برگزیده رمان سپید به رنگ آرامش | marzieh-h کاربر انجمن یک رمان

marzieh-h

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/11/19
ارسال ها
75
امتیاز
7,848
کد رمان: 1999
ناظر: jasmine



نام رمان: سپید به رنگ آرامش
نام نویسنده: marzieh-h
نام ژانر: اجتماعی، عاشقانه
خلاصه:
این داستان روایت‌گرِ شیوه‌ی متفاوتی از عشق ورزیدن است. عشق ورزیدنِ دختری که روحِ سپید و آزادش به دنبالِ آرامش پرسه می‌زند و دست یافتن به این آرامش را درهمین عشق ورزیدن‌هایش نسبت به دیگران می‌بیند، ولی همیشه هستند کسانی که این آرامش را برایش دست نیافتنی جلوه دهند!


توضیحی در مورد رمان:
منِ نویسنده برای اینکه گریزی به بعضی از معضلات اجتماعی بزنم، از خواب‌های صادقه‌ی نقشِ اولم کمک گرفتم... می‎تونستم برای کمک به دیگران در داستانم، شخصه اولم رو پولدار و مرفه جلوه بدم که مثلاً مقداری از درآمدش رو صرفِ امورِ خیریه می‎کنه... ولی اکثرِ ماهایی که در جامعه زندگی می‎کنیم این شرایط تمول رو نداریم، اما کسانی در محله‌‎های ما هستند که خیلی از عزیزانشان در بستر بیماری‎اند و پولی برای درمان ندارن هرچند ناچیزیا بی‎بضائت‌هایی که محتاجِ نانِ شبِ خانواده‌شان هستند و غیره از این دست... مقصود من برای طرح این مسائلِ به نظر پیش و پا افتاده تنها اینه که برای دستگیری کردن نیازی نیست که پولدار باشیم فقط کافیه هر کسی حواسش به اطرافش باشه...مطرح کردن این موضوع در رمانم برای جذابیتش نبوده بلکه برای این بود که تلنگری برای خودمون باشه، همین... با تشکر که وقت گذاشتید.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,048
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

marzieh-h

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/11/19
ارسال ها
75
امتیاز
7,848
بسم الله الرحمن الرحیم
فصل اول
سپید به رنگ آرامش
گریزی کوتاه به آینده:
بالأخره امشب با تمام سختی‌هایش به پایان رسید. آخرین لبخندهای سرد و تلخش را به طرف مهمان‌ها روی ل**بِ سرخش نشاند و سوار ماشینِ عروسش شد.
دوباره بینشان سکوت حاکم بود و جمله‌ای رد و بدل نمی‌شد. فضای سنگین داخل اتومبیل نفسش را بند آورده بود که با وجود سرما، شیشه را پایین کشید و صورتِ غمگین پنهان شده، پشت نقابِ آرایشش را به طرف خیابان برگرداند. دلش می‌خواست حرف بزند و از این سکوت و سردی اعتراض کند، ولی چشمانِ بی‌فروغِ مردی که کنارش نشسته بود، توان این کار را از او گرفته بود و ل**ب‌هایش را بهم دوخته بود.

مقدمه:
انتهای هر خیابانی به یک مقصد ختم نمی‌شود، ولی انتهای تمامِ خیابان‎های دوست داشتن‌هایمان به یک بی‌انتهای دوست داشتنی خواهد رسید. تنها کافی‌ست که نگاهمان را کمی تغییر دهیم و در لحظاتی که از همه‌ی زمینی‌ها دل کنده‌ایم به پایان خیابانِ دوست داشتنمان بیندیشیم که در پسِ این پایان، آرامش در انتظارِ ماست...

قسمت اول:
ابرهای بارانی، درهم گره خورده بودند و نوید آمدن پاییز برگ ریز را به همراه داشتند، تک درخت‌های کنار جوب‌ِ خیابان هم که خاک آلود و مطرود، به زحمت روی ساقه‌شان قد برافراشته بودند رنگِ زرد و سستی را به برگ‌هایشان تزریق کردند. هوا هم در تقارن با این فصل دلگیر و غم‌انگیز نسیم سوزناکی را روانه‌ی خیابان‌های داغ و آلوده‌ی شهر کرده بود.
صلات ظهر جمعه بود و صدای اذان از گلدسته‌های مسجد قدیمی محله‌ی کاریزک به گوش می‌خورد. کاریزک جزءِ یکی از محله‌های قدیمی پایین شهر تهران بود که هنوز صدای پیچ و تاب گرفته‌ی نمکی‌ها صبح زود از آن به گوش می‌رسید و ظهرها هم هنوز پنبه زن لحاف دوز سرکوچه مشغول حلاجی پنبه‌هایش بود.
دخترها امروز برای ناهار خودشان را مهمانِ ساندویچی سید موسی که چند کوچه بالاتر مغازه‌ی کوچکی داشت، کرده بودند و به اصطلاح، برای قبولی تینا در گرفتن بورسیه‌یِ دانشگاه اکسفورد انگلیس ولخرجی کرده و جشن گرفتند.
صدای خنده‌های شیرینِ دخترانه‌شان کل محله را پر کرده بود و ناخواسته نگاه‌‌های کنجکاو و ملامت‌گر همه را به سمتشان روانه می‌کرد. مهسا که در بین همه ریز جسه‌تر بود و عقب عقب قدم برمی‌داشت آنقدر با آب و تاب ماجرایش را با پیرِمرد و پیرِزنی که در اتوبوسِ تهران به شیراز او را با دختر همسایشان اشتباه گرفته بودند و پول بلیطش را حساب کرده بودند، تعریف می‌کرد که بقیه‌ی دخترها نتوانستند جلوی ریسه رفتنشان را بگیرند. هرچند که این بار اولش نبود اما هر بار، مزه پرانی‌هایش را اضافه می‌کرد و جذابیتش را می‌افزود و تعریف دوباره‌اش برای بچه‌ها شیرین‌تر از قبل به نظر می‌رسید.
تینا که کمی اضافه وزن داشت و از زیاد خندیدن به سرفه افتاد و نفسش بند آمده بود، خودش را روی الینا انداخت و با صدایی پر از التماس نالید:
-مهسا تو رو خدا بس کن، دیگه نمی‌تونم جلو خودم‌ رو بگیرم مثانم پر شده همین‌جا وسط خیابون کار دستتون می‌دم!
تینا دختر ساده دل و بی‌آلایشی بود و همه چیز را به همان سادگی که خودش تصور می‌کرد، می‌دید.
الینا یک تای ابرویش را بالا کشید و هیکل فربه‌ی تینا را از روی خودش برداشت و تیزی نگاهش را به طرف مهسا گرفت.
-راست می‌گه، تو خیابون انگشت نما شدیم و همه دارن به ما نگاه می‌کنن!
مهسا که دختر جسور و بی پروایی بود و از هیچ‌کس و هیچ‌کاری ابایی نداشت، کوله‌ی یاسی رنگِ خال خالی‌اش را روی شانه‌هایش جابه‌جا کرد و آروغی از نوشابه‌ای که خورده بود، زد:
- ای بابا، بذار نگاه کنن، بالأخره یکی از این چشم چرونا یا ننش باید ببینتت که بپسنده دیگه.
اما بین دخترها، سپیده به فکر فرو رفته بود و در مقابل شیرین زبانی مهسا به لبخندِ کوتاهی بسنده می‌کرد. لاغر اندام با صورتی کشیده و استخوانی که یک سر و گردن از باقی دخترها بلند‌تر به نظر می‌رسید و با پوستی سبزه و جوش‌های ریزی که روی صورتش خودنمایی می‌کرد، بود، اما با وجود این‌ها چشمانی به رنگِ دریا داشت که سایر نگاه‌ها را به سمتِ خود می‌کشید و در زیبایی‌اش فرو می‌برد.
الینا با کنجکاوی نگاهی به چشم‌های روشنش که به کفِ آسفالتِ تکه تکه شده‌ی کوچه خیره شده بود، انداخت و پرسید:
-اتفاقی افتاده؟ چرا گرفته‌ای؟
سپیده دستش را در جیب مانتوی نسبتاً کوتاه صورتی‌اش فرو کرد.
-هیچی بابا... حمید ازم خواسته شب برم خونشون و از دل پدر و مادرش در بیارم!
مهسا رو‌به‌روی سپیده عقب عقب گام برداشت و ابروهایِ کلفت و مداد کشیده‌اش را بالا انداخت و با گستاخیِ همیشگی‌ که جدا از حرف زدنش نبود، متذکر شد:
-همه‌ی کارهای نامزدت همین جوری بوی گند میده! یه موقع خودت رو سبک نکن، نرو!
الینا با چشم غره‌ای وسط حرف‌های صد من یه غاز مهسا پرید:
-تو باید همون دیشب می‌رفتی، غریبه که نیستن هر چی باشن عمو و زن عموتن. فکر کن پدر و مادر خودت باشن دوست داری حمید باهاشون این طور رفتار کنه؟
مهسا هم در مقابل دلسوزی دائمی او کم نیاورد و با کفِ دست به پشتش زد و زبانِ درازش را از ته بیرون کشید.
-باز ژست مادر ترزا برداشتی؟ بابا دختره می‌خواد با حمید زندگی کنه نه پدر و مادرش! به قولِ قدیمی‎ها؛ بذار همین اولِ کار گربه رو دم هجله بکشه و خلاص.
بعد انگشت اشاره‌اش را به نشانه چاقو به گردنِ برهنه‌اش کشید که یک دسته از تارِ موهای کوتاه شرابی از شالِ نازک سرش بیرون پرید و روی صورتِ ریز نقشش را گرفت.
-پخ.
خلاصه دختر‌ها همان‌طور که گرم صحبت شده بودند و یکی یکی به سپیده راه کار نشان می‌دادند به خانه رسیدند. خانه‌ای قدیمی در انتهای تنها کوچه‌ی باریک محله که به زحمت دو نفر با هم می‌توانستند از آن عبور کنند. دیوارهای خانه‌ و حیاط از آجرهای زرد رنگِ قدیمی ساخته شده بود و شامل سه اتاق کوچک سه در سه که هم کف حیاط بودند، می‌شد. پنجر‌ه‌هایش بزرگ و چوبی، با شیشه‌های مشبک کوچک رنگارنگ، دور تا دور حیاط هم از شمعدانی‌های قرمز و صورتیِ نیمه خشکیده که داخل گلدان سفالی کاشته شده بودند، پر شده بود.

