در حال تایپ رمان انتقام خونین | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

کدوم شخصیت رو بیشتر دوست دارید؟

  • نسیم

    رای 2 20.0%
  • مهتا

    رای 8 80.0%

  • مجموع رای دهندگان
    10

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
کد رمان: 2005
ناظر رمان: sara.gh

نام رمان: انتقام خونین
موضوع: عاشقانه، معمایی، ترسناک
نویسندگان: @Mohadeseh.f (محدثه فارسی) @Reyhaneh.m (ریحانه موسی خانی)

خلاصه: چهار نفر، چهار نفری که نفرین شده‌اند.
نفرینی قدیمی! نفرینی از روی عشق و تنفر!
اما این نفرین از کجا و چگونه آمده است؟ این نفرین چه چیزی را با خود می‌آورد؟! و چگونه نفرین شکسته می‌شود؟!


مقدمه:
در آن میان در آن هیاهو
کسی به فکر انتقام است، انتقامی خونین
کسی به فکر فرار است، فرار خونین
کسی می‌کشد، دیگری می‌میرد
و یک نفر در این بین قربانی قصه‌ما، طعمه انتقامی خونین می‌شود!

سخن نویسندگان: دوستان عزیز این رمان کاملا ویرایش شده و با نسخه‌ی قبلی خیلی فرق داره، کلید این رمان هم دو سال پیش خورده امیدواریم خوشتون بیاد.
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,442
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
مثل هر شب نشسته بودم توی بالکن و به آسمون خیره شده بودم.
با صدای مهتا که صدام میزد برای شام از جام بلند شدم.
از اتاقم اومدم بیرون مهتا مثل طلبکارها ایستاده بود و نگاهم می‌کرد.
مهتا: من باید بیام برای شام صدات کنم؟ خودت یعنی نمیایی چیزی بخوری؟
-حواسم نبود، ببخشید.
اَدام رو با دهنش گرفت و رفت تو آشپزخونه خونه منم پشت سرش رفتم؛ زندایی و دایی نشسته بودن سر سفره سلامی دادم و نشستم کنارشون.
طبق معمول مهتا با شیطنت و هیجان اتفاق‌هایی که امروز براش افتاده بود رو تعریف می کرد، اونقدر با هیجان و جالب تعریف میکرد که بهش حسودیم میشد! این همه انرژی رو از کجا میاره؟ چرا همه جا محبوبه و دیده میشه؟ چرا من نمی‌تونم اینجوری باشم؟!
آهی کشیدم که دایی گفت:
-نسیم خانم. شما چه خبر؟ چیشد امروز؟
یه کم تو جام جا به جا شدم و گفتم:
-هیچی منم رفتم دانشگاه و یه سر هم رفتم خونه‌ی آقاجونم.
-خب آقا جونت حالش بهتر بود؟
-آره بهتر بود. عمو علی هم اونجا بود ازش نگهداری می‌کرد.
دایی لبخندی زد و سرشو تکون داد، مهتا هم دوباره شروع کرد به صحبت کردن من هم غذا خوردم و بعد با زندایی ظرف ها رو شستم.
زندایی: دستت درد نکنه نسیم جون.
-خواهش می‌کنم زندایی وظیفه بود.
زندایی لبخندی زد و من از آشپزخونه رفتم بیرون. فردا یه امتحان سخت داشتم به خاطر همین رفتم تو اتاقم و شروع کردم به خوندن.
اونقدر غرق خوندن درس‌هام بودم که نفهمیدم کی ساعت یک شب شد! کش قوصی به کمرم دادم و از جام بلند شدم، برق اتاق رو خاموش کردم و رفتم سمت تختم اما یک دفعه پام خورد به چیزی و افتادم رو زمین. آخ بلندی کشیدم و پامو گرفتم تو دستم. این چی بود نصف شبی؟ به زیر تخت نگاه کردم که دو تا چشم درخشان حسابی ترسوندم، خودمو آماده کردم جیغ بزنم که گربه‌ای از زیر تخت اومد بیرون و از پنجره رفت بیرون. قلبم مثل یه گنجشک میزد. بغض گلومو گرفت و زدم زیر گریه؛ با صدای گریه‌ام در اتاق باز شد و مهتا اومد تو اتاق و برق رو روشن کرد؛ معلوم بود از خواب پریده!
مهتا: چته چرا نصف شبی عر میزنی؟ از خواب بیدارمون کردی؟
با هق‌هق گفتم:
-یه گربه زیر تخت بود.
مهتا با تعجب نگام کرد و گفت:
-کوش؟ کجا رفت؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- از پنجره رفت بیرون.
مهتا نگاهی بهم کرد و گفت:
-وا چطوری اومده تو؟
-نمی‌دونم من داشتم درس می‌خوندم!
مهتا این دفعه نگاهی به اتاق کرد و گفت:
-دیونه‌ی عزیزم تو نمی‌دونی وقتی پنجره‌ی اتاق بازه گربه میاد تو؟
نگاهم افتاد به پنجره، و باز هم ترسیدم.
-اما، اما، پنجره قبلا باز نبود!
مهتا نگاه تاسف باری بهم انداخت و پنجره رو بست و رفت بیرون. آب دهنم رو قورت دادم و رفتم تو تختم. حتما توهم زدم اره حتما توهم زدم!
با این فکر ها کم‌کم خوابم برد و رفتم تویه دنیای بی‌خبری.
 
