در حال تایپ رمان منِ خیالی | Baran کاربر انجمن یک رمان

کدوم یک از شخصیت های رمان منِ خیالی رو بیشتر دوست دارین؟؟


  • مجموع رای دهندگان
    14

Baaaaran

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
11/12/18
ارسال ها
270
امتیاز
16,513
محل سکونت
شهر تنهایی
کد رمان: 2012
ناظر: FABLIS


نام رمان: منِ خیالی

نویسنده:مائده حاجی حسینی

ژانر: تخیلی ، عاشقانه

خلاصه: دنیایی که قصد کنار آمدن با دختر تنهای قصه را ندارد ، دخترک پر توقعی که به داشته هایش راضی نیست و انتظار معجزه را ازین جهان دارد ، به همین دلیل فکر و خیالاتش او را با دنیای جدیدی آشنا می‌کنند ، دنیایی خیالی که کاش هیچ وقت وارد آن نمی شد تا اینگونه به آن و شخصیت های متفاوتش وابسته شود.
او سخت بین دنیای واقعی و خیالی گیر می‌کند ، آیا می تواند خیالاتش را به واقعیت تبدیل کند؟ یا نه...

لینک نقد رمان منِ خیالی:
108202
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,121
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Baaaaran

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
11/12/18
ارسال ها
270
امتیاز
16,513
محل سکونت
شهر تنهایی
مقدمه :

ای کاش نمی‌دیدمت هرگز

تا دل به رخ ناز تو بازم

نشناخته‌تر بودی و بودم

افسوس که من دیدم‌و بازم

دلباخته‌تر بودمو بودی

زیباتر از این نیست نیازم

شاعر شدنم قصه‌ی شومیست

اینبار ، خودم در دل تو حادثه سازم

رویای قشنگیست که در خواب

با تار و پود تنت آواز نوازم

ای کاش نبودی و نبود این

پنهان شدن عشق تو در دفتر رازم

این‌گونه مرا بی تو چنین وسوسه کرده

احساس رسیدن به تو در راه درازم

هر بار که افتاد نگاهم به نگاهت

در دایره ی وحشیه این چشم سیاهت

یک آه مرا بی ثمرم کرد...

ای کاش به یاد تو نبودم...
 

Baaaaran

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
11/12/18
ارسال ها
270
امتیاز
16,513
محل سکونت
شهر تنهایی
《پارت اول》

کم کم هوا داشت تاریک میشد، سایا به خود آمد و پاهایش را از آب بیرون کشید، آنقدر غرق فکر و خیالات پرتوقع و آرزو های غیر ممکن و همیشگی خود شده بود که متوجه گذر زمان نشده بود، دیگر باید از آن پارک همیشگی که هر وقت دلش می‌گرفت به آنجا پناه می‌برد خداحافظی می‌کرد. کوله پشتی صورتی رنگش را برداشت و بی‌وقفه شروع به دویدن کرد ، با انداختن نگاهی به اندام خود بلوز سفید رنگ و دامن قرمز رنگش که انیفورم مدرسه ی کره ای ها بود یادش آمد ظهر که از مدرسه بیرون آمده است به خانه نرفته ، حالا دوباره چه دعوای وحشتناکی در خانه منتظرش بود؟این را دیگر خدا می‌دانست!
جلوی در خانه شان رسید ، نفس عمیقی کشید و انگشتش را روی دکمه ی آیفون فشار داد ، بعد از چند ثانیه در بی‌صدا باز شد ، سایا کمی جا خورده بود ، سابقه نداشت قبل از اینکه صدایی از پشت آیفون شنیده شود در باز شود!
وارد خانه شد و در را پشت سرش بست ، خانه در سکوت کامل بود ، اگر کسی در خانه نیست پس چطور در باز شده است؟چه اتفاقی افتاده که سایا از آن بی‌خبر است؟ در همین حین که جلوی در ایستاده بود و هزار و یک سوال در ذهنش رژه می‌رفت ، کم کم قلبش به تپش افتاده بود ، خانه کاملا تاریک بود و فقط چراغ آشپز خانه روشن بود ، طولی نکشید که صدای پا های یک نفر از آشپز خانه به گوش رسید انگار داشت به سایا نزدیک می شد ، ضربان قلبش با شنیدن این صدا شدت گرفت ، زنی تقریبا مسن که به سن ۴۷-۵۰ می‌خورد ، نزدیکش شد و مقابلش ایستاد ، چشمان سایا که درشت و کمی کشیده بود ، درشت تر شد ، و خودش را چند قدم عقب کشید و به دیوار تکیه داد:
-ت...تو...تو دیگه کی هستی؟؟
آن زن مسن که صورتش هم کمی چروک شده بود ، اما باز هم سرحال به نظر می‌رسید ، عینکش را کمی پایین داد و به دقت به چهره ی سایا زل زد و با لحنی تحقیر آمیز گفت:
-قیافشو ببین ، دختر ترسو خجالت نمی‌کشی با این هیکلت ، رنگت پریده؟؟ اه اه شنیده بودم دختر خیال بافی هستی اما نمی دونستم ، انقدر فیلم تخیلی نگاه کردی ترسو هم شدی!
سایا که حسابی از لحن آن زن غریبه که به نظر
آشنا هم می‌آمد کلافه شده بود ، با عصبانیت گفت:
-تو اصلا کی هستی؟ توی خونه ی ما چکار داری؟ که واسه من اشکال هم می‌گیری؟؟
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
11/12/18
ارسال ها
270
امتیاز
16,513
محل سکونت
شهر تنهایی
《پارت دوم 》