بچه‌ها یکی پس از دیگری کفش‌هایشان را در آوردند و وارد اتاق‌های کوچک و نمور خانه شدند. الینا آخر از همه روی پله نشسته بود و بندِ کتونی سفید و کهنه‌اش را باز می‌کرد که یک‌مرتبه ‌نم باران روی صورت زیبایش نشست. برای ثانیه‌هایی چشم‌هایش را بست و صورتِ لطیفش را به سمتِ آسمان بی‌انتها گرفت و به هیچ چیز جز خنکای باران پاییزی فکر نکرد و لذت نبرد.
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/11/19
ارسال ها
75
امتیاز
7,848
قسمت دوم:
در آن تاریکی و سکوت نیمه شب که همه‌‌ی کوچه را در برگرفته بود و چشم‌های به رنگِ شبش چیزی را از هم تشخیص نمی‌داد، تنها صدای بلندِ نفس‌های خود را که با کمی دلهره از سینه‌ی وحشت‌زده‌اش بیرون می‌آمد، می‌شنید. حسی از گرما یا سرمای هوا نداشت و بویی به مشامش نمی‌خورد. یکی از دستانش را راهنمای خود قرار داده بود و یکی دیگر را به دیوارِ سخت و سیمانی کنارش می‌کشید تا از مسیرِ نامعلومش خارج نشود.
زبری سطح دیوار را زیر پوستِ نازک دستانِ دخترانه‌اش احساس می‌کرد و ‌دانست که هنوز در مسیرِ درستی قدم برمی‌دارد. گاهی اوقات قدم‌های مرددش را در ظلمت ترسناک شب تند برمی‌داشت و گاهی، از حرکت می‌ایستاد تا اینکه صدای کفش‌های مردانه‌ای را پشت سرش احساس کرد. کاملاً برایش واضح بود که مرد گام‌های خسته و بی‌روحش را روی زمین می‌کشد و توان بلند کردن آن‎را ندارد. َ
این‌بار وحشت زده خودش را به دیوار آجری چسباند و نفسش را در سینه حبس نگه داشت تا مرد متوجه حضورش در تاریکی شب نشود.
اما پیرمرد بی‌توجه به حضورِ او از کنارش عبور کرد و بدون اینکه سربرگرداند و نگاهی به دخترک بیندازد روبه‌روی تک درِ زنگ زده‌ی آهنی که به زحمت می‌شد رنگ آبی آسمانی محوِ رویش را تشخیص داد، ایستاد. نفس‌های گرفته و سنگینش را برای چندمین بار از سینه‌اش که با صدای خش داری خس‌خس می‌کرد، بیرون فرستاد و آرام درِ آهنی را با کلیدِ زنگ زده‌ی ‌دستِ پینه‌بسته‌اش باز کرد.
با نفسِ عمیقی از خواب پرید و روی تشکش نشست، دستش را روی سینه‌ی پر تپشش گذاشت و در نورِ کمِ‎سویِ چراغ کوچه که از پنجره به داخل اتاق نفوذ کرده بود، چشم چرخاند و دخترها را که در فاصله‌ی کمی از هم به خوابِ عمیقی فرورفته بودند، از زیر نگاهِ لرزانش گذراند. یک رویای صادقه بود. رویایی که هر چند وقت یک‌بار به سراغش می‌آمد و کسی در خواب از او کمک می‌طلبید.
آرام از جایش بلند شد و پتوی افتاده از روی سپیده را بالاتر کشید و موبایل مهسا را از دستانِ سستش بیرون آورد. یکی یکی از روی سرشان عبور کرد و به طرف حیاط رفت تا بادی به سرش بخورد و این التهاب‌های همیشگی را از ذهنش بگذراند.