آخرین ویرایش

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/25/17
ارسال ها
984
امتیاز
40,273
سن
20
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
مهتا(به قلم محدثه)
گوشیم رو آوردم پایین و پوفی کشیدم، این نسیم چرا انقدر خنگ و بی دست و پائه؟ بابا انقدر جذابی لامصب حداقل از این جذابیتت استفاده کن!
دوباره به کارش که مثل بچه 4 ساله نشسته بود روی زمین و ناله می کرد فکر کردم و نفسم و محکم فرستادم بیرون، درسته گربه ترس داره ولی اینکه می‌زنه زیر حرفش میگه پنجره رو باز نذاشته بیشتر اعصابم و خط‌خطی می‌کنه.
روی تختم جا به جا شدم و خوابیدم به سمت پهلوی چپم و نفسم و عمیق فرستادم بیرون، چه بی خوابی بدی زده به سرم. لااله ال اللّه!
توی تاریکی زل زده بودم به روبه روم و هیچی معلوم نبود. پوفی کشیدم و چراغ گوشیم و روشن کردم که از دیدن دو تا چشم براق جیغ کشیدم و پریدم از روی تخت پایین، صدای میو گربه اومد. ای درد نگیری تو گربه، اینجا چه غلطی می کنی؟ با دست و پایی لرزون کور کورانه دنبال کلید برق گشتم و بالاخره پیداش کردم و چراغ رو روشن کردم!
گربه سیاه رنگی که توی اتاق نسیم بود الان توی اتاق منم بود، از گربه زیاد نمی‌ترسیدم ولی این عجیب سیاه و ترسناک بود، آروم به سمت پنجره رفتم و بازش کردم، با پاهام اشاره کردم سمت بیرون و گفتم:
-کیشته!
میو زشتی کرد و با دو اومد به سمت من، جیغ ریزی زدم و از دم پنجره پریدم کنار و اون با سرعت از پنجره فرار کرد به سمت بیرون؛ نفسم و با خیال راحت فرستادم بیرون و رفتم سمت پنجره و بستمش، با بسته شدن پنجره قیافه نسیم افتاد توش، نفسم بند اومد و با ترس برگشتم سمت نسیم و گفتم:
-چه بی‌سرصدا اومدی تو، چته نصفه شبی؟
اخماش درهم شد و گفت:
-دقیقا تو بگو چته این همه جیغ و داد راه انداختی!
پوزخند مزخرفی زدم و گفتم:
-فکرش رو بکن، نسیم کوچولوی لوس مامانی شجاع شده و توی تاریکی اومده از من سوال می‌پرسه، خودتی نسیم؟
سکوت کرد و فقط توی سکوت نگاهم کرد، می‌دونستم از من خوشش نمیاد. من بدم نمیومد ازش، فقط از بی‌دست و پا بودنش کفرم می‌گرفت!
بی‌حوصله گفتم:
-چیزی نبود، می‌تونی تشریف ببری اتاقت و خر بزنی.
سرش رو به عنوان تاسف تکون داد و از اتاق رفت بیرون، همین که در و بست یاد یه چیزی افتادم و با سرعت به سمت در رفتم و در و باز کردم که صداش کنم ولی هیچ خبری از نسیم نبود، چراغ خواب کاملا اطراف رو به نمایش گذاشته بود ولی، راه اتاق نسیم انقدر نزدیک نیست که بخواد به این سریعی برسه، اونم نسیمی که این همه با متانت راه میره!
همینجوری که به دور و بر نگاه می کردم شونه‌ای انداختم بالا و گفتم:
-شایدم معجزه شده خداوند متعال بهش پر و بال داده پرواز کرده!
لبخندی از این حرف مسخرم روی لبم نشست و برگشتم توی اتاقم و بدون اینکه لامپ و خاموش کنم به سمت تختم برگشتم، برگشتن همانا و به خواب رفتن همانا! غیر قابل باور بود که توی خواب هم گربه سیاه رنگ ترسناک دست از سرم برنداشته بود، مثل افکت‌های توی فیلم‌ها شده بود خوابم. بی هدف این ور و اون ور می رفتم و گربه رو با میو میوی مسخرش رو توی هرصحنه می‌دیدم، عجیب بود که توی خواب حسابی دمای بدنم بالا رفته بود و داشتم ذوب می‌شدم، نفسم گرفته بود و به سختی نفس می‌کشیدم. حس می‌کردم بختک افتاده روم، صحنه‌ها برام سیاه و سیاه‌تر می شد ولی هیچ وقت صدای اون گربه لعنتی نمی‌افتاد!
با وحشت چشمام رو باز کردم و نفس عمیقی رو وارد ریه‌هام کردم، صدای نفس کشیدنم انقدر زیاد بود که مطمئنم کل این اتاق رو لرزونده بود! به سختی توی تخت جا به جا شدم و نفس کشیدم، عرق کرده بودم و گرمای بیش از حد داشت به بینیم فشار می‌آورد و این خبر از خون دماغ شدنم رو می‌داد.
چراغ اتاق چشمک می زد و آماده‌ی سوختن بود. دستی لای موهای پر پشت خیس شده از عرقم کشیدم و نشستم روی تخت، یکم این ور و اون ور کردم تا اینکه همتم شد بلند شدم و از اتاق رفتم بیرون، نگاهم به در نیمه باز اتاق نسیم افتاد، دستم و بردم سمت صورتم و بالای لبم که خیس بود از عرق رو پاک کردم. آروم گفتم:
-نسیم؟ اینجایی؟
اما هیچ جوابی نیومد، نسیم هیچ وقت شجاعت نمی‌کرد که وقتی داره درس می‌خونه یا خوابه در اتاقش رو حتی یکم باز بذاره، صد درصد اومده بیرون. اخمام بیشتر در هم کشیده شد و راهم و به سمت دستشویی کج کردم، لحظه آخر که داشتم در دستشویی رو می‌بستم نگاهم به در اتاق نسیم افتاد که باز تر شده بود!
 

