برگزیده رمان سیه چشم | سیده پریا حسینی کاربر انجمن یک رمان

سبک نگارش و موضوع رمان رو در چه حدی میبینید؟

  • عالی

    رای 11 68.8%
  • خیلی خوب

    رای 0 0.0%
  • خوب

    رای 2 12.5%
  • متوسط

    رای 3 18.8%
  • بد

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    16

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
775
امتیاز
25,273
سن
17
به نام آن که جان و تنم در دستان اوست

کد رمان 1992
ناظر رمان: yeɢαɴe
سیه چشم.jpg
نام رمان: سیه چشم
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
سبک: درام
نام نویسنده: سیده پریا حسینی کاربر انجمن یک رمان
سطح رمان: برگزیده
خلاصه داستان:
من و تو دو غریبه در دو دنیای موازی و دور از یکدیگر هستیم. من تو را شناختم اما تو مرا نشناختی، تو ندیدی دخترانه هایی که به پایت ریختم را ندیدی آن شوق چشمان آبی رنگم را و ندیدی آن دستانی که پس از رفتنت به لرزش در آمد و سرد شد، اما من پس از تو آموختم رسم زندگی کردن را، حال با دوباره آمدنت از من چه میخواهی؟

با تشکر از طراح عزیز و با استعدادم بابت طرح: @braveays
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار کتاب + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,352
امتیاز
69,173
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
775
امتیاز
25,273
سن
17
مقدمه:
آغاز من پایانت شد.
پایان تو، آغاز من شد.
تو کناره گرفته بودی اما من،
یک تنه عاشق تو بودن را به رخ همگان کشاندم!

مهسا:
زنگ پایان کلاس که به صدا در آمد هم کلاسی های شر و شیطون من هر کدام به سمت و سویی دویده و به گونه ای به سمت در کلاس خیز برمیداشتن که انگار حکم آزادی یک زندانی را به دستش داده ای و او بی صبرانه برای خروج از زندان به این طرف و آن طرف می رود!
لبخندی به این هیاهو ها و صدای جیغ و خنده هایی که در سرم میپیچید زدم، سال آخر دبیرستان را میگذراندم و چه کسی میگوید که دبیرستان بار دیگر تکرار میشود؟!
برخلاف دیگر هم کلاسی هایم به نرمی از سر جایم برخواسته و کتاب ها و جزوه هایم را درون کیف مشکی رنگ خود جا دادم. سپس به طرف چادر خود رفته و کشش را در دست فشردم. بعد از آن که کش چادر را روی سرم محکم کردم دستی به چادر مشکی ام کشیدم و کیف عزیزم را به دوش کشیدم.
به محض خروج من از کلاس ضربه ای نه چندان محکم بر روی شانه ام نواخته شد و من بی هیچ تردیدی میدانستم صاحب آن دست ظریف کیست!
_دریایی، جزوه ات!
همچنان که سه سال است از کنار هم بودنمان میگذرد مرا دریایی خطاب میکند! نمیدانم به سبب چشمان دریاگونه ی من است یا به راستی چهره ام به موجودات دریایی شبیه است؟!
تک خنده ای مهمان چهره ام شد؛ چال گونه هایم حسودی کردن داشت که این گونه نگاهم میکرد؟!
-ممنون فرناز، فردا میبینمت.
لبخند شیرینی تحویلم داد و با مهربونی و صمیمیت کلامش مرا همراهی کرد.
-خواهش میکنم گلم...مرسی از تو که بهم داده بودیش...فعلا!
دستی برایش تکان داده و از حیاط مدرسه به بیرون رفتم...
 