-اگه کمی اون عقلتو به کار بندازی می‌فهمی من کیم !
ابرو هایش درهم گره خورد و به چهره ی زن پر حرف زل زد ، بعد از چند ثانیه مکث با تردید جواب داد:
-عمه سویان؟؟
-خدارو شکر چه عجب اینم فهمیدی ؛
عمه سویان ۱۰ سال بود که به آنها سر نمی‌زد و به خاطر اخلاق کمی تندش و دوری راه و کار و هزار جور مشغله که در خانواده ی سایا وجود داشت آنها هم به روستایی که عمه سویان در آن زندگی می‌کرد سر نمی‌زدند ، سایا با تعجب پرسید:
-مامان و بابام کجان؟؟
-یه کاری براشون پیش اومده ، برو لباساتو عوض کن همه چی رو بهت می‌گم!
به طرف اتاقش حرکت کرد و کوله پشتیش را روی تختش پرت کرد ، سریع لباس هایش را در آورد و لباس خانه پوشید ، با کنجکاوی و کمی نگرانی از اتاق بیرون آمد ، عمه سویان روی مبل کرمی رنگ خانه نشسته بود ، با دیدن سایا انگار نگرانی در وجودش پدید آمد ، با دستش اشاره ای به کنار خود کرد :
-خب ، بیا بشین اینجا ببینم.
سایا با قدم های آهسته کنار عمه سویان نشست:
-چرا چیزی نمی‌گی عمه سویان؟؟
عمه سویان نگاهی به سایا کرد و آب دهنش را قورت داد و دوباره به زمین زل زد :
-میدونی...امم...خب...مامانت...
-مامانم چی؟تو رو خدا زود تر بگو اینجوری بیشتر نگرانم می کنی!
-مامانت تصادف کرده و الان بیمارستانه!
سایا لحظه ای زبانش بند آمده بود ، ضربان قلبش به شدت می تپید ، نمی‌دانست چه واکنشی باید بدهد ؛ عمه سویان نگاهی به سایا انداخت که با چشمان مشکی رنگی که حالا پر از اشک شده بودند منتظر دلیل قانع کننده ای بود:
-خب من چیز زیادی نمی‌دونم باور کن بابات همین ها رو بهم گفت.
سایا بی‌وقفه از جا برخاست و به طرف اتاقش دوید ، در حالی که شک زده شده بود ، کنترل اشک هایش را هم از دست داده بود ، گوشی لمسی خود را از روی میز برداشت و با دستان لرزان شماره ی پدرش را گرفت ، بعد از چند بوق پشت سر هم صدایی از پشت تلفن شنیده شد:
-بله؟
سایا با صدایی لرزان جواب داد:
-عمه سویان چی می‌گه بابا؟؟
بعد از کمی مکث پدر جواب داد:
-به...ببین سایا اصلا نگران نباش ، چیز مهمی نیست من بعدا بهت زنگ میزنم فعلا!
از لحن پدر مشخص بود که قضیه جدی است ، موبایل از دست سایا سر خورد و روی زمین افتاد ، اشکی روی گونه اش چکید ،بیشتر شکه شده بود ، در این تنهایی و اوضاع خراب همین را کم داشت...
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
11/12/18
ارسال ها
270
امتیاز
16,513
محل سکونت
شهر تنهایی
《پارت سوم》