طبق روال هر روز صبح، چای را دم کرد و بقیه بچه‌ها را صدا زد. تینا با عجله بیدار شد و غرغر کنان از اینکه دیرش شده بود به طرف دستشویی ته حیاط دوید. مهسا هم سرش را زیر پتو فرو برد و با غرولندی جواب داد:
-کسی با من کاری نداشته باشه، می‌خوام بخوابم.
سپیده غلتی زد و به سمتِ گوشی‌اش‌ که کنار میزِ چوبی تلویزیون چهارده اینچ قدیمی به تنِ شارژ زده بود، خم شد و نگاهی به صفحه‌اش انداخت. چند پیام از نامزدش داشت. زیر ل**ب غرید:
-ای بابا! این هم که دست از سرم بر نمی‌داره، احمق.
الینا بعد از صبحانه به طرف اتاق کوچک کنار آشپزخانه رفت و درِ کمدِ دیواری با رنگِ قهوه‌ای سوخته با چوب‌های بید خورده‌اش را باز کرد و مانتوی مشکی نسبتاً بلندِ کارش را بیرون آورد که بپوشد. نگاهی به آن انداخت گوشه جیبش پاره شده بود. روی زمین نشست تا آن را با نخ و سوزنِ داخل کشوی همان کمد دیواری بدوزد.
از باران دیشب خانه بوی نم گرفته بود و انگار گوشه و کناره‌های فرش هم کمی پوسیده شده بود. تینا پنجره‌ی کوچک کنار در را باز گذاشت تا هوای نامطبوع اتاق خارج شود. رو به الین کرد و پرسید:
-میری موسسه؟
نوک انگشتش را که سوزن فرو رفته بود و گزگز می‌زد به دهان گرفت.
-آره یکم کار دارم باید زودتر برم. تو چی میری سفارت؟
- آره... الینا می‌خوای چیکار کنی؟
همان‌طور که جلوی آینه شکسته روبه‌رویش لباسش را می‌پوشید و تنِ زیبا و خوش اندامش را برانداز می‌کرد.
-چی رو؟
تینا از لبه‌ی خاک آلود پنجره فاصله گرفت و به طرفش رفت و ادامه داد:
-می‌دونی که می‌خوان اینجا رو خراب کنن، هر کسی هم میره دنبالِ زندگی خودش؛ خدا بخواد یکی دو ماه دیگه همه کارای بورسیه و ثبت نام دانشگاهم ردیف میشه و میرم انگلیس. سپیده شوهر می‌کنه، مهسا هم که تکلیفش معلومه بالأخره یه جایی برای خودش پیدا می‌کنه و آلاخون والاخون نمی‌مونه ولی...
به اینجا که رسید برای لحظاتی سکوت کرد.
-تو می‌خوای چیکار کنی؟
لبخندِ آرامی روی لبش نشست و گونه‌های پف کرده‌ی تینا را بوسید.
-نگران من نباش توپولوی خوشگلِ من.
بعد به طرف در حرکت کرد. تینا با صدای رساتری پرسید:
-بهتر نیست روی پیشنهاد ابراهیم بیشتر فکر کنی؟
-قربونت برم که فقط تو به فکر منی، گفتم که نگرانِ من نباش.
و با دو دست بو*س*ه‌ای از لبش گرفت و برای دخترک فرستاد.
روی تک پله‌ی خانه نشست و به کتونی نیم بند خودش نگاهی انداخت، زبانه‌ی کفش بیرون زده بود و نفس‌های آخرش را می‌کشید. نفس عمیقی از سینه بیرون کرد و سرش را به طرفِ آسمانِ همیشه آلوده‌ی تهران که رنگِ آبی‌اش را به کبودی کشانده بود، گرفت و آرام نجوا کرد:
-تو که هنوز فراموشم نکردی؟
و دوباره شیرینی لبخند را مهمانِ چهره‌ی زیبایش کرد.
قسمت سوم:
هوا کم‌کم به طرف سرما متمایل شده بود و با یک وزش باد ملایم حس تابستانِ سوزان را از سرِ آدم می‌پراند. مثل همیشه گام‌هایش استوار و با انگیزه بود و به طرفِ محل کارش می‌رفت. هر چند که کفش‌های کهنه و زوار در رفته‌ی پاهایش امروز کمی آزارش داده بود ولی باز نامردی نکرد و او را تا مقصد رساند.
یک خیابان تا موسسه‌ی ثمین فاصله داشت که صدای بوق آشنای اتومبیلِ پشت سرش را شنید و سرش را برگرداند. خانم صالحی مدیر و سرپرستِ موسسه بود. یک موسسه خیریه‌ی دخترانه، برای بچه‌های بی‌سرپرست که تحتِ نظارت سازمانِ بهزیستی قرار داشت و شامل یک ساختمان اداری با چند اتاقِ کوچک کاری و یک ساختمان بزرگ‌تر مخصوصِ اسکان و زندگیِ بچه‌ها بود، می‌شد.
خانم صالحی زن متمول و نیک سرشتی بود. سال‌ها در این موسسه خیریه بدون هیچ چشم داشتی برای بچه‌های بی‌سرپرست خدمت می‌کرد. نه تنها فارغ از مشکلات مالی بود بلکه وضع زندگی‌اش مرفه و جز متمولین بالا شهر به حساب می‌آمد که اگر به خاطر مقاومت و ایستادگی همسرش نبود تا الان تمام ثروتش را صرف بچه‌های بی‌سرپرست ‌کرده بود.
تویوتا هایلوکس سفید رنگ و گران قیمتش را مقابل پای او نگه داشت. با دیدن سودابه خانم لبخندی زد و این مسیر کوتاه باقی مانده را سوار اتومبیلش شد. سودابه لبخندش را با مهربانی جواب داد و گفت:
-دختر جون، تو چقدر شیرینی وقتی که می‌خندی ده برابر خواستنی‎تر می‌شی!
او که دختر خجالتی‌ای بود لپ‌هایش گل انداخت و در برابر این تعریف حرفی برای گفتن نداشت. بیست و چهار سال از زندگی‌اش می‌گذشت ولی هنوز همانند کودکان خردسال معصومیت و سادگی‌اش را حفظ کرده بود و نگاه‌های حریص دیگران را به سمتِ خود می‌کشید.
الینا وهم‌‌ خانه‎ای‌هایش در بهزیستی زندگی کردند و بزرگ شدند، برای مدتی یک خیربه خاطر تحصیل دانشگاهی‌ دختران خانه‌ی قدیمی خود را در اختیارِ آنها گذاشته بود. الان هم که دختر‌ها کارشناسی را تمام کردند قصد خراب کردن آنجا را داشت تا برای عروس و داماد بی‌بضائت آپارتمان بسازد.
الینا مربی مهد موسسه خیریه‌ی ثمین بود و با گرفتن حقوق ناچیزی هزینه‌ی تحصیل و معاش زندگی‌اش را تأمین می‌کرد.
نگاهی به خانم صالحی که زنِ میان‎سال و خوش چهره‎ای بود و همیشه به خاطر روحیه‎ی بچه‎ها روسری ساتن‎های رنگارنگ و شاد بر سرش می‎گذاشت، انداخت و پرسید:
-نرگس جون کجاست؟ چیکار می‌کنه؟
خانم صالحی هم با ذوق و اشتیاق زیاد، خندید و پوستِ سفید و براقش را روشن‎‏تر از قبل جلوه داد و گفت:
-نرگس مشغول خرید عروسیه و سرش حسابی شلوغه. نمی‌دونی سر خرید جهیزیه چه بلایی سرم آورده؟ مدام غر میزد مامان چرا نمیای... چرا نیستی... بدون تو نمی‌تونم انتخاب کنم و از این جور حرف‎ها. بدون اغراق بگم نصف پاساژها و مرکز خریدهای تهران رو زیر پا گذاشته. الان هم که یک هفته مونده به عروسی اصلاً خونه نمی‎بینمش.
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/11/19
ارسال ها
75
امتیاز
7,848
قسمت چهارم:
طرف‌های ظهر پیاده به سمتِ باجه روزنامه فروشی حرکت کرد و نیازمندی‌هایش را خرید. روی نیمکتِ سنگی کنار خیابان نشست و دورِ شغل‌هایی که فکر می‌کرد برایش مناسب است خط کشید. مدتی گذشت و جز چند شغل کم درآمد چیزِ خاصی پیدا نکرد. کم‌کم احساس خستگی بر او مستولی شد و سرش را از صفحه‌ی نیازمندی‌ها برداشت و چند بار با دست گردنش را ماساژ داد. خمیازه‌ای کشید و پاهایش را کش و قوسی داد که نگاهش به سمتِ کتونیِ کهنه‌اش کشیده شد. ل**ب‌هایش را روی هم فشرد و به کتونی پای راستش که دهانش را باز کرده بود و دیگر قابل استفاده نبود، خیره ماند و از درماندگی اوفِ بلندی کشید.
چاره‌ای نبود، باید قیدِ مقداری از پس اندازه ناچیزش را می‌زد. پس با قدم‌های آرامی به سمت مغازه‌های سرِ راهش حرکت کرد. تقریباً قیمت‌ها سرسام‌آور بود و توانِ خریدِ کفش‌های پشتِ ویترینشان را نداشت. وارد یکی از این مغازه‌ها شد و چشمانش را به ویترین پر از کفش‌های دخترانه‌ی رنگارنگِ داخل آن دوخت. نگاهش به سمتِ چکمه ساق بلندِ فیروزه‌ای که دهانه‌اش را خزِ سفید پوشانده بود، رفت و برای لحظاتی درونِ آرزوهایِ دخترانه‎اش غرق شد.
تا این‌که فروشنده از دخمه‌ی کوچکِ داخلِ مغازه که به انبار کشیده می‌شد، بیرون آمد و با لبخندی به لبش گفت:
-بفرمایید؟
برای اینکه پاره‌گی کفش‌هایش را از فروشنده که یک پسرِ قد کوتاه و موقری بود، پنهان کند، پنجه‌ها را به سمتِ داخل پاهایش هدایت کرد و گشتی داخل مغازه زد. یک کتونی قهوه‌ای با قیمت پایین‌تر را انتخاب کرد.
پسرِ جوان که بین کارتن‌های پر از کفشِ پخش و پلا در مغازه گیر افتاده بود با لبخند‌ِ مشتری مداری عذرخواهی کرد:
-دیروز برامون جنس رسیده وقت نکردم جابه‌جا کنم. اگه عجله ندارید می‌تونین فردا تشریف بیارید کفش‌های متنوع‌تری سفارش دادیم، حتماً خوشتون میاد؟
-نه ممنون. همین خوبه.
فروشنده کتونی را از داخل ویترین بیرون کشید و با پهنای بیشتری از لبخندش، آن را به سمتِ الینا گرفت.
-بفرمایید، مبارکتون باشه.
بعد نگاهش متوجه کفش‌های پاره پاهایِ دخترک شد و لبخندِ روی صورتش را محو کرد.
الین که از طرز نگاهِ فروشنده شرمنده شده بود، برق چشمانِ خودش را از او دریغ کرد و از وضع کفش‌های پاره‌ و کهنه‌اش خجالت کشید.
ولی پسرِ جوان در مقابل سرافکندگی او با چهره‌ای آرام و مطمئن جلو آمد و زیر پاهایش نشست و بند‌های کتونیِ کهنه‌ را برایش باز کرد.
او که از حرکتش شوکه شده بود، پایش را به عقب کشید و آب دهانش را قورت داد و با لرزش صدایش پرسید:
-چیکار می‌کنی؟
پسر که دو زانو نشسته بود کتونی‌های نو را پیشِ پایش گذاشت و بلند شد و در چشم‌های زیبای او که برق و تلألویی از معصومیت ذاتی‌اش داشت، خیره ماند.
-همه‏‎ی ما وقتی به دنیا می‎آیم برهنه‎ایم و وقتی که هم از دنیا میریم بازم برهنه‎ایم پس هیچ وقت از سر و وضعت خجالت نکش، پول نداشتن هیچ اشکالی نداره.
آن‌روز با احساسِ خوبی از مغازه بیرون آمد.
«گاهی اوقات دیدن آدم‌هایی که در هر شرایطی به تو احترام می‌گذارند، قلبت را راضی و شاد می‌کند. حتی اگر غریبه‌ای باشد که دیگر شاید هیچ وقت چشمت به او نیفتد.»
چند قدمی از مغازه دور شد و کفش‌های قدیمی‌اش را داخل سطل زباله انداخت و به سمت خانه راهی شد.
نزدیک کوچه که رسید هنوز شور و شعف خاصی از برخورد و جملاتِ تأمل برانگیزِ فروشنده در خودش احساس می‌کرد که از دور چشمش به مهسا افتاد با آرایش غلیض و لباس نسبتاً بازش سوار یک پرایدِ هاش‌بکِ سفید شد. کلاً دختر راحت و بی‌توجهی بود و این رفتارهایش او را نگران می‌کرد. از همان فاصله مهسا را صدا زد و به طرف اتومبیل دوید، ولی او صدایش را نشنید و رفت. نفس نفس زنان دستش را به دیوار آجری کوچه تکیه زد و زمزمه کرد:
-دختره‌ی احمق، معلوم نیست داره چه غلطی می‌کنه؟
از خستگیِ دویدن بی‌امانش به نفس نفس افتاد و برای ثانیه‌هایی چشم‌هایش را بست. درست بود، مثل همیشه خوابِ دیشبش هم تعبیر می‌شد.
پس بدون اینکه چشم‌هایش را باز کند، نفسی تازه کرد و افکار بهم ریخته‌ی ذهنش را سروسامان داد. دستش را روی دیوارِ زبر کوچه کشید و قدم‌هایش را به سمتِ جلو برداشت، هنوز چند قدمی دور نشده بود که سنگینیِ نگاه‌های خیره‌ی مردم به خودش را احساس کرد، حتی پسری جوان که با چشم‌های بسته چهره‌اش را نمی‌دید از کنارش عبور کرد و با صدای دورگه‌ای کنایه زد:
-کوری عزیزم، می‌خوای دستات رو به من بدی و برسونمت؟
ولی الینا به نیش و کنایه‌ی مردم توجهی نداشت و دیگر این چیزها برایش عادی شده بود. او در این لحظات به تنها چیزی که فکر می‌کرد کسی بود که در انتهای خواب‌هایش به یاری او نیاز داشت. هنوز شاید صد یا دویست قدم جلو نرفته بود که صدای کشیدن کفش‌ها را روی زمین شنید و چشم‌هایش را از هم گشود.
پسربچه‌ی کوچکی کنار کوچه مشغول بازی بود. دمپایی پلاستیکی سبز رنگِ پاهایش برای او بزرگ بودند و ناخواسته روی زمین کشیده می‌شدند. این آن پیرمرد نبود، ولی نگاهش به همان درِآسمانی رنگ که روبه‌رویش قرار داشت، خیره ماند.
برای چند لحظه‌ همه‌ی اتفاق‌ها را از ذهنش گذراند و دوباره نفس عمیقی کشید و به سمتِ مغازه‌ی ابتدای کوچه حرکت کرد.
دو گام روی پله برداشت و وارد مغازه شد. بوی خوشِ دارچین و هل و ادویه‌های جورواجوری که داخل کیسه‌های کوچکِ سفید، جلوی دخل چوبی و چندساله‌اش ردیف شده بود، فضای دنج و کوچکش را دربر گرفته بود. قفسه‌های زیادی نداشت که آن‌ تعداد کم هم با انواع مختلف شوینده پر شده بودند. سرش را برگرداند و از مردِ پشت دخل که راحت به هشتاد می‌زد، بریده بریده پرسید:
ببخشید... این خونه با تک درِ آبی رنگ که... بغل دسته مغازتونه کسی توش زندگی می‎کنه؟
مرد، عینک ته استکانیِ سفید رنگی به چشمانش داشت که تقریباً نیمی از چهره‎ی فرتوتش را می‌پوشاند با این وجود هم چشم درشت کرد و به دخترک غریبه خیره ماند.
-چرا، غلامعلی زنش زندگی می‌کنن، اگه در زدی جواب ندادن به‌خاطر اینه‌ که زنش بیمارستانه این بنده خدا هم اسیر و ابیرِ زنش شده!
-اهوم... ببخشید خبر دارید تو کدوم بیمارستان بستریه؟
الینا آدرس بیمارستان را که چند خیابان بالاتر بود و پیاده تنها بیست دقیقه‌ای با اینجا فاصله داشت، گرفت و به سمتش راه افتاد.
بیمارستانِ کوچک و ابتدایی بود. به طرفِ پذیرش بیمارستان رفت و کیفش را بالای پیشخوان پذیرش گذاشت. آب دهانش را قورت داد و حال پیرِ زن را از زنِ پرستارِ جوانی که لباس فرمِ سفیدِ بیمارستان به تن داشت و آن سمت، روی صندلی چرخشی نشسته بود، پرسید.
پرستار، نگاه کوتاهی به او انداخت و صندلی را به پشت چرخاند و به سمتِ قفسه‌ی آن‌ طرف حرکتش داد.
-حالش که خوبه، چند روز پیش باید ترخیص می‌شد، ولی نمی‌دونم چرا کسی سراغی ازش نمی‌گیره!
الینا تشکر کرد و کیفش را برداشت و چند قدمی به عقب برگشت. نگاهی به کارت داخل کیفش انداخت و بدون تردید به سمتِ حسابداری رفت. مطمئن بود که پیرمرد توان مالی اینکه زنش را مرخص کند، ندارد و از شرمندگی‌اش سراغی از پیرزن نمی‌گیرد.
پول بیمارستانش را حساب کرد و با خیالی آسوده، مسیرِ برگشت را تاکسی گرفت و سرِ کوچه پیاده شد. قدم زنان به طرف خانه‌شان راه افتاد و نگاهی به آسمان انداخت، چشمکی زد و زمزمه کرد:
-حسابت داره سنگین می‌شه! من موندم چه‌جوری می‌خوای جبران کنی؟
لبخندِ زیبایی روی صورتِ دل‌نشینش نشاند و وارد حیاط خانه شد.

قسمت پنجم:
مقنعه‌ی مشکی‌اش را درآورد و موهای به هم ریخته‌‌ی سرش را عقب کشید و روی زمین نشست. تینا از دست شویی بیرون آمد و غرغر کنان گفت:
-باز چاه توالت گرفته، به زورِ چنتا آفتوبه آب می‌تونی کارت رو انجام بدی، اگه مهرآیین هم اینجا رو خراب نکنه خود به خود روسرمون آوار می‌شه!
بعد مکث کرد:
- بیا قرمه سبزی بار گذاشتم گفتی زود برمی‌گردم، نخوردم تا تو بیای.
-گوشت از کجا گرفتی؟
-با مرغ درست کردم، حسابی خوش‌مزه شده، انگشتاتم باهاش می‌خوری.
الینا که افکاری بهم ریخته داشت، چشم‌هایش را بست و سرش را به عقب خم کرد و به دیوار گچی تکیه داد.
-من نمی‌خورم خودت بخور!
تینا کنارش نشست و با ناراحتی پرسید:
-چرا عزیزم اتفاقی برات افتاده؟
با لبخندِ ریزی گوشه‌ی لبش، ادامه داد:
-تو که نصف روزت‌ رو توی دستشویی هستی، معلوم نیست اون قرمه سبزی چی از آب در اومده؟
تینا جیغ کشید:
-دیوونه موهای سرت رو می‌کنم.
این حرف را زد و بالشِ مچاله‌ با ملافه پاره و پوره‌ی قرمز کنار دستش را روی سر الینا انداخت. بعدِ لحظاتی که شوخی و خنده‌هایشان به اتمام رسید، رو به تینا پرسید:
-بعد از ظهر قراره برم مصاحبه کاری، جرأت نمی‌کنم تنها برم با من میای؟
- آره ولی مهسا رو ببری بهتر نیست؟
- مهسا بیرون رفته، فکر هم نمی‌کنم حالا حالاها برگرده!

