.
-به به، سلام دوستان خلم، چطورید؟
امیر: اوه اوه، شیطونک وارد می‌شود!
سلام و احوال پرسی کردیم با بچه‌ها و نشستیم روی تخت. کیوان داشت با اون دوتا شاسگول حرف می‌زد من هم با دلسا و بهار شروع کردم به حرف زدن.
-جیگر خاله چطوره مامان کوچولو؟
بهار: سلام می‌رسونه.
-آخ، خاله به قربونش.
دلسا: اذیتت نمی‌کنه؟
بهار: نه بچه آرومیه.
-آخی جیگرم.
-دلسا هنوز کسی رو مد نظر نداری برای ازدواج؟
بهار: نه این می‌خواد ترشی بذاره.
زدیم زیر خنده که قهر کرد، دیگه نازش کردیم و از این حرف‌ها تا آشتی کرد.
اون شب خیلی خوش گذشت، شب خیلی خوبی بود. عرشیا به دلسا اعتراف کرد دوستش داره و قرار شد بعد از عروسی من بره خواستگاریش و من هم گفتم که باید هر چهارتاشون ساقدوش من بشن که گفتن پس چرا زودتر نگفتی و از این حرف‌ها و قرار شد فردا برن و لباس ست قرمز برای دخترها و لباس ست مشکی برای پسرها بگیرن.
الان هم من تو اتاقمم و می‌خوام بخوابم.
گوشیم رو گذاشتم روی عسلی و با فکر به شب عروسیم خوابم برد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,453
امتیاز
42,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
از خواب بیدار شدم و لباس‌های شنام رو برداشتم و رفتم پایین توی استخر.
یکم شنا کردم تا خستگیم رفع بشه. اومدم بیرون و رفتم توی خونه که مامان و بابا نشسته بودن و داشتن چایی می‌خوردن.
-سلام بر بهترین مامان و بابای دنیا.
بابا: سلام دخترم.
مامان: سلام عروسکم، بیا این‌جا ببینم.
-باشه مامان، می‌رم موهام رو سشوار می‌کنم میام.
بابا: استخر بودی؟
-آره بابا.
بابا: پس برو یک لباس گرم بپوش که فردا سرما نخوری.
-باشه.
رفتم توی اتاقم، موهام رو سشوار کردم و برگشتم پایین. رفتم توی آشپزخونه یک شیر کاکائو داغ خوردم با یک تیکه کیک کاکائویی و برگشتم توی سالن، نشستم بغل مامان.
-جانم مامان، کاری داشتی؟
مامان: نه فقط می‌خواستم بدونم از کیوان راضی هستی؟
سرم رو انداختم پایین و گفتم:
-آره، پسر خوبیه.
***
" روز عروسی "
سریع سریع یک لقمه کردم دهنم و آب پرتقال رو سر کشیدم، لباس‌هام رو برداشتم و رفتم بیرون. آخه کیوان دم در منتظرم بود و قرار بود ببرتم آرایشگاه، تند تند کفش‌هام رو پوشیدم و رفتم بیرون سوار ماشین شدم.
-سلام آقا داماد، صبح زیبات بخیر.
کیوان: سلام عروس خانم، صبح زیبای تو هم بخیر.
کیوان: رها باورم نمیشه داریم به هم می‌رسیم!
-من هم باورم نمیشه دارم ازدواج می‌کنم، انشاالله که امشب خوش بگذره.
کیوان: انشاالله.
***
(کیوان)

رها رو رسوندم آرایشگاه و خودم هم رفتم آرایشگاه مردونه تا موهام رو کوتاه کنم.
کارم که تموم شد رفتم ماشین رو به گل فروشی تحویل دادم تا گل کاریش کنن.
یک زنگی به رادوین بزنم بگم بره برای رها، دلسا، بهار غذا ببره، آخه من فکر نکنم وقت کنم ببرم.
-الو، سلام داداش.
رادوین: سلام آقا داماد، جانم کاری داشتی؟
-آره، بی زحمت برای رها این‌ها سه دست غذا ببر، من وقت نمی‌کنم برم، الان دارم ماشین رو گل می‌زنم.
رادوین: باشه پس، فعلا.
گوشیم رو گذاشتم توی جیبم. دو ساعت بعد کار ماشین تموم شد و ماشین رو تحویل گرفتم و رفتم خونه، کت و شلوارم رو پوشیدم و سوار ماشین شدم، روندم به طرف آرایشگاه رها امشب من رو دیونه نکنه خوب کاریه.
***
(رها)

