در حال تایپ رمان جانانم تویی|mani moon کاربر انجمن یک رمان

رمانم چطوره؟

  • قشنگه

    رای 1 50.0%
  • خوبه

    رای 0 0.0%
  • بدک نی

    رای 1 50.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2
  • نظرسنجی بسته .

mani moon

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/8/19
ارسال ها
97
امتیاز
3,713
محل سکونت
جیبوتی
کد رمان: 1989
ناظر رمان: Saieh

نام رمان: جانانم تویی
نویسنده: mani moon
ژانر:طنز،عاشقانه
خلاصه: دلان دختری که تو جمع های غریبه خودشو سرسنگین نگه میداره ولی با دوستاش میگه و میخنده.
فرهان پسری اروم و ساکت و در عین حال شیطنت پسرونش و داره و کاری که فرهان با دلان میکنه و وقتی دلان میفهمه که فرهان با شرط بندی عاشق دلان شده چیکار میکنه؟ و فرهان چرا این کار رو کرده؟ داستانشون اینجا تموم میشه؟ یا ادامه داره؟...
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,445
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان

 

mani moon

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/8/19
ارسال ها
97
امتیاز
3,713
محل سکونت
جیبوتی
"عاشقم باش لعنتی...
بزار همه درِ گوشِ هم پشتِ
سرمان یا هرجا که نشسته اند بگویند:
که یکی شدنشان باهم از غیرِ ممکن هایِ تاریخ است،
بزار رجَز بخوانند هرچه که
بلدند را پیشِ هرکسی که می‌توانند،
عاشقم باش لعنتی...
بزار همه با چشمانِ خودشان ببینند
با همان گوشهایِ سنگینشان بشنوند،
که ما همان غیرِ ممکن هایی بودیم
که باهم،
کنارهم،
بی کم و کاست...
ممکن شدیم."

#فرگل_مشتاقی



با خسته نباشید استاد، همراه هانیا از کلاس خارج شدیم و به سمت بوفه رفتیم پشت میزی نشستم.
منتظر هانیا بودم که ساندویچ بخره و بیاد و تو این مدت رفتم یه سری تو تلگرام زدم که یه شماره ی غریبه پی ام داد.
:دلان تو رو خدا جوابمو بده! میشه برگردی؟! باهام این‌جوری نکن):
با اعصابی خرد بدون جواب دادن با صورتی اخمو این شماره رو هم بلاک کردم.
اعصابم رو بهم ریخته بود این سیروان.
تا حالا با 600 تا شماره بهم پی ام و اس ام اس داده که برگرد.
خوبه از اول هم بهش گفتم رابطه ای که برام تموم بشه دیگه شروع دوباره ای نداره برام.
همون لحظه هانیا اومد و با دیدن قیافم گفت:
-باز چی‌شد؟
-چی و چی شد! سیروانه ولم نمی‌کنه لعنتی.
هانیا در حالی که خندش گرفته بود، گفت:
-چه کَنه ایه بخدا یکی واسه ما اینجوری پیدا نمی‌شه.
-امیدوارم پیدا نشه چون دهنت از سیریش بودنش سرویسه.
کلاس بعدیمون که عمومی بود بعد نیم ساعت شروع شد.
با هانی با هم به سمت کلاس رفتیم .
سال سومی بودیم و رشته ی پرستاری.
تو کلاس ردیف دوم نسشته بودیم که 5 دالتون اومدن داخل.
البته اینا پسرای خوبی بودن به جاش شوخی میکردن و هیچ‌وقت هم بی‌ادبی نمی‌کردن‌ با دخترا هم نمی‌پریدن.
البته شاید هم می‌پریدن و رو نمی‌کردن.در هر حال بچه های خوبی بودن افروز، شاهد، حسینی، سعیدی کیا و ملکی گروهشون و تشکیل میدادن.
نگاهم افتاد سمت در که نیما لبخند زنون یا بهتر بگم با نیش باز که از گوشاش هم رد کرده بود به سمت ما اومد و مشتشو اورد جلو که مشتامونو بهم زدیم.
نیما: چه خبر خانوم؟
- سلامتی اقو کم پیدایی نیستی؟
نیما همونجور که داشت چشاش در میومد زل زل به هانیا نگاه می‌کرد و با من حرف می‌زد.
نیما: عرضم به حضورتون که عمم شوهر کرد. رفته بودم این اخر هفته رو عروسی نی ناش ناش ناش نی ناش ناش بودم.
با چشمای از حدقه در اومده گفتم:
-بازم؟
نیما بالاخره نگاهشو داد سمتم و بلند خندید.
نیما: بازم.
-چندمین باره؟
نیما متفکر دستشو برد زیر چونشو گفت:
-از فوت شوهر قبلیش که 3 ماهه می‌گذره این شده شیشمی.
بعد بلند خندید و گفت:
عمر مفید شوهراش به 1 سال هم نمی‌رسه معلوم نی چیکار می‌کنه باهاشون.
خنده کنان سری تکون دادم که استاد اومد و نیما از کلاس با سرعت رفت بیرون.
بعد یونی با هانیا سوار 111ام شدیم و به سمت پانسیون حرکت کردیم.
همون ۱۱۱ ای رو که وقتی تو ۱۹ سالگی بعد گواهینامه با وام گرفتم.
فقط خدا می‌دونه چه بدبختی ای کشیدم تا جای قسط هاشو پر کنم.
پانسیون ما فقط برای دخترا بود و یه ساختمون 4 طبقه بود که هر طبقه 6 تا واحد 40متری داشت.
هر واحد یه پذیرایی 16 متری با اشپرخونه کمتر از 4 متر و یه اتاق 6 متری داشت که تو پذیراییش یه کمد گنده داشت از اتاق بزرگتر و یه حموم و دستشویی معمولی.
این پانسیون از طرف داشنگاه بود و دقیقا چند تا خیابون پایین تر همینجوریش و برای پسرا داشتن از اینجا تا دانشگاه با ماشین فقط 15 دقیقه راه بود.
 