روی تختش دراز کشید و به سقف اتاقش که با کاغذ دیواری گلبهی رنگ پوشیده شده بود زل زد ، درست است که آنها پدر و مادر جالبی برای سایا نبودند و وظیفه ی خود را در سخت گیری و گیر دادن می‌دانستند اما سایا هیچ وقت درخواست چنین اتفاقی را نداشت ؛ ذهنش به گذشته رفت ، تصور او از خودش یک دختر دست و پا چلفتی بود که به درد هیچ کاری نمی‌خورد از همه مهم تر او تنها بود ، نه خواهری داشت نه برادری! نیاز به یک هم دم داشت کسی که با او درد و دل کند ، اه بلندی کشید و شدت اشک هایش بیشتر شد ، یاد تک تک آرزو های غیر ممکن خود افتاد البته این آرزو ها غیر ممکن نبودند اگر کسی سایا را حمایت می‌کرد!
۷ سال پیش وقتی سایا ۱۰ سال داشت ، از پدر و مادرش در خواست خواهر یا برادر را کرد ، اما آنها این جمله را به او گفتند : (خودتم اضافی هستی!) چند سال بعد ، سایا از پدر و مادرش درخواست کرد او را به کلاس طراحی بگذارند ، سایا طراحی کردن و نقاش بودن را خیلی دوست داشت ، اما باز هم جواب آنها این بود (تو به درد این کار نمی‌خوری ، مهارت تو این نیست) و باز هم پشیمانی در وجودش پدید آمد ؛ چند سال بعد دیگر درخواست نکرد فقط اجازه خواست ، تا خودش دنبال کاری که دوست دارد برود ، او عاشق بازیگری بود ، اما باز هم...
پس مهارت او در چه چیزی بود؟راست می‌گفتند او حتی درس خواندن را هم بلد نبود چه برسد به چیز های دیگر.
آرزو های سایا آنقدر را هم بزرگ نبودند ، درک پدر و مادرش ضعیف بود!
این آرزو ها آنقدر ادامه پیدا کردند که تبدیل به خواب و رویا و تخیلات ذهنی او شدند!
چشمانش را بست ، دیگر به چیزی فکر نکرد ، شاید اینگونه به آرامش می‌رسید!
**
همه جا تاریک بود ، سایا درست در محوطه ی تاریکی نشسته بود ، انگار کسی فانوس به دست به او نزدیک می‌شد ، همچنان قدم بر می‌داشت و به طرف او می‌آمد ، در فاصله ی یک متری سایا ایستاد و تعظیم کرد و با صدایی کلفتی گفت:
-اولین درخواست شما پذیرفته شد!
سایا در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می‌زد و حسابی جا خورده بود با صدایی لرزان و نگران پرسید:
-ک...کدوم...کدوم درخواست؟!
-مگه خودت نخواستی آزادانه زندگی کنی و دیگه کسی نباشه که تو رو از آرزو هات دور کنه؟!
سایا سخت در فکر فرو رفت؛
ناگهان دستش را جلوی دهانش گرفت و با عصبانیت داد زد:
-من کی همچین درخواست مسخره ای کردم؟هان؟من نمی خواستم مامانم به این روز بیفته لعنتی!
-آروم باش دختر ، آروم باش ، خود کرده را تدبیر نیست!
-اما...
آن مرد عجیب و غریب که صورتش هم دیده نمیشد آرام جلو آمد و فانوس را روی صورتش گرفت!
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
11/12/18
ارسال ها
270
امتیاز
16,513
محل سکونت
شهر تنهایی
《پارت چهارم》

