ویژه رمان بقا: مرگ دوباره! | Fatemeh.M کاربر انجمن یک رمان

تا اینجا نظرتون راجع به رمان چیه؟

  • خوب

    رای 0 0.0%
  • متوسط

    رای 0 0.0%
  • خوب نیست

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2

Fatemeh.M

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,533
امتیاز
31,873
محل سکونت
مریخ
کد رمان: 2013
ناظر: نسترن بانو


نام رمان: بقا: مرگ دوباره!
نویسنده: Fatemeh.M
ژانر: علمی-تخیلی
(سبک حماسی)
خلاصه:

هزاران سال پیش از آفرینش آدم و حوا، مردمانی روی زمین می‌زیستند. در آتلازِد پایتخت جهان، ملکه میریام حکمرانی می‌کرد؛ روزی او توسط سلینوس عالم دربار با خبر می‌شود که جسم کروی بسیار بزرگ و سنگینِ سرخ رنگی (مریخ) به سمت زمین می‌آید و تا سه سال آینده با زمین برخورد و زمین را نابود خواهد کرد. سلینوس با مطالعه و تحقیق فراوان در می‌یابد که تنها راه نجات زمین و حفظ بقای بشریت چیست!
ملکه گروهی را به دنبال آن می‌فرستد...

B3C3C390-ED70-4A00-8634-639DCF1919DA.jpeg
ممنون از @braveays
با تشکر فراوان از @tromprat برای نام رمان.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

روشنک.ا

مدیر ارشد + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر ارشد
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,048
امتیاز
64,873
سن
22
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Fatemeh.M

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,533
امتیاز
31,873
محل سکونت
مریخ
مقدمه:
آیا این پایان می‌یابد؟
نگاه‌ها به آسمان و چشم‌ها خیره به ناشناخته‌ای غول پیکر، سنگی و عجیب است. ناشناخته‌ای که سایه‌ی سُرخش را بر سرتاسر زمین گسترانیده!
به هرجا می‌نگرند همین رنگ را می‌بینند و در آن لحظه این رنگ برای آن‌ها نحس‌ترین و ترسناک‌ترین رنگ دنیا شده است. زیر پاهایشان می‌لرزد، تنفس بسیار دشوار است، دیگر نه آبی آسمان وجود دارد نه سبزی گیاه؛ نه صدای آواز پرنده‌ای شنیده می‌شود و نه صدای زندگی!
نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود، چشم‌ها را می‌زند و گوش‌ها را می‌خراشد. بوی ناخوشایندی دارد؛ بوی نابودی، بوی پایان، بوی سکوت! در بین آن همه یأس و وحشت، کورسویی سپید توجه‌ها را جلب می‌کند؛ کسی نمی‌داند آن چیست ولی مملو از امیدواری‌ست. آن‌ها اما، کمی بعد بی‌توجه به درخشش سپید رنگ، باز هم مبهوت ناشناخته‌ی پرابهت و عظیم شده و مدام از خود می‌پرسند؛ آیا ما پایان می‌یابیم؟!


