رمان گرداب تقدیر | lilixcryst کاربر انجمن یک‌رمان

نظرتون راجب رمان گرداب تقدیر چیه؟

  • خوبه

    رای 0 0.0%
  • بد نیست

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    12
وضعیت
موضوع بسته شده است.

لی لی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
95
امتیاز
4,913
کد رمان: 1985
ناظر رمان: hadis.85
ویراستار: کار گروهی


نام رمان: گرداب تقدیر
نویسنده‌گان: لی لی و نانا
ژانر: طنز، عاشقانه
خلاصه: روشا دختری که با مرگ برادرش کنار اومده و قصد رفتن به دانشگاه رو داره ولی تو دانشگاه با رایان رو به رو میشه و شروع رابطه عاشقانه‌ی اون‌ها باعث فاش شدن اسراری میشه، اسراری که...

106902
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,383
امتیاز
69,173
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com




نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

لی لی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
95
امتیاز
4,913
به نام خدای قلم آفرین
به هستی وجود از عدم آفرین
به نام خداوند عشق و سخن
مجمع صفاتی به یک انجمن
به نام خدای اصول و فروع
کنم دفتر خود به نامش شروع
*****
عشق، نيايش، است.
عشق، به تنهایی، پرستش است.
عشق، خداست.
نفس‌هايیخود را به عشق بياميز.
نشسته، ايستاده، در خواب، در بيداری، فقط يادآور عشق باش.
آنگاه خواهي ديد که معبد او دور نيست.
شب تاب به اندازه‌ی کافی فراغت دارد که به نيلوفر عشق بورزد.
اما زنبور عسل مدام دلمشغول انبار کردن است.
اشراق‌ها
مسيحا برزگر
*****
(*پری)
ــ بهادر... آخ... آخ بچم!
از درد داشتم به خودم می‌پیچیم.
بهادر سراسیمه از خواب پرید که با درد بهش گفتم:
-بهادر، زود باش... بچم!
بهادر هول شد. پرید سمت کمد و سریع یک شال و مانتو برداشت و تنم کرد و منه مچاله شده توی خودم رو تو‌ی بغلش گرفت و دوید سمت ماشین. ماشین رو روشن کرد و با سرعت روند تا بیمارستان. خیلی نگران بچه‌ام بودم. وقت زایمانم اصلش دو هفته دیگه بود، کمی دردم گرفت فکر کردم عادیه ولی بعدش که دردم همین‌طور بیشتر و بیشتر شد بهادر رو صدا زدم توی همین فکرها بودم که کم کم از درد بی‌هوش شدم، فقط لحظه‌ی آخر چهره‌ی نگران بهادر رو دیدم که داشت حرف میزد.
*****
مثل همیشه که وقتی بیدار میشم بهادر رو صدا می‌زنم، صداش زدم.
- بهادر؟ عه بهادر کجایی؟
دیدم هیچ صدایی نمیاد چشم‌هام رو کم کم باز کردم.
اِ، این‌جا کجاست؟!
یهو به یاد دیشب افتادم، دردهام... بهادر...بچه!
می‌خواستم پرستار رو صدا بزنم که در باز شد و بهادر و راشا با چهره‌های شاد وارد شدن.
بهادر که چشم بازه من رو دید با خوشحالی گفت:
-پری تو که من رو نصف جون کردی! اصلا دیگه دوست ندارم بچه دار شیم، اوف مردم و زنده شدم!
با حرص گفتم:
-آقا رو باش، من اولین و آخرین بارم بود که برات بچه اوردم دیگه از این خبرها نیست!
بهادر دست‌هاش رو به نشونه‌ی تسلیم بالا اورد و گفت:
-خیلی خب بابا، حالا نزن ما رو!
راشا ادامه داد:
-مامان خانوم ظاهراً عقل و هوشت به فنا رفته!
سوالی نگاهش کردم که گفت:
- شما دو بار زاییدی، یک بار یک پسر خوشگل، جیگر و مامانی و یک بار دیگه هم یک دختر زشت دماغو که من شک دارم آبجی من باشه!
وای نکنه بچم زشت باشه! شاید راشا داره شوخی می‌کنه!
لبخندی زدم و دست‌هام رو باز کردم و گفتم:
- بیا این‌جا پسر شیطون.
هم‌زمان با این حرفم بهادر گفت:
‌-من برم نی نی رو بیارم.
-باشه.
راشا همونطور که توی بغلم بود دست‌هام رو لمس کرد و گفت:
-نبینم این دخترت رو بیشتر از من دوس داشته باشی ها!
نگاهی به قیافه‌ی تخسش کردم. راشا کپی برابر اصل برادرم بود و یادآور اون.
-مامان خوردیما یکم هم برا زنم بذار.
اوف پدر و پسر شبیه هم هستن، بی‌ادب! یک چشم غره به راشا رفتم و همین که اومدم کتکش بزنم فهمید و در رفت، هم‌زمان بهادر نی نی بدست وارد اتاق شد.
-به به بیاین دختر خوشگلم رو ببینید.
راشا پوزخندی زد و گفت:
-هه از خوشگلی حتما باید بریم جسد پرستارها رو از تو‌ی راهرو جمع کنیم!
با این حرفش با بهادر ریز ریز خندیدیم. بهادر با همون خنده اومد و دخترمون رو روی پام گذاشت.
-این هم نی نی خوشگل ما.
با دیدن موجود زشت و سیاه ر‌و‌ی پام که بهش می‌گفتن نی نی قیافم جمع شد، با قیافه‌‌ای جمع شده گفتم:
-وای بهادر این چقدر زشته، مطمئنی عوض نشده؟!
و قیافم رو بیشتر جمع کردم.
بهادر که با دیدن بچه قیافش جمع شده بود ولی سعی می کرد عادی باشه گفت:
-خب همه‌ی بچه‌ها موقعی تولد زشتن.
به بچه نگاه کردم که الان با حرف زدن‌های ما بیدار شده بود.
وای چشم‌هاش یک چیزی توی مایه‌های سبز و عسلی بود، درست مثل چشم‌های راشا ولی چشم‌های راشا گاهی وقت‌ها انگار آبی هم میشد، چرا راشا؟! می‌گن حلال زاده به داییش میره ولی به هر حال نعمت خداست نباید ناشکری کنم، خیلی‌ها هستن که آرزوی همین بچه رو دارن!
با صدای گریه‌ی بچه از فکر اومدم بیرون.
-فکر کنم شیر می‌خواد.
پوکر نگاش کردم، انگار که من فکر کردم آب هویج می‌خواد! ایش!
با خجالت از بهادر بهش شیر دادم، مطمئنم لپ‌هام گل انداخته بود و در این مواقع بهادر یک گازی از لپ‌هام می‌گرفت. نگاش کردم که دیدم آقا داره با اشتیاق به بچه که داشت شیر می‌خورد نگاه می‌کنه، این‌قدر حرصم گرفت ضد حال خوردم، انتظار داشتم بهادر لپ‌هام رو گاز بگیره ولی اون حواسش پیش بچه بود! ناراحت ل**ب‌هام رو آویزون کردم، حتما از الان به بعد دیگه زیاد به من توجه نمی‌کنه! با این فکر حسادت تمام وجودم رو فرا گرفت. با شنیدن صدای بهادر که داشت با بچه حرف میزد حواسمو جمع اون‌ها کردم.
-بخور بابایی، نوش جونت عزیزم، قربونت برم من، کوفتت بشه دختر سهم من رو داری می‌خوری‌ها!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

لی لی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
95
امتیاز
4,913
با این حرف آخرش چشم‌هام از این بی‌ادبیش گرد شد دیگه کار از خجالت گذشته بود، یکی بیاد منو محو کنه! راشا که موضوع رو گرفته بود و سعی داشت جلوی خندش رو بگیره داشت ترک‌های نداشته‌ی سقف بیمارستان رو می‌شمرد.
با حرص یکی زدم پس کله‌ی بهادر و گفتم:
-بی‌شعوره بی‌تربیت!
بهادره خود شیرین که قلق من رو می‌دونست سریع یک طرف لپم رو که الان از حرص و خجالت قرمز شده بود رو بوسید و گفت:
-من چاکر خانومم هستم.
کلا این بشر همیشه با کارهاش و حرف‌هاش باعث میشه من قرمز کنم، همین دیونه بازی‌هاشه که من رو دیونه‌ی خودش کرده.
بعد از اتمام حرف ما اتاق تو‌ی سکوتی کامل فرو رفته بود که راشا به حرف اومد و گفت:
-می‌گم آبجی ما اسم نداره؟
بهادر: چرا باباش اسمش رو انتخاب کرده، اسمش... .
نذاشتم ادامه‌ی حرفش ‌رو بزنه و پریدم وسط حرفش و گفتم:
-باباش بی‌خود کرده، مامانش یک اسم خوشگل انتخاب کرده!
راشا با ناراحتی و ل**ب‌های آویزون شده گفت:
-من هم اسم انتخاب کردم.
یک فکری زد به سرم، رو بهشون گفتم:
-خب اسم‌های انتخابی رو بگین هر کدومش قشنگ‌تر بود همون رو می‌ذاریم، با شمارش من 1، 2، 3.
راشا: روشا.
بهادر: عصمت.
-روشا.
با شنیدن اسمی که بهادر برای بچه انتخاب کرده بود کم مونده بود از خنده منفجر بشم، با یک قیافه‌ی خیلی بامزه‌ای گفت عصمت، برای اذیت کردن بهادر سریع جبهه گرفتم و گفتم:
-بهادر! عصمت کیه؟ ها؟! نکنه دوست دخترت بوده؟! آره؟! بهادر می‌کشمت به خدا!
بهادر ترسیده از قیافه‌ی من سریع با تته پته گفت:
-نه به... جو... جون... پ... پری چرا این... این‌طوری می... می کنی تو!
-آره کاملا از حرف زدنت پیداست!
-نه به قرآن من رو چه به دوست دختر!
یک پشت چشم نازک کردم و گفتم:
-خیلی خب حالا داشتم شوخی می‌کردم، من که توی دلقک رو می‌شناسم.
-ما همون یک بار هم که زن گرفتیم شکر خوردیم والا!
دنبال چیزی می گشتم که سمتش پرت کنم، راشا سریع جعبه‌ی دستمال کاغذی رو با نیش‌خند به دستم داد، بهادر که این حرکت راشا رو دید گفت:
-ای پدر سوخته من رو فروختی؟!
جعبه رو بالا بردم که پرت کنم سریع گفت:
-چیز خوردم با مخلفات اضافه!
جعبه رو گذاشتم سر جاش و لبخند خبیثی زدم. راشا هم ریز ریز داشت می‌خندید دستم رو بلند کردم به معنای بزن قدش، راشا سریع دستش رو برد بالا و زد بهش. بهادر با حرص نگاهمون می‌کرد ولی جرعت نداشت چیزی بگه.
راشا با خوشحالی گفت:
-پس اسم نی نی شد روشا که شبیه اسم خودمه.
بهادر: بلی، هر کی هم مخالفه؟
راشا نیش‌خندی زد و گفت:
-مشکل خودشه به ما چه!
بهادر که دید بد سرویس شده ( یا همون ضایع شده ) دیگه ساکت شد و حرفی نزد، همیشه توسط راشا ضایع می‌شد. روشا یعنی روشاد، چهره‌ی شاد، فکر کن این دختره با این صورت قشنگش شادم باشه! با یاد زشتیش آهی کشیدم. چه خیال‌ها که نمی‌کردم درباره‌ی بچم ولی اشکال نداره با عمل درست میشه دیگه.
یهو بهادر زد به پیشونیش و گفت:
-وای بقیه رو فراموش کردم که بیرون منتظرن!
-اوف بهادر تو چرا این‌قدر حواست پرته؟! بیچاره‌ها معلوم نیست از کیه که بیرون ایستادن!
-خب یادم رفت دیگه، الان میگم بیان داخل.
بهادر به همراه راشا از اتاق رفتن بیرون. نگاهی به روشا کردم که دیدم خوابیده. روشا رو گرفتم توی بغلم و لباسم رو مرتب کردم، هم‌زمان مامان این‌ها اومدن داخل و از همون دم در شروع کردن به تبریک گفتن و تعریف از بچه. وقتی اومدن جلو و از نزدیک روشا رو دیدن قیافشون جمع شد، مونده بودم بخندم یا گریه کنم! اون‌ها سریع قیافه‌هاشون رو درست کردن و شروع کردن به تعریف‌های الکی از روشا.
مامان: عزیزم چه کوچولو و بامزست.
مامان بهادر: خدا تن و بدنش رو سالم نگه داره، چه بچه‌ای، ماشالله هزار ماشالله.
کلی با مامان این‌ها حرف زدیم تا بهادر همراه یک پرستار اومد داخل. عصر که شد مامان این‌ها راشا و روشا رو برداشتن و رفتن بیرون. پرستار کمکم کرد تا لباس‌هام رو تنم کنم. با کمک بهادر رفتیم کنار ماشین، میشه گفت نزدیکای مغرب بود.
مامان این‌ها رو رسوندیم خونه و روشا رو ازشون گرفتم، کلی اصرار کردن که برم پیش‌شون و خودم تنها نمی‌تونم و این‌ها، من هم قبول نکردم و گفتم آخر هفته‌ هست بهادر خونست و کمکم می‌کنه. وقتی رسیدیم خونه
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

لی لی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
95
امتیاز
4,913
بهادر کمکم کرد رفتم تو اتاقمون و رفت و شام رو سفارش داد. هر سه مون نشستیم کنار بچه و باهاش بازی می‌کردیم که راشا گفت ازش عکس بگیریم و بذاریم توی آلبوم خانوادگی. بهادر رفت و دوربین و آلبوم رو آورد و از روشا عکس گرفتیم و گذاشتیم توی آلبوم و بعد از خوابوندن روشا یک نگاهی هم به عکس‌ها انداختیم.
راشا در حالی که به عکس توی آلبوم اشاره می‌کرد گفت:
-این آقا و خانومه که بچه تو بغلشه کین؟
لبخند زورکی زدم و لرزون جواب دادم:
- این‌ها دایی و زنداییت هستن که وقتی کوچولو بودی فوت شدن.
راشا: پس بچه شون چی شد؟
بهادر: خارج پیش خالش زندگی می‌کنه.
با دیدن عکس پرهام و فروزان تمام خاطرات گذشته به ذهنم هجوم اورد و قطره‌ی اشکی از چشم‌هام سرازیر شد. بهادر که وضعیت من رو دید سریع راشا رو فرستاد دنبال نخود سیاه و سعی کرد آرومم کنه.
بهادر: خانومی، ناراحت نشو دیگه قربونت برم عزیزم.
با دیدنم که داشتم گریه می‌کردم سریع گفت:
-پری اگه گریه کنی من می‌دونم و تو ها! خودت می‌دونی اگه گریه کنی چه بلایی به سرت میاد، چون تجربشو داشتی!
و بعد با قیافه‌ی شیطونی نگاهم کرد همین‌که اومد جلو خودم رو کشیدم عقب و از اون حالت در اومدم. با این حرف بهادر یاد گذشته‌ها افتادم، که همین‌که من گریه می‌کردم بهادر شیطنت‌هاش رو شروع می‌کرد.
من و بهادر خیلی عادی با هم ازدواج کردیم، نه عشقی بود و نه چیزی، ولی بهادر با خل بازی‌هاش من رو عاشق خودش کرد. اول‌ها خیلی ازش خجالت می‌کشیدم و اون هم کلی اذیتم می‌کرد. همین‌طور لبخند به ل**ب تو فکر بودم که دیدم راشا و بهادر شیطون دارن نگاهم می‌کنن، اوف باز هم قیافه‌ی این دو تا شیطون شد، پدر و پسر مثل همن! بعد از چند دقیقه حرف زدن راشا خوابید و بهادر لامپ‌ها رو خاموش کرد و اومد کنارم دراز کشید، بهادر همین‌که خوابید شروع کرد به کرم ریزی در گوشم و گفت:
-خب خب خب، چطوری خانمم، دلم خیلی برات تنگ شده بود!
وای نه باز هم پر رو شد!
سریع گفتم:
- من هم دلم برات تنگ شده ولی الان خیلی خستم، شب بخیر عزیزم.
و سریع گونش رو بوسیدم و خودم رو زدم به خواب.
بهادر: ژون بخورم جیگرتو، حالا یک امشب رو بهت لطف می‌کنم.
پری: ایش.
بهادر:چی گفتی؟
سریع خودم رو زدم به خواب و صدای خر و پف در آوردم.
بهادر: باشه بابا موهای پشت گوشم در اومد.
صدای راشا در اومد و با غرغر گفت:
- اَه چه‌قدر حرف می‌زنین، بزارین بخوابم اِه!
بهادر رو به راشا گفت:
- بخواب بچه، مزاحم خلوتمون شدی.
پری: چیکار بچم داری؟
بهادر سریع برگشت سمتم و گفت:
-اِه، مگه تو خواب نبودی؟
متوجه سوتی‌ای که دادم شدم و نیشم رو براش باز کردم.
پری: بهتره بخوابیم، خستم.
این بار دیگه مثل آدم گرفتیم خوابیدیم. این‌قدر که خسته بودم تا چشم‌هام رو بستم خوابم برد.
*****
- روشا دخترم، روشا... روشا بدو بیا صبحونه بخور!
-هوم.
-روشا عزیزم دیر شدا!
-هوم.
-مرض، گمشو بیا پایین بتمرگ صبحونت رو بخور گمشو برو دانشگاهت، روز اولی اون شخصیت زشتت رو نشون اون‌ها نده!
اوف اوف از رو تختم بلند شدم و یک چشمم رو به زور باز کردم و نگاهی به گوشیم و هنذفریم کردم که مظلومانه روی تخت افتاده بودن و این نشون دهنده‌ی اینه که دیشب زیر جفتک‌های من قرار گرفته بودن و جون سالم به در برده بودن، ولی از زنده بودن هنذفریم مطمئن نبودم چون‌که هنذفری‌های زیادی رو با این‌کارم به فنا داده بودم.
می‌خواستم نگاهی به ساعت بندازم که مامانم جیغ زد:
-روشا!
-اومدم.
-بیا تا ببینم که اومدی!
اِ اِ اِ، مامان چه‌قدر من رو زود بیدار کرده، یک ساعت دیگه تا شروع کلاس مونده. امروز روز اول دانشگاهمه، نمی‌دونم چرا استرس ندارم. بی‌خیال از جام بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم به پله‌ها که رسیدم مثل همیشه چنان با ناز و عشوه رفتم پایین که اگر کسی می‌دید فکر می‌کرد الان این‌جا کلی جیگر جَمعه و همه رو من زوم کردن. اسکل هم خودتونید، خب چیکار کنم، دوس دارم، البته بعضی وقت‌ها هم ادای این دخترها توی موزیک ویدیوهای کره‌ای رو در می‌آوردم.
رفتم توی آشپزخونه، بابا و مامان برگشتن سمتم و نگاهی با تعجب به من انداختن. یهو هر دوشون قرمز کردن، بابا از خنده، مامان هم قیافش به آدم‌های عصبانی می‌خورد. به میز نزدیک شدم و صندلی رو با پام کشیدم عقب و نشستم. لیوان شیر کاکائو روی میز بود که برای من بود، همیشه مامانم وقتی بیدار می‌شم برام شیر کاکائو میاره چون می‌دونه اهل صبحونه نیستم، بعضی وقت‌ها هم که کلا همون شیرکاکائو رو هم نمی‌خورم!
شیرکاکائو رو برداشتم و یکم هم زدم الان شروع میشه، یک، دو، سه، مامان با جیغ گفت:
-ای خدا مگه من چی توی تربیت این دختر کم گذاشتم که این‌جوری می‌کنه! یعنی تا ما سلام نکنیم این سلام نمی‌کنه، چیزی به نام سلام تو لغت نامه این پیدا نمی‌شه!
و بعد رو به بابا کرد و گفت:
-حالا این هیچی، یک ساعت دیگه کلاس داره و نشسته من رو نگاه می‌کنه، انگار تا حالا من رو ندیده!
بعد هم طلبکار بهم نگاه کرد که با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
-هوم؟
آغا انگار با هوم گفتنم آتیشش رو بیشتر کردم که چند‌تا نفس عمیق کشید و یک چشم غره‌ی توپ بهم رفت.
یک ابروم رو انداختم بالا و نگاهی به بابا کردم که بفهمم موضوع چیه.
بابا همون‌طور که سعی داشت نخنده رو به مامان کرد و گفت:
-خانم یعنی تو هنوز نمی‌دونی که این دخترت وقتی از خواب پا میشه باید صبر کنی تا لود بشه؟
مامان یک پشت چشم نازک کرد و گفت:
-طرف دخترت رو نگیر پرو میشه، این یک، دوم این‌که صبر کن لود بشه دیگه چیه؟! دختر باید خانم باشه یک نگاه بهش بنداز، این اصلا دختره که بخواد خانم هم باشه؟!
و باز یک چشم غره‌ی دیگه رفت و گفت:
- از فردا این‌طوری بیای سر میز تنبیه میشی، عفو و بخششی هم در کار نیست، اگه فکر می‌کنی به وسیله‌ی بابات می‌تونی من رو خر کنی کور خوندی! هی هیچی نمی‌گم بدتر می‌کنی!
ته مونده‌ی شیر کاکائوم رو خوردم و یک دست برای مامان و بابا به معنای، من رفتم آماده بشم، تکون دادم.
در اتاقم رو باز کردم، آقا باز کردن در همانا و دیدن هیولا توی اتاق هم همانا! هیولای زشت با موهای بلند قهوه‌ای که شباهت زیادی به جنگل داشت که لباس‌های پاره پوره‌ای تنش بود. به هیولا نزدیک‌تر شدم که دیدم، اِه، این چه‌قدر شبیه منه! دقت که کردم دیدم اِه این که خودمم!
وای با چه قیافه‌ای جلوی بابا ظاهر شدم! وای من با این قیافه از پله‌ها با ناز اومدم پایین؟!
برگشتم که برم دستشویی تا رنگ و لعابی به خودم بدم که با دیدن ساعت یک جیغ ریز زدم و دویدم تو دستشویی و صورتم رو شستم و سریع اومدم بیرون، صورتم رو خشک کردم و موهام رو با جیغ و آه و ناله شونه کردم، یک طرفی گیس کردم و انداختم روی شونم. سریع رفتم از توی کمد یک مانتو کرم سیاه برداشتم و یک نگاه سرسری بهش انداختم، براب روز اول بدک نبود. یک شلوار کرم هم برداشتم و یک مقنعه، پوشیدمشون و رفتم جلو‌ی آینه و یک رژ کالباسی هم زدم.
به چشم‌هام نگاهی کردم، همیشه بعد از بیدار شدنم تا یکی دو ساعت خمار بود. سریع به خودم اومدم و کیفم رو برداشتم و آژیر کشان از اتاق زدم بیرون.
- بابا بابا بابا، دیر شد بدو بدو بدو!
بابا که روی مبل نشسته بود با دیدن من بلند شد و از خونه زد بیرون. سریع کفشم رو پوشیدم و سوار ماشین بابا شدم. دم در دانشگاه که رسیدیم یک نگاهی به بابا انداختم که داشت با یک لبخند ملیح نگاهم می‌کرد، نگاهم رو که دید گفت:
-برو دخترم انشاالله که موفق میشی.
یک ب*و*س روی گونه‌اش کاشتم که همین‌طور، که داشتم در ماشین رو باز می‌کردم گفت:
- اون‌جا کم شیطونی کن و هر کی هم بهت چپ نگاه کرد بهم بگو تا من هم چپ نگاهش کنم.
با خنده به بابای شیطونم نگاه کردم و گفتم:
-باشه چشم بهادر خان، امر دیگه؟
دستی تکون داد و گفت:
-نه دختر بابا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

لی لی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
95
امتیاز
4,913
بعد از خداحافظی با بابا نگاهی به سر در دانشگاه انداختم و با یک بسم‌الله وارد شدم. نگهبان رو دیدم و با لبخند براش دستی تکون دادم که جوابم رو داد. تا موقع‌ای که رسیدم به راه‌رو‌ی ساختمون دانشگاه همش به چپ و راستم نگاه می‌کردم برگشتم و پشت سرم رو هم نگاه کردم، ای بابا، لامصب سگ پر نمیزد!
وجدان: آخه تو این هوا مگه مردم مغز تو رو خوردن که بیان بیرون؟حالا دنبال کی می‌گشتی؟
-آخه وجدان جون، قربون اون صدای نحست برم، داشتم دنبال نیمه‌ی گم‌شدم می‌گشتم، آخه همیشه روز اول دانشگاه پسره می‌خوره به دختره و جزوه‌های دختره پخش میشه تو صورتشون و بعد می‌افته زمین، بعد در حالی که به هم نگاه می‌کنن وقتی می‌خوان جزوه‌ها رو بردارن دست‌هاشون به هم می‌خوره و تو یک نگاه عاشق می‌شن، جون جون.
وجدان: باز که داری چرت و پرت می‌گی! بدو برو سر کلاست وگرنه تا آخر سال باید خر بیاری مشروطیات رو بار کنی!
همین‌طور با وجدان در حال بحث بودیم که یهو به یک چیزی خوردم و کتاب‌های توی دستم افتاد. با نیش باز برگشتم تا نیمه‌ی گمشدم رو ببینم، همین‌که برگشتم از نوک پاش شروع کردم به آنالیز کردن، کفشش زیاد هم بد نبود، یک شلوار ساده‌ی پارچه‌ای که رنگش هم رفته بود. عزیزم خودم برات از اون شلوار کتونی‌های خجلا می‌خرم ناراحت نباش. یک پیرهن کرم هم پوشیده بود که اون هم مثل شلوارش رنگ به رو نداشت. با تردید نگاهی به صورتش انداختم، شیش هفتا سکته‌ی ناقص رو زدم. قیافش به سرایدارهای توی مدرسه‌ها می‌خورد، لبخند هول هولکی‌ای زدم و سلام کردم که جوابم رو با خوش‌رویی داد. وا اون هم به من چشم داره عزیزم، با اخلاق خوش که نمی‌شه تا آخر عمر زیر یک سقف زندگی کرد، باید یکم قیافه هم داشته باشی!
سریع به خودم اومدم و خرت و پرت‌هام رو جمع کردم و دِ برو که رفتیم.
با هزار جون کندنی که بود کلاسم رو پیدا کردم. وای استاد داره فک میزنه، اِه!
حالا چیکار کنم، روز اولی چه بهونه‌ای بیارم؟! ای خدا، فکر کن، فکر کن، فکر کن، آقا من وقتی میرم داخل دو حالت داره، یا اجازه میده یا نمیده می‌گه برو دنبال کارت، حالا فوقش کلاس اولم رو از دست میدم، بیخیال بابا.
با یک نفس عمیق رفتم و چند تقه به در زدم و منتظر جواب شدم، وقتی گفت بفرمایید آروم آروم در رو باز کردم و یک چهره‌ی مظلوم به خودم گرفتم و آروم گفتم:
- سلام.
- علیک سلام.
با همون چهره‌ی مظلوم گفتم:
-اجازه می‌دین بیام سر کلاس؟
-تشریف ببرید بیرون!
زیر ل**ب آروم گفتم:
-به همین خیال باش، روشا نیستم اگه خودم رو یک جوری نچپونم توی کلاست!
و بعد با لحن مظلومی گفتم:
-حالا نمی‌شه این یک بار رو ببخشید؟ قول میدم دیگه تکرار نشه، تو رو خدا!
-نه، برید بیرون لطفا!
برو بابا، یک پشت چشم نازک کردم و رفتم داخل و روی اولین صندلی خالی نشستم.
- اگه می‌تونید بیرونم کنید، من‌که نمیرم.
استاد یکمی صداش رو برد بالا و گفت:
-مگه بچه بازیه خانم؟!
در همین لحظه یهو یک پسر قد بلند و عضلانی اومد تو. ننت به فدای عضله‌هات جیگر.
عضلانی: این‌جا چه خبره؟
ــ از این خانم بپرسین.
همینکه عضلانی برگشت طرفم نمی‌دونستم از خوشحالی جیغ و داد کنم یا از عصبانیت، ولی فکر کنم این‌جا برو بیایی داره برای خودش پس الان از خوشحالی جیغ و داد می،کنم. یک جیغ کشیدم که همه پریدن هوا، حتی استاد که با اخم ایستاده بود الان داشت با تعجب نگاهم می‌کرد.
-وای عشقم تو برگشتی، عزیزم روشا به فدات.
و بدو خودم رو انداختم توب بغلش و هی لپش رو تف تفی می‌کردم.
- وای بابک، چه‌قدر دلم برات تنگولیده بود!
بابک آروم در گوشم گفت:
- روشا خر، جذبه مذبم دود شد رفت هوا، عنتر بپر پایین ببینم!
-باشه ولی به شرطی که الان رفتی بیرون من هم با خودت ببری، آخه استاد سر کلاس رام نمیده.
-الان درستش می‌کنم وایسا.
از بغلش اومدم بیرون و برای استاد و بچه‌ها که داشتن با تعجب و یک حالت گنگ نگاهمون می‌کردن نیشم رو باز کردم، در همین زمان بابک زر زراش رو شروع کرد.
-من خیلی معذرت می‌خوام آقای عوضی نژاد که وقت کلاستون رو گرفتم، یک لحظه لطفا میشه بریم بیرون؟
جان؟! فامیلش عوضیه یا بابک فحشش داد؟! وای یادم باشه بعدا به حساب بابک برسم، پسره‌ی عنتر از کالیفرنیا برگشته خبر نمیده! اوم بزار یکم بچه‌های کلاس رو آنالیز کنم. همین‌طور مشغول آنالیز کردن بودم که یکی مثل چی زد تو کمرم که نفسم رفت، بعد از ثانیه‌های طاقت فرسا برگشتم طرف یابو و همین‌که دهن باز کردم تا چیزی بارش کنم پرید بغلم و من رو چلوند.
یابو: وای روشا دلم برات تنگولیده بود، چرا خبر ندادی که برگشتی؟ قوربونت برم جیگرم.
یهو یکی دیگه از پشت چسپید بهم و گفت:
- وای دختر عمه‌ی خلم برگشته، چه‌قدر خوشحالم!
دختر عمه؟! نکنه... نکنه... اِه این‌که آیسانه!
-آیسان خودتی؟!
- نه پس روح بزرگوارش‌ام!
ملینا: زکی، من این همه ابراز علاقه کردم، تو فقط آیسان رو شناختی؟!
داشتم خفه می‌شدم از هر دو طرف بهم چسپیده بودن.
-بابا گمشین اون‌طرف، خفه شدم!
دوتاشون ازم جدا شدن و استاد اومد سرکلاس و شروع کرد به درس دادن.
*****
-من گشنمه.
بابک: بیا من رو بخور.
-تلخی.
- دخترها میمیرن برای همین آدم تلخ.
- چیش!
الان دقیقا یک ساعت و نیمه که شب شده و من، آیسان و ملینا مشغول تیغ زدن بابکیم، چرا؟ چون آقا بابک به ما نگفتن که برگشتن ایران و مهم تر از همه رئیس دانشگاه ما هستن. الان نزدیک به یک ماهه که برگشته ولی به هیچ کدوممون خبر نداده، به قول خودش می‌خواسته سوپرایز کنه، ولی ما زیر بار نرفتیم و گفتیم که باید ما رو ببره دور دور.
( یک نکته بهتون بگم که بعد از مرگ راشا برادرم پدر و مادرم و بابک، عموم که خیلی با راشا صمیمی بودن، چون‌که تقریبا همسن هم بودن. تهران رو ترک کردیم چون نبود راشا توب خونه برامون خیلی سخت بود، مخصوصا من و بابک که خیلی با راشا بودیم و من هنوز که هنوزه نتونستم با مرگش کنار بیام ولی سعی میکنم بقیه این رو نفهمن. بابک رفت کالیفرنیا برای ادامه تحصیل و خودش رو مشغول کرد، ما هم رفتیم رشت و من خودم رو تو انواع کلاس‌ها خفه کردم. )
خب خب داشتم می‌گفتم که پدر و مادرم از برگشت بابک خبر داشتن ولی هیچی به من نگفتن. با بچه‌ها از شهر بازی خارج شدیم و سوار ماشین بابک به سمت رستوران رفتیم.
-باب من گشنمه.
- چی می‌خوری پاتریک.
-لوس، بی مزه، خیارشور بی نمک، نمکدون خالی.
-بابا ...ه خوردم چی می‌خوری خوشگل عمو؟
- یک عدد پیتزا، دو عدد اسنک و یک عدد ساندویچ همبر و بلک لاین(یک نوع نوشیدنی انرژی زا)
ملینا: اوه، چه خبره؟
آیسان: دایی جونم؟
‌‌-جونم
- من هم دوتا پیتزا می‌خوام.
-باشه، شما چی ملینا خانم؟
- من هم پیتزا.
- چندتا؟
ملینا با خنده گفت:
-یکی.
- خودت چی می‌خوری؟
-من تو خوردن به تو کمک می‌کنم.
-غلط می‌کنی.
-چیش.
-ادای من رو در نیار!
- به تو چه؟
آیسان: ‌اِه، بس کنید بابا من گشنمه‌ها!
با این حرف آیسان بابک گارسون رو صدا زد.
ملینا: بچه ها بریم دست‌هامون رو بشوریم؟
آیسان: آره بریم.
باهم رفتیم و دست‌هامون رو شستیم و برگشتیم که دیدم بابک موبایلش دستشه و داره با لبخند به موبایل نگاه می‌کنه. بله بله؟! نکنه اینم آره؟! رفتم پشت سرش ایستادم بچه‌ها هم فهمیدن می‌خوام فضولی کنم برای همین یک جا وایسادن تا بابک متوجه نشه که ما اومدیم. یک نگاه به موبایلش کردم که دیدم، اوه اوه، شماره طرف سیو شده عشقم. بابک توی تلگرام داشت باهاش حرف میزد. یک نگاه به پروفایل طرف انداختم، وای دارم چی می‌بینم! دوتا چشم رنگی می‌بینم! بله اون شخص کسی نبود جز!جز! بله لیانا، آبجی بزرگه‌ی ملینا، نیشم تا بناگوش باز شد.
آروم سرم رو بردم کنار گوش بابک و گفتم:
-عجب تیکه‌ایه ناکس.
بابک در جا پرید، با دیدن ملینا و آیسان که دست به سینه ایستاده بودن و ما رو نگاه می‌کردن چشم غره‌ای به هر سه مون رفت و گفت:
-بیاین بشینین بخورین ببینم!
با نیش باز نشستم سر جام و رو به ملینا گفتم:
-اِه ملینا، چرا به لیانا نگفتی بیاد باهامون؟ دلم براش تنگ شده.
ملینا با شنیدن اسم لیانا یک هین گفت و از جاش پرید.
بابک در جا از زیر میز با پاش زد تو پام، من هم بلند گفتم:
- آخ.
آیسان: چی‌شدین شما؟
ملینا: وای آبجیم من رو می‌کشه! الان نزدیک به دهه تا برسیم یازده شده!
درحالی که برای بابک با چشم جفتک می‌نداختم گفتم:
-اشکال نداره، بفهمه با مایی چیزی نمیگه.
و یک لبخند شیطون زدم و به بابک که نیشش باز بود و گفتم:
-نیشتو ببند داماد هم دهمادهای قدیم، تا اسم عروس می‌اومد شیش لیتر عرق می‌ریختن.
-خفه شو می‌زنمتا!
آیسان با تعجب گفت:
-عروس؟!
-بله دیگه، عروس، ملینا جان انشالله برای ام... .
حرفم با لگد بابک نصف و نیمه موند.
با غیض گفتم:
- الهی بشکنه این سم‌هات که هی جفتک نندازی!
آیسان و ملینا یک نگاه به من و بابک کردن و زدن زیر خنده.
-حرف نزن، بذار بقیه شامشون رو بخورن!
- یعنی تو کارت پیش من گیر نمی‌کنه؟!
-نچ.
- دارم برات!
بابک شکلکی در اورد.
-خرس گنده، قیافش رو نگاه.
بقیه شام در سکوت میل شد. همه‌گی بلند شدیم که بریم خونه. اول ملینا رو رسوندیم، وقتی درحیاط رو باز کرد، لینا لوله‌ای ( لیانا ) دست به سینه از تو خونه اومد بیرون و چنان اخم داشت که من گرخیدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

لی لی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
95
امتیاز
4,913
با دیدن من و بابک اخم‌هاش جاشون رو به تعجب دادن و با تعجب گفت:
-روشا خودتی؟!
- نه پس عممه!
در این هنگام بابک زد پس کلم و گفت:
-به آبجی من چیکار داری؟
آیسان: هوی روشا کاری به مامانم نداشته باش!
( و در این‌جا نکته‌ی بسیار ظریفی رو باید خدمتتون عرض کنم و اون هم اینه که من و آیسان هم دختر عمه‌ی همیم و هم دختر دایی یعنی عمه‌ی من با داییم ازدواج کرد. اوکی شد؟ )
-خیلی خب بابا.
و بعد رو کردم سمت لیانا و گفتم:
-چطوری لیانای من، عشق من، جیگر من، قربونت برم.
اون هم بغلم کرد و گفت:
-خوبم عزیزم، تو چطوری نامرد، یک زنگی ندایی چیزی!
-هی چه کنیم دگر.
یک نگاه کردم دیدم ملینا با آیسان دارن با هم فک می‌زنن، از فرصت استفاده کردم و بابک و لیانا رو آوردم نزدیک هم و در گوششون گفتم:
-چشمم روشن، زن عمو حداقل بذار عموم بیاد خواستگاریت بعدا براش دلبری کن، اصلا از شیش متری چشم‌هاتون قوربون صدقه‌ی هم‌دیگه میرن!
و بعد یک چشمک زدم بهش و رفتم پیش آیسان و ملینا ولی دیدم که لیانا قرمز کرد ( از خجالت، دخترم با حیاست ) و بابک یک چیزی در گوشش گفت که دیگه نگم براتون. بعد از خداحافظی با لیانا و ملینا آیسان رو رسوندیم خونشون و بعدش بابک من رو رسوند خونه ولی نرفت خونه‌ی خودش و با من اومد داخل.
-شما کجا؟
-امشب می‌خوام این‌جا بخوابم.
-می‌خوام نخوابی!
-صاحبخونه که راضیه پس گور بابای ناراضی.
-اوا چرا به داداش خودت فحش میدی، بهش می‌گما!
همین‌طور که کلکل می‌کردیم رفتیم داخل.
مامان و بابا با دیدنمون خودشون رو ذوق زده کردن، مثلا می‌خواستن بگن که ما همین الان متوجه شدیم بابک برگشته!
مامان پری: وای بابک تو کی اومدی؟! چرا خبر ندادی؟!
بابا: خوش اومدی داداش.
همون‌جور داشتم پکر نگاهشون می‌کردم که بابک با خنده گفت:
-زن داداش فیلم بازی نکن، روشا فهمید من خیلی وقته این‌جام.
با این حرفش مامان و بابا به ترک‌های در و دیوار نگاه می‌کردن. یکم نشستیم و حرف زدیم و بعدش من و بابک بلند شدیم رفتیم که بخوابیم. بابک رفت اتاق راشا من هم رفتم اتاق خودم و طبق معمول هنذفری گذاشتم توی گوشم و آهنگ رو پلی کردم و خوابیدم.
من می‌دونم یک روزی پیکر پاک و مطهرم درحالی که هنذفری پیچیده دور گردنم از این اتاق میره بیرون!
*****
آراسته و شیک نشسته بودم سر میز صبحانه و آماده برای رفتن به دانشگاه. امروز برای اولین بار زود بلند شدم و به صورت خوشگلی سر میز صبحانه ظاهر شدم، مامان و بابا با تعجب نگاهم می‌کردن و خشکشون زده بود، بابک درحالی که داشت آب می‌خورد برگشت طرفم که یهو آب پرید توی گلوش و به سرفه افتاد. حالا انگار چی دیدن، ولی جان من از عکس‌العمل‌هاشون کم مونده بود زمین رو گاز بزنم، خیلی قیافه‌هاشون باحال بود. مامان به خودش اومد و شروع کرد به قوربون صدقم رفتن.
مامان پری: الهی دورت بگردم من، عزیزم بیا، بیا بشین برات چایی بریزم خوشگلم، بیا این هم کره مربا، بشین الان کیک و شیر کاکائو میارم برات.
درحالی که ذوق مرگ شده بودم گفتم:
-جیگر منی تو.
بابک: وای من مطمئنم همین جمعه امام زمان ظهور می‌کنه! نکنه آخر الزمان شده؟!
با این حرفش مامان و بابا زدن زیر خنده.
رو کردم به بابک و گفتم:
-خوشمزه‌ی کی بودی تو؟!
-عشقم.
- *__*
بیا یک روز اومدیم آدم باشیم زدن تو حالمون.
-زود بخور بریم دیر شد.
-او چشم مادمازل.
-عمت رو مسخره کن.
بعد از خوردن صبحونه با بابک رفتیم دانشگاه. وقتی وارد کلاسم شدم فقط پنج شیش نفر اومده بودن.
نشستم روی صندلی اول و دوتا صندلی بغلیم رو گرفتم برای آیسان و ملینا و کتابام رو از تو کیفم در آوردم و گذاشتم روی میز و نگاهی بهشون انداختم که آیسان و ملینا سر رسیدن.
مشغول فک زدن بودیم و فکمون حسابی گرم شده بود که یهو یکی خورد به میز و تمام وسایل‌هام ریخت روی زمین و صدای خیلی بدی ایجاد کرد، همه‌ی صداها یک لحظه خوابید، خیلی خودم رو کنترل کردم که چیزی بار طرف نکنم، آخه نمی‌خواستم برای بابک مشکل درست کنم. بلند شدم تا وسایل‌هام رو جمع کنم که دیدم همون پسره نشست و کمکم وسایل‌هام رو جمع کرد. از لباس‌هاش فهمیدم خودشه، بابا با شخصیت، این دیگه شوی خودمه!
وسایل‌ها رو جمع کردم. پسره وسایل‌هایی که جمع کرده بود رو داد دستم که ازش گرفتم، همین‌که سرم رو اوردم بالا تا ازش تشکر کنم خشکم زد.
این... این امکان نداره، مگه میشه؟! نکنه دیوونه شدم!
تعجب رو توی چشم‌های اون هم می‌دیدم. دست‌هام رو گذاشتم روی دهنم و مبهوت گفتم:
-راشا؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

لی لی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
95
امتیاز
4,913
آیسان و ملینا با این حرفم برگشتن سمت ما و با دیدن پسری که شباهت زیادی به راشا داشت و میشد گفت خود راشاست هین بلندی کشیدن. اون‌ها هم مثل من مبهوت پسره بودن.
پسره یا همون راشا با تعجب گفت:
-ببخشید به جا نمیارم! بنده رایان هستم، رایان عوضی نژاد، فکر کنم من رو با کسی اشتباه گرفتین!
با گفتن این حرفش دنیا روی سرم خراب شد و اشک تو چشم‌هام حلقه زد، با بغض گفتم:
-ببخشید، اشتباه گرفتم.
و سریع نشستم سر جام و سعی می‌کردم که بغضم رو قورت بدم و اون پسره رو فراموشش کنم.
استاد عوضی نژاد وارد کلاس شد. راستی پسره گفت فامیلیش عوضی نژاده یعنی چه نسبتی با استاد عوضی نژاد داره؟! بهشون نمی‌خوره که برادر باشن پس حتما پسر عمو هستن. اِه، اصلا به تو چه روشا، حواست به درست باشه‌!
سرم رو تکون دادم و حواسم رو جمع درسم کردم و تا حدودی موفق هم بودم. بعد از تموم شدن کلاس رفتیم چندتا خرت و پرت گرفتیم که بخوریم.
روی چمن‌های قسمت خلوت دانشگاه نشسته بودیم و داشتیم می‌خوردیم. بعد از چند دقیقه همون پسره رایان با یک پسر دیگه اومدن رو به روی ما نشستن، ولی فاصله‌شون با ما شیش هفت متری میشد. رایان هیکلش ورزش‌کاری بود و چشم‌های رنگی‌ای داشت و موهای قهوه‌ای و تیپ ساده اما شیک و اما دوستش، کاملا برعکس رایان چشم و ابرو مشکی و اندام ورزشکاری، ولی به پای رایان نمی‌رسید!
بعد از چند دقیقه یک دختره اومد و صورت دوست رایان رو بوسید. جان؟! چی شد الان؟! من و ملینا و آیسان با دیدن این صحنه زوم کردیم روشون، کلا خیلی فضولیم ما!
دختره نشست بین رایان و دوستش. جانم؟! چه بی‌حیا، بچه‌مون دوتا دوتا می‌خواد! دوست رایان دستش رو دور گردن دختره حلقه کرد و همون‌طور می‌گفتن و می‌خندیدن.
آیسان: وا، دختره خجالت نمی‌کشه بین دو تا پسر؟!
ملینا: چه بی‌حیا شدن دخترها! اصلاا آبروی هر چی دختره بردن این‌ها!
سرم رو بر گردوندم که دیدم استاد عوضی نژاد به همراه بابک دارن میان این سمتی، فکر کردم دارن میان سمت ما سه تا ولی رفتن اون سمتی، یعنی سمت رایان این‌ها.
روشا: وای آخ جون، الان بابک می‌گه بفرمایین حراست خانم و دختره هم کلی ضایع میشه.
آیسان: هیس، بذار ببینم چی میشه!
سه‌تامون طوری به اون‌ها نگاه می‌کردیم که انگار داریم جای حساس یک فیلم رو نگاه می‌کنیم ولی در کمال تعجب بابک و استاد عوضی نژاد با اون‌ها شروع کردن به بگو و بخند.
استاد عوضی نژاد یهو برگشت سمت ما و با دیدن ما یک چیزی در گوش بابک گفت. بابک برگشت سمت ما و با دیدن قیافه‌هامون زد زیر خنده، چون‌که یهویی بود و ما هم در تعجب، نشد که خودمون رو جمع کنیم و تو همون حالت موندیم. همشون برگشته بودن سمت ما و با خنده نگاهمون می‌کردن.
ای خاک بر سرت کنم بابک که آبروم رو بردی. این‌قدر حرصم گرفت که گوشیم رو در اوردم و زنگ زدم بهش، که همون‌طور که می‌خندید جواب داد.
با حرص گفتم:
-چته عر عر می‌کنی؟!
با این حرفم بیشتر خندید، آیسان و ملینا با دیدن قیافه‌ی بابک زدن زیر خنده، با غیض گفتم:
-زهرمار، ببند نیشت رو که آبروم رو بردی!
-جون، وقتی حرص می‌خوری خوردنی‌تر میشی.
-هین، بی‌تربیت کسی با برادر زادش این‌طوری حرف میزنه؟! بی،شعور!
-عشق منی تو.
-وای، چه‌قدر بی‌حیا شدی تو، الان صدای ضبط شدت رو می‌فرستم برای لیانا!
-بچه می‌ترسونی؟ بفرست.
-مشتاقم تو رو موقعی منت کشی ببینم.
-این آرزو رو باید با خودت به گور ببری.
بعد هم نگاهم کرد و یک زبون برام در آورد.
آی حرصم گرفت، آی حرصم گرفت!
سریع قطع کردم، هنوز هم حرصی بودم. بلند شدم که بچه‌ها هم با من بلند شدن. با حرص رفتم طرف بابک، اول نگاه کردم کسی غیر از ما اون طرف‌ها نیست که خدا رو شکر کسی نبود. با حرص زدم پشت کله‌اش، هنوز ضربم رو هضم نکرده بود که با پام محکم زدم رو پاش. بابک همیندطور آخ و اوخ می‌کرد و بقیه هم داشتن می‌خندیدن.
برای این‌که حرصم رو کامل خالی کنم دستش رو گرفتم و یک گاز از بازوش گرفتم و بعد هم با جیغ زدم:
-تو به من نظر داری بیشعور گاو!
-بشکنه دست و پات، وای بازوم الان کبود میشه! چطوری امشب جواب لیانا رو بدم‌ که به اموالش دست درازی کردی، وای الهی دندون‌هات بریزه خودم برات دندون عملی بذارم.
-چی؟! تو چی گفتی؟!
برگشتم سمت ملینا و گفتم:
-این شب‌ها خونه‌ی شما پلاسه؟
ملینا با خنده سرش رو به معنی آره تکون داد. وای، با دست‌هام خودم رو باد زدم و بعد برگشتم با چشم‌هام چندتا جفتک انداختم به بابک.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

لی لی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
95
امتیاز
4,913
-ها چیه؟! اگه یک قدم بیای جلو با اون شیلنگه می‌افتم دنبالت!
-بابا می‌دونه؟
بابک با نیش باز گفت:
-آره.
با حرص گفتم:
-زهرمار!
و بعد با ناراحتی روم رو برگردوندم و گفتم:
-خیلی نامرد شدی بابک!
بابک با همون نیش باز گفت:
-اشکال نداره حالا برای این‌که از دلت در بیارم چند ماه دیگه که عروسیمونه، اگه دلم خواست دعوتت می‌کنم.
با حرص گفتم:
-بابک فقط خفه شو!
خیلی از دستش ناراحت شدم. ظاهرا همه با خبر بودن به جز من، بعدا براشون نقشه دارم!
با صدای اهم اهم استاد عوضی نژاد برگشتم سمتشون، تازه یادم افتاد که تمام مدت این‌ها هم این‌جا وایساده بودن، وای اصلا حواسم نبود.
-وای ببخشید، همش تقصیر بابکه، خیلی معذرت می‌خوام، بنده روشا هستم، روشا رودکی.
همون دختره که با دوست رایان بود گفت:
-اشکالی نداره عزیزم، من رویا عوضی نژاد خواهر رایان و روهان هستم.
همون پسره که فکر کنم دوس پسرش بود گفت:
-بنده مهرداد قاسمی، نامزد رویا خانم هستم.
با گفتن این حرفش کلی خجالت کشیدم. چه فکرهایی که دربارشون نکردم.
هم‌زمان با آیسان و ملینا گفتیم:
-وای شما نامزدین؟! انشاالله خوشبخت بشین.
بابک با چشم‌های ریز شده گفت:
-وایسین ببینم، شما هر وقت کانال‌هاتون مشترک میشه یعنی یک کاری کردین!
باز هم،زمان باهم گفتیم:
-نه ما هیچ کاری نکردیم!
-کاملا مشخصه!
اون پسره که کنار رایان ایستاده بود گفت:
-بنده دوست رایان، کامین رفیعی هستم.
-از آشنایی با شما بسیار بسیار خرسندم.
آیسان: من دختر عمه و دایی روشا و خواهر زاده بابک، آیسان درخشنده هستم.
یک لحظه گیج شدن ولی سریع ابراز خوشبختی کردن.
ملینا: من هم دوست آیسان و روشا و خواهر زن آینده بابک، ملینا عارفی هستم.
بقیه هم ابراز خوشبختی کردن و کلی ملینا رو تحویل گرفتن.
بابک اشاره کرد به رایان و استاد عوضی نژاد که الان اسمش رو فهمیده بودم، اسمش روهان بود، همین‌که می‌خواست معرفیشون کنه گفتم:
-باهاشون قبلا آشنا شدیم.
بابک با تعجب برگشت به سمتم و گفت:
-چشمم روشن، چشم‌هات رو درمیارم! نکنه شما هم آره؟!
یک پشت چشم نازک کردم و گفتم:
-کافر همه را به کیش خود پندارد!
با این حرفم صدای خنده‌ی جمع به هوا رفت. یکم با هم حرف زدیم، بچه‌های خوبی بودن. رویا هم برعکس تصورات ما دختر بسیار با وقار و خوبی بود. کلاس بعدیم با روهان داشتیم و در کمال تعجب هممون تو یک کلاس افتادیم. وقتی روهان وارد کلاس شد با بدختی به ما هفت‌تا که با حالتی شیطون داشتیم نگاهش می‌کردیم نگاه کرد و رفت سر میزش و شروع کرد به صحبت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

لی لی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
95
امتیاز
4,913
روهان: بچه‌ها این درس خیلی مهمه پس لطفا با دقت گوش بدید، جلسه‌ی بعد هم از این دو سه درسی که درس دادم امتحانه.
به در گفت که دیوار بشنوه چون کامین و رایان و مهرداد ریز ریز می‌خندیدن موقعی درس دادن. روهان خیلی با احتیاط قدم بر می‌داشت، از طرز راه رفتنش خندم گرفته بود، بی‌خیالش شدم و مشغول نوشتن شدم.
بعد از حدودا نیم ساعت سرم رو بلند کردم که دیدم قیافه‌ی همه قرمز شده، وا، این‌ها چشونه؟! یک نگاه کردم دیدم رویا اخم کرده و مهرداد، کامین و رایان خیلی عادی دارن به توضیحات روهان گوش میدن، برگشتم سمت روهان، وای خدای من، آبرو ریزی از این بدتر!
هر کس اینکار رو کرده صد در صد یا اخراجه کلا یا این ترم رو می‌افته، من‌که این‌قدر شیطونم داشتم از خجالت آب می‌شدم، پشت شلوار روهان خیس بود و این ضایع بود که کسی از قبل صندلیش رو خیس کرده. دلم به حالش سوخت، ظاهرا خودش نمی‌فهمید چه بلایی سرش اومده، درسته که جلسه‌ی اول بر خورد خوبی با هم نداشتیم ولی دلیل نمیشه که بذارم این‌طوری اذیتش کنن.
سریع تلفن رو در اوردم به بابک پیام دادم که بیاد در کلاس و روهان رو یک طوری بکشه بیرون و گفتم که چه بلایی سر روهان آوردن. چند دقیقه نگذشته بود که بابک در زد اومد داخل و به روهان گفت که کارش داره، همین‌که روهان رفت بیرون صدای خنده‌ی کل کلاس رفت رو هوا، آیسان و ملینا که بی‌خبر از همه جا تو جزوه‌هاشون غرق بودن با خنده‌ی بچه‌ها پریدن هوا، رویا هم‌چنان اخم کرده بود، فکر کنم از این‌که آبروی برادرش رو بردن عصبانی بود.
صدای خنده‌ی بچه‌ها روی اعصابم بود، می‌دونم الان از عصبانیت و حرص صورتم قرمز شده بود، انگار که دارن به داداش خودم می‌خندن و با ابروی اون بازی کردن. ملینا و آیسان یک لحظه برگشتن سمتم و با دیدن صورتم تعجب کردن، هنوز هم صدای خنده‌هاشون قطع نشده بود.
صبرم لبریز شد و محکم کوبیدم روی میز و بلند گفتم:
-خفه شید!
برای چند لحظه همه ساکت شدن، از عصبانیت دست و پام می‌لرزید، همیشه همین‌طوری بودم، وقتی عصبانی میشدم هیچ اختیاری روی خودم نداشتم و کنترلم از دستم خارج میشد، رو به دانشجو‌ها گفتم:
-واقعا که، خجالت نمی‌کشید استاد وایساده برای شما درس میده که بلکه یک چیزی تو اون مخ پوکتون بره، بعد اون‌وقت شما به فکر بچه بازی‌هاتون هستین؟!
یهو یک دختر از ته کلاس گفت:
-تو این وسط چی می‌گی .. معلوم نیست با چندتایی، یک روز آویزون رئیس دانشگاه، یک روز آویزون استاد... .
بقیه حرف‌هاش رو نمی‌شنیدم، کلمه‌ی .. داشت تو سرم اکو میشد، وضعیت بدنیم خیلی بد بود به طوری که حس می‌کرد هر لحظه امکان داره سکته کنم، نفس‌های عمیق می‌کشیدم. یکم، فقط یکم، آروم شدم، آروم آروم رفتم سمت دختره، روش خم شدم در همین لحظه صدای آیسان اومد که نزدیکم بود گفت:
-روشا بیا بریم بیرون، حالت خوب نیست.
ملینا: روشا بیا، برای خودت و بابک شر درست نکن!
بی‌توجه به حرف‌هاشون دوباره روی دختره خم شدم و دستم رو گذاشتم روی شونش، نزدیک گردنش و محکم فشار دادم، در عرض یک ثانیه جیغ دختره کلاس رو پر کرد.
آروم در گوشش گفت:
-دختر .. تویی نه من، بفهم چه گوهی از تو گوه دونیت در میاد!
دختره هم‌چنان جیغ میزد. دستم رو بیشتر فشار دادم، می‌خواستم اشکش رو در بیارم که موفق هم شدم، یهو یکی من رو کشید عقب، برگشتم دیدم رایانه، در همین لحظه روهان برگشت و با تعجب به ما نگاه می‌کرد، رایان و ملینا از روهان اجازه گرفتن و من رو بردن بیرون.
بازوم رو از دست رایان کشیدم بیرون و رفتم سمت دستشویی، چند بار آب پاشیدم به صورتم تا حالم اومد سر جاش.
از دستشویی اومدم بیرون که دیدم ملینا نیست.
رو به رایان گفتم:
-کار شما که نبود؟
رایان با اخم گفت:
-درسته که همیشه سر کلاسش شیطنت می‌کنیم ولی نه این‌طوری که آبروش رو ببریم!
من هم دیگه چیزی نگفتم.
ملینا با یک آب میوه اومد سمتم و گفت:
-بگیر آبجی، حتما فشارت افتاده.
لبخندی بهش زدم و تشکر کردم. بعد از خوردن آب میوه سه تایی‌مون برگشتیم کلاس.
بعد از اتمام کلاس روهان گفت:
-خانم رودکی شما بمونید.
بدون حرف نشستم سر جام. کلاس که خالی شد روهان اومد سمتم و گفت:
-مرسی که به فکرم بودی.
لبخندی زدم و گفتم:
-خواهش می‌کنم، تو هم برام مثل داداشمی.
و دستش رو فشردم و از کلاس زدم بیرون.
*****
تو خواب و بیداری بودم و داشتم خواب‌های خوب خوب می‌دیدم که با زنگ موبایلم بیدار شدم، محکم چند بار سرم رو کوبیدم به بالشت و با اعصابی داغون تلفن رو جواب دادم.
-هان، چیه؟!
صدای خنده‌ی چند نفر از پشت تلفن اومد و بعدش صدای عموی بی‌شعورم اومد که می‌گفت:
-عشقم خوبی؟
-آره که چی؟!
-هیچی، امروز قرار بوده خونه‌ی عموت چتر بشی.
یکم به مغزم فشار آوردم ببینم این گلابی چی می‌گه. آها یادم اومد، امروز خونه‌ی بابک دورهمی داشتیم با بچه‌ها.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
وضعیت
موضوع بسته شده است.

موضوعات مشابه


بالا