در حال تایپ رمان رُبوخه | mila.fکاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع mila.f
  • تاریخ شروع

mila.f

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/25/19
ارسال ها
215
امتیاز
13,713
محل سکونت
Çukur
کد رمان: 2021
ناظر رمان: Yalda.A

بنام افریننده ام
نام رمان : رُبوخه
نام نویسنده : ز.فرزین(میلا فرزین)
ژانر:اجتماعی،عاشقانه
خلاصه: زلال سیاوش زاده...بدلایلی وارد کارگاه دوختی می شه که مادرش در اونجا مشغول به کار،هویدا سخاوت،صاحب کارگاه،کسی که پروین رو مانند مادر خودش دوست داره،ولی هویدا فقط شخصیِ که مادر زلال و مانند مادر خودش قبول داره!؟زلال چی؟واقعا زلال؟!

"بر اساس واقعیت"

106662
3/25/19

__________________________________________
دوستان عزیزی که می خونید لطفا روی لینک زیر کلیک کنید و نقاط قوت و ضعف و بهم بگید خوشحال می شم:)
نقد و بررسی - نقد رمان رُبوخه | mila.f كاربر انجمن یک رمان
 
آخرین ویرایش

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,383
امتیاز
69,173
محل سکونت
غربی ترین مرز عاشقی
وب سایت
cherrybook.blogfa.com


نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

♧♡ قوانین جامع تایپ رمان برای مطالعه کاربران♡♧
** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
✿✿تاپیک جامع درخواست جلد رمان✿✿


و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
●●■تاپیک جامع دریافت جلد رمان ■●●

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.
** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

mila.f

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/25/19
ارسال ها
215
امتیاز
13,713
محل سکونت
Çukur
#مقدمه

من زلال، مانند نامم عشقی را به تو هدیه دادم که بدون دُژّم و غرور بود. تو هویدا مانند نامت نّمایان شده ای در قلبم،نمایان شدنی که ناخوانده بود و سر زده... ولی پر از رُبوخه! تو خسته شده از پدر...من گمگشته از هویت...شاید دور شده...شاید هم دزدیده شده!! من کودکانه هایم را خرج زنی کردم که مادر نبود و مادر فهمیدم ، زن بود و مردانه برایم دست و پنج نرم کرد تا مادرانه هایش را خرجم کند و تو کودکانه هایت را به باد دادی. زندگی ای که فرشته مرگ نابودی اش پدر نام داشت! من و تو...عاشق شده ایم،تا داستان خود را رقم بزنیم به دور از همه بدیها برای... ماشدن!

#پارت1

با بغض به کودکش که در خوابی عمیق به سر می برد نگاه کرد،و به ارامی سرش را نزدیک گوش کوچک کودکش برد،و به ارامی و بغض زمزمه کرد:
- پیش من که باشی مثل من میشی...پر از بغض و بدبختی به همراه پدری بی غیرت...پس بدون همه اینا بخاطر خودته...زندگی کن و زندگی کردن و یاد بده از همه مهمتر زندگی دیگران باش.
نگاهی دیگر به چشمان دختر نوزادش کرد که عجیب شبیه چشمان ان بی غیرت بود،یکی سبز و دیگری قهوه ای،گویا ازدواج فامیلی که در گذشته ان مدک را به این مرض تفاوت دو چشم دچار کرده بود،الان کودک خودش را هم با ازداواج محکوم به این مریضی کرده بودند.فرق اشکاری بین این دو فرد و چشمانشان بود،ار چشمان دخترکش تعجب می بارید،و از چشمان ان مرد همسر شده بی شرمی می بارید.
بار دیگر گردن دخترکش را بویید،و رایحه خوش دختر نوزادش را به وجودش کشید.
درتخت شیشه ای بیمارستان به ارامی نهاد.
نگاهش را سمت کودکی سوق داد که به ارامی در تخت کناری کودکش خوابیده بود و دستان کوچکش را که مشت شده بود هر از گاهی نزدیک صورتش می برد.
به ارامی او را به اغوش کشید و به صورت غرق در خوابش نگاه کرد با بغضی که معلوم بود قصد شکسته شدن دارد گفت:
- ببخش؛ الان می گم ببخش و عالم بچگیت می گم ببخش چون شاید هیچ وقت فرصت اینو نداشته باشم!
بعد از او را به ارامی روی تخت دخترکش نهاد و بعد از کشیدن پتو، دختر خود را در تخت کناری قرار داد.
به عقب رفت و دستش را جلوی دهانش گذاشت. بار دیگر نگاهی به دخترکی کرد که هم خون نبود ولی از ان به بعد هم خون می شد حداقل در افکار خودش:
- ببخشم...ببخشم که دارم زندگیتو عوض می کنم...ولی بهت قول می دم قسم به ابی چشمات نمی زارم...نمی زارم مثل من بشی...قسم می خورم.
نگاهی دیگر به دختر خودش انداخت؛خواب بود!خوابی که خودش چهار سال بود حسرتش را می خورد؛
با خود فکر کرد لابه لای ان پتوی بنفش رنگ شبیه به غنچه ای شده بود که اطرافش را برگها احاطه کرده بودند:
- منو؛ مادرتو ببخش...ولی به صلاحت شاید خودخواهی باشه شاید دردناک ولی بدون بخاطر تو فقط تو.
"من مادر زندگی را با پاکی هایش برایت می خواهم و هر موقع تو را از خود دور کردم بدان که نجاستی اطراف مرا گرفته که با نزدیک شدن تو من
فقط ازرده می شوی نه اسوده!
پس یادت باشد که من مادرم و مادرانه هایم را خالصانه برای تو خرج می کنم حتی اگر از من دور باشی!!"
بیست سال بعد
با گریه نزدیک مادرش شد،دستانش صورت قرمز شده از اشک و سیلی مادرش را احاطه کرد و با گریه گفت:
- مامان؟مامان گریه نکن رفت!بسه مامان بسه!
پروین به چشمان آبی دخترش زل زد و با استرس و بغض گفت:
- خو..بی...زدت!؟دیدم...وقتی می خواستی کمربند ازش...
حرفش را خورد،مثل بغض بیست ساله اش!
نگاهش به گردن کبود شده دخترش افتاد که رد کمربندی که نشان گذار،و یاداور تمام زجر هایش بود!
بغضش را دیگر نتوانست با گاز گرفتن لبهایش مهار کند،شکست که گویی به سر امده بود تمام این درد های چند ساله!
شکست برای بدبختی های که تمام نمی شد،شکست برای خودخواهی هایش،گناهش که نماز روزه ای چندین ساله هایش را زیر سوال برده بود!
و شاید هم دلیل تمام نشدن درد هایش این بود،خدایش نبخشیده او را!
"درد می کند درد تمام روز مرگی هایم،تک تک...ثانیه هایش،گمانم یخ زده که اینگونه از درون از لرزش می سوزم!"
- مامان من خوبم چیزیم نشده...مامان تروخدا بس کن الان سکته می کنی!
از جایش بلند شد.
با دو خود را به اشپزخانه کوچک و قدیمی خانه رساند .
لیوانی که لبه اش ترک خورده بود و ته مانده چای درونش دیده می شد را به سرعت اب کشید و پر از اب خنک کرد و به سوی مادرش رسما شتافت.
با نگرانی دستش را پشت گردن پروین قرار داد،وسرش را کمی بالا گرفت؛اب را با دقت ل**ب های زخم پروین نزدیک کرد و با سوز گفت:
- قربونت برم...بسه تروخدا...دستش بشکنه که روی مامان دسته گلم دست بلند می کنه...اروم باش روخدا.
می دانست مادرش با این حرف ها ارام نمی شود و دردی که امانش نمی دهد از طرفی و ضربه روی گردنش بیشتر از او برای مادرش گران تمام شده بود.
با پشت دست محکم اشک جمع شده در چشمانش را گرفت که باعث قرمزی اطراف چشمان دریایی اش شد.
به مادرش خیره شد که با درد سرش را روی پشتی رنگ رو رفته ولاکی تکیه داده بود.


#milafarzin
 
آخرین ویرایش

mila.f

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/25/19
ارسال ها
215
امتیاز
13,713
محل سکونت
Çukur
#پارت2

لعنت فرستاد به مردی که خود را پدرمی نامید!
لعنت فرستاد به روزگار و چرخه اسمانی که برای هرکس می چرخید به او که می رسید ثابت می ماند.
از وقتی یادش امد زور پدرش بود که او با لجاجت سعی بر کنار زدنش داشت.
زور پدری که ادعای تعصب را داشت تعصبی که مانند موادهایش فقط پوچ بود و ضرر داشت.
فایده ای ندیده بود! دیده بود؟
اگر حمایت های مادی و معنوی مادرش نبود تا الان پدرش او را به یکی از خواستگارهایش که بیشتر از دوستان پدرش بود می داد.
و پرونده زندگی مجردی و تلخش را می بست و پرونده متاهلی و تلختررا برایش باز می کرد.
- زل..ال...زلال...مادر؟!
با صدای پروین(مادرش)به خود امد و به او با بغض چشم دوخت،با مهربانی و بغضی که باعث لرزش تارهای صوتی اش می شد گفت:
- جا...نم..جانم مامان...چیزی می خوای!؟
- کمکم کن پاشم...باید برم کارگاه...اقا عصبی می شه دیر برسم،تاریخ برای پرداخت شهریه دانشگاهتم داره می یاد،باباتم تا چند روز دیگه موادش ته می کشه پول می خواد.
عصبی شد.
- چی می گی مامان!؟توحتی نمی تونی از درد درست حرف بزنی...گور بابای کارگاه و کار درس دانشگاه،تو مهم تری پول باباهم من میدم.
پروین چشم دوخت به این نوگلش که دخترانه غیرتی مردانه برای او خرج می کرد.
"مردانگی جنسیت سرش نمی شود!معرفت و انسانیت در وجودت باشد ان موقع است که مردی!"
واقعا سرش نمی شد!نمونه بارزش بود؟نبود؟
ل**ب به سخن گفتن باز کرد که زخم گوشه لبش بخاطر خون خشک شده گزگز کرد.دستش را با درد روی لبش وقرار داد به ارامی گفت:
- بس کن زلال!بس کن مادر،تا کی تو می تونی بدی فوقش یه هفته بعدش چی...دانشگاهت چی؟
زلالم من تو این دنیا فقط یه ارزو دارم اونم اینکه تو برای خودت جایگاهی داشته باشی...
بغضش را به سختی قورت داد او برای این دختر چه کرده بود؟به جز دزدیدن زندگی اش.
با این حال بهترین هارا برای او برای زلالش می خواست،حداقلش تا حد توانش.
دستش را روی کمرش گذاشت برای بار دیگر.
این درد امانش را بریده بود.
دردی که حاصل ضربات پی درپی کمربند بی ناموسی بود که ادعای ناموس داری می کرد.
ادعای داشتن غیرت می کرد.
"بعضی ها شبانه می میمرند بعضی ها روزانه خدایا من شبانه روز م میرم!"
درست بود شبانه روز و می مرد دم نمیزد.
- بس کن زلال...من می رم.
- این دفعه می فهمید این دفعه نه!
- یعنی چی زلال...می فهمی چی می گی...من دارم میگم نَره تو می گی بِدوش!
- مامان...
- من می رم زلال بس کن...خواهشا از این بیششتر عذابم نده!
- مامان؟...
- چیه زلال چی می خوای!بجای حرف زدن پاشو کمکم کن برم کارگاه پاشو.
- من برم جای تو.
پروین یکه خورد! دختر گلش را بفرستتد تا کار کند.
- نشنیده می گیرم.
سماجتش در این موضوع سمج بودنش را نشان میداد؟نمیداد؟
سماجتی که پروین نمی دانست از مادر به ارث برده یا پدر!
- بس نمی کنم...شما هم خواهشا نشنیده نگیر.من به اون کارگاه کوفتی می رم و با رییس یا همون اقای عصبی تونم خودم صحبت می کنم،امروز کار می کنم چون دانشگاه ندارم فردا کلاس دارم ساعت شش تا هفت... صبح می رم کارگاه.
- نمی شه دخترم.
نَرم کرده بود مادرش را با زبان چربش.
- مامان سه روز می رم ساعت چهار که اومدم می ریم درمونگاه.
- حرف حرف خودت باید باشه.نه!
متین خندید و سرش را پایین انداخت.
- من برم...بزار برات پماد هاتو بیارم بعد میرم.
- نمی خواد مادر تو برو..
تُخس سرش را کج کرد.
- اووففف مامان بازم تعارف اونم با من...نداشتیما!
بعد از زدن پماد هایی که کمی باعث تسکین درد مادرش می شد.لباسی نسبتا نو تنش کرد موهای فرش را با ضرب زور بالای سرش بست که با اینحال تا کمرش امتداد یافت.
با ادرسی که از مادرش پرسیده بود و با پرسش های مکرر از افراد غریبه خود را به در کارگاه رساند.
کارگاه نسبتا بزرگی بود.عینک را که از بازار روز به قیمت ارزانی خریده بود را روی موهایش سوق داد به اسمی که سر در بود نگاه کرد.
(کارگاه خیاطی اریا دوخت)
در حالی که افتاب کلافه اش کرده بود در ورودی را به داخل هُل داد.
به تابلویی که بالای در بود نگاه کرد...
"کارگاه دوخت ورود افراد متفرقه ممنوع"
جزو افراد متفرقه نبود؟بود؟
پرده پلاستیکی را کنار زد و با خم کردن سرش وارد شد؛صدای چرخ های خیاطی حالا واضح تر روی اعصابش رژه می رفت.
خانومی با تیپ روی مد نزدیکش شد،و در برای رساندن صدایش به گوش زلال صدایش را بالا برد و تقریبا با داد گفت:
- جانم دخترم...با کسی کار داری؟
متقابل صدایش را بالا برد که باعث خنده اش شده:
- با صاحب اینجا کار داشتم!؟
نگاهی به سرتاپای زلال انداخت و به بیرون اشاره کردو گفت:
- اخر راهرو پله می خوره برو بالا اتاق سوم از راست.
سرش را به معنی تفهیم تکان داد و با ممنونی کوتاه از ان جای پر سر و صدا بیرون امد و نفس عمیقی کشید.


#milafarzin
 
آخرین ویرایش

mila.f

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/25/19
ارسال ها
215
امتیاز
13,713
محل سکونت
Çukur
#پارت3

در دل خودش را بخاطر بی دقتی اش سرزنش کرد،و راه پله ها را در پیش گرفت.
با اعتماد به نفس سرش را بالا گرفت ،و نفسی عمیق کشید.
در را با دو انگشت به صدا در اورد.
از استرس دستانش عرق کرده بود.
با صدای بفرمایید به خودش امد،و به ارامی دستگیره در را به پایین کشید و داخل شد.
اعتماد به نفسش در انی از بین رفت.سرش را پایین انداخت و به ارامی گفت:
- سلام.
فکر کرد این اقای رییس عصبانی که مادرش همیشه از اخم هایش می گفت صدایش را نشنیده اما...
- سلام خانم،بفرمایید.
زلال به ارامی سرش را بالا اورد و به این رییسی که ورد زبان مادرش بود خیره شد.
پوستی گندم گون و موهای مشکی و مرتب با چشمانی به رنگ شب.
زیبا نبود اما جذاب؟جذاب بود.قیافه مهربانی داشت که باعث می شد انسان به چشمانش خیره شود.
با خود فکر کرد:
- یعنی این شخص هم عصبانی می شه.
لبانش را تر کرد،و به ارامی گفت:
- سیاوش زاده هستم.دختر پروین سیاوش زاده.
مرد جوان رییس شده قیافه متفکری به خود گرفت و گفت:
- اها...خانوم سیاوش زاده...اتفاقی براشون افتاده.
- نه...یعنی...بله تصادف کردن و یکم براشون سخته که یه جا بشینن...بخاطر همین من و فرستادن تا جای خودش برای چند روزی مشغول به کار بشم.
- شما؟
- بله من!
متعجب به این دختر نگاه کرد.
اشنا بود ان چشمان ابی...اشنایی خیلی نزدیک!
این چشم ها را کجا دیده بود.
خیره شد به این زیبای چشم ابی سرفه ای برای باز کردن صدای گرفته اش کرد و گفت:
- می تونید کاری که مادر شما انجام می داد یکی از سخت ترین کارای اینجاست.شما اموزشی تا بحال دیدید.
هول شد از نگاه مهربان این مرد زیادی جذاب.
چشمانش را محکم بست و بعد به ارامی باز کرد و گفت:
- مادرم هر کاری که در اینجا انجام میده،به من هم اموزش داده.
به قیافه متفکر مرد رییس شده خیره شد ،وادامه داد:
- اگر مثل واسه مادرم نشد یقین داشته باشید که کمتر از کارهای مادرم نمیشه.
لبخندی زد به این دخترک ی که بی پروا او را یاد کسی می انداخت اما باز هم نمی توانست بفهمد ان فرد مجهول کیست.
- مشکلی نیست...برای سه روز می تونید اینجا کار کنید.
لبخندی ملیح زد به این مردک مهربان.
با خود فکر کرد:
- روز شانس به همین می گن...خودشه زلال!
با صدای مرد رییس شده به خود امد:
- خانم سیاوش زاده...خانم...این فرم و پر کنید.
هول شد.
- وای...درسته اقای...
- سخاوت هستم.


#milafarzin
 
آخرین ویرایش

mila.f

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/25/19
ارسال ها
215
امتیاز
13,713
محل سکونت
Çukur
#پارت4

کیف سامسونت گران قیمتش را روی جا کفشی نهاد.
به دور تا دور خانه نگاه کرد.دیزاین زیبایی که کار مادرش بود.مادری که خسته از هر چیزی چشمانش را دوسال پیش برای همیشه بست.
مبل های قهوه ای روشنی که دیده می شد یاداور چشمان قهوه ای بود که همیشه اشکی دیده بود!
دکمه های پیراهن سفید مردانه اش را باز کرد!
بدون اینکه نگران چروک شدن پیراهن اتو شده اش باشد روی مبل نشست و پاهایش را روی میز عسلی جلویش نهاد.
امروز روز خسته کننده ای برای او بود.کار زیادی روی سرش ریخته بود،و باید همه ی ان ها را سر و سامان می داد.
و حالا باید افکار درگیر شده اش را سر و سامان می داد.
افکاری که درگیر خانواده ای میشد که از همون اول نمی شد نامش را خانواده نهاد.
می گفتن دعوا در خانواده نمک زندگی است.ولی مگر نمک زیادی ام مضر نبود که دعوای زیادی مضر نباشد.
به عکس مادرش خیره شد که بعد مرگش با روبانی سیاه روی دیوار روبرویش اویزان کرده بود.یاد گذشته ها کرده بود مغز پر فکرش
یادش امد گوشزد هایی که مادرش با تشر به او میزد هنگامی که با دختر عمویش دعوا می کرد.
(-هویدا...پسرم...چرا!چرا ویس رو اذیت می کنی اخه؟
- مامان...تقصیر اون بود...راست می گم.
-بعضی وقتا نباید راست گفت هویدا بعضی وقتا بخاطر حرمت و احترام باید دروغ گفت...باشه پسرم کوتاه بیا.)
سرش را مانند ان روز ها تکان داد و با خود گفت:
-باشه مامان...هویدات بهت قول میده
دستش را روی قلبش گذاشت و با بغض ادامه داد:
- قول مردونه.
نتوانست...نتوانست این بغضی که بازمانده ای از گذشتش بود،و هر از گاهی گلویش را می گرفت را بدون شکست بِبَلعَد.
دستش را روی صورتش گذاشت از اَعماق وجود زار زد.
گریست برای پدری که همه می گفتند پدر ثواب بچه اس،پس چه شد به او که رسید گناه شد؟
گریست برای مادری که محکوم بود برای زندگی با مردی که او را مانند مردابی در کصافت غرق می کرد.
گریست برای خودش که ارزو به دلش مانده بود یک روز با خانواده اش به یکی از ان پیک نیک هایی برود که ویس دخترعمویش همیشه می گفت.
بخدا که نامردی بود کودک باشی و در خانواده ای سالهایت را بگذرانی که نمی شد نامش را خانواده گذاشت.
بخدا نامردی بود که کودک باشی و صبح ها از خواب با نوازش های پدرش که نه با عربده های پدری که کمربندش بدن مادرش را نوازش می کرد بیدار شوی.
"به خدا که جمله مرد گریه نمی کند را یک نامرد گفته است!"
گفته بود نامردی این حرف را،نامردی بود اگر قانون می شکست همراه با بغض؟نبود؟
با بغض نالید:
خدایا اسمش و می خوای بزارعقده می خوای بزار دیوانگی...خدایا!من مامانمو می خوام!
یاد هق هق های ان روز مادرش افتاد که دل هر انسان سنگ دلی را اب می کرد.
ولی ان مرد که خودش را پدر معرفی کرده بود با نامش را همسر گذاشته بود که انسان نبود؟بود؟
پسر عزیز کرده مادرت باشی و فحش هایی که به مادرت را نسبت می دهد را بشنوی،و دم نزنی؟مگر می شد؟مگر غیرت کودکانه اش این اجازه را می داد!
اما.افسوس،افسوس که زور بازو بود که پدرش داشت نه او.
***
- مامان گلم،مامان...
- جانم،زلالم
صدای شیوای مادرش از اشپزخانه بود که جیغش را برای صدا زدنش در گلویش خفه کرد.راهش را به سمت اشپزخانه قدیمی خانه کج کرد که از سقفش اب می چکید روزهایی که باران سخاوتمندانه می بارید و فریاد کابینت های فرسودده را در می اورد فرسوده تر می کرد!
با دیدن مادرش که پشت گاز با دردی که داشت سعی بر پختن غذایی برای او را داشت.چشمانش را تر شد.
- مامان!اخه این چکاریه ها!
قاشق را از مادرش گرفت و با عصبانیت و روی سینک پرت کرد.دست مادرش را گرفت و به ارامی او را راهنمایی کرد تا روی صندلی بنشیند.
روبروی مادرش زانو زد و گفت:
- من بمیرم...بمیرم از گرسنگی اخه این چکاریه...من نخوام غذا بخورم باید کسی و ببینم؟
پروین سرش را پایین انداخت.بیست،بیست سال رویش نمی شد در چشمانش نگاه کند،حالا چطور رویش را زیاد می کرد؟


#milafarzin
 
آخرین ویرایش

mila.f

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/25/19
ارسال ها
215
امتیاز
13,713
محل سکونت
Çukur
#پارت5

دستش را زیر بازوی مادرش انداخت،وکمکش کرد روی مبل زهوار در رفته بنشیند.
دستش را زیر گلوی مادرش برد،و گره روسری قدیمی مادرش را کمی شل کرد. پروین دست دخترش که سعی بر ازاد کردن گردن اش از حصار تنگ روسری داشت را گرفت.
- نمی خواد مادر. بشین خسته شدی.
- بیخیال مامان خستگی چیه.
دست پروین را به بو*س*ه ای نرم مهمان کرد،و به سمت اشپزخانه به راه افتاد،و صدایش را کمی بلند کرد و با شوخی گفت:
- ماما؟
دلش قنج رفت از اینگونه صدا کردن دخترش چقدر دلش تنگ شده برای این ماما گفتن های بچگانه اش که یاد اور دوران بچه گانه اش بود.
- جان ماما؟
ذوق کرد.
- املت بزنیم بر بدن.
می دانست الان مادرش اخم شیرینی به خاطر نوع حرف زدنش روی صورتش نشانده. صبرش اش لبریز نکرد پروین مادر شده!
- اول درست صحبت کن زلال.
- چشم مامای گلم...خب شما به خوردن یک غذای خوشمزه که دستپخت سر اشپز است دعوت می کنم.
پروین خندید از با نمکیِ دوردانه نازدارش.
چطور اخر خنده گریه است پس حتما اخر چشمان گریان لبهای خندان پنهان شده!نشده؟
- قربون خنده هات پس من برم غذای سر اشپز و اماده کنم.
گوجه ها را ریز ریز خرد کرد عادتش بود،داشتن سلیقه در هر چیزی حتی خورد کردن یک چیز ناچیز.
امروزی زیادی خسته شده بود.میگرنش یواش یواش داشت عود می کرد و این یعنی فاجعه وباید تا صبح نبض سرش و حالت تهوع های وحشتناکش را تحمل می کرد.
این میگرن حاصل حرص خوردن های اول صبحش و نگرانی های پیش از حد برای ان مرد رییس شده که حرف از عصبانیتش بود ولی عصبانیتی،اخمی ندیده بود!
سفره را جلوی پای مادرش پهن کرد.
خجالت کشید پروین مادر شده از دختری که برای محبت کردن به او جلوی پای او سر خم می کند هر چند غیر عمد ولی بازهم ادم بود و دل داشت ازهمه مهمتر وجدانی داشت که
بیست سال با هر بار مرور خاطرات می لرزاند تن این زن رنج کشیده را.
پایش را کمی جمع کرد.
دستش را روی شانه ظریف دخترکش نهاد،و او را وادار کرد تا به چشمانش زل بزند.
لبانش را تر کرد و گفت :
- کمکم کن بشینم زمین.
ابروهای پهن طلایی تمیز شده اش نزدیک بهم شد، پروین نگاهی به صورت دخترعروسک شکلش کرد در دل گفت :
واقعا این جذابیت حاصل یک اخم است.یعنی به کدامین از اعضای خانواده اش...
زجر داشت حتی فکر کردن به این که هم خون این زیبا نیست.
- نمی خواد من لقمه می دم بهتون.
نوبتش بود تا اخم کند؟!
- می خوام پیشت بشینم.
ناراضی بود ولی قبول کرد.دستش را زیر بغل مادرش نهاد وبه ارامی او را روی زمین جوری نشاند که کمرش را به مبل تکیه دهد.
لقمه می گرفت به اندازه دهان مادرش ولی انگار مادرش در بیست ساله پیش لقمه ای بزرگی برداشته بود که عذاب وجدان اینگونه لقمه گونه خفه اش می کرد.
لیوانی اب به دست مادرش داد،و از جایش بلند شد تا سفره دو نفره کوچکشان را جمع کند.
گویا جایشان برای سه روز طبق یک قرار داده ناگفته عوض شده بود.
زلال مادر شده بود که از اشتباهای کودکش خبر نداشت و پروین کودکی که از این پنهانکاری می ترسید هر چه باشد گناهکارش می کرد پیش عروسک دختر شده اش.نمی کرد؟
دو چای پر کرد و در کنار مادرش نشست و خواست تا از امروش بگوید از کارخانه ای که مادرش ادعا داشت فردی عصبی پشت ریاستش نشسته.
سرش را کمی با دو انگشتش ماساژداد:
- ماما؟
چه شیرین بود ماما گفتن های این دختر. پس جوابی که همیشه عادت کرده بود بدهد را به زبان اورد.
- جان ماما؟
با عشق بود جانا گفتن ها.


#milafarzin
 
آخرین ویرایش

mila.f

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/25/19
ارسال ها
215
امتیاز
13,713
محل سکونت
Çukur
#پارت6

سرش را روی پای مادرش گذاشت و به بخار چای قرمز خیره شد سرش را چند بار مانند گربه ای ملوس روی پای مادرش کشید و گفت :
- ماما!تو که گفتی رییست عصبانی؟
- خب!؟
- ولی عصبانی نبود برعکس خیلی مهربون بود،چشماش خیلی خیلی مهربون بود.
می دانست بی منظور است حرف این عروسک دلسوزش که این روزها سعی بر کشف شخصیت دیگران داشت.
- پسرعموی رییس بود اقا رامین
نام رامین را چندین بار زیر ل**ب تکرار کرد و با مهار کننجکاوی درباره رییس واقعی گفت :
- اها.
پروین سری تکان داد دستش را کمی دراز کرد تا چایی اش را بردارد که زلال زودتر از او دست جنباند و چای را به دست مادرش سپرد.
خنده اش گرفت انقدر درباره کارگاه و اشخاصی که گوشه ای از ذهنش مانده بودند کنجکاوی کرده بود که سردردش را به وطور کل از خاطر برده بود.
***
لباسی مناسبی با فضای دانشگاه و کارگاه به تن کرد،وضعشان خوب نبود ولی پروین خوب به او یاد داده بود تا در هر حالی سعی بر این داشته باشد که شیک پوشی اش را حفظ کند.
با عجله خود را به کارگاه رساند.
مانتویش را با روپوشی ابی رنگ عوض کرد نگاهی به سرتاپایش انداخت از اتاقک خارج شد.
زن خوش پوش دیروز باز هم روبرویش قرار گرفت با عجله گفت:
- برو پیش اقای سخاوت کارت داره.
چشم گرد کرد او که دیروز حسابش را پس داده بود!پس چه شد.
اضطرابش هر لحظه با فکرهای بیجا بیشتر میشد.
گره روسری خوش نقشش را کمی شل کرد و گفت:
- باشه!
با خود زمزمه می کرد:
- یعنی مامانم اخراج می شه.
می دانست دلیل اصلی پروین که خواستار این بود که با ان حال به اینجا بیاید دینی بود که رییس اصلی بر او داشت.
اعصانیت این مرد رییس شده کاملا بهانه بود.
دیشب با زیادی کنجکاوی کرده بود درباره این مرد رییس شده و بعد از مرور خاطرات گذشته متوجه شده بود که این همان سخاوتی است که ورد زبان مادر رنج دیده اش بود یک زمان.
همان سخاوتی که حاظر شده بود مبلغ پول سه ماه مادرش را جلو جلو پرداخت کند بدون اینکه مادرش سرزنشی از جانب او به گوشش بزند.
همان سخاوتی که چندین بار حاظر شد مادرش را تا جلوی در با ماشینی لوکسی که راحتی اش را همیشه پروین می گفت همراهی کند.
سرش را تکان داد،و به ارامی به در چند ضربه زد.
با صدای گیرایی که اجازه ورودش را به او داده بود دستگیره را پایین کشید وارد شد.
سرش پایین بود.
مثل دیروز سرش را پایین انداخت بلند تر از دیروز ولی ارامتر از هر زمان دیگری سلام داد.
جواب نشنید سرش را بلند کرد به مرد جذاب روبرویش نگاهی انداخت و باز سرش را دوباره پایین انداخت.
و اما هویدا چشم گرد کرده بود از این شباهت بیش از اندازه!
در تعجب بود! رامین به او گفته بود که شبیه هم هستند ولی این بیش از حد بود.
گویی جوانی او بود.شایدهم نه کمی از او زیباتر بود.
سرش را نامحسوس چندبار به چپ و راست تکان داد به روی خود نیاورد که این دختر چند دیقه است بخاطر نگاه خیره او در حال ذوب شدن بود.
سرفه ای کرد و سلامی داد که باعث شد زلال سرش را کمی بالا بگیرد و ل**ب باز کند تا بگوید:
- خانم مظاهری گفتن با من کاری داشتین درسته؟
- بله بفرمایید
به مبلی که با دست اشاره کرد بود نگاهی کوتاه انداخت و برای نشستن قدم برداشت.


#milafarzin
 
آخرین ویرایش

mila.f

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/25/19
ارسال ها
215
امتیاز
13,713
محل سکونت
Çukur
#پارت7

به چشمان زلال نگاه کرد و نفس عمیقی کشید،با اضطراب پرسید:
- چه اتفاقی برای پروین خانوم افتاده؟
تیغه بینی اش تیر کشید ازدروغی که می خواست بگوید بغض نشاند در گلویی که متهم بود به بلعیدن بغض های سنگین بیست ساله اش.
سرفه ای کرد برای باز کردن صدایش:
- خوبه...یه تصادف کوچیک خیلی زود برمی گردن...سر کارشون.
نگاهی انداخت به این مرد خوشتیپ روبرویش که ابروی سمت راستش تیک وار بالا رفت،و همراه با ان ابروان خوش فرم لبانش برای پوزخندی تمسخر امیز کج شد.
- انتظار ندارید که باور کنم؟
سرش را پایین انداخت یقین داشت این مرد خوشتیپ مادرش را خوب می شناخت که اینگونه دروغ سفید او را فهمیده بود.
ولی باز جوابی نداشت بدهد!
در اصل غرور و شخصیتش این اجازه را نمی داد! چه می گفت؟ می توانست بگوید چیزی؟ رویش می شد؟
- خانوم سیاوش زاده؟
سر بالا برد از صدا کردن صدای شیوای مرد جوان .ل**ب تر کرد و با استرس گفت:
- بله!؟
- می شه درست بگید چه اتفاق افتاد.
دلش سوخت برای دختر زیبای روبرویش که از ترس شکستن غرورش نه میتوانست گریه کند نه میتوانست چیزی بگوید!
چاره ای برای او باقی نمی گذاشت به جز تحت فشارگذاشتن.
- پدرم...پدرم خب اون بخاطر دلایلی مبلغ قابل توجهی و از ما می خواست و انکار های مادرم مبنا بر نداشتن پول باعث شد...باعث
دستش را بالا اورد لعنت فرستاد به مردانی که ادعای غیرت داشتن می کردند گذشته زنده شد قدیم ها و مادرش جلوی چشمانش..
خوب می انست ان دلایل چیست؛خوب می دانست پشت این دلایل کثافت ها خوابیده بود،و وای بر پروین!
به دخترک نگاهی دیگر انداخت و فقط گفت:
- کافیه متوجه شدم.
از جایش بلند شد با حرص لیوان ابی که نصف ابش را از قبل نوشیده بود یک نفس بالا داد.
یاد چشمان مهربان پروین،این دو گوی ابی که می غلطاند او را در دریایش داغش کرده بود!
یکباره لیوان را با تمام قدرت به دیوار کوباند؛ زلال که انتظار این اکنش را از طرفش نداشت چشم گرد کرد و با ترس سرش را پایین انداخت.
- برو لباستو عوض کن؛ میریم خونتون،باید ببینمش.
باز لکنتی مضحک:
- کارها...
متوجه شد زیاده روی کرده،لحنش نرم تر شد مثل موهای زلالی که سرسختانه بیرون می امدند،و زلال با لجابت مهارش می کرد لذت داشت دیدن این صحنه؟نداشت؟
- نیاز نیست ادامه بدی کارکنا هستن بریم.

***
کناری زنی نشست که این چند سال مادرانه هایش را خالصانه اما پنهانی خرجش کرده بود، تا کمی هم که شده او را از عقده چندین ساله اش دور نگه دارد.
دستش را گرفت،و بو*س*ه به رویش نشاند.
بغض کرد و اشک پر شد درون چشمهای عسلی زیبایش .
به دخترک چشم ابی نگاهی دیگر انداخت و با صدایی گرفته ای که عاملش بغض بود گفت:
- تو که گفتی بهترِ! خوب یعنی این! تو دیگه کی هستی.
بغض ترکاند سخاتمندانه برای مادر که مردی وکیلش شده بود،دفاع می کرد از پروینش از مامای زیبایش از همه مهمتر توهین می کرد به کودکانه های این دختر.
سرش را روی دست پروین گذاشت و گفت:
- بزار پیداش کنم.
- که چی بشه.
- طلاقت و می گیرم.تا اخر عمرمم نوکرت هستم تو هم جای مادرم.
- حرف مردم چی؟
- ما برای خودمون زندگی می کنیم نه با حرف مردم.
- زلال چی؟ایندش چی؟بازی کنم با زندگی یکی...
بغض کرد مگر قبلا بازی نکرده بود؟
ارام بود پروین مادر شده ارامشش دیگران رو هم به ارامش دعوت می کرد.
دوست داشت این پسر را از همان وقتی که در اتاق کار شیکش زار میزد برای مادرش که عزراییلش مردی بود که خود را همسر می نامید،پدر می نامید.ولی نامردانه تازیانه هایش را برای نابودی زن و پسری که حالا مرد شده بود فرود می اورد.
نگاهی به زلالش کرد در گوشه ای با ناراحتی کز کرده بود،صدا کرد نوگل خوش غیرتش را.
- زلال؟
ترسید،نه از صدا کردن زنی که تمام جان و زندگی اش بود،ترسید از نگاه و حرفهای مردی که اگر مادرش جلویش ا نمی گرفت خرد می کرد غرور شخصیت چندساله اش را جلوی مادر چند ساله اش.
- زلال!میای یک لحظه؟
با تردید بلند شد.


#milafarzin
 
آخرین ویرایش

mila.f

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
3/25/19
ارسال ها
215
امتیاز
13,713
محل سکونت
Çukur
#پارت8

کنار خالی مادرش نشست،دستان زخم مادرش را همانند مردی که مانند پسر مادرش رفتار می کرد در دست گرفت ،و برای اطمینان خاطر بخشیدن فشرد.
- شما جون بخواه مامای خوشگلم.
سرش مانند گربه ای ملوس روی سینه خسته شده از بختک چندین ساله ی مادرش چندین بار کشید.
پروین به هویدای خشک شده از ناز کردن زلال نگاه کرد و دستش را فشرد و جوری که گفت:
- هیچکس نمی تونه مثل زلال برای من باشه این دختر بچگیشو در راه من از دست داد تا جوونی از دست رفته منو جبران کنه.
لبخند زد به دخترکی که تا چند دقیقه پیش سعی بر تخریبش داشت.
لبخندش بی جواب نماند،جواب داد با متین لبخند زدن،با خجول ل**ب باز کردن برای روی خوش نشان دادن.
بی حواس دستش را روی قلبش گذاشت،و زمزمه وار گفت:
- فقط چشماش!
به پروین نگاهی دیگر انداخت و گفت:
- عصبانیت لحظه ای بود.خودشون اینو فهمیدن مگه نه؟
با هیجان به چشمان زلال خیره شد تا صدای شیوای او را بشنود،صبرش را لبریز نکرد دختر دست پرورده پروین سختی کشیده را...
-درست میگن ماما
خنده کوتاهی با شیطنتی که امیخته با غم بود را سر داد و به گفتن ادامه حرفش پرداخت:
- وگرنه منو که می شناسید از اون جیغ خوشگلام می کشیدمو گوششونو به فنا می دادم.
دلش غنج رفت از قوس گونه دخترک شیطان ولی غمگین که چشمانش دل می لرزاند.
"لبخند می زنی و مرا از خود بیخود می کنی،
مرا دیوانه قوس گونه ای میکنی که برای لحظه ای لمس کردنش،
بوسیدنش حاضرم دنیایم را به باد دهم ولی افسوس که دنیایم تو هستی،هستی ام تو هستی!"
پروین سر دخترش را خم کرد برای بوسیدن پیشانی اش.
هویدا به سختی نگاهش را از دلبر کوچک که دلبری می کرد گرفت و گفت:
- می دونید اون بی ناموس کجاست؟
اهی کشید و با سوز گفت:
- ول کن هویدام.
بست چشمانش را با لذت؛ تا طعم این هویدام گفتن ها زیر دندان که نه در قلبش بماند.
- نمیشه،بخدا چندبار گفتم اخر یه بلایی سرتون میاره خواهشا این دفعه بدون دخالت ادرسی چیزی ازش به من بدبد.
پروین نگاهی به زلال کرد که با نگرانی نگاهش می کرد نگاهش سر خورد روی گردنش که از لابه لای شال سیاهش معلوم بود و رد کمربندی که کبودی اش سخاوتمندانه روی پوست زلال در حال جنگ بود.
سرش را برگرداند از نگاه هویدا لحظه ای ترسید نگاهی که مبدا اصلی اش اعصبانیت بود ،و مقصد نهایی اش گردن کبود زلال.
ناگهان سربرگرداند و چشمانش را با اعصبانیت بست و با سرش به گردن زلال اشاره کرد که با خجالت سرش را پایین انداخته بود و دست روی گردنش نهاده بود و گفت:
- پس ادرس لطفا.
سرش را پایین انداخت از زورگویی این مرد که نامش برازنده وجودش بود. به ارامی ادرس احتمالی را زمزمه کرد،و بعد بلند گفت:
- طلاق نمی خوام هویدا فقط دورش کن از من از زلال از زندگیمون.
عصبی تر ازقبل گفت:
- نگران نباشید دیگه من هستم من یه بار مادرمو سر بی غیرتی یکی از دست دادم و محروم شدم از بوی خوشش ولی بار دوم نداره باشه؟
با ناراحتی سرش را چندین بار تکان داد و گفت :
- من که به اندازه کافی از دنیا کشیدم چیز هایی که باید ببینم و دیدم من فقط می خوام زلال در ارامش باشه،به جایی برسه،کسی برای خودش بشه.می فهمی چی میگم هویدا.
فقط سرش را تکان داده بود از جایش بلند شد و گفت :
- شب بهتون سر می زنم باشه؟
خوشحال از دیدار دو باره با این مرد خوش قلب لبخند زیبایی زد.
پروین پیش دستی کرد و قبل از زلال خوشحال شده گفت:
- شام اینجا باش...لاغر شدی.
محبت مادر بالای سرت بودن چه زیباست واقعا چه زیباست.
عادت کرده بود که در گلویش سیبی گیر کند به بزرگی یک بغض برای محبتی زنی که مادرانه هایش را که حق دخترش بود برای او اینگونه خالصانه و بی الایش خرج می کرد.
" درد میکند درد...تمام روز مرگی هایم،تک تک ثانیه هایش گمانم یخ زده که اینگونه ازدرون از لرزش میسوزم."


#milafarzin
 
آخرین ویرایش

بالا