آخرین ویرایش

mani moon

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/8/19
ارسال ها
97
امتیاز
3,713
محل سکونت
جیبوتی
به جز من و هانیا نسیما هم با ما بود، سه تا بودیم که از هم جدا نمیشدیم.
منتها رشته ی نسیما با ما فرق داشت و یه یونی دیگه می‌رفت.
بعد تعویض لباسام به اشپزخونه رفتم و به لیست نگاه کردم.
جمعه های هر کسی هرچی می‌خواست می‌خورد و در طول هفته هر کس 2 روز نوبت غذا درست کردن داشت.
با دیدن اسم هانیا لبخند زنون خودمو رو تشکم انداختم و سرم و طبق معمول انداختم تو گوشی و رفتم اینستا.
با دیدن دایرکتی که داشتم چشمام داشت در میومد.
وا خدایا خودت صبر بده این با من چیکار داره؟
افروز با من چه کار دارد؟ دایرکت و باز کردم.
افروز:سلام خانوم معافی .
همونجور پوکر تایپ کردم.
-سلام بفرمایید جناب.
و از اینستا اومدم بیرون و به سمت دستشویی رفتم.
از وقتی که اومده بودیم هانیا تو دستشویی بود.
با لگدی حکم زدم به در دستشویی.
-هانی مرگ بگیره تو رو اون تو چه غلطی داری می‌کنی؟روانی می‌ری اون تو چرا در نمیای؟ ارث باباتو از اون تو می‌خوای؟لامصب تو خسته نمی‌شی اون تو؟ د بیا بیرون اسهالی.
صدایی نیومد.
همونجا نشستم تا بیاد بیرون.
چند مین گذشت و بدون شلوار اومد بیرون و ریلکس جلوی من شلوارشو پوشید و گفت:
-خبر مرگت از اولم می‌دونستی من اینجوریم. می‌رم دستشویی طول میکشه مثل شما نیستم که برم به آب سلام کنم بیام.
همون‌جور داشت حرف می‌زد که با لگد زدم تو کمرش.
-خفه بابا حداقل داری میای بیرون اون اسپری بی صاحاب و بزن خفه شدیم.
خیلی عادی جوری که انگار نه انگار در حالی که به سمت تشکش می‌رفت گفت:
-نه که بعد دستشوییه تو همه جا رو عطر گل محمدی میگیره!
از دستشویی که بیرون اومدم در باز شد و نسیما اومد داخل.
با هم دست دادیم و در حال احوال پرسی بودیم که صدای گوشیم در اومد.
با یاد افروز سریع دوییدم سمت گوشی افروز بود که جواب داد.
افروز: خوب هستید؟
-ممنون بفرمایید امرتون؟
سین کرد و جوابم و نداد.
نسیما: چه غلطی می‌کنی تو اون گوشی که اینجور هنگی؟
با قیافه ای پوکر روبه هانیا و نسیما گفتم:
-بچه ها افروز بم دایرکت داد و گوشی رو به سمتشون گرفتم...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mani moon

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/8/19
ارسال ها
97
امتیاز
3,713
محل سکونت
جیبوتی
***
فرهان

من: خدا لعنتتون کنه خر شدم حرفتونو گوش دادم و بهش دایرکت دادم حالا چی بگم بهش؟ بگم بیبه من با دوستای چلمنگم شرط بستم که تو با من دوست می‌شی یا نه؟ نمی‌گه تو که خودتو سرسنگین می‌گرفتی داری به من پیشنهاد می‌دی؟ شک نمی‌کنه؟ نمی‌گه داستان چیه؟
میلاد در حالی که مثل اسب سیبشو گاز میزد با دهن پر گفت:
-بگو می‌خوام باهات اشناشم این چرت و پرتا. یه چیزایی سرهم کن و بگو دیگه. خودت قبول کردی حالام تا تهش پاش واسا.
هاتف همونجور که دراز کشیده بود با زانو زد تو شکم میلاد.
میلاد به معنای واقعی عربده کشید که سیب تو گلوش گیر کرد.
هاتف با تمام قدرت به پشت میلاد مشت میزد و در همون حال گفت:
-درد چندش یا دهنتو ببند حرف نزن یا می‌خوای حرف بزنی اول غذاتو کوفت کن اشغال.
من با قیافه ای عاجز: بگم مث سگ پشیمونم خوبه؟
سهیل در حالی که داشت برای عصرونه که شام محصوب می‌شد تخم مرغ و تو رب می‌شکوند برای املت گفت:
-نه جیگرم پی امتو دادی رفت.
و کمرشو می‌چرخوند و با ریتم خوند
سهیل: دیگه دیره دیگه دیره.
با خودم گفتم بیخیال قاعدتا جوابش منفیه.
و پی اممو فرستادم.
***
دلان:
باصدای گوشی در حالی که چاییمو با بیسکوییت عزیز ساق طلایی می‌خوردم رفتم تو اینستا.
افروز بود که گفت:
-راستش مزاحم شدم برای اشنایی بیشتر. اگه مشکلی نداره می‌تونم شماره ی شما رو داشته باشم؟
تا پی ام و خوندم چایی و پاچیدم به بیرون که شیرینی تو گلوم موند و به سرفه افتادم.
هانیا بدون اینکه برای من کاری کنه گوشی رو از دستم گرفت و پی ام خوند.
چشام در اومد من دارم می‌میرم اونوقت خانوم دست از فوضولیش نمی‌کشه.
دوست بد بدتر از دشمنه.
همونجور که سرفه می‌کردم یه قلوپ چایی خوردم که حالم بهتر شد.
همون لحظه هانیا سوت کشید و پی ام رو بلند خوند که نسیما بلند بلند زد زیره خنده و گفت:
-شوهر کردی رفت دلی.
بعد بشکن زنان خوند:
-شوهر شوهره شوهر بالشت پره شوهر.
بعد رو به هانیا که گوشیم دستش بود گفت:
-اسمش چیه؟
هانیا فقط گفت:
-فرهان... فرهان افروز.
و سکوت کرد.
دیدم هانیا مشکوکه.
سریع گوشی رو از دستش قاپیدم که دیدم نوشته
:حتما عزیزم.منم خوشحال میشم بیشتر باهم اشنا بشیم.
و شمارم و نوشته و میخواست ارسال کنه.
چشام در اومد.
سریع پی ام ارسال نشده رو پاک کردم و اومدم بیرون از اینستا.
به هانیا با چشمای در اومده گفتم:
-روانی گاو می‌خواستی بفرستیش؟
هانیا خیلی معمولی شونه بالا انداخت و گفت:
-اره مگه چیه می‌خواستم تو امر خیری شرکت کرده باشم.
در حالی که چپ چپ نگاش میکردم با لگد کوبیدم تو پهلوش و گفتم:
-ببند دهنتو.
در حالی که داشتم تلویزیون نگا می‌کردم سیب هم پوست می‌گرفتم برای خودم و هانیا هم هی دستش هرز می‌رفت.
اواسط مهر بود و هوا هنوز گرماش کامل نرفته بود.
یه نگا به تیپ هامون کردم.
نسیمایه تاپ که عکس شرک داشت با دامن و داشت فیلم می‌دید با ل**ب تاپ.
هانیا یه بلوز زرد گشاد که گلای گنده ی قرمز داشت روش و با شلوارک زرد شبرنگ.
و بعله من یه پیراهن تا زانو که سبز بود و با نارنجی شبرنگ روش که به لاتین کلماتی نوشته بود و ساپورتی که روش عکس باب اسفنجی داشت:/
با تاسف سری برای خودمون تکون دادم.
ساعت از 12 گذشته بود و ما نخوابیده بودیم و فردا هم شنبه بود،لعنتی.
 
آخرین ویرایش

mani moon

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/8/19
ارسال ها
97
امتیاز
3,713
محل سکونت
جیبوتی
بلند شدم و پیش دستی ای که فقط پوست سیب مونده بود توش و می‌خواستم بزارم تو اشپزخونه که هانیا گفت:
-عه کجا می‌بری دارم می‌خورم.
-بازم می‌خوری؟
هانیا: اره خو می‌خوام.
با حرص و لبخند رفتم سمت هانیا و دستم کردم تو پیش دستی و مشتم و پر پوست سیب کردم و دهن هانیا رو بزور باز کردم پوست و چپوندم تو دهنش و با لبخند گفتم:
-بفرما کوفت جونت.
و همونجور که به سمت اشپزخونه می‌رفتم گفتم:
- تن لش پاشو پوست بگیر برا خودت حمالت نیستم که مفت خور بیشعور.
***
تو کلاس نشسته بودم و داشتم با هانی حرف می‌زدم که فرهان (لعنتی من چقد زود پسر خاله میشم)صحبت کنان با دوستش اومدن تو و تا منو دید بهم لبخند زد منم ناخوداگاه لبخند زدم.
خوشتیپ بود.
به عنوان یه پسر ازش خوشم میومد قد بلند داشت و تیپاشم که خوب بودن و اکثرا اسپرت.
هیکلی نیمه پر داشت یعنی لاغر نبود و مشخص بود زیر پوستی یه باشگاه هم می‌زنه.
پوستی گندمی و موهای قهوه ای و چشم عسلی بینی معمولی و لبای متوسط.
خوشتیپه دیگه بهتر از این کجا گیر بیارم:/
تازه بهم پیشنهاد ازدواج هم داده.
(بیچاره یه خبطی کرده پیشنهاد دوستی داده ها حالا من ازش بچه هم دارم:/)
حالا اینجور می‌گم خودم زشت نیستم ولی خب واو هم نیستم.
در حد خودم خوبم.
چشای عسلی موهای مشکی فرفری بینیمم که به لطف عمل عالی بود عروسکی نبود ساده بود.
لبای قلوه ای و پری داشتم.
هیکلمم به لطف وزرش خوب بود و قدمم نسبتا بلند.
 
آخرین ویرایش

mani moon

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/8/19
ارسال ها
97
امتیاز
3,713
محل سکونت
جیبوتی
طبق معمول دراز کشیده بودم و سرم تو گوشی بود و داشتم با زن‌داداشم پونه چت میکردم و همونطور هم قربون صدقه برادر‌زادم می‌رفتم.
اوف عمه فداش بشه.
شیش ماهش بود و لپاش داشت می‌ترکید.
تو همون لحظات صدای پی ام اومد.
شماره بود یه پوف بلند کشیدم.
حتما باز این سیروان سیریش بود.
با پونه خداحافظی کردم.
بدون خوندن پی ام میخواستم بلاک کنم که با دیدن عکس طرف از هیجان و ترس و استرس و حالا هرچی قلبم اومد تو شرتم.
این پسره بود فرهان... فرهان افروز.
وا خدایا این شماره ی منو از کجا اورده؟
افروز: سلام مزاحمت شدم باز ولی خب طاقت نداشتم شمارت و گیر اوردم. و یه ایموجی چشمک.
چشام در اومد.
بفرما تو دم در بده.
چه یهو خودمونی شد.
ولی خب من اینا برام مهم نبود.
دستام می‌لزرید.
تعجب کردم.
من با پسر چت کنم و استرس بگیرم؟
خب این استرس نبود هیجان بود.
نمی‌دونم برای چی بود ولی بود.
اواخر ابان بود و از اخرین پی امی که داد و من جواب ندادم بیشتر از یک ماه میگذشت و من اصلا یادم رفته بود پی امی هم وجود داره که من باید جواب می‌دادم و ندادم.البته بایدی وجود نداشت داشت؟
جوابشو دادم.
-سلام این حرفا چیه مراحمی.
بیا! من بدترم زودتر پسر خاله شدم. نمی‌خواستم بپرسم که شمارمو از کجا گیر اورده چون اونوقت فکر میکرد چیز مهمیه و بدبختانه که مهم بود/:
منتها من نمی‌خواستم به روی خودم بیارم. بعله!
فرهان: اوندفعه قابل ندونستی که جوابمو بدی. حالا می‌شه جواب این سوالمو بدی؟می‌تونم افتخار اشنایی بیشتر باهات و داشته باشم؟
یه لحظه از حرکت سری قبلم خجالت کشیدم ولی مهم نبود.
تعجب کردم.
افروز پسری نبود که بخواد به دخترا نخ بده اخه خیلی شنیدم حتی چند تا دختر بهش پیشنهاد دوستی دادن و اون خیلی محترمانه رد کرد.(الکی.یه پسر و اینکارا؟عجیبا غریبا)
از همچین پسری همچین کاری بعید بود.
یه جای کار می لنگید.
بیخیال شدم و گفتم:
-ببین جناب افروز من دختری نیستم که بگم تا حالا با کسی دوست نشدم و دختری هم نیستم که بگم با کل شهر بودم. ولی من تو دانشگاه با کسی دوست نمی‌شم چون می‌دونم فرداش در میاد همه جا که اره این دختره با همه بوده.
دروغ می‌گم؟ خانوم نعیمی رو یادته؟ که با پسره یه بار رفت بیرون بخاطر تحقیق و یکی عکساشونو پخش کرد و گفت باهمن؟ یا خانوم رنجبر که مکالمش با اون پسره حاتمی شده بود نقل زبون ها؟ من برای کسی توضیح نمی‌دم ولی برای شما توضیح دادم که نگین چرا گفتم نه.
خندم گرفت یه جا جمع میبستم یه جا مفرد.
چند دقیقه گذشت فرهان گفت:
-ولی من اینطور نیستم. خانوم معافی ببین من یه پیشنهاد دوستانه به شما دادم. منم پسر پیغمبر نیستم که بگم تا حالا دختر ندیدم نه با دختر بودم تا دلت بخواد. منم نخواستم تو دانشگاه اسمم در بره که اره پسره به هیچکدوم از دخترای یونی رحم نکرده. ولی با دختر تو یونی هم بودم. شما یا دوستات فهمیدین؟نه. چون من نخواستم کسی بفهمه.
مطمئن باش الانم کسی نمی‌فهمه. یه قول مردونه.
تعجب کردم، چشام در اومد.
ماشاالله اعصاب نداره.
ترورم کرد لامصب.
دستش درد نکنه همه پته هاشو هم ریخت رو اب.
-من نگفتم شما همچین ادمی هستین ولی دوستاتون اگ بفهمن فردا صبح کل یونی باخبره.
افروز: اگه من نخوام اونا زیپ دهنشون وا نمیشه. شما به من اعتماد کن من سواستفاده نمی‌کنم.
نمی‌دونم چرا و چجوری ولی دستم ناخوداگاه تایپ کرد.
-باشه.
شمارشو سیو کردم و خبر نداشتم که قراره از اعتمادم سواستفاده شه...
 
آخرین ویرایش

mani moon

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/8/19
ارسال ها
97
امتیاز
3,713
محل سکونت
جیبوتی
***
فرهان:
با بهت چشم از گوشی گرفتم.
-بچه ها!
سر همشون برگشت سمتم. همون لحظه امیرعلی همونجور که از حموم می اومد بیرون و سرشو با حوله خشک می‌کرد گفت:
-هوم. چخبره؟
سرمو اوردم بالا و فقط گفتم:
-قبول کرد.
سهیل در حالی که داشت لقمه می‌گرفت:
-کی؟چیو؟
-معافی. باهام دوست شد.
جوری لقمه تو گلوی سهیل گیر کرد که قصد خوندن اشهدشو داشتم.
با خوردن اب کمی حالش بهتر شد و نفس عمیق کشید و اشکش و پاک کرد.
هاتف پوکر: ناموسا؟چجوری؟ بهش نمیخورد انقدر راحت قبول کنه ها.
پوزخندی زدم:
من:به همین راحتی هم نبود.
میلاد مرموز خم شد و گوشی رو خواست ازم بگیره که اخم کردم و دستم و کشیدم عقب.
امیرعلی بلند خندید:
-واه واه. بچم واسه خانومش غیرتی شده.
میلاد انگار نه انگار که ضایعش کردم ریلکس گفت:
-فرهان جدی نگیریش یهو بزنه عاشقش شیا.
دستم و تو هوا تکون دادم و برو بابایی گفتم.
ولی کسی از دلم خبر نداشت که خوشحالم از این دوستی.
چجوری بهشون می‌گفتم من از دلان خوشم میاد؟
درجا نصفم میکردن.
اصلا دلیل اصلی اینکه این شرط مسخره و مضخرف و قبول کرده بودم این بود که یه جوری بهش نزدیک بشم و خودم هم نمی‌دونستم چجوری.
یهو گفتم:
-بچه ها کسی خبر دار نمیشه ها فقط خودمون اوکی؟
سهیل یهو سرشو اورد بالا و خم شد از سفره و لیوان پلاستیکی رو برداشت پرت کرد سمتم.
منم چون ماشالله دیر لود میشم لیوان خورد مستقیم وسط پیشونیم.
داشتم سرم و می‌مالیدم که امیرعلی در حالی که داشت کنار سفره می نشست اروم گفت:
-کسی هم قرار نبود خبر دار بشه این یه چیزی بود بین ما یه چیز مسخره و چرت.
با یاداوری شرطی که بسته بودیم لبخندی ژکوند زدم و گفتم:
-بچه ها شرط و یادتون نرفته که؟
هاتف کیج سرشو اورد بالا و گفت:
-بردی دیگه. مگه شرط دیگه ای هم بود؟ چرا به من نگفتین
اشغالا؟
-ببند بابا.جریمشو می‌گم.
بعد با غرور ادامه دادم.
-تا 1 ماه نوبت من که شد همه کارامو به ترتیب انجام
میدین. حتی لباس شستنم.
فقط شانس اوردم حل شد و من بردم وگرنه من چجوری یک ماه تمام هر روز کار این ۴ تا نر قول رو انجام می‌دادم؟
میلاد قیافشو جمع کرد و گفت:
-دهنت سرویس.
و قاشقی به سمتم پرت کرد که ایندفعه سریع جا خالی دادم که خورد به دیوار پشتم. بلند زدم زیر خنده که از یه سمته دیگه بالشتی پرت شد سمتم و از پشت افتادم رو زمین.
هنوز داشتم می‌خندیدم که 4 نفری افتادن روم و با حرص شروع کردن به زدن...
 
آخرین ویرایش

mani moon

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/8/19
ارسال ها
97
امتیاز
3,713
محل سکونت
جیبوتی
دلان
من:هانیا ببند دهنتو خستم کردی.اه‌. بابا تو باکسی مگه دوست نمیشی؟ فرق من و تو میشه بگی چیه دقیقا؟
نسیما فقط نگا می کرد.
یعنی جرعت اینو نداشت که حرفی بزنه.
من و هانیا مث دو تا سگ هار رو به روی بودیم و داشتیم با هم حرف میزدیم. بیشتر داد و دعوا بود تا حرف.
هانیا:خب گاو جون یه جای کار می‌لنگه. اخه خر خدا رفتی با یکی تو یونی دوست شدی؟
اونم کی؟فرهان افروز؟
همونی که ادا پسر پیغمبرو در میاره؟
عمه ی من بود تو یونی میگفت آی اَم مریم مقدس؟
-اقا اصن به تو چه؟مگه تو با این و اون دوست میشی من میگم چرا؟توهم نگو. باشه؟
دیدم، دیدم ناراحتی و تو چشاش.
مردم، بخاطر یه پسری که هنوز ۲۴ ساعت از مثلا دوستیم باهاش نمی گذشت با دوست ۸ سالم دعوام شد.
خواستم عذر خواهی کنم.
فهمیدم اشتباه کردم لعنتی.
- هانی...
هانیا دستشو جلوی صورتم بالا اورد و گفت:
-باشه دخالت نمیکنم.
و راهش و گرفت و رفت تو دستشویی.
با بغض نشستم همونجا و قطره اشک از چشام سرازیر شد.
بخاطر کی دل عزیزمو شکوندم؟
همونی که تو بدترین شرایط هم تنهام نمیذ‌اشت.
همونی که تو ۱۶ سالگی مثلا عاشق شده بودم و میخواستم خودکشی کنم منصرفم کرد؟
همونی که وقتی تو مدرسه با کله زدم دماغ یه سال اولی رو شکوندم گفت کار من نبوده و کار اون بوده؟
همونی که...همونی که حتی از خودمم بیشتر دوسش داشتم.
من چرا اینکار و کردم؟
یادم نمیاد تا حالا با هم دعوامون شده باشه. کلکل و بحث که همیشه بینمون بود ولی دعوا؟یادم نمیاد...
اعصابم از صبح خرد بود.
اخه نیما هم باهام دعوا افتاد که چرا با افروز دوست شدم.
مگه قول نداده بودم تو یونی با کسی نباشم.
بابا دلم خواست زدم زیر قولم.
می‌گفت یا قصدش ازدواجه برا دوستی یا یه کلکی تو کارشه.
اون از صبح اون دعوا اینم از الان.
با اعصابی خورد به سمت کلاس رفتم.
صبح وقتی بیدار شدم هانیا خودش اومده بود یونی.
وقتی وارد کلاس شدم هانیا رو دیدم.
خواستم برم پیشش بشینم ولی جایی که نشسته بود هیچ جای خالی ای نداشت.
از کلاس اومدم بیرون و به سمت بوفه رفتم.
دوتا ساندویچ گرفتم و به سمت میزی که هانیا نشسته بود رفتم
صندلی و کشیدم عقب و پشت میز نشستم.
بدون هیچ حرفی ساندویچ و گذاشتم جلوش.
برداشت و خیلی معمولی و نسبتا سرد گفت
هانیا:ممنون.
چیزی نگفتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

