در حال تایپ رمان همه چیز قشنگ شد | idorsa کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع idorsa
  • تاریخ شروع

idorsa

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/20/19
ارسال ها
87
امتیاز
1,778
کد رمان: 1963
ناظر: @•Rєунαηє•

نام رمان: همه چیز قشنگ شد
نام نویسنده: درسا اسفند
ژانر: عاشقانه
خلاصه:
زندگی سختی هایی برای هرکس دارد، سختی هایی که گاهی همه مان واقعا خسته می شویم و بعضی در این میان از مسیر زندگی خارج می شوند و بعضی با قدرت این مسیر را ادامه می دهند تا انکه زندگی خسته شود و روی خوش خودش را نشان دهد.
دختر قصه ما سختی های زیادی را تحمل می کند و هرکاری می کند تا زندگی خوبی را داشته باشد. این سختی ها باعث شده تا دخترک قصه ما، سرد شود وقلبش یخی. روز ها می گذرند تا انکه تقدیر برای دخترک، مسابقه ای را رقم می زند و حال این مسابقه است که مسیر زندگی او را تغییر می دهد و قدم به دنیای جدیدی می گذارد...
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,172
امتیاز
29,873
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

idorsa

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/20/19
ارسال ها
87
امتیاز
1,778
مقدمه:

تو مرا می فهمی
من تورا می خواهم
و همین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی…
 
آخرین ویرایش

idorsa

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/20/19
ارسال ها
87
امتیاز
1,778
- مرسی مهربون.
لبخندی به روش زدم و گفتم:
- خوش بگذره.
به اتاق رفت و چند مین بعد لباس پوشیده اومد.
نیکا:بیرون کاری نداری؟
هندزفری رو از موبایل در اوردم، اخمی کردم و گفتم:
- کاری ندارم، فقط حواست باشه تا کار اشتباهی نکنی.
لبخند دندون نمایی زد، یه ب*و*س به طرفم پرت کرد و چشم کشیده ای گفت و از خونه خارج شد.
نفس عمیقی کشیدم و رو تخت دراز کشیدم تا خستگی از تنم بیرون بره. نگاه خندون نیکا تو ذهنم نقش بست و باعث شد تا یه لبخند محوی رو ل**ب هام بنشینه. قبل از اینکه خستگی به تنم غلبه کنه و خوابم ببره، به نیکا اس دادم که خبر داشته باشه تا اگر زنگ زد و جواب ندادم نگران نشه، وقتی جواب رو گرفتم خیالم راحت شد و تا سه نشمرده خوابم برد.
***
نیکا:وای نورا خیلی حال داد، اصن یه وضعی بود .
و بعد از حرفش خندید. دوباره خواست شروع کنه به حرف زدن که گفتم:
- وای نیک، مخم رو خردی بسه دیگه. یه بیرون رفتن که انقدر تعریف کردن نداره.
ساکت شده نگاهم کرد و مثل همیشه چیزی نگفت. عادت داشت به اخلاق سگی من!.
امروز قرار بود نیکا با دوستاش بره بیرون و بعد از چند روز اصرار فراوان تونست از من اجازه بگیره تا با دوستاش بره بیرون.
با زنگ خوردن گوشی اش به اتاق رفت و من هم رفتم تا شام رو اماده کنم.
بعد از اینکه میز شام رو چیدم، نشستم و منتظر شدم تا خانوم تشریف بیاره. تا موقعی که بیاد، به خودم تشر زدم که چرا باهاش اونجوری حرف زدم و کارم اشتباه بوده!. با اومدنش دست از تشر زدن به خودم برداشتم.
 
آخرین ویرایش

idorsa

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/20/19
ارسال ها
87
امتیاز
1,778
نیکا:به به ببین نورا خانوم چه کرده، همه رو دیوونه کرده.
و پشت بند حرفش خندید. نگاهی بهش کردم و گفتم:
- بشقابت رو بده.
بشقابش رو داد و من هم براش غذا کشیدم و در سکوت غذا رو خوردیم. بعد از غذا، نیکا ظرف هارو شست و من هم تی وی می دیدم.
اومد رو کاناپه لم داد و گوشی اش رو گرفت دستش و مشغول شد. نگاهی به ساعت کردم، دوازده شب بود.
- تو فردا مگه مدرسه نداری بچه؟
نگاه گذرایی به من کرد و باز نگاهش رو به گوشی اش انداخت.
نیکا:خواهرم صبحت بخیر، فردا پنج شنبه است.
اخ راست می گفت. ببین نورا کارت به کجا رسیده که حتی روز های هفته رو هم یادت نمیاد. سرم رو تکون دادم تا از فکر و خیال در بیام.
از جام بلند شدم و به اتاق رفتم تا زودتر بخوابم، فردا باید هشت صبح پاشم و برم باشگاه.
- شبت بخیر.
کنترل تی وی رو دستش گرفت و گفت:
- شکلاتی تلخ .
سرم رو تکون دادم و بعد از کوک کردن ساعت، به خواب رفتم.
**

صبح با کلی غرغر بیدار شدم و بعد از رفتن به دستشویی، به سمت کمدم رفتم و یک پیرهن چهارخونه مشکی_صورتی رو به همراه شلوار لی مشکی پوشیدم و جلو ایینه ایستادم. موهام رو دم اسبی بستم و خط چشم کلفتی کشیدم. شال صورتی ام رو به سر گذاشتم و ال استار های مشکی ام رو به پام کردم و بعد از پتو گذاشتن رو نیکا، از خونه خارج شدم.
سوار سیا شدم و بعد از دیدن اینکه خیابون ها خلوته، لبخند خبیثی زدم. گاز رو پر کردم و با سرعت به سمت باشگاه رفتم. اسم ماشین رو سیا گذاشته بودم، سیاه، مثل زندگی خودم.
 
آخرین ویرایش

idorsa

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/20/19
ارسال ها
87
امتیاز
1,778
وقتی رسیدم، بچه ها همه اومده بودن و منتظر من بودن. سریع لباسم رو با تاپ و شرتک مشکی عوض کردم .
- خب بچه ها همه پشت من قرار بگیرید، با شمارش من نرمش رو شروع می کنیم. 1،2،3 بیا.
بعد از نرمش، اهنگ پخش شد و بچه ها هم سعی می کردن تا شبیه من حرکات رو درست برن اما خب... زیاد هم موفق نبودن.
- سلماز! حرکت پاهات خیلی کنده، یکم سریع تر دختر.
حرکت رو چند بار رفت تا راه افتاد و وقتی خیالم از بابت اون راحت شد به بقیه رقص ادامه دادم.
بعد از 5 ساعت به بچه ها خسته نباشید گفتم و اون ها هم از خدا خواسته، رو هوا زدند.
- خسته نباشی نورا جان.
مثل همیشه پوزخندی گوشه لبم جا گرفت و با گفتن "ممنون" از باشگاه خارج شدم.
سوار ماشین شدم و عینک دودی ام رو به چشم زدم. شماره نیکا رو گرفتم که بعد از چند بوق صدای پر انرژی اش رو شنیدم.
نیکا :سلام عشقم.
ماشین رو روشن کردم وراه افتادم.
- مزه نریز بچه. کجایی؟
نیکا: هیچی، با دوست پسرم بیرون اومدم.
اخم هام رفت تو هم و با لحن هشدار دهنده ای گفتم:
- نیکا!
صدای خنده اش اومد و گفت:
- غلط کردم، بابا اونجوری صدام نکن قلبم گرفت. خونه ام عزیزم. چطور؟
- خواستم بگم ناهار نمیام، غذا تو یخچال هست گرم کن و بخور.
نیکا:پس خودت چی می خوری؟
دنده رو عوض کردم.
- یک چیزی می خورم. من تو اتوبانم، فعلا.
نیکا:ب*و*س.
و بعد گوشی رو قطع کردم و نگاهی به ساعت کردم، 2 ظهر.
ماشین رو پارک کردم و وارد اموزشگاه شدم.
عینک دودی رو از روی چشم هام برداشتم. ستاره با دیدنم لبخندی زد و مثل همیشه با لحن گرمی سلام گفت و من هم مثل همیشه خیلی خشک سلام گفتم.
- امروز چند تا شاگرد دارم؟
نگاهی به دفتر کرد و گفت:
- دو تا .
سرم رو تکون دادم و گفتم:
- خب اومدن؟
دستش رو به پشت من نشون داد و من با دیدن هنرجو هام به سمتشون رفتم. بعد از چند دقیقه کلاس رو شروع کردم.
- دقت کن. این قسمت باید دستت خیلی آروم روی سیم ها قرار بگیره تا اهنگ درست شه. خب؟
سرش رو تکون داد و دوباره زد. بعد از حدود 3 ساعت کلاس تموم شد. از همه خداحافظی کردم و به سمت ماشینم رفتم. به بچه هایی که ماشین های مدل بالا دنبالشون میومدند، پوزخندی زدم و تو دلم گفتم " بالا شهر است دیگر".
سوار ماشینم شدم و به سمت خونه حرکت کردم.
 
آخرین ویرایش

idorsa

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/20/19
ارسال ها
87
امتیاز
1,778
ساعت 7 رسیدم خونه. در خونه رو باز کردم و گفتم:
- نیکا، کجایی؟.
از اتاقش در اومد و گفت:
- اِ اومدی؟.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
- نه هنوز تو راهم.
تمام لباس هام رو از تنم کندم و هر کدوم رو یه جا پرت کردم و رو کاناپه لم دادم.
نیکا نچ نچی کرد و گفت:
- نگا نگا، مثل بچه ها . چیزی می خوری برات بیارم خانوم خسته؟
سرم داشت نبض میزد. لعنتی باز داره شروع می کنه.
- غر نزن بچه. یک لیوان اب با قرص بیار.
با نگرانی نگاهم کرد .
نیکا:باز سرت؟
سرم رو تکون دادم و اون به سمت اشپزخونه رفت و چند ثانیه بعد با قرص و اب اومد.
بی حرف قرص رو خوردم و لیوان رو به نیکا دادم.
نیکا: می خوای بری رو تخت دراز بکشی؟
به پهلو رو کاناپه لم دادم و گفتم:
- راحتم.
از صداهایی که میومد فهمیدم تو اشپزخونه است. چشم هام گرم شد و به خواب رفتم.
نمی دونم چقدر خوابیدم که با اومدن صدایی از خواب بیدار شدم. تو جام نشستم و به ساعت رو دیوار نگاه کردم. 9 و نیم شب بود.
نیکا: بیدارت کردم؟
نگاهی بهش کردم، فهمیدم صدا از اون بود چون با گوشی داشت حرف میزد. سرم رو به علامت منفی تکون دادم و اون هم از اون طرف خداحافظی کرد.
خب فردا که جمعه است و من هم که بیکار. به موهام چنگی زدم و گفتم:
- برو لباس بپوش .
تی وی رو روشن کرد و گفت:
- چرا؟
به اتاقم رفتم و داد زدم:
- تو خونه خسته نشدی؟اوکی نمیریم.
می دونستم با کله قبول می کنه. با شنیدن " الان حاضر میشم" لبخندی رو ل**ب هام نقش بست.
مانتو بلند مشکی رنگ رو به همراه شلوار لی پوشیدم و جلو ایینه ایستادم. خط چشم کلفتی کشیدم که باعث شد چشم های سبزم، وحشی تر نشون بده. رژ جیگری مات رو هم به ل**ب های قلوه ایم زدم و ارایش تمام. موهای فر مشکی رنگم رو که بلندی اش تا گ..*و.ی کمرم می رسید، باز گذاشتم و شال مشکی رنگم رو به سر کردم. از اتاق بیرون رفتم و کیف کج مشکی ام رو از رو میز برداشتم و کفش های عروسکی مشکی رو به پام کردم.
 
آخرین ویرایش

idorsa

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/20/19
ارسال ها
87
امتیاز
1,778
نیکا از اتاق خارج شد و با دیدنم سوت بلندی کشید و گفت:
- اوف خانوم شماره بدم؟
برعکس من اون تیپ روشن زده بود. صورتی، سفید.
باهم از خونه خارج شدیم و من ماشین رو از پارک کینگ در اوردم.
- خب کجا بریم؟
دستاش رو مثل بچه ها به هم زد و گفت:
- دور دور.
لبخندی زدم و به قول اون باهم رفتیم دور دور و بعدش رفتیم رستوران تا چیزی بخوریم. ساعتای 1 شب بود که رسیدیم خونه و خوابیدیم.
***
- نظرت چیه نورا؟
با شنیدن صدای شقایق که یکی از بچه های باشگاه بود سرم رو بالا اوردم و نگاهش کردم.
- وسوسه کننده اس ولی باید فکر کنم.
بند کتونی ام رو بستم.
شقایق: فکر کردن داره؟ من جات بودم با کله قبول می کردم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- فعلا که نیستی.
به اتاق استراحت رفتم و به حرفای شقایق فکرکردم. بد فکری هم نبود. قرار بود یک مسابقات رقص بین چند باشگاه اتفاق بیوفته و اگر از اونجا رای میوردند، چهار نفر از شرکت کننده ها که بیشترین رای رو اوردند، به فینال راه پیدا می کردند و از اون ها فقط دو نفر انتخاب می شدند که گروه تشکیل می دادند و اماده می شدند برای رفتن به مسابقه نهایی که تو المان برگزار میشد. بهترین بخش این ماجرا که برای من خیلی وسوسه کننده اس پولی است که تو هر بخش اگر قبول شی بهت میدن که خب، کم پولی هم نیست. اما اخرین مسابقه که تو المان و بین چند تا از رقصنده های حرفه ای اتفاق میوفته، اگر قبول شی پول هنگفتی گیرت میاد، اما با همه این خوبی ها، سختی های خیلی زیادی داره و اگر بخوام شرکت کنم باید از همه چی ام بزنم تا بتونم قبول شم.
از جام بلند شدم و به سمت بچه ها رفتم. هشت نفر که به طور فشرده کلاس هارو شرکت می کردند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

idorsa

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/20/19
ارسال ها
87
امتیاز
1,778
بیست دقیقه بهشون استراحت داده بودم و اونا هم از خدا خواسته قبول کردند، یکی نیست بهشون بگه اخه وقتی جنبه پنج ساعت رقص و نرمش رو ندارید، واسه چی میاین کلاس؟!، اما خب برای من مهم نیست چون من، دختر پلیدی ام.
- بسه، همه سر جای خودشون .
به خودشون اومدند و من هم موهام رو باز کردم.
- حدود دو ساعت وقت داریم، همه موهاتون رو باز کنید.
با گفتن حرفم همه موهاشون رو باز کردند و علامت سوال نگاهم کردند. دستم رو بردم سمت سیستم و اهنگ پخش شد.
رژان: ایرانی؟
نگاهش کردم و گفتم:
- اوهوم. می خوام امروز رو ایرانی برقصیم. چطوره؟
همه با خنده و دست اعلام موافقت کردند.
رها: حالا چرا گفتی موهامون رو باز بزاریم؟
- چون ایرانی نیاز به عشوه داره و کمی از اون در موها خلاصه میشه.
دستام رو به هم کوبیدم و رقص رو براشون توضیح دادم.
بعد از پنج ساعت کلاس تموم شد. هفته ای سه جلسه و هر بار پنج ساعت، واقعا سخت بود. عینک دودی ام رو به چشم زدم و به سمت اموزشگاه حرکت کردم. یکی از بهترین اموزشگاه های موسیقی است که در همه جای ایران شعبه داره و من بعد از کلی این در و اون در زدن، تونستم اینجا مشغول به کار بشم.
از بچگی عاشق ساز و موسیقی بودم و هستم، برای همین مسافت طولانی که از خونه تا اینجا باید بیام اصلا برام مهم نیست .
ماشین رو پارک کردم و از پله ها بالا رفتم.
**

- خسته نباشید.
از بچه ها خداحافظی کردم و ستاره رو دیدم که لبخند به ل**ب اومد جلو.
ستاره:سلام عزیزم.
نگاهی به ساعت کردم.
- سلام.
حس کردم می خواد چیزی بگه اما نمی تونه. من هم که کم حوصله. پوفی کردم و با چشمای وحشی ام نگاش کردم.
- چی می خوای بگی؟
سرش رو بالا اورد و گفت:
- ببین می دونم که اصلا دوست نداری خصوصی با کسی کار کنی، خب؟
یک تای ابروم رو دادم بالا و نگاهش کردم.
- سریع حرف رو بگو.
لبخندی زد که چال های گونه اش معلوم شد.
ستاره: بی حوصله. خب ببین یکی هست که می خواد به طور حرفه ای گیتار رو یاد بگیره و به طور مقدماتی بلده، اینطوری کار تو هم راحت تره.
حرفاش برام گنگ بود.
- ستاره می تونی مثل ادم حرفت رو بزنی؟
ستاره: بابا جون، یکی هست که می خواد گیتار رو حرفه ای یاد بگیره، خب اینجا کی گیتار رو حرفه ای بلده؟
موهام رو از صورتم کنار زدم و گفتم:
- من. خب؟
ستاره: خب به جمالت دیگه. شرطش هم اینه که فقط خصوصی باشه و البته پولی که میده به اندازه دو تا کلاسِ. اوکی کنم؟
خب خصوصی؟ من که خصوصی کار نمی کنم اما میگه پولش به اندازه دو تا کلاسِ، خب پس... خوبه.
- اوکی کن.
با خوشحالی سری تکون داد و من از اموزشگاه خارج شدم.
 
آخرین ویرایش

idorsa

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/20/19
ارسال ها
87
امتیاز
1,778
***
نیکا: وای نورا باورم نمیشه امتحانات تموم شد. می فهمی؟ تموم شد.
از وقتی اومدم خونه هی داره این حرف رو تکرار می کنه.
بستی رو گذاشتم دهنم و گفتم:
- حالا خوب بود؟
می دونستم کاملا سوال چرتی پرسیدم چون نیکا برعکس من سرش کلا تو کتابِ و درسِ، ولی من از همون بچگی هم هرکاری می کردم جز درس خوندن.
نیکا با حرص گفت:
- من کی گند زدم که می پرسی خوب بود یا نه؟ ها؟
حرف اخرش رو با جیغ گفت. لبخند دندون نمایی زدم و گفتم:
- هیچوقت.
نیکا لبخند کم رنگی زد و گفت:
- جزو معدود وقتایی بود که تو لبخند زدی.
لبخندم به پوزخند تبدیل شد و نگاهم رو به تی وی دادم.
- کارنامه کی میدن؟
نیکا:هفته بعدی، بهت می گم.
سرم رو تکون دادم و گوشی ام زنگ خورد.
- بله؟
شقایق: سلام. خوبی؟ من هم خوبم، قربونت.
پوزخند زدم.
- کرم نریز بی مزه، کار داری؟
شقایق:تلخ. زنگ زدم بپرسم چی شد؟
یک تای ابرو رفت بالا.
- چی چی شد؟
هوف کشید.
شقایق:همون قضیه مسابقه دیگه.
ام، پولش وسوسه انگیز بود. ولی باید از زندگی ام می زدم. من که کل زندگی ام رو بند ریسک بود، این هم روش.
شقایق:مردی؟
با موهام بازی کردم و گفتم:
- تا حلوای تو رو نخورم، نمی میرم.
شقایق با یک لحن زاری گفت:
- ای خدا من غلط کردم، جان عزیزت کل ننداز. خب حله؟
- حله.
شقایق: افرین. الان اسمت رو میدم. خودم هم به عنوان همراهت اسم میدم. باشه؟
- خب کنه.
شقایق: خدافظ.
و گوشی رو بدون خداحافظی قطع کردم. قیافه نیکا شبیه علامت سوال شده بود. ماجرا رو براش توضیح دادم و اون هم خر ذوق شد.
 
آخرین ویرایش

بالا