نگاهی به روزنامه‌ی داخل دستش انداخت، آدرسی که درونش ثبت کرده بودند، یک ساختمان دو طبقه‌ و آجری، در یک مکان‌ شلوغ و پرازدحام شهر بود که سر و صدایِ ویراژ موتورها و بوقِ گوش‌خراشِ اتومبیل‌های داخل خیابانش کلافه کننده بود و همهمه‌ی آدم‌های کوچه و بازار در سرِ آدم می‌پیچید.
یک دفتر کار کوچک با یک درِ آلومینیوم که چند پله تا طبقه‌ی همکفش فاصله داشت و طبقه دومش هم خالی و بلا استفاده بود و روی درش قفل آهنی زده بودند.
روی پله‌ها الینا که یک سطح بالاتر از تینا ایستاده بود دستش را روی شانه‌های پهنِ او گذاشت و گفت:
-خوب شد تو رو همراه خودم آوردم وگرنه امکان نداشت تنها پام‌ رو اینجا بذارم!
تینا عینک ته استکانیِ روی چشمش را جابه‌جا کرد و تکانی به پره‌های بینی‌اش داد.
-بابا دختر شاید جور شد بخوای اینجا کار کنی؟
-وای نه تو رو خدا، اصلاً فکرش هم من رو می‌ترسونه!
خلاصه دخترها با کلی کلنجار رفتن و با دست پس زدن‌ها و با پا پیش کشیدن، چند تقه آرام به در کوبیدند و وارد دفتر شدند.
یک مرد حدوداً چهل ساله تنها داخل دفتر ده، پانزده متری پشت میز کارش نشسته بود. ظاهراً این طبقه اتاقِ دیگری نداشت، جز آبدارخانه‌ی کوچکی که روبه‌روی در ورودی قرار داشت و صدای قل‌قل سماور یا شاید کتریِ روی گاز، از آن به گوش می‌رسید و بوی دارچین هم از لای درِ نیمه بازش به مشام می‌خورد. در انتهای همین دفتر، یک درِ کوچک چوبی قدیمی که آن هم احتمالاً سرویس بهداشتی‌اش بود به چشم می‌آمد.
مرد با دیدن دخترهای جوان از پشتِ میزِ کارش بلند شد و سلام و احوال پرسی کرد. وقتی بلند شد قد کوتاه و شکم برآمده‌اش که بدجور خودنمایی می‌کرد و به رخ کشیده می‌شد، مشخص شد. با این‌که از قیافه بهره‌ای نداشت، ولی از اعتماد به نفسِ شگفت‌انگیزی برخوردار بود که با چهره‌ای آرام و خونسرد دائم سعی می‌کرد با کلمات کلیشه‌ای و قلمبه خودش را مردی موقر و با شخصیتی جلوه بدهد که تنها از آپشن‌های موقر بودند، کت و شلوارِ اتو کشیده‌‌ی کرمی‌اش را داشت.
خودکارِ روی میزِ مستطیلی‌اش را در دست گرفت و چرخاند.
-شما تحصیلاتتون چیه؟
-من لیسانس ادبیات هستم.
طبق عادت دستی به سرِ بی موی خودش کشید.
-اهوم...فرمودید ادبیات، من گمان کردم حساب داری خوندید؟
-ولی شما تو آگهی‌تون ذکر نکردین چه رشته‌ای؟
مرد نگاهش را بین دخترک زیبارو و میز چرخاند و با لبخندِ ملیحی، خودش را جلوتر کشید.
-ایرادی نداره. مسئله‌ی مهمی نیست، مسلماً ما باهم به تفاهم می‌رسیم.
از طرز نگاه‌های بی‌پروا و جسور مرد خوشش نیامد و پاهای پر و هوس برانگیزش را جمع‌تر کرد و پرسید:
-ببخشید، این جا شما چه فعالیتی انجام می‌دید؟
-تقریباً میشه گفت یه دفتر حقوقیه.
بعد بدون هیچ مقدمه‌ای تیزی نگاهش را به چشمانِ دخترک دوخت.
-معنی اسمت چیه؟
الینا که مطرح کردن این سوال را از سوی او نابه‌جا می‌دانست، اخمی به چهره‌اش انداخت و با بی‌میلی جواب داد:
-نعمت و فراوونی.
مرد با همان لبخندِ چسبیده به صورتش، انگشت کوچکِ دستِ راستش را داخل سوراخ گوشش فرو کرد و تکان داد.
-چقدر زیبا، شما مجردین؟
دخترک از این سوال بی‌پرده و صریحِ مردِ شکم گنده‌ی روبه‌رویش مضطرب شد.
-فرقی می‌کنه؟
- نه برای اینکه بیشتر باهم آشنا بشیم، می‌پرسم.
- بله من مجردم.
- می‌تونم شمارتون رو داشته باشم.
تینا که تا الان سکوت کرده بود و ل**ب‌هایِ نازک صورتی رنگش را بهم قفل زده بود، نیشش را تا بناگوش باز کرد و با خوشحالی جواب داد:
-بله البته!
الین سقلمه‌ای به او زد:
-معذرت می‌خوام دوستم در جریان نیست. گوشیم خراب شده میشه، لطفاً شما شمارتون رو بدید.
مرد بلند شد و به طرف میز کارِ کنارِ دستش رفت.
تینا با ناراحتی دمِ گوشِ الینا غرید:
-چته دردم گرفت دیوونه!
او هم خیلی آرام به صورتی که ل**ب‌هایِ گوشتی‌اش تکان نمی‌خورد، جواب داد:
-باید همون مهسا رو با خودم می‌آوردم، گمون نمی‌کردم تا این اندازه از مرحله پرت باشی!
مرد جلو آمد و به سمتش خم شد و کارتش را با دو دست تقدیم کرد و با خنده‌ی چندش‌آور روی ل**ب رنگ پریده‌اش گفت:
-بفرمایید این هم کارتم، هرتایمی دوست داشتی می‌تونی بهم زنگ بزنی.

دمِ ساختمان کارت را داخل جوب انداخت و با تنفر زمزمه کرد:
-مرتیکه‌ی عوضی، دنبال ه*رز بود تا منشی!
تینا دستش را مشت کرد و به دهانش برد.
-عه عه عه. منو بگو که فکر کردم کارت ردیف شد!
-تینا لطفاً انگلیس رفتی از این خنگ بازی‌ها در نیارو مواظب خودت باش!
-خیلی خوب سعی می‌کنم. حالا الان می‌خوای چیکار کنی؟
چشمکی به طرف دختر تپل و بامزه‌ی روبه‌رویش زد و در مقابل نگرانی‌ او با لبخند زیبای چهره‌اش ادامه داد:
-میفتم زیر ماشین؛ دو حالت داره یا میمیرمو خلاص، یا فلج میشمو سرِ یکی از این چهارراه‎ها میشینم، نظرت چیه؟
تینا با ابروهایی درهم، دستش را گره کرد و به پشت الینا کوبید که صدای آخِ او بلند شد.
-مسخره‌ی لوس، شوخی بی‌نمکی بود.
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/11/19
ارسال ها
75
امتیاز
7,848
قسمت ششم:
شب، سپیده عین برج زهر مار بود و کسی جرأت حرف زدن با او را نداشت. اکثر اوقات دختر بد عنق و بد اخلاقی بود. وقتی مهسا از بیرون برگشت بی ملاحظه‌ی دیگران، درِچوبی با شیشه‌های مشبکِ رنگارنگ که با پنجره‎ها ست شده بود را محکم باز کرد و به دیوار کوبید. کوله پشتی‌اش را یک گوشه پرت کرد و خودش هم روی زمین ولو شد، تقریباً از همان سرِ کوچه شال و مانتویش را در آورده بود.
سپیده با لگدی به او گفت:

-این چه طرزِ وارد شدنه؟ بلند شو برو حموم با این سر و وضعت دراز نکش.
مهسا سرش را بالا آورد و با بی‌حوصلگی جواب داد:
-اَیی، چته دوباره پاچه ما رو می‌گیری؟ برو مشکلت رو با اون نامزد چلمنت حل کن اینقد به ما گیرنده.
الینا برای اینکه جر و بحث بینشان ادامه نیابد و مثل همیشه به دعوا ختم نشود، از آشپزخانه بیرون آمد و روبه مهسا گفت:
-راست می‌گه اول برو حموم بعد بیا دراز بکش.
بعد به طرف سپیده رفت و کنارش نشست و با همدردی ادامه داد:
-چیزی شده؟
سپیده با بی‌میلی ل**ب‌هایش را آویزان کرد.
-دیگه نمی‌تونم با شرایط حمید کنار بیام، بهم گفت وسعم نمی‌رسه جایی خونه اجاره کنم پایین آپارتمان پدرم زندگی کنیم، قبول کردم. الان روش زیاد شده میگه عروسی نگیریم بریم مشهد! من نمی‎تونم با این شرایطش که به سختی داره دست و پا میزنه بلکه بتونه یک زندگی تشکیل بده کنار بیام.
-می‌خوای من باهاش حرف بزنم؟
سپیده چشم‌هایش را گرد کرد.
- با حمید؟! نه... یک مدت جواب تلفنش رو ندم حساب کار دستش میاد.
- ولی با لج و لج بازی چیزی حل نمی‌شه؟
سپیده بلند شد و تیشرتش را پایین کشید و انگار که از حرفِ او دلگیر شده باشد.
-چرا میشه، من از اون دختراش نیستم که هر جور بخوان با من تا کنن.
تینا که تماشاگر بی‌ادبی سپیده بود، با اشاره‌ی ابرو به الینا فهماند که بحث را ادامه ندهد و زمزمه کرد:
-بار اولش نیست که این بازی‎ها رو در میاره، بیچاره حمید!