چهره ی عجیبی داشت ، ریش کم پشت و کمی بلند که سفید شده بودند، با عینکی که در چشمش بود همچنین یک کلاه جادوگری روی سرش گذاشته بود ، مرد میان سالی بود، سایا لحظه ای ترسید و خواست از روی زمین بلد شود اما آن مرد مچ دستش را گرفت و روی زمین نشاند:
-من جکسون هستم ، می‌خوای وارد سرزمین خیالی ما بشی؟
سایا بعد از کمی مکث با تعجب پرسید:
-کدوم سرزمین خیالی؟؟
-اینجا می‌تونی به هر آرزویی که دلت می‌خواد برسی، از آرزو های ریز تا بزرگ ، فقط باید کارهایی رو که ازت می‌خواییم انجام بدی!
-مثلا چه کاری؟
-بگذریم ، بعدا می‌فهمی ، فقط برای اینکه به سرزمین ما بپیوندی باید از چند تا شرط و شروط اطاعت کنی همچنین چندتا توصیه!
سایا که دهنش نیم متر باز مانده بود ، سخت در فکر فرو رفت ، چاره ی دیگری نداشت ، باید از دست آشوب درونی خود و ضمن رسیدن به آرامش به آنجا پناه می‌برد ، جای دیگری نمی‌توانست به آرزو های خود برسد و مهم تر از آن کنجکاو بود تا ببیند این سرزمین خیالی که آقای جکسون از آن حرف می‌زد چه جور جایی است!
با هیجان از جا برخاست و با صدای بلندی گفت:
-می‌خوام به سرزمین خیالی بپیوندم.
آقای جکسون دستش را روی ریشش کشید و ابرویی بالا انداخت:
-فکر نمی‌کردم به این زودی تصمیم بگیری!خب پس من باید یه سری قوانین رو برات توضیح بدم ، اول اینکه هیچ کس از دنیای واقعی از دنیای ما با خبر نمیشه! دوم اینکه این شانس نصیب کمتر آدمی میشه و تو جزو آدم های خاصی! سوم ، تموم آرزو هات رو اینجا می‌تونی تجربه کنی، اما این آرزو ها به ترتیب بعد از ۵ سال توی دنیای واقعی اتفاق می‌افته، یعنی آرزوی دومت بعد از ۵ سال توی دنیای واقعی اتفاق می‌افته! و در آخر یک توصیه برای خودت ،توی سرزمین خیالی به هیچ کس وابسته نشو!
سایا که با شنیدن این قوانین در جا خشکش زده بود، مخصوصا شرط سوم و آن توصیه آخر ، نمی‌دانست این شرط ها را بپذیرد یا نه!
-ببینید آقای جک...همون جکسون شما انگار آرزوی اول منو اشتباه اجرا کردین چون من...
آقای جکسون بلافاصله حرف سایا را قطع کرد و دوباره شروع به صحبت کردن شد:
-هر چیزی یه راه حلی داره دختر جان درستش می‌کنیم فقط نباید عجله کنی ، در ضمن تا یادم نرفته باید یه چیزی در مورد شرط سوم بگم ،ترتیب آرزو ها رو توی دفترچه ی رازت نوشتی!
همین را گفت و رو به جلو حرکت کرد ، سایا همانطور در جایش خشکش زده بود ، دفترچه ی راز؟همان دفترچه ای که چند سال پیش آن را در گاوصندوق خود پنهان کرد و تصمیم گرفت دیگر به آن نگاه نکند تا بتواند آرزو های خود را برای همیشه فراموش کند.
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
11/12/18
ارسال ها
270
امتیاز
16,513
محل سکونت
شهر تنهایی
《پارت پنجم》

همانطور که به فکر فرو رفته بود صدای آقای جکسون توجهش را جلب کرد:
-پس چرا وایسادی؟با من بیا!
سایا سریع به خود آمد و به دنبال آقای جکسون دوید وقتی به او رسید قدم هایش آرام تر شد و در حالی ‌که هم زمان با او حرکت می‌کرد گفت:
-حالا کجا می‌خواییم بریم؟
-مگه نمی‌خوای با سرزمین خیالی آشنا بشی؟
-خب ، چرا که نه.
طولی نکشید که به یک دروازه ی سرمه ای رنگ رسیدند که روی آن علامت (♤) درج شده بود ، آقای جکسون دستش را روی علامت گذاشت و علامت رنگ سبز به خود گرفت ، بعد از آن رو به سایا کرد و گفت:
-همینجا وایسا الان میام.
بعد از چند ثانیه آقای جکسون با یک کتاب در دستش از دروازه بیرون آمد و آن را روبه روی سایا گرفت:
-باید سوگند بخوری که قوانین سرزمین خیالی رو زیر پا نمی زاری!
سایا نگاهی به کتاب انداخت و اخمانش در هم رفت:
-چه لزومی داره سوگند بخورم من که قوانین رو قبول کردم.
-چقدر تو لجبازی دختر هر کاری من میگم باید انجام بدی!
سایا پوفی کشید و دستش را روی کتاب گذاشت:
-خب الان باید چکار کنم؟
-هر چی من می‌گم بلند تکرار کن ، {من به سه قوانین ذکر شده احترام می‌گذارم و به سرزمین خیالی وفادار هستم!}
سایا سرش را بالا گرفت و این جمله را با صدای بلد تکرار کرد ، بعد از آن آقای جکسون کتاب را باز کرد و از جیب راستش خودکاری بیرون آورد و پشت سر هم چند ورق از کتاب را زد ، اسم های مختلفی در آن کتاب نوشته شده بود ، سایا از روی کنجکاوی دائم سعی می‌کرد بفهمد درون آن کتاب چه چیزی نوشته شده است:
-اینا کسایی هستن که عضو سرزمین خیالی شدن؟؟
آقای جکسون بدون اینکه نگاهی به او بیندازد گفت:
-اوهوم ، خب اسمت رو بگو؛
-لی سایا هستم.
بعداز اینکه آقای جکسون اسم سایا را درون آن کتاب نوشت و امضا کرد سرش را به طرف سایا برگرداند و با لبخند کمرنگی گفت:
-به سرزمین خیالی خوش اومدی!
و دروازه را به طرفش باز کرد ، سایا با هیجان و کنجکاوی بسیار از دروازه عبور کرد ، باغچه ای زیبا و سرسبز که کناره های آن با چمن های زیبا پر شده بود ، مجسمه های مختلف و رنگارنگی که از الماس ساخته شده بودند فضا را زیباتر جلوه می‌داد ، در کل حس عجیبی بود گویی با حال و هوای دنیای واقعی تفاوت زیادی داشت ، کاش همیشه می‌توانست آنجا بماند...
در سر تا سر باغچه آدم هایی نسبتا کوتاه قد و یکسان که تقریبا شبیه هم بودند ایستاده و به سایا تعظیم می‌کردند و هم زمان با آن می‌گفتند:
-به سرزمین ما خوش اومدی!
سایا بسیار هیجان زده بود و سرش را مدام به این طرف و آن طرف می‌چرخاند و همه جا را خوب نگاه می‌کرد ، یعنی این آدم های عجیب به او خوش آمد گویی می‌کردند؟ تا کنون همچون صحنه ای ندیده بود ، این آرزوی سایا بود که مورد توجه قرار بگیرد ، در حالی که چشمانش برق می‌زد با هیجان گفت:
-وای اینجا بی‌نظیره، کاش برای همیشه می‌تونستم اینجا بمونم!
آقای جکسون لبخندی زد و گفت:
- حالا تو دیگه عضوی از ما هستی می‌تونی هر وقت که بخوای ، بیای اینجا!
خب اینا نگهبان و خدمت کار های ما هستن و هر کس که وارد سرزمین خیالی میشه بهش خوش آمد گویی می‌کنن.
همانطور قدم زنان جلو رفتند و به قصری با عظمت رسیدند
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
11/12/18
ارسال ها
270
امتیاز
16,513
محل سکونت
شهر تنهایی
《پارت ششم》

آقای جکسون با دستش اشاره ای کرد و وارد قصر شدند، سایا در حالی که به اطراف نگاه می‌کرد، پرسید:
-اینجا کجاست؟
-اینجا قصر سرزمین خیالیه و انتهای اون هر درش رو به آرزو های تو باز میشه!
سایا همانطور که شگفت زده بود زیاد متوجه حرف آقای جکسون نشد و بدون اینکه بفهمد سری تکان می‌داد ، موسیقی ملایمی از درون قصر شنیده می‌شد جای عجیبی بود، به نظر می‌رسید دکوراسیون آنجا هم گران قیمت باشد ، مردی جوان از انتهای قصر در حال نزدیک شدن به آنها بود وقتی به هم رسیدند مرد جوان که چشمان بادامی و سیاهی داشت و یک کت و شلوار زرشکی به تن داشت نگاهی به سایا انداخت و لبخندی زد:
-به سرزمین ما خوش اومدی دختر جوان ، من لوهان از بزرگان قصر هستم ، خوشبختم؛
و بعد از آن دستش را به طرف سایا دراز کرد و سایا هم بعد از دست دادن با او و معرفی خود ، شروع به قدم زدن کردند ، بعد از اینکه قسمت های زیادی از قصر را به سایا نشان دادند ، سایا به طرف تراسی که در گوشه ای از قصر بود قدم برداشت، به نظر می‌رسید جای جالبی باشد ، در حالی که به طرف آن حرکت می‌کرد، گفت:
-میشه اینجا رو ببینم؟؟
آقای جکسون و لوهان که تقریبا بیست دقیقه ای بود قسمت های مختلف قصر را به او نشان می‌دادند ، نگاهی به هم انداختند و لوهان جواب داد:
-آره خب چرا که نه!
سایا با خوشحالی در شیشه ای را باز کرد و وارد تراس شد ، وای! انتظار مواجه شدن با همچین صحنه ای را نداشت ، چقدر اینجا بی‌نظیر بود ، حتی زیباتر از پارک لوته ورد سئول! بالن های رنگارنگی که روی آنها حروف های مختلف کره ای نوشته شده بود ، طوطی های رنگارنگ و صدای پرندگان آرامش خاصی داشت ، سرسبز ترین جنگلی بود که در عمرش دیده بود.
بیشتر قابل توصیف نبود ، چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید ، دلش می‌خواست خودش را از تراس به سمت پایین پرت کند.

**چشمانش را باز کرد ، به در و دیوار اتاقش خیره شد ، آه بلندی کشید و برخاست و روی تختش نشست ، دوباره همان اتاق خودش ، باز هم زندگی واقعی و بدبختی هایش ، یعنی تمام اینها را فقط در خواب دیده بود؟ این همه زحمات او برای عضویت در سرزمین مسخره ی خیالی دروغ بود؟ از خواب های رویایی که رهایش نمی‌کردند متنفر بود ، حتی وقت نشد که بپرسد آن طبیعت زیبا کجا بود...
به خیال اینکه دوباره خواب دیده است و آن هم فقط برای یک بار ، دیگر به چیزی فکر نکرد، عقلش اصلا درست کار نمی‌کرد ، در همان لحظه عمه سویان دست به کمر وارد اتاق شد:
-به به! میبینم که گرفتی خوابیدی ، بازم چه خوابی دیدی هان؟؟کاش منم مثل تو بیخیال بودم ، دختر چشماتو باز کن ببین دنیا داره رو سرت خراب میشه ها!
سایا نفس حرصی کشید و از جا برخاست ترجیع داد با عمه سویان درگیر نشود چون آن وقت هم اعصاب خودش به هم می ریخت و هم عمه سویان کوتاه نمی‌آمد با دستش اشاره ای به بیرون از اتاق کرد و گفت:
-از اتاق من برو بیرون ، من هر چی باشم از تو بهترم!
عمه سویان که از حرص قرمز شده بود ، در حالی که زیر ل**ب غر غر می‌کرد از اتاق بیرون رفت و سایا هم در را پشت سرش بست ، نگاهی به ساعت دیوارش انداخت ساعت تقریبا ۱۰ شب بود ، اصلا نفهمید زمان چگونه گذشت ، معلوم نبود چه بلایی سر مادرش آمده که از آن بی خبر است ؛ یعنی انقدر بی ارزش بود که پدرش او را از همچون اتفاق مهمی بی‌خبر گذاشته بود؟انگار پدرش نمی‌خواست بفهمد که او دیگر ۱۷ سال دارد و با پنهان کاری و بی‌خبری چیزی درست نمی‌شود ، گوشی لمسی خود را برداشت و شماره ی پدرش را گرفت ، اما جز چند بوق پشت سر هم چیزی نصیبش نشد ، انگار پدرش نمی‌خواست جوابش را بدهد ، از نگرانی و استرس کم کم سر درد گرفته بود ، اصلا یادش نبود که از صبح چیزی نخورده و معده اش به خاطر همین دچار درد و سوزش می‌شود
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر فعال
کاربر فعال
عضویت
11/12/18
ارسال ها
270
امتیاز
16,513
محل سکونت
شهر تنهایی
《پارت هفتم》

از استرس چند بار کل اتاق را دور زد اینکه کاری از دستش بر نمی‌آید او را نگران تر می‌کرد ،
با بی‌حالی جلوی آیینه رفت و نگاهی به خودش انداخت ، رنگش حسابی پریده بود، چند ثانیه ای به چهره ی خود خیره شد ، چهره ی کره ای ها معمولا دلنشین بود سایا هم پوستی سفید و صاف با چشمان درشت و کمی کشیده و مشکی داشت مو هایش بر خلاف اکثر کره ای ها قهوه ای و حالت دار بود. آخر چرا از زمین و زمان مشکلات می‌بارید حتی خانواده اش آنقدر غرق در مشکلات می‌شدند که دیگر حوصله ی توضیح قانع کننده برای سایا نداشتند ، اشکی از چشمانش بر روی گونه اش چکید، ناگهان متوجه صدایی شد که بیرون از اتاق می‌آمد ، بعد از کمی دقت متوجه شد که پدرش به خانه برگشته و با عمه سویان آرام در حال پچ پچ کردن است ، دیگر صبرش تمام شد ، در اتاقش را باز کرد ، عمه سویان و پدرش با دیدن سایا سریع دست از حرف زدن برداشتند و هر دو به او خیره شدند ، این نگاه ها او را نگران تر می‌کرد ، آهسته جلو آمد و گفت:
-چی رو دارین از من پنهون می‌کنید؟؟من دیگه بچه نیستم بابا اینا می‌فهمی؟؟
-آروم باش سایا ، ما چیزی رو ازت پنهون نمی‌کنیم ، فردا صبح میبرمت بیمارستان تا همه چیز رو با چشم خودت میبینی!
-اما من نمی‌تونم تا فردا صبح صبر کنم ، همین الان می‌ریم!
پدر چنگی به موهای کم پشت خود زد و پاسخ داد:
-الان نمیشه سایا لجبازی نکن.
-خب حداقل بگو چی شده ، میدونم مسئله جدیه همش پنهون کاری ، خواهش میکنم بابا خواهش میکنم!
پدر نگاهی به عمه سویان انداخت و با اشاره به او فهماند که آنها را تنها بگذارد ، بعد از رفتنش پدر روی مبل راحتی و کرمی رنگ نشست:
-عه...سایا ، میدونی...خب ، مامانت به خاطر تصادفی که کرده رفته کما!
چشمان سایا باری دیگر پر از اشک شد ، این اتفاق را حدس زده بود ، با کمی مکث و بدون اینکه حرفی بزند به طرف اتاقش دوید و در را پشت سرش بست ، نکند به خاطر خواسته ی او که می خواست آزادانه زندگی کند این بلا سر مادرش آمده؟ ناخدا گاه ذهنش به طرف صندوقچه و دفتر راز رفت ، تصمیم گرفته بود دیگر آن را باز نکند اما اگر این خواب و حرف های آقای جکسون واقعیت داشت چه؟ به زحمت صندوقچه را کمی به سمت چپ حل داد و کلید آن را از زیرش برداشت ، خودش هم نمی‌دانست چرا اصرار دارد کلید صندوقچه را آنجا پنهان کند!
صندوقچه را باز کرد و از میان وسایلی که درونش بود دفترچه ی رازش را پیدا کرد ، یک دفتر از جنس چوب نازک ، عجیب بود ، چیزی که بیشتر توجهش را به خود جلب کرد این بود که روی دفترچه هم علامت ♤ وجود داشت! همان علامتی که روی دروازه ی سرزمین خیالی بود.چطور ممکن بود، این علامت قبلا روی دفترچه وجود نداشت! دستش را روی دفترچه کشید و گرد و خاکش را کنار زد تقریبا چند سالی بود که درون آن صندوقچه پنهان شده بود ، جلدش را باز کرد و اولین آرزو روی اولین ورق به چشمش خورد : {دوست دارم آزادانه زندگی کنم و کسی نباشه که من رو از آرزو هام دور کنه!}
آه بلندی کشید ، کاملا درست بود آقای جکسون هم همین حرف را به او زد، اما چگونه می‌توانست این آرزو را پس بگیرد؟ دومین ورق از دفترچه را کنار زد و چشمش به دومین آرزو خورد: {دوست دارم یه برادر داشته باشم و تنها نمونم من تنهایی رو دوست ندارم.}
این نوشته متعلق به ۵ سال پیش بود ، همانطور نگاهی به ورق های دیگر کرد و سریع دفترچه را بست و زمین گذاشت ، اشکی از چشمانش جاری شد ، نمی‌دانست برای نادانی که کرده گریه می کند یا...
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا