در حال تایپ رمان نقاب|غزاله.ش كاربر انجمن يك رمان

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
188
امتیاز
2,933
فرداى آن روز حسام براى ملاقات خسرو به ويلايش رفت؛ روى مبل سلطنتى كرم-قهوه اى نشسته بود و قهوه اى را مزمزه مى كرد كه با صداى ظريف و زنانه اى سر بلند كرد. به دختر چشم آبى رو به رويش نگاه كرد!
-پس تو شوهر خواهر منى...
حسام به ملورين كه با تمسخر به او شوهر خواهر گفته بود نگاه كرد؛ چشمان مغرور و يخى آش بى شباهت به دو گوى يخى همسرش بود و موهاى بلند خرمايى اش هم بى شباهت به موهاى دخترك ملودى نام نبود. مثل خواهر و برادرش با غرور و خونسردى روى مبل تك نفره ى مقابل او نشست! حسام پوزخندى زد و بى تفاوت گفت:
-ظاهرا كه همين طوره خواهر زن!
ملورين خونسرد سرى تكان داد و به آناليز كردن چهره ى حسام پرداخت؛ در عكسى كه از او ديده بود موها و چشمانش تيره بودند و پوستش هم گندمى بود و حالا كه از نزديك مى ديدش، جز رنگ پوستش كه كمى تيره تر شده بود تغيير آنچنانى اى نكرده بود.خسرو كه شاهد نگاه هاى حسام و ملورين به يك ديگر بود پوزخندى زد و از پله ها پايين رفت؛ از حسام دلخوشى نداشت و حتى از او بى زار هم بود چرا كه عشقش را تصاحب كرده بود. يكى از دلايل خسرو براى كنار زدن ساميار، تصاحب سانيا بود و او را ترغيب به كنار زدن ساميار مى كرد! با صداى قيژ قيژ برخورد چرم كفش هاى خسرو با پله هاى مرمرين، ملورين نگاه خيره اش را از حسام گرفت و حسام پوزخندى زد؛ خسرو على رغم مـ*ـيلش، لبخندى زد و بشاش به سمت مبلى كه حسام روى آن نشسته بود رفت. حسام اما تلاشى براى زدن حتى يك لبخند مصنوعى نكرد و با خونسردى گفت:
-از ديدنت خوشحال شدم ملورين!
سپس بلند شد و به سمت خسرو رفت؛ ملورين دستش را مشت كرد و با خودش گفت: «برعكس من كثـ*ـافت، منتظر روزى ام كه خسرو يه گوله حرومت مى كنه! » حسام بدون تغيير در ظاهرش با سردى گفت:
-بهتره تنهايى صحبت كنيم!
خسرو به ملورين كه بى تفاوت روى مبل نشسته بود و با تلفنش بازى مى كرد نگاهى انداخت؛ ملورين كه متوجه نگاه خسرو شد سرى تكان داد و خسرو با لبخند دستش را به سمت قسمت بالايى سالن كه بيشتر به اتاق نشيمن شباهت داشت را نشان داد. سالن بزرگ بود و با چند پله از قسمتى كه تلوزيون و مبل هاى راحتى داشت جدا مى شد؛ بخشى كه ملورين در آن نشسته بود با يك دست مبل سلطنتى كرم-قهوه اى و يك ميز شيشه اى بيضى شكل مزين شده بود و قسمت ديگر شامل يك دست مبل چرم قهوه اى سوخته-تلوزيون ال سى دى و يك بوفه ى شيشه اى با انواع نوشـ*ـيدنى بود! حسام روى مبل تك نفره چرمى نشست و خسرو هم رو به رويش؛ حسام پا روى پا انداخت و سرد گفت:
-مى دونى از اينكه تو با خواهرش تو يه خونه زندگى مى كنى خيلى عصبيه؟ سانيا رو گفتم وگرنه مى دونم براى ساميار اون يكى خواهرش پشيزى ارزش نداره!
خسرو كه از شنيدن نام عشقش از زبان حسام عصبى شده بود ولى به خاطر نقشه اش مجبور بود فعلا از خير كشتن حسام بگذرد؛ خسرو به طبع از حسام پا روى پا انداخت و پوزخندى زد:
-اگه اين طوره پس چرا نبردش پيش خودش و در عوض قصد جونش رو كرد؟
 

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
188
امتیاز
2,933
حسام پوزخندى زد:
-تو به رابطه ى دو خواهر زياد فكر نكن؛ حالا كه هدف هردومون مشخصه بهتره روى عملى شدنش تمركز كنيم!
خسرو سرى تكان داد و با خودش گفت: «هدف من، نابودى ساميار و توئه؛ هدف من گرفتن حقمه! » با فكر سانيا لبخند ناخودآگاهى روى لبش نقش بست كه از چشم حسام دور نماند.
****
مريم كلافه مانتويش را به گوشه اى پرت كرد و با عجز ناليد:
-ديگه خسته شدم؛ الان يه هفته اس تو اين خرابه ايم؛ پنج روزه حموم نرفتم گند كلاغ مرده گرفتم و موهامم چسبيده به سرم. يه هفته اس خواب راحت ندارم؛ هى عرشيا با تو ام مى فهمى؟
عرشيا از غر زدن هاى مريم خسته شده بود، انگار او قصد سنجش ميزان صبر و تحملش را داشت؛ او هم از آن خانه به دوشى خسته شده بود؛ او هم حمام نرفته بود و به قول مريم: « گند كلاغ مرده گرفته بود» او هم دلش خواب راحتى مى خواست. عصبى دستى به موهايش كه حالا چرب شده بود كشيد:
-مى گى چى كار كنم؟
مريم كه كلافگى همسرش را ديد لحظه اى آرام شد؛ البته آرامشش طولى نكشيد و با عصبانيت توپيد:
-اونوقتى كه گند مى زدى به زندگى من به اين فكر نكردى؛ حالا كاسه ى چه كنم چه كنم دستت گرفتى؟ اينكه من الان تو اين وضعيتم، اينكه دختر شش ماهم زير خاكه و اينكه ديگه نمى تونم بچه دار بشم و تموم زجرايى كه كشيدم مقصرش تو و اون زنـ*ـيكه... اين؛ حالا مى پرسى بايد چى كار كنى؟ مى تونى زندگيم رو بهم برگردونى يا مى تونى از زندگيم گم و گور بشى؟ مى تونى از عشق مسخره ات دست بكشى؟
عرشيا گذاشت تا مريم خودش را خالى كند ولى نتوانست مقابل جمله ى آخر او ساكت بماند؛ عصبى تر از مريم غريد:
-بسه ديگه، فكر كردى فقط تو توى اين سال ها سختى كشيدى؛ نخير خانوم منم كمتر از تو نكشيدم تازه بيشتر كشيدم. فكر كردى راحت بود پيش اون باباى آشـ*ـغالت كار كنم و مدام ازش حرف بشنوم يا فكر كردى راحت بود پيش اون داداش عوضـ*ـيت مثل سگ جون بكنم؟ اون دخترى كه تو بهش لقب بد*كاره مى دى تنها چيزى بود كه بى منت پيشم مونده بود؛ بابات و برادرت، حتى تو به خاطر خواسته هاى خودتون من رو مى خواستين. حالا تو عشق پاك من رو مسخره مى كنى؟ فكر كردى كى هستى؛ تو ام مثل اون باباى هوس*بازتى، اون دختر حتى نذاشته بود تا عقد نكرده بهش دست بزنن اونوقت توى بدبخت هنوز هيچى نشده بغـ*ـل من پريدى. فكر نكن خبر نداشتم قبلا با بيشتر پسراى دانشگاهت بودى؛ قبل از اينكه زر بزنى يكم فكر كن!
عرشيا به نفس نفس افتاده بود و مريم عصبانى تر سمتش حمله ور شد؛ مريم جيغ زد:
-خفه شو، من هر كارى كردم به خاطر عشقم به توى بى لياقت بود؛ پست فطرت من رو با اون دختره مقايسه نكن، دخترى كه معلوم نيست قبل تو با كيا بوده و از يه نگهبان حامله شده رو با من مقايسه نكن...
سيلى اى به عرشيا زد و ادامه داد:
-من احمق فقط عاشق توى بى وجود شدم؛ فهميدى؟ عاشق شده بودم ولى الان ازت متنفرم...متنفر!
عرشيا به چشمان اشكى مريم نگاه كرد و صحنه ى چند سال پيش مقابل چشمانش پر رنگ تر شد: «
ده سال قبل-عرشيا
ملودى با چشمان اشكى به عرشيا چشم دوخت و زمزمه كرد:
-چرا؟
پوزخندى زد و با بى رحمى گفت:
-وقت گذرونى باهات خوب بود كوچولو!
سپس قبل از رفتنش دستش را بالا برد:
-فقط اينكه تكرارى بود باى!
دخترك جلو رفت و با تمام توانش سيلى اى به او زد و با تنفر گفت:
-ازت متنفرم...متنفر! »
لبخندى ناخودآگاه روى صورتش نقش بست و بى اراده به مريم نزديك شد؛ با صداى پوزخندى از مريم جدا شد و رويش را برگرداند تا ببيند پوزخند از كجاست كه با صدايى كه او را خطاب مى كرد متوقف شد!
-متاسفم كه بى اجازه اومديم و خلوت عاشقانه اتون رو بهم زديم!
 

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
188
امتیاز
2,933
عرشيا به شخص روبه رويش كه در تاريكى ايستاده بود و چهره اش نا معلوم بود نگاه كرد، تنها از روى تن صدايش تشخيص داد صدا متعلق به يك مرد است؛ كم كم عصبى شد و بازوى مريم را رها كرد. هنوز دستش به كلتش نرسيده بود كه با صداى مرد دستش در هوا ماند!
-فقط كافيه يه حركت اضافه بكنى تا هم خودت و هم همسر دوستداشتنى ات برين اون دنيا!
عرشيا متوجه نقطه قرمز رنگ كوچكى شد كه روى پيشانى مريم و دقيقا بين دو ابرويش بود شد و زير ل**ب لعنتى اى گفت؛ سپس مريم را به خود نزديك و در گوشش نجوا كرد:
-تكون نخور همه جا تك تير انداز هست!
مريم گويى سردش شده باشد تمام تنش يخ بست و بدنش شروع به لرزيدن كرد كه اگر عرشيا نگرفته بودش روى زمين مى افتاد؛ خوب حق هم داشت، وارد معركه اى ناخواسته شده بود و با آن كه طى آن چند روز در چند قدمى مرگ بود ولى هيچ گاه تا اين حد مرگ را نزديك خودش حس نمى كرد. عرشيا لحظه اى دلش به حال او سوخت و براى دلدارى لبخندى زد؛ البته ظاهر او بود، خودش هم بوى مرگ را استشمام مى كرد و اعتراف مى كرد كه: «با اينكه زياد آدم كشتن و مرده ديدم هيچ وقت نترسيدم ولى الان حس مى كنم از مردن مى ترسم! » ولى حفظ ظاهر كرد و با خونسردى گفت:
-تو ديگه كى هستى؟
پاسخش صداى خنده بلند مردانه اى بود؛ ابروهاى عرشيا در هم رفت و مرد گفت:
-ازت انتظار داشتم باهوش تر از اينا باشى دست پرورده ى منوچهر خان!
عرشيا با تعجب به مرد سياه پوش كه در تاريكى صورتش نامعلوم بود چشم دوخت؛ تقريبا همه افراد سطح شهر و حتى اكثر خلافكار هايى آشنا در صنفشان، مى دانستند عرشيا از بچگى تحت سرپرستى دايى اش و اكنون جانشينش است. پس آن مرد ناشناس هم يكى از آن صد دشمن خانواده راد و اعتمادى بودند اما او كه بود؟ عرشيا پوزخندى زد و گفت:
-اگه باهوشى به شناخت تفاله ها باشه، من اعتراف مى كنم كه خنگم!
مرد لبخند كجى مى زند كه البته در آن تاريكى قابل تشخيص نيست و سپس با آرامش عجيبى مى گويد:
-درست مثل پدرتى گستاخ، پرو و همين طور متظاهر!
عرشيا متعجب تكرار مى كند:
-مثل پدرم؟... تو كى هستى؟
مرد پوزخندى مى زند و جلو تر مى آيد، حالا كمى از چهره اش مشخص است؛ با وجود ماه گرفتگى بد شكلش هم مى توان رنگ صورتش را تشخيص داد، چشمانش همرنگ چشمان عرشيا بود خاكسترى تيره-پوستش سفيد و شفاف بود به طورى كه مويرگ هاى صورتش معلوم بود و ابرو هايش پرپشت و نقره اى بودند همرنگ موهاى دم اسبى نقره اى اش! مرد با لبخند گفت:
-جاى تاسفه كه پدربزرگت رو نمى شناسى پسر!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
188
امتیاز
2,933
تنها كلمه اى كه در سر عرشيا تكرار شد «پدر بزرگ» او پدربزرگ داشت و نمى دانست؟ عرشيا قدمى پيش گذاشت تا بهتر مرد را ببيند و مريم كه هم ترسيده و هم متعجب بود ناخن هايش را با شدت بيشترى در بازوى او فرو مى برد؛ عرشيا به مرد نگاهى كرد و به جز رنگ طوسى و چشمان كشيده ى مرد هيچ وجه تشابهى پيدا نكرد. پوزخندى روى ل**ب هاى عرشيا نشست و با تمسخر گفت:
-انتظار داشتى بپرم بـ*ـغلت و بگم دلم برات تنگ شده بود؛ آقاى پدربزرگ؟ به جاى اين بازيا اگه مى خواى بكشيمون بكش!
مرد دستى به ل**ب هاى زمخت تيره اش كشيد و با همان آرامش گفت:
-مثل عماد شجاعى و مثل اون زنك مغرور و در عين حال احمقى، واقعا نمى دونم تو سر اون پدر احمقت چى بود كه با ديدن اون اركيده قيد خانواده اش رو زد؟ پسره ى ابله اول اون زنـ*يكه رو سقط كرد و بعدش خود بى عقلش رو خلاص كرد؛ تو رو هم فرستاد پيش اون منوچهر گرگ صفت...
*****
سانيا در حال قهوه خوردن بود و حسام بيخيال مشغول خواندن روزنامه بود؛ حسام با ديدن خبرى در بخش حوادث روزنامه ابرويى بالا انداخت و با لحن خيلى خونسردى گفت:
-عزا دار شدى پرنسس، بهت تسليت مى گم عشقت مرده!
سانيا لحظه اى منقلب شد و سپس بى تفاوت شانه اى بالا انداخت و بيخيال گفت:
-به من چه، خدابيامرزتش راحت شد؛ وايسا ببينم چه طورى مرده؟
حسام پوزخندى زد و تمسخر آميز گفت:
-چيه ناراحت شدى؟
سانيا برزخى به همسرش نگاه كرد و كمى از قهوه اش نوشـ*ـيد و بى تفاوت گفت:
-نمى خواى نگى نگو ولى چرت و پرت هم نگو!
حسام پوزخندى زد، چرا كه برديا هم زمانى كه از رابـ*ـطه ميان سانيا و عرشيا همين را گفته بود؛ روزنامه را تا كرد و تمسخر آميز گفت:
-مثل عشق فعليت زود رنجى پرنسس؛ خيلى خب بهت مى گم، عشق سابقت با زنش موقع فرارش ماشينشون منفجر شده!
سانيا ابرويى بالا انداخت و متعجب به همسرش نگاه كرد؛ انفجار ماشين در جاده، كار او اينگونه نبود. زير ل**ب زمزمه كرد:
-ساميار، كار اونه!
سپس دستش را مشت كرد و غريد:
-باز اين ساميار تو كاراى من دخالت كرد، حسام اگه تو براى كشتن ساميار پاپيش نذارى خودم وارد عمل مى شم!
حسام از بى رحمى سانيا تا اين حد متعجب شد؛ آن كه يك نفر تا حدى بى رحم باشد كه براى قتل همخونش پيش قدم شود تعجبش را بر مى انگيخت و واقعا هم تعجب داشت، نداشت؟ سانيا در فكر ديگرى بود، او از برادرش متنفر نبود اما خشمى ناگهانى موجب به زبان آوردن آن حرف شده بود و براى يك لحظه خودش هم از حرفش متعجب شد؛ فنجان سفيد رنگ را روى عسلى چوبى گذاشت و بى توجه به حسام به اتاقش رفت! خيلى زود براى عرشيا و مريم مراسمى در عمارت مسعود برگذار شد؛ سانيا و حسام هم به عنوان شریك هاى سابق به مجلس ختم رفتند و سانيا كه مثل هميشه لباس هايش مشكى بود و طبق هميشه آرايش ملايمى داشت، حسام هم كت و شلوار مشكى و پيراهن جذبى با كروات همرنگش را پوشيده بود. دست سانيا را گرفته و با قدم هاى محكمى به سمت مسعود و آرشى رفت كه با ظاهرى غم زده و پريشان حالى نشسته بودند رفت؛ چشمان مسعود قرمز رنگ شده بود و نشانه عمق ناراحتى اش بابت تك خواهرش بود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
188
امتیاز
2,933
برخلاف ناراحتى واقعى مسعود، آرش در بهت بود و فكر نمى كرد پدربزرگش تا اين حد پيش برود؛ هر چند بعيد مى دانست او اين كار را كرده باشد! حسام گلويش صاف كرد:
-بهتون تسليت مى گم غم از دست دادن عزيز سخته؛ منم خواهرم رو از دست دادم پس دركتون مى كنم!
چهره ى مغمومى گرفت و به چشمان ميشى رنگ مسعود كه كاملا سرخ بود و به سختى بغضش را فرو مى داد نگاه كرد؛ حرف آخرش صادقانه بود، چرا كه هنوز با گذشت سال ها در تنهايى اش براى تك خواهرش اشك مى ريخت. مسعود سرى تكان داد و آرش همچنان به روبه رويش خيره بود؛ سانيا اما با خونسردى ظاهرى گفت:
-درسته منم تسليت مى گم!
مسعود با حرف سانيا آتش گرفت و پوزخندى زد؛ سانيا سرى تكان داد و دست حسام را گرفت و به سمت صندلى هاى چيده شده رفت. نگاه سانيا به عكس عرشيا كه با ربان مشكى اى تزيين شده بود انداخت؛ چشمان كشيده و خاكسترى برديا به او لبخند مى زد، البته سانيا اين نظر را داشت! حسام متوجه بغض درون چشمان همسرش شد و پوزخندى زد؛ در ماشين حسام از فرصت براى اذيت كردن سانيا استفاده كرد و آهنگ غمناكى گذاشت:
«بغضم گرفته وقتشه ببارم
چه بی هوا هوای گریه دارم
باز کاغذام با تو خط خطی شد
خدا این حس و حال و دوست ندارم
باز دور پنجره قفس کشیدم ، دوباره عطرت و نفس کشیدم
قلم تو دست من پر از سکوته ، دوباره از ترانه دست کشیدم
باز خاطرات تو همین حوالیه
حالم همینه و یه چند سالیه
جای تو خالیه
جز تو تمام شهر میدونن حالمو
مثل کبوترم که سنگ آدما شکسنه بالمو
این قلب بی قرار و از تو دارم
این حس انتظار و از تو دارم
اسمت هنوز دور گردنم هست
من این طناب دار و از تو دارم
اسمت نوشته رو بخار شیشه ، دلی که بی تو باشه دل نمیشه
من موندمو یه سایه توی خونه ، میترسم اونم حتی رفتنی شه
بغض/زنده ياد مرتضى پاشايى »
سانيا كه بغض سنگينى در گلويش بود با صداى دورگه اى گفت:
-اينكه آزارم بدى بهت احساس قدرت مى ده؟ پس بايد بدونى موفق نشدى اذيتم كنى!
رويش را برگرداند و بغضش را فرو داد ولى دلش مى گفت: «تونسته و خيلى خوب تونسته، احساساتت رو حسابى جريهه دار كرده! » كاملا موافق بود، با خودش كه سر جنگ نداشت؛ حسام پوزخندى زد و با خودش گفت: «بهت آفرين مى گم، مى تونى خوب تظاهر كنى ولى نمى تونى منى كه بيشتر از ده ساله ديدمت رو گول بزنى! » تمسخر آميز گفت:
-نه بابا، برو به يكى اين حرف رو بزن كه نشناستت پرنسس!
دنده را عوض كرد و وارد حياط زيباى ويلا شد؛ حياطى پر گل با درخت هاى كاج سوزنى، چون استخر و آلاچيق در حياط پشتى بود باغچه ى جلويى خيلى تنوع نداشت و مش رحيم، فقط به كاشتن دو درخت و چندين بته رز رنگارنگ بسنده كرده بود! با توقف ماشين سانيا به سرعت به اتاقش رفت و خودش را روى تختش رها كرد؛ خاطراتش با عرشيا مقابل چشمانش رد شد، مانند فيلمى كه روى دور تند باشد. مهمانى پايان سال، اعتراف عشق عرشيا، اعتراف عشق خودش، قرار ملاقات هاى عاشقانه شان، بـ*ـوسه ها و آغـ*ـوش هاى پر محبت عرشيا و خـ*ـيانت عرشيا؛ اگر همه چيز بازى نبود واقعا عشقشان سر انجامى داشت؟ سانيا بلند شد و براى خلاصى از فكر و خيال اضافه به حمام رفت تا آرام شود!
****
سانيا روى صندلى اتاق كارش نشسته بود و با عصبانيت لبش را مى جويد؛ حرف هاى مهبد در سرش اكو شد: «اون طور كه من فهميدم زير ماشين بمب بوده و نوع بمبش دست ساز بوده خانوم؛ طبق اطلاعات كار اسى بمبى بوده... » اسى بمبى را مى شناخت يكى از خرده فروش هاى حشمت بود و حشمت غلام حـ*ـلقه به گوش ساميار بود؛ عصبانيتش به خاطر مرگ عرشيا نبود فقط كم كم داشت از دخالت هايى كه برادرش در كار هايش مى كرد خسته مى شد. حسام طبق معمول بدون در زدن وارد اتاق شد و با پوزخندش به سانيا نگاه كرد؛ روى مبل چرمى نشست و پا روى پا انداخت! سانيا به چهره ى همسرش نگاه كرد و برخلاف عصبانيتش با خونسردى گفت:
-هنوز جوابم رو ندادى؛ براى ساميار چه برنامه اى چيدى؟
 

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
188
امتیاز
2,933
حسام ابرويى بالا انداخت:
-اولين باره مى بينم خواهرى به خاطر عشق سابقش نقشه قتل برادرش رو مى چينه پرنسس!
سانيا خونسرد به چشمان تيره همسرش نگاه كرد و با جديت گفت:
-كسى كه تو كارم دخالت كنه جون سالم به در نمى بره و آخرين باره بهت مى گم عرشيا هيچ سنمى با من نداشت جز يه آشـ*ـغال كه بايد نابودش مى كردم؛ حالا اگه شير فهم شدى، بگو برنامه اى دارى يا نه؟
حسام پوزخندى زد و به چشمان همسرش نگاه كرد و زير ل**ب گفت:
-آره تو راست مى گى...
سپس اخمى كرد و با جديت گفت:
-يه فكرايى دارم ولى…
سانيا ميان حرفش پريد و با بى رحمى گفت:
-خسرو هان؟ از شرش راحتت كردم، بى پدر داشت رو اعصابم رژه مى رفت!
حسام ابرويى بالا انداخت و سپس قهقه اى سر داد؛ سانيا بى تفاوت به روبه رو خيره شد و با خودش فكر مى كرد كه: «بايد قبل از مرگش باهاش حرف بزنم؛ بايد بفهمم بالاخره اين يارويى كه گفت مقابلمه كيه؟! » شب سانيا پس از سال ها براى آخرين بار پا به عمارت ياقوت گذاشت. عمارتى كه روزى با هزار آرزو واردش شده بود، حالا برايش هيچ جذابيتى نداشت؛ ديگر آن گل هاى رز سرخ برايش جذابيتى نداشت، آن آلاچيقى كه روز ها با آن خاطر ساخته بود برايش اهميتى نداشت و آن آب نماى زيبا كه روز ها كنارش مى نشست و به ساميار با عشق نگاه مى كرد برايش بى مفهوم بود. داخل رفت، داخل عمارت مثل هميشه بى روح بود؛ بى توجه به مارال كه پيش آمده بود از پله هاى مرمرى بالا رفت و مقابل در قهوه اى اتاق ساميار ايستاد! تقه اى به در زد و وارد اتاق هميشه نيمه تاريك ساميار شد؛ طبق معمول در حال سيگار كشيدن بود و موجب شد سانيا چينى به بينى قلمى اش بيندازد. سانيا صدايش را صاف كرد و جدى گفت:
-بايد باهم حرف بزنيم، خودت رو جمع و جور كن و اون كوفتى رو كنار بذار!
ساميار متوجه سانيا شد و پوزخندى زد؛ انتظار داشت سانيا زودتر پيشش برود با اين حال، سيگارش را در جاسيگارى بلورى خاموش كرد و مقابلش نشست!
-خوش اومدى سانيا خانوم!
سانيا پوزخندى زد و روى مبل چرمى نشست و خونسرد گفت:
-گفتى طراح بازى اى كه راه انداختى بابات بود و گفتى آخر اين بازى تو گيم اور مى شى يا... ؛ مى دونم تو هيچ وقت جمله ات رو نصفه ول نمى كنى پس ادامه اش رو بگو!
ساميار بلند خنديد:
-خوشم اومد ملودى، باهوشى دختر؛ مى خواى بدونى باشه پس بهت مى گم!
 

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
188
امتیاز
2,933
بيرون حياط عمارت حسام داخل ماشينش نشسته بود و با پوزخند به ساختمان مقابلش نگاه كرد؛ در خاطرش آخرين ديدارش را به ياد آورد: «
هفده سال قبل-حسام
در اتاق ساميار نشسته بود و داشت به حرف هاى بى سر و ته او گوش مى داد؛ البته گوش هم نمى داد و فقط نگاهش مى كرد. به ساميار كه درباره ى اولين بازجويى اش صحبت مى كرد با كلافگى چشم دوخته بود! وقتى از اتاق ساميار بيرون آمد به سمت كلبه ى كنار حياط پشتى راه افتاد؛ حنانه را ديد كه با آن چشم هاى آبى اش به كتابش زل زده بود و لبش را به دندان گرفته بود. لبخندى به خواهر زيبايش زد و روى مبل مخمل چرك نشست؛ كمى در جايش جابه جا شد و به تلوزيون خاموش خيره شد. شب بود و حسام و حنانه پس از خوردن شام دونفره يشان به رخت خواب رفتند؛ با صداى جيغ خفه ى خواهرش از خواب پريد و سراسيمه به تنها اتاق خانه رفت. در اتاق خبرى از حنانه نبود و حدس زد شايد خواهرش دستشويى رفته است. چون دستشويى بيرون كلبه بود بيرون رفت؛ دو تن از محافظان سامان خان را ديد كه حنانه را به سمت انبارى مى بردند… »
با يادآورى آن روز ناخواسته اشك هايش روانه شد؛ با پشت دست صورتش را پاك كرد و با غيظ گفت:
-امروز تقاص پس مى دين، هم تو و هم اون خواهر عفريته ات!
سپس خبيثانه خنديد و دكمه ى قرمز رنگ روى جعبه ى مكعبى شكل سياه رنگ را فشرد؛ در كثرى از ثانيه عمارت ياقوت به آتش كشيده شد و سپس شليك قهقه ى بى رحمانه ى حسام بود كه طنين انداز شد!
&&&&&&
رامين كلافه در اتاق راه مى رفت، از طرفى خبر انفجار ماشين عرشيا و مريم اعتمادى و از طرفى خبر انفجار عمارت ساميار خسروى، تنها اميدش براى پيدا كردن خواهرش را به باد داد؛ اين بين غيب شدن ناگهانى ملورين بيشترين سهم در كلافگى اش بود. فريد كه از راه رفتن مداوم رامين به ستوه آمده بود چشمانش را بست و سرش را به مبل تكيه داد؛ معتقد بود با مرگ ساميار و سانيا خسروى پرونده ى خسروى ها بسته شده است و ديگر نيازى نيست ادامه دهند! تلفن همراه رامين زنگ زد و رامين دست از قدم زدن كشيد و از جيب شلوارش گوشى اش را بيرون آورد و اتصال را برقرار كرد؛ مافوقش بود، صداى پخته و جا افتاده مرد مسن آمد.
-ديگه بهتره برگردين اساطير!
رامين كلافه دستى به ريشش كشيد و نفسش را كلافه فوت كرد!
-اطاعت قربان!
پس از صحبت با مافوقش روى مبل نشست و به فريد كه حالا به او چشم دوخته بود نگاه كرد:
-بايد برگرديم!
فريد سرد گفت:
-خوبه!
*****
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
188
امتیاز
2,933
پس از حمام به اتاقش رفت؛ موهاى مش شده اش حالا مانند قبل قهوه اى تيره بود و چشمان سبزِعسلى گذشته اش حالا بدون لنز و قهوه اى رنگ بود. به لباسش كه در كمد آويزان بود نگاه كرد؛ پيراهن سبز مغز پسته اى محبوبش لباسى كه هويت واقعى او را نشان مى داد لبخندى زد و لباس فرمش را پوشيد. احساس غرور وصف ناپذيرى داشت! كلاه و اوركت مخصوصش را پوشيد و از اتاق خارج شد؛ مادرش در درگاه همراه قرآنى در دست ايستاده بود. لبخندى به چهره ى پرچين و چروك مادرش زد، اين خطوط نشانه ى گذر زمان بود؛ روزگار با او و مادرش خوب تا نكرده بود، اول دزديده شدن رها و سپس خبر شهادت پدرش، هر كدام به نوعى مادرش را شكسته بود ولى او همچنان سعى در استوار ماندن داشت! رامين مى خواست با پيدا كردن خواهرش و رساندن قاتل پدرش به سزاى كارش، تا حدودى درد مادرش را مسكين دهد اما نتوانست؛ نتوانست موجب خوشحالى مادرش شود. از پله پايين آمد و به سمت مادرش رفت و به قرآن در دست مادرش چشم دوخت؛ منيره خانوم به پسر رشيدش نگاهى انداخت. چهره ى رامين شباهت زيادى به پدرش داشت، در واقع با آن لباس فرم انگار شوهرش مقابلش ايستاده بود؛ رامين اشك جمع شده در چشمان مادرش را ديد كه زير ل**ب نام پدرش را مى برد. با انگشت اشك چشم مادرش را پاك كرد و قرآن را از دستش گرفت و روى ميز گذاشت؛ سپس دست مادرش را گرفت و بوسـ*ـه زد! با صداى آهسته گفت:
-اشك نريز جانانم كه با هر قطره اشكت آتش مى زنى به جان رامينت!
قد منيره خانوم تا سـ*ـينه پسرش مى رسيد و رامين براى هم قد شدنش مجبور بود خم شود؛ منيره خانوم لبخندى زد و با صداى دورگه اش گفت:
-وقتى ديدمت انگار حسينم جلو چشمم بود؛ اشك شوق مادر جان!
رامين هم لبخندى زد و به چشمان تيره مادرش نگاه كرد و با ناراحتى ل**ب زد:
-ببخش كه نتونستم قاتل بابا رو گير بندازم ببخش...
نتوانست بگويد كه: «نتونستم رها رو پيشت بيارم! » سرش را پايين انداخت؛ منيره خانوم ناراحتى پسرش را حس كرد دستى به شانه ى پسرش زد:
-بابات هيچ وقت براى من نمرده بود اون توى قلبم زنده اس و تو هم سالم مقابلمى ديگه چى مى خوام جز اين؟
پس از خداحافظى با مادرش سوار پژوى مشكى رنگش شد؛ هنوز هم رايحه ياس محبوب پدرش در فضا به مشام مى رسيد. كلاهش را روى صندلى شاگرد انداخت و استارت زد؛ خاطره اى جلوى چشمش آمد، همان روز كه اولين بار ملورين را سوار ماشينش كرد. چقدر دلش براى آن دخترك گستاخ مغرور چشم عسلى تنگ شده بود ولى نه بايد او را فراموش مى كرد؛ سرش را تكان داد و بعد از گفتن بِسْم الله به سمت اداره راند! آن روز اداره مانند هميشه شلوغ بود، شنبه بود و روز اول كارى؛ رامين سرى براى سرباز جلوى در تكان داد و پس از سلام و احوال پرسى با دوستش احمد راهى اتاق عمو محمد شد. بعد از احترام روى مبل قهوه اى رنگ مقابلش نشست؛ محمد افسر اداره ى آگاهى بود و مثل پدر رامين درجه ى سرگرد را داشت يعنى علاوه بر دوست پدرش مافوقش هم محسوب مى شد! محمد لبخندى زد و گفت:
-خسته نباشى پسر گل كاشتى، نذاشتى از خودگذشتگى پدرت و خيلى هاى ديگه بى نتيجه بمونه؛ اگه حسين خدابيامرز بود بهت افتخار مى كرد، البته منم بهت افتخار مى كنم پسرم!
رامين لبخندى زد و سرش را پايين انداخت؛ اشك در چشمانش حـ*ـلقه زد چرا كه او كارى نكرده بود تا مايه ى افتخار باشد. او كه نتوانسته بود خواهرش را پيدا كند يا تقاص خون پدرش را بگيرد حتى دلش را هم باخته بود پس كارى نكرده بود! پس از صحبت با عمو محمد راهى اتاق مشتركش با احمد و چند تن از همكارانش شد؛ اتاقى با شش ميز چوبى و يك كاناپه ى چرمى وسط اتاق و كمد آهنى نقره اى رنگى گوشه اى، كاپشن و كلاهش را در آورد و پشت ميز نشست. بايد گزارشش را مى نوشت؛ طى اين شش سال به اندازه ى كافى از محيط ادارى و كاغذ بازى هايش دور مانده بود!
&&&&&&
روى صندلى نشسته بود و سيگار برگى را مى كشيد پس از ماجراى انفجار عمارت ياقوت طبق نقشه اش به تركيه آمده بود؛ مى دانست ماندن در ايران ديگر برايش امن نيست و به دستور رئيسش به تركيه آمده بود. سه روز از آمدنش مى گذشت و همچنان منتظر تماس بود!
كمى آن طرف تر مردى با كت و شلوار دودى رنگ روى مبل نشسته بود و در حالى كه ليوان كريستالى اى در دستش بود به تصوير درون لپ تاب نگاه مى كرد؛ جرعه اى از نوشـ*ـيدنى اش خورد و ليوانش را روى ميز گذاشت سپس به باديگاردش گفت:
-مى خوام ببينمش!
 

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
188
امتیاز
2,933
مرد هيكلى سرى تكان داد و از اتاق بيرون رفت؛ مرد پا روى پا انداخت و به دفتر خاطرات صورتى رنگ نگاه كرد. اين دفتر براى نابود كردن رقيب ديرينه اش كمك زيادى به او كرده بود؛ در باز شد و مرد هيكلى همراه با دختر جوانى وارد شد! دختر با ديدن پدرش چشمانش برق زد و با عشوه گفت:
-هاى پاپى، دلم واست تنگوليده بود!
سپس خنده ى مستانه اى كرد؛ مرد از طرز حرف زدن دخترش بدش مى آمد پس اخمى كرد و سرد گفت:
-مثل سنت رفتار كن دختر، بشين كارت دارم!
دختر ايشى گفت و روى مبل كرم رنگ نشست؛ مرد بدون تغيير ظاهرش و با جديت گفت:
-اين يارو حسام، كلكش رو بكن!
دختر ابرويى بالا انداخت و متفكر گفت:
-جدى مى خواى بكشيش؟
مرد بدون تغييرى در لحنش گفت:
-اون الان يه مهره ى سوخته اس؛ يه مدت بازى كرد و حالا وقته بيرون رفتنشه!
*****
فرداى آن روز خبر مردن حسام به گوش ملورين كه حالا با عنوان سودى به كار خلاف مشغول بود رسيد؛ از اتاقش بيرون رفت تا ببيند خسرو كجاست.
-خسرو... مرتـ*ـيكه لندهور باز معلوم نيست داره چه غلطى مى كنه!
همان طور كه خسرو را مورد عنايت قرار مى داد از پله ها پايين رفت؛ طبق معمول خسرو روى صندلى راحتى نشسته بود و سيگار مى كشيد. از يك هفته ى قبل كه بى سر و صدا سانيا را خاك كرده بودند، كار خسرو شده بود گوشه اى نشستن و سيگار كشيدن، مانند افسرده ها شده بود؛ ملورين اما مى خواست انتقام خواهرش را بگيرد، مى دانست اين كار حسام است و دربه در دنبال حسام بود تا اينكه خبر مرگش به او رسيد. بايد به تركيه مى رفت تا همه چيز را از نزديك برسى كند! رو به خسرو كرد و بلند گفت:
-حسام مرده و من بايد برم ببينم اصل ماجراش چى بوده؟
خسرو بى تفاوت به مقابلش خيره شد و ملورين كه طى آن مدت از دست خسرو صبرش تمام شده بود كلافه مقابلش ايستاد و جدى گفت:
-ببين بايد الان خودت رو جمع و جو كنى؛ خواهرم ديگه نيست بفهم. منم دلم براى خواهرم تنگ شده ولى تا انتقامش رو نگيرم ول كن نيستم چه كمكم كنى چه نكنى من انتقام سانيا رو مى گيرم!
خسرو با شنيدن نام سانيا، اشك در چشمانش جمع شد؛ ملورين متوجه ى احساسات به قليان افتاده اش شد ولى بايد ادامه مى داد:
-ببين خسرو با اينجا نشستن و سيگار كشيدن چيزى تغيير نمى كنه، منم الان ناراحتم ولى تا مسبب اصلى اين ماجرا رو پيدا نكردم و انتقام خواهرم رو نگيرم ول كن نيستم؛ تو ام بهتره الان بلند شى برى حموم و بعد بياى براى كمك به من تو گرفتن انتقام خواهرم، بعد بشين اينجا و مثل افسرده هاى معتاد سيگار دود كن و عر بزن!
سپس راهى اتاقش شد؛ به خودش قول داده بود تا روزى كه قاتل خواهرش را پيدا نكرده است، گريه نكند و حتى به مزار گمنام خواهرش هم سر نزند!
******
 

Ghazaleh.Sh

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/17/19
ارسال ها
188
امتیاز
2,933
پشت ميزش نشسته بود و كاغذ هاى پخش شده روى ميزش را نگاه مى كرد؛ وقتى خبر مرگ حسام مرادى به گوشش رسيد و معادلاتش را به هم زد، مجدد به برسى تمام اطلاعات پرونده پرداخته بود. هرچند كه پرونده خسروى ها چند ماهى بود بسته شده بود اما رامين مصرانه به دنبال عامل اصلى انفجار عمارت ياقوت بود! احمد وارد اتاق شد و رامين را كه سرش ميان كاغذ ها بود و اخمى بين پيشانى اش بود نگاه كرد؛ بالاى سرش رفت و با لحن شوخى گفت:
-احوال جناب سروان!
سروان! هنوز به اين درجه عادت نكرده بود، يك ستاره اى كه به واسطه ى موفقيتش گرفته بود؛ چهار ستاره ى روى شانه اش كه بار مسئوليتش را سنگين تر از قبل مى كرد. روزى را به ياد آورد كه ارتقاى درجه گرفته بود: «
دو ماه قبل-رامين
در سالن همايش نشسته بود و به قاب عكس پدرش كه با آن لباس فرم و لبخند هميشگى نگاهش مى كرد لبخندى زد؛ اگر مى گفت استرس ندارد دروغ محض بود چرا كه امروز مراسم تقدير پدرش بود و مادرش، منيره خانوم روى صندلى كنارى اش نشسته بود و از زمانى كه وارد سالن شده بودند اشك مى ريخت. رامين كه طاقت ديدن اشك هاى مادرش را نداشت و از طرفى نمى خواست به او چيزى بگويد؛ تنها كارى كه مى توانست انجام دهد تكان دادن مداوم پاهايش بود و با آمدن مارال، نازنين، زينب خانوم و سه نفر ديگر كه همه چادر پوشيده بودند براى چند ثانيه گريه هاى مادرش آرام شد؛ رامين ايستاد و زير ل**ب سلامى كرد. پس از حوال پرسى زينب خانوم و منيره خانوم هر دو در آغـ*ـوش يك ديگر دوباره گريه را از سر گرفتند؛ رامين با گفتن ببخشيدى از آن ها دور شد و سمت فريد رفت. رابـ*ـطه شان هنوز هم شكراب بود ولى اين مراسم مى توانست رابـ*ـطه شان را درست كند! رامين كنار فريد كه با بغض به مادرش خيره بود نگاه كرد، متوجه رامين شده بود ولى به او توجهى نشان نداد؛ رامين كه مصمم بود كه آشتى كنند، به ديوار تكيه زد و با حسرت گفت:
-جاشون خيلى خاليه، هم آقا محسن و هم بابا؛ مامان از صبح تا حالا فقط گريه كرده، خوش به حالش حداقل مى تونه آزادانه اشك بريزه!
به فريد كه به سختى جلوى بغضش را گرفته بود نگاه كرد و چند لحظه بعد هر دو در آغـ*ـوش يك ديگر بودند... »
لبخند تلخى روى لبش شكل گرفت و سرش را بالا گرفت؛ به چشمان تيره و هميشه خندان دوست و همكارش نگاه كرد.
-درگير اين پرونده ام هنوز، با عقل جور در نمياد حسام مرادى كه سال ها دنبال انتقامش بوده بعد انتقامش تو تركيه جسدش پيدا مى شه؛ تازه مرگش تصادفى هم نبوده به قتل رسيده، اين عجيب نيست؟ دارم ديوونه مى شم احمد.. پوف!
دستى به گردنش كشيد و پوشه ى صورتى رنگ را روى دسته ى ديگرى انداخت؛ احمد كلافگى دوستش را ديد، خودش هم مشكوك بود به مرگ ناگهانى خسروى ها. احمد روى صندلى نشست و زمزمه كرد:
-منم همين فكر رو مى كنم!
****
 

موضوعات مشابه


بالا