رمان نقاب|غزاله.ش كاربر انجمن يك رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است.

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
218
امتیاز
5,213
کد رمان: 2016
ناظر: NEGIN_R


نام رمان: نقاب(زمانى كه حقيقت آشكار مى شود)
نويسنده: Ghazalhe.Sh
ژانر: پليسى ، عاشقانه
زاويه ديد:سوم شخص

خلاصه:
دختر داستان اتفاق تلخى را در گذشته تجربه مى كند و همين اتفاق باعث تغيير زندگى اش مى شود؛ با گذشت چندين سال، دخترك تبديل به يكى از خلافكار هاى شهر مى شود! از طرفى فردى از گذشته دخترك مى آيد و راز هاى سر به مهر شده اى را فاش مى كند! ولى فاش شدن اين راز ها پايان داستان نيست!
image.jpeg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,102
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
218
امتیاز
5,213
مقدمه
همه ى ما برای تعامل در جهان بیرون و برای مؤثر بودن تعاملات و روابط اجتماعی مان نیازمند به استفاده از ماسک و یا نقاب هستیم. در صحنۀ نمایش زندگی گاهی هرکدام از ما مجبور هستیم نقش های متفاوت و متنوعی را عهده دار شویم . گاهی شاگرد هستیم و گاهی کارمند. گاهی یک همسر هستیم و گاهی یک دوست…
همه ما نقابى به چهره داريم! بعضى نقابى از جنس خوشى، بعضى از جنس غم و بعضى از جنس بى تفاوتى؛ اما روزى مى رسد كه اين نقاب ها مى افتند؛ آن زمان است كه، چهره واقعى آشكار مى شود.

فصل اول
-رئيس بالاخره اون سگ رو پيدا كرديم!
پوزخندى گوشه لبش شكل گرفت؛ چند ماهى بود متوجه جاسوسى در دستگاهش شده بود. حالا افرادش او را شناسايى كرده بودند؛ با حفظ ظاهر خونسردش گفت:
-كجاست؟
مرد با اطمينان پاسخش را داد و او بى تفاوت سرى تكان داد؛ در كمى آن طرف تر، شخصى به صندلى بسته شده بود و سر و صورتش به خاطر شكنجه هاى زياد خونى بود و از هوش رفته بود! با ورودش، تمام افراد حاظر در اتاقك سر خم كردن؛ او با حفظ ظاهر خونسردش روى صندلى مقابل مرد نشست و گفت:
-به هوشش بيار!
يكى از افراد سطل آبى را روى مردك مفلوك خالى كرد؛ مرد ناله اى كرد و بهوش آمد. با ديدن تصوير تار مقابلش پوزخندى زد و گفت:
-بالاخره متوجه شدى سامان خان؟ حالا كه من رو گرفتى بچه م رو آزاد كن!
سامان خان پوزخندى زد و گفت:
-تند نرو؛ به زودى به بچه ات مي رسى ولى نه اين دنيا!
خنده اى سر داد؛ سپس اسلحه ى كمرى اش را روى سر مرد گذاشت و گفت:
-از ما چه اطلاعاتى پيدا كردى آشـ*ـغال!
صورت سامان خان برافروخته بود؛ برعكس مردك كه با وجود آسيب زيادى كه ديده بود و دردى كه داشت، به هر حال مى دانست چه حرف بزند و چه ساكت باشد؛ در آخر خواهد مرد! با وجود دردى كه داشت؛ با تمام توانش قهقهه سر داد و گفت:
-نمى تونى از من حرف بكشى؛ پس نه خودتو خسته كن و نه من رو!
سامان خان از سرسختى مرد رو به رويش خبر داشت؛ پوزخندى روى لبش شكل گرفت و اسلحه را غلاف كرد. به يكى از زير دستانش اشاره كرد؛ مرد بقچه ى سفيد رنگى را آورد! مرد فرياد كشيد:
-تو خيلى پستى سامـ..
ادامه ى حرفش با مشتى كه حواله ى صورتش شد؛ در سـ*ـينه اش خفه شد؛ ناله اى كرد. بقچه ى سفيد رنگ تكانى خورد و صداى گريه ى نوزاد بلند شد؛ سامان خان پوزخندى زد و گفت:
-كه گفتى حرفى براى گفتن ندارى... مطمئنى؟
سپس با خونسردى به مرد نگاه كرد؛ اما مرد تمام حواسش به نوزاد درون بقچه بود. سامان پوزخندى زد و گفت:
-لال شدى مرتـ*ـيكه..زنتم وقتى داشت جون مى داد لال شده بود!
مرد نگاهى به سامان انداخت؛ سپس چشمان ميشى رنگ همسرش مقابل چشمانش آمد. اين مردك او را هم قربانى كرده بود؟ خشمى سر تا سر وجودش را در بر گرفت و ناسزايى حواله سامان كرد؛ اما سامان بي تفاوت سيگارى آتش زد و دودش را بيرون فرستاد! سپس رو به يكى از افرادش گفت:
-بكشش!
صداى فرياد مرد با بلند شدن صداى گريه ى نوزاد همراه شد!
*****
 
آخرین ویرایش

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
218
امتیاز
5,213
پا روى پا انداخت و كمى از قهوه اش نوشيد؛ طرف معامله هنوز نيامده بود و كم كم داشت بيخيال مى شد! از آدم هاى بدقول خوشش نمى آمد و اين يكى از آن بدقول ها بود؛ بالاخره پيدايش شد! مردى سى و دو سه ساله اى بور با كت و شلوار نفتى رنگ؛ به نظرش با آن گوشواره در گوشش، مثل غلام هاى حلقه به گوش بود! با ديدنش لبخندى زد و به سمتش آمد؛ او اما بى تفاوت بود و واكنش خاصى نشان نمى داد! از نظرش آن مرد، حال بهم زن ترين آدمى بود كه مى شد ديد؛ هرچند كه در كارشان تمام افراد منفور بودند! مرد همچنان لبخند مصنوعيش را بر چهره داشت؛ اما او رغبتى براى زدن حتى لبخندى كوتاه را نداشت. مرد رو به رويش نشست و گفت:
-از ديدنت خوشحالم سانيا، فكر مى كردم بزرگتر باشى؛ بهت مى خوره بيست.. بيست و يك سالت باشه نه؟
سانيا حتى با شنيدن اين حرف هم واكنشى نشان نداد بى تفاوتى سانيا بيشتر روى اعصاب بود؛ سانيا كمى از قهوه اش نوشيد و فنجان را روى ميز شيشه اى گذاشت. كيارش كه مى دانست سانيا چه اخلاقى دارد؛ لبخندى زد و گفت:
-اگه موافق باشيد بريم سراغ كارمون؛ پارسا خان!
پارسا كه از برخورد سانيا خوشش نيامده بود؛ سرى تكان داد و به نوچه اش اشاره كرد؛ مرد كت و شلوارى جلو آمد و كيفى را كه دستش بود، باز كرد. كيارش جلو رفت و يكى از بسته هاى داخل كيف را برداشت؛ با چاقو بازش كرد و كمى از پودر سفيد رنگ را چشيد، سپس به سانيا رو كرد و گفت:
-خوبه!
سپس به يكى از محافظ هايشان اشاره كرد و محافظ سامسونت به دست جلو آمد؛ كيارش سامسونت را باز كرد و مقابل پارسا گذاشت! پارسا به نوچه اش اشاره كرد، تا كيف پر از پول را بردارد؛ سپس لبخندى زد و گفت:
-معامله خوبى بود فقط.. افتخار هم صحبتى با بانو رو نداشتم!
سپس سرى به نشانه ى تاسف تكان داد؛ اين بار سانيا واكنش نشان داد و پوزخندى زد! البته كه اين صحنه از چشم پارسا دور نماند؛ شنيده بود كه سانيا اخلاق خاصى دارد، اما تا آن روز با او برخوردى نداشت و تازه معناى حرف هاى حسام را درك مى كرد! كيارش نگاه خيره و ل**ب هاى افتاده ى پارسا را ديد و گفت:
-خانوم ترجيح مى دن من به جاشون حرف بزنم!
پارسا جلوى خودش را گرفت تا نگويد: «تو و اون خانومتون، باهم برين به درك» در عوض لبخندى زد و گفت:
-نكنه خانومتون زبون نداره؟ زبونت رو موش خورده عزيزم؟
سانيا پوزخندى زد و بى توجه به پارسا تلفن همراهش را در آورد؛ براى برادرش پيامى فرستاد و گوشى گران قيمتش را در جيب پالتويش سر داد! بى تفاوت از جايش بلند شد و گفت:
-زبون دارم جناب، ولى نيازى نديدم ازش استفاده كنم!
مجدد پوزخندى زد و از آن جا بيرون رفت؛ كيارش به پارسايى كه با ابرو هايى در هم رفتن دخترك را نظاره گر بود، نگاه كرد. سرى تكان داد و بدون گفتن كلمه اى، بيرون رفت!
******
 
آخرین ویرایش

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
218
امتیاز
5,213
ماشين مقابل در ورودى عمارت نگه داشت؛ يكى از محافظان در را برايش باز كرد و سانيا بى تفاوت از ماشين پياده شد. از مقابل محافظ كت و شلوارى گذشت و وارد عمارت بزرگى، كه محل زندگى او و برادرش بود، شد: دكوراسيون خانه شاهانه بود. مبل هاى سلطنتى فيروزه اى طلايى، مجسمه هاى برنزى، لوستر هاى بزرگ كريستالى و… ! ولى براى سانيا دكوراسيون عمارت ذره اى اهميت نداشت؛ يكى از خدمه جلو آمد و گفت:
-خوش اومدين خانوم!
سرى تكان داد و با لحن هميشه سردش گفت:
-برادرم تو اتاقشه؟
دخترك خدمتكار كه به رفتار هاى خانومش عادت كرده بود؛ سرى تكان داد و گفت:
-بله خانوم!
از پله ها بالا رفت و مقابل اتاقى با در چوبىِ قهوه اى رنگى ايستاد؛ تقه اى به در زد و بعد از «بيا تو» گفتن برادرش داخل اتاق رفت! تنها كسى كه سانيا برايش احترام قائل بود برادرش بود؛ هرچند حتى اين احترام نسبى اى كه به برادرش مى گذاشت هميشگى نبود! داخل اتاق ساميار تمام مشكى بود؛ دكور اتاق مشكى و خاكسترى بود البته به استثناى ديوارهاى فيلى رنگ! ساميار روى صندلى چرمىِ پشت ميزِ كارش نشسته بود و داشت سيگار مى كشيد و سانياى هميشه عصبى را بيشتر عصبى مى كرد؛ تنها چيزى كه با گذشت سال ها نتوانسته بود به آن عادت كند؛ همين سيگار كشيدن مداوم برادرش بود! نمى دانست چرا با آن كه با پسرك نسبتى جز هم خونى از طريق پدرش ندارد؛ تا اين حد به ساميار توجه نشان مى داد و برايش عجيب بود اين وابستگى احساسى! ساميار خاكستر سيگارش را داخل جاسيگارى بلورى تكاند و بى تفاوت گفت:
-شنيدم بدجور تو پر اين پارسا زدى!
سانيا بى تفاوت شانه اى بالا انداخت و گفت:
-چون حقش بود مرتـ*ـيكه پرو... اصلاً ازش خوشم نيومد!
صداى قهقه ى ساميار بلند شد؛ هنوز هم با گذشت چندين سال اين دخترك مى توانست باعث خنديدن اين مرد مغرور و هميشه سرد شود! سانيا لبانش را انحنا داد؛ سرى تكان داد و سرد گفت:
-خنده نداره… خيله خوب، من ديگه برم خسته ام!
ساميار لبخندش را جمع كرد و سرى تكان داد؛ باز هم در جلد خشن و سردش رفته بود، با لحن خشكى گفت:
-آره باشه، برو استراحت كن!
سانيا با لحن آرومى گفت:
-ميشه ديگه اون كوفتى رو نكشى؟
ساميار خيلى قاطع و محكم گفت:
-نه!
سانيا عصبى نفسى كشيد و از اتاق خارج شد؛ مقابل در چوبى مشكى رنگى ايستاد، سرش را به چپ و راست تكان داد و دستگيره ى طلايى رنگ را به سمت پايين كشيد؛ وارد اتاقش كه تا مدتى قبل متعلق به ساميار بود شد. اتاق مسطتيلى شكل بزرگى كه دكوراسيون سفيد و مشكى رنگى داشت؛ اتاقى كه با رفتن امپراطور خسروى ها مال او شده بود! به خاطر نو بودن وسايل، از تعويضشان صرف نظر كرده بود و فقط وسايل شخصى اش را به اتاق منتقل كرده بود. كفش هايش را به گوشه اى پرت كرد و به سمت حمام رفت؛ حمام رفتن شبانه يكى از عادت هايش بود كه با گذشت سال ها تغيير نكرده بود!
*****
 
آخرین ویرایش

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
218
امتیاز
5,213
روى صندلى نشسته بود و به خاطر راه طولانى طى شده خسته و بى حوصله بود؛ به كيارش كه سرخوش مشغول تكان دادن پايين تنه اش بود نيم نگاهى كرد، لبش را انحنا داد و بى تفاوت گفت:
-كيا، همه چى رديفه؟
كيارش سرى تكان داد و گفت:
-خيالت تخت، همه چيز رديفه رديفه؛ مى گما رئيس...
سانيا نگاهى به كيارش انداخت و كيارش ادامه داد:
-اين دختره افى خطر، ازش خوشم نمياد.. يه جورايى مشكوك مى زنه؛ به گمونم يه ريگى به كفشش هست، احتمالش هست مامورى.. جاسوسى چيزى باشه؟!
سانيا كمى فكر كرد، چهره ى خشن زنى با چشمان مشكى و ل**ب هاى گوشتى در ذهنش جولان داد؛ افسانه همان زنك مسئول آموزش دختران نينا بود؛ مى دانست كيارش سابقه خوبى درباره دختر هاى نينا نداشت و حتى مى دانست كه كيارش با همه دخترهاى نينا و حتى خود نينا رابـ*ـطه داشته است! چهره ى نقاشى شده اى در ذهنش تداعى شد؛ زياد نينا را مى ديد، دخترك همسن خودش ولى برخلاف او ريز نقش بود. اينكه كيارش از نينا خوشش بيايد، قابل قبول بود ولى اين كه چشمش افسانه را گرفته باشد؛ كمى خنده دار بود ! پوزخندى زد و گفت:
-چون باهات راه نيومده، اينو ميگى؟!
كيارش كه اخلاق مزخرف سانيا دستش آمده بود، با لودگى و لحن معترضى گفت:
-اِ..با مام آره رئيس؟
سانيا از لودگى هاى كيارش خوشش نمى آمد و حتى شده بود كه گاهى مى خواست گلوله اى را حرامش كند؛ الان هم دلش مى خواست همين كار را بكند! با اين حال نفس عميقى كشيد و كوتاه گفت:
-آره!
كيارش مى خواست سانياى مغرور را خفه كند و چند بار هم براى اين كار قدم پيش گذاشته بود؛ چرا گه از نظرش سانيا واقعا روى اعصاب بود! نفس عميقى كشيد و با لودگى گفت:
-چه سابقه اى نوكرتم، به جون سانيا دروغه!
سانيا با عصبانيت گفت:
-جون من كشك دم مشكت نيست، نفله!
******
 
آخرین ویرایش

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
218
امتیاز
5,213
-اسى، اون زر زروها رو خفه شون كن!
صداى گريه ى چند نفر از دختر ها روى اعصابش بود و او را به ياد دختركى چشم آبى مى انداخت؛ نحوه ى آشنايى اش با او هم همين طور بود! چهره ى عشقش پيش چشمانش آمد؛ دختركى چشم آبى با موهاى بلند طلايى رنگ كه عاشقشان بود؛ وقتى دخترك را ديد در نگاه اول دلباخته اش شد ولى… آن سامان خانِ بى رحم دخترك را از او گرفت! سرى تكان داد تا خاطره اى كه مى رفت تا در ذهنش شكل بگيرد را پس بزند؛ به چهره هاى ترسيده ى دختر ها نگاه كرد و شايد حق داشتند از آينده يشان بترسند، آينده اى كه معلوم نبود آخرش چيست؟ ولى خوب اين انتخاب خودشان بود، تقصير خودشان و كنجكاوى زيادشان بود؛ پس دلسوزى برايشان بى فايده بود! يكى از دختر ها كه شباهت بى اندازه اى به عشقش داشت پيش آمد و با چشمان اشكبارى گفت:
-آقا تو رو خدا بذار ما بريم، به خدا ما اشتباهى اينجا اومديم!
دخترك با تو دهنى اسماعيل رو زمين پرت شد!
-خفه شو دختره ى... سر جات بتمرگ!
دخترك با چشمان اشكى و دهنى كه به خاطر، ضربه ى اسماعيل خونى بود؛ سر جاش ، كنار بقيه نشست. به دخترك نگاهى كرد، انگار شانزده يا هفده سالش بيشتر نبود؛ قيافه معمولى اى داشت و قدش متوسط و ريز اندام بود؛ دخترك كناريش، دخترى سيزده چهارده ساله، بور ولى قدش بلند بود؛ دخترك با عشقش مو نمى زد! يادش بود كه مريمش گفته بود خواهر دوقلويى ندارد؛ پس دخترك با او نسبتى نداشت. بيخيال دختر ها شد، چه تفاوتى داشت دخترى به مريم شباهت داشت يا نه؟ وقتى به زودى همه شان به آن سوى آب ها فرستاده مى شدند و خدا مى دانست سرنوشتشان چه مى شود؛ يا به فروش مى رفتند و يا اعضاى بدنشان را خارج مى كنند. سرى تكان داد و رو به حسنا گفت:
-وقتى برزو اومد، اينا رو تحويلشون بده!
حسنا زنى بيست و هفت-هشت ساله اى بود، صورت بچگانه يا بى بى فيسى داشت و به زحمت آرايش فراوان قابل تحمل شده بود؛ حسنا برخلاف ظاهرش، صداى كلفتى داشت و با همان لحن چاپلوس گونه اش گفت؛
-چشم قربان!
آخرين نگاهش را حواله شان كرد و از اتاق بيرون رفت!
********
 
آخرین ویرایش

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
218
امتیاز
5,213
ماشين مقابل در آهنىِ زنگ زده اى ايستاد و سانيا بى تفاوت از ماشين پياده شد؛ مقابل در ورودى چند نفر مراقب بودند و وقتى يكى از مراقب ها در را باز كرد؛ سانيا بدون توجه به اطراف وارد مكان نينا يا از نظر خودش دخمه شد! كارخانه ى قديمى اما بزرگى، كه براى نگه دارى دختر ها از آن استفاده مى شد؛ سانيا از آن مكان بى زار بود و هرچند به طور كلى از شغلش متنفر بود! ظاهر سردى به خودش گرفت و به سمت ميز رفت؛ روى صندلى زهوار در رفته نشست و كوتاه گفت:
-خوب مى شنوم!
نيلو(خواهر و دستيار نينا) برعكس خواهرش چشمان سبز تيره اى داشت و موهايش كوتاه و شرابى رنگ بود؛ هميشه تيپ پسرانه مى زد و اخلاقياتش بيشتر شبيه مرد ها بود تا يك زن جوان! قدمى به جلو آمد و با لحنى كه سعى داشت خشن و سرد باشد گفت:
-همه چى طبق خواسته ات انجام شده، فقط.. يه مشكل جزئى براى كاميلا پيش اومده بود كه حلش كرديم!
كاميلا، يكى از پخش كننده هاى مـ*ـواد بود و سانيا يك بار از دور ديده بودش؛ با اين حال برايش زندگى زير دستانش هيچ ارزشى نداشت! با بيخيالى و جديت گفت:
-بايد بيشتر حواست رو جمع كنى!
نينا سرى تكان داد و با ناز گفت:
-حتما، سعى مى كنيم ديگه مشكلى پيش نياد!
نيناى سى و دو ساله برخلاف سنش مثل دختران چهارده ساله رفتار مى كرد؛ لباس هاى جلف و بچه گانه اى مى پوشيد و هميشه ادا و اطوار جز كار هايش بود. درست نقطه ى مقابل نيلو بود؛ با اين حال كارش را درست انجام مى داد و به همين خاطر بود كه هنوز سانيا با او كار مى كرد! سانيا چشمانش را بست؛ نفس عميقى كشيد و گفت:
-براى اون شيخه چندتا رو مى خواى بفرستى؟
نيلو سرى تكان داد و سريع گفت:
-سه تا از دختراى نازى، چهار تا از دختراى مليحه و سه تا از دختراى فريدون خان!
نازى و مليحه هر دو مسئول خانه هاى عـ*ـفاف شهر بودند و فريدون خان يك باند قاچاق دختر داشت؛ هر چند سانيا قلباً از همه يشان متنفر بود، ولى در كارش دلسوزى و رحم يعنى بازنده بودن و سانيا ياد گرفته بود رحم نداشته باشد؛ همين بى رحمى باعث شده بود كه سانيا را به دخترى بى احساس و مغرور تبديل كند! سانيا نيم نگاهى به ساعت مچى اش انداخت و گفت:
-خيلى خوب، اون شيخه الاناس پيداش بشه نيم ساعت ديگه با كيارش بفرستشون برن!
از روى صندلى بلند شد و رفت! متقابل كيارش از اتاق رو به رو بيرون آمد؛ لباس هايش نامرتب و عرق كرده بود؛ سانيا اخمى روى صورتش نشاند! بارها به كيارش گفته بود: «وقتى براى كار پيش نينا ميايم، غلط اضافه اى نكن! »هر چند حرف هاى سانيا روى كيارش اثرى نمى گذاشت! وقتى سانيا را ديد، لبخند گشادى زد؛ برعكس كيارش سرخوش، سانيا مثل هميشه خشك و اخمو بود؛ پوزخندى زد و از آن مكان منفور بيرون رفت؛ وقتى رد مى شد بوى مـ*ـواد و سوختن زغال باعث شد چينى به بينى بيندازد و با انزجار از آنجا دور شود.
****
 
آخرین ویرایش

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
218
امتیاز
5,213
در اتاق رو به روى ساميار و حسام نشسته بود؛ از نظر سانيا حسام يك مفت خور بى خاصيت بود و البته از نظر حسام هم سانيا يك دختر لوس و بى خود بود! ساميار پا روى پا انداخته بود و نسكافه مى خورد و حسام هم دو لپى مشغول خوردن بود؛ سانيا كه از مرد ها و مخصوصاً از دوست برادرش خوشش نمى آمد و فقط به خاطر دوستى برادرش، حسام را تحمل مى كرد؛ حسام هم متقابلاً از اين خواهر ناتنى دوستش كه چند سالى بود كه سر و كله اش پيدا شده بود؛ به شدت بدش مى آمد و به نظرش اين دختر جز يك دختر بچه لوس بيشتر نبود؛ براى حسام تحمل سانيا سخت بود و زمانى كه ساميار از او خواست مراقب سانيا باشد، بيشتر از قبل از سانيا متنفر شد! حسام بلند شد و براى شستن دست هايش بيرون رفت؛ سانيا فنجانش را روى ميز گذاشت و گفت:
-يه حسى بهم مى گه، برم اين پسره رو خفه كنم!
ساميار خوب مى دانست سانيا چرا از جنس مرد متنفر است و مسبب اين تنفر سانيا هم تنها خودش بود؛ البته نفرت سانيا برايش خوب بود و باعث خوشحالى اش مى شد! لبخند كمرنگى روى ل**ب هاى ساميار شكل گرفت و گفت:
-جالبه، اونم نسبت به تو همين حس رو داره؛ ولى خودت مى دونى كه تو كار ما احساسات كوچك ترين اهميتى نداره!
سانيا خوب مى دانست كه شرط اول خلافكار بودن، بى احساس بودن است و مى شد گفت به همين خاطر وارد كار خلاف شده بود؛ شانه اى بالا انداخت و گفت:
-فكر مى كنى نمى دونم، يكى از دليلام براى كار كردن با تو همين بوده سام! حالا مى شه بدونم دليل اومدن اين دوست خل و چلت اينجا چيه؟
حسام مى خواست دخترك را خفه كند و البته دليل آن كه تا الان اين كار را نكرده بود؛ علاقه ساميار به خواهر ناتنيش بود؛ نمى خواست با كشتن دخترك وارد ليست سياه ساميار بى اعصاب شود! روى صندلى نشست و گفت:
-با اينكه از تو خل و چل تر از تو دنيا نيست، ولى آره خودمم كنجكاوم بدونم چرا خواستى بيام؟
سانيا پا رو روى پا انداخت و به حسام چشم غره اى رفت؛ البته كه حسام بى تفاوت به ساميار نگاه كرد؛ ساميار كه خونسرد مشغول نوشيدن بود، فنجانش را روى ميز گذاشت و با لحن هميشه سردش گفت:
-براى محموله ى بزرگ دريا، مى خوام گروه سانيا و حسام با هم كار كنن!
از حرف ساميار، نه سانيا خوشش اومد و نه حسام؛ ولى چون حسام مى دانست سانياى لوس، شروع به كولى بازى در آوردن مى كند؛ ساكت بود. سانيا معترض به برادرش نگاه كرد و گفت:
-يعنى چى ساميار؟ مى خواى من با اين كار كنم؟
ساميار انتظار اين برخورد و حتى واكنش شديدترى از سانيا را داشت؛ نفسى كشيد و با خونسردى تمام به هر دو نفر نگاه كرد؛ سانياى عصبى و حسام بى تفاوت بود! سانيا نفس عميقى كشيد و گفت:
-واقعا از اين خونسرديت، گاهى لجم در مياد! به هر حال، بكشيم هم حاضر نيستم براى يه دقيقه ام اين رو تحمل كنم؛ كار كردن پيشكش!
حسام نگاهى تند به سانيا انداخت و گفت:
-دخترهِ افاده اى، انگار من عاشق چشم و ابروتم..
سانيا عصبى بين حرف حسام پريد و گفت:
-بدرك كه خوشت نمياد، به هر حال قرار نيست هم ديگه رو تحمل كنيم!
ساميار براى جلو گيرى از دعواى بين حسام و سانيا؛ صداش رو صاف كرد و گفت:
-سانيا بچه بازى در نيار، همين كه گفتم تو اين كار تو و حسام با هم همكارين!
سانيا بلند شد و عصبى گفت:
-منم ميگم نه، بچه ام اين دوست نفهمته!
حسام خواست حرفى بزند؛ولى سانيا از اتاق بيرون رفته بود؛ براى سانيا كار كردن با بقيه راحت نبود؛ شايد به خاطر تربيتش بود و يا ذاتش! سانيا با حرص به اتاقش رفت و روى تختش نشست؛ عصبى با پايش روى زمين ضرب گرفت. با عصبانيت گفت:
-كار كردن با حسام؟ هه.. مگه اينكه عقلم رو از دست داده باشم بخوام با اون جلبك كار كنم!
پوف كلافه اى كشيد و موهايش را پشت گوشش فرستاد؛ «..با حسام كار كنى» اين كه ساميار مى خواست با حسام كار كند براش عجيب بود. مى دانست سانيا از همكار خوشش نمى آيد و از حسام هم بى زار است؛ برايش سوال بود كه در ذهن ساميار مى گذرد!
« دليل كارش چيه؟ بهم اعتماد نداره يا.. اگه اعتماد نداشت كه كاراى محرمانه اش رو بهم نمى سپرد، هر چند اين اواخر، بيشتر كاراى خورده ريز رو بهم مى سپرد؛ ولى دليل بى اعتمادى نبود، من علاوه بر همكارش خواهرشم هستم پس مى مونه... »
در آخر پوف كلافه اى كشيد و روى تخت دراز كشد؛ سرش داشت منجر مى شد؛ سوال هاى بى جوابى در مغزش جولان مى داد، كه هرچه بيشتر فكر مى كرد كمتر به نتيجه مى رسيد!
******
 
آخرین ویرایش

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
218
امتیاز
5,213
قرار بود براى معامله به خانه ى يكى از خريداران اسلحه بروند؛ مدتى مى شد به خاطر فرارى بودن سامان خان رابطه ى خسروى ها و منوچهر خان شكرآب بود و ملاقات با اين خريدار لازم بود! طبق فرمان ساميار خان، سانيا و حسام مجبور بودند هم ديگر را تحمل كنند و اين براى سانياى بى اعصاب و حسامى كه از سانيا خوشش نمى آمد، سخت بود؛ در سكوت داخل ماشين نشسته بودند، فضاى ماشين سنگين بود. حسام دست برد و ضبط را روشن كرد؛ آهنگى كه از نظر سانيا مزخرف و چرت بود؛ از ضبط در حال پخش بود؛ در آخر سانيا كلافه سرى تكان داد و گفت:
-واى سرم رفت... اون رو خفه اش كن!
حسام براى در آوردن لج سانيا، دست برد و صداى ضبط را بيشتر كرد؛ سانيا هم كم نياورد و ضبط را خاموش كرد و گفت:
-كرى مگه؟ اعصابم رو خورد كردى!
حسام از آن كه حرص سانيا را در آورده بود خوشحال بود؛ از اذيت كردن اين دخترك لوس لـ*ـذت مى برد؛ نفس عميقى كشيد و گفت:
-چه قدر غر مى زنى، بى چاره ساميار كه تحملت مى كنه؛ واقعا چه طور مى تونه؟
سانيا شانه اى بالا انداخت، نقطه ضعف حسام خواهرش حنانه بود؛ نمى دانست چرا و چه طورى ولى حسام خواهرش را از دست داده بود، لبخند خبيثى زد و بى رحمانه گفت:
-ساميار من رو دوست داره و ازم شكايتى نداره؛ برعكس خواهر تو كه نتونست تحملت كنه و...
حسام عصبى شد، اين دخترك لوس چه طور از خواهر معصومش با بى رحمى حرف زده بود؛ حنانه ى بى نوايش نمرده بود بلكه با بى رحمى به قتل رسيده بود و حالا اين دخترك ننر، بدون دانستن چيزى درباره جان حسام داشت حرف مى زد. خون جلوى چشمانش را گرفته بود و به فرمان چرمى چنگ مى زد؛ با داد سانيا نگاهش را به رو به رو داد!
-بيشعور جلوت رو نگاه كن!
فرمان را چرخاند و با صداى دورگه اى گفت:
-دو ديقه(دقيقه)خفه شو سر جات بتمرگ، تا به كشتنمون ندادى؛ دخترهِ خير سر!
سانيا پوف كلافه اى كشيد و حسام را به بار فحش گرفت؛ حسام هم نفس عميقى كشيد و دنده را عوض كرد؛ تا رسيدن به مقصد بينشان سكوت حكم فرما بود. با توقف ماشين پياده شدند و داخل رفتند؛ يك ساختمان ده طبقه ى ساده با نماى سفيد، محل ملاقاتشان بود! سوار آسانسور شدند و سانيا از در آينه به خودش نگاه كرد؛ يك دختر بيست و چهار ساله با صورت كشيده و آرايش! هيچ شباهتى به خودش نداشت؛ فقط سنش واقعى بود؛ البته ظاهراً واقعى، پوزخندى زد؛ با صداى آسانسور كه طبقه مورد نظرشان را اعلام مى كرد. اول حسام و پشت سرش سانيا از آسانسور خارج شد؛ در آن طبقه فقط يك واحد بود و روى در چوبى، شماره 10طلايى رنگى بالاى چشمى در بود؛ حسام زنگ در را فشار داد و منتظر شد تا در باز شود! محافظى در را باز كرد و بعد از يك بازرسى كامل به سالن رفتند. مرد كت و شلوار پوشى راهنماييشان كرد؛ خانه دست كمى از عمارت خودش نداشت؛ دو دست مبل يكى راحتى و ديگرى سلطنتى، مجسمه هاى مرمرى و تابلو فرش نفيس، لوستر چند شعله ى بزرگ و… ! برعكس سانياى بى تفاوت، حسام زير چشمى مشغول كنكاش بود؛ مرد كت و شلوارى به محوطه باز راهنماييشان كرد. روى يكى از مبل هاى دو نفره نشستند؛ با صداى تق تق پاشنه اى سانيا سرش را بلند كرد، يك زن جوان با چهره نقاشى شده مقابلشان بود؛ زن لبخندى زد و گفت:
-خوش اومدين..
 
آخرین ویرایش
وضعیت
موضوع بسته شده است.

موضوعات مشابه


بالا