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
775
امتیاز
25,273
سن
17
گوشه ای ایستادم و طبق معمول حرکتی به بند کیفم داده و آن ها را روی دو طرف شانه ام میزان کردم. دستانم را دو طرف بدنم قرار داده و نگاه جستجو گر و صد البته خسته ام را روانه ی مسیر تردد ماشین های گوناگون از مقابل مدرسه مان کردم. سرویسی بودم و برای برگشتن به خانه، مثل همیشه به انتظار آمدنش ایستاده بودم.
پای راستم را با ضرباتی ناهماهنگ و ناموزون به زمین کوبیده و ل**ب پایین را به تیغه ی دندان میکشیدم که ایستادن کسی را در کنارم احساس کردم.
حدس میزدم یکی از هم سرویسی هایم باشد که با شنیدن صدای نازکی که کلافه و غرولند به نظر میرسید، به درستی حدس خود پی بردم.
-ای بابا! پس کجاست این مرده؟! چرا همیشه باید آخرین کسایی باشیم که میرن خونه؟ اصلا نمیفهمم چرا اینقدر دیر میکنه!‌ واقعا که!
دیر آمدن راننده ی سرویسمان که مردی حدودا ۴۰ الی ۴۵ ساله بود، مسئله ای بود که مرا نیز آزرده خاطر میکرد. در حالی که ساعت تعطیلی مدرسه مان دو و سی دقیقه بود، ربع ساعتی را نیز به انتظار آمدن سرویسمان می ایستادیم!
اما از طرفی دیگر، این راننده ی گرامی ما قبل و بعد از ما نیز چندین سرویس از مدارس دیگر دارد، بردن و آوردن آن ها نیز طول میکشد و ترافیک بین راه نیز بر دیر آمدنش تاثیر منفی اعمال میکند.
چه می توانستیم بگوییم؟! کاری از دستمان بر نمی آمد.
صورتم را به طرفش چرخاندم و با لحنی نه چندان عصبی، اما خسته و بی حوصله پاسخ دادم:
-چیکار میتونیم بکنیم گندم؟ خب چن تا سرویس قبل و بعد از ما داره و باید دنبال بچه های دیگه از مدارس دیگه هم بره...حتی صبح ها هم همیشه با تاخیر میاد و دلیلش همین موضوعه...اما چیزی نمیشه گفت که! منم از این انتظار خوشم نمیاد اما....
جمله ام به پایان نرسیده بود که مریم، یکی دیگر از هم سرویسی های تپل و صد البته؛ بی پروایم با صدای نسبتا بلندی که نمیدانستم خشمگین است یا خوشحال، اعلام کرد:
-بالاخره اومد!
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
775
امتیاز
25,273
سن
17
با شنیدن صدایش رد انگشت اشاره اش را که گرفتم نگاهم به ماشین زرد رنگی افتاد که راننده سرویسمان پشت فرمانش نشسته بود
گندم چشم هایش را در حدقه چرخاند و طلبکارانه و با گام هایی سنگین به جسم ظریف خود حرکت داد من نیز با گام هایی آهسته پشت سر او به راه افتادم از آن جایی که ماشین آقای نیازی یک پراید بود، من گندم و بیتا(از دیگر هم سرویسی هایمان) بر روی صندلی های عقب جاگیر شدیم مریم نیز جلو و کنار دست راننده قرار گرفت.
آقای نیازی به محض نشستنمان نگاهی از آیینه به چهره هایمان انداخت و گندم با نگاه خصمانه اش در کمال بی شرمی به او زل زد و با نگاهش این را فهماند که از چه چیزی گله مند است بیتا بی تفاوت به بیرون مینگریست و من با حالتی آمیخته از کلافگی و خستگی منتظر به راه افتادن راننده مان بودم.
نگاه آقای نیازی به چشمان من که افتاد نفسی عمیق کشیده و ماشین را پس از اندکی تاخیر به راه انداخت
گندم بین من و بیتا نشسته و با حرص و چهره ای خشمگین ضربات پایش را بر کف ماشین می نواخت. سرم را به شیشه تکیه داده و برای آنکه این صدای آزار دهنده به گوش هایم نرسد پلک هایم را به نرمی بر روی هم فشرده و ذهنم را متمرکز افکار دیگری کردم؛ در کمال تعجب، صدایی به گوش نمیرسید!
***
چادر را به نرمی از سر کشیده و لبخندی به چشمان براق و دوست داشتنی مادر هدیه دادم و همان طور که با گام هایی آهسته تن خسته ام را به سوی اتاق خواب خود هدایت می نمودم در جواب سوال مادرم مبنی براینکه نهار میخورم یا نه، با صدایی بلند و شوخ پاسخ دادم
-البته که میخورم! مگه میشه از دستپخت خانم خونه گذشت؟ تازه من بگذرمم این شکمم نمیگذره!
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
775
امتیاز
25,273
سن
17
مادر خندید و با ذوقی مادرانه پاسخ داد
-از دست تو بچه! زبون نریز اینقدر! زود لباست رو عوض کن و بیا...الان نهارت رو برات گرم میکنم
پلک هایم با ملایمت بر روی یکدیگر افتاد و من چه قدر عاشق مادرم بودم!
کیفم را گوشه ای از اتاق قرار داده و مشغول عوض کردن لباس هایم شدم چوب لباسی را برداشته و مانتو و شلوار و مقنعه ام را با دقت و ظرافت به آن آویخته، سپس چوب لباسی را پشت در قرار داده و بعد از تا کردن چادر سیاهم آن را نیز گوشه ای قرار دادم. مدرسه ای که در آن تحصیل میکردم شاهد بود؛ از این جهت قرار دادن چادر بر سرمان اجباری بود و کسی نمیتوانست از این قانون گریزی یابد.
گاهی تعدادی از دانش آموزان مدرسه مان را میدیدم که درست هنگامی چادر را بر سرشان میکشیدن که به نزدیکی در ورودی مدرسه رسیده باشند این مورد نه تنها به دانش آموزان محدود نمیشود بلکه حتی در عادت رفتاری برخی از دبیرانمان نیز نمود پیدا کرده است. چه میتوان کرد؟ هر کسی عقاید و اعتقادات خاص خودش را دارد و برای برخی از انسان ها چادر گذاشتن چیزی جز مجوزی برای ورود به محل کار یا تحصیلشان نیست!
حتی خود من نیز در حالت عادی و هنگامی که همراه مادر و خواهرم بیرون‌ میروم چادر به سر نمیکشم اما این به معنای این نیست که فردی بی حجاب هستم برعکس موهایم را میپوشانم آرایشم بسیار کم و ملایم است مانتوهایم اکثرا بلند و نچسب هستند و شلوار هایم نیز تنگ و چسبان نیستند.
شانه ام را در دست گرفته و به نرمی موهای نامرتب را صاف و یکدست نمودم که در همین حین صدای بلند مادرم به گوش رسید
-مهسا؟ بیا عزیز دلم غذات سرد میشه...
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
775
امتیاز
25,273
سن
17
-چشم مامان، اومدم.
شانه ام به نرمی روی میز تحریرم قرار گرفت و با گام هایی آهسته از اتاق خارج شدم
هر آن قدر که بیشتر از پیش به آشپزخانه مان نزدیک میشدم بوی قیمه نثار مادر عجیب بینی ام را وادار میکرد که سریع تر از پاهایم حرکت کند!
داخل آشپزخانه شده و کف دستانم را با ذوق و شادی برهم کوبیدم
-وای! بوی غذا خونه رو برداشته که! چیکار کردی تو مامان خانم؟ شاهکار خلقتی تو!
مامان خندید و در حالی که لیوانی تمیز و براق را برایم کنار بشقاب غذایم قرار میداد با ملایمت پاسخ داد
-بشین غذاتو بخور بچه!
خواهر زیبایم مهتاب نیز با خنده میان کلاممان آمده و گفت
-مامان این امروز خیلی پاچه خوار شده! مطمئنن یه چیزی میخواد!
اخم ظریفی بر پیشانی ام نقش بسته و دست به کمر نگاهی به چشمان جنگل گونه ی خواهرم انداختم و با لحنی خندان که سعی در جدی نشان دادنش داشتم پاسخ دادم
-اولا سلام...بعدشم اون تویی که همش پاچه خواری میکنی نه من!
مهتاب نگاهش را به چشمانم داده و با ابروانش رقصی عجیب و ناشناخته را به نمایش گذاشت و پاسخ داد
-نذار اون دفعاتی که با پاچه خواری به اهداف شومت رسیدی رو یادآوری کنما!
تکه ای از ابروانم را به سمت بالا هدایت کرده و چه کسی می گوید که من فرد حاضر جوابی هستم؟!
-نکه خودت اصلا از این کارا نکردی! خوبه شمار دفعاتی که تو با پاچه خواری به چیزای که میخواستی رسیدی صد برابر بیشتر از من تو چشمه!
مهتاب حرکتی به شانه هایش داده و گفت
-در هر حال؛ برای من ایرادی نداره چون من فرزند ارشدم...اما تو این عادت رو کنار بذار خواهر! زشته!
چشمان گرد و حیرانم که نگاه چشمانش را نشانه گرفت پی به حال درونش بردم حالت چشمانش گویای شیطنت درونش بوده و لبانش با حالتی طنزگونه جمع شده بود چهره اش آنقدر بانمک و خندان به نظر میرسید که نتوانستم خود دار باشم و در حالی که برروی صندلی کناری اش جای گیر میشدم خندیدن آغاز شد!
مادر نیز درست مقابل هردویمان نشسته و در حالی که سرش را به طرفین تکان میداد با لحنی متاسف چانه اش را به کف دست چپش تکیه داده و گفت