به نام آفریدگار هستی

فصل اول: موجِ سرخ
در گوشه‌ای از شهر موسیقی شادی می‌نواختند؛ دختران و پسران جوان کنار هم به رقص و پای‌کوبی پرداخته و زیباترین لباس‌هایی که داشتند را به تن کرده بودند. مردم به در و دیوار شهر پارچه‌ها و آویزهای رنگارنگی آویخته بودند. بوق‌چی‌های قصر، در سرتاسر شهر حرکت می‌کردند و خبر از تولد ملکه میریام فرمان‌روای کل جهان را می‌دادند. ملکه میریام، ملکه‌ی با انصاف اما سختگیر جهان است که در شهر آتلازِد یعنی پایتخت کل جهان حکومت می‌کند؛ او در اجرای قوانین بسیار جدی بوده و با هیچکس تعارفی ندارد. ملکه بسیار خودپسند، مغرور و مستبد اما ذاتا دل‌رحم است؛ ولیکن بیشتر مواقع سخت‌گیری‌اش بر احساساتش غلبه کرده و تصمیم خود را می‌گیرد. یکی دیگر از خصوصیات مهم میریام مقید بودن او به دینش است؛ او اهمیت بسیاری به مقدسات داده و عباداتش را هیچ‌گاه ترک نمی‌کند.
آتلازد پایتخت جهان؛ شهری اصیل، زیبا و امن است. شهری آفتابی با تابستان‌های گرم و زمستان‌های بسیار سرد؛ باغ‌های بسیاری دارد و نعمت‌های فراوانی در آن موجود است؛ به‌طوری که بسیاری از نقاط جهان را آذوقه و طعام می‌دهد. آتلازد بزرگترین، قانون‌مندترین، فرهنگی‌ترین و پرجمعیت‌ترین شهر دنیاست.
دروازه‌ی عظیم و سیاه رنگ قصر باز شد و ملکه میریام با همراهانش سوار بر کالسکه‌ای ظریف و طلاکاری شده از قصر خارج شد. مردم مشتاقانه و با ذوق در انتظار دیدن ملکه‌شان که دورادور موفق به دیدنش می‌شدند، بودند. کالسکه توقف کرد و ملکه با اقتدار و غرور از آن خارج شد. سربازی دست و پا چلفتی جلو آمد تا بعد از خواندن نام‌ها و القاب ملکه خبر از سخنرانی ملکه بدهد.
سرباز که هنگام جلو آمدن نزدیک بود زمین بخورد، دستی بر کلاهش که آن هم داشت از سرش می‌افتاد گذاشت و با صدای بلند گفت:
-بانو میریام هِرشار ملکه و فرمانروای کل جهان، وارث تخت حکومت بر زمین، از نسل اصیل خاندان هرشار، بانوی...
ملکه پوفی در دل کشید و گفت:
-خلاصه‌ش کن لطفا!
سرباز: بله ملکه‌ی من. اِ ملکه می‌خوان برای شما صحبت کنن.
ملکه میریام ابرویش را بالا انداخت، با چشم‌های خاکستری روشنش مردم را نگاهی کرد و با صدای رسا و بسیار با اُبهتش گفت:
-مردم من، دوستان عزیزم؛ درود بر شما! از اینکه اینقدر ملکه‌ی دوست‌داشتنی برای شما بودم که به مناسبت تولد من جشن گرفتین بسیار خرسندم، اما بد نیست بدونین امروز روز رفتن به معبد ساوارژا و عبادته! پس بهتره که به معبد برین و کمی از گناهان خودتون رو پاک کنین.
-زنده باد ملکه میریام!
مردی از بین جمعیت این جمله را بلند فریاد زد و مردم هم به دنبال او چندین‌بار فریاد زدند:
-زنده باد ملکه میریام! زنده باد ملکه میریام!

*تلفظ کلمات:
Atlazed
Miriyam Hershar
Savarjha
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.M

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,533
امتیاز
31,873
محل سکونت
مریخ
ملکه به نشانه‌ی احترام، دستش را برای مردم تکان داد و وارد کالسکه شد. لباس بلند آبی رنگش را جمع کرد و دستور داد تا به قصر برگردند.
جوان‌هایی که مشغول رقص بودند، مخفیانه و زیرلب اعتراض کردند و مدعی بودند ملکه شادی‌شان را خراب کرده است. تمامی مردم به سمت ساوارژا معبد بزرگ آسمان‌پرستان رفتند تا به عبادت مشغول شوند. آسمان‌پرستی دین کل مردم جهان است؛ آسمان‌پرستان اعتقاد دارند که منزل خداوند در آسمان‌ است و بزرگی او بیشتر از وسعت تمام آسمان‌هاست. آن‌ها در معبد ساوارژا عبادت می‌کنند و برای عابدان معبد، یعنی ساوارها احترام بسیار قائلند؛ نام کتاب مقدسشان کاثاریست است و بسیار انسان‌های معتقدی هستند.
در قصر، ملکه میریام بر روی تخت نشست، تاج برنزی‌اش را روی موهای یخی رنگِ بافته و جمع شده‌اش جابه‌جا کرد و گفت:
-احساس یه زمین لرزه‌ی خفیف کردم! آیا شما هم این حس رو داشتین؟
مردی جلو آمد، تعظیمی کرد و گفت:
-بله بانوی من! چند روزه که مدام این لرزش‌ها احساس میشه...
ملکه دستی به پوست بسیار سفید صورتش کشید و متفکرانه گفت:
-چند روزه که سِلینوس رو نمی‌بینم اون رو پیش من بیارین.
مرد از ملکه اطاعت کرد و از کاخ خصوصی میریام خارج شد تا همراه سلینوس بازگردد. کاخ خصوصی ملکه که در آن تخت فرمانروایی او وجود داشت، مکان بسیار زیبا و شاهانه‌ای بود. سه لوستر طلایی غول‌پیکر با شمع‌های همیشه روشن از سقف آویزان بود. از ورودی کاخ تا تخت ملکه فرش مخمل زرشکی رنگی پهن بود که در دو طرف آن خدمه‌ها و سربازها و ندیمه‌ها آماده به خدمت حضور داشتند. تخت ملکه ساخته شده از قطعه‌های فولادین خاکستری تیره بود که نقش‌هایی روی آن دیده می‌شد؛ نقش شاخه‌ و برگ گیاهان و تعدادی سرباز.
همه جا از تمیزی برق می‌زد و مورد پسند ملکه بود.
کمی بعد آن مرد بازگشت و گفت:
-ملکه‌ی من، سلینوس مشاور و کتاب‌دار اجازه‌ی ورود می‌خوان...

تلفظ کلمات:
Savar
Katharist
Selinus
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.M

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,533
امتیاز
31,873
محل سکونت
مریخ
ملکه به احترام وی از جا برخاست، قامت بلندش را به رخ کشید و گفت:
-وارد شو.
مردی سیاه‌چرده، قدبلند با ریش و موهای کوتاه سفید رنگ و سبیل‌های بلند خاکستری وارد کاخ شد و احترام گذاشت. ملکه روی تختش نشست و گفت:
-سلینوس چند روزی هست که اینجا ندیدمت.
-عذر می‌خوام بانوی من، حقیقتش به خاطر کار زیاد کمی کسالت داشتم.
ملکه غمگین شد. به هیچ‌وجه دلش نمی‌خواست مشاور محبوبش بیمار باشد. در اصل او را مانند پدرش می‌دانست و قلباً دوستش داشت. از جا بلند شد، کمی قدم زد و گفت:
-امیدوارم خیلی زود سلامتی خودت رو به دست بیاری.
-متشکرم بانوی من، کمی بهترم.
-سلینوس نظر تو درباره‌ی این زمین‌لرزه‌های اخیر چیه؟
سلینوس دستی به ریش‌های سفیدش کشید و جواب داد:
-ملکه‌ی من، با اینکه به‌خاطر مشغله‌ی زیاد به هیچ‌ عنوان متوجه لرزش زمین نشدم اما از اطرافیان شنیدم زلزله‌ی خفیفی رو احساس کردن که در چند سال اخیر بی‌سابقه بوده! تمام سعیم رو می‌کنم تا دلیلش رو متوجه بشم و خدمت شما عرض کنم.
-بله من منتظرم. درضمن قرار بود کتابی برای من بیاری اما باز هم پشت گوش انداختی...
-آه من رو ببخشین بانوی من، پیری اجازه نمیده که حافظه‌ی خوبی داشته باشم. در اسرع وقت کتاب رو دست شما می‌رسونم.
-متشکرم سلینوس.
-انجام وظیفه‌س سرورم.
-مرخصی
-با اجازه.
سلینوس سریع از کاخ خارج شد و به کتاب‌خانه‌ی عزیزش بازگشت. کتاب‌خانه‌ای که به مدت چهل سال، از بیست‌سالگی در آن مشغول به کار بود و تمام عمرش را صرف نگه‌داری از کتاب‌ها و مدارک مهم و همچنین مطالعه دارو‌ها و علوم کرده بود. او شاگردان زیادی را آموزش داده و وی همچنین از عالمان و طبیبان بزرگ شهر هم می‌باشد.
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.M

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,533
امتیاز
31,873
محل سکونت
مریخ
به دنبال کتاب درخواستی ملکه گشت، به سختی آن را یافت و روی میز گذاشت. کتاب‌خانه پر از کتاب‌ها، مدارک و دفترهای مهم بود؛ پیدا کردن یک کتاب قدیمی کار بسیار دشواری بود. سلینوس ساعت‌ها کتاب‌های زیادی را جست‌وجو کرد تا دلیل زمین‌لرزه‌های اخیر را بداند اما چیز خاصی پیدا نکرد. در نهایت ناچار به سراغ فرش جهان‌نما رفت. این فرش تمام جهان هستی را نشان می‌داد و براساس اتفاقات در جهان، نقش فرش تغییر می‌کرد. به اتاق فرش وارد شد، نگاهی به فرش شگفت‌انگیزش انداخت؛ آن را زمانی که تنها نوزده سال داشت در یکی از سفرهایش زیر شن‌های بیابانی دور یافته بود. کمی متفکرانه به آن خیره شد، دقت عمیق سلینوس به آن فرش باعث نمایان شدن حقیقتی بسیار ترسناک برای او شد. کمی عقب رفت، وحشت کرد و سریع به طرف کاخ ملکه رفت. بعد از اینکه ملکه را روی تختش ندید سراغ ملکه را از ندیمه‌هایش گرفت که آن‌ها گفتند ملکه در اتاق شخصی‌اش است. سلینوس به سرعت به آن اتاق رفت و بدون در زدن و اجازه گرفتن وارد اتاق ملکه شد. ملکه که یک ندیمه درحال آرایش چهره‌ی زیبایش بود، بسیار عصبانی شد و گفت:
-از تو انتظار بیشتری میره سلینوس! آیا باید بدون اجازه وارد اتاق خصوصی من بشی؟
سلینوس در حالی که نفس نفس می‌زد و تازه متوجه بدون اجازه وارد شدنش شده بود گفت:
-ملکه من رو به‌خاطر این گستاخی ببخشید اما اتفاق ترسناکی در پیشه و این زمین لرزه‌ها هم به‌خاطر همین موضوعه!
ملکه مضطرب از جا بلند شد، آیینه‌ی نقره‌ایش را به دست ندیمه داد و با اشاره‌ی چشم از او خواست که از اتاق بیرون برود. ندیمه اطاعت امر کرد و از اتاق بیرون رفت. ملکه متعجب و عصبی گفت:
-خب سلینوس امیدوارم دلیل منطقی برای این ترس داشته باشی.
-ملکه‌ی من امیدوارم اشتباه کرده باشم اما متاسفانه فرش جهان‌نمای من اشتباه نمی‌کنه! خودتون هم بارها قبلا دیدین که هر چی رو نشون داده درستـ...
-اینا رو می‌دونم حرف اصلی بگو.
-طبق چیزی که فرش نشون داد؛ جسم کروی قرمز رنگ و بسیار بزرگی در آسمان‌ها به سمت ما در حال حرکته و تا سه سال آینده به ما برخورد می‌کنه و تمام زمین رو نابود خواهد کرد! این لرزش‌ها هم به علت موج‌های سهمگینی هست که اون جسم به سمت ما می‌فرسته.
 

Fatemeh.M

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,533
امتیاز
31,873
محل سکونت
مریخ
چشم‌های درخشان ملکه پر از خشم شد، ابروهایش را در هم کشید و با عصبانیت فریاد زد:
-پس تو اینجا چه‌کاره‌ای؟ الان باید این خبر رو به من بدی فقط سه سال دیگه؟ هه واقعا مضحکه تو عالم دربار هستی و تمام پیشگویی‌هات درست از آب در اومده، نمی‌تونستی چند سال زودتر این خبر رو به من بدی؟
-اما ملکه‌ی من تا چندماه اخیر این جسم قرمز رنگ روی فرش دیده نمی‌شد! خیلی ناگهانی به سمت ما تغییر مسیر داده؛ قبلا در گوشه‌ای دیگه از جهان هستی وجود داشت.
-نمی‌خوام این مزخرفات رو بشنوم. از اینجا برو بیرون و تا راه‌حل مناسبی برای نجاتمون پیدا نکردی به اینجا برنگرد فهمیدی؟
-بله بله سرورم الساعه.
سلینوس سریع از اتاق بیرون رفت. میریام خشمگین چارپایه‌ای را از روی زمین برداشت و به دیوار کوبید. احساس خطر زیادی کرده بود؛ از مرگ نمی‌ترسید و اصلا برایش مهم نبود اما دلش نمی‌خواست در زمان حکم‌رانیش کوچیک‌ترین خطری دنیا را تهدید کند. روی تخت‌خوابش نشست، دست‌هایش را روی سرش گذاشت و بندی از کاثاریست را زمزمه کرد:
- ٫٫ای خدای آسمان‌ها لطف و رحمتت را شامل حال ما کن تا خطر از ما دور بماند. آمین٫٫
***
با قدم‌های سریع تنها به کاخش بازگشت. عصبانی روی تختش نشست و سراغ خَشاتْرا را گرفت. کمی بعد مردی بلند قد، با موهای بلند قهوه‌ای، ریش و سبیل چخماقی و چشمان میشی وارد کاخ شد و با دیدن خشم ملکه حدس زد که اوضاع نابسامانی پیش آمده است. او خشاترا سر لشکر کل ارتش آتلازد بود؛ فردی شجاع، جنگجو و قوی هیکل که ملکه معمولا بعد از سلینوس با او مشورت می‌کرد.
-درود بر ملکه‌ی من.
-اخبار رو شنیدی؟
-بله توی کل قصر خبر پیچیده!
-اما کدوم احمقی خبر رو پخش کرده؟!
-ظاهرا یکی از ندیمه‌ها...
-باید تنبیه بشه.
-این مهم نیست ملکه، الان این اوضاعی که پیش اومده مهمه.
ملکه ابرویش را بالا انداخت، خنده‌ی عصبی کرد و گفت:
-اتفاقا این خیلی مهمه! همیشه جنجال‌ها از دخالت‌ها و بی‌عقلی‌های یه عده کودن به وجود میاد؛ وقتی که یه بی‌سواد کاری رو می‌کنه که نباید بکنه. مردم ترسیدن، وقتی خبر به خارج از مرزها برسه باعث غوغایی میشه که جمع کردنش به همین راحتی‌ها نیست!

تلفظ کلمات:
Khashatra
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.M

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,533
امتیاز
31,873
محل سکونت
مریخ
خشاترا سری به نشانه‌ی تایید تکان داد و گفت:
-حق با شماست ملکه. شما فکر می‌کنین سلینوس راه‌حلی برای این دردسر پیدا خواهد کرد؟
-بله حتما.
-اما بانوی من این یه پدیده‌ی طبیعیه که انسان نمی‌تونه جلوی اون رو بگیره؛ ما به آسمان‌ها دست‌رسی نداریم!
چهره‌ی ملکه جدی‌تر شد و جواب داد:
-خشاترا! از تو که یه فرد با سواد و دنیا دیده هستی بعیده همچین کلماتی رو به زبون بیاری! حتما یه راهی وجود داره. خداوندِ آسمان‌ها به ما عقل و علم داده، به ما فکر داده تا برای هر مشکلی راه حلی پیدا کنیم؛ وگرنه با حیوون‌های توی جنگل فرقی نداشتیم.
-اما ملکه‌ی من این شبیه زلزله نیست که خونه‌ها رو محکم بسازیم، یا مثل بارون که چتر بزرگ شهر رو باز کنیم. این... این یه جسم آسمانیه که داره به طرف ما میاد و کسی جز خدای آسمان نمی‌تونه اون رو متوقف کنه.
ملکه دستش را بالا برد و گفت:
-دیگه کافیه! تو جز نا امیدی هیچی نیستی، برو سربازها رو آماده کن.
-بله ملکه‌ی من.
***
ملکه به فکر فرو رفته بود و صاعقه‌ی ناگهانی که به صدا در آمد باعث شد کمی از جا بپرد. کنار پنجره رفت و بیرون را نگاه کرد؛ از این طوفان و باران بی‌موقع متعجب شده بود.
در شهر مردان تنومند چتر بزرگ شهر را در قسمت‌هایی از شهر که لازم بود، باز کردند تا جلوی خیس شدن آن قسمت را بگیرند.
در گوشه‌ای از قصر، بانو میا مادر ملکه در اتاقش نشسته بود، بچه‌ها و جوان‌ها دور او جمع شده بودند و سوال می‌پرسیدند. او که زنی با تجربه و پیر با بیش از صد سال عمر بود، با حوصله‌ تمام سوال‌های آن‌ها را پاسخ می‌داد؛ میا زنی مهربان و بسیار دانا بود.
-بانوی من دلیل این بارون بی‌موقع چیه؟ هیچ‌وقت این‌موقع سال اینجا بارون نمی‌بارید!
بانو میا دستی به موهای سفیدش کشید، عینکش را روی چشمان خاکستری رنگش که کاملا شبیه ملکه بود، جا به جا کرد و گفت:
-تو دختر میریام هستی؟
-بله مادربزرگ من لی‌لی نوه‌ی کوچیک شما هستم.
-درسته دخترم؛ این طوفان به‌خاطر آلکونوست هست!
لی‌لی با شنیدن این کلمه‌ی جدید چشمانش را ریز کرد و با تعجب گفت:
-اون دیگه چیه؟!

تلفظ کلمات:
Miya
Alkonost
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.M

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,533
امتیاز
31,873
محل سکونت
مریخ
-اون زنی زیبا با پایین تنه‌ی پرنده‌س که کنار ساحل تخم می‌ذاره و توی دریا می‌ندازه؛ وقت در اومدن تخم‌ها طوفان عظیمی توی دریا پدید میاد و روی سرزمین‌های اطرافش اثر می‌ذاره.
-مادربزرگ، آیا اون ترسناک و خطرناکه؟
-نه فرزندم اما اگه کسی براش مزاحمتی ایجاد کنه عصبانی میشه و انتقام می‌گیره.
پسر سیه‌چرده‌ی نوجوانی از گوشه‌ی اتاق گفت:
-مثلا چیکار می‌کنه؟
میا دستی به صورتش که پر از چروک بود کشید و گفت:
-تو نوه‌ی سلینوس هستی؟
-بله بانو.
-آلکونوست آواز زیبایی سرمیده و باعث میشه هرکی اون رو بشنوه همه چیز رو فراموش کنه و سرگردون بشه.
-مثل سیرن‌ها؟
-تقریبا مثل سیرن‌ها.
دختر جوانی تمشکی توی دهانش گذاشت و گفت:
-شما شایعات رو شنیدین بانوی من؟
میا چند لحظه با دقت به دختر نگاه کرد و بعد پرسید:
-تو رو نمی‌شناسم، تو کی هستی؟
-من آتنا هستم؛ دختر خشاترا...
-اوه بله چقدر بزرگ شدی، خدای آسمان‌ها نگه دار تو باد؛ الان چند سال داری؟
-هجده سال.
-بله بله! چه سوالی پرسیدی؟
-درمورد شایعات پرسیدم؛ آیا زمین نابود خواهد شد؟
-بله شنیدم اما نمی‌تونم بگم که زمین نابود خواهد شد یا خیر! جوون که بودم مردی این واقعه رو پیش‌بینی کرد.
-خب اون نگفت که آخرش چه اتفاقی می‌افته؟
-نه متاسفانه پادشاهِ وقت اون مرد رو به جرم جادوگردی اعدام کرد.
-پادشاه وقت کی بود؟
-پدربزرگ میریام، یعنی پدرشوهر من.
-بعد از اون کی پادشاه شد؟
-بعد از اون پدر میریام و بعد از اون شوهر میریام پادشاه شدن.
-ملکه میریام چطور به تخت نشست؟
 
آخرین ویرایش

Fatemeh.M

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
9/25/18
ارسال ها
1,533
امتیاز
31,873
محل سکونت
مریخ
میا آهی کشید، چند لحظه افکارش به گذشته رفت و بعد گفت:
-ما فرزند پسری نداشتیم به‌ همین‌خاطر بعد از همسر من، دامادمون شوهر میریام پادشاه شد. اون در ابتدا جوان لایقی بود اما تاج و تخت کورش کرد و بعد از تاج‌گذاری سرگرم عیاشی و خوش‌گذارنی شد. اون خیلی به مردم ظلم می‌کرد و زور می‌گفت؛ برای منافع خودش از بیت‌المال استفاده می‌کرد و چندصد معترض بی‌گناه رو اعدام کرد. پس از ده سال حکومت، شورا بعد از متوجه شدن تخلفاتش، ابتدا اون رو از تخت کنار گذاشت و میریام موقتا ملکه‌ی نایب السلطنه شد و بعد اون رو محاکمه و اعدام کردن. بعد از اینکه شورا و مردم از میریام راضی بودن اون به صورت دائم فروانروا شد و امسال پونزده ساله که ملکه‌ی کل دنیاست.
-خب حالا برای این اتفاق چه راه‌حلی هست بانو؟
-برای هر مشکلی راه‌حلی وجود داره، باید منتظر جواب سلینوس بمونیم.
***
از روی تختش بلند شد، قدم زنان به سمت پنجره رفت و افکارش را با صدای بلند به زبان آورد:
-طوفان بعد از یک هفته آروم گرفت!
خشاترا: بله ملکه‌ی من! مردم هم آروم گرفتن، اونا کم کم دارن اون شایعه رو فراموش می‌کنن.
سربازی با قدم‌های سریع جلو آمد و گفت:
-ملکه‌ی من، سلینوس عالم دربار اجازه‌ی ورود می‌خوان.
-بیاد داخل.
سلینوس لنگ‌لنگان وارد کاخ شد، سرفه‌ای کرد و با صدای گرفته گفت:
-درود بر ملکه میریام.
-امیدوارم بعد از یک‌ماه جست و جو بالاخره یه راهی پیدا کرده باشی.
سلینوس باز هم سرفه‌ای کرد و جواب داد:
-بله ملکه همین‌طوره.
-باز هم کسالت داری؟
سلینوس: بله بانوی من اما مطمئن باشین این باعث کم‌کاری من نمیشه.
-بسیار خوب. می‌شنوم...
سلینوس گلویش را صاف کرد و گفت:
-بعد از مطالعه‌ی فراوان سرانجام در کتابی خاک‌خورده که مربوط به سال‌های دوره...
-اه سلینوس کی می‌خوای این طولانی حرف زدنت رو ترک کنی؟ خب اصل ماجرا رو بگو...
سلینوس: بله در اون کتاب پیش‌گویی راجع به این اتفاق نوشته شده بود و تنها راه‌حلش هم آزاد کردن پرنده‌ی هُماست!
خشاترا: پرنده‌ی هما دیگه چجور موجودیه؟
سلینوس: پرنده‌ی هما در سرزمینی دور به اسارت دراومده. اون پرنده، پرنده‌ایه اسطوره‌ای و کهن که سایه‌ش بر سر هر کس بیفته به سعادت و خوشبختی می‌رسه. باید اون پرنده آزاد بشه و بر تمام زمین پرواز کنه تا از این اتفاق شوم نجات پیدا کنیم. خدای آسمان‌ها این موجود رو برای خوشبختی و کامرانی ما آفریده. سالیان ساله که این پرنده با پرواز بر روی سرزمینش باعث سعادت مردمان کشورش شده اما افسوس که الان مدت‌هاست اون به اسارت در اومده...
 

بالا