اوف، از بس این زنه موهام رو کشید اعصابم خورد شد، ایش!
آرایشگر: خب عروس خانم پاشو لباست رو بپوش.
بلند شدم از روی صندلی و به کمک آرایشگر لباسم رو پوشیدم. آرایشگر پارچه‌ی‌ روی آینه رو برداشت.
تا خودم رو دیدم هنگ کردم، وای این منم؟ چه خوشگل شدم! اصلا باورم نمیشه، خیلی خوشگل شدم، جوری که قابل توصیف نیست! در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون.
اوه اوه، دلسا و بهار چه قشنگ شدن!
-وای! شما دوتا چه قشنگ شدین!
دلسا: یکی نیست به خودت بگه، چه خوشگل شدی!
بهار: وای رها امشب فکر نکنم زنده بمونی!
دستیار آرایشگر: عروس خانم آقا داماد اومد.
وای استرس گرفتم. دلسا شنلم رو سرم کرد و من هم رفتم به طرف در و در رو باز کردم.
کیوان پشت به من وایساده بود.
کیوان یهویی برگشت، ای جونم، عشقم چه خوشگل شده.
دسته گل رز قرمز رو گرفت به طرفم، از دستش گرفتم که اومد نزدیکم و سرش رو آرود بغل گوشم.
کیوان: امشب خیلی خوشگل شدی، مواظب خودت باش.
-تو هم خیلی خوشگل شدی آقایی.
با صدای فیلم بردار که دوست کیوان، آیهان که از پاریس اومده بود به خودمون اومدیم.
کیوان دستم رو گرفت و آروم آروم از پله‌ها پایین رفتیم، رسیدیم به در ماشین، کیوان در ماشین رو برام باز کرد و من هم گوشه‌ی‌ لباسم رو بلند کردم و نشستم توی ماشین.
کیوان در ماشین رو بست و دور زد اومد نشست پشت فرمون، ساقدوش‌های من و کیوان هم داشتن پشت سرمون می‌اومدن تا بریم آتلیه با هم عکس بگیریم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,453
امتیاز
42,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
کیوان: خانمم؟
-جان دلم.
کیوان: فک نکنم امشب زنده بذارمت.
-عه کیوان! زشته قهر می‌کنما!
کیوان: نه نه فقط قهر نکن، هیچی نمی‌گم!
کیوان: حداقل صورتت رو نشونم بده!
-نوچ تا آتلیه صبر کن.
کیوان: از دست تو.
بعد از نیم ساعت رسیدیم آتلیه، کیوان از ماشین پیاده شد و اومد در رو برام باز کرد، من هم دستش رو گرفتم و آروم از ماشین اومدم پایین.
رفتیم به طرف آتلیه، همون لحظه درسا این‌ها هم رسیدن.
رفتیم داخل تا عکس‌هامون رو بگیریم، کیوان شنلم رو زد بالا وقتی صورتش به صورتم افتاد از دیدنم هنگ کرده، چشم‌هاش داشت برق می‌زد.
یک لبخند خوشگل زدم که سرش رو آورد نزدیک صورتم و پیشونیم رو بوسید.
عکس های دونفره‌مون رو گرفتیم و بعدش هم با ساقدوش‌ها عکس گرفتیم.
کار عکس‌ها که تموم شد سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به طرف تالار عروسی.
بعد از نیم ساعت رسیدیم در تالار، اوه اوه، چه‌قدر این‌جا شلوغه!
کیوان از ماشین پیاده شد و اومد طرف من و در ماشین رو برام باز کرد، دستم رو گرفت و من هم از توی ماشین اومدم بیرون و بغلش وایسادم.
هم‌راه با ساقدوش‌ها وارد تالار شدیم، همه داشتن دست، جیغ و سوت می‌زدن.
رفتیم به طرف جایگاه عروس و داماد و اون‌جا نشستیم.
عاقد هم زودتر از ما اومده بود و وقتی که ما نشستیم شروع کرد به خوندن خطبه عقد، من هم قرآن رو باز کردم و شروع کردم به خوندن سوره‌ی مریم.
عاقد: دوشیزه‌ی محترمه سرکار خانوم رها سالاری، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم و همیشگی آقای کیوان سالاری با مهریه معلومه در بیاورم! آیا وکیلم؟
مینا: عروس رفته گل بچینه، شهرداری گرفتش.
همه زدن زیر خنده حتی عاقد هم خنده می‌کرد.
عاقد: برای بار دوم عرض می‌کنم، دوشیزه‌ی محترمه سرکار خانوم رها سالاری، آیا بنده وکیلم شما را به عقد دائم و همیشگی آقای کیوان سالاری با مهریه معلومه در بیاورم! آیا وکیلم؟
مینا: عروس رفت گلاب بیاره، گل‌ها تموم شده بود.
دوباره همه زدن زیر خنده.
عاقد: برای بار سوم عرض می‌کنم، عروس خانوم بنده وکیلم؟
قرآن رو بستم و بوسیدم، توی دلم دعا کردم که انشالله زندگی خوبی داشته باشم.
-با اجازه‌ی پدر و مادرم و بزرگترهای مجلس، بله.
همه کل کشیدن و دست زدن. عاقد از کیوان هم پرسید که همون بار اول بله رو داد.
بعد از جواب بله کیوان اول امضا کردیم و بعد کیوان شنلم رو بالا زد، دهن هم عسل گذاشتیم که من محکم انگشت کیوان رو گاز گرفتم که گفت شب به حسابت می‌رسم.
دلسا حلقه‌ها رو آورد، حلقه‌ها رو دست هم کردیم و بعد هم سیل تبریک تشریف آوردن.
کیوان: آخیش، بلاخره تموم شد!
-خسته شدم از بس دستم رو عین آدم آهنی تکون دادم! بریم برقصیم؟
کیوان: آره بریم.
رفتیم وسط و با هم شروع کردیم به رقصیدن. همه اومدن و دورمون حلقه زدن و با هم دیگه رقصیدیم.
بعد از یک ساعت رقصیدن نوبت شام شد. رفتیم سر میز مخصوص عروس و داماد نشستیم تا شام بخوریم.
خدا رو شکر آیهان خیلی به غذا خوردنمون گیر نداد و راحت فیلمش رو می‌گرفت.
شام که تموم شد به کیوان گفتم:
-کیوانی! بریم تانگو برقصیم؟
کیوان: آره بریم عزیز دلم.
کیوان از جاش بلند شد و دستم رو گرفت و رفتیم وسط شروع کردیم به تانگو رقصیدن، آخر رقص همه می‌گفتن:
-دوماد عروس رو ببوس، دوماد عروس رو ببوس!
کیوان هم که از خداش شده بود، پیشونیم رو بوسید. بچه‌ها اعتراض کردن که کیوان اهمیتی نداد و رفتیم سر جامون نشستیم.
شب عروسی هم تموم شد و ما الان دم خونمون وایسادیم و قراره بریم توی خونه و داریم از مامان باباهامون خدافظی می‌کنیم.
بابا: کیوان جان مواظب دخترم باش.
کیوان: عمو جون این چند سال شما بزرگش کردید، دست‌تون درد نکنه، از این به بعد به عهده من.
بابا هم یک لبخند زد و بغلش کرد، وقتی کیوان از بغل بابا اومد بیرون بابا اومد به طرف من و من رو بغل کرد.
بابا: خوشبخت بشی دخترم.
-مرسی بابایی، دلم برات تنگ می‌شه.
رفتم بغل مامان.
مامان: خوشبخت بشی شیطونک من.
-مرسی مامان، دلم برات تنگ می‌شه.
مامان زد زیر گریه من هم که اصلا آدم نازک نارنجی نیستم گریم نیومد و فقط مامان رو سفت بغلش کردم و بوسیدمش، از بغل مامان در اومدم و رفتم بغل دوتا پشمکا.
رادی و رادمان: دلمون برات تنگ می‌شه آجی، خوشبخت بشی.
-من هم دلم براتون تنگ می‌شه، مرسی داداش‌های گلم‌، انشالله نوبت شما دوتا.
با بقیه هم خداحافظی کردم و با کیوان وارد خونه شدیم. دستم رو گرفت و بردم توی اتاق خواب.
کیوان: لباست رو عوض کن من می‌رم حموم و میام. می‌تونی در بیاری یا کمکت کنم؟
-نه می‌تونم، تو برو.
کیوان رفت حموم و من هم لباس‌هام رو عوض کردم، آرایشم رو تجدید کردم و رفتم زیر پتو.
بعد از پنج دقیقه کیوان اومد و بغلم خوابید.
سرش رو آورد بغل گوشم و گرفت:
-تولدت مبارک جوجه‌ی من.
و من اون شب با زمزمه‌های عاشقانه‌ی کیوان از دنیای دخترونم خدافظی کردم.
***
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,453
امتیاز
42,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
صبح با نوازش‌های دست کیوان از خواب بیدار شدم.
کیوان: صبح بخیر خانمم، به دنیای زنونه‌گیت خوش اومدی، درد نداری؟
-صبح تو هم بخیر آقایی، تو هم به دنیای مردونه‌گیت خوش اومدی، نه درد ندارم آخه دیشب یک بنده خدایی خیلی رعایت می‌کرد.
کیوان: آها پس بلند شو که مامانم برامون کاچی و صبحانه مفصل آورده.
از جام بلند شدم و رفتم حموم. حمومم که تموم شد لباس‌هام رو پوشیدم.
لباس‌هام شامل یک دامن کوتاه قرمز و یک تاپ قرمز کوتاه، تا بالای ناف بود.
زن باس واسه آقاشون دلبری کنه‌، ما اینیم دیگه!
از حموم اومدم بیرون و رفتم جلوی میز آرایش، موهام رو سشوار کردم و دم اسبی بستم بالای سرم، یک رژ جیگری مات هم زدم و یک خط چشم هم کشیدم به چشم‌هام و رفتم بیرون به سمت آشپزخونه.
-اِی جون چه سفره‌ای، دست مادر شوهر گلم درد نکنه، من که نخورده سیر شدم!
کیوان: آره جوجه جونم حق با توهه، چه سفره‌ی خوشگلی، این صبحانه خوردن داره.
***
(یک هفته بعد، فرودگاه)
این چند روز که ایران بودیم همش مهمونی بودیم، از این‌جا به اون‌جا، همه می‌دونستن قراره بریم پاریس برای همین هی می‌گفتن بیاین پیش ما، الان با کیوان جونم توی هواپیما نشستیم و منتظریم که هواپیما اوج بگیره.
بعد از ده دقیقه هواپیما اوج گرفت و رفتیم توی آسمون.
[وجی: توی آسمون، بله.]
خودمم خندم اومد با این حرفم.
کیوان: رها جان، خل شدی داری با خودت می‌خندی؟!
-خودت خل شدی، مگه بده دارم می‌خندم، می‌خوای گریه کنم؟
کیوان: حالا بیا من رو بخور، نمی‌شه بهت چیزی گفت.
-ما اینیم دیگه عزیزم.
چپ چپ نگاهم کرد.
-کیوان من می‌خوابم خواستن ناهار بدن بیدارم کن.
کیوان: چقد می‌خوری آخه بَسِتت نیست؟ من زن چاق دوست ندارم‌ها!
خواستم جیغ بزنم که دیدم توی هواپیماییم، یک نیشگون از بازوش گرفتم و هنذفریم رو گذاشتم توی گوشم و چشم‌هام رو بستم.
احساس کردم یک نفر داره تکونم میده، چشم‌هام رو باز کردم که دیدم کیوان داره با خنده نگاهم می‌کنه.
بچم خل شده، هنذفریم رو از گوشم در آوردم و سوالی نگاهش کردم.
کیوان: هیچی گلم، بیدارت کردم چون می‌خوان ناهار بدن.
-آها باشه.
منتظر شدیم تا غذا رو بیارن. غذا رو که آوردن جلوم احساس کردم کل معدم رو دارم بالا میارم، سریع از جام بلند شدم و رفتم به طرف دستشویی، رفتم داخل و گلاب به روتون هر چی خورده و نخورده بودم رو بالا آوردم.
وا، من که این‌جوری نبودم چرا این‌جوری شدم؟!
از دستشویی اومدم بیرون که کیوان نگران نگاهم کرد.
کیوان: چی‌شده عزیزم؟! حالت خوب نیست؟!
-نه عزیزم، خوبم نگران نشو.
رفتیم و نشستیم سر جامون که مهماندار اومد و گفت:
-چیزی شده خانم؟ حالتون بده؟
-نمی‌دونم چمه، حالت تهوع دارم، تا حالا سابقه نداشتم.
رو به کیوان گفت:
-ازدواج کردین؟
کیوان با شک گفت:
-بله! چطور مگه؟!
مهماندار: احتمال داره خانمتون حامله باشه.
با وحشت به کیوان نگاه کردم.
من و کیوان: مگه میشه آخه؟
-ما یک هفته نیست که ازدواج کردیم!
مهماندار: این یک احتماله، بهتره وقتی رسیدین مقصد حتما آزمایش بدین.
این حرف رو زد و در رفت، تکیه دادم به صندلی.
کیوان: رها آخه چرا خودت رو ناراحت می‌کنی؟ من که رعایت کرده بودم!
-کیوان هیچی نگو الان اعصابم خیلی خورده، آخه نمی‌تونستی یکم رعایت کنی؟!
سرم رو برگردوندم طرف پنجره‌ی هواپیما که مثلا قهر کردم، شروع کردم به غذا خوردن، یکم بیشتر نخوردم چون حالم داشت به هم می‌خورد.
چشم‌هام رو بستم و نفهمیدم چی شد که خوابم برد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,453
امتیاز
42,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
با صدای مهماندار که می‌گفت پرواز نشسته پاریس، از خواب بیدار شدم.
منتظر شدیم همه برن بیرون و بعد با آقا کیوی آروم آروم از هواپیما خارج شدیم.
رفتیم چمدون‌هامون رو تحویل گرفتیم و رفتیم به طرف در خروجی، قرار بود کوروش بیاد دنبالمون.
اون‌ها دو روز بعد عروسی برگشتن پاریس و ما هم که امروز برگشتیم.
از دور کوروش رو دیدم که به ماشینش تکیه داده بود،بدون توجه به کیوان که پشت سرم داشت با چمدون‌ها می‌اومد رفتم طرف کوروش و بهش سلام کردم و نشستم جلو، کیوان هم بعد از این‌که چمدون‌ها رو گذاشت توی صندوق عقب، اومد بشینه جلو که دید من نشستم پس رفت پشت نشست.
کوروش حرکت کرد به طرف خونه، داشت با تعجب ما دوتا رو نگاه می‌کرد که عین بچه آدم مظلوم نشستیم.
کوروش: دعوا کردین؟
کیوان: نه داداش، چیز مهمی نیست.
-چطور چیز مهمی نیست کیوان، بشین سر جات وگرنه با تریلی هجده چرخ بیست بار از روت رد می‌شم!
تا این حرف رو زدم عین بچه کوچیک‌ها که یک خطایی کردن نشست سر جاش. کوروش هم دیگه چیزی نگفت، فهمید اعصاب ندارم.
بعد از بیست دقیقه رسیدیم خونه‌ی عمو این‌ها اما اون‌جا نرفتیم، رفتیم خونه‌ی بغلیش که یعنی بشه خونه‌ی من و کیوان.
کوروش ماشین رو پارک کرد و خودش رفت خونه‌ی خودشون. فکر کنم ماشین کیوان بود، من فکر کردم ماشین خودشه، هیچی دیگه بدون توجه به کیوان از ماشین اومدم پایین و رفتم توی خونه.
به به چه خونه‌ی خوشگلی دارم من، رفتم طبقه‌ی بالا و در یکی از اتاق‌ها که روش دوتا قلب قرمز بود رو باز کردم.
اتاق قرمز و مشکی بود و عکس عروسیمون بالای تخت زده شده بود، قطعا این اتاق ماست.
کلا خونه قرمز و مشکی بود، دوتا اتاق پایین بود و سه تا اتاق بالا، لباس‌هام رو با یک شلوار مشکی و یک سوییشرت مشکی عوض کردم و رفتم پایین.
کیوان: اتاقمون رو دیدی؟ چطور بود؟
چپ چپ نگاهش کردم.
کیوان: اِه، جوجه خوشگلم! مامان کوچولو قهر نکن دیگه!
-یک کیوی که بیشتر نداریم!
زد زیر خنده و دوید اومد بغلم کرد. ازش جدا شدم و رفتم سوییچ ماشینم رو برداشتم و رفتم بیرون.
کیوان متوجه نشد اومدم بیرون، سوار ماشین شدم و روندم به طرف یک داروخونه، یک بیبی چک گرفتم و برگشتم خونه، رفتم توی سالن که کیوان نشسته بود و داشت فوتبال نگاه می‌کرد.
کیوان: کجا رفته بودی؟ زنگ زدم رو گوشیت جواب ندادی.
-رفتم بیبی چک گرفتم.
خواست چیزی بگه که رفتم توی دستشویی و مراحل بیبی چک رو ان‌جام دادم، منتظر شدم تا جوابش بیاد.
وای مثبت شد! یک جیغ از سر خوشحالی کشیدم که کیوان سریع اومد پشت در و داشت پشت سر هم در رو می‌کوبید.
کیوان: چی‌شد رها؟ مثبته؟
در رو باز کردم و پردیم بغلش.
-آخ جون، مامان شدم.
کیوان: وای! جوجه کوچولوی من مامان شده.
کیوان من رو گذاشت زمین و گفت:
-تو که ناراحت بودی، چطور الان خوشحالی؟
-ناراحت نبودم فقط انتظارش رو نداشتم.
کیوان: آها، حالا بریم بشینیم درمورد نی نی‌مون حرف بزنیم.
رفتیم و نشستیم روی مبل.
کیوان: اسمش رو چی بذاریم؟
-من میگم اگه پسر شد رهام و اگه دختر شد کاترین، خوبه؟
کیوان: آره اسم های قشنگیه از الان ذوق دارم هر چه زودتر بچم به دنیا بیاد!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RADI.8

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
2/18/19
ارسال ها
2,453
امتیاز
42,373
محل سکونت
باشگاه بدنسازی(:
وب سایت
www.forum.1roman.ir
***
(نه ماه بعد)

الان توی بیمارستان هستم و قراره زایمان کنم.
بچه‌م پسره، وای، وای، خدا کنه شبیه کیوان باشه. قبل از عمل کیوان اومد پیشم و دستم رو گرفت.
کیوان: خانمم استرس نداشته باش، انشالله بچمون سالم به دنیا میاد، خودت هم سالم از اتاق عمل میای بیرون.
-باشه کیوان جونم، اگه من نبودم مواظب رهامم باش.
کیوان: نزن این حرف رو عشقم، هر دوتون سالم از این اتاق بیرون میاید.
کیوان از اتاق رفت بیرون و همون لحظه دکتر اومد و من رو بیهوش کرد.
***
(کیوان)

از اتاق اومدم بیرون و رفتم توی راهرو، عشقم رو بردن اتاق عمل خدا کنه جوجم با رهامم سالم از در بیان بیرون.
بعد از دو ساعت بچه رو آوردن بیرون.
آخی چقد شبیه منه، رفتم پیش دکتر.
-آقای دکتر، همسرم حالش چطوره؟
دکتر: همسرتون حالش خوبه ولی الان بیهوش هستن.
-خسته نباشید آقای دکتر، دستتون درد نکنه، می‌تونم برم پیشش؟
دکتر: ممنون، بله می‌تونید برید.
وارد اتاق شدم و نشستم بالای سر زندگیم.
‌***
(رها)

احساس کردم دستم توی دست کسیه.
چشم‌هام رو که باز کردم کیوان رو دیدم و گفتم:
-بچمون کجاست؟
کیوان: به به مامان کوچولو، تو که من رو نصفه جون کردی! الان می‌گم پرستارها بچمون رو بیارن.
کیوان رفت تا رهامم رو بیاره.
چشمم رو بستم که با احساس کردن یک جسم خیلی کوچیک توی دستم چشم‌هام رو باز کردم و یک فرشته‌ی کوچیک رو توی دستم دیدم.
شروع کردم به شیر دادن به پاره‌ی تنم، اون لحظه خیلی لحظه‌ی شیرینی بود و من خیلی احساس خوشبختی می‌کردم که در کنار کیوانم و رهامم هستم.

فرقی ندارد
چه ساعت از شبانه روز باشد
صدایت را که می‌شنوم
خورشید در دلم طلوع می‌کند
من هیچ‌ام!
و تو،
در تمامِ هیچِ من همه‌ای!
با تمام مداد رنگی‌های دنیا به هر زبانی که بدانی یا ندانی!
خالی از هر تشبیه و استعاره و ایهام،
تنها یک جمله برایت خواهم نوشت:
دوستت دارم خاص ترین مخاطب خاص دنیا.

پایان

سخنی با خوانندگان:
سلام
مرسی از همگی که رمانم رو خوندید. تشکر می‌کنم از خانواده‌ی عزیزم و دوست‌های گلم که حمایتم کردند.
ناظر عزیزم مائده جون که خیلی کمکم کردن، فرزانه رجبی عزیز و خانم بهار قربانی طراح جلد رمانم و بقیه دوستان.
مرسی که تا این‌جا کنار من بودید رمان جوجه شیطونک من اولین رمانم بود.
منتظر رمان های بعدیم باشید.
"یا علی"

تاریخ شروع رمان: 96/8/17 ساعت 17:30
تاریخ پایان رمان: 97/11/10 ساعت 23:20
تاریخ شروع تایپ رمان: 97/11/28 ساعت 17:30
تاریخ پایان تایپ رمان: 98/1/30 ساعت 11:31
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

بالا