در حال تایپ رمان خواهر | yasamannafas کاربر انجمن یک رمان

نظر شما در مورد این رمان؟؟

  • عالی

  • خوب

  • متوسط

  • ضعیف


نتایج فقط بعد از شرکت در نظرسنجی قابل رویت است.

ysmn♡nfs

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/1/18
ارسال ها
106
امتیاز
4,953
محل سکونت
زیر اشک های آسمان
کد رمان: 2014
ناظر: @Yegane


نام رمان:خواهر
ژانر:عاشقانه،درام
نویسنده : yasamannafas
خلاصه:
دو خواهر دوقلو ... دوقلو های همسان ... یکی با قلبی بیمار پا به دنیا می گذارد و دیگری سالم. دو خواهر جدا نشدنی که هر دو قرار است عاشق شوند، عاشق یک نفر اما یکی از آن ها باید دست بکشد. چه کسی دست خواهد کشید؟




 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,281
امتیاز
30,873
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

ysmn♡nfs

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/1/18
ارسال ها
106
امتیاز
4,953
محل سکونت
زیر اشک های آسمان
مقدمه:
یادت می آید روزهای کودکیمان را؟!
یادش بخیر! دنیایمان تنها یک عروسک بود.
یادش بخیر! خاله بازی زیر درخت توت چقدر لذت بخش بود!
دنیایمان مثل توت شیرین بود.
اما ... اما چقدر زود گذشت!
چقدر زود اسیر سرنوشت شدیم!
***
دستانم را در جیب‌های بارانی سرمه‌ای رنگم کردم. قدم‌های کوتاهی بر می‌داشتم و در افکار درهم و برهمم غرق شده بودم. بغض گلویم را در دستانش گرفته بود و بی‌رحمانه آن را می‌فشرد. یاسمین، خواهر دوقلوی مهربانم، برای درمان به اجبار به تهران فرستاده شد و برای من گذراندن چند ماه بدون او غیر قابل تصور بود. بعد از رفتنش، خانه را ترک کردم؛ بدون آنکه چیزی به بقیه بگویم. برای چندمین بار گوشی‌ام به صدا درآمد. آهی کشیدم و به اجبار گوشی را درآوردم. اسم مادر روی صفحه نقش بسته بود. بدون فکر دکمه ی سبز رنگ را فشردم و بعد صدای آرام مادر در گوشم پیچید.
- الو یاسمن! ... کجایی مامان؟
صدایش پر از اضطراب و نگرانی بود. با صدای ضعیفی گفتم: تو خیابونم. دارم قدم می‌زنم.
آه عمیقی کشید.
- دورت بگردم، برگرد خونه سرما می‌خوری! اگه یاسمین بفهمه کلی غصه می‌خوره. به خدا خوب می‌شه ... الو یاسمن! پشت خطی؟
-آره.
- بهت که گفتم، امتحانات که تموم بشه، می‌فرستمت تهران تا پیشش باشی.
به نقطه‌ای نامعلوم خیره شدم و پس از چند لحظه سکوت را شکستم.
- یه چند دقیقه دیگه میام.
- می‌خوای به یاسین بگم که بیاد دنبالت؟
- نه؛ خودم میام.
بعد از پایان تماسمان، کمی دیگر قدم زدم و بعد به خانه برگشتم. وقتی کلید را در در چرخاندم، صدای عصبانی یکی از پشت شنیده شد. یاسین با عصبانیت دستم را کشید و با صدایی آکنده از خشم گفت:
- کدوم گوری بودی؟
چشمانش قرمز شده بود و از خشم دودو می‌کرد. مردمک آبی‌اش تیره شده بود و ابروانش به هم گره خورده بود. چند تار از موهای مشکی نم دارش به پیشانی‌اش چسبیده بود. به نظر می رسید که خیلی نگرانشان کرده‌ام. ل**ب صورتی رنگش را کمی جوید. وقتی سکوتم را دید، فشار دستانش بیشتر شد. کنترلش را از دست داد و با داد گفت:
- کجا بودی هان؟! چرا جواب تلفنامون رو نمی‌دادی؟
- رفتم تا یکمی قدم بزنم.
از درد صورتم جمع شده بود. وقتی ابروان گره خورده‌ام را دید، دستم را رها کرد. دستی به ته ریشش کشید و به تندی گفت:
- چرا به ما چیزی نگفتی؟
سرم را به زیر انداختم.
- ببخشید!
دوباره دستی به ته ریشش کشید و بعد از چند لحظه دستش به سمت دستگیره‌ی در رفت. در را باز کرد و گفت: برو تو.
بدون حرف به داخل رفتم. خانه غرق در سکوت بود. یاسین در را بست. با بسته شدن در صدای قدم‌های یک نفر به گوش رسید.
- یاسمن برگشتی؟
یاس پله‌ها را دو تا یکی پایین می‌آمد. چشمان سبز رنگش پر از نگرانی بود. به سمتم دوید و من را در آغوش کشید.
- کجا بودی آبجی؟ نگفتی ما نگران می‌شیم؟!
قطره‌ای اشک لجوجانه از گوشه‌‌ی چشمم چکید.
- قول می‌دم که دیگه نگرانتون نکنم.
دستانم را گرفت و کشید.
- بیا برو لباسات رو عوض کن؛ مثل موش آب کشیده شدی.
زیر چشمی یاسین را نگاه کردم. هنوز هم عصبانی بود و دست به سینه نگاهم می‌کرد. بدون حرف از پله ها بالا رفتم. در اتاقم را سریع باز کردم و خودم را درونش پرت کردم. چشمم به عکس‌های روی دیوار خورد، عکس های من و یاسمین داغ دلم را تازه کرد. به تخت دوطبقه‌مان نگاه کردم. اشک در چشمانم حلقه زد. روی تختی که متعلق به یاسمین بود دراز کشیدم. تختش همان بوی همیشگی را می‌داد، بوی عطر یاس...
 
آخرین ویرایش

ysmn♡nfs

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/1/18
ارسال ها
106
امتیاز
4,953
محل سکونت
زیر اشک های آسمان
شالم را از روی سرم کشیدم و بعد از چند لحظه، چشمانم کم کم بسته شد و به خواب عمیقی فرو رفتم.
با تکان‌های شدیدی چشمانم را باز کردم. به چهره‌ی مضطرب یاس و مادر نگاه کردم. تمام بدنم درد می‌کرد. گرمم بود؛ انگار درون کوره‌ای از آتش نشسته‌ام. بی‌رمق بودم و خسته.
- یاسمن جان خوبی؟ چرا داشتی داد می زدی؟...
چشمانم از فرط تعجب گرد شد. مگر فریاد کشیدم؟ یاس پا برهنه وسط حرف مامان دوید.
- مگه نگفتم لباس هات‌رو عوض کن؟!
با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد، گفتم:
- دارم می سوزم، خیلی گرمه!
مادر دستی به پیشانی‌ام کشید و آرام گفت:
- داره تو تب می سوزه.
مادر لبخند محوی به من زد و بعد رو به یاس ادامه داد:
- برو به یاسین بگو بیاد. یاسمن حالش خوب نیست.
یاس با سرعت به پایین رفت. مادر وادارم کرد بنشینم. با حوصله دکمه های مانتویم را باز می‌کرد. با کمک مادر، لباس‌هایم را عوض کردم. ناگهان، یاسین با کیف مخصوص خودش وارد اتاقم شد. با چشم دنبالم گشت و من را روی تخت یافت. اخم میان ابروان سیاه رنگش نشست.
- لجباز!
به گفتن همان کلمه بسنده کرد و گوشی‌اش را از کیفش بیرون آورد. بعد از معاینه، نفس عمیقی کشید و به مادر توصیه‌هایی کرد. برایم مهم نبود که چه با هم می‌گویند؛ بنابراین زیاد به گفت‌و‌گویشان توجه نکردم. چشمانم را بستم. امیدوار بودم که خواب زودتر چشمانم را در آغوش بگیرد. چشمانم سنگین شد و به خواب فرو رفتم.
***
با صدای بلند آهنگ چشمانم را به زور باز کردم و بدن کوفته‌ام را تکان دادم. به سرم بالای سرم خیره شدم و بعد به اطرافم. خانه غرق در سکوت بود؛ فقط صدای بلند آهنگ بود که به نظرم از خانه‌ی بغلی می‌آمد، سکوت را می‌شکست. سرم را برداشتم و به زور روی پاهایم ایستادم. چند قدمی به سمت در رفتم که گوشی‌ام به صدا درآمد. مردمک چشمانم را برای جستجوی گوشی‌ام چرخاندم و آن را روی میز عسلی یافتم. با قدم‌هایی کوتاه خود را به آن رساندم. با دیدن شماره‌ای ناشناس که روی صفحه نقش بسته بود، مکث کوتاهی کردم. سپس دکمه‌ی سبز رنگ را فشردم و به گوشم نزدیک کردم.
- بفرمایین؟
صدای آرام یاسمین در گوشم پیچید.
- الو آبجی!
با شنیدن صدایش لبخند محوی گوشه‌ی لبم نقش بست.
- جان آبجی؟!
- خوبی؟
صدایش لرزان بود و گرفته. چقدر بهم وابسته بودیم! شاید این دوری برایمان بهتر بود.
- آره آبجی؛ تو خوبی؟
- صدات چرا گرفته؟ نکنه دوباره سرما خوردی؟!
همانطور که یاسمین صحبت می کرد، با لبخند اطرافم را نظاره کردم تا جایی برای نشستن پیدا کنم. با دست چپم سرم را نگه داشته بودم و با دست راستم گوشی را. صندلی چوبی میز تحریر، چشمک زد. سریع خودم را رویش رها کردم و جواب یاسمین را دادم.
- هیچی نیست، یه سرماخوردگی کوچیکه!
یاسمین آه عمیقی کشید و آرام گفت:
- از وقتی که راه افتادیم، دلم همش پیش شما بود. احساس می‌کردم که یه اتفاقی داره برات می‌افته.
- حالا که چیزیم نیست.
سکوت بینمان حکم فرما شد؛ فقط صدای نفس‌های منظمش شنیده می‌شد. هر دو حرفی برای گفتن نداشتیم. ادامه دادم:
- مگه نرفتی بیمارستان؟
- نه؛ فردا با خاله یسنا و پسر خواهر شوهرش می‌ریم.
با حالت سوالی پرسیدم:
- پسر خواهر شوهرش؟
انگار سوال عجیبی پرسیدم؛ زیرا یاسمین با تعجب گفت:
- سه سال پیش با هم رفتیم شیراز. یادت نمیاد؟
سه سال پیش؟ با یادآوری پسر مغرور، قد بلند و چشم و ابرو مشکی پوران خانم، ابروانم بهم گره خورد. چقدر با هم دعوا کردیم! با حرص گفتم:
- مگه آدم قحطه؟!
یاسمین آرام خندید و در جوابم گفت:
- اون دکترمه. این خطی که ازش زنگ زدم، مال اونه.
خونم به جوش آمد. حال به یاد می‌آورم که سه سال پیش دانشجوی رشته‌ی پزشکی بود. یاسمین می‌دانست که هر آن امکان دارد، از عصبانیت منفجر می‌شوم. از نفرت من نسبت به او خبر داشت؛ بنابراین سعی کرد تا بحث را عوض کند.
- من که نیستم، اتاق رو ترکوندی دیگه؟
اتاق یاسی رنگ را نگاهی اجمالی کردم، هنوز هم مرتب و تمیز بود.
- نه بابا؛ کی حوصله ی غرغرای یاس رو داره؟!
 
آخرین ویرایش

ysmn♡nfs

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/1/18
ارسال ها
106
امتیاز
4,953
محل سکونت
زیر اشک های آسمان
با یاسمین کمی صحبت کردم و پس از اتمام تماسمان، سرم را که تازه تمام شده بود، از دستم جدا کردم. پرده‌های یاسی رنگ را که روبه‌روی میز تحریرم بود کنار زدم تا غروب آفتاب را تماشا کنم. با لبخند آسمان سرخ رنگ را نگاه کردم. خاطرات چند سال پیش در ذهنم رنگ گرفت. آقای دکتر یا همان امیر ارسلان فروتن، بزرگ ترین پسر پوران خانم، پسر خواهر شوهر خاله یسنا بود. اولین بار او را در شیراز منزل خاله یسنا ملاقات کردم. پسری بود قد بلند، با پوستی سبزه، چشمانی نافذ و مشکی، ابروانی مردانه و موهای خوش حالاتش داشت که هیچ وقت حالاتش از ذهنم بیرون نمی‌رفت. به نظرم پسری معمولی بود اما یاس او را جذاب می‌دانست. ساکن تهران بودند اما سه ماه تعطیلات را در شیراز می گذراند. سه سال پیش، در اولین برخورد غرور و تمسخر را در چشمانش یافتم. یاسمین خیلی کم با او هم‌صحبت می شد و او بقیه وقت خود را در کنار پنجره‌ی اتاقمان می‌گذراند. امیر ارسلان قرار بود سال دیگر فارغ التحصیل شود و چقدر مادرش بر خود می بالید! به نظرم لوس و ننر می‌آمد. خودخواه بودنش را نمی‌توانستم تحمل کنم و همیشه این موضع باعث جدال ما می‌شد؛ حتی سر بی ارزش ترین مسائل با هم مشکل داشتیم. روزهای آخر مهربان شده بود و شادی، دخترخاله‌ام، به شوخی آرام می‌گفت:
- عاشقت شده.
فکر این که او عاشق من باشد، واقعا آزارم می‌داد. پرده را رها کردم. صحبت کردن با یاسمین حالم را بهتر کرده بود. امیدوار بودم این دوری زودتر به پایان برسد. اتاقم را ترک کردم و به سمت آشپزخانه رفتم. خانه غرق در سکوت بود و همینطور غرق در تاریکی. هنوز به تنهایی عادت نداشتم و ترس در وجودم رخنه کرده بود؛ از کودکی از تاریکی هراس داشتم و دارم. سوزش گلویم کاسه‌ی صبرم را لبریز کرده بود. در کابینت‌های خامه‌ای رنگ را یکی پس از دیگری باز می‌کردم، به امید پیدا کردن قرصی برای پایان این سوزش. وقتی از جستجو ناامید شدم، رویم را برگرداندم. چشمم به میز خورد. لیوانی مملو از آب، ورقه‌های قرص و یک کاغذ که خط ظریف مادر را به رخ می‌کشید، به چشمم خورد. کاغذ را بدون معطلی برداشتم و زیر ل**ب خواندم:
- ببخشید که تنهات گذاشتیم عزیزم! یاسین که شیفت بود، من و یاسمین هم باید می‌رفتیم خانه‌سالمندان. قرص‌هات رو حتما بخور. یاس برات سوپ درست کرده، گذاشتم تو یخچال، اونم گرم کن بخور. فقط حواست باشه، وقتی می‌خوای قرص‌هات رو بخوری قبلش یه چیزی خورده باشی.خیلی دوستت دارم عزیزم، مراقب خودت باش!
اخم ظریفی میان ابروانم نشست. او می‌دانست از تنهایی متنفرم و کارش را بهانه می‌کرد. بغض بی‌رحمانه به گلویم چنگ می‌انداخت و خیال باز شدن نداشت. کاغذ را روی میز قرار دادم و طبق دستورات مادر، سوپ را گرم کردم. به زور کمی از آن را خوردم و قرص‌ها را به زور قورت دادم. بعد از شستن ظرف و لیوان، راهی اتاقم شدم که چشمم به آینه خورد. صدای کودکانه‌ای در گوشم پیچید:
-اگه یه روز از هم جدا بشیم، می‌تونیم به آینه نگاه کنیم تا دلمون برای هم تنگ نشه.
به خودم که آمدم رو به روی آینه بودم. دست لرزانم را روی آینه کشیدم. چشمان بی حال سبز رنگم در صورت رنگ پریده‌ام، تنها عضوی از چهره‌ام بود که جلوه می‌کرد. ل**ب‌های سرخ رنگم خشک شده بود و موهای مشکی‌ام پریشان. چشم از آینه گرفتم. قلبم به درد آمده بود.
 
آخرین ویرایش

ysmn♡nfs

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/1/18
ارسال ها
106
امتیاز
4,953
محل سکونت
زیر اشک های آسمان
تعطیلات عید به سرعت گذشت. ارتباطم با یاسمین کلا قطع شده بود؛ زیرا بیمارستان اجازه‌ی تماس به او را نمی‌داد. به زور کتاب‌هایم را باز می‌کردم تا شاید در کنکور قبول شوم و از این حالت در بیایم اما در ذهن پریشانم چیزی فرو نمی رفت. مسئله‌های ریاضی، فیزیک و شیمی جلوی چشمانم به رقص درمی‌آمد و ذهنم پریشان‌تر و آشفته تر از قبل می‌شد . هدفم را گم کرده بودم و تمرکزی نداشتم. حس افسدگی گریبان‌گیرم شده بود و مقصر همه‌ی اطرافیانم بودند، مامان، یاس، یاسین و پدری که هیچ وقت او را ندیدم. مادرم برای من مادری نکرد، محرم اسرارم نبود حتی پشتم خالی از کوهی بود که همه داشتند و من نه. یاسمین با قلب ضعیفش از من پشتیبانی می‌کرد، محرمم بود حتی می‌توانم او را همه کسم خطاب کنم. یاسین و یاس غرق در کار خودشان بودند و بی خبر از دو خواهر ناتوان . پدرم، چه واژه‌ی غریبی! حتی وجودش را نتوانستم لمس کنم. با قلمو، بی هدف، بوم نقاشی را سیاه کرده بودم. یک هفته، در اتاق خودم را حبس کرده بودم. به بهانه‌ی درس خواندن از همه فاصله می‌گرفتم و اجازه ی ورود به کسی را نمی دادم. فقط مامان، آن هم با التماس و گریه، درخواست می‌کرد تا کمی غذا بخورم. برای دلخوشی‌اش چند قاشق در دهانم می‌گذاشتم و با جمله‌ی تکراری " دیگه کافیه. " او را به بیرون می‌‌فرستادم. قلمو را فشار دادم و ناگهان با حرص به زمین پرتاب کردم. فشارهای روحی‌ام تمامی نداشت و روز‌به‌روز افسرده‌تر از قبل می‌شدم. نگاهم روی قالیچه‌ی یاسی رنگ که سیاه شده بود‌، قفل شد.
- لعنتی!
ابروهایم به هم گره خورد. هیچ کنترلی بر روی خودم و حرکاتم نداشتم. خواستم قلمو را بردارم که صدای گوشی‌ام من را متوجه خود کرد. با چشمانی ریز به روی میز عسلی چشم دوختم. بعد از کمی مکث، با دو قدم بلند خودم را به آن رساندم و دستم را بر روی آیکن پیامک‌ها فشردم. شماره‌ای ناشناس پیامی فرستاده بود، خواستم حذفش کنم اما حسی قلقلکم داد تا از محتوای آن سر در بیاورم.
- سال‌هاست عاشق دخترکی شدم، بی احساس و بی عاطفه . نمی‌دانم چطور قربانی جنگل سبز چشمانش شدم، نمی دانم . سال‌هاست که گذشته اما کی می‌خواهد معمای چشمانم را حل کند؟
دستم می‌لرزید و خیس از غرق بود. جملات برایم غیر قابل هضم بود. شماره را زیر ل**ب با خود تکرار کردم، نا آشنا بود. من پسری را نمی‌شناختم که سال‌ها عاشقم باشد. ذهنم درگیرتر از قبل شد. بعد از گذشت چند دقیقه بی حرکت ایستاده بودم که صدای در من را از جا پراند.
یاس: یاسمن، کیانا زنگ زد، گفت که میاد اینجا.
چشم چرخاندم و اتاق به هم ریخته‌ام را از زیر نظر گذراندم. باید فراموش کنم، شاید آمدن بهترین دوستم کمکی کند. گوشی را روی تخت پرت کردم و شروع به مرتب کردن کردم. غرق در کار بودم که در به صدا درآمد. با شتاب برگشتم و با دیدن کیانا خشک ماندم. چقدر زود رسید! کیانا لبخندی زد و با خنده گفت:
- داشتی دسته گلات رو جمع می کردی، حواست نبود که من کی رسیدم. بعدشم اگه خواستی فکر کنی، بلند فکر نکن.
خجالت‌زده خندیدم و گفتم:
-سلام!
کیانا در را بست و با هیجان گفت:
-سلام بانو!
او را دعوت به نشستن کردم و خودم در کنارش جا خوش کردم.
- چه خبرا خواهر ذلیل ؟
- هیچی.
غم در چشمانم موج می زد و او متوجه حالم شد؛ برای همین لبخند پر از دردی زد. گاهی اوقات با کیانا درد و دل می‌کردم؛ اما همه چیز را به او نمی‌گفتم. بر عکس من، کیانا تمام اسرارش را با من در میان می‌گذاشت. درست بود که لبخند بر ل**ب می‌آورد و دیگران را می‌خنداند ولی او هم کوهی از غم بود. سکوت بینمان را بالاخره شکستم.
- تو چی؟ آماده ای برای کنکور؟
سر چرخاند و به نقطه‌ای نامعلوم خیره شد. در چشمان میشی‌اش برقی از شیطنت نبود، او هم مثل من غم مهمان چشمانش بود. با صدایی گرفته زیر ل**ب گفت:
- نمی‌ذارن. باید زنش بشم، وگرنه بابام می‌ره زندان.
 
آخرین ویرایش

ysmn♡nfs

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/1/18
ارسال ها
106
امتیاز
4,953
محل سکونت
زیر اشک های آسمان
دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و آن را آرام فشردم. زیر ل**ب گفتم:
-درست می شه.
آه از نهادش بلند شد. قطره‌ی اشکی لجوجانه از گوشه‌ی چشمش چکید. بعد از کمی سکوت، سعی کرد تا جو حاکم را عوض کند. کیانا دختر قوی بود و این خصوصیت او را دوست داشتم.
- چه گندی زدی!
با تعجب نظاره‌اش کردم. گوشه‌ای را نگاه می کرد، رد نگاهش را گرفتم. لکه‌ی سیاه رنگ روی قالیچه‌ی یاسی رنگ، خودنمایی می‌کرد و منظورش را تازه متوجه شدم.
- قلمو از دستم افتاد.
- خب تمیزش می‌کردی.
دستم را زیر چانه‌ام زدم و در جواب حرفش گفتم:
- تینرم تموم شده.
کیانا: قلموتو می خوای چی کار کنی، خراب می‌شه‌ها؟!
- خب ... یکی دیگه می‌خرم.
کیانا دست به سینه شد. چشمانش ابری بود اما ل**ب هایش می خندید.
- بابا خرپول!
صدای گوشی‌ام باعث شد که نگاه جفتمان روی آن ثابت بماند. کیانا با بی‌خیالی آن را برداشت و به صفحه‌اش خیره شد.
- تو چرا رمز نداری؟
- چیزی توش ندارم که بخوام براش رمز بذارم. حالا کی هست؟
کیانا زیر چشمی نگاهم کرد و با شیطنت گفت:
- این کیه شیطون؟
مطمئن شدم که همان ناشناس است. گوشی را از دستش کشیدم و صفحه را از زیر نظر گذراندم. با دیدن نام همراه اول به کیانا خیره شدم. از خنده ریسه می‌رفت و جمله‌ی نامفهمومی را بر زبان می‌آورد. بعد از مدتی آرام گرفت و با لبخند مرموزانه‌ای به من خیره شد.کیانا دختر سفید، تپل و بامزه ای بود که موهای سیاه رنگی با فر درشت داشت، چشمان میشی رنگ، ل**ب های صورتی رنگ و چال گونه‌هایش که او را خواستنی‌تر می کرد. در به صدا درآمد. نگاهمان به در گره خورد.
- بفرمایید.
یاس با سینی چای وارد اتاق شد. بدون تامل، بلند شدم و سینی را از او گرفتم.
- من باید برم جایی، کار دارم. خودت دیگه از مهمونت پذیرایی کن.
سر تکان دادم. با صدای کیانا برگشتیم.
- مرسی گلم!
لبخند زینت بخش چهره اش شده بود. یاس لبخند متقابلی زد و گفت:
- خواهش می کنم عزیزم!
بعد از رفتن یاس، کنار کیانا نشستم. سینی چای را بینمان قرار دادم. ناگهان با سوال کیانا خشک ماندم.
- راستی از یاسمین چه خبر؟
به انگشتان بلند و استخوانی‌ام خیره شدم. زیر ل**ب گفتم:
- خبری ندارم.
کیانا چشمانش گرد شد.
کیانا: شوخی می‌کنی؟!
بغض گلویم را فشار می داد. کی دست از سرم برمی‌داشت؟!
با حرص گفتم:
- فقط یه بار بهم زنگ زد. اصلا انگار نه انگار که خواهریم داشته. بهم زنگم نمی‌زنه، منم شماره‌ای ازش ندارم. اگه به خالم و شادی زنگ بزنم، ازم گلایه می‌کنن که چند وقته خبر نمی‌گیرم. اگه به شروین زنگ بزنم، با تیکه هاش حالم رو می‌گیره. فقط یه شماره‌ی دیگه دارم که از صاحبش به شدت متنفرم.
کیانا یک فنجان چای را از سینی برداشت و کمی از آن را نوشید و گفت:
- تو از کی بدت نمیاد؟! این سوال واقعا ذهنم رو مشغول کرده.
با نگاهم او را فهماندم که الان وقت شوخی نیست. نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- حالا کی هست؟
- امیر ارسلان فروتن.
دهانش باز ماند و گفت:
- اون؟
کمی دیگر با هم صحبت کردیم. بودن با کیانا باعث شده بود که زمان از دستم در برود. وقتی با کیانا از پله ها پایین می‌آمدیم، در باز شد و یاسین وارد خانه شد. کیانا سر جایش خشک ماند. عشق در چشمانش موج می زد. از علاقه‌اش نسبت به یاسین خبر داشتم اما یاسین آنقدر تودار بود که هیچ وقت نمی‌توانستم احساسش را نسبت به کیانا بفهمم. یاسین هنوز متوجه ما نشده بود که کیانا با صدای لرزانی گفت:
- سلام آقای کاوه! حالتون چطوره؟
یاسین به کیانا نگاه مهربانی کرد و با لبخند جواب او را داد. نگاهش که به من افتاد، زیر ل**ب سلامی کردم. ابروان یاسین بالا رفت و گفت:
- به‌به یاسمن خانوم!
یاسین دستانش را در جیبش کرد و پرسید:
- کیانا خانوم دارین تشریف می‌برین؟
- بله دیگه.
- تشریف داشته باشین حالا.
کیانا پله‌های باقی مانده را طی کرد و در جواب به یاسین گفت:
- نه؛ دیگه دست شما درد نکنه، خیلی زحمت دادم. خداحافظ!
دستش روی دستگیره ی در رفت که با صدای یاسین برگشت.
- حداقل وایسین برسونمتون.
گونه‌های کیانا سرخ شده بود. دنبال راهی بود برای فرار از دست یاسین.
- ن... نه؛ دست شما درد نکنه، خودم می‌رم. یاسمن جون خداحافظ!
به یاسین نگاه کرد و زیر ل**ب خداحافظی کرد. یاسین وقتی دید که کیانا مخالفت می‌کند، اصرار دیگری نکرد و در آخر کیانا رفت. نفس عمیقی کشید و به سمت پله‌ها آمد. نیم نگاهی به من کرد و با لبخند مسخره‌ای گفت:
- چه عجب یاسمن خانوم! بالاخره ما شمارو دیدیم.
از کنارم گذشت. ناگهان گفتم:
- دوستش داری؟
 
آخرین ویرایش

ysmn♡nfs

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/1/18
ارسال ها
106
امتیاز
4,953
محل سکونت
زیر اشک های آسمان
چیزی جز سکوت نشنیدم. برگشتم و به چشمان آبی رنگش خیره شدم، نگاهش پر از حرف بود. یاسین شبیه مامان و بابا نبود، انگار اهل دنیای دیگری بود. دستش را درون موهای سیاه رنگش فرو برد.
- چرا باید دوستش داشته باشم؟! فقط یکم بامزست ... همین!
زبانش یک چیزی می‌گفت و چشمانش ساز مخالف می‌زد. امان از دل آدمیزاد ...
- دوستش داری!
- تو مگه از دل من خبر داری؟!
- چشمات داره داد می‌زنه بدبخت!
کلافه شده بود. آرام گفت:
- آره؛ دوسش دارم ... می‌خوامش.
صورتش برافروخته شده بود. انگار از چیزی رنج می‌برد و دیگر طاقت تحملش را نداشت.
- چرا بهش نمی‌گی؟
تمام بدنش می‌لرزید. عصبی بود و دیگر قدرت کنترل کردن خود را نداشت. با عصبانیت فریاد زد:
- نمی تونم. می‌فهمی؟!
- چرا؟ چرا یاسین؟ یه جواب درست و حسابی به من بده.
بی‌تفاوت از من گذشت و چراهایم را بی‌جواب رها کرد. با عصبانیت رفتنش را نگاه کردم.
***
《یاسمین》
با لبخند بچه ها را از زیر نظر می‌گذراندم. یاد یاسمن افتاده بودم. کاش می توانستم با او صحبت کنم! دستان یکی بر روی چشمانم نشست، یاد یاسمن افتادم. بدون فکر گفتم:
- یاسمن!
- شما دو تا واقعا دیوونه‌اینا!
صدای شادی بود، دخترخاله‌ام. دستانش را از روی چشمانم برداشت. شرمنده نگاهش کردم و آرام گفتم:
- یاسمن همیشه این کاررو می‌کرد.
کنارم روی نیمکت نشست و دست به سینه به محیط بیمارستان نگاه اجمالی کرد.
- خدا شفاتون بده! از گند دماغ چه خبر؟
با تعجب نگاهش کردم. وقتی سکوتم را دید، با چشمان ریز شده‌اش به چشمانم خیره شد.
- لازم نیست به خودت فشار بیاری، خواهر عتیقت رو می‌گم!
قلبم به درد آمد؛ زیرا یک هفته از خواهرم بی خبر بودم. نمی‌دانستم چه اتفاقی برایش افتاده.
- خبر ندارم.
- بهش زنگ می‌زدی.
- اجازه نمی‌دن. چراشم فقط خدا می‌دونه.
شادی اطرافش را نگاه کرد و بعد با صدای آرامی که به زور شنیده می‌شد، گفت:
- یه کاری بکن دیگه. شروین از وقتی که تو رو دیده، گیر سه پیچ داده می‌خواد با یاسمن حرف بزنه.
- چرا خودش این کارو نمی کنه؟
نسیمی وزید و موهای خوش رنگش را به بازی گرفت. موهای خرمایی‌اش را به زیر شال نخی صورتی رنگش فرستاد.
- اگه خاله بفهمه که من یا شروین بهش زنگ زدیم، ما دو تارو زنده نمی‌ذاره.
- شروین عاشقه. چرا مامان درکش نمی‌کنه؟ اصلا تو چرا نباید زنگ بزنی؟
گوشی شادی به صدا در آمد. سریع گفت:
- یه لحظه!
بعد از فشردن دکمه‌ی سبز، گوشی را کنار گوشش گرفت.
- الو! ... سلام مامان! ... من دانشگام.
زیر چشمی به من نگاه کرد و انگشتش را به معنای سکوت رو به روی بینی‌اش گرفت. سری به نشانه ی تاسف تکان دادم.
- من با نوشین میام... نه؛ داداش بمونه خونه، لازم نیست بیاد ... باشه. الان من کلاس دارم، خداحافظ!
بدون تامل دکمه‌ی قرمز رنگ را فشرد.
- تو الان دانشگاهی؟!
خندید و گفت:
- پیچوندمش. خب حالا چی می‌گفتی؟
- می‌گم که تو چرا نباید زنگ بزنی؟
- چون من دهن‌لقم. شروین بدبخت داره به در و دیوار می‌خوره دیگه. بعدشم به خاله حق می‌دم. شروین الان ۳۰ سالشه؛ منم بودم بهش زن نمی‌دادم. پوسیده اصا.
 
آخرین ویرایش

ysmn♡nfs

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/1/18
ارسال ها
106
امتیاز
4,953
محل سکونت
زیر اشک های آسمان
شادی واقعا دختر شاد و مهربانی بود. کمی سکوت کرد و بعد از جایش برخاست.
شادی: بگذریم، کو پسر عمم؟
شانه‌هایم را بالا انداختم.
- نمی‌دونم.
سرش را تکان داد و بعد نگاهی به اطرافش کرد و زیر ل**ب گفت:
- از محیط بیمارستان همیشه بدم می‌اومد!
آرام ادامه داد:
- بیا بریم تو اتاقت. با گوشی من زنگ بزن.
دستش را به سمتم دراز کرد. به چهره گندم گونش خیره شدم. چشمان مشکی‌اش منتظر به من دوخته شده بود.
- اگه دکتر بفهمه ...
پا برهنه وسط حرفم دوید.
- ای بابا، چقدر تو ترسویی! مسئولیتش با من.
حسی درونم داد می‌زد و من را مجبور به کاری می‌کرد که خیلی وقت پیش دلم می‌خواست، انجام دهم. دست سرد و لرزانم را در دستانش گذاشتم که باعث شد لبخند پررنگی لبان صورتی رنگش را زینت دهد. بر روی پاهایم ایستادم و شانه به شانه‌ی هم دیگر راه اتاقم را در پیش گرفتیم. وارد اتاق که شدیم، نگاهی اجمالی به اتاق سبز رنگ انداختم. همه چیز مرتب بود. شادی روی صندلی کنار تختم نشست و دستش را درون کیفش کرد، انگار دنبال چیزی بود. با لبخند موفقیت آمیزی گوشی‌اش را به سمتم گرفت. بدون حرف آن را گرفتم. بی اراده انگشتم را روی شماره‌ها قرار می‌دادم و بعد گوشی را به گوشم نزدیک کردم. از هیجان قلبم تند می‌زد؛ قلب بیمارم طاقت این فشار را نداشت. بعد از دو بوق صدای خسته‌اش را شنیدم:
- بله؟
- الو آبجی!
سکوت کرده بود و هیچ نمی‌گفت.
- خوبی؟
- خوبم... فقط ...
با بغض ادامه داد:
- خیلی تنهایم!
تا دهان باز کردم چیزی برای آرام کردنش بگویم، صدای بوق‌های ممتد شک بزرگی به من وارد کردند. انگار سطلی پر از آب سرد را بر روی سرم خالی کرده بودند. صدای بغض‌آلودش چنگ می کشید بر دلم. یاسمن از تنهایی هراس داشت؛ حال روزگار لجبازی کرده و ... آه از این روزگار کج رفتار! هیچ کس ما را درک نمی کرد، نه مامان و نه آن خواهر و برادر بی عاطفه. می‌دانستم همدمی ندارد و این سختگیری پزشک اوضاع را وخیم‌تر کرده بود. دستم را روی قلبم گذاشتم و به پیراهن صورتی رنگم چنگ زدم. شادی متوجه حالت بدم شد.
- چی شد؟
دستانش را روی شانه‌ام گذاشت و من را به طرف تختم برد. با بغض گفتم:
- قطع کرد.
شادی تعجب کرد.
- یاسمن؟
- بغض کرده بود، صداش می لرزید ...
- هیس! آروم باش! چند تا نفس عمیق بکش!
من را مجبور کرد تا از او تبعیت کنم. قلبم تیر می‌کشید، دلم می‌خواست سر همه کس داد بزنم و جیغ بکشم اما این قلب یارایم نبود. با هر هیجان دردش می‌گرفت و تیر می‌کشید. دردش طاقت فرسا بود! با هر حمله آرزوی مرگ می‌کردم.
- می خوای پرستار رو صدا کنم.
تا خواستم مخالفت کنم، تقه ای به در خورد و مرد بلند قامت و خوش‌چهره‌ای وارد اتاق شد. روپوش سفید رنگی بر تن داشت و گوشی‌اش در دستش بود. لبخند زیبایی بر روی لبانش نقش بست.
- به‌به خانوما!
 
آخرین ویرایش

ysmn♡nfs

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
9/1/18
ارسال ها
106
امتیاز
4,953
محل سکونت
زیر اشک های آسمان
در را پشت سرش بست و گفت:
- خوبین؟
- بله؛ ممنون.
صدایم انگار از ته چاه بیرون می‌آمد. انگار متوجه وضع بدم شده بود؛ بنابراین پرسید:
- واقعا حالت خوبه؟! قلبت درد می‌کنه؟!
سرم را تکان دادم. امیر ارسلان سریع با عصبانیت رو به شادی گفت:
بهت گفتم که هیجان زیاد براش خوب نیست!
صورت رنگ پریده‌ی شادی نشان از نگرانی‌اش می‌داد.
- م...من ... فکر نمی‌کردم ...
امیر ارسلان کنارم نشست. بدون توجه به شادی قرص زیرزبانی‌ام را از کشوی کنار تختم درآورد و آن را به دستم داد. آرام از او تشکر کردم و آن را درون دهانم گذاشتم. بعد از بهبود حالم، آسوده خاطر شد و از جایش برخاست. رو به شادی کرد و گفت:
- بیا بیرون شادی.
عصبانی به نظر می‌رسید . شادی بدون حرف پشت سرش از اتاق خارج شد. به در بسته خیره شدم. چشمانم را بستم، کاش می شد همه ی ناگفته های دلم را به مادر بگویم! تا کی باید از یاسمن همه چیز را پنهان کنیم؟! یاسمن روحش خبردار نبود که اطرافش چه خبر است. از آینده می‌ترسیدم. یاسمن زود می شکست.بعد از گذشت چند دقیقه، با صدای در برگشتم. نگاهم روی صورت خیس از اشک شادی ثابت ماند. لبخند تلخی بر روی لبانش نشست.
- چی شده؟
در را بست و اشکانش را با دستش کنار زد. با صدای لرزانی گفت:
- هیچی نیست.
کیفش را برداشت و روی صندلی نشست.
- یاسمین!
به چشمان مشکی‌‌اش خیره شدم.
- بله؟
- چند روز دیگه یاسمن امتحاناتش تموم می‌شه. به خاله می‌گم تا بیارتش تهران.
دهان باز کردم تا چیزی بگویم؛ اما اجازه‌ی سخن گفتن به من نداد.
- مثل اینکه یکم دیگه باید اینجا بمونی.
صدایش بغض داشت. آرام گفتم:
- راضی نشد؟!
سرش را آرام تکان داد. لبخند محوی زدم و گفتم:
- عیب نداره!
زندگی در نظرم بی ارزش شده بود. هر روزی که از خواب برمی‌خواستم خود را برای مرگ آماده می‌کردم. فقط به اصرار بقیه به بیمارستان آمدم. دختر جوانی در کما بود و قرار بود که قلب او را به من پیوند بزنند؛ همه ی بستگانش راضی بودند جز مادرش.
- من می‌رم دیگه. خداحافظ!
- خداحافظ!
دستی برایم تکان داد. لبخند محوی به او زدم و بعد از اتاق خارج شد.

《یاسمن》
آرام اشک می‌ریختم. در دلم از خدا التماس می کردم تا من را ببخشد. بد با خواهرم صحبت کردم. بیچاره یاسمین! تقه ای به در خورد.
- یاسمن!
اشکانم را از گونه هایم کنار زدم و بعد به در خیره شدم.
- بفرمایین!
در باز شد و قامت مادر در درگاه نمایان شد. مادر با لبخند مهربانی نزدیکم شد و کنارم نشست. صورتم را برانداز کرد. از چشمانش غم می‌بارید. دستانش را به هم گره زد.
- گریه کردی؟!
وقتی سکوتم را دید، نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- یه خبر خوب دارم که فکر می‌کنم، خبر خوبی باشه.
صورتم خشک و بی روح بود و مادر با نگرانی نظاره‌ام می‌کرد. دستش را روی شانه‌ام گذاشت و من را به خود نزدیک کرد. سرم را بوسید و گفت:
- نمی‌خوای بپرسی چیه؟
 
آخرین ویرایش

بالا