قسمت هفتم:
مشغول آموزش بچه‌های قد و نیم قد ِموسسه بود، مثل همیشه شلوغ می‌کردند و دائم سرِ بهانه‌های مختلف جیغ می‌کشیدند. این بچه‌ها چون به صورت شبانه‌روزی در موسسه زندگی می‌کردند و تمامِ وقتشان را با پرسنلِ آنجا می‌گذراندند، از کارکنانشان حساب نمی‌بردند و با آنها مثل افراد خانواده‌شان برخورد می‌کردند.
با این‌که سنی کمی داشتند و اجرای باید و نبایدها برایشان سخت بود و گاهی اوقات رام کردن این وروجک‌های کوچک انرژی زیادی صرف می‌کرد، ولی باز هم کارکنان از مدیرِ موسسه؛ خانم صالحی گرفته تا سلیمه خانم که مسئول خدمات بود، از مهر و محبتِ بی‌وقفه‌شان نسبت به آنها دریغ نمی‌کردند.
کلاسِ کارش کوچک و رنگارنگ، متشکل از هفت رنگِ زیبای رنگین کمان طراحی شده بود و موکت طوسیِ با طرحی لوزی، کفِ زمین موزاییکی‌اش پهن شده بود که این‌‌ها هم ابتکار خودِ الینا بود. تعدادِ بچه‌ها محدود به چند دختر بچه‌ی شیرین و اما پر سر و صدا می‌شد که گاهی اوقات بدونِ کمک سلیمه خانم از پسشان برنمی‌آمد.
الینا که روی زمین بین حلقه‌ی ایجاد شده توسط بچه‌ها نشسته بود و به آنها نقاشی با رنگ انگشتی‌ها را آموزش می‌داد، از همهمه‌ و جیغ بی‌امانشان گوش‌هایش را با دو دستش گرفت و با صدای بلندی گفت:
-وروجکا، کلافم کردین. اگه یکمِ دیگه شلوغ بازی در بیارید، خاله بلند میشه میره بیرون، اوکی؟
ساناز موهای چتری جلوی چشمانش را کنار زد و دست‌های آغشته به رنگش را روی صورتش کشید و با معصومیت نگاهش پرسید:
-خاله، اوکی چیه؟ به مام میدین؟
و باقی بچه‎ها هم دست از کارشان کشیدند و با چشمانی کنجکاو منتظر جوابی از طرف او شدند. اینقدر این جواب برایشان اهمیت داشت که ملیکا به صورت دو زانو خودش را جلوتر کشید و ارغوان هم معصومه را که با وزنِ زیادش مقابل دیدِ او را گرفته بود، با خشونتی کنار زد و به مربی‌اش خیره ماند.
ناخودآگاه از نگاه معصومشان خندید و ل**بِ زیرینش را به دندان گرفت.
-خاله هرکی به من داد، منم با شما تقسیم می‌کنم. حالا ساکت میشین، لطفاً؟
به طرز عجیبی همه‌ی بچه‌ها برای اینکه سهمی از اوکی داشته باشند ساکت شدند و تا آخر کلاس جیک نزدند.
مدتی بعد، نرگس دختر خانم صالحی به در کوبید و با صورت شاداب و خندان همیشگی‌اش صدایش زد:
-خانم معلم اجازه هست؟
نرگس همیشه پوستِ سفیدِ صورتش را زیرِ کرم پودر تیره تری پنهان می‎کرد و چشم‎های نیمه روشنِ خرمایی‌اش آرایش داشت. زیبا بود مانند مادرش که در این سن و سال هم در بین دیگران روشناییِ چهره و شادابی پوستِ صورتش خودنمایی می‌کرد.
نرگس روسری کوتاهِ سفید با گل‌های قرمز کوچک را دور گردنش پیچیده و تا فرق سرش عقب کشیده بود، موهای طلایی سرش را هم از وسط باز کرده بود و آرایش چشم‌هایش امروز بیش از روزهای دیگر در چشم می‌آمد. سوئیچ اتومبیلش را داخل جیبِ پالتو خاکی رنگِ بلندِ جلو بازش که تنها با یک کمربند نازک دو طرفش را بهم بسته بود، گذاشت و دستش را برای در آغوش گرفتن الینا باز کرد.
دیدن نرگس در هر شرایط و حالتی او را ذوق زده می‌کرد و لبخند به لبانش می‌نشاند.
محکم در آغوشش گرفت:
- دلم برات تنگ شده بود عروس خانم بی‌معرفت.
نرگس هم گونه‌هایش را بو*س*ه زد که ردِ رژِ صورتی‌اش روی آن نقش بست.
-منم خیلی دلم برات تنگ شده بود. کی کارت تموم میشه همو ببینیم؟
- بیست دقیقه دیگه وقت میان وعدست.
- خیلی خوب من تو دفتر مامان منتظرت می‌مونم.
بر طبقِ گفته‌اش بیست دقیقه بعد، دمپایی‌اش را پوشید و از کلاسِ کار بچه‌ها بیرون زد، بالأخره نفس راحتی کشید و برای خوردن میان‌ وعده آنها را با سلیمه خانم بیچاره تنها گذاشت. از ابتدا تا انتهای سالن تنها بیست قدم کوتاهش فاصله بود. از کلافگی دستی به صورتِ خسته‌اش کشید و چند تقه آرام به درِ دفتر خانم صالحی کوبید.
دفتر خانم صالحی بزرگترین اتاقِ موجود در ساختمان اداری بود. خانم صالحی به عنوانِ مدیر، جلسه‌های زیادی با مسئولین بهزیستی و سازمان‌ و ارگان‌های دیگر و همچنین خیرینی که برای کمک به موسسه به اینجا می‌آمدند، برگزار می‌کرد که تنها الینا و خودش اجازه‌ ورود به آنجا را داشتند.
در تمامِ سالن و کلاس، حتی آبدارخانه‌ی موسسه هم شادی و رشد و تکاپو با گلدان‌های گلِ طبیعی پهن برگ و سوزنی‌ای که در جای جایش تعبیه شده بود، جریان داشت و احساس سرزندگی به کارکنان و بچه‌ها می‌داد که دفتر خانم مدیر هم از آن مستثنی نبود. یک گلدانِ بزرگ از درختچه‌ی تزیینیِ شفلرا در ابتدای درِ ورودی قرار داشت و یکی هم در سایز کوچک‌تر بالای دفتر، کنارِ میزِ خانم مدیر زیرِ نورِ پنجره‌ای که به زحمت از دیوارِ پشتی خودش را بالا می‎کشید، جای داده شده بود. دو قفسه‌ی چوبی با طرحی کتابخانه‌ای هم پشتِ میزِ کارش قرار داشت که آن هم از کتاب‌های متنوع پژوهشی و آموزشی پر شده بود.
نرگس در دفترِکار مادرش پا روی پا انداخته بود و با اشتها مشغول خوردن چای و باقلواهای همیشگی‌ِ روی میزِ کارش بود.
الینا از زیرِ مقنعه‎ی مشکی دستی به گردنش کشید و کنارش نشست.
-از آقا دوماد چه خبر؟
- خوبه... کارش رو بهونه کرده و همه‌ی مسئولیت عروسی رو گردنِ من انداخته.
بعد با ذوقی در صدایش، انگشتش را بالا آورد و لقمه‌ی باقلوا را قورت داد:
-وای الینا ببین برات چی گرفتم؟
این را گفت و ساک هدیه کنار دستش را برداشت و به سمتِ او گرفت.
- لباس شبه، خیلی قشنگه امیدوارم اندازت باش. البته نباشه هم مهم نیست میشه تعویضش کرد.
-برای من خریدیش؟ ولی من که گفته بودم نمی‌تونم تو عروسیت باشم!
-دوباره شروع نکن، آخه برای چی؟
دستش را گرفت و با لطافت نگاهش جواب داد:
-قربونت برم، چی می‎تونه از این برای من با ارزش‎تر باشه که تو رو در لباسِ عروسیِ سفیدت خوشحال و خوشبخت ببینم، ولی اون عروسی جایی برای من نداره خودت که نسبت به مسئله آگاهی.
نرگس با دلخوری اندکی نگاهش را از او دزدید و چای نیمه خورده‌ی روی میز را برداشت.
-هر جور راحتی، دوست نداری اصرار نمی‌کنم، ولی اگه میومدی خوشحال میشدم. کارت عروسیمم توش هست هر زمان نظرت عوض شد حتماً بیا.
الینا به طرفش متمایل شد و از پهلو او را در آغوش گرفت.
- از من که ناراحت نیستی؟
-نه قربونت برم باور کن که قدِ نیلو دوست دارم و دلم نمی‎خواد به قیمتِ معذب شدنت در عروسیم حضور داشته باشی.
نرگس با وجود اینکه از خانواده پر جمعیت و متمولی بود، ولی عاشقانه الینا را دوست داشت و از کنارش بودن لذت می‌برد. پدر و مادر الین از دوستان نزدیک پدر و مادر نرگس بودند، بعد از زایمان و به دنیا آمدن او راهی نوشهر شدند تا پیش اقوامشون برگردند، اما هنوز از تهران خارج نشده تصادف کردند و کشته شدند. بعد از مدتی هم که خبری از اقوامِ دخترشان نشد او را به پرورشگاه سپردند. خانم صالحی مادر نرگس خیلی تلاش کرد که او را به فرزند خواندگی بپذیرد ولی با مخالفت شدید همسرش مواجه شده بود و تلاشش بی‌نتیجه ماند.
قلباً خیلی دلش می‌خواست که در عروسی نرگس حضور داشته باشد ولی نمی‌توانست جایگاه ناچیز خودش را در عروسی بزرگ و با شکوه عظیمی‌ها تصور کند. عروسی که یک دختره پرورشگاهی حتی در رویاهایش هم نمی‌تواند آن‌ را به تصویر بکشد. همیشه مراعات خواسته‌هایش را می‌کرد و بیشتر از آنچه که نصیبش بود را آرزو نمی‌کرد و با رویاهای طول و دراز ذهنش را بهم نمی‌ریخت.
تا دمِ در برای بدرقه‌ی نرگس رفت. بعد از رفتنش، حمید که بیرون موسسه منتظر ایستاده بود، صدایش زد و گفت:
-الینا خانم؟ ببخشید.
صورتش را برگرداند:
- بله!
حمید پسری ساده و بی‌آلایشی بود که همیشه با یک پیراهن مردانه‌ی یقه بسته‌ی تقریباً روشن و شلوار پارچه‎ای دیده می‌شد که اصلاً با معیارهای سپیده هم‌خوانی نداشت. حمید با دستپاچگی چند قدمی به طرف جلو برداشت و سلام کرد. دستی به ریش نسبتاً بلندش کشید و طبق حجب و حیایِ ذاتی‌اش سرش را پایین انداخت و رنگِ چشمانِ طوسی‎اش را از او گرفت.
-می‌تونم برا چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
-بله اشکالی نداره.
همه‌ی حواسش را جمع حرف‎های حمید کرده بود.
-راستش سپیده جواب تلفن من رو نمی‌ده! حاضر هم نیست به حرف‎های من گوش بده.
- خوب از دست من چه کاری بر میاد؟
-اگه میشه باهاش حرف بزنید و راضیش کنید...
متینانه کلامش را قطع کرد و ادامه داد:
-ببخشید آقا حمید، ولی آرزوی هر دختریه که براش جشن بگیرن و لباس عروس تنش کنن، نباید انتظار داشته باشید سپیده از این خواستش صرف نظر کنه؟
حمید با چشم‌هایی درشت شده از تعجب، به طرفش خم شد.
- ولی ما که قراره عروسی بگیریم! شما که غریبه نیستید الینا خانم، اون می‌خواد تالار باشه، من می‌گم این همه ریخت و پاش لزومی نداره خونه برگزارش کنیم، ماه عسلم خدا بخواد بریم مشهد... ولی سپیده اصرار داره بریم کیش. اما خودتون که از وضعیت گرونی‌ها خبر دارید و از طرفی سپیده هم که به خاطر شرایطش نمی‌تونه جهیزیه جور کنه و همه‌ی اینها به عهده‌ی پدرِ منه، من واقعاً نمی‌تونم بیشتر از این اون‌ پیرمرد رو تحت فشار بذارم.
سرش را به زیر انداخت و زمزمه کرد:
-ولی سپیده که چیزِ دیگه‌ای می‌گفت!
بعد از کمی مکث، دوباره نگاهش را به نگاه‌های نگرانِ حمید دوخت.
- یک نصیحت خواهرانه بهت می‌کنم، بهتره زیاد به سپیده و خواسته‎هاش توجه نکنی، شاید اینطوری متوجه بشه که می‌تونه از دستت بده. فعلاً با اجازه، دیرم شده باید زودتر برگردم سر کلاس.
حمید سر بلند کرد و با تعجب پرسید:
-ولی من متوجه منظورتون نشدم.
-ببینید آقا حمید، شما بیش از اندازه خودتون رو وابسته به سپیده نشون می‎دید که این موضوع از نظرِ یک دختر خوش‎آیند نیست. کافیِ کمی در رفتارتون محتاط‎‌ترعمل کنید و مقداری جسارت به خرج بدید.
قسمت هشتم:
غروب دیرتر از روزهای معمول به خانه رسید، تینا جلو آمد و سلام کرد. با خستگی زیادی که داشت ل**ب‌هایش را به خنده باز کرد.
-سلام عزیزم.
-چرا اینقدر دیر کردی دوباره دنبال کار رفتی؟
همان‌طورکه مانتوی مشکی همیشگی‎اش را از تنش بیرون می‌آورد، گفت:
-نه به خاطر عروسی نرگس خانم صالحی یک مدت نمیاد و مسئولیت موسسه با منه. مهسا و سپیده کجان؟
تینا دستپاچه جواب داد:
-سپیده حموم، ولی مهسا معلوم نیست الان کجاست؟ یک مدت با پسرا دم خور شده، می‌ترسم یه موقع کاردسته خودش بده!
با چند قدم کوتاه خودش را به آشپزخانه سه متری رساند و لیوانِ بلورین را زیر شیر آب گرفت. دستش را به کابینتِ فلزی رنگ پریده و کج و کوله‌ی سینک تکیه داد.
-شاید بهتر باشه با پدرش حرف بزنیم؟
-پدرش اگه به فکر اون بود که به امونِ خدا ولش نمی‌کرد.
-از دست رو دست گذاشتن که بهتره!
دوباره به اتاق برگشت و چهار زانو نشست و به بالش تکیه داد و سرش را به عقب برگرداند و چشم‌هایش را بست.
- راستش‌ رو بخوای چند شبه مدام خواب مهسا رو می‌بینم؟
تینا با شنیدن این جمله، هراسان روبه‌روی او روی زانوهایِ قطورش نشست و پرسید:
-الینا تو هر وقت اسم خوابات‌ رو میاری من تن و بدنم می‌لرزه! راستش‌ رو بگو راجع‎به من تا الان خوابی ندیدی؟ مخصوصاً حالا که دارم میرم انگلیس؟
الین با لبخندِ شیرینش سرش را جلو کشید و به چشمانِ نگران تینا خیره ماند.
-نه عزیزم، قسم می‌خورم که تا الان راجع‎به تو هیچ خواب بدی ندیدم.
تینا نفس راحتی کشید.
-خوب تعریف کن، چه خوابی دیدی؟
-بگذریم، الان وقتِ این حرف‎ها نیست.
-تو هم خیلی دخترِ تو داری هستی، نخوای چیزی رو بروز بدی، هیچ جوره نمی‌شه ازت حرف کشید.
بعد اشاره‌ای به ساک کنار دستش کرد:
-این چیه؟
-لباس شبه. نرگس برام کادو گرفته خیلی دلش می‌خواد تو عروسیش باشم.
-بابا تو هم خیلی سخت می‌گیری، یک شب هزار شب نمیشه!
آن شب، مهسا با دیدن لباسِ شبِ ارغوانی رنگ و زیبا، که چین دامن و طراحی زیبای خیاطِ ماهرش که به طرز عجیبی لباس را نگین دوزی کرده بود، طاقت نیاورد و آن را تن همه‌ی بچه‌ها پوشاند، البته به غیر از تینا که هیکل فربه‌اش در آن جای نمی‌شد و ممکن بود کلِ زحمت خیاط را به فنا بدهد.
سپیده جیغ کشید:
-چیکار می‌کنی مهسا؟ بلد نیستی شنیون کنی دیگه موهام رو از ریشه نکن!
مهسا همان‎طور که موهای وزوزوی سرِ سپیده را پیچ و تاب می‌داد، گفت:
-چقد تو نق می‌زنی؟ اینجوری می‌خوای زیر دست آرایشگرت دووم بیاری؟ والله به خدا، موهای درست و درمونی هم داری غرم میزنه؟ به سیم ظرفشویی میگه زکی؟
سپیده سرش را کج کرد و چشم غره‌ای به او رفت و پایش را نیشگون گرفت.
-تو کارت‌ رو بلد نیستی از موهای من ایراد نگیر، عقده‌ای!
مهسا جیغِ بنفشی زد و روی پاهایش هوا پرید.
تینا که رژ قرمز را روی ل**ب‌های نازکش می‌کشید، با جابه‌جا کردن باسن جاگیرش اعتراض کرد:
-توی سه متر جا، چقدر شما دو تا وول میزنین؟ همه‌ی رژا روی صورتم پخش شد!
الینا هم که یک تای ابرویش را بالا داده بود و با ریمل به مژه‌های بلندش پیچ و تاب می‌داد، لبخندِ سنگینی زد.
-یه دوربین بده عکس ازش بندازیم برای حمید بفرستیم. خیلی بانمک شده!
سپیده هم که انگار بخواهند از او عکس بگیرند دستش را جلو آورد و باهیجان جواب داد:
-نه تورو خدا... نمی‌خوام حمید من‌ رو تو این وضعیت ببینه، با این هیولایی که مهسا داره درست می‌کنه یک موقع تو عروسی بی داماد میمونم.
با این حرفِ سپیده همه ریسه رفتند و خندیدند. بچه‌ها تا نیمه شب با موبایل مهسا آهنگ گذاشته بودند و مشغول آرایش کردن و رقصیدن شدند.
دیوار آجری حیاط با دو طرف همسایه‌شان مشترک بود و صدای شادی و خنده‌هایشان به خانه‌ی آنها هم می‌رسید. آنقدر بی‌ریا و از ته دل می‌خندیدند که انگار هیچ غمی درون سینه‌ی دخترانه‌یشان نیست و فردا با خیالی آسوده سر از بالش بر می‌دارند. ولی واقعیت چیزی غیر از این بود و هر چهار نفرشان از آینده‌ی مجهولی که خواه یا ناخواه روبه‌رویشان قرار می‌گرفت، واهمه داشتند.
ساعت از نیمه شب هم گذشته بود که صدای زنگِ جیغ مانند در به گوششان رسید.
تینا جیغ کشید:
-وای خدا، این موقع شب کیه؟
مهسا همان‌طور که قر می‌داد و همراه آهنگ زمزمه می‌کرد، چشمانِ بادامی‌اش را ریزتر کرد:
-کیه جز کلانتر محل!
سپیده خندید:
-حالا کی بره دمِ در؟ تورو خدا قیافه‌هامون رو نگاه کن.
الینا که مو‌های مشکی و بلندش را در هوا می‌چرخاند و همراه مهسا عربی می‌رقصید و به نفس نفس افتاده بود.
-تینا... قربو..نت برم، تو آرایشت کمتره چادر سرت بذار ببین بهاره خانم چی می‌گه؟
تینا همان‏طور غرغر کنان به طرف در رفت و با صدای رسایی پرسید:
-کیه؟
بهاره خانم زن میانسال و چاقی بود که در کار همه‌ی اهل محل دخالت و سرکشی می‎کرد. مخصوصاً دخترها که در محله تک افتاده بودند. با صدای کلفت و زمخت مردانه‌اش جواب داد:
-منم دختر، در و باز کن.
تینا گوشه‌ی کناری در که داخل تاریکی قرار داشت، ایستاد و در را باز کرد.
بهاره خانم بدون اینکه جواب سلام او را بدهد با چهره‌ای عبوس و عصبانی پرسید:
-معلوم هست این موقع شب اینجا چه خبره؟ قباحت داره، صدای هرهر و کرکرتون تا هفتا محل اونورتر هم میره. نمی‌گین ما تو خونه پسر جوون داریم؟ خدارو صد هزار مرتبه شکر می‌خوان اینجا رو رو سرتون خراب کنن از دستتون راحت شیم.
بعد از لحظاتی تینا با صورت گر گرفته از عصبانیت وارد اتاق شد و سرِ بچه‌ها داد کشید:
-ازتون نمی‌گذرم، منو با اون هیولا دهن به دهن کردین! من نمی‌دونم چیش به زنا رفته که اسمش رو بهاره گذاشتن؟
بعد با چهره‌ی تپل و ورآمده‌اش که دسته کمی از بهاره خانم نداشت با در آوردن ادایش ادامه داد:
-نمی‌گید ما تو خونه پسر جوون داریم از راه بدر میشه؟!
دماغش را بالا کشید و قیافه‌اش را در هم کرد.
-حالا خوبه پسر مفنگی و عملی تو رو یک شب در میون از کنارِ جوب جمعش می‎کنن، انوقت ما می‌خوایم از راه بدرش کنیم؟
دوباره بچه‌ها با دیدن عصبانیت چهره‌ی تینا که با آرایش روی صورتش او را بانمک‌تر از همیشه نشان می‌داد، ریسه رفتند و خندیدند. مهسا همان‌طور که از خنده روده بور شده بود و روی سپیده افتاده بود، دستش را بالا آورد.

-تو رو خدا تینا دوباره اداش رو در بیار چقدر بامزه میشی!
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/11/19
ارسال ها
75
امتیاز
7,848
قسمت نهم:
صبح با صدای نخراشیده‌ی زنگ ساعت از خواب بیدار شدند. تینا به زحمت زودتر از همه چشمانش را باز کرد و دستش را به سمتِ دکمه‌ی قرمزِ پشتِ ساعت برد. خمیازه‌ی صدا داری کشید و الین را تکان داد.
-پاشو دیرت میشه.
الینا تا کمر بالا آمد و دستی به صورتِ غرق در آرایشش کشید و جیغ زد:
- وای این همه آرایش رو چه‎طوری پاک کنم؟
سریع بلند شد و با گام‌های کوچکش یکی یکی از بچه‌ها که تنها از روی پتویشان قابل شناسایی بودند، عبور کرد و به طرف دستشویی ته حیاط دوید.
هنوز خواب آلود بود و صورتش پف داشت، به حدی که در پیاده رو سرش را پایین انداخته بود که با مردم رو‌در‌رو نشود. آن‌روز هم کمی دیرتر از معمول به موسسه رسید. ابراهیم دمِ در منتظرش ایستاده بود. الین از دور او را شناخت و صورتش را به طرفِ آسفالت گرفت و با خودش زمزمه کرد:
-ای بابا این پسره سرِ صبح چی میگه؟
ابراهیم با اندامی لاغر و قدی کشیده، دستِ پینه بسته و کارگری‌اش را داخل لباسِ یکسره‎ی کارِ آبیِ روشنش که در مکانیکیِ دو تا کوچه بالاتر کار می‌کرد، فرو کرده بود و فاصله‌ی بین ورودی موسسه و سرِکوچه را قدم می‌زد. موهای بلندِ سرش را طبق معمول کج ریخته بود و صورتش هم ته ریشِ نامرتب و آشفته‌ای داشت.
الینا با سردی نگاهش سلام کرد و وارد حیاط موسسه شد. ابراهیم با دلخوری صدایش زد:
-اِنقدر ارزش ندارم برام وقت بذاری و به حرف‌هام گوش بدی؟
برگشت و با آرامش همیشگی‌اش جواب داد:
-نه مسئله این نیست، دیرم شده خانم صالحی مرخصیه. و مسئولیت اینجا هم با منه... قصد توهین به تو رو نداشتم.
ابراهیم لبخندی از روی رضایت زد:
-می‌دونستم خیلی مهربون‌تر از اون هستی که بخوای کسی رو برنجونی، واسه همینه که عاشقتم عزیزم. ولی پس کی با هم حرف بزنیم؟
دخترک گرچه تمایلی به این کار نداشت اما دلش هم نمی‎خواست او را بیش از این با بی‎اعتنایی‌اش برنجاند. پس همان‎طورکه به طرفِ ساختمان اداری حرکت می‌کرد، جواب داد:
-طرف‌های غروب برمی‎گردم خونه.

عصر، ابراهیم دیر نکرد و قبل از رفتن به خانه‎ داخلِ سوپر مارکت کنار خیابان منتظرش ماند. به خاطر اینکه طبقِ معمول در مکانیکی ناهار روبه‎راهی نمی‎خوردند، کیک و نوشابه خرید و مشغولِ خوردنش شد. الینا که کلاً فراموش کرده بود قرار است آن پسرک سمج را ببیند بی‌تفاوت به طرف خانه راه افتاد و از سراشیبی کوچه‌ی موسسه پایین آمد.
ابراهیم با دیدن او از مغازه بیرون پرید و با دهانی پر از کیک و با حالت خفگی، صدایش زد:
-الینا...
برگشت و با ابروهای گره کرده پاسخ داد:
-چرا به اسم کوچیک صدام می‌زنی؟ می‌دونی که اصلاً از این کارت خوشم نمیاد!
ابراهیم باقیِ نوشابه را یک نفس سر کشید و بطری‌اش را کنارِ جوبِ خیابان پرت کرد و گوشه‌ی لبش را با آستینِ چرکِ لباسش پاک کرد و کیک نیمه خورده‌اش را به طرف او گرفت.
الینا نگاهِ عاقل اندر سفیه به او انداخت و سرش را تکان داد. پسر باقی کیک را هم در دهانش چپاند و دستی به موهای بلندِ بهم ریخته‌ی سرش کشید و بی‌اعتنا به سردی رفتار دخترک پا به پای او آمد و با آب و تاب برایش حرف زد. دستش را در هوا چرخاند و با حرکاتِ دست و زبانش از میزان علاقه و دوست داشتنش نسبت به او تعریف کرد:
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/11/19
ارسال ها
75
امتیاز
7,848
-اوسا باقر می‌گه من تا دو سال دیگه می‌تونم برای خودم یه مکانیکی داشته باشم، الان هم خیلی وقت‌ها اوسا مغازه رو دستِ من می‌سپاره و خودش میره دنبال کاراش. الینا، تو فقط به من اعتماد کن قول میدم زندگیت‌ رو از این رو به اون رو کنم! من عاشقتم هیچ کس نمی‌تونه به اندازه‌ی من تو رو دوست داشته باشه، خریت نکن دختر!
کمی که از موسسه دور شدند، الینا از این همه پافشاری و حرف‌های خام و نپخته‌ای که می‌زد کلافه شد و مردمک چشمانش را داخل حدقه چرخاند و ابروهایش را بالا کشید و به سمتش برگشت:
-آقا ابراهیم! من که بارها جوابت‌ رو دادم دیگه متوجه این همه اصرارت نمی‎شم؟
ابراهیم که جواب این دخترک چموش برایش تازگی نداشت، بی‎اعتنا گفت:
-نمی‌فهمم، برای چی؟ مگه تو این مدت چیزِ بدی از من دیدی؟
دوباره با سرعت قبلی به راهش ادامه داد.
-شکی نیست که تو پسر خوبی هستی، ولی همیشه که دو تا آدم خوب مناسب همدیگه نیستن... من وشما جزو این دسته‌ایم، من از صمیمِ قلب براتون آرزوی خوشبختی دارم و امیدوارم کسی سرِ راهتون قرار بگیره که بتونه در تمامِ مسیرِ زندگی ازتون حمایت کنه، نظرِ من راجع‎به شما اینه پس لطفاً دیگه مزاحمم نشید!
ابراهیم برای لحظاتی ایستاد و راه رفتن دخترانه‌اش را تماشا کرد و بدون توجه به جملاتی که الینا به زبان آورده بود، با صدای رساتری پرسید:
-از کجا فهمیدی؟
بدون اینکه به پشت سرش نگاه کند، جواب داد:
-از این مدت آشناییمون.
دوباره داد کشید:
-ولی من با تو خوشبخت میشم.
برگشت و آرام زمزمه کرد:
-تو شاید، ولی من نه!
پسر انتظار چنین جواب بی‌رحمانه‌ای را از جانب دخترک نداشت. پاهایش انگار که به زمین دوخته شده بودند توان حرکت را از او گرفتند. فکرش را هم نمی‌کرد دختر آرام و سربه زیری که گمان می‌کرد می‌شناسد بتواند تا این اندازه گستاخ و بی‌رحم باشد یا شاید هم این سردی و آلودگی هوا تهران بود که در سردی و بی‌رحمی این دختر مثلِ سایر مردمانش تأثیر گذاشته بود.
دیگر صدای قدم‌هایش را نشنید. جرأت هم نمی‌کرد برگردد و به عقب نگاه کند چون از حرفی که به ابراهیم زده بود، پشیمان شده بود. تمام طول مسیر را عذاب وجدان داشت، ولی باید چه می‌کرد؟ این پسر حاضر نبود بپذیرد که دوست داشتن به اجبار کردن نیست. در این مدت آشنایی‌اش با ابراهیم خیلی با خودش کلنجار رفته بود تا بتواند به اندازه‌ی ابراهیم او هم او را دوست داشته باشد ولی این رابطه برایش هیچ وقت از چیزی بیش از یک احترام بالاتر نرفت.
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/11/19
ارسال ها
75
امتیاز
7,848
قسمت دهم:
به خانه که رسید طبق معمول خبری از مهسا و سپیده نبود.
تینا بدون اینکه او بپرسد، دمِ در به استقبالش آمد و با اشتیاق کیفِ کارش را گرفت و گفت:
-باید فکری برای مهسا کرد، دیگه شورش‌ رو در آورده!
- گفتم که بهتره با پدرش حرف بزنیم. سپیده کو؟
تینا کیف را داخل کمد قرار داد و تلویزیون کوچک روی میز چوبی را روشن کرد و به طرفِ آشپزخانه رفت.
-حمید اومده بود اینجا، کم مونده بود به دست و پا سپیده بیفته از بس که التماس کرد!
الینا روبه‌روی آینه ایستاد و مشغول باز کردنِ دکمه‎ی لباسش شد.
- بهش گفتم اینقد خودت رو کوچیک نکن، بذار یکم سپیده دنبالت بیاد. آخرش این دوتا به جایی نمی‌رسن.
لحظاتی بعد، تینا پیاز را داخل تابه‌ی روغنِ داغ ریخت و سرش را از آشپزخانه بیرون آورد.
-سر حال نیستی؟
-ابراهیم‌ رو دیدم، یعنی اون آمد سراغم، خیلی بهش حرف بدی زدم تینا!
تینا با نوک انگشت عینکش را بالاتر داد و چشم‌هایش را درشت کرد.
-مگه چی بهش گفتی؟
-هیچی... گفتم تو نمی‌تونی من رو خوشبخت کنی؟
تینا پوزخندی زد و دستش را بالا برد و دوباره به آشپزخانه برگشت.
- ای دیوونه، فکر کردم فحش و بدو بیرایی، چیزی گفتی! تقصیر خودشه الینا جان، می‌خواد اینقد بهت پیله نکنه. این هارو ولش کن فردا شب عروسی میری؟
نشست و جورابِ پارازین مشکی و نازکش را از پایش بیرون کشید و زیر بینی‌اش گرفت.
-نه بابا! فردا قراره چند تا خیر از موسسه بازدید کنن، آقای ارجمندی و همکاراش هم هستند. در نبود سودابه خانم من باید جواب گو باشم، احتمالاً دیرتر برمی‌گردم.

قسمت یازدهم:
فردا روز سخت و عذاب آوری برایش بود، از یک طرف مربی بچه‌ها بودن و از طرفی مسئولیت کلِ موسسه تا همه چی روبه راه باشد. برای همین یک ساعت زودتر از همیشه در موسسه حاضر شد و همه‌ی پرسنلش را به خط کرد و خط و مشی آن روزشان را به آنها گوش زد کرد. خانم صالحی به او اعتماد داشت و می‌دانست در نبودش الینا از پسِ همه‌ی مسئولیت‌ها برمی‌آید و همه‌چیز روبه‌راه خواهد بود.
آقای ارجمندی بازرس بهزیستی بود و هر چند وقت به آنجا سر می‌زد و به امور بچه‌ها نظارت می‌کرد. مرد خیلی شریف و درست کاری بود که نسبت به مسائل مربوط به بچه‌ها سختگیری داشت.
الینا آن‌ روز همه‌ی سعیش را خرج کرده بود تا همه چیز به خوبی تمام شود و در نبود خانم صالحی کارها عالی جلو برود و تقریباً هم موفق بود. جز چند ایراد کوچک که با آمدن سودابه خانم برطرف می‌شد، دیگر مشکلِ خاصی نبود.
عصر، بعد از رفتن مهمان‌ها حسابی کلافه و عصبی پشتِ میز کار خانم صالحی نشسته بود و ساعدِ دستانش را روی آن گذاشته بود و به این فکر می‌کرد که الان به جای این‌که اینجا باشد می‌توانست با پوشیدن لباس ارغوانی رنگ و زیبایی که نرگس برایش خریده بود قدم به تالار بگذارد و از عروسی امشب لذت ببرد. همه‌ی دخترها عاشق این هستند که در چنین مجالسی زیبایی و جوانی‌یشان را به رخ همدیگر بکشند و مورد توجه قرار بگیرند.
در این افکار غوطه‌ور بود که سلیمه خانم با سینی چای وارد شد و گفت:
-بهترِ بری خونه استراحت کنی دخترم، حسابی امروز خسته شدی!
روی میز کارش خم شد و دستی به صورت رنگ پریده‌اش کشید و با لبخندی جواب داد:
-مرسی سلیمه خانم. چشم الان میرم.
سلیمه، زن میان سال و مهربانی بود که مسئولیت نگهداری شبانه روزی بچه‌ها را به عهده داشت و با دخترش، طیبه در موسسه زندگی می‌کرد.
الینا آنقدر خستگی در تنش احساس می‌کرد که داخل تاکسی چشم‌هایش را بست و برای زمان کوتاهی به خواب رفت. به خانه که رسید تینا دستپاچه روبه‌رویش ایستاد و سلام داد. سپیده هم که نشسته بود و سرش گرم موبایل بود، چشم‌هایش را به طرف او چرخاند و سلام کرد.
او هم جوابشان را داد و مقنعه‌اش را در آورد.
تینا من من کنان جلو آمد و خواست که حرفی بزند، اما مشخص بود که امتنا می‌کند.
به طرفش برگشت و پرسید:
-چیزی می‌خوای بگی؟
سپیده سرش را از گوشی بیرون آورد و کنجکاو عکس العمل الینا شد.
تینا بالأخره طاقت نیاورد و گفت:
-مهسا لباست رو پوشید رفت عروسی...
خشکش زده بود، تکرار کرد:
-لباسم رو پوشید رفت عروسی!
سپیده جواب داد:
-چه اشکالی داره؟ تو نرفتی اون دلش خواست رفت.
الینا با عصبانیت ادامه داد:
-اگه نرگس اون رو تو لباس من ببینه چه فکری می‌کنه؟!
بعد با سرعت به سمت کشوی لباس‌ها رفت و آن را بهم ریخت تا شال آبی آسمانی خودش را که تقریباً هم رنگ مانتوی تنش بود بردارد و بپوشد. اصلاً توجهی به سر و وضعِ خسته و صورت بیرنگش نکرده بود در این لحظه به تنها چیزی که می‎اندیشید، نرگس بود و مهسا!
 
آخرین ویرایش

marzieh-h

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/11/19
ارسال ها
75
امتیاز
7,848
هوا دیگر تاریک شده بود و زمانِ زیادی برایش باقی نمانده بود، دوان دوان خودش را تا سرِ کوچه‌ رساند، پول کافی برای کرایه‌ی آژانس نداشت و مجبور بود این همه راه تا بالا‌ی شهر با تاکسی‌ِ خط‌های مختلف خودش را به باغِ عروسی برساند و این هم کلافه کننده بود هم راه را دورتر می‌کرد. با اینکه امروز بی‌نهایت برایش خسته کننده بود، اما از اضطرابِ اینکه مبادا نرگس با لباس او مهسا را ببیند و بشناسد حتی یک لحظه هم پلک‌های ناتوانش روی هم نرفت.
بالأخره سرِ خیابان منتهی به باغ پیاده شد. متأسفانه بقیه‌ی مسیر تاکسی خور نبود و هوا سوز و سرمای پاییز را داشت و این سرما با این لباس‌های کمی که او به تنِ نحیفش پوشانده بود، سخت آزارش می‌داد. آنقدر با عجله از خانه بیرون زده بود که حتی وقت نکرد لباس مناسب بپوشد. به ناچاراز سوز و سرمای پاییز دستی به بازوهایش کشید و زیر چراغِ کم سوء و زرد رنگِ خیابان ایستاد.
هوا به ظلمت کامل شب رسیده بود و نه جرأت این را داشت که در چنین جای پرتی مقابلِ اتومبیل‏‎های عبوری را بگیرد، نه می‌توانست دست روی دست بگذارد و کاری انجام ندهد. بعد از چند لحظه که ناامید و مأیوس، دستش را داخل جیب مانتویش فرو کرده بود ماشین شاستی بلندِ مشکی‎ای جلوی پایش ایستاد. نگاهی به اتومبیل انداخت و سوار شد. در یک لحظه آنقدر از گرمای داخل ماشین ذوق زده شده بود که ناخودآگاه لبخند پهنی روی صورتش نشست که با دیدن نیم رخ راننده؛ یک پسر جوان با کت و شلوار سرمه‌ای و کرابات قرمز و سفید و عطر گران قیمتش که کلِ اتاق ماشین را پر کرده بود، خنده را از روی صورتِ رنگ پریده‌اش محوکرد.
پسرِ موقر و خوش چهره‌ای به نظر می‌رسید و مشخص بود که خودش را برای عروسی آماده کرده است، ولی برای او چه اهمیتی داشت، الان به تنها چیزی که فکر می‌کرد غرغرهای به حق نرگس که ممکن بود با اتفاق امشب بر سرش بزند و یا حتی ممکن بود فراتر از این، کلاً با او قطعِ رابطه کند. غرق در افکار به هم ریخته و التهاب آور خودش بود و تمام راه به سکوت گذشت. وقتی که رسیدند تشکر کرد و خواست تا پیاده شود.
شهروز برگشت و گفت:
-امشب که گذشت، ولی پیشنهاد می‌کنم دیگه سوار ماشینی که نمی‌شناسی نشی!
سرش را پایین انداخت و جواب داد:
-بله. سعی می‌کنم به نصیحتتون گوش کنم آقای عظیمی.
شهروز، پسر سودابه خانم و برادر نرگس بود، الینا او را بارها در موسسه دیده بود و الان هم اتومبیلش را شناخت و سوار شد، ولی این پسر مغرور هیچ‎ گاه در موسسه اعتنایی به الینا نداشت انگار که هرگز او را درکنارِ مادرش نمی‎دید. خوب البته این برای الینا جای تعجب نداشت که با این سطح اجتماعیِ پایینش به چشمانِ پسری در جایگاه شهروز نیاید و در ذهنش نماند.
دمِ در ورودی باغ دو نفر با لباسِ فرمِ مخصوص، جلیقه‌ و شلوارِ قرمز و پیراهن مردانه‌ی سفید برای خوش آمد گویی ایستاده بودند و کارت دعوت‎ها را چک می‌‌کردند.
برای لحظاتی کنار درِ ورودی ایستاد و به مهمان‌های رسمی و شیکی که هر کدام با خانواده یا تنها، پیر یا جوان، بلا استثنا همه با کادو یا دسته گل‌هایی به چه بزرگی وارد باغ می‌شدند، نگاه می‌کرد. بیشتر از قبل خجالت زده شد که دستِ خالی آمده است و جرأت جلو رفتنش را از دست داد. اما چاره‌ای هم نبود و باید از اتفاقِ ناخوش‌آیندِ امشب جلوگیری می‌کرد.
نفس عمیقی کشید و دستش را به سینه‌اش چسباند و سرفه‌ی کوتاهی زد، بعد از رفتن آخرین خانواده جلو آمد و من من کنان گفت:
-من کارتم رو همراهم نیاوردم امکانش هست...
مکثی کرد و ادامه نداد.
پسر نگاهی به سر و وضع عادی و معمولی‌اش انداخت و از نیشخندِ ته چشمانش مشخص بود که احساس می‌کند دخترک دروغ می‌گوید و او را در حدِ مهمان‌های عروسی امشب نمی‌داند.
-متأسفیم بدون کارت امکانش نیست.
یک مرتبه صدای گرم و مردانه‌ای را از پشت سرش شنید که گفت:
-ایشون با من هستند مشکلی نداره.
سرش را برگرداند و نگاهش را به پسرسودابه خانم گرفت. برای اولین بار شهروز را رودرو دیده بود با چشمانِ میشی و ابروهایی مردانه و کم پشت که صورتِ کشیده و خوش تراشش را به چشم می‌آورد. پیشانیِ بلندی داشت و دو طرف آن کمی خالی بود که جذبه‌ی بیشتری به موهای کوتاه و مرتبِ مشکی‌اش می‌داد.
پسرک، صاحب جشن امشب را شناخت و او را با احترام به داخل باغ راهنمایی کرد. الینا خجالت کشید و سرش را به عنوان تشکر تکان داد و به سمت باغ حرکت کرد.
بعدِ عبور از باغ بزرگ و با شکوهی که دور تا دور مسیر فواره‌های آبی قشنگ همراه با مجسمه‌های پرندگان وحشی بود و بوی گل‌های شب بو همه جایش را پر کرده بود و از زیبایی‌اش چشم‌ها را نوازش می‌داد به تالار اصلی رسید. تالار هم دسته کمی از قصرِ رویایی افکار بچه‌گانه نداشت و آدم را به یاد انیمیشن‌های کارتنی پرنسس‌ها و قصرشان می‌انداخت.
صدای آهنگ و دی جی کل تالار را پر کرده بود. دمِ در ایستاد و با نگاهِ جستجوگرش سعی کرد تا مهسا را پیدا کند، اما از اینکه با لباس ساده وارد چنین مجلس پر زرق و برقی شده بود خجالت کشید و دور میزِ کنار درِ ورودی که هنوز خالی بود، نشست.
خوشبختانه عروس و داماد نیامده بودند و خبری هم ازسودابه خانم نبود. مهسا با لباس الینا و آرایش صورت که مشخص بود خیلی هزینه کرده، کنارش ایستاد و با تعجب پرسید:
-تواینجا چیکار می‌کنی؟
الینا ابتدا او را نشناخت، بعد بلند شد و با عصبانیت جواب داد:
-این سوال رو من باید از توبپرسم؟ واقعاً که مهسا... این چه کاری بود که کردی؟
-خوب حالا مگه چی شده؟
بازویش را گرفت و گفت:
-بیا بریم تا کسی ما رو نشناخته.
مهسا دامنش را جمع کرد و همان‌طور که پشت سرش می‌آمد، التماس کرد:
-الینا تورو خدا، این همه خرج موهام و صورتم کردم، بذار بمونم؟
برگشت تا سرش فریاد بزند ولی رفت و آمد زیاد بود و همه متوجه حضورشان می‌شدند پس نفس عمیقی کشید و کمی که آرام شد، زمزمه کرد:
-تو نباید راجع‎به این قضیه با من مشورت می‌کردی؟ خدا به هر دومون رحم کرد که نرگس تو رو با این لباس ندید. امشب به خاطر همین قضیه پنج کیلو از گوشت تنم آب شده مهسا!
-حالا که ندیده تا اینجا هم آمدی، بمون بعد عروسی برمی‌گردیم؟
با قاطعیت جواب داد:
-نه، همین که گفتم.
اما متأسفانه همان پسرِ مودب و مغرورِ خانواده‌ی عظیمی دمِ در ایستاده بود و به مهمان‌ها خوش آمد می‌گفت. نمی‌دانست چه طوری باید از مقابلِ چشمانِ پرسش‌گرش عبور کند؟ اگر از او سوال می‌کرد، چه باید پاسخ می‌داد؟ حتی ممکن بود نرگس به خاطر برادرش متوجه حضور او در عروسی شود و این اوضاع را بیشتر بهم می‌ریخت. به خاطر همین کمی مکث کرد و منتظر ماند تا بلکه پسرسودابه از آنجا برود.
مهسا که شالِ نازکش عملاً روی گردنش افتاده بود دست به سینه ایستاد و با دیدن اضطراب الینا به او گفت:
-بالأخره تصمیمت رو بگیر، یا بریم یا برگردیم؟
الینا که از رفتن شهروز ناامید شده بود، نفس عمیقی کشید و به سمت درِ خروجی حرکت کرد.
پسر سودابه برقِ چشمانِ مردانه‌اش را به سمتِ او گرفت و پرسید:
-تشریف می‌برید؟
بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
-بله با اجازتون.
مهسا لبخندِ شیطنت آمیزی زد و با سر کرنشی به شهروز کرد و شهروز هم همان‌طور جوابش را داد.
در مسیر خانه حرفی بینشان رد و بدل نشد. مهسا دلخور و عصبانی بود که چرا با این همه هزینه‌ای که کرده است او مانع ماندنش در عروسی شد. ولی الینا با شناختی که از او داشت و می‌دانست که نمی‌تواند مدت زیادی با قهر دوام بیاورد، به خاطر همین به رفتارش اهمیت نداد و از کاری که کرده بود، خوش‌حال و راضی به نظر می‌رسید. بالأخره بعد از یک روزِ خسته و عصبی کننده نفسِ عمیقی کشید و سرش را به صندلی چرمی اتومبیل تکیه داد و با خیال راحت چشمانِ خسته و پر التهابش را بست و به خواب رفت.
 
آخرین ویرایش

بالا