mani moon

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/8/19
ارسال ها
97
امتیاز
3,713
محل سکونت
جیبوتی
باهم به سمت کلاس رفتیم وقتی وارد شدم اولین کسی که تو دیدم بود افروز بود.
بهم لبخند زد.ناخوداگاه منم لبخند زدم.
مگه می‌شد پشت این لبخندای مهربون داستانه بدی باشه؟
نه نبود.مطمئنم که نبود.
با اینکه باعث شده بود با دوتا از دوستام دعوام بشه ولی ازش هیچ دلخوری ای نداشتم. اصلا چرا باید داشته باشم؟
باعث دعواها خودم بودم نه کسی دیگه.
رفتم نشستم رو صندلی چند مین گذشت که صدای اس ام اس گوشیم اومد.
فرهان بود.
فرهان:سلام خوبی؟
سرمو اوردم بالا و نگاش کردم که چشمک زد.خندم گرفت سرم و انداختم پایین و ریز خندیدم.
شبیه بچه های ۱۶ ساله ذوق داشتم.
انگار اولین پسریه که باهاش چت میکنم.و قاعدتا نبود.
نوشتم
من:سلام.اوهوم تو خوبی؟
فرهان:به خوبیه تو.بعد این کلاس بازم کلاس داری؟
من:نه.چطور؟
فرهان:با یه دور دور چطوری؟
سرمو اوردم بالا و نگاش کردم و ابروهامو بالا انداختم.
شونه اشو بالا انداخت و سرشو کج کرد.
من:باشه هسدم.
و گوشیمو تو کیفم گذاشتم و سویچ و در اوردم و برگشتم سمت هانیا و سویچ و گرفتم سمتش
من: هانیا بگیر تو برو من بعدا خودم میام خونه.
هانیا یه نگا به من کرد و یه نگا یه فرهان و سویچ و گرفت
هانیا:اوکی.
تا پارکینگ با هانیا رفتم و فرهان هم پشت سرمون بود با دوستاش.
هانیا میخواست سوار ماشین بشه که صداش زدم
من:هانیا!
برگشت سمتم
هانیا:بعله؟
سریع گونشو بوسیدم و زیر گوشش ارووم گفتم
من:ببخشید صبحش نیما تِر زده بود تو اعصابم ناراحت بودم.من پِهِن بخورم بخوام به تو چیزی بگم که ناراحت بشی. اصن تو خود منی دخالت چه معنی داره؟هوم؟قهر نباش خب؟
و برگشتم سمتش و نگاش کردم.
هانیا با لبخند نگام کرد
همین خوب بود. همین اخلاقای هانیا خوب بود بی غل غش بودن و کینه ای نبودنش.
هانیا:مگه ما قهرم می‌کنیم؟برو اومدی خبرم می‌کنی چیکار کردین خب؟
بعد نیشگون ریزی از زیر بازوم گرفت و گفت
هانیا:نبینم چش سفید بازی در بیاریا باهاش نری یه وقت خون...
سریع زدم تو صورتش.
من:ببند دهنتو روانی میخوایم بریم دور بزنیم.
و به فرهان نگاه کردم.
تو یونی بودیم و اگ پیش هم می‌رفتیم حراصت گیر می‌داد.
نگام کرد و دزدگیر ماشینش و زد که بفهمم کدومه و سوارشم.
نگام افتاد به یه206 سفید که اونورتر بود.
به سمت ماشین رفتم و فرهان و دیدم که با دوستاش خداحافظی کرد و اومد سمت ماشین.
دستم رو دستگیره ماشین بود.خواستم در و باز کنم که ترسیدم.
من حتی فرهان و نمی‌شناختم. پس چرا دارم سوار ماشینش می‌شم؟
دو روز هم از رفاقتمون نمی‌گذره من چرا دارم همچین ریسکی میکنم؟
وا چی می‌گم من چی چی و ریسک میکنم بابا یه ماشین سوار شدن این چرت و پرتا رو نداره منم الکی بزرگش میکنم.
بیخیال یه شونه انداختم بالا و سوار شدم و فرهان هم پشت سر من سوار شد
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا