در حال تایپ رمان منِ خیالی | Baran کاربر انجمن یک رمان

کدوم یک از شخصیت های رمان منِ خیالی رو بیشتر دوست دارین؟؟


  • مجموع رای دهندگان
    31

Baaaaran

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
11/12/18
ارسال ها
403
امتیاز
21,413
محل سکونت
شهر تنهایی
کد رمان: 2012
ناظر: @|AshKi |


نام رمان: منِ خیالی

نویسنده:مائده حاجی حسینی

ژانر: فانتزی ، عاشقانه

خلاصه: دنیایی که قصد کنار آمدن با دختر تنهای قصه را ندارد، دخترک پر توقعی که به داشته هایش راضی نیست و انتظار معجزه را ازین جهان دارد، به همین دلیل فکر و خیالاتش او را با دنیای جدیدی آشنا می‌کنند، دنیایی خیالی که کاش هیچ وقت وارد آن نمی‌شد تا اینگونه به آن و شخصیت های متفاوتش وابسته شود.
و در نهایت حماقتی باعث یک گره محکم در زندگی‌اش می‌شود، آیا او می‌تواند گره زندگی‌اش را باز کند؟ یا نه...

لینک نقد رمان منِ خیالی:
108202
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,413
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Baaaaran

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
11/12/18
ارسال ها
403
امتیاز
21,413
محل سکونت
شهر تنهایی
مقدمه :

ای کاش نمی‌دیدمت هرگز

تا دل به رخ ناز تو بازم

نشناخته‌تر بودی و بودم

افسوس که من دیدم‌ و بازم

دلباخته‌تر بودمو بودی

زیباتر از این نیست نیازم

شاعر شدنم قصه‌ی شومیست

اینبار ، خودم در دل تو حادثه سازم

رویای قشنگیست که در خواب

با تار و پود تنت آواز نوازم

ای کاش نبودی و نبود این

پنهان شدن عشق تو در دفتر رازم

این‌گونه مرا بی تو چنین وسوسه کرده

احساس رسیدن به تو در راه درازم

هر بار که افتاد نگاهم به نگاهت

در دایره‌ی وحشیه این چشم سیاهت

یک آه مرا بی‌ثمرم کرد...

ای کاش به یاد تو نبودم...
.
.
.
.
.
.
.​
همه چیز تنها از یک خواب شروع نشد!
این ها همه واقعیت بودند، یک واقعیت محض در خیال من!

یعنی حتی نمی‌توانستم در خیالاتم آزادانه خود را رها کنم؟!
اما این تاوان سنگین حق من نبود...

مگر من چه گناهی جز عاشق شدن را داشتم؟!
می‌جنگم برای خواسته‌ام، آرزویم، آرزویی که تنها یک رویا نیست!

و اوضاع همیشه چنین نخواهد ماند...!
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
11/12/18
ارسال ها
403
امتیاز
21,413
محل سکونت
شهر تنهایی
کم کم هوا داشت تاریک میشد، باد ملایمی موهای قهوه‌‌ای رنگش را نوازش می‌کرد، به خود آمد و پاهایش را از آب بیرون کشید، آنقدر غرق فکر و خیالات پر توقع و آرزو های غیر ممکن و همیشگی خود شده بود که اصلا متوجه گذر زمان نشده بود، دیگر باید از آن پارک همیشگی که هر وقت دلش می‌گرفت به آنجا پناه می‌برد خداحافظی می‌کرد.
کوله پشتی صورتی رنگش را برداشت و نگاهی به گل های نیلی رنگ و ریز برگ کنار رودخانه انداخت، که از آن باد ملایم و پاکی هوای محیط پارک جانی تازه می‌گرفتند.
نگاهش را به روبه روی خود کشیده و بی‌وقفه شروع به دویدن کرد، با انداختن نگاهی به اندام خود بلوز سفید رنگ و دامن قرمز رنگش که انیفورم مدرسه‌ی کره‌ای ها بود یادش آمد ظهر که از مدرسه بیرون آمده است به خانه نرفته، حالا دوباره چه دعوای وحشتناکی در خانه منتظرش بود؟ این را دیگر خدا می‌دانست!
جلوی در خانه شان رسید، نفس عمیقی کشید و انگشتش را روی دکمه‌ی آیفون فشار داد، بعد از چند ثانیه در بی‌صدا باز شد، سایا کمی جا خورده بود، سابقه نداشت قبل از اینکه صدایی از پشت آیفون شنیده شود در باز شود!
شانه‌ای بالا انداخت و بی‌اعتنا وارد خانه شد و در را پشت سرش بست، خانه در سکوت کامل بود، اگر کسی در خانه نیست پس چطور در باز شده است؟ چه اتفاقی افتاده که سایا از آن بی‌خبر است؟ در همان حین که جلوی در ایستاده بود و هزار و یک سوال در ذهنش رژه می‌رفت، کم کم قلبش به تپش افتاده بود، خانه کاملا تاریک بود و فقط چراغ آشپز خانه روشن بود، طولی نکشید که صدای پاهای یک نفر از آشپز خانه به گوش رسید انگار داشت به او نزدیک می‌شد، ضربان قلبش با شنیدن این صدا شدت گرفت، اول از همه سایه‌ی سیاه رنگ و نامعلومی دیده شد، سپس زنی تقریبا مسن که به سن ۴۷-۵۰ می‌خورد، نزدیکش شد و مقابلش ایستاد، چشمان سایا که درشت و کمی کشیده بود، درشت تر شد و خودش را چند قدم عقب کشید و به دیوار تکیه داد:
-ت...تو...تو دیگه کی هستی؟!
آن زن مسن که صورتش هم کمی چروک شده بود، اما باز هم سرحال به نظر می‌رسید، عینکش را کمی پایین داد و با نگاه دقیق و تلفیق شده از چهره‌ی عبوسی در چهره‌ی سایا خیره شد، موهای کوتاهی داشت که رنگ زیتونی روی آن گذاشته بود، با لحن تحقیر آمیزی گفت:
-قیافشو ببین، دختر ترسو خجالت نمی‌کشی با این سنت، رنگت پریده؟ اه اه شنیده بودم دختر خیال بافی هستی، اما نمی دونستم انقدر فیلم تخیلی نگاه کردی ترسو هم شدی!
سایا که حسابی از لحن آن زن غریبه که به نظر
آشنا هم می‌آمد کلافه شده بود، با همان صدای همیشگی و لطیف دخترانه‌ی خود که اینبار با لحنی عصبانی همراه بود گفت:
-تو اصلا کی هستی؟ توی خونه‌ی ما چکار داری؟ که واسه من اشکال هم می‌گیری؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Baaaaran

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
11/12/18
ارسال ها
403
امتیاز
21,413
محل سکونت
شهر تنهایی
زن چشمان قهوه‌ای رنگ سوخته‌ی خود را کمی ریزتر کرده و با همان چهره‌ی بدخلق خود گفت:
-اگه کمی اون عقلتو به کار بندازی می‌فهمی من کیم!
ابرو های خرمایی رنگ و کم پشت سایا در هم گره خورد، با دقت در چهره‌ی زن پر حرف زل زد، بعد از چند ثانیه مکث با تردید پاسخ داد:
-عمه سویان؟
زن با اکراه گفت:
-خدارو شکر چه عجب اینم فهمیدی.
عمه سویان ۱۰ سال بود که به آنها سر نمی‌زد و به خاطر اخلاق کمی تندش و دوری راه و کار و هزار جور مشغله که در خانواده ی سایا وجود داشت آنها هم به روستایی که عمه سویان در آن زندگی می‌کرد سر نمی‌زدند، سایا با تعجب پرسید:
-مامان و بابام کجان؟
عمه سویان با لحن خشکی پاسخ داد:
-یه کاری براشون پیش اومده، برو لباساتو عوض کن همه چی رو بهت می‌گم!
سایا با کمی مکث نگاهش را از او گرفته و به طرف اتاقش حرکت کرد و کوله پشتیش را روی تختش پرت کرد، سریع لباس هایش را در آورد و لباس خانه پوشید، با کنجکاوی و کمی نگرانی از اتاق بیرون آمد، عمه سویان روی مبل کرمی رنگ خانه نشسته بود، با دیدن سایا انگار نگرانی در وجودش پدید آمد، با دستش اشاره‌ای به کنار خود کرد:
-خب، بیا بشین اینجا ببینم.
سایا با قدم های آهسته کنار عمه سویان نشست:
-چرا چیزی نمی‌گی عمه سویان؟
عمه سویان نگاهی به سایا انداخت و آب دهنش را قورت داد و دوباره به زمین زل زد، اینبار لحنش را کمی نرم تر کرد:
-میدونی...عه...خب...مامانت...
-مامانم چی؟ تو رو خدا زود تر بگو اینجوری بیشتر نگرانم می کنی!
هر دو دستش را به هم گره زده و اینبار قاطعانه گفت:
-مامانت تصادف کرده و الان بیمارستانه!
سایا لحظه‌ای زبانش بند آمده بود، ضربان قلبش به شدت می تپید، نمی‌دانست چه واکنشی باید نشان دهد؛ عمه سویان نگاهی به سایا انداخت که با چشمان مشکی رنگی که حالا پر از اشک شده بودند منتظر دلیل قانع کننده‌ای بود:
-خب من چیز زیادی نمی‌دونم باور کن بابات همین ها رو بهم گفت.
سایا با نگاه متمرکزی به یک نقطه‌ی نا معلوم بی‌وقفه از جا برخاست، چند ثانیه مکث کرد، سپس به طرف اتاقش دوید، در حالی که شک زده شده بود، کنترل اشک هایش را هم از دست داده بود، گوشی لمسی خود را از روی میز برداشت و با دستان لرزان شماره‌ی پدرش را گرفت، بعد از چند بوق پشت سر هم صدایی از پشت تلفن شنیده شد:
-بله؟
سایا با صدایی لرزان جواب داد:
-عمه سویان چی می‌گه بابا؟!
بعد از کمی مکث پدر پاسخ داد:
-به...ببین سایا اصلا نگران نباش، چیز مهمی نیست من بعدا بهت زنگ میزنم فعلا!
از لحن پدر مشخص بود که قضیه جدی تر از این حرف هاست، موبایل از دستش سر خورد و روی زمین افتاد، اشکی روی گونه‌اش چکید، بیشتر شکه شده بود، در این تنهایی و اوضاع خراب همین را کم داشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Baaaaran

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
11/12/18
ارسال ها
403
امتیاز
21,413
محل سکونت
شهر تنهایی
روی تختش دراز کشید و به سقف اتاقش که با کاغذ دیواری گلبهی رنگ پوشیده شده بود زل زد، درست است که آنها پدر و مادر جالبی برای سایا نبودند و وظیفه‌ی خود را در سخت گیری و گیر دادن می‌دانستند، همچنین در عین حال او را به حال خود رها کرده بودند و شاید این کار ها از احساس کم گذاشتن در عقیده‌ی پدر و مادرش نشات می‌گرفت!
اما سایا هرگز درخواست چنین اتفاقی را نداشت؛ ذهنش به گذشته رفت، تصور او از خودش یک دختر دست و پا چلفتی بود که به درد هیچ کاری نمی‌خورد، از همه مهم تر او تنها بود، نه خواهری داشت و نه برادری! نیاز به یک هم دم داشت کسی که با او درد و دل کند، اه بلندی کشید، یاد تک تک آرزو های غیر ممکن خود افتاد، البته این آرزو ها غیر ممکن نبودند اگر کسی سایا را حمایت می‌کرد!
۷ سال پیش وقتی سایا ۱۰ سال داشت، از پدر و مادرش در خواست خواهر یا برادر را کرد، اما آنها این جمله را به او گفتند : (خودتم اضافی هستی!) چند سال بعد، از پدر و مادرش درخواست کرد او را به کلاس طراحی بگذارند، سایا عاشق طراحی کردن و نقاش شدن بود، اما باز هم جواب آنها این بود: (تو به درد این کار نمی‌خوری، مهارت تو این نیست) و باز هم پشیمانی در وجودش ریشه گرفت؛ چند سال بعد دیگر درخواست نکرد فقط اجازه خواست، تا خودش دنبال کاری که دوست دارد برود، او عاشق بازیگری بود، اما باز هم...
پس مهارت او در چه چیزی بود؟ راست می‌گفتند او حتی درس خواندن را هم بلد نبود چه برسد به چیز های دیگر.
پس تنها راه او این بود که در رویا های خود سِیر کرده و واقعیت را نادیده بگیرد!
آرزو های سایا آنقدر ها هم بزرگ نبودند، درک پدر و مادرش ضعیف بود!
این آرزو ها آنقدر ادامه پیدا کردند که تبدیل به خواب و رویا و تخیلات ذهنی او شدند.
چشمانش را بست، دیگر به چیزی فکر نکرد، شاید اینگونه به آرامش می‌رسید!
***
همه جا در تاریکی مطلق بود، سایا درست در محوطه‌ی تاریکی نشسته بود، چشمان رنگ شبش در آن تاریکی برق میزد، یک نفر با قدم های آهسته در حال نزدیک شدن به او بود، از هیکلش که یک سایه‌ی تاریک دیده می‌شد معلوم بود که یک مرد فانوس به دست به او نزدیک می‌شود، همچنان قدم بر می‌داشت و به طرف او می‌آمد، در فاصله‌ی یک متری او ایستاد و تعظیم کرد و با صدایی کلفتی گفت:
-اولین درخواست شما پذیرفته شد!
سایا در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می‌زد و حسابی جا خورده بود با صدایی لرزان و نگرانی پرسید:
-ک...کدوم...کدوم درخواست؟!
-مگه خودت نخواستی آزادانه زندگی کنی و دیگه کسی نباشه که تو رو از آرزو هات دور کنه؟!
سایا سخت در فکر فرو رفت؛
ناگهان دستش را جلوی دهانش گرفت و با صدای آرامی گفت:
-منظورت...
قبل از اینکه ادامه‌ی حرفش را بزند، مرد پیش دستی کرده و گفت:
-درسته!
سایا اخمانش را در هم کشیده و تن صدایش را کمی بالاتر برد:
-من کی همچین درخواست مسخره‌ای کردم؟هان؟من نمی خواستم مامانم به این روز بیفته لعنتی!
مرد با همان خونسردی خود پاسخ داد:
-آروم باش دختر، آروم باش، خود کرده را تدبیر نیست!
-اما...
آن مرد عجیب و غریب که صورتش هم دیده نمیشد آرام جلو آمد و فانوس را روی صورتش گرفت!
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
11/12/18
ارسال ها
403
امتیاز
21,413
محل سکونت
شهر تنهایی
چهره‌ی عجیبی داشت، ریش کم پشت و کمی بلند که سفید شده بودند، با عینک بدون فریمی که در چشمش بود همچنین یک کلاه جادوگری مشکی رنگ روی سرش گذاشته بود، مرد میان سالی بود، سایا لحظه‌ای ترسید و خواست از روی زمین بلند شود اما آن مرد مچ دستش را گرفت و او را روی زمین نشاند:
-من جکسون هستم، می‌خوای وارد سرزمین خیالی ما بشی؟!
سایا بعد از کمی مکث با تعجب پرسید:
-کدوم سرزمین خیالی؟
-اینجا می‌تونی به هر آرزویی که دلت می‌خواد برسی، از آرزو های ریز تا بزرگ، فقط باید کارهایی رو که ازت می‌خواییم انجام بدی!
سایا با چشمانی گرد شده پرسید:
-مثلا چه کاری؟!
-بگذریم، بعدا می‌فهمی، فقط برای اینکه به سرزمین ما بپیوندی باید از چند تا شرط و شروط اطاعت کنی همچنین چندتا توصیه!
سایا که دهانش چهار طاق باز مانده بود، سخت در فکر فرو رفت، چاره‌ی دیگری نداشت، باید از دست آشوب درونی خود و ضمن رسیدن به آرامش به آنجا پناه می‌برد، جای دیگری نمی‌توانست به آرزو های خود برسد و مهم تر از آن کنجکاو بود تا ببیند این سرزمین خیالی که آقای جکسون از آن حرف می‌زد چه جور جایی است!
با هیجان از جا برخاست و با صدای بلندی گفت:
-می‌خوام به سرزمین خیالی بپیوندم!
آقای جکسون دستش را روی ریشش که یک در میان سفید شده بود کشید و ابرویی بالا انداخت:
-فکر نمی‌کردم به این زودی تصمیم بگیری! خب پس من باید یه سری قوانین رو برات توضیح بدم.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-اول اینکه هیچ کس از دنیای واقعی از دنیای ما با خبر نمیشه! دوم اینکه این شانس نصیب کمتر آدمی میشه و تو جزو آدم های خاصی! سوم، تموم آرزو هات رو اینجا می‌تونی تجربه کنی، اما این آرزو ها به ترتیب بعد از ۵ سال توی دنیای واقعی اتفاق می‌افته، یعنی آرزوی دومت بعد از ۵ سال توی دنیای واقعی اتفاق می‌افته! و در آخر یک توصیه برای خودت، توی سرزمین خیالی به هیچ کس وابسته نشو!
این جمله‌ی آخر را با تاکید و شمرده شمرده تکرار کرد، سایا که با شنیدن این قوانین در جا خشکش زده بود، مخصوصا شرط سوم و آن توصیه‌ی آخر، نمی‌دانست این شرایط را بپذیرد یا نه!
-ببینید آقای جک...همون جکسون شما انگار آرزوی اول منو اشتباه اجرا کردین چون من...
آقای جکسون بلافاصله حرف سایا را قطع کرده و دوباره شروع به صحبت کردن شد:
-هر چیزی یه راه حلی داره دختر جان درستش می‌کنیم، فقط نباید عجله کنی، در ضمن تا یادم نرفته باید یه چیزی در مورد شرط سوم بگم ،ترتیب آرزو ها رو توی دفترچه‌ی رازت نوشتی!
همین را گفت و با نیم نگاهی به سایا رو به جلو حرکت کرد، سایا همانطور در جایش خشکش زده بود، دفترچه‌ی راز؟ همان دفترچه‌ای که چند سال پیش آن را در گاوصندوق خود پنهان کرد و تصمیم گرفت دیگر به آن نگاه نکند، تا بتواند آرزو های خود را برای همیشه فراموش کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Baaaaran

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
11/12/18
ارسال ها
403
امتیاز
21,413
محل سکونت
شهر تنهایی
همانطور که به فکر فرو رفته بود صدای آقای جکسون توجهش را جلب کرد:
-پس چرا وایسادی؟ با من بیا!
سریع به خود آمد و به دنبال او دوید، سایا قد متوسط و اندام ظریف و دخترانه‌ای داشت، وقتی به او رسید قدم هایش آرام تر شد و در حالی ‌که هم زمان با او حرکت می‌کرد پرسید:
-حالا کجا می‌خواییم بریم؟!
آقای جکسون همانطور که فانوس را در یکی از دستانش نگه داشته و به راه خود خیره شده بود پاسخ داد:
-مگه نمی‌خوای با سرزمین خیالی آشنا بشی؟
سایا با صدای آرامی پاسخ داد:
-خب...چرا که نه.
طولی نکشید تا به یک دروازه‌ی سرمه‌ای رنگ رسیدند که روی آن علامت یک ستاره‌ی بی‌رنگ وجود داشت، آقای جکسون دستش را روی علامت گذاشت و علامت رنگ سبز به خود گرفت، سایا با نگاه متمرکزی به آن علامت خیره شده بود، یعنی وجود این علامت روی دروازه‌ی ورودی سرزمین خیالی می‌توانست دلیل خاصی داشته باشد؟! همان لحظه آقای جکسون رو به سایا کرد و گفت:
-همینجا وایسا الان میام.
دستگیره‌ی شیشه‌ای و گرد دروازه را کشیده و در را باز کرد، با باز شدن در نواری از نور عمیق و درخشان بر تاریکی مطلق تابیده و باعث شد قسمتی از محیط روشن تر شود.
بعد از چند ثانیه آقای جکسون با یک کتاب در دستش از دروازه بیرون آمد و آن را روبه روی سایا گرفت:
-باید سوگند بخوری که قوانین سرزمین خیالی رو زیر پا نمی زاری!
سایا نگاهی به کتاب انداخت و اخمانش در هم رفت:
-چه لزومی داره سوگند بخورم من که قوانین رو قبول کردم.
آقای جکسون یکی از ابروهایش را بالا داد و گفت:
-چقدر تو لجبازی دختر هر کاری من میگم باید انجام بدی!
سایا پوفی کشید و دستش را روی کتاب گذاشت:
-خب الان باید چکار کنم؟
-هر چی من می‌گم بلند تکرار کن: {من به سه قوانین ذکر شده احترام می‌گذارم و به سرزمین خیالی وفادار هستم!}
سایا سرش را بالا گرفت و این جمله را با صدای بلند تکرار کرد، بعد از آن آقای جکسون کتاب را باز کرد و از جیب راستش خودکاری بیرون آورد و پشت سر هم چند ورق از کتاب را زد، اسم های مختلفی در آن کتاب نوشته شده بود، سایا از روی کنجکاوی دائم سعی می‌کرد بفهمد درون آن کتاب چه چیزی نوشته شده است:
-اینا کسایی هستن که عضو سرزمین خیالی شدن؟!
آقای جکسون بدون اینکه نگاهی به او بیندازد گفت:
-اوهوم، خب اسمت رو بگو؛
-لی سایا هستم.
بعد از اینکه آقای جکسون اسم سایا را درون آن کتاب نوشت و امضا کرد سرش را به طرف او برگرداند و با لبخند عمیقی گفت:
-به سرزمین خیالی خوش اومدی!
و دروازه را به طرفش باز کرد، نور عمیق و درخشان روی صورتش تابیده و باعث شد دستانش را بالاتر برده و سپر چشمانش بکند تا نور عمیق آنها را اذیت نکند.
با هیجان و کنجکاوی بسیار از دروازه عبور کرد، باغچه‌ای زیبا و سرسبز که کناره های آن با چمن های زیبا پر شده بود، مجسمه های مختلف و رنگارنگی که از الماس ساخته شده بودند فضا را زیباتر جلوه می‌داد، کف آن با سنگ های ریز و سفید رنگ پوشیده شده بود، چمن ها هم به شکل مجسمه های مختلفی تراشیده شده بودند، در کل حس عجیبی بود گویی با حال و هوای دنیای واقعی تفاوت زیادی داشت، کاش همیشه می‌توانست آنجا بماند!
در سر تا سر باغچه آدم هایی نسبتا کوتاه قد و یکسان که تقریبا شبیه هم بودند ایستاده و به سایا تعظیم می‌کردند و هم زمان با آن می‌گفتند:
-به سرزمین ما خوش اومدی!
سایا بسیار هیجان زده بود و سرش را مدام به این طرف و آن طرف می‌چرخاند و همه جا را خوب از نظر می‌گذراند، یعنی این آدم های عجیب به او خوش آمد گویی می‌کردند؟ تا کنون همچون صحنه‌ای ندیده بود، این آرزوی سایا بود که مورد توجه قرار بگیرد، در حالی که چشمانش برق می‌زد با هیجان گفت:
-وای! اینجا بی‌نظیره، کاش برای همیشه می‌تونستم اینجا بمونم!
آقای جکسون لبخندی زد و گفت:
-حالا تو دیگه عضوی از ما هستی می‌تونی هر وقت که بخوای، بیای اینجا!
سپس با اشاره‌ای به نگهبانان ادامه داد:
خب اینا نگهبان و خدمت کار های ما هستن و هر کس که وارد سرزمین خیالی میشه بهش خوش آمد گویی می‌کنن.
همانطور قدم زنان جلو رفتند، تا اینکه به قصری با عظمت رسیدند
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
11/12/18
ارسال ها
403
امتیاز
21,413
محل سکونت
شهر تنهایی
آقای جکسون با دستش اشاره‌ای کرد و وارد قصر شدند، سایا در حالی که به اطراف نگاه می‌کرد، پرسید:
-اینجا کجاست؟!
صدای قدم هایشان روی کف براق قصر به گوش می‌رسید، این قصر زیبا نیز از آرامش خاصی برخوردار بود!
-اینجا قصر سرزمین خیالیه و انتهای اون هر درش رو به آرزو های تو باز میشه!
سایا همانطور که شگفت زده بود زیاد متوجه حرف آقای جکسون نشد و بدون اینکه بفهمد سری تکان می‌داد، موسیقی ملایمی از درون قصر شنیده می‌شد جای عجیبی بود، فرشی به رنگ بنفش کم رنگ که روی زمین پهن شده بود که نوار طلایی رنگی از وسط آن رد شده بود، پنجره های بزرگ و دل بازی داشت، که پرده های همرنگ فرش داشت، که آنها را کنار زده و نواری از نور ملایم خورشید به درون قصر هدایت می‌شد.
کف قصر که با کاشی های کرمی رنگ پوشیده شده بودند برق میزد، لوستر هایی بزرگ و شیشه‌ای داشت که طرح آن به شکل توپ هایی شبیه به قو بودند، به نظر می‌رسید دکوراسیون آنجا هم گران قیمت باشد!
مردی جوان از انتهای قصر در حال نزدیک شدن به آنها بود وقتی به هم رسیدند مرد جوان که چشمان بادامی و مشکی رنگی داشت و یک کت و شلوار زرشکی به تن داشت، نگاهی به سایا انداخت و لبخندی زد:
-به سرزمین ما خوش اومدی دختر جوان، من لوهان از بزرگان قصر هستم، خوشبختم؛
و سپس از آن دستش را به طرف سایا دراز کرد و سایا هم بعد از دست دادن با او و معرفی خود، شروع به قدم زدن کردند. سایا همزمان که نگاهش جا جای قصر را برانداز می‌کرد، دستی به موهای قهوه‌ای رنگ و بلند خود کشیده و با نگاه متفکرانه‌ای گفت:
-قصر به این بزرگی...چرا به نظر انقدر خلوت می‌رسه؟!
لوهان سرش را به طرف سایا چرخانده و با لبخندی گفت:
-اینجا معمولا شب ها شلوغ تره! در ضمن...هر چه خلوت تر...دنج و دلچسب تر!
چشمکی به سایا زده و نگاهش را از او گرفت، ابروهای سایا در هم گره خورد، از لحن لوهان که انگار داشت پیام بازرگانی تبلیغ می‌کرد کمی خنده‌اش گرفته بود، با خود خنده‌ی ریزی کرد و سریع چهره‌اش را به حالت معمول در آورد، در اصل متوجه منظور او نشده بود، اما ترجیح داد سوالی نکند.
در همین احوالات بود که ناگهان چشمش به یک در شیشه‌ای رنگی خورد، از پشت آن یک منظره‌ی با شکوه به چشم می‌خورد، از آن صحنه های هوس آوری که ممکن نبود جلوی چشمانت باشد و سراغ آن نروی!
به طرف تراسی که در گوشه‌ای از قصر بود قدم برداشت، به نظر می‌رسید جای جالبی باشد، در حالی که به طرف آن حرکت می‌کرد، گفت:
-میشه اینجا رو ببینم؟
آقای جکسون و لوهان نگاهی به هم انداختند و لوهان پاسخ داد:
-آره خب چرا که نه! فقط خیلی زود برگرد!
سایا با خوشحالی در شیشه‌ای را باز کرد و وارد تراس شد، وای! انتظار مواجه شدن با همچین صحنه‌ای را نداشت، چقدر اینجا بی‌نظیر بود، گویی یک تابلوی نقاشی را جلوی چشمانش گرفته بودند، حتی زیباتر از پارک لوته ورد سئول! بالن های رنگارنگی که روی آنها حروف های مختلف کره‌ای نوشته شده بود، طوطی های رنگارنگ و صدای پرندگان آرامش خاصی داشت، سرسبز ترین جنگلی بود که در عمرش دیده بود.
بیشتر قابل توصیف نبود، چشمانش را بست و هوای پاک محیط اطرافش را داخل ریه هایش هدایت کرد، آنقدر غرق زیبایی های اطرافش شده بود که دلش می‌خواست خودش را از تراس به سمت پایین پرت کند.

***
چشمانش را باز کرد و به در و دیوار اتاقش خیره شد، آه بلندی کشید و برخاست و روی تختش نشست، دوباره همان اتاق خودش، باز هم زندگی واقعی و بدبختی هایش، یعنی تمام اینها را فقط در خواب دیده بود؟ این همه زحمات او برای عضویت در سرزمین مسخره‌ی خیالی دروغ بود؟ از خواب های رویایی که رهایش نمی‌کردند متنفر بود، حتی وقت نشد که بپرسد آن طبیعت زیبا کجا بود؟
به خیال اینکه دوباره خواب دیده است و آن هم فقط برای یک بار، دیگر به چیزی فکر نکرد، عقلش اصلا درست کار نمی‌کرد، در همان لحظه عمه سویان دست به کمر وارد اتاق شد:
-به به! میبینم که گرفتی خوابیدی، بازم چه خوابی دیدی، خیر باشه! کاش منم مثل تو انقدر بیخیال بودم، دختر چشماتو باز کن ببین دنیا داره رو سرت خراب میشه ها!
سایا به صورت چروک اما سرحال عمه سویان خیره شد و نفس حرصی کشید، از جا برخاست ترجیع داد با عمه سویان درگیر نشود چون آن وقت هم اعصاب خودش به هم می‌ریخت و هم عمه سویان کوتاه نمی‌آمد، با دستش اشاره‌ای به بیرون از اتاق کرد و با اکراه گفت:
-از اتاق من برو بیرون، من هر چی باشم از تو بهترم!
عمه سویان که از حرص قرمز شده بود، زمزمه کنان گفت:
-زبونشو ببین، زبون داره عین یه مار افعی!
در حالی که زیر ل**ب غر غر می‌کرد از اتاق بیرون رفت و سایا هم در را پشت سرش بست، نگاهی به ساعت دیوارش انداخت ساعت تقریبا ۱۰ شب بود، اصلا نفهمید زمان چگونه گذشت، معلوم نبود چه بلایی سر مادرش آمده که از آن بی‌خبر است؛ یعنی انقدر بی ارزش بود که پدرش او را از همچون اتفاق مهمی بی‌خبر گذاشته بود؟ انگار پدرش نمی‌خواست بفهمد که او دیگر ۱۷ سال دارد و با پنهان کاری و بی‌خبری چیزی درست نمی‌شود، گوشی لمسی خود را برداشت و شماره‌ی پدرش را گرفت، اما جز چند بوق پشت سر هم چیزی نصیبش نشد.
انگار پدرش نمی‌خواست جوابش را بدهد، از نگرانی و استرس کم کم سر درد گرفته بود، اصلا یادش نبود که از صبح چیزی نخورده و معده‌اش به خاطر همین دچار درد و سوزش می‌شود
 
آخرین ویرایش

Baaaaran

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
11/12/18
ارسال ها
403
امتیاز
21,413
محل سکونت
شهر تنهایی
از استرس چند بار کل اتاق را دور زد، اینکه کاری از دستش بر نمی‌آید او را نگران تر می‌کرد،
با بی‌حالی جلوی آیینه رفت و نگاهی به خودش انداخت، رنگش حسابی پریده بود، چند ثانیه‌ای به چهره‌ی خود خیره شد، چهره‌ی کره‌ای ها معمولا دلنشین بود، سایا هم پوستی سفید و صاف با چشمان درشت و کمی کشیده و مشکی داشت، موهایش بر خلاف اکثر کره‌ای ها قهوه‌ای و حالت دار بود، که تا پایین شانه هایش می‌رسید، جلوی آن هم مدل عروسکی بود. دماغی کوچک و با نمک داشت، با ل**ب هایی متوسط و صورتی رنگ.
همین چهره‌ی ساده و عادی بود او را جذاب نشان می‌داد.
آخر چرا از زمین و زمان مشکلات می‌بارید حتی خانواده‌اش آنقدر غرق در مشکلات می‌شدند که حتی دیگر حوصله‌ی توضیح قانع کننده‌ای برای او نداشتند.
ناگهان متوجه صدایی شد که بیرون از اتاق به گوش می‌رسید، بعد از کمی دقت متوجه شد که پدرش به خانه برگشته و با عمه سویان آرام در حال پچ پچ کردن است، دیگر صبرش تمام شد، در اتاقش را باز کرد، عمه سویان و پدرش با دیدن سایا سریع دست از حرف زدن برداشتند و هر دو به او خیره شدند، این نگاه ها او را نگران تر می‌کرد، آهسته جلو آمد و گفت:
-چی رو دارین از من پنهون می‌کنید؟من دیگه بچه نیستم بابا اینا می‌فهمی؟
پدر تک نگاهی به عمه سویا انداخت و پاسخ داد:
-آروم باش سایا، ما چیزی رو ازت پنهون نمی‌کنیم، فردا صبح میبرمت بیمارستان تا همه چی رو با چشم خودت ببینی!
سایا نگاهی به پیراهن ساده و سرمه‌ای رنگ پدرش انداخته و با اخمی پاسخ داد:
-اما من نمی‌تونم تا فردا صبح صبر کنم، همین الان می‌ریم!
پدر چنگی به موهای کم پشت و خاکستری رنگ خود زد و آهی کشید و پاسخ داد:
-الان نمیشه سایا لجبازی نکن.
-خب حداقل بگو چی شده، میدونم مسئله جدیه همش پنهون کاری، خواهش میکنم بابا خواهش میکنم!
پدر نگاهی به عمه سویان انداخت و با اشاره به او فهماند که آنها را تنها بگذارد، بعد از رفتنش پدر روی مبل راحتی و کرمی رنگ نشست، به اپن استخوانی رنگ آشپزخانه چشم دوخته و گفت:
-عه...سایا، میدونی...خب، مامانت به خاطر تصادفی که کرده رفته کما!
سایا چند ثانیه مکث کرده و به فکر فرو رفت، چشمانش باری دیگر پر از اشک شد، این اتفاق را حدس زده بود، با کمی مکث و بدون اینکه حرفی بزند به طرف اتاقش دوید و در را پشت سرش بست، نکند به خاطر خواسته‌ی او که می‌خواست آزادانه زندگی کند این بلا سر مادرش آمده است؟ اما این اتفاق هیچ ارتباطی با آرزوی او نداشت!
ناخداگاه ذهنش به طرف صندوقچه و دفترچه‌ی راز رفت، تصمیم گرفته بود دیگر آن را باز نکند، اما اگر این خواب و حرف های آقای جکسون واقعیت داشت چه؟ به طرف صندوقصه‌ی چوبی و جمع و جورش قدم برداشت، که گوشه‌ای از اتاق قرار داشت، به زحمت صندوقچه را کمی به سمت چپ حل داد و کلید آن را از زیرش برداشت، خودش هم نمی‌دانست چرا اصرار دارد کلید صندوقچه را آنجا پنهان کند!
صندوقچه را باز کرد و از میان وسایلی که درونش بود دفترچه‌ی رازش را پیدا کرد، یک دفتر از جنس چوب نازک، عجیب بود، چیزی که بیشتر توجهش را به خود جلب کرد این بود که روی دفترچه هم علامت همان ستاره‌ وجود داشت، همان علامتی که روی دروازه‌ی سرزمین خیالی بود. چطور ممکن بود، این علامت قبلا روی دفترچه‌ وجود نداشت!
دستش را روی دفترچه کشید و گرد و خاکش را کنار زد، تقریبا چند سالی بود که درون آن صندوقچه پنهان شده بود، جلدش را باز کرد و اولین آرزو روی اولین ورق به چشمش خورد: {دوست دارم آزادانه زندگی کنم و کسی نباشه که من رو از آرزو هام دور کنه!}
آه بلندی کشید، کاملا درست بود آقای جکسون هم همین حرف را به او زد، اما چگونه می‌توانست این آرزو را پس بگیرد؟ دومین ورق از دفترچه را کنار زد و چشمش به دومین آرزو خورد: {دوست دارم یه برادر داشته باشم و تنها نمونم، من تنهایی رو دوست ندارم.}
این نوشته متعلق به ۵ سال پیش بود، همانطور نگاهی به ورق های دیگر کرد، این نوشته هم یکی از تخیلات او را نشان می‌داد:{ای کاش جایی بود پر از خوشی، به دور از واقعیت، به دور از تمام انسان های مزدور! جایی سرسبز در قصری بزرگ، با تمام آرزو ها!} پوزخندی به آن نوشته ها زد، لحظه‌ای این نوشته ها در نظرش به حساب مسخره بودن گذاشت! بی‌اعتنا به این صفحه سریع دفترچه را بست و زمین گذاشت، زیر ل**ب آرام زمزمه کرد:"من چکار کردم!"
 
آخرین ویرایش

بالا