در حال تایپ رمان عشق اروپایی |Saghar83tab کاربر انجمن یک رمان

Saghi1180

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/19/18
ارسال ها
43
امتیاز
3,603
سن
15
محل سکونت
ب ت چ
کد رمان: 1977
ناظر: @•Rєунαηє•


نام رمان: عشق اروپایی
نام نویسنده: saghar83tab
ژانر: عاشقانه

خلاصه:
داستان در مورد دختر دو رگه ای هستش که عاشق میشه ولی عشقش سرطان می گیره و می میره. دقیقا تو همون هفته هم شرکت باباش ورشکسته میشه. به خود دختره هم فشار زیادی وارد میشه و حالت های تهاجمی بهش دست میده. باباش که فرانسویه و مامانش هم انگلیسی. خیلی سعی میکنن و آخر دختر قصه رو که اسمش هم ماریاست به ایران پیش دوست و هم دانشگاهی باباش می فرستن و اون به ایران و پیش ژاکلین خانم میاد و قصه تازه شروع میشه... .
107397
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,103
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

◇◇قوانین جدید تایپ‌رمان ◇◇
♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧


** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **
و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران


دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Saghi1180

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/19/18
ارسال ها
43
امتیاز
3,603
سن
15
محل سکونت
ب ت چ
#سخن_نویسنده_با خوانندگان

دوستای گلم ممنونم که همین اول کاری اینهمه بهم امید دادید.
چند تا نکته می خواستم قبل خوندن رمان گوش زد کنم:
۱- خیلی سعی کردم که رمانم متفاوت و ویژه باشه. پس حتما کلی اتفاق غیر منتظره و جالب که آدم برای چند لحظه هنگ می کنه توی رمان هستش... .
۲- همونطور که تو متن معلومه ماریا (مریم) به خاطر اینکه فقط چند وقته که فارسی یاد گرفته در اوایل رمان فعل ها و مفعول ها رو درست و به جا نمیگه که به خاطر حافظه ی قویش بعد یکی دو ماه روان تر از قبل میشه.
۳ـ این دومین رمان انفرادیمه که فقط خودم نوشتم و امید وارم که خوشتون بیاد وبا نظرات گرمتون منو همراهی کنید وانتقاداتتون رو برام بفرستید.
با تشکر saghar83tab
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Saghi1180

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/19/18
ارسال ها
43
امتیاز
3,603
سن
15
محل سکونت
ب ت چ
مقدمه :
( آدم و حوّا )
زندگی سخت است، هرکه را دوست داری می گیرد.
با اشک هایت صورتت را می شویَد و با بار غم شانه هایت را خم می کند...
برایش مهم نیست که ظاهرت خشن یا بی تفاوت باشد؛ مهم این است که از درون، آتشی که با از دست دادن نزدیکانت به دلت افتاده هنوز خاموش نشده و در این میان آدمی از جنس آب و باد پا پیش می گذارد و فرشته ی نجات حوّا می شود... آدمی که مثل آب دلش زلال و مثل باد آرامش بودنش به ساحل قلب حوّا می وزد.
**

از هواپیما پیاده شدم و دستم رو سایه بان چشمام کردم. هوای کیش تقریبا شبیه به جزیره ی خودمون یعنی آندروس بود. آندروس یکی از جزایر خوشگل نزدیک باهاماست و فاصلش تا فلوریدا تقریبا ۱۸۰ کیلومتره. بعد از گرفتن چمدون هام که دو تا، یکی بزرگ و یکی متوسط بود و یه گیتار هم با کیفش داشتم به کمک باربر های فرودگاه به سمت خروجی رفتم.
خیلی ناراحت شدم که کسی به دیدنم نیومده. حداقل ژاکلین میتونست از مستخدم هاشون برام بفرسته! با کلافگی به باربر نگاه کردم که به انگلیسی گفت:
- .Madam Wind has opened your head (خانم باد سر شما را باز کرده)
با کلافگی و عصبانیت دستم رو به سمت اسکارف (مقنعه) بردم و گفتم:
- .to hell (به جهنم.)
از داخل کیفم کرم ضد آفتابم رو در آوردم و یکم به دستام زدم. گوشیم رو در آوردم و شماره ای که بابا از ژاکلین بهم داده بود رو گرفتم. قبل از اینکه بیام بابا که از ژاکلین فارسی رو یاد گرفته بود به منم صحبت کردن رو یاد داد. بالاخره جواب داد. سریع و با لهجه گفتم:
- ژاکلین کجایی؟
و بعد با تندی ادامه دادم:
- من الان ۳۰ دقیقست که اینجا ایستاده بودم ولی کسی به دیدن من نیامد. حداقل یک خدمتکار می فرستادی.
با مهربونی جواب داد:
- سلام دختر گلم رسیدن به خیر .
اعصابم از این مهربونی و ریلکسی خورد شد و پریدم وسط حرفش:
- اگه کسی رو نمی خواهی آدرس بده با تاکسی بیام
کمی جا خورد و از صدای دوباره مهربونش پیدا بود:
- نه دختر نازم الان یکی از راننده هارو می فرستم دنبالت.
با عصبانیت داد زدم:
- زود!
و تلفن رو قطع کردم. باربر جوون که از موهای مشکیش عرق می چکید و از چشمای قهوه ایش خستگی می بارید با یک اجازه چمدون هارو گذاشت و به فرودگاه برگشت، البته میشه گفت فرار کرد! نشستم رو چمدون بزگ که به حالت ایستاده بود. زنگ زدم به مامانم تا خبر رسیدنم رو بدم:
- .Hi my daughter (سلام دخترم.)
- Hello! I have reached Kish Island (سلام! من به جزیره کیش رسیده ام.)
- ?How good. It was easy (چه خوب. راحت بود‌؟)
- ...Yes, inside the plane was good. But now it's not good (بله، در داخل هواپیما خوب بود. اما حالا خوب نیست...)
- ?Why (چرا؟)
- !Because the father's friend is a bad person (از آنجا که دوست پدر یک آدم بد است!)
- ?Jacqueline came to visit (ژاکلین به دیدار آمد؟)
- .No (نه.)
- .No problem. No doubt he has a problem (اشکالی ندارد. حتما کار پیش آمده.)
نگاهم به ماشین بنز مشکی رنگی افتاد که برام چراغ می زد. با مامانم خداحافظی کردم و به سمت شیشه ی سمت شاگرد ماشین رفتم و بعد اینکه فهمیدم از طرف ژاکلین هستش، بهش گفتم که بره چمدون ها رو که دورتر بودن بیاره و خودم هم عقب نشستم و یک اهنگ غمگین زدم و با هندزفری گوش کردم.
* * * * *

به کاخ زیبای ژاکلین رسیده بودم. از وقتی اومده بودم و فهمیدم که ژاکلین مسلمون شده و اسمش رو عوض کرده واقعا عصبانی شدم و وقتی عصبانی می شم با طرف مقابل به صورت انگلیسی غلیظ صحبت می کردم و الانم به انگلیسی هی راه به راه ازش می پرسیدم:
- به چه حقی مسیح رو ول کردی؟
- الان تو یک مسلمانی؟
- خجالت نمی کشی؟
- فکر کردی مسیح تو رو میبخشه؟

و در آخر هی رو سینم صلیب می کشیدم که مسیح من رو ببخشه که با آدمای مسلمون می خوام زندگی کنم. لبخند های مهربون ژاکلین یا همون فاطمه ایرانی هم بیشتر من رو عصبانی می کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Saghi1180

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/19/18
ارسال ها
43
امتیاز
3,603
سن
15
محل سکونت
ب ت چ
در آخر که لیوان شربت رو از دستش گرفتم تا بخورم فرصت حرف زدن رو پیدا کرد و گفت:
ـ می خوای بریم پیش روانشناس؟!
با خشم کنترل شده ام خودم رو نشون دادم وگفتم:
- منظورت اینه که من روانیم؟
با لبخند خیلی خیلی مهربونتری سرمو نوازش کرد و گفت:
ـ من کی همچین حرفی زدم نازنینم. فقط میگم بهتره بریم پیش روانشناس تا کمکت کنه. اصلا شاید بگه مشکل از اطرافیانته نه خودت!
- میشه این همه مهربون و ریلکس نباشی؟ وقتی مهربون حرف میزنی بیشتر عصبانی میشم.
سرش رو کج کرد و به فارسی گفت:
ـ واقعا؟ پس برای اینکه راحت باشی می‌رم...
و در حین بلند شدن ادامه داد:
- و به مطب یکی از روانشناسای خوب که میشناسم زنگ میزنم تا وقت بگیرم.
واقعا خوب بلد بود حرفش رو به کرسی بنشونه. عصبانی از روی کاناپه بلند شدم و به سمت اتاقی که بهم نشون داده بود رفتم و در رو به هم کوبیدم. خدمتکار نرگس( دختر ۲۳ ساله فاطمه که همسن من بود) وسایلم رو چیده بود و قاب عکسا رو چیده بود روی عسلی کنار تخت. آروم نشستم و قاب عکس کسی که دوسش داشتمو برداشتم و با بغض به فرانسوی گفتم:
- چرا رفتی؟ تو که میگفتی تنهام نمیزاری... تو که میدونستی بهت علاقه دارم... تو که بهم علاقه داشتی... چرا نزاشتی روزای آخر شیمی درمانی بیام پیشت؟( بغضم ترکید) تو که بهم گیتار یاد دادی و گفتی هر وقت دلمون برای هم تنگ شد گیتار بزنیم... تو که با همه فرق داشتی پس تنها گذاشتنت چی بود... کاش منم مثل تو سرطان می گرفتم و زود میومدم پیشت...
قاب عکس خیس شده بود؛ با آستینم خشکش کردم و با سردرد خوابیدم.
* * * * *
با صدای آروم و دوستانه نرگس که فارسی بود بلند شدم:
- ماریا خانم! آجی بیدار شو بریم عصرونه بخوریم.
ـ مگه ساعت چند است؟
لبخند شیرینی زد و گفت:
- شیش و نیم.
ـ چند؟
- عصره... شش و سی دقیقه!
ـ آها! حالا میام...
یه بلوز سرمه ای رنگ که آستیناش خیلی بلند و اندامی بود و شلوار جین لوله تفنگی مشکیم رو پوشیدم. موهای بورم رو که بلندیش تا زیر کمرم بود رو آزاد ریختم پشتم و تره ای از موهام رو کج رو صورتم ریختم و رفتم طبقه پایین تا شام بخورم. نرگس وقتی من رو دید لبخندی زد و تعارف کرد که بشینم. منم رفتم و روی صندلی های سلطنتی میز غذا خوری نشستم. کم کم غذا رو اوردن و شوهر فاطمه و پسرش که فکر می کنم اسمش امیر و ۲۴ سالش بود اومدن و سر میز نشستن. عمو کمال و امیر سلام کردن و عمو باهام شوخی می کرد. ولی من اصلا نخندیدم و تازه از اینکه هیچکدوم به من نگاه نکردن عصبی هم شدم. باید وقتی باهام صحبت می کردن نگام می کردن، این یعنی احترام ولی دریغ از یک نگاه کوتاه که اونم حتما برای عقاید دینیشونه! عصرونه که چه عرض کنم یه کیک و قهوه ی ساده بود و پیشتر به این منظور بود که دور هم بشینیم. بعد خوردن دو تیکه که اونم زورکی بود با یک تشکر خیلی آروم انگلیسی از جام بلند شدم. ظرفم رو بردم توی آشپزخونه و شستم. فاطمه اومد آشپزخونه و گفت:
- دوست نداشتی؟
ـ میل به خوردن ندارم.
- بابات گفته بود که کیک شکلاتی دوست داری!
ـ قبلا دوست داشته بودم. حالا دیگه پاپا کیک درست نمی کنه!
و کلافه و عصبی از این همه فضولی فاطمه رفتم به طبقه بالا و یک راست رفتم توی اتاقم. نرگس گفته بود که بعد عصرانه با داداشش میریم کنار ساحل، جایی که لنج ها رو نگهداری می کنن. یه مانتوی مشکی و اسکارف همرنگش رو پوشیدم و شلوارم رو عوض نکردم چون برای بیرون هم مناسب بود. بدجور دلم گرفته و دلتنگ عزیزترینم بود. گیتار رو هم برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. بالای پله به پایین دید داشت و دیدم نرگس با یه توپ والیبال و نایلونی که پفک و چیپس داشت منتظر ایستاده. از پله ها پایین رفتم و سعی کردم مثل خودش رفتارم معمولی باشه ولی بازم با لحن سردی گفتم بریم. میدونستم که فاطمه به نرگس گفته که من داغ دارم به خاطر همین توی ماشین وقتی امیر آهنگ ماشین هیونداش رو باز کرد نرگس زود قطعش کرد و به امیر چشم غره رفت. یکم بعد برای اینکه سکوت خفقان ماشین رو بشکونه کمی روی صندلیش برگشت و به من که پشت نشسته بودم گفت:
- ماریا جونی بلدی گیتار بزنی؟
ـ آره خیلی خوب.
با ذوق بچگانه ای گفت:
- وای خدا جونی! خیلی خوبه پس به اهورا و طهورا پزش رو می‌دیم.
ـ به چی پز می‌دیم؟
- گل دختر چی نه، کی! اونا دختر و پسر دوست خانوادگیمونن.
من همچنان گیج نگاهش می کردم که امیر از تو آینه منو دید و با غرور و کلافگی ناشی از نرگس گفت:
- اهورا دوست منه و طهورا دوست نرگسه...
و بعد به نرگس گوش زد کرد که حین مکالمه با من از کلمات ساده تری استفاده کنه. تا رسیدنمون به ساحل دیگه از کسی صدا در نیومد و وقتی پیاده شدیم یه پسر و دختر اومدن و با نرگس اینا دست دادن و احوال پرسی کردن. دختره که فکر کنم اسمش اهورا بود اومد طرف من و گفت:
- نرگس تعریفت رو کرده بود. من طهورا هستم. خوشبختم!
ـ همچنین
و بعد به این فکر کردم که چه خوب شد که خودش اسمش رو دوباره گفت واگرنه مطمئنا سوتی می دادم.
 
آخرین ویرایش

Saghi1180

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/19/18
ارسال ها
43
امتیاز
3,603
سن
15
محل سکونت
ب ت چ
حالا فهمیدم که چرا گفتن بیایم اینجا و کنار لنج ها باشیم لنج های تازه برگشته، کنار دریای آبی فیروزه ای زلال هارمونی جالبی با رنگ هاشون ایجاد کرده بودن ولی بازم بی تفاوت روی یکی از تخته سنگا نشستم و کیف گیتارم رو باز کردم و شروع کردم به نواختن. توجه چند نفر از اطرافیان به سمتم جلب شد ولی حوصله ی قیافه گرفتن نداشتم:
Par amour
برای عشق
Par amour j’ai même fais semblant de regarder la mer
برای عشق حتی از تماشای دریا هم اجتناب می کردم
Tu dois sûrement te dire que c’était des paroles en l’air
شاید فکر می کنی این ها حرف های الکی بوده
Oui, par amour j’ai appris à ne plus voir tes défauts
آره ، برای عشق من کم و کاستی هات رو ندیدم
Je suis pas d’accord mais je te laisse avoir le dernier mot
هرچند موافق نیستم ولی اجازه می دم حرف آخر رو تو بزنی
Par amour je t’ai donné ce que j’avais de plus beau
برای عشق من بهترین چیزهایی که داشتم رو بهت دادم
Ouh par amour
آه بخاطر عشق
J’étais prêt à donner même ce que je n’avais pas
حاضر بودم حتی اونچه که نداشتم رو هم برات فراهم کنم
J’ai su que c’était toi depuis le départ
از همون اول می دونستم که تو اون کسی هستی که میخوام
Quand tu es loin de moi je me retrouve nulle part
وقتی ازم دوری نمی تونم خودم رو پیدا کنم
Par amour J’suis prêt à prendre les armes
برای عشق حاضرم که تو رو کنارم داشته باشم
Par amour Moi j’essuyerai tes larmes
برای عشق اشک هات رو پاک خواهم کرد
Par amour Rien n’éteindra la flamme, par amour, la flamme
هیچ چیزی نمی تونه شعله عشق رو خاموش کنه
J’vois loin devant nous je ne regarderai pas derrière
دارم به آینده نگاه می کنم ، کاری به گذشته نخواهم داشت
C’est toi et moi en tête d’affiche sur toute les bannières
من و تو ایم در مقابل همه ی غریبه ها
Et j’en suis fier
و من به این افتخار می کنم
Ouh par amour
آه برای عشق
Pour faire d’la place, mon cœur j’ai dû l’aggrandir
جا توی قلبم باز کردم ، قلبم رو وسیع تر کردم
J’ai même adopté mon style de vie
حتی سبک زندگیم رو با سبک زندگیت تطبیق دادم
Me recentrer sur toi, c’est devenu logique, oui
دوباره رو تو تمرکز کردم ، قضیه منطقی شد ، آره​

آخرش رو که کشیدم صدای تشویق یه عده ی خیلی زیادی اومد. صدام اونقدر سوز داشت که همه با اینکه نمیفهمیدن ولی گریه می کردن و بعضیا هم فیلم می گرفتن. با کلافگی به صداشون گوش کردم که مخصوصا جوونا و پسرا می گفتن دوباره، دوباره، کارت نظیر نداره...
چشمام رو بستم و دوباره دستم روی سیم های گیتار رقص دادم. می خواستم یه آهنگ انگلیسی بخونم که یهو دستم کشیده شد. چشمام رو باز کردم و دیدم امیر عصبانی بهم چشم دوخته و همونطور که منو می کشه و می بره، جمعیت رو کنار میزنه. بعد از اینکه کاملا از جمع فاصله گرفتیم منو هل داد جلو و خودش طلبکار وایستاد رو بروم و بعد کسری از دقیقه داد کشید:
ـ خیلی بهت خوش می گذشت که اونطوری برا پسرا می زدی و می ذاشتی ازت فیلم بگیرن؟
منم عصباتی تر از خودش داد زدم:
- به تو ربط نداره... اینقدر به من اذیت نکن.
انگشت اشارش رو تهدید وار گرفت جلوم و گفت:
ـ اصلا به جهنم... هر غلطی دلت می خواد بکن ولی آبروی ما رو نبر.
خیلی شیک رو اعصابم رژه رفت و آخرشم همگذاشت و رفت. اگه فارسیم روان تر بود می زدم دهنش رو آسفالت می کردم. خیلی گرمم شده بود. اسکارف رو در آوردم و روی شن ها نشستم و گیتارم رو آروم گذاشتم کنارم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Saghi1180

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/19/18
ارسال ها
43
امتیاز
3,603
سن
15
محل سکونت
ب ت چ
این گیتار رو جک برام خریده بود. داستان من و جک از خیلی وقت پیش شروع شده بود. پسری با چشم های مشکی و موهای قهوه ای سوخته که تقریبا همرنگ چشماش بود و عینک مطالعه ی سرمه ای میزد. تو کالج همه عاشقش بودن و اونم مغرور بود و با هیچ کس خوب نبود... الا من... با من همیشه خوب بود ولی انگار میترسید بهم نزدیک شه. اون موقع ها... همون ۳ سال پیش رو می گم... من اخلاقم خیلی خوب بود. خجالتی بودم ولی هیچ وقت عصبی نمی شدم و همیشه رام و مطیع کسایی که دوسشون داشتم بودم و البته از حق نگذریم خیلی شیطون بودم. حالا این وسط بعد یه چند وقت فهمیدم که من مطیع جک هم شدم. تا ازم جزوه می خواست فورا بهش می دادم و خلاصه همه کاری می کردم. دوستیمون تا همین یه سال پیش عادی بود تا اینکه من به جک گفتم که دوستش دارم. یکم جا خورد و پرسید عاشقمی یا نه فقط یه حسایی داری؟! خجالت کشیدم ولی عزم و ارادم رو جمع کردم و گفتم عاشقت نیستم. فقط دوست دارم ولی اگه بدونم تو هم دوسم داری عاشقت می شم. اون لحظه تمام ترسم از این بود که آخه من که این حرفا رو زدم بر نگرده بگه تو خودت داری میگی عاشقم نیستی، پس چرا باید دوستت داشته باشم و بعد تنهام بزاره. ولی اون آروم موهامو نوازش کرد و گفت من نمی تونم دوستت داشته باشم عزیزم.
چشمام پر شد و گریه ام گرفت... این کاراش چه معنی ای میداد؟ از یه طرف نوازشم می کرد ومهربون بود و از طرف دیگه دوسم نداشت. با ناراحتی بلند شدم و از پارک بیرون زدم. به صداش توجه نمی کردم که داره حرف میزنه که یهو از پشت دستم رو کشید و نگه داشت برگشتم و به چشم های جادوییش نگاه کردم و منتظر موندم. چشماش رو بست و آب دهنشو قورت داد و گفت:
- می ترسم ابراز علاقه کنم چون سرطان خون دارم.
و چشماش رو به چشمام که از شدت ناباوری گرد شده بود دوخت و ادامه داد:
- نمی خوام وابستم شی.
و محکم بغلم کرد و پیراهنش رو از اشکهام خیس کرد.
با صدای یه مرد و تکون خوردن یک دستمال جلوی صورتم به خودم اومدم:
ـ اشکهاتون رو پاک کنید.
کاملا خنثی و با یه پرستیز خاصی گفت که حتی عصبی هم نشدم. پوزخند خیلی کمرنگی زدم و بعد پاک کردن اشکهام با دستمال گفتم:
- شنیدی؟
به شن و صدف هایی که با موج دریا به رقص در میومدن نگاه کرد و گفت:
- بله! خدا رحمتشون کنه.
ـ خدا چی کنه؟
سرش رو بالا آورد و با تعجب بهم نگاه کرد. همونطور مونده بودیم، اون چشماش رو چشمام مات مونده بود و منم برای گرفتن جواب منتظر نگاهش می کردم. یهو به خودش اومد و گفت:
ـ رحمت کنه، فکر کنم همون متاسفم کافی باشه.
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- آها! آره...
ـ من کیارشم! با دوستام جرعت و حقیقت بازی می کردیم که گفتن بیام با شما عکس بگیرم!
نمی فهمیدم، اصلا مرد به این گندگی کجا و بازی کجا، واسه همین گنگ نگاهش کردم و به انگلیسی پرسیدم:
- ?Why (چرا ؟)
ـ اِم... برای اینکه من تا به حال با هیچ دختری عکس نگرفتم، دوستام گفتن که بیام و با شما سلفی بگیرم!
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
- اوکی.
همونطور که روی شن ها نشسته بودیم گوشیش رو برداشت و با هم توی نور نارنجی رنگ غروب که انعکاسش روی موج ها به رنگ قهوه ای و روی صورتمون و شن های کرمیِ اَکلیلی به رنگ قرمز بود عکس گرفتیم و ایمیلم رو گرفت تا بهم بفرسته و رفت و خداحافظی کرد. نمی دونم بعد این یه ماه، چطوری لبخند روی ل*با*م اومد ولی فقط می دونم وقتی فهمیدم یکی بدون اینکه واکنش مثبت یا منفی ای بهم نشون بده به خاطرات تلخم گوش کرده آروم شدم و انگار که دلم سبک شد. جالبه که با اینکه من مطمئنم انگلیسی صحبت می کردم اون با من کاملا فارسی صحبت کرد و حتی انگار نمیدونست من خارجیم، انگار می خواست بهم فارسی حرف زدنو یاد بده.
جرقه ای تو ذهنم زده شد که شاید نرگس و طهورا بتونن بهم فارسی رو کامل تر و با نوشتن یاد بدن که با خیس شدن دستم و شلوارم از فکر بیرون پریدم. داشت شب می شد و آب میومد بالا. اسکارف رو که شنی شده بود رو تکوندم و سرم کردم و با برداشتن گیتار به سمت طهورا و نرگس و داداشاشون راهی شدم. انقدر والیبال بازی کرده بودن که هم حواسشون به من نبود و هم عرق از سر و صورتشون چکه می کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Saghi1180

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/19/18
ارسال ها
43
امتیاز
3,603
سن
15
محل سکونت
ب ت چ
بدون اینکه به امیر نگاه کنم رفتم کنار ماشین وایستادم تا بچه ها هم بیان. امیر انگاری که عذاب وجدان گرفته باشه هی بهم نگاه می کرد و این پا و اون پا می کرد ولی من محل نمی زاشتم. تو ماشین طهورا هم با ما اومد چون می خواستیم بریم مرکز خرید و مقصدمون یکی بود. طهورا مثل نرگس دختر با حجابی نبود و آزادانه میچرخید و سعی داشت مثل نوارچسب خودش رو بهم بچسبونه و هی برای اینکه فکش از حرکت نیوفته سوالای الکی میپرسید. مثلا:
- وای ماریا جون من عاشقت شدم! میگما به نظرت منم می تونم اقامت بگیرم؟!
ـ باید کاری بلد باشی...
ـ اگه طراحی لباس بلد باشم همه چی حله؟
با تعجب آشکارا نگاهش کردم. قیافش اصلا به طراحا نمی خورد. با ذوق جیغ خفه ای کشید و گفت:
- واو! یه چیز عالی تر از عالی! چند تا از طرحام اینجاست.
و در حالی که نصف سرشو کرده بود تو کوله پشتیش یه طرح به زور بیرون کشید و داد دستم. واقعا افتضاح بود. یعنی من نمیتونستم حدس بزنم که طهورا اینو کشیده یا یه بچه ی ۷، ۸ ساله! یه قلب به جای بالا تنه و یه ذوزنقه ی پفی به جای دامن، البته از حق هم نگذریم بیچاره کلی زحمت کشیده بود، مثلا با مداد رنگی به طرز خاصی لباسش رو خط خطی کرده بود و چند تا هم بادکنک اطرافش کشیده بود، به همین سختی و به همین خوشمزگی! یه نگاه گذرا بهش انداختم و گفتم:
ـ جالب است! کار زیادی کشیدی، آفرین!
ـ یعنی میتونم بیام اونور؟
ـ اونور؟
ـ ای بابا! خارج دیگه...
تا خواستم دهن باز کنم و خیلی خوشگل بهش بگم میتونه به عنوان معلول ذهنی یا عقب مانده ی فکری به مدرسه ی استثنایی ها بره، امیر با صدای بلند و رسا رو به نرگس گفت« بهتر نبود هرکس با ماشین خودشون می رفت؟!» نرگس با حرص به امیر نگاه کرد و امیر با لبخند شونه هاش رو بالا انداخت. طهورا ل**ب هاش رو کج کرد و با حرص به بیرون نگاه کرد. امیر هم با لبخندی از سر رضایت از تو آینه ی جلو بهم نگاه کرد که منم با اخم روم رو برگردوندم. گوشیم صداش در اومد. ایمیلی ناشناس بود که بعد باز کردنش عکس خودم و کیارش رو دیدم که زیرش به انگلیسی نوشته بود بابت کمکت ممنون، دوستام ضایع شدن! چشمام رو با اطمینان بستم و به این فکر کردم که گاهی اتفاق های غیر منتظره ای میوفته که خود آدم روحشم خبر نداره، نمیدونه با اون مشکل چجوری کنار بیاد. مهم اینه که خودشو با اون مسئله وفق بده. من هنوز نتونستم جک رو فراموش کنم ولی شاید اینکه بعد این یه ماه که عمرم طلف شده امروز لبخند زدم نشانه ی خوبی باشه... شاید بتونم جک رو فقط یه خاطره و یه دوست قدیمی بدونم که به خاطر شغل باباش به فلوریدا رفته... اصلا نه... یه جای دورتر از آندروس... مثلا آلمان یا اصلا هر جای دیگه که من دیگه دستم بهش نمیرسه... با این افکار خودم رو آروم تر کردم، دیدن قیافه ی اون مرد که هیچ ترحمی نداشت منو آروم کرده بود و من حالا نه از امیر عصبانی بودم و نه از طهورا و نه از هیچکس دیگه ای مثل ژاکلین... اصلا از کجا معلوم شاید من هم مسلمون شدم... یا مریم مقدس! این چی بود من گفتم؟! نه... من هیچوقت مثل ژاکلین به دینم اهانت نمی کنم.
 
آخرین ویرایش

Saghi1180

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/19/18
ارسال ها
43
امتیاز
3,603
سن
15
محل سکونت
ب ت چ
به مرکز خرید رسیدیم ولی من حس هیچ کاری رو نداشتم. به نرگس گفتم که تاکسی بگیره تا برم خونه و تنها درخواستم ازش یه سیمکارت بود که اینهمه برام رومینگ نیوفته! سوار تاکسی شدم و بعد رسیدنم یه راست به طرف اتاقم رفتم. نشستم روی تخت و به فکر رفتم که چرا مامان و بابا فقط منو فرستادن اینجا و چرا الکس باهام نیومد؟ داداشی که هر جا میرم باید باهام باشه چرا نیومد؟ نگاهم رو بی خیال به دیزاین اتاق دوختم. کمد های ام دی اف صورتی کم رنگ و دیوار هایی که کاغذ دیواری ساده ی توسی رنگ بود و به صورت راه راه، یک در میون گل های ریز صورتی داشت و با گل های حاشیه ی پایینی پرده ی سفید همخونی داشت. تخت هم یه تخت دو نفره ی صورتی ساده با پتوی قلاب بافی توسی بود و بالای تاج تخت یه کتابخونه ی کوچیک بود که من فقط توی این اتاق از آلوئه ورا‌ ی کوچیک روش خوشم اومد. کلافه و خسته از روز به این پر تنشی لباس هام رو با لباس های قبلیم عوض کردم. با تلفن داخل اتاق به مستخدم نرگس که اسمش انیس بود زنگ زدم تا برام یه پتوی درست و حسابی بیاره. اواخر ماه نوامبر بودیم و حوصله ی سرما خوردگی رو تو تابستون نداشتم چون سرماخوردگی های من اکثرا تو تابستون بود! بعد اوکی شدن جام فورا لیز خوردم زیر پتو و اعتراف کردم هیچ جا بهتر از تخت خواب اونم موقع سرما نیست! البته کیش شرجیه ولی اگه یکی درست مثل من تو آب دریا خیس شده بود و بعدشم که از بوی دود سیگار راننده نمیتونست شیشه رو بالا بکشه و میگرن داشت مطمئنا از منم بیشتر معتقد بود که الان هوا سرده. سر دردم داشت شروع می شد و به زور خوابیدم.
***
عجب بساطی داشتیما! من چند بار باید به این فاطمه توضیح بدم که نمی خوام پیش روانشناس برم؟ اون از صبح که صبحونه رو به کامم تلخ کرد و اینم از الانش که هنوز ساعت ۲ بعد از ظهره و میگه باید بریم مطب... با عصبانیت به دهنش زل زده بودم که کلمه ی عزیزم ازش خارج می شد. کفری شدم و به انگلیسی غلیظ گفتم:
- فاطمه! چند بار بهت بگم که من مثل پسرت روانی نیستم؟
ـ مگه پسر من چیکار کرده؟ اون فقط تو رو از شر اون جمعیت خلاص کرده!
با نهایت خشم داد زدم:
- میگم اونجور که تو میدونی نیست... آبروم رو برد... به چه حقی باید سر من داد می کشید؟ گفتم که من دیوونه نیستم که برم تیمارستان.
با تعجب حرف من رو قطع کرد و گفت:
ـ عه دختر چرا حرف تو دهنم می زاری؟! من میگم میریم پیش روانشناس؛ کی گفت تو دیوونه ای که حالا بخواد ببرتت تیمارستان؟
تا ل*ب*ام رو به اعتراض از هم جدا کردم انگشت اشارش رو با تحکم گرفت جلوی دهنش و قسمم داد به مسیح که اگه باهاش نرم نمیزاره پنجشنبه ها رو به کلیسا برم... آدمی نبودم که خیلی به کلیسا برم ولی اعتقاد راستین به مسیح و مادرشون داشتم و برای احترام به اونا مجبور به پوشیدن لباس شدم. یه مانتوی ساده ی مشکی که پایینش گل های برجسته ی حریر طلایی داشت رو با یه اسکارف که روی هِدِش نقش های طلایی داشت پوشیدم و تیپم رو با شلوار لی مشکی لوله تفنگی و کالج طلایی و کیف ستش تکمیل کردم. امیر که با شناختی که تو این ۲۴ ساعت ازش داشتم پیش مامانش موش می شد حالا با یه سوت طولانی از کنارم رد شد و با لبخند گفت بابا خفن! فاطمه هم سری از روی تاسف تکون داد و بهم اشاره کرد که بریم. با ماشین شخصی و راننده ی مخصوص خود فاطمه راه افتادیم. آفتاب مستقیم توی چشمم می خورد و برای اینکه اذیت نشم سرم رو مایل کردم طرف فاطمه. زن خوش بر و رویی بود. چشمای عسلی که یقینا چشمای نرگس هم به خودش رفته بود و پوست سفید و بدون چروک که ل**ب های خوش فرم و بزرگش قیافش رو شبیه به یه دختر ۲۶ ساله می کرد. نور همچنان اذیتم می کرد؛ عینک آفتابی طلاییم رو از کیفم در آوردم و به چشمام زدم. تقریبا بعد نیم ساعت رسیدیم اما مثل اینکه این تازه اول راه بود. سوار قایق شخصیشون شدم و با هم به سمت نقطه ی جدیدی از زندگی من رفتیم. من تا به حال خیلی جاها بودم؛ اول از همه که تو پاریس به دنیا اومدم و بعدشم تو ۱۰ سالگیم به آندروس مهاجرت کردیم. ولی خوب همچنان به لندن و پاریس و باهاما می رفتم و حالا هم که بعد از فتح کیش داشتم به سمت شهری به اسم بندرعباس می رفتم! انشاا... فتح کل دنیا! اصلا یه تور دور دنیا در ۸۰ روز میرم! فاطمه مصمم و با اخم خاصی به دریا خیره شده بود. شاید از پرخاش های بی موقع من ناراحت بود. ولی من آدمی نیستم که پا روی غرورم بزارم و ازش معذرت خواهی کنم. درسته که مثل اون اوایل هنوز یکم شیطنت دارم ولی غرورم الان مهمترینه... بی حوصله فقط مثل جوجه اردک زشت دنبال فاطمه راه افتاده بودم و هی سوار این ماشین و اون ماشین می شدم تا بالاخره رسیدیم. به سر در کلینیک نگاه کردم ولی چیزی سر در نیاوردم. فاطمه که متوجه نگاه خیرم شده بود اسمش رو برام خوند« مرکز تخصصی روانشناسی و طب اسلامی گوهر» برام خیلی مسخره بود که چرا باید طب مسلمونی و طب روانی یه جا باشه!
 
آخرین ویرایش

Saghi1180

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
9/19/18
ارسال ها
43
امتیاز
3,603
سن
15
محل سکونت
ب ت چ
با تشر فاطمه به خودم اومدم و راه افتادم. جای باکلاس و خوشگلی بود. از آسانسور پیاده شدیم؛ طبقه ی دهم بودیم و فاطمه به سمت در یاسی رنگ رفت و بهم اشاره کرد که برم پیشش، واقعا بی حوصله شده بودم و اعصاب درست و حسابی نداشتم و یه چیز کوچیک باعث فورانم می شد.
داخل مطب دکوراسیون جالب و آرامش دهنده ای داشت. روی مبل های ال گوشه مطب نشستیم. مبل ها یاسی رنگ بودن و کوسن هاشون سفید با گل های یاسی رنگ بود. موزاییک ها هم سفید بودن و میز منشی هم ام دی اف های براق یاسی بود و منشی یه دختر چشم و ابرو مشکی با لباس های سفید و شال بنفش! منشیشونم ست کرده بودن! منشی فامیلی فاطمه رو صدا زد و بهش یه پوشه قرمز داد، چه عجب یه رنگ دیگه! فاطمه اومد بهم توضیح داد که باید به سؤالای فرم داخل پرونده جواب بدم. پاهام رو انداختم روی هم و لم دادم و پرونده رو برداشتم، متاسفانه فارسی بود، از فاطمه معنی هاشونو به انگلیسی پرسیدم. اسمم رو نوشتم و رفتم رو گزینه ی بعدی، شماره تلفن( به تو چه اخه دکی خان؟!) بدون جواب دادن رفتم گزینه ی بعدی، شماره ی منزل، رو به فاطمه کردم و گفتم: فاطمه به نظرت بهتر نیست برای خودم خونه بگیرم؟
با مهربونی گفت:
- چرا ماریا خانم؟ چه زود دلت رو زدیم!
با لجبازی گفتم:
- من خونه می‌خوام فاطمه، به دل و غیره ربط نداره.
با سر تایید کرد و منم رفتم سراغ فرم. بقیه ی سؤالای دیگه رو هم مثل مختصری از زندگینامه و... رو خالی گذاشتم و زیرشم یه امضا زدم و بلند شدم و دادمش به منشی. منشی با حالت بی حوصله و بی خیال بدون اینکه نگاهشو از کامپیوتر برداره نیم نگاهی به فرم انداخت و گفت:
- کاملش کنید خانم.
با حالت مغرور و سردی گفتم:
- از نظر من که کامل بود.
با کلافگی بیشتر عینکش رو جا به جا کرد و با نگاه نافذش بهم نگاه کرد و گفت:
- از نظر آقای دکتر هم ناقصه.
- نظر دکتر برایم مهم نیست.
ـ خانم درست صحبت کن، یعنی چی؟ میگم کامل کن بعد بده، باید برای روانشناسی حداقل زندگینامتو بنویسی.
دیگه فوران کرده بودم و فاطمه هم جلودارم نبود:
- خانم من روانی نبودم که برای آقای دکترتون زندگیم رو باز کنم و فقط برای تقاضای این خانم آمده ام.
دقیقا همون لحظه در تک اتاق مطب یعنی اتاق دکتر باز شد و صدای غریبه ی آشنایی گفت:
-خانم آسرایی اینجا چه خبره؟!
- نمی‌دونم والا از این خانم بپرسید، فرمشونو خالی تحویل دادن تازه یه قورت و نیمشونم باقیه.
طلب کار به سمت دکتر برگشتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا