در حال تایپ رمان امپراطور خوش هیکل | YALDA.B کابر انجمن یک رمان

رمانم چطوره؟

  • عالیه

    رای 29 67.4%
  • خیلی خوبه

    رای 5 11.6%
  • خوبه

    رای 7 16.3%
  • متوسطه

    رای 2 4.7%
  • افتضاحه

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    43

YALDA.B

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/19/19
ارسال ها
67
امتیاز
13,348
سن
14
محل سکونت
مرند
کد رمان: 1971
ناظر: |یاس|yas


نام رمان: امپراطور خوش هیکل
نام نویسنده: YALDA.B
ژانر: عاشقانه، طنز
خلاصه:
داستانمون درمورد دختری به نام یلداس که سرنوشت، زندگی‎اش را دچار تغییر می‎کند واز زندگی دروغین وارد زندگی جدید می‎شود. زندگ ‎پراز عشق، آرامش وحقیقت.
وپسری که در زندگیش با شکست بزرگی روبه روست ولی محتاج خلوچل های دختره رمانمون میشه اما.....


112844
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,121
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

YALDA.B

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/19/19
ارسال ها
67
امتیاز
13,348
سن
14
محل سکونت
مرند
**مقدمه**

اشکاتو پاک کن همسفر
گاهی باید بازی رو باخت
اما یادت باشه که باز
میشه زندگی رو دوباره ساخت


به نام خدا

**یلدا**

اه بازم صدای دعوا یعنی نشد یه روز بدون سروصدا از خواب بیدار شم هـــا. پوف!
به ساعت گوشی نگاه کردم، اوه هنو ساعت 6:15 دقیقه‎ست. مجبوری بیدار شدم چون دیگه خوابم نمی‎اومد آخه مگه میشه با سروصدا بلند بشی ودوباره هم بخوابی!
از تخت بلند شدم واز جلوی آیینه می‎خواستم رد بشم که چشمم خورد به کسی، وا! به دور و برم یه نگاه کردم؛ نه کسی نبود جز خودم؛ دوباره به آیینه نگاه کردم از دیدن عکس تو آیینه وحشت کردم! یه متر نه، بلکه چهار متر به هوا پریدم. نه باور نمیشه این من باشم! اوه اوه موهام یه جوری بالا رفته که انگار برق گرفته بعدشم یقه ی لباسمم که نگم بهتره کلا اینو بگم اگه یکی منو ببینه فکر می‎کنه از جنگل آمازون فرار کردم. بیخیال دید زدن خودم شدم و به توالت رفتم وبعد انجام کارای مربوطه موهام روشونه زدم.
اووه یه دردی داش که نگو اخه دیشب بدون بستن یا بافتن خوابیده بودم. موهام رو شونه زدم و با یه کش بالا سرم بستم ولباسام رو هم با یه بلوزِ سفید و شلوار سیاه عوض کردم وبه پایین رفتم از پله پایین می‎رفتم که متوجه شدم همشون تو آشپزخونن! چه عجب یه روزم ما اینارو دوره هم دیدیم!
ـ سلام
مامان: سلام بیا صبحونت رو بخور برو. شبم میری خونه‎ی دوستت دیگه باشه؟
ـ آره.
بقیه هم فقط به تکون دادن سر اکتفا کردن یعنی اینم برا من کافیه ها.
هع اصلا نفهیمدم منظورت اینکه کلا امشب نیا خونه!
وا نگفتم این رو اول بزار خودم رو معرفی کنم من یلدا 17 سالمه تو یه خونواده‎ی معمولی زندگی می‎کنم؛ یه داداش و یه خواهر دارم داداشم اسمش آتیلا و 23 سالشه وخواهرمم آیدا 19 سالشه با پدرو مادرمون زندگی می‎کنیم پدرم تو یه شرکت تجارتی کار می‎کنه درکل وضع مالیمون نه بده نه خوب. وراستی امروزم قراره برای تغتغاریه(چون آیدا رو دوست دارن بهش تغتغاری میگن) خونمون که همون آیدا خانوم خواستگاری بیاد. نمیدونم چرا هیچ یک از اعضای خونواده دوست نداره من تو این مراسم شرکت کنم. خودمم زیادی دوس ندارم. حالا هر چی.
بعد خوردن صبحونه که اونم تو سکوت صرف شد، رفتم بالا به ساعت گوشیم نگاه کردم وا فقط نیم ساعت وقت دارشتم تند لباسای‎مدرسه رو پوشیدم و کفشام رو هم پوشیدم داشتم مغنه‎ام رو درس می‎کردم که صدای گوشیم بلند شد.
با شیرجه رفتم گوشی رو برداشتم هیع وای هلیاس.
ـ الو
هلیا: الو و زهرمار معلومه کجایی یه ساعته من رو کاشتی اینجا معلوم نی کجایی؟!
ـ چی میگی بابا هنو ساعت تازه 7 شده .
هلیا: حالا هر چی زود باش بیا که باهات کاردارم.
ـ باشه اومدم.
گوشی رو قطع کردم و مغنه‎ام رو درس کردم و وسایلای روی میز رو توی کیفم خالی کردم و با سرعت 120 از پله ها پایین رفتم وسرسری هم از مامان خداحافظی کردم.
 
آخرین ویرایش

YALDA.B

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/19/19
ارسال ها
67
امتیاز
13,348
سن
14
محل سکونت
مرند
از در خونه زدم بیرون و داشتم با سرعت زیاد می‎دویدم که، اهه بازم این، پوف! من چرا وقتی، وقت کم دارم با همه باید روبه رو شم؟!
سامی: سلـام خوشگل خانم محله.
ـ برو سامی‎حوصله ندارم و دیرمم شده برو تا بلایی سرت نیاوردم.
سامی: هع! توی فسقلی آخه چی می‎تونی سر من بیاری ها بگو بینم؟!
ـ سامی برو میگم.
سامی: نوچ خانم خانوما نمیرم.
با چشای به خون کشیده شده و صورتی قرمز راهم رو کج کردم و ازش دور شدم خواستم یه قدم دیگه بردارم که بند کیفم رو کشید و به عقب هولم داد باچشای خونی بهش زل زدم.
ـ چی می‎خوای آخه؟ میگم کار دارم چرا نمیفهمی.
سامی: کارو ول کن بیا با من باش کار آخه به چه دردت میخوره ولش.
دیگه داشت از گوشام دود بلند می‎شد نه اینجوری نمیشه باید کاری کنم.
ـ سامی یا میری یا همین الان یه بلایی سرت میارم که پشیمون بشیا؟!
با صدای بلند زد زیر خنده و همون جور که می‎خندید بریده بریده گفت: تو.. یه فسقلی می‎خوای.. بلا سر من بیاری؟! خخخ
دیگه داشت تحملم به سر می‎رسید دیگه نتونستم کنترلم رو حفظ کنم با تموم قدرتم کیفم رو تو فرق سرش زدم. بعدش راهم رو کج کردم و رفتم حتی به پشتمم نگا نکردم وقتی از کوچه گذشتم با تموم سرعتم دویدم وقتی به سر خیابون رسیدم دیگه نای راه رفتن رو نداشتم نفس نفس می‎زدم قلبم داشت از دهنم بیرون میومد از دور هلیا رو دیدم از اینجا هم معلوم بود که عصبیه. یه نفس عمیق کشیدم و از خیابون رد شدم و خودم رو بهش رسوندم.
ـ سلام
هلیا: سلام و درد سلام و زهر معلومه یه ساعته کجایی؟! یلدا به خدا می‎کشمت بزار برسیم مدرسه. زندت نمیزارم حیف که دیرمون شده وایسا و ببین چی کار می‎کنم.
ـ باشه بابا ببخشید بزار برسیم به خدا بهت همه چیو میگم.
هلیا: برو که امروزم به خاطر توی بی‎معرفت تنبیهیم برو تا نکشتمت.
با هم سوار اتوبوس و راهی مدرسه شدیم, بعد یه ربع رسیدیم با سرعت دویدیم و از پله های مدرسه بالا رفتیم جلوی در کلاس وایسادیم. اوف امروز اونقدر دویدم که نفس برام نمونده یه نفس عمیق کشیدیم و وارد شدیم.
عه!! کلاس چرا ساکت بود؟ ولی معلم که تو کلاس نبود یه نگا به هلیا انداختم دیدم اونم مثل من داره به جای خالی معلم نگاه می‎کنه. با صدایی سرم رو از سمت هلیا کشیدم و به اون طرف نگاه کردم. اوه اوه! اینکه مدیر بود وای بد بخت شدیم رفت. حالا معلم رو یه جوری می‎پیجوندیم ولی این رو دیگه چی‎کار کنیم؟!
 
آخرین ویرایش

YALDA.B

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/19/19
ارسال ها
67
امتیاز
13,348
سن
14
محل سکونت
مرند
سرم رو پایین انداختم صدای آروم هلیارو شنیدم معلوم بود از دست من عصبیه با دندونای قفل شده گفت:
هلیا: یلـدا می‎کشمت ببین به خاطر تو به چه روزی افتادم. دیوونه، گوزمیت، روانی..
بهش حق میدم آخه همیشه به خاطر من هلیام به دردسر می‎افته. با صدای مدیر سرم رو بلند کردم.
مدیر: سرتون رو بالا بیارید ببینم. الان چه وقت مدرسه اومدن ها؟! مگه اینجا رستوران که هر وقت دلتون خواست بیایید هروقت هم دلتون نخواست نیایین؟ این بار بدجورتنبیهتون می‎کنم تا حساب کار دستتون بیاد.
با گوشه ی چشم به هلیا نگا کردم دیدم سرش رو انداخته پایین داره باخودش حرف میزنه. بعد سرش بلند کرد و رو به مدیر ایستاد و شروع به حرف زدن کرد. با حرفی که زد شوکه شدم نه این همون هلیا نیس نکنه تو راه با یکی عوض شده؟!
هلیا: خانم مدیر ببخشید همش تقصیره منه. من.. من داشتم فایل هایی رو که بهمون داده بودید رو بررسی می‎کردم که زمان از دستم رفت. ببخشید.
بعد سرش رو انداخت پایین و یه نیشگونم از من گرفت که زیاد دردم نیومد ولی ‎به خودم اومدم و دیدم تموم این مدت با دهن باز بهش نگا می‎کردم. خودم رو جمع کردم و رو به مدیر گفتم:
ـ آره راست میگه خانم منم داشتم بررسی می‎کردم؛ آخه خودتون گفتین زود جواب اونا رو بدیم برا همین ما هم دیر رسیدیم حالا این بارو ببخشید دیگه.
مدیر یه نگاه به من و یه نگاه به هلیا کرد بعد عینکش رو که هنگام دعوا زده بود رو بینیش، اون رو به چشمش زدو به راه افتاد. نه!! داشت میومد طرف ما, وای بد بخت شدیم. مدیر درست روبه روی ما وایساد و عینکش رو زد روی بینیش و رو به هلیا گفت:
مدیر: این بارو به خاطر اینکه داشتین برای مدرسه کار می‎کردین می‎بخشم. ولی اگه از فرداببینم به خاطر یه موضوع چرت از مدرسه غایب شدین یا دیر میایید، اون‎وقت مطمئن باشید جور دیگه باهاتون برخورد می‎کنم.
هردو به هم نگا کردیم ویه لبخند زدیم ولی هلیا زود لبخندش رو خورد و اخم کرد. وا این چشه همین یه لحظه پیش داشت ازم طرف داری می‎کرد و حالاچشه؟!
مدیر بعد حرفاش راهش رو کشیدو رفت. ما هم بی حرف وچون وچرا رفتیم نشستیم؛ همین که نشستم یکی از فضولای کلاس سرش رو از بین من و هلیا اورد جلو گفت:
زهرا: وا ببین چه شانسی دارین شما؛ والااگه ما بودیم که از مدرسه اخراجمون می‎کردن. ببینم نکنه دروغ گفتید ها نکنه جایی رفته بودین؟! اصلا نترسیدا به من بگید.
تودلم با خودم گفتم( آره به جون خودت ازهیچکیم نترسم از دهن لگیه تو می‎ترسم ) هلیا با صورتی عصبی وقرمز به پشتش برگشت و رو به زهرا با دندونای فقل شده گفت:
ـ ببند دهنتو, خودت رو با ما یکی نکن. چی فرض کردی ها که ما با یکی دیگه بودیم آره؟ فرض کن که بودیم آخه به تو چه؟!
با اومدن مدیر به کلاس حرف بین هلیا و زهرا هم تموم شد.
وا!! گفتم مدیر آره؟ این چرا باز اومد! نکنه پشیمون شده گفته برم اینارو تنبیه کنم اینا آدم نمیشن؟!
مدیر: عه بچه ها یادم رفت این رو بهتون بگم امروز معلمتون نمیاد وهمه ی معلما هم برا مسابقه رفتن بیرون. هر کی‎خواست بره بیرون اجازه بگیره وبره هرکی هم خواست بمونه بره تو حیاط.
وای چه خوب بااینکه امروز اصلا شانس نیاورده بودم ولی تو این یه مورد شانس آوردم خدا رو شکر.
 
آخرین ویرایش

YALDA.B

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/19/19
ارسال ها
67
امتیاز
13,348
سن
14
محل سکونت
مرند
رفتم پیش هلیا نشسته بود پیش ترنم وترانه که بچه های دوقلو وشیطون کلاسمون هستند, منم نشستم پیششون. هلیا یه نگا بهم کردو صورتش رو برگردوند.
ـ هلیا.. ببخشید, معذرت می‎خوام. به خدا زود اومدم فقط...
هلیا: بسه نمی‎خوام چیزی بشنوم.
ـ آخه چرا این جوری میکنی؟!
هلیا: به خاطر تو ناراحت نیستم.
ـ پس بخشیدی منو نه؟
سرم رو یکم کج کردم وپشت سر هم پلک زدم, یهو سه تاشون زدن زیر خنده. اوه خدارو شکر راحت شدم! وای اگه هلیا باهام قهر کنه می‎میرم.
هلیا: نکن اینجوری! مگه دیوونه ای؟
یه لبخند زدم و بلند شدم وپیشونیش رو بوسیدم وگفتم: برا تو هر کاری می‎کنم.
لبخند زد و رو به بچه ها گفت: خب امروز که بیکاریم کجا بریم؟
ترنم در حین بستن زیپ کیفش گفت: من که هرجا باشید هستم.
ـ توآخه کجا نرفتی که این دومیش باشه در تعجبم ها!
ترنم: ایش مگه روانیم که از این روزا استفاده نکنم روزگار همین چند روزه باید خوش گذروند!
هلیا: باشه بابا بسه دیگه, حالا کجا بریم؟
ـ میگم بریم تونل وحشت.
ترانه: آره خوبه من که موافقم.
به هلیا وترنم نگا کردم, ترنم زود گفت که منم موافقم.
هلیا: باشه پس بریم تونل وحشت.
با هم چهارتایی بلند شدیم و رفتیم از مدیر اجازه گرفتیم و از مدرسه بیرون رفتیم؛ چون تونل به مدرسه نزدیک بود به خاطر همین پیاده رفتیم. داشتیم راه می‎رفتیم که ازپشت صدایی اومد, به پشت برگشتم. چند تا پسر لات بود, لات که نه از لاتم بد بودن یکیشون که فکر کنم سر دستشون بود چون از همشون جلو بود! بهش نگا کردم یه شلوار شش جیبی پوشیده بود با یه تیشرت تنگِ توسی وتویه دستشم یه تسبیح بود که هی دور دستش می‎چرخوند! همون پسر که سردستشون بود با صدای لاتی گفت:
پسره: به به چه دخترایی, افتخار میدید باهاتون آشناشیم؟!
یه نگا به هلیا انداختم اوف عصبیی بود اومد جلو وایساد ودستاش رو زد زیر بغلش و گفت: ببخشید!؟ ما چرا باید به پسرایی مثل شما(به سرتا پاشون اشاره کرد)افتخاربدیم؟!
پسره با یه پوزخند رو لبش گفت: هه از خداتونم باشه خانم خانوما.
ـ اصلا هم از خدامون نیس, اگه ریخت نحستون رو گم کنید خوش‎حال میشیم!
به وقوع دیدم که دارن عصبی میشن, همون پسره یه قدم اومد جلو بچه ها یه قدم رفتن عقب ولی من از جام جم هم نخوردم یه قدم دیگه هم اومد. حالا درس روبه روی من بود!
ـ یا گورتون رو گم کنید و برید یا بد جور باهاتون رفتار می‎کنیم!
پسرا با هم زدن زیر خنده همون پسره با خنده به زور گفت: تو.. ی وروجک.. می‎خوای بلا سرمون بیاری؟
دوباره باهم زدن زیر خنده واصلا هواسشون به ما نبود چون دلشون رو گرفته بودن و خم شده بودن و می‎خندیدن, منم از فرصت استفاده کردم و به عقب برگشتم ویه نگا به بچه ها کردم و سرم رو تکون دادم. دیدم هلیا زیر ل**ب گفت چی‎میگی؟! یه اشاره به کیفم کردم وبعد یه لبخندبه بچه ها زدم. دیدم اونام خندیدن, پس فهمیدن نقشم چیه! خوبه.
 
آخرین ویرایش

YALDA.B

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/19/19
ارسال ها
67
امتیاز
13,348
سن
14
محل سکونت
مرند
سرم رو تکون دادم و با دستم یک... دو، دورو که نشون دادم بچه ها جلو اومدن.. پسرا هنو هواسشون به ما نبود توحال خندیدن بودن ببین چه خنده ای هم می‎کنند! دهنشون رومثل غار باز کردند.
با دستم سه رو نشون دادم باهم کیفامون رو بالا بردیم وبا قدرت زیاد محکم زدیم به سرشون من به سردستشون می‎زدم اونام به اون یکی ها خلاصه اونقدر زدیم که از سر و بینیشون خون فواره می‎کرد دور و برمون پر شده بود از مردم بعضی ها دست می‎زدن بعضیا هم با اخم نگامون می‎کردن, رو به بچه کردم وگفتم:
ـ بریم بچه ها بسه دیگه فکر کنم حساب کارشون دستشون اومد.
با هم به سمت پارک رفتیم روی یه نیمکت نشستیم, سرم رو سمت بچه ها گرفتم اونام هرکدوم به یکی نگاه کردن ویک دفعه چهارتایی زدیم زیر خنده اونقدر خندیدیم که دیگه جون نداشتیم, با هم بلند شدیم و به سمت تونل رفتیم داشتیم می‎رسیدیم که دیدم ترانه وایساده ودنبال ما نمیاد برگشتم وبهش نگا کردم. هع! اینو نگا از ترس رنگش عین کچ دیوار.
ـ هع ترانه خانم ترسیدی؟!
ترنم و هلیا با این حرف من برگشتن با هم یه نگاه به ترانه که عین جن زده ها وایساده بود کردن و زدن زیر خنده.
ترانه: هههه, خندیدیم(با حرص) اصلنم نترسیدم فقط میگم میریم اونجا برق ها میره میمونیم تو، حالا کی میاد مارو نجات بده؟!
هلیا: دیونه شدی این همه آدم میرن تو، حالا که ما رفتیم برقا بره! خوب بره مگه چیه یکی میاد نجاتمون بده دیگه اونجا که نمی‎مونیم!
ترانه یه نگا به در تونل کرد بعد یه نگاه به ما کرد وگفت: حالا نمیشه بریم یه جای دیگه اخه این چی داره که می‎خواین برین تو؟!
ـ شور و اشتیاق.
ترانه: آخه خنگول برای ترسوندن خودت می‎خوای شور و اشتیاق کنی؟!
هلیا: حالا هر چی میای یا نه؟
ترانه دوباره یه نگاه به تونل بعد ما کرد و گفت: باشه بریم توکل به خدا.
باهم رفتیم وبلیطامون رو که گرفته بودم رو دادیم و رفتیم تو, اووه! چه تاریکم هس, همین جوری داشتیم می‎رفتیم که احساس کردم یکی پشت سرمون می‎خواستم برگردم که چشمم به ترنم افتاد دیدم اونم متوجه شده چون هی‎به هلیا چشم و ابرو بالا مینداخت وپشتمون رو نشون میداد. با یه حرکت برگشتم و از چیزی که دیدم یه جیغ بنفش کشیدم بچه ها هم شروع به جیغ زدن کردن و دویدن منم باهاشون دویدم تا اینکه دیدیم دیگه چیزی پشت سرمون نیس, وایسادیم. هلیا نفس نفس زنان گفت:
هلیا: یلدا(با نفس نفس) چ.. ی.. چی... دیدی؟
ـ یه موجود که تو سرش شاخ داشت واز بینیش و از سرش خون میومد ودندوناش تیز بود از دهـ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که یه صدای وحشتناکی‎اومد با هم جیغ کشیدیم و بازم خواستیم فرار کنیم که یه اسکلت افتاد جلومون از ترس یه قدم به عقب رفتم که صدای وحشتناک زیاد شد.
ترانه از ترس و وحشت، زده بود زیر گریه هی جیغ و داد می‎زد وخدارو صدا می‎کردو می‎گفت غلط کرد, باترس از کنار اسکلت گذشتیم, یکم راه رفته بودیم که دو چراغ جلو رومون سفید شد با این فکر که راه خروج رفتیم جلو ولی‎دیدیم که چراغ خاموش شد. دیگه داشت باورم می‎شد که راه خروجی نیست, باز همون صدای وحشتناک اومد چراغا زیاد شد، نه! این چراغ نبود چشم بود, با وحشت به بچه ها نگاه کردم تو این تاریکی هم میشد دید که چقدر ترسیدن؛ یکی از اون چشما بهمون نزدیک شد ل*ب*ا*ش داشت واضح میشد. هیع! از دندوناش خون میومد با صدای جیغ یه نفر منم جیغ کشیدم که یه دفعه یه در باز شد و نور وارد شد ما هم با یه سرعت که نمیدونم تو این موقع از کجا اومد پا به فرار گذاشتیم همین که بیرون رسیدیم هر کی یه طرف ولو شدو قلبش روتوی دستش گرفت.
قلبم داشت از جاش کنده میشد تا به حال اینجوری نترسیده بودم.
بعد چند دقیقه بلند شدیم و رفتیم از عکاسی اونجا عکسامون رو گرفتیم, آخه صاحبش گفت که موقع ترس واینجور چیزا عکس گرفته ما هم رفتیم عکسارو گرفتیم. همین که چشممون افتاد به عکسا پقی‎زدیم زیر خنده آخه تو همشون یا دهنمون و چشامون مثل
یه غار بازه یا اینکه از ترس تو بغل همیم فقط تو یه عکس خوب افتاده بودیم که اونم موقعی که داشتیم با هم درباره ی اون موجود وحشتناک حرف می‎زدیم.
از کافه ی اونجا چند تا آب میوه گرفتیم و خوردیم وقتی‎که خوب جون گرفتیم خواستیم بلند شیم و بریم نهار که یه دفعه یه فکری به سرم رسید رو به بچه ها کردم و گفتم:
 
آخرین ویرایش

YALDA.B

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/19/19
ارسال ها
67
امتیاز
13,348
سن
14
محل سکونت
مرند
ـ بچه ها بیایید یه عکس یادگاری بگیریم چه طوره؟!
ترانه که از گریه صداش گرفته بود وهنوزم هق هق می‎کرد با چشایی قرمز گفت: مگه.. دیوونه ای آخه کدوم احمقی برای ترسوندن خودش پول میده تا بترسوننش؟! حالا هم میگی عکس بگیریم دیوونه شدی آخه از چی عکس بگیریم؟!
ترنم با خنده گفت: خب هر چی باشه تو هم دیوونه ای دیگه چون (با قهقه ) چون با ما اومدی مگه نمیگی کدوم احمقی پس خودتم احمقی دیگه.
من و هلیا زدیم زیر خنده.. ترانه هم هق هقش رو فراموش کرد با اخم به ترنم گفت: دستت درد نکنه حالا برا اینکه ازمن طرف داری کنی داری از این دو تا خنگول طرف داری می‎کنی؟
خلاصله انقدر جروبحث کردن که کلا نهار از یادمون رفت, بعد یه ساعت جروبحث به راه افتادیم قرار بود به یه رستورانی بریم نهار بخوریم وقتی رسیدیم. رفتیم روی یه میز چهار نفری نشستیم.
ـ چی می‎خورید حالا؟
ترنم: من پیتزا می‎خورم.
ترانه هم پیتزا سفارش داد من و هلیا هم لازانیا... خلاصه نهارمون رو هم با شوخی‎های دوقلو‎های افسانه ای تموم کردیم, عه نگفتم ما تو مدرسه به ترنم و ترانه دوقلوهای افسانه ای میگیم, ترنم با چشای قهوه ای پررنگ که میگه شبیه مامانم وموهای قهوه ای‎که به چشاش خیلی میاد با بینی متوسط صورتش ولبای‎گوشتی، برعکسش ترانه با چشای سیاه که به باباش رفته وموهای سیاه تیره وبینی هم که مثل ترنم وبا لبای متوسط ینی نه گوشتیه نه کوچکه, یه نگا هم به هلیا انداختم دوست دوران بچگیم از دوران‎ابتدایی‎باهمیم. هلیا هم با چشای آبی وموهای قهوه‎ای وبینی‎متوسط که به صورتش خیلی میاد ولبای‎گوشتی کلا همه میگن هلیا از هممون زیباس راستم میگنا! همین جوری زل زده بودم به هلیا که دیدم یه دستی هی‎جلوی صورتم اینور اونور میره یه نگا کردم دیدم هلیاس.
هلیا: چته چرا داری به جای خالی من نگاه می‎کنی؟
اووه ضایع شدم راس میگه من این همه ساعت تو فکر بودم ندیدم که بچه ها بلند شدن.
ـ هیچی بابا تو فکر بودم.. بچه ها کجان؟
هلیا: جناب عالی که تو فکر بودی ‎بچه ها رفتن تاکسی بگیرن، منم رفتم حساب کنم حالا پاشو تاالان دیگه تاکسی گرفتن.
با هم از رستوران بیرون اومدیم دیدم آره اونا تاکسی گرفتن ومنتظره ما هستن. ترنم جلو نشسته بود ما هم عقب نشستیم. همین که نشستم ترانه با دست زد تو سرم. چون وسط بودم با سر رفتم جلو، زود خودم رو جمع وجور کردم ورو به ترانه با صدای آروم که راننده نشنوه گفتم: دیوونه، گوزمیت. چته آخه چرا اینجوری میکنی؟
ترانه: معلومه یه ساعته کجایی اونقدر منتظر موندیم که زیر پامون علف سبز شد.
ـ اووه بزرگش نکن فقط یه چند دقیقه منتظر بودین دیگه مگه چشه!!
هلیا: ساکت شید بابا الان آبرومون رو جلوی راننده هم میبرین.
 
آخرین ویرایش

YALDA.B

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/19/19
ارسال ها
67
امتیاز
13,348
سن
14
محل سکونت
مرند
با این حرف هلیا دیگه تا آخر راه حرف نزدیم, اول ترنم وترانه رو رسوندیم بعد هلیاومن دم در خونشون پیاده شدیم. تاکسی که رفت هلیا کلیدش رو برداشت و درو باز کرد.
رفتیم بالا فکر کنم کسی خونشون نبود آخه خونه سوت وکور بود؛ خونشون جوری بود که وقتی وارد می‎شدی با یه پذیرایی بزرگ روبه رو می‎شدی روبه رو آشپزخانه بود. از کنارآشپزخانه یه سالن بود که می‎رفت به سمت اتاق خوابا.
باصدای هلیا دست از دید زدن برداشتم.
هلیا: کجارو نگا می‎کنی؟! یه جوری نگا می‎کنی که انگار اولین باره که میای خونمون! بیا بریم بالا.
ـ خونتون کسی نیس؟
هلیا: نه مامان بابام رفتن خونه‎ی مادربزرگم. حامدم که بادوستاش بیرونه.
سرم رو تکون دادم باهم رفتیم اتاقش من عاشق اتاقشم بااینکه زیاد بزرگ نیست ولی یه صفایی داره, دیواره های اتاقش نارنجی بابرگای زرد و قرمز وتختش رنگ قهوه ای وقرمز. کلا اتاقش پاییزی شکل بود خیلی زیبا بود.
با پس کله ای که از هلیا خوردم، با دست و پا افتادم رو تختش برگشتم نگاش کنم که یه دفعه یه جوری زد زیر خنده که فکر کردم دلقکم اخم کردم و با چشای قرمز وعصبی گفتم: هلیا به خدا می‎کشمت.
زود بلند شدم و خواستم بگیرمش که فرار کرد رفت سمت سالن من می‎دویدم اون می‎دوید. آخرش رفت سمت حیاط داشتم دور حوض دنبالش می‎کردم که یه دفعه چشمم به یه کاسه ای کنار حوض افتاد به هلیا نگا کردم هواسش بهم نبود وداشت می‎دوید بایه حرکت کاسه رو برداشتم و پر آب حوض کردم ودنبالش دویدم که فکر نکنه نمی‎دوم. آخه اون وقت برمی‎گشت میدید نقشه ام چیه. بهش نزدیک شدم تا خواست برگرده آب رو خالی کردم تو صورتش از حرکت ایستاد منم ایستادم؛ ازموهاش آب سرازیرمیشد.
مگه چقدر آب بود؟! به کاسه ی توی دستم نگاه کردم اوه اوه کاسه نبود که فک کنم وان حموم بود آخه از کاسه بزرگ بود. یه دفعه نمی‎دونم چی شد که فکر کنم یکی هلم داد، منم چون چشم به کاسه بودم تعادلم رو از دست دادم و با چهاردست وپا افتادم تو حوض. واای چه سرد بود سرم رو از آب بیرون اوردم. حالا خدارو شکر حوض عمیق نبودا! آخه از بد بختیم شنا هم بلد نیستم.
هلیا باچشای به خون نشستش داشت می‎خندید. از آب بیرون اومدم, داشتم می‎لزریدم بااینکه خرداد ماه بود ولی به خاطر بارانی که باریده بود هوا سوز داشت. کم کم بدنم داشت می‎لرزید هلیا تا چشش بهم افتاد، اومد طرفم ودستم رو گرفت وبدون حرفی من رو دنبال خودش کشون کشون برد اتاق. جلوی شوفاژ نشستم.
هلیا: بیا اینارو بپوش سرما میخوری.
ـ بزار باشه یکم گرمم شه میرم میپوشم.
هلیا: احمقی دیگه آخه کی بهت گفت آب بریزی روم ها؟ (با من..من) ببخشید یه دفعه عصبی شدم ندونستم چی کار کنم یه دفعه ای شد.
ـ هلیا آدم شدیا مثل آدما داری ازم معذرت خواهی می‎کنی.
هلیا:بیا اومدم خیر کنم ها، فک کنم با تو باید مثل یه حیوون رفتار کرد!!
بعد بلند شدو با پاش زد تو پام وگفت: بلند شو برو لباست رو عوض کن که من نمی‎تونم فردا به مامان بابات جواب پس بدما پاشو.
بلند شدم و رفتم تو حموم لباسام رو عوض کردم, اومدم بیرون دیدم هلیا تو اتاق نیس فک کنم رفته پایین.
رفتم پایین حدسم درست بود رو کاناپه نشسته بود و داشت فیلم نگاه می‎کرد. آروم آروم رفتم پشت سرش وایسادم، اونقدر غرق فیلم بود که متوجه ام نشده بود، یه دفعه با دست زدم پس کله اش؛ اونم که قربونش برم از ترسش یه متر نه بلکه چهار متر پرید تو هوا که محکم خورد زمین. از خنده داشتم لبه ی مبل رو گاز می‎زدم طفلی از ترس چشاش چهارتا شده بود.
هلیا: فک کنم بهت رودادم پرو شدیا این چه طرز وارد شدن آخه یه اِهِنّی اوهُنّی می‎کردی شاید لخت بودم ها؟!
ـ برو بابا کی آخه تو وسط پذیرایی روی کاناپه لخت میشین؟!
هلیا: حالا هر چی یه خبری می‎دادی زهر تلک شدم.
ـ ولش حالا چی میدی؟
هلیا: فیلم ماهواره ای بیا بشین نگا کنیم فیلم خوبیه.
باهم نشستیم فیلم نگا کردیم تا 7 داشتیم فیلم نگا می‎کردیم و می‎خندیدیم. اونقدر غرق فیلم بودیم که گذشت زمان رو متوجه نشدیم. ساعت 7:30 باهم رفتیم غذا درست کردیم. چون دیربود ماکرونی درست کردیم وخوردیم وقرارشد که اون ظرفارو بشوره منم میزه مبل روکه هنگام فیلم دیدن تخمه خورده بودیم، همش رو زمین بود اونارو جمع کنم کارمون ساعت 9:5 تموم شد. رفتم اتاق لباسام خشک شده بود، پوشیدم و وسایلم رو برداشتم. می‎خواستم برگردم خونه دیگه دیر وقت بود شاید تاحالا خواستگارا رفتن. نرفته باشنم به من چه من که بااونا کاری ندارم.
با هلیا خداحافظی کردم و تاکسی گرفتم وبرگشتم خونمون. با کلید درو باز کردم وارد حیاط که شدم یه حس آرامش بهم دست داد حیاطمون بزرگ بود ازدر تا دمِ در خانه با سنگ راه بود ولی بقیه ی جاها چمن بودن چراغای توی باغ درختارو صدبرابر زیبا می‎کرد. دورتادور خونه پر درخت.
راه افتادم و به داخل خونه رفتم، خونمون جوری بود که وارد که میشدی اولین چیزی که میدیدی یه سالن بود که آخر سالن پذیرایی بود. وارد سالن که شدم با صدای کفشام همه به طرف من برگشتن.
 
آخرین ویرایش

YALDA.B

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
2/19/19
ارسال ها
67
امتیاز
13,348
سن
14
محل سکونت
مرند
اینا که هنوز اینجان ببین یه بار دیر میاییم خونه اما نمیشه. فکر کنم این خواستگارای آیدا نمی‎تونن ازش دل بکنن هنوزا! چشمم خورد به یه مرد کچل. وا! این دوماد خدا شفابده, آیدا ازچیه این خوشش اومده؟! توسرش یه دونه هم مو نیست فقط ریشاش که از موهای سر من بلند.
کنارش یه زن خوش پوش وایساده بود داشت بهم لبخند می‎زد. خانم چشاتون رو درویش کنید من صاحاب دارما(اوه چه صاحاب صاحابم می‎کنم. کجا بود صاحب آخه؟!)به کناردستش نگا کردم یه دختر زیبا با موهای بلوریش که از شالش بیرون بود با چشای عسلی خوش رنگ در کل زیبا بود. باصدای بابا سرم رو به سمتش برگردوندم.
بابا:دخترم چرا خشکت زده نمی‎خوای سلام کنی به مهمونامون؟ (به مهمونا اشاره کرد)
اوه! چه ضایع هم شدم یه ساعت بهشون زل زدم. سرم رو بلند کردم و به سمت مهمونا رفتم.
ـ سلام ببخشیدا اصلا هواسم نبود. خوش اومدید.
همون زن خوش پوش که فکر کنم میشه مادر شوهر آیدا با لبخند ومهربونی که از صورتش معلوم بود گفت: سلام به روی ماه عروس گلم.
دیگه چشام از این بزرگتر نمی‎شد بهم گفت عروسم. این زن چشاش مشکل داره ها آیدا نشسته پیشش اون وقت به من میگه عروس گلم! بابا معترض گفت: خانم پرند اشتباه شده عروس آیندتون پیشتون فکر کنم از تشابهی که این دو دختر دارن شما اشتباهی گرفتی.
خانم پروند: نه آقای شاکری‎مگه ایشون(به من اشاره کرد) یلدا نیستن؟
مامان: چرا عزیزم یلدا هستن.
همون آقای کچل که اسمش رو نمی دونم، گفت:خب ماهم برا یلدا خانم خواستگاری اومدیم دیگه!
نه باورم نمیشه وای خدا چرا من هیچ جا شانس نمیارم آخه؟! خدایا خودت بهم صبر بده.
بابا تا جایی که می‎خواست صداش رو پایین نگه داره گفت: ینی چی آقا؟! شما گفتید برای دخترمون میایید خواستگاری ما هم فکر کردیم برا آیدا میایید.
آقا کچل(ببخشیدا آخه هنو اسمش رو نمیدونم)گفت: خب یلدا هم دخترون دیگه ماهم برا اون اومدیم، چه فرقی داره آخه!
بابا:نمیشه که دختر بزرگ خونه بمونه دختر کوچک ازدواج کنه؟! نه ما اینو قبول نداریم آقا جلال!
اوهو اسمش جلال! پس بلال کو؟!
خاک توسرت به جای این فکرا یه کاری بکن.
آقاجلال: پس ینی میگید یلدا رو به پسره مون نمیدین نه؟
پسرشون!! مگه دوماد خودش نیس؟!
با صدای یه مرد به پشتم برگشتم با دیدنش دیگه چشام از این بزرگ نمیشد. نه باورم نمیشه همون باشه!! همون که امروز می‎خواست به ماحمله کنه، همون سردسته ی لاتای پارک. به لباساش نگا کردم اصلا این با اون زمین تا آسمان فرق داشت این بالباسای مدل بالا ومارک دار اون بالباسای لات وپاره نه نمیشه!!
پسره:تــــو
ـ تــــو
بابا:چیه تو تو، میگید مگه هم و میشناسید؟
ـ بله آقارو تو پارک با دوسـ..
پسره: بله یلدا خانوم رو وقتی که داشتند تو خیابون رد می‎شدن، باهاشون تصادفی برخورد کردم. آخه انگاری چندتا لات داشتن بهشون حمله می‎کردن رفتم تا کمکشون کنم.
نه دیگه چشام و دهنم از این بیشتر باز نمیشد چه دروغگویی هم هست!!
آقا محسن: خانم پاشید بریم اینا که بهمون دختر بده نیستن!!
بابا: بازم معذرت می‎خوام آخه یلدا هنو 17 سالشه نمی‎تونم شوهرش بدم که؟!
مهمونا هم بدون حرف وچرا از خونه رفتن بعد از رفتنشون خواستم برم اتاقم که با صدای بابا تو جام میخکوب شدم.
بابا: دختره ی ور پریده مگه بهت نگفتیم امروز حق نداری بیای خونه ها؟! ببین چی کار کردی؟ همین رو می‎واستی که ازدواج دختره گلمون رو بهم بزنی ها؟! بگو چرا لال شدی؟
ـ بابا من نمیـــ..
بابا: به من نگو بابا من بابای تو نیستم فهمیدی؟ اصلا من دختری به اسم یلدا نداشتم و ندارم؟!
ـ چی میگی بابا به خاطر یه مسئله ی کوچیک داری منو طرد می‎کنی؟!
مامان با پوزخند گفت: هع! طرد چیه بدبخت؟ چرا خودت رو به کوچه ی علی چپ می‎زنی؟ میگیم تو دختره ما نیستـــ..
آتیلا:بس کن مامان!
مامان با عصبانیت وچشای قرمز وبا داد گفت: نه بزار بفهمه چی به روزگاره ما آورده ببین دختر تو دختر ما نیستی. ینی 17 سال پیش که نمی‎دونم تو چند سالت بود ما وقتی که داشتیم به شمال می‎رفتیم تو پارک دیدیمت نمی‎دونم کی ولت کرده بود به امون خدا و رفته بود. توی پارک توی اون هوای سرد روی یه نیمکت گذاشته بودنت، یه بچه ی چندساله رو ماهم دلمون به رحم اومد وبرداشتیم(باداد)که کاش برنمیداشتیم!
بابا: آروم باش زن خودت رو عذاب نده.
مامان بیخیال اونا گفت: از وقتی اومدی تو زندگیمون با خودت بدبختی هم آوردی. میدونی چیا به سرمون اومد من دیگه بچه دار نمیشدم، محسن شرکتش ورشکست شد، ایناکم نیست؟! (بادست به اتاقم اشاره کرد)برو اتاقت تا ریختت رو نبینم!!
 
آخرین ویرایش

بالا