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
نسیم(به قلم ریحانه)
به آرومی چشم‌هام رو باز کردم و نشستم تو جام.
صبح شده بود، صورتم خیس عرق بود. نگاهی به ساعت کردم. ساعت ده صبح بود. نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت دستشویی. آبی به صورتم زدم و زل زدم تو آیینه به خودم.
این منم، نسیم پارسافر. دختر آریا پارسافر؛ ده سالم بود که پدر و مادرم توی تصادف مردن. و مسئولیت من افتاد به گردن دایی‌ام، اونا هیچ وقت نذاشتن احساس تنهایی کنم هیچ وقت باهام بد رفتار نکردن، بر خلاف عمه و عمو‌هام که از همون بدو تولد منو نحس و شر می‌دونستن! آه عمیقی کشیدم و مشت دیگه‌ای آب، به صورتم زدم. این منم، نسیم! با چشم‌هایی زمردی با رنگی پوستی سفید و بی‌روح. این منم نسیم پارسا‌فر!
***
با بی‌حوصلگی از اتاقم زدم بیرون هم‌زمان با من مهتا هم خواب‌آلود اومد بیرون. با دیدنم خیلی سریع گفت:
-تو دیشب اومدی تو اتاق من؟
چشم‌هام رو ریز کردم و گفتم:
-نه دیشب وقتی از اتاقم رفتی من خوابم برد!
چشم‌هاش گرد شد و با ترس گفت:
-اما... اما، تو دیشب اومدی تو اتاقم! حتی باهام حرف هم زدی! قسم می‌خورم.
سری تکون دادم و گفتم:
-مهتا خواب دیدی خیره! وقتی تو رفتی من سریع خوابم برد!
داد زد و گفت:
-دروغه! دیشب اون گربه تو اتاق منم اومد، من یادمه. اصلا من دیشب خون دماغ شدم! بیا نگاه کن هنوز جاش روی بالشتم هست.
با چشم‌هایی گرد شده زل زدم بهش و تا خواستم چیزی بگم دستم رو کشید و با خودش برد تو اتاق. بالشت‌‌ رو گرفت بالا و گفت:
-نگاه کن اینجاست.
دست‌هام رو زدم به سینم و گفتم:
-مهتا با دقت خودت به بالشت نگاه کن.
مهتا نگاهی به بالشت که سفید سفید بود انداخت و چشم‌هاش گرد شد.
-مهتا احتمالا خواب دیدی! شرط می‌بندم خواب سه‌بعدی بوده ترسیدی!
مهتا همون‌طور که یا تعجب به بالشت نگاه می‌کرد نشست رو تخت. سری تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون.
آدم می‌مونه از کارهای این دختر! نوچی کردم و از راه پله‌ها اومدم پایین.
مثل همیشه زندایی تو آشپزخونه بود و بوی غذاش همه جا رو گرفته بود.
با لبخند خاص خودم سلام دادم.
-به‌به سلام عزیزم ساعت خواب؟
-ببخشید دیگه خوابم برد.
-دشمنت شرمنده عزیزم.مهتا را صدا کنید بیاید صبحونه بخورید.
چشمی گفتم و مهتا رو صدا زدم. بعد چند ثانیه مهتا، همون مهتا قبلی اومد پایین و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.
مهتا: سلام علیکم مادر. صبحونه رو بیار که روده کوچیکه روده بزرگ رو خورد.
زندایی نوچ نوچی کرد و سفره رو برامون چید.
طبق معمول مهتا سریع نشست و شروع کرد به خوردن، من هم نشستم که تلفن خونه زنگ خورد زندایی سریع رفت جواب داد. اولش زیاد به مکالمه زندایی توجه نکردم اما وقتی زندایی با برق خاصی توی چشماش زل زد بهم شک کردم! و دقیق شدم تا حرف‌هاشون‌ رو بشنوم.
زندایی: بله... خانم نژاده، من با همسرم و خودش صحبت می‌کنم... بهتون خبرش رو می‌دم.
شک خیلی زیادی کردم یعنی چه اتفاقی افتاده؟! راجع به کی صحبت می‌کنن؟! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بهش فکر نکنم.
***
دایی برای ناهار نیومد منم چون عجله داشتم زود از خونه زدم بیرون. تو اتوبوس شلوغ بود، پیرزنی با عصاش نشسته بود کنار دو تا خانم که با صدای بلند میخندیدن، برام جای تعجب داشت که پیرزن اینقدر ریلکس بود و اعصابش از این همه سروصدا خورد نمیشد. یاد مامان بزرگ خودم افتادم، خدا بیامرز هیچ وقت اعصاب سروصدا رو نداشت! دلش می‌خواست همه جا بره ولی کسی نیاد خونشون. ولی من‌ رو از بچگی خیلی دوست داشت. به یادش فاتحه‌ای فرستادم که اتوبوس ایستاد. پیاده شدم و به ساعت مچیم نگاه کردم یک ربع دیگه کلاسم شروع می‌شد و من دوست نداشتم پشت در بمونم پس سرعتم‌رو زیاد کردم تا به کلاسم برسم‌.
***
با گفتن «خسته نباشید بچه‌ها.» از خستگی ولو شدم. خدا قوت بده به استادها یه سر درس میدن و خسته‌ هم نمیشن! این همه انرژی رو از کجا میارن خدا می‌دونه!
از جام بلند شدم ساعت حدود پنج بود باید قبل از غروب می‌رفتم خونه اصلا خوشم نمیاد تو شب و تاریکی به خونه برم‌. از دانشگاه زدم بیرون و راه خونه را در پیش گرفتم.
 
آخرین ویرایش

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/25/17
ارسال ها
984
امتیاز
40,273
سن
20
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
مهتا(به قلم محدثه)
موهام رو بستم و دستی به صورتم کشیدم، به چشم‌های خودم توی آینه خیره شدم، چشم‌های کشیده آبی رنگ داشتم! صورتی کشیده و سفید با موهای بلند و مشکی و ابروهای همرنگ موهام و هشتی؛ بینی قلمی و لبای قلوه‌ای... خیلی دلربا بودم و این و همه بهم می‌گفتن، برعکس من که قیافم خیلی شیطون می‌زد نسیم آروم بود... چشم‌های خمار سبز زمردی رنگ داشت با صورت گرد و سفید و موها و ابروهای پر خرمایی، بینی و ل**ب‌های متناسب با صورتش رو داشت و صد برابر جذابش می‌کرد! از بچگی همه می‌گفتن یه کم بهم شباهت داریم ولی به هیچ وجه من و خودش قبول نداشتیم!
چشمام کاسه خون بود چون حسابی سردرد داشتم و هرچی قرص و دمنوش خورده بودم اثر نکرده بود و به طرز عجیبی دردش بیشتر می شد، امروز حوصله دانشگاه رفتن نداشتم برای همین نسیم خودش تنها رفت، ظهر که به دلیل سردرد خوابیدم دوباره مثل دیشب خواب‌های عجیب غریب دیدم... خواب یه دختر تنها و ناراحت، توی سبزه زار بود و موهاش توی هوا پخش و پلا بود مثل این عکسای هنری! چهره‌ی معصومی داشت ولی اصلا نمی‌شناختمش... چشم‌های مشکیش دل هرکسی رو می برد ولی حیف که غم توش بی‌داد می کرد!
از جلو آینه رفتم کنار و به سمت پنجره اتاقم رفتم، به بیرون نگاه کردم و گفتم:
- یعنی اون کی بود توی خوابم؟
شاید این برای بار هزارم بود که این سوال رو از خودم می کردم و جوابم هم همیشه نمی‌دونم بود!
با اعصابی داغون نگاه از پنجره گرفتم و سرگردون توی اتاق دور خودم چرخیدم، سردرد داشت چشم‌هام رو از کاسه در می‌آورد و نمی دونستم که دیگه به کدوم در بزنم؛ کلافه نشستم روی تختم و با ناله دست گذاشتم روی چشمام و مالوندمشون... خودم رو تکون دادم تا یکم آروم شم ولی فایده‌ای نداشت، بی‌قرار دستم رو از روی چشمم برداشتم که رو به روم همون دختر توی خوابم رو دیدم. ولی، اینجا اتاق من نبود! چشمام گشاد شد و به سبزه زاری که توش وایساده بودم نگاه کردم و بلند شدم، به پشت سرم نگاه کردم که دیدم روی تخته سنگ نشسته بودم. من خوابم یا بیدار؟ یه دونه محکم زدم توی صورتم ولی من بیدار بودم!
دخترک همین‌جوری ثابت وایساده بود و به من نگاه می کرد، صدای نفس‌هام توی گوشم اکو می‌شد، دستم و دراز کردم و خواستم دختره رو لمس کنم که با صداش دستم توی هوا ثابت موند.
-کمکم کن!
این جمله بارها توی ذهنم اکو شد و هی کمتر و کمتر می‌شد صداش، خواستم چیزی بگم که صدای تق اومد و به سمت راستم نگاه کردم، من توی اتاقم بودم!
نسیم به من که مثل درخت وسط اتاق وایساده بودم نگاه کرد و با تعجب گفت:
-مهتا خوبی؟ از دیشب یه چیزیت شده ها.
مات و مبهوت به نسیم خیره شده بودم. با چکیدن دو قطره خون از دماغم نسیم قیافش جمع شد و با دو اومد سمتم و گفت:
-‌ای داد خون دماغ شدی، سرت و بگیر بالا نریزه روی فرش!
خودش سرم رو داد بالا که دستش رو محکم گرفتم و گفتم:
-نسیم ما الان کجاییم؟
چشم‌های سبزش از تعجب درشت شد و گفت:
-حالت خوبه واقعا مهتا؟ الو؟
در حالی که خون همین‌جوری از دماغم می رفت و پیرهن و صورتم پر شده بود به سمت چپ که آیینه بود خودم رو نگاه کردم و زیر ل**ب گفتم:
- نسیم من حالم خوب نیست.
دستم رو کشید و مجبورم کرد همراهش برم بیرون، من رو به سمت دستشویی برد و شیر آب رو باز کرد. من توی بهت بودم و این اصلا برای من خوب نبود!
با پاشیده شدن آب سرد توی صورتم به خودم اومدم و دهنم از شدت سرما باز شد، نسیم محکم دستش رو کشید روی صورتم و شیر آب رو بست. سرم رو بلند کردم و از توی آینه روشویی به نسیم نگاه کردم و گفتم:
-تو هم دیدیش؟
دستش رفت سمت مقنعش و درش آورد و بی‌حوصله گفت:
- کی رو؟
نگاهم رو از آینه گرفتم و برگشتم سمت خودش و توی چشماش زل زدم و گفتم:
-اون دختر رو!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
نسیم(به قلم ریحانه)
با ترس و تعجب به مهتا زل زده بودم.
گریه می‌کرد و اسرار داشت که من یه دختر رو دیدم!
پوفی کشیدم و نشوندمش رو تخت. در حالی که اشک می‌ریخت، سرشو گذاشتم رو پاهاش. گذاشتم اروم تر بشه. آرومتر که شد بهش گفتم:
-مهتا تو که دختر قوی بودی! تو که به خاطر یه توهم الکی گریه نمی‌کردی! اروم باش دختر...
چیزی نگفت ولی کم‌کم آروم و آروم تر شد.
وقتی کاملا آروم شد بردمش و دوباره آب به صورتش زدم و باهم رفتیم سر میز شام.
وارد آشپرخونه که شدیم دایی و زندایی سریع مکالمشون رو قطع کردن.
با شک به دایی سلام دادم که با لبخند مهربونی جوابمو داد.
نشستیم سر سفره، امروز همه عجیب و غریب شدن! به خودم امید دادم که چیزی نیست و سعی کردم شامم رو با خیال راحت بخورم.
***
شام که تموم شد همه نشستیم پای تلوزیون و فیلم نگاه کردیم، وسط های فیلم دایی با زندایی خیلی یواشکی صحبت می‌کردن و مهتا هم ساکت بود.
کم‌کم مگران شدم از پچ‌پچ‌های دایی و گفتم:
-دایی جون چیزی شده؟
دایی نگاهی به زندایی کرد و بعد از اینکه کمی صدای تلوزیون رو کم کرد گفت:
-بله دایی جون! راستش یه اتفاقی افتاده که دیدم بهتره تو رو در جریان بذارم.
کمرمو صاف کردم و گفتم:
-سرپا گوشم دایی جان.
نفس عمیقی کشید و گفت:
-نسیم جان اگه یادت باشه چند وقت پیش اقا و خانم نژاده اومدن خونمون.
[تو ذهنم دنبال این اسم گشتم و یادم اومد که چند وقت پیش یه خانم و آقای پولدار اومدن اینجا و خیلی هم تحسین برانگیز نگاهم می‌کردن.]
-بله دایی جان، یادمه.
دایی نفس عمیق دیگه‌ای کشید و گفت:
-از که خدا که پنهون نیست دایی از تو چه پنهون، همون شب خانم نژاده از تو خوشش اومد. امروز هم رنگ زده بود اینجا و تو رو برای پسر بزرگ‌ترش هاکان خواستگاری کرده، من و زنداییت دیدم هم وضع مالیشون خوبه هم اینکه پسرشون می‌تونه خوشبختت کنه. حالا اگه راضی هستی که بگیم بیان وگرنه بهشون زنگ می‌زنیم و می‌گیم نیان. میل با خودته دخترم.
قلبم اومده بود تو دهنم و ترس بدی وجودمو فرا گرفتم. سعی کردم خودمو جمع جور کنم، با لبخندی که با استرس همراه بود گفتم:
-میشه به من فرصت بدید تا جوابتونو بدم؟
-اره عزیزم تا هر وقت که خواستی می‌تونی فکر کنی، هر چی زودتر جواب بدی بهتره.
لبخند کج و کوله‌ای زدم و به مهتا که با چشم‌هایی گرد شده بهم نگاه می‌کرد، نگاه کردم.
تحمل فضای اونجا برام سخت شد نگاه‌های پر از علامت سوال و تعجب مهتا، نگاه‌های خیره دایی و زندایی. آب دهنم‌رو قورت دادم و با اجازه کوچیکی رفتم سمت اتاقم.
به محض اینکه به اتاقم رسیدم نفسم بند اومد و به سرفه کردن افتادم سریع به سمت پارچ آبی که بالا سرم بود رفتم و لیوان آبی خوردم، با تمام وجودم هوا رو می‌لبعیدم. من چم شده بود؟ چرا مثل دختر‌های شوهر ندیده رفتار کردم؟ مگه من کم خواستگار داشتم؟ باید آروم باشم. نسیم تو می‌تونی آروم باش!
نفس عمیق دیگه‌ای کشیدم و با خودم گفتم:نباید بترسی نسیم!
چشم‌هامو باز و بسته کردم که صدای خش‌خش برگ های تو حیاط توجهم‌رو جلب کرد. حتما باز مهتا رفته تو حیاط!
سرمو تکون دادم که صدای در اومد و مهتا اومد تو اتاقم.
با تعجب بهش زل زدم اگه مهتا تو حیاط نیست پس این صدای خورد شدن برگ‌ها از کجاست؟!
-مهتا کی تو حیاطه؟
-وا! هیشکی؟
با تعجب بهش زل زدم و گفتم:
-پس این صدا خش‌خش برگ‌ ها از کجاست!
چشم‌های مهتا گرد شد و سریع پیشم نشست.
-نسیم به جان خودم یه اتفاقات عجیبی داره می‌افته! باور کن!
با چهره‌ای شبیه علامت سوال و تعجب بهش زل زدم و گفتم:
-مگه میشه؟ من مطمئنم یه سری اتفاقات عجیب نمی‌افته بلکه این ماییم که خل شدیم! باید بریم پیش روان پزشک.
اَخم ترسناکی کرد و یهو با تشر توپید بهم:
-نسیم تو حق نداری خواستگارت رو قبول کنی!
چشم از تعجب شد قد تخم مرغ و گفتم:
وا! برا چی؟ مهتا حالت خوبه؟!
-همین‌که گفتم!
اینو گفت و خیلی سریع از اتاقم رفت بیرون! با لبخندی تعجب مانند بهش زل زدم و دیونه ای نثارش کردم.
دراز کشیدم رو تخت، معنی حرف‌های مهتا رو نمی‌فهمیدم. چرا نمی‌خواد من ازدواج کنم؟! شاید حسودیش شده، نه! مهتا حسود نیست!
تو جام غلت خوردم و تو ذهنم دنبال چرا گشتم، همین‌طور خیلی به حرف دایی فکر کردم و کم‌ کم با فکر خیال زیاد خوابم برد.
***

با خستگی از خواب بلند شدم، تمام بدنم کوفته بود و درد می‌کرد. دیشب از بس فکر کرده بودم سر درد گرفتم. اما آخرش تصمیم خودم رو گرفتم.
رفتم سمت دستشویی و آبی به صورتم زدم. ناگهان احساس کردم کسی از توب آینه بهم زل زده. با ترس برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم. آب دهنمو به سختی قورت دادم و سریع از دستشویی بیرون اومدم. کم‌کم دارم به حرف مهتا می‌رسم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/25/17
ارسال ها
984
امتیاز
40,273
سن
20
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
مهتا(به قلم محدثه)
بی نهایت با ازدواج نسیم مخالف بودم... چون می دونستم اون بیشتر از هرچیزی درسش رو دوست داره و دلش می خواد که مستقل بشه ولی خودش رو توی دام ازدواج نندازه! پوفی از سر کلافگی کشیدم و گوشیم رو روشن کردم و مشغول چت با بچه های دانشگاه شدم... ولی هر دفعه که چت می کردم ذهنم پیش نسیم می رفت، اون واقعا داره خودش رو توی چاه می اندازه. سعی کردم فکرم و مشغول کنم و تا حدودی هم موفق شدم... وسطای چت خودم رو روی تخت ول کردم. با صدای تق در سریع نگاهم رو از گوشی گرفتم و دوختم به در و بلند گفتم:
- بیا تو.
در باز شد و نسیم آروم اومد داخل و گفت:
- میشه با هم حرف بزنیم؟
زل زدم توی چشماش و گفتم:
- آره بیا بشین.
در رو بست و با قدم های آروم به سمت من اومد... به خودم زحمت ندادم بلند بشم برای همین پاهام رو بردم عقب تر تا روی تخت جا بشه بشینه.
گوشیم رو خاموش کردم و زل زدم به نسیم... سرش بالا بود و به اطراف نگاه می کرد، خیلی ریلکس گفتم:
- خب؟
نیم نگاهی برگشت بهم انداخت و دوباره به اطراف نگاه کرد و گفت:
- می دونستی اتاق تو از اتاق من قشنگ تره؟
این دیگه چه سوال مزخرفیه؟ دیگه همه می دونن اتاق نسیم خیلی شیک و باکلاسه!
یه لحظه خودم هم شک کردم برای همین نگاهم رو دور اتاقم چرخوندم... دیوارای سفید یه دست، تخت و پرده اتاقم مشکی رنگ مخملی بودن و کمد و میز آرایشم هم سفید بودن و فرش وسط اتاقم هم مشکی و سفید ابریشمی بود و خیلی طرح ساده ای داشت. در کل اتاق خیلی ساده ای داشتم البته اگه عروسک های روی دیوار و فاکتور بگیرم!
برگشتم به نسیم نگاه کردم که دیدم داره با لبخند نگاهم می کنه... سرم رو تکون دادم و گفتم:
- هوم؟
لبخندش پررنگ شد و گفت:
- مهتا همیشه از یه ویژگی اخلاقیت خوشم میومد... خیلی بی منظور از اتاقت حرف زدم ولی تو درگیرش شدی و با دقت همه جای اتاقت رو نگاه کردی در صورتی که تو 24 ساعته توی این اتاقی... دنبال منطق می گردی!
به پهلو چرخیدم و اخمام رو در هم کشیدم و با لحنی متعجب گفتم:
- نسیم این حرفا چیه می زنی؟ یعنی تموم حرفت همینه؟ اینکه اتاق من ...
پرید میون حرفم و گفت:
- تمام حرفم اینه که تو منطقی هستی، پس به حرفم گوش کن.
منتظر بهش چشم دوختم که بعد از چند لحظه کلنجار رفتن با خودش توی چشمام زل زد و گفت:
- تصمیمم رو گرفتم مهتا، می خوام به زن دایی بگم امشب خواستگارم بیاد!
به شدت و با سرعت از جام بلند شدم و صاف نشستم و با صدای بلندی گفتم:
- چی؟
چیزی نگفت و لبش رو با زبونش تر کرد، آروم با دست راستم زدم به سرش و گفتم:
- تعطیلش کردی نسیم؟ تو که شوهری نبودی... بیا و از خر شیطون پایین بیا، اصلا تو بچه ای دهنت هنوز بوی شیر میده می خوای شوهر کنی؟
خواست حرف بزنه که نذاشتم و عصبی گفتم:
- گشنه موندی؟ تشنه موندی؟ پول نداری؟ چه مرگته که تصمیم گرفتی ازدواج کنی اونم به این زودی؟!
در حین صحبت کردن دستام رو هم تکون می دادم که وسط حرفام نسیم دستام رو گرفت و جدی زل زد توی چشمام و گفت:
- این انتخاب منه مهتا، هیچکسی نمی تونه تغییرش بده... فقط اومدم تصمیمم رو بهت بگم.
نذاشت حرف دیگه ای بزنم و بلند شد و سریع از اتاق رفت بیرون... عصبی دندونام رو روی هم فشار دادم و توی دلم هر چی فحش بود رو بارش کردم.
نسیم اگه بره من تنها می مونم، من از تنهایی متنفرم... می ترسم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Reyhaneh.m

ویراستار آزمایشی + ناظر آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
7/12/18
ارسال ها
616
امتیاز
21,973
محل سکونت
رخت خوابم
نسیم(به قلم ریحانه)
سریع خودم رو به اتاقم رسوندم و بعد از اینکه در رو بستم تکیه دادم بهش. بغض بد گلوم‌رو گرفته بود و هر لحظه، با تلنگر کوچیکی راحت می‌تونست بشکنه! نفس عمیقی کشیدم و نشستم رو زمین. من واقعیت رو به مهتا نگفتم! از ته قلبم راضی نشدم به ازدواج ولی ده ساله که سر بار دایی و زنداییم هستم، دیگه نمی‌تونم بیشتر این براشون زحمت درست کنم! آه عمیقی کشیدم و از توی کشو تنها عکسی که از پدر و مادرم رو داشتم بیرون آوردم. به عکس زل زدم، مادرم می‌خندید و پدرم لبخند عمیقی زده بود. پشت سرشون درخت‌های سیب بود که سیب‌ها به آدم چشمک می‌زدن. دستم‌رو مشت کردم و زیر ل**ب با بغض گفتم:
-این حق من نبود که زود من‌رو ول کنید برید! این درست نبود، چرا منو تنها گذاشتی بابایی؟ چرا منو نبردید؟ به خدا سخته بدون شما، تصمیم گیری سخته، نفس کشیدن سخته. بابایی وقتی میبینم بقیه چه‌قدر از باباهاشون تعریف می‌کنن دلم خون میشه. بابا جونم می‌دونم از اون دنیا زل زدی بهم، بهم بگو تصمیم درسته. بگو!
به اینجا که رسیدم اشک‌هام جاری شد و با صدای نسبتا بلندی گریه کردم.
-مامانی یادته اون‌موقع‌ها لباس عروس می‌پوشیدم قربون صدقم می‌رفتی می‌گفتی ایشاالله عروسیت بشه دخترم؟ مامانی بیا و کمکم کن، بیا دوباره من بشینم کنارت، سرم‌رو تکیه بدم به شونه‌ات و تو برام داستان بگو، شعر بگو! به خدا قول می‌دم دیگه شیطونی نکنم. قول می‌دم. اما یه دفعه دیگه منو بغل کن.
*
تمام سعیم رو این بود که اعتماد به نفس خودمو حفظ کنم، از وقتی که نشسته بودم سر سفره مهتا با ناراحتی و غم بدی توی چشماش بهم زل زده بود. می‌دونم از ته دل دوستم داره، میدونم از تنهایی بدش میاد ولی من چاره‌ای ندارم! شاید پسر خانم نژاده بتونه من‌رو خوشبخت کنه! نفس عمیقی کشیدم و روبه دایی گفتم:
-دایی جون؟
سرشو اورد بالا و گفت:
-جون دایی؟
-من تصمیم رو گرفتم!
دایی و زندایی دست از غذا خوردن کشیدن و منتطر شدم تا من جوابمو بدم. سرمو انداختم پایین و در حالی که با انگشت‌هام بازی می‌کردم گفتم:
-راستش من دیشب خیلی فکر کردم، دیدم من دیگه خیلی به شما زحمت دادم. توی این سال‌ها خیلی برام زحمت کشیدید و من تا آخر عمرم مدیونتون هستم. ولی هر دختری آخرش باید برای خودش تشکیل خانوداه بده، پس...
سرمو اوردم بالا و ادامه دادم.
-من مخالفتی ندارم و می‌تونید بهشون بگید بیان!
وقتی حرفم تموم شد مهتا خیلی سریع و با دو از آشپزخونه زد بیرون. زن‌دایی لبخند تلخی زد و دایی گفت:
-نسیم جان، تو هیچ وقت سر بار من نبودی و نیستی دخترم! تو مثل دختر خودمی عزیزم تا هر وقت دلت بخواد می‌تونی اینجا بمونی. من همیشه و تا آخرین روز عمرم تو رو دختر خودم می‌دونم پس دوباره ازت می‌پرسم، واقعا و از ته قلبت این تصمیم رو گرفتی؟
نفس عمیقی کشیدم و بغضم رو قورت دادم.
-بله دایی جون.
دایی هم لبخند تلخی زد و گفت:
-پس بهشون می‌گم فردا شب بیان مشکلی نداری دخترم؟
-نه دایی.
این‌رو گفتم و بعد از گفتن با اجازه راه اتاقم رو در پیش گرفتم.
*
به مهتا که با ناراحتی بهم پشت کرده بود انداختم. لبخندی زدم و گفتم:
-مهتا جان؟ از دستم ناراحتی؟!
چیزی نگفت و پتوش رو کشید رو سرش.
دستم گذاشتم رو شونه‌اش و گفتم:
-مهتا جون؟
بازم چیزی نگفت. آهی کشیدم و ادامه دادم.
-از بچگی باهم بزرگ شدیم. باهم خندیدم باهم گریه کردیم. من خواهر نداشتم، ولی تو از خواهر بهم نزدیک تر بودی! پس خواهری خوب به حرفم گوش کن و قمبرک نکن، اصلا اومدی و فردا شب من از پسره خوشم نیومد، اصلا اومدی و باهم به تفاهم نرسیدم. هنوز چیزی مشخص نیست که! تازه اگر هم به توافق برسیم، یه عروسی میافتیا! مگه خودت نبودی می‌گفتی دلم عروسی می‌خواد اومدیو یه عروسی توپ افتادی! هوم؟
سریع برگشت و با چشم‌های اشکی گفت:
-آرزو می‌کنم یه پسر بیرخت قد کوتاه باشه! عروسیم بخوره فرق سرم.
لبخند دیگه‌ای زدم و اشک‌هاشو پاک کردم و گفتم:
-اره اصلا همین‌طوریه! مطمئن باش منم ازش خوشم نمیاد و این قضیه هم تموم میشه!
لبخندی زد و محکم بغلم کرد.
زیر گوشش آروم گفتم:
-همیشه بمون برام خواهر.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Mohadeseh.f

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/25/17
ارسال ها
984
امتیاز
40,273
سن
20
محل سکونت
تـــــــــــــــــــهرون
وب سایت
ghalbhayehblack.blogfa.com
مهتا( به قلم محدثه)
در حالی که پاهام و تکون می دادم به پسری که رو به روم نشسته بود خیره شدم، همون کسی که قرار بود نسیم رو از این خونه ببره... سرش پایین بود ولی توی همون نگاه اول حسابی جذاب بود و تو دل برو، موهای لخت مشکی داشت با چشمای طوسی عسلی... صورت گرد و سفید با دماغ و دهنی متناسب و مردونه، هیکلی بود و کت و شلوار طوسیش حسابی توی تنش دلبری می کردن. اما یه چیزی برام عجیب بود، اصلا به نسیم نگاه نمی کرد!
یاد جمله‌ی دیشب نسیم افتادم"همیشه بمون برام خواهری"، لبخندی از روی ذوق روی لبم نشست و این جمله باعث شد تا بیشتر از قبل به تصمیمم مطمئن بشم. یه تای ابروم و انداختم بالا و به مادر پسره که همش در حال خندیدن و صحبت با مامان بود نگاه کردم و بی هوا گفتم:
- خانم نژاده نمی خواید درمورد آقا پسرتون بیشتر بگید؟
خنده‌ی شیرینی کرد و گفت:
- پسره من نگفته همه می شناسنش، مادر جان بهتون نگفتن مگه؟
نیم نگاهی به مامان که داشت با چشماش برام خط و نشون می کشید انداختم و بعد با یه لبخند بدجنسی گفتم:
- نه، البته برای من مهم نیست... نسیم خواهرم قراره تصمیم بگیره ولی من از خودش حساس ترم، می دونید که... ما همینجوری الکی دختر به کسی نمی دیم!
همون لحظه پسره سرش رو بلند کرد و یه نگاه عمیق به من و نسیم انداخت، نسیم با آرنجش کوبید به پهلوم ولی من از رو نرفتم و ادامه دادم:
- اسم آقا پسرتون چی بود؟
پدر پسره که انگار خیلی از زبون درازیم خوشش اومده باشه گفت:
- هاکان، بیست و پنج سالشه و فوق لیسانس معماری داره... البته ناگفته نماند که یه برادر کوچک تر از خودش هم داره ولی عذرخواهی کرد که نتونست بیاد، کنجکاویتون برطرف شد مهتا خانم گل؟
این یعنی اینکه دیگه فضولی نکن، حالا چه ربطی داشت که گفتید که یه پسره دیگه هم دارید؟ ابروهام و انداختم بالا و رو کردم سمت هاکان و با منظور گفتم:
- بله خیلی، ان شاءالله که لایق باشن.
بابام بلند سرفه کرد و بعد زد زیر خنده و با دستش زد پشت آقای نژاده و گفت:
- از کار و بارت بگو نژاده...
از اینکه حسابی داشتم با روح و روان بقیه بازی می کردم خوشحال بودم، نسیم آروم در گوشم گفت:
- تمومش کن مهتا، برات بد میشه ها.
حرصی ولی آروم گفتم:
- انقدر بی عرضه نباش نسیم، منکه می دونم تو نمی خوای ازدواج کنی... پس بسپرش به من.
نگران به چشمام نگاه کرد که لبخندی از روی اطمینان تحویلش دادم و برگشتم پررو زل زدم به هاکان، عجیب این بود که داشت به من نگاه می کرد، من نگاه هر پسری رو می شناسم ولی این نگاه بدی نداشت... می خواست قصدم رو بفهمه که ابروم و انداختم بالا و لبخند جیگولی تحویلش دادم!
همون لحظه اونم لبخندی زد و ابروش و انداخت بالا و چشماش رو از من گرفت و رو به جمع محجوب تک سرفه ای کرد و گفت:
- معذرت می خوام که میون حرفاتون می پرم، ولی بهتر نیست من و نسیم خانم با هم معاشرت کنیم؟
شیطونه میگه بلند شم معاشرت و با یک دانه موز بکنم درون حلقش... قلبم شروع کرد تند تند زدن که مامان از خدا خواسته با لبخندی که از بنا گوشش گذشته بود گفت:
- حتما پسرم.
رو کرد سمت نسیم و گفت:
- نسیم دخترم؟
نسیم با خجالت بلند شد که من برگشتم برزخی به مامان نگاه کردم که با نگاهش بهم اشاره کرد"خفه شم"!
آب دهنم و قورت دادم و به نسیم نگاه کردم و با چشمام التماسش کردم.
 
آخرین ویرایش

بالا