-نگاه کن تو رو خدا! جای دوتا بچه ی سالم دوتا دیوونه رو تحویل جامعه دادم!
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
775
امتیاز
25,273
سن
17
من و مهتاب نگاهی به یکدیگر انداختیم و بعد هر سه مان به خنده افتادیم.
پس از این دیگر کلامی میانمان رد و بدل نشد و در سکوتی لذت بخش توام با آرامش غذایمان را صرف کردیم.
بعد از خوردن نهار از سر جایم برخاسته و در حالی که بشقاب های روی میز را جمع میکردم با لبخند رو به مادر گفتم
-مرسی مامان....خیلی خوب بود مثل همیشه...دستت درد نکنه.
مادر سری تکان داد و با مهربانی پاسخ داد:
-خواهش میکنم عزیز دلم نوش جونت...
نگاهم از چشمان مادر که بر روی صورت مهتاب نشست همان طور ثابت بر سر جایش باقی ماند!
او بی هیچ حرفی سر جایش نشسته و چشمانش را به صفحه ی تلفنش دوخته بود گه گاهی انگشتان ظریف و باریکش با مهارتی خاص بر روی صفحه ی تلفن به رقص در می آمدند و چشمانش از شوق و شعف فراوان میدرخشیدن. کنجکاوانه نگاهش میکردم و میل عجیبی برای سردر آوردن از کارش در درونم ایجاد شد.
دستی به موهای لخت سیاهم کشیده و برای به زبان آوردن کلمات لبانم را از هم گشودم که مهتاب با حرکت ناگهانی اش باعث حیرت و تعجب من و مادر شد!
در طی چندین صدم ثانیه از سر جایش برخاسته و جیغ زنان با طی کردن چندین گام بلند خودش را به شدت در آغوش مادر انداخت. او که مشغول گذاشتن لیوان ها در درون سینک ظرف شویی بود با این حرکت مهتاب به شدت غافلگیر شده و چیزی نمانده بود که تمام لیوان ها با خاک یکسان شوند!
بی اراده ل**ب پایین را به دندان گرفتم و با حالتی آمیخته از ترس و تعجب نگاهم میان آن دو در نوسان بود‌.
مادر با چهره ای خشمگین مهتاب را از خود دور کرده و با احتیاط لیوان ها را گوشه ای قرار داد. چشمانش مملو از خشم بود و من از عصبانیت مادر به شدت واهمه داشتم.
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
775
امتیاز
25,273
سن
17
مادر با نگاهی شماتت بار به چشمان مهتاب خیره شده و ل**ب به سخن گشود
-این چه کاری بود کردی دختر؟! نمیگی یهو همه ی لیوان ها از دستم می افته میشکنه؟ سه تا لیوان دستم بود...می افتاد میشکست تمام شیشه خرده هاش میرفت تو دست و پاهاتون!
مهتاب که انگار تازه به عمق فاجعه پی برده بود لبانش را با پشیمانی بر روی یکدیگر فشرده دستانش را پشت سرش قلاب نموده و با چشمانی همانند چشمان مظلوم گربه ی شرک به مادر خیره شد! عجب ترکیب خنده داری خواهد بود سبزی نگاه مهتاب و مظلومیت چشمان گربه ی شرک!
در آن فضای جدی تمام تلاشم بر آن بود که از حالت چشمان و چهره ی مهتاب خنده ام آزاد نگردد که تیر مادر پس از آن دامان مرا نیز خواهد گرفت!
-خب...ببخشید.‌.اونقدر هیجان زده شدم که اصلا حواسم نبود...شرمنده...
پس از پایان یافتن جملات مهتاب نگاهم را به چشمانم مادر دادم، به نظر میرسید او نیز از حالت چهره ی مهتاب به خنده افتاده اما به سختی در تلاش است تا حالت جدی خود را حفظ نماید
سری به طرفین تکان داده و پشت کرده به مهتاب ایستاد. در حالی که دست کش ها را به قصد شستن ظروف کثیف به نرمی در دست میکرد رو به مهتاب پرسید
-خیلی خب....عیبی نداره...حالا چیشده که اینقدر هیجان زده شدی؟
مهتاب همانند فنری که با شدت رهایش کرده باشند به بالا و پایین پریده و با هیجان پاسخ داد
-بابا بود داشتم با اون چت میکردم..! گفت تا چن روز آینده برمیگرده ایران! اونقدر دلم براش تنگ شده که! ماه هاست ندیدمش! و حالا اون داره برمیگرده و گفت که قرار نیست به این زودیا دوباره بره...
به سمت من مبهوت بازگشته و با هیجان باری دیگر تکرار کرد
-شنیدی مهسا؟ بابا داره میاد!
پرده ای از اشک در مقابل چشمانم نقش بست، پس از ماه ها دوری و انتظار بازگشتنش، حالا در راه آمدن است؟! پدرمان در راه آمدن است!
 
آخرین ویرایش

سیده پریا حسینی

ناظر رمان + نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
ناظر رمان
عضویت
11/19/17
ارسال ها
775
امتیاز
25,273
سن
17
با شادی ای وصف ناپذیر، شروع به بالا و پایین پریدن کرده و در همین حین کف دستانم را به هم میکوبیدم و جیغ میزدم.
مادر که از این حرکت من خنده اش گرفته بود با لحن شاداب و سرزنده ای گفت
-بسه بچه! مهسا بس کن! چه خبرته دختر؟ الان همسایه ها فک میکنن چه خبره!
مهتاب با خنده قدری جلو آمده و دستانم را گرفت و مانع ادامه ی حرکتم شد. موهای ریخته شده در مقابل پیشانی و چهره ام را کنار زده و با خوشحالی به چشمای مهتاب چشم دوختم
آنقدر هیجان زده و خوشحال بودم که غیرقابل توصیف است. دلم برای پدرانه های پر مهرش برای اغوشش و برای دخترم گفتن هایش آنقدر تنگ شده است که حاضرم همین حالا از خانه تا جایی که پدر هست بدوم و خود را به او برسانم! مادر با عشق و محبت چندین قدم فاصله ی میانمان را طی کرده و بو*س*ه ای بر سر هردویمان زد
و من بی شک خوشبخت ترینِ دخترهای عالم هستم!
دست های مهتاب را رها کرده و با گام هایی بلند خود را به اتاقم رساندم در را بسته و با هیجان خود را به سوی تخت خوابم پرتاب کردم
پدرمان در راه آمدن است! فرشته مان در راه آمدن است!
خب، تحصیلات پدرمان تا فوق لیسانس است او همیشه از کسانی بوده که به درس خواندن علاقه ای نداشته است و به اصرار پدر و مادرش و برای اینکه کاری داشته باشد تا فوق لیسانس مدیریت بازرگانی درس خواند. اما در اصل تمام عشق و علاقه ی او به ساختن کارهای چوبی بوده و هست منبت کاری و مشبک کاری چوب و....هرچه به گویی بلد است! کافی ست قطعاتی از چوب را در مقابلش قرار دهی و آن وقت برایت از آن قطعات چوب یک اثر هنری خارق العاده می افریند! پس از انکه تا فوق لیسانسش را ادامه داد پدر و مادرش فوت شده و پدرم با غم و اندوه عظیمی مواجه شد درست در زمانی که احساس میکرد زمین و زمان برسرش عذاب و ناراحتی میفرستد وسرنوشتش مملو از سیاهی و ناامیدی است عمه ام ماه رخ، مادرم را با پدر آشنا نمود. مادر و عمه ام دوستای صمیمی یکدیگر در دانشگاه بوده و عمه ام که با مادر رابطه ای بسیار صمیمی و مهربانانه داشت او و پدر را با یکدیگر رو به رو ساخت.
هردویشان در یک نگاه به یکدیگر دل سپرده و ظرف ۸ ماه ازدواج نمودن؛ حاصل ازدواج آن دو نیز من و خواهرم مهتاب؛ به گفته ی پدر دو فرشته ی آسمانی از سوی خداوند هستیم.
پدرمان پس از ازدواج با مادر به شغل آزاد روی آورد و انواع سفارش های کار با چوب را میپذیرفت اما در آن زمان مردی بسیار ولخرج و عجول بود به سخنان مادرم مبنی بر ذخیره سازی پول توجهی نداشت و همین موضوع زمینه ساز بسیاری از مشکلاتشان شد درآمد پدر کم شده و دچار مشکلات بسیاری شده بود که در نهایت با کمک چن تن از دوستانش "کارت بازرگانی" اش را اخذ نموده و اکنون مدت کوتاهی ست که مشغول تجارت کردن است.
کار پدر در این مدت کوتاه آنچنان پیشرفت کرده که به صادرات و واردات و قرار داد بستن با بازرگانان خارجی میپردازد...گرچه مادر در این باره نگران است، اما من بر این باورم که پدرمان یقینا موفق خواهد شد...
 
آخرین ویرایش

بالا