در حال تایپ رمان نفس های گرم تو | tina-1383کاربر انجمن یک رمان

tina-1383

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
3/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
کد رمان: 2025
ناظر: @سیده پریا حسینی


نام رمان : نفس های گرم تو
نویسنده: tina-1383
ژانر:طنز -عاشقانه
خلاصه:
آرسین پسری شیطون و شر که تو دانشگاه با دختری به اسم نفس روبه رو میشه .نفس دختر یکی از همکارای بابای ارسینه .مامان بابای این دوتا شیطون به مدت دوماه میرن خارج از کشور و نفس خانم باید بیاد و پیش آرسین خان زندگی کنه وکلی بلاهای ناجور سر هم میارن....
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,057
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان





نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡


درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان​
 

tina-1383

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
3/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33

(پارت اول)
مقدمه :زندگی اینی است که میبینی هرچه سخت بگیری زندگی ات جوری آشوب میشود که حتی خودت هم نتوانی آن آشوب را جمع کنی پس تا میتونی بیخیال دنیا ،دنیا چیز ارزشمندی ندارد که خودت را به خاطر آن نابود کنی ،بخند که خنده ات باعث شادی خیلی از افراد زندگی ات میشود .
**
خسته از دانشگاه به خونه برگشتم .مازراتیمو داخل پارکینگ حیاط خونه پارک کردم .وارد خونه شدم خونمون ویلایی بزرگ بود .
انگار کسی خونه نبود و صدایی نمی اومد . بیخیال بابا خوب حالا که کسی نیست عشق و حال کنیم . همون جوری خودمو روی مبل پرت کردم تلویزیون رو روشن کردم فلشی که از قبل به تلویزیون وصل بود رو پلی کردم اهنگ شادی خونه رو پر کرد .
تا اخر صداشو زیاد کردم که دیدم یه صدایی مثل گروپ اومد . بعدش صدای داد مامان که غر غر میکرد :
-ای ذلیل شی پسر که نمیزاری آدم فقط دوساعت بخوابه مگه دستم بهت نرسه که پیرم کردی اون لامصبو کم کن .
سریع اهنگ و کم کردم هنوز تو شوک بودم که مامانو دیدم از اتاقش اومد بیرون و با عصبانیت نگام کرد .
-سلام مامان خل... عه ببخشید گله خوبی جیگر ؟؟؟
-آرسین فقط گمشو تو اتاقت تا نکشتمت .
منم که دیدم اوضاع خرابه با دو رفتم اتاقم .تارسیدم تو اتاقم صدای قهقهه مامان اومد . عه عه منو میترسونه عجبا.لباسامو عوض کردم و یه کتاب از کتابخونه ام برداشتم و افتادم رو تخت . شروع به خوندن کردم .ایقدر کتاب خوندم که نفهمیدم کی خوابم برد ....
با صدای زنگ گوشیم بیدارشدم اه کیه نمیزاره بخوابیم فقط دوست داشتم کلمو بکوبم تو دیوار...
بدون اون که نگاه به صفحه گوشی بکنم جواب دادم :
-بله؟؟!
-اوم خواب بودی عشقم اشکال نداره وقتی بیدار شدی بهت زنگ میزنم .
بلند شدم نشستم ناجور حرصم گرفته بود
-سهیل مگه دستم بهت نرسه تیکه پاره ات میکنم فقط خودتو گم و گور کن همین
-عشقم
-درد .مرض .کوفت ایشاالله زن گیرت نیاد ترشیده شی بیوفتی رو دست مامانت ، سهیل (با صدای اروم تری گفتم)مگه نمیدونی این موقع
خوابم من از دست تو چکار کنم خودت که بهتر منو میشناسی کسی بیدارم کنه سگ میشم
-در اون که سگ هستی شکی نیست ایشاالله زن گیر خود عجوبت نیاد بی فرهنگ بی دین تازشم من چه میدونستم آقا خواب تشریف دارید؟؟!!
-روتو برم به سگ پا قزوین گفتی برو من جات هستم ،تازشم مگه نمیدونی بعد دانشگاه می خوابم ؟؟
-نه
-سهیل
- خفه تا خفت نکردم
-باشه بابا سگ
-سهیل
-جانم
- مگه نمیگم خفه شو ..
-........
-سهیل مردی
-.......
- ای ایشاالله بمیری از دستت راحت شم چرا خفه خون گرفتی؟؟؟
-عه مگه نگفتی خفه شم چرا داد میزنی
- باشه برو می خوام برم کار دارم
-وایسا نری کارت دارم !!
-بگو
-میای بریم بیرون تو خونه پوسیدم
- یه جور میگی بیرون که انگار ده قرنه نرفتی بیرون خوبه همین چند ساعت پیش دانشگاه بودی
- اه بابا پایه ای یا نه ؟؟
-اره فقط بگو ماهان هم بیاد
- باشه
-خدافظ
-بای
گوشی رو که قطع کردم . یه دوش گرفتم و اومدم بیرون جلو ایینه وایساده بودم عه ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم .
اسمم آرسینه بزرگرمهر یک خواهر کوچیک تر از خودم دارم که 18 سالشه منم 24 سالمه عاشق مطالعه و گیتار زدنم .پزشکی مغز اعصاب می خونم.
خدارو شکر وضع مالیمون خوبه و ......
نگاهی به خودم انداختم چهارشونه بودم و قد بلندی داشتم .صورتم خوب رنگ چشمام به مامانم رفته و آسمونیه .موهامم حالت فر داره خداروشکر قیافمم خوب بود .
جلوی کمد لباسام وایساده بودم نمیدونستم چی بپوشم هرچی نگاه کردم چیزی قشنگ به چشمم نیومد . در اتاقمو باز کردم و آرامو صدا کردم .از هر نظری که بگم خوبه ولی سلیقه اش از همه چیزش خوبتره .
چون اتاقش کنار اتاقم بود شنید صدامو اومد بیرونو گفت :جانم داداش
-بیا برا من لباس انتخاب کن می خوام با سهیل برم بیرون
- باشه
باهم دیگه رفتیم تو اتاقم من نشستم رو تخت و منتظر نگاش کردم پشت به من وایساده بود .
در همون حالت گفت :داداش حداقل یه لباسی میپوشیدی !!آدم موذب نشه برادر من
- چقدرم تو موذبی !!
بلند بلند خندید !
-پر رو
- بردم به تو
- آرام چقدر حرف میزنی لباسو انتخاب کن
آرام برگشت روبه روم وایسادو گفت :حالا من زیاد حرف میزنم خودت لباس انتخاب کن به من چه !!!
باتعجب رفتنشو نگاه میکردم دیدم نه واقعا داره میره !!
-آرام اگه بری دیگه نه من نه تو
-برگشت و گفت :یه شرط داره ببخشمت؟
-اه اه بگو حالا لوس
-آرسینن
-غلط کردم بگو
-باید فردا بیای بریم تولد دوستم
چی من برم بین اون همه دختر !! عمرا
- بروبابا عمرا بیام
بعدم برگشتمو گفتم :خودم لباس انتخاب می کنم برو بیرون
با بغضی که تو صداش معلوم بود گفت :آرسین یعنی نمیای ؟؟
برگشتم وقتی دیدمش . نفسم گرفت . چشاش قرمز شده بود و گلوله گلوله از چشاش اشک میریخت این چش شد من که چیزی نگفتم
رفتم نزدیکش که رفت عقب ..
-تو چت شد من که چیزی نگفتم فقط گفتم برو بیرون صدبار بهت گفتم اشک نریز نگفتمم
-ا...اخه ت...و نمی...ای ...تولد دوستم
گریه که میکرد درست نمیتونست حرف بزنه بغلش کردمو موهاشو نوازش کردم .
-اخه قربون اون چشای نازت بشم چرا الکی اشک میریزی اگه قول بدی گریه نکنی میام تولد دوستت
با هیجیانی که تو چشماش معلوم بود گفت: واقعا میای ؟؟!!
-اره قربون شکلت بشم که هنوز عین بچه ها رفتار میکنی
بعداز که راضیش کردم لباس انتخاب کنه از اتاق بیرون رفت .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

tina-1383

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
3/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
(پارت دوم)

در خونه سهیل اینا نگه داشتم . تک بوقی زدم که دیدم در حیاط خونشون باز شد .
داخل ماشین که نشست گفتم :پشت در نشسته بودی ؟؟
برگشتو با اخم گفت : اول اینکه سلامتو خوردی دوم اینکه اره فضولی
-خب حالا توهو سلام
- آفرین عشقم
یه پس گردنی نثارش کردم که صدای آخ و اوخ دراومد
-الهی ذلیل شی مرد مردشور اون قیافتو ببرن چرا اینجوری میزنی ؟؟!!به جای اینکه بیای بوسم کنی میزنیم (ادای گریه کردن گرفت و گفت )اگه طلاقمو ازت نگرفتم ای خدا حالا با این بچه تو شکمم چکار کنم !!!
-اه اه خفه شو حالم بهم خورد خودتو جمع کن انگار نه انگار مرده !!
-عشقمم
-سهیل خفه شو و بگو باید کجا بریم ؟؟
-.........
-سهیل اون روی منو نیار بالا که بد میبینی کارنامه ات هم از صبح خیلی پر شده میدونی دیگه
سهیل با ترس ساختگی از خودش گفت : شکر خوردم داش برو سمت خونه ماهی
- اگه الان ماهان اینجا بود که کلتو بیخ تا بیخ میبرید
- فعلا که نیست
بلند خندیدم که باعث توهم رفتن اخمای سهیل شد.
-زهرمار نخند
دیگه رسید به مقصد حرفی نزدم . سهیل و عین برادر نداشتم دوستش داشتم و از بابت داشتنش خداروشکر کردم .
بعد از سوار کردن ماهان تو خیابونا میچرخیدم که سهیل کلافه گفت :اه اه تا کی می خوای بچرخی بابا سرگیجه گرفتم . نظر بدید بریم یه جایی تا حال وهوامون عوض بشه .
ماهان- بریم کافه ....حال کنیم جای خوبی هم هست !!
سهیل با ذوق پرید هوا که سرش خورد به سقف ماشین و باعث تو هم رفتن صورتش شد .
منو ماهانم به حرکتش خندیدیم .
- اخه بچه جون مگه تو ماشین جای کارای بچگونه شماست که این بچه دوساله پرت میشی بالا .حقته تا تو باشی که دیگه عین بچه رفتار نکنی!!!
سهیل-ای درد ... مرض ..کوفت بمیری تا یه ملتی از دستت راحت شن بابا میخواستم مثلا عین بچه ها ذوق کنم و نظرمو بگم که مصدوم شدم .
ماهان-اصلا چرا باید عین بچه ها رفتار کنی ؟؟ آروم هم میتونستی نظرتو بگی
- راست میگه ماهان
سهیل- ببخشید مامان وبابا دیگه این جوری نمیتونم
- آدم نمیشی نه
سهیل لبخند دندون نمایی زدو گفت :فرشته ها هیچ وقت آدم نمیشن
-الله واکبر......هرچی بگیم یه جوابی تو آستینت داری !!
دیگه تا رسیدن مقصد حرفی بینمون درد وبدل نشد .

***
ماشینو داخل پارکینگ کافه پارک کردم . ولی خدایی کافه بود برا خودش مردم از سرتاسر تهران میان اینجا از بس جای باکلاس وخوبیه.
وارد که شدیم یه میز خالی دنج ترین گوشه پیدا کردم پسرا هم پشت سرم میومدن .نشستیم چند دقیقه بعد گارسون اومد و منو رو گذاشت روی میز و ایستاد کنار میز تا انتخابونو بکنیم .
- بچه ها نظرتون درباره تنقلات و قلیون و چای چیه ؟؟؟
سهیل- عالیه
ماهان هم تایید کرد. منم سفارشارو روبه گارسون گفتم اونم نوشت داخل تبلت اپلی که دستش بود ورفت .
- عه عه دیدی امروز چی شد ؟؟
ماهان و سهیل با تعجب و هم زمان گفتن نه چی شد ؟؟!!
-عه بابا امروز میگم این دختره برام زیر پایی گرفت یعنی پاک آبروم رفت
تا گفتم گفت اهان امروز و میگی پس
-نه داشتم قصه لیلی و مجنون 10قرن گذشته رو میگفتم
با این حرفم زدن زیر خنده
-زهرمار تا یه چی میگم میزنن زیر خنده
ماهان- اخه نمیدونی چه باحال گفتی
-هعی روزگار دوستا مارو نگاه دوستا بقیه رو نگاه
دوتاشون با حرفم حق به جانب قیافه گرفتن
سهیل گفت :اوی بیشعور ما چیمون از بقیه کمتره هان ؟؟ بزنم فک قشنگتو بیارم پایین
از لحن گفتارش خندم گرفت .
- بابا میگم یه راه به من پیشنهاد کنید تلافی کار امروز دختره رو دربیارم سرش
ماهان-اهان از اون لحاظ
-نه پ از این لحاظ
ماهان - آرسین یه بار دیگه جواب بدی به جای فک دندوناتو میارم پایین
-شما چه امشب خشن شدی نکنه دیشب فیلم اکشن دیدید روتون اثر گذاشته
سهیل -آرسین عصبانیم نکن بزار فکر کنم ببینم چی به ذهنم میاد تا تلافی کار امروز دختررو دربیاریم
میخواستم جوابشو بدم دیدم اگه یه چی دیگه بگم این دوتا از هستی ساقطم میکنن
بعد از چند دقیقه گارسون سفاشامونو اورد و ماهم شروع کردیم به خوردن و کشیدن.
ماهان- آرسین نظرت چیه قورباغه بندازیم تو کیفش ؟؟؟
-اه اه چندش ....حالمو بهم زدی
سهیل- مثل خودش براش زیر پایی بگیر
- قدیمیه بابا
ماهان - زیر صندلیش آدامس بزار میدونی که فقط روی یه صندلی میشینه
-اها اینم فکر خوبیه
سهیل- راستی میدونستی فرداشب دعوتیم خونتون
-نه کی گفت
سهیل- انگار مامانت امروز به مامانم زنگ زده مامانمم بعدش به من گفته
- اهان
سهیل- تازه میگفت شریک جدید باباهامون هم دعوته
- به نظرت کی میتونه باشه
سهیل -نمیدونم
ماهان پرید وسط حرفمونو گفت : حالا هرکی میتونه باشه حالا هم پاشید بریم که خسته شدم می خوام فقط برم لالا
ماهم حرفشو تایید کردیم وبلند شدیم پسرا رفتن سمت ماشین منم بعد حساب به سمت ماشین راه افتادم .
ریموت ماشینو زدم و سوار شدیم . بعد از اینکه پسرا رسوندم سمت خونه حرکت کردم .
وارد که شدم همه توپذیرایی نشسته بودن بعد از سلام چند دقیقه ای پیششون نشستم . خواستم برم اتاقم که آرام گفت: فردارو که یادت نرفته
برگشتمو گفتم :نه خانم کوچولو،ساعت چند باید بریم ؟؟
آرام-ساعت 2 بعداز ظهر
-اوکی من رفتم بخوابم شب همگی خوش
بابا-شب خوش پسرم
مامان- شبت شکلاتی پسرم
تک خنده ای کردم واز پله ها بالا رفتم . مامانم هنوزم که هنوزه شیطونه .خدایا شکرت به خاطر همه ی نعمتات!!
ساعتمو برای ساعت 7 صبح کوک کردم و خوابیدم

***
 
آخرین ویرایش

tina-1383

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
3/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
(پارت سوم)
صبح با صدای آلارم گوشیم بیدار شدم .یه دوش ده دقیقه ای گرفتم . از داخل کمد یه شلوار جین کرم با پولیور قهوه ای برداشتم و پوشیدم .عطر تلخ و سردمو براشتم وکمی مچ دستم و گردنم زدم .
سوییچ و کیف پولم که کنار هم روی پاتختی بودن و برداشتم.
از پله ها تند تند پایین میومدم . مامان و بابا رو داخل آشپزخونه دیدم .بلند سلام کردم و با خوشرویی مامان بابا مواجه شدم
داشتم شیر میخوردم که آرام تند تند داخل آشپزخونه شد .
آرام- وای سلام .... مامان چرا بیدارم نکردی دیرم شده !!
مامان -عزیزم من فکر کردم کلاس نداری
آرام -وا مامان
مامان- چیه ؟؟!....بخور تاآرسین برسونت
-من کسی جایی نمی رسونم خودم دیرم شده
آرام -آرسین خواهش میکنم !!!
مطمئن بودم خودم دیرم میشد با نقشه شومی که دیروز داخل کافه کشیدیم
-آرام خواهری دیرم میشه خودم ....تازه بابا هم هست میرسونت
بابا که تا اون موقع حرفی نزده بود گفت:اره دخترم خودم میرسونمت
آرام خوشحال شدو همراه بابا رفت .
بلند شدم . از مامان خدافظی کردم که گفت :آرسین موقع برگشت خرید کن امشب مهمون داریم
-مامان الان دارید اینو به من میگید
-واا خب من براچی باید به تو میگفتم
- مامان من پسر این خونه ام از جوب که در نیومدم
- حالا که فهمیدی
بعد مکثی از روی میز یه کاغذ بلند بالایی دستم داد و گفت : اینم چیزایی که می خوام
-مامان ... نکنه می خوای نذری بدی؟؟هان ؟؟
-پسرم .... چیزی نداریم خیلی وقته بابات نرفته خرید به همین خاطر باید اینقدر چیز میز بخوام
-باشه خدافظ

****
داخل پارکینگ دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم درارو قفل کردم .
داشتم به سمت کلاس میرفتم که دیدم یکی از این دخترای لوس و ننر
دانشگاه داره نزدیکم میاد . قدمامو تند کردم که دیدم نه داره خودشو میرسونه علاوه براون صدام هم میکنه. برگشتم و گفتم :بله کاری داشتید خانم اکبری
با ناز نزدیکم شد و گفت :آرسین جان میشه شمارتونو بدید می خوام جزوه کلاس درس قبل رو ازتون بگیرم
ههه دختره ی .....بگم چی ؟؟؟؟
اومده میگه شماره بده ؟؟دوره زمونه عوض شده به جای اینکه من شمارشو بگیرم اون شماره میگیره هی خدا !!!
اخم غلیظی کردم و گفتم :خانم محترم اولا آرسین جان نه آقای بزرگمهر خیلی زود دختر خاله نشید چون بد میبینید دوما فردا براتون میارم لازم به شماره نیست !!!
بعدم بدون توجه بهش به کلاس رفتم !!خخ ولی خوب ضایعش کردم ..
در کلاسو باز کردم دیدم سهیل و ماهان نشستن رو صندلی هاشونو اخم غلیظی رو پیشونیشونه
-سلام
سهیل عصبانی بلند شد گفت :سلام ودرد سلام و مرض ما ساعت چند قرار گذاشتیم ساعت 7/30 و الان ساعت چنده ؟؟؟
نگاهی به ساعت مچیم کردم دیدم ساعت 8 اوه اوه نیم ساعت دیر کردم .
ماهان- نیم ساعته مارو الاف خودت کردی !!
-ای بابا مگه تقصیر منه .
سهیل پرید وسط حرفمو گفت :نه پ تقصیر ننه آقا بزرگه
-بابا زبون به دهن بگیر تا بهت بگم چه اتفاق جالبی افتاده
تا این حرفو گفتم این دوتا هم فضول سریع ساکت شدن ببینن موضوع چیه؟؟
منم از اولش تا آخرشو گفتم براشون دوتایی با دهن باز نگاهم میکردن
-اه اه ببندید اون گاله هارو بو گندش کل تهرانو گرفت
ماهان -خفه بابا
-بیخی .....چکار کردید
سهیل بیخیال لم داد رو صندلی و گفت : رو صندلیش آدامس چسبوندیم
-واقعا
ماهان-اره واقعا
-خب حالا چکار کنیم !!
سهیل درحالی که بلند میشد گفت :میریم بوفه تا شروع کلاس
ماهم موافقت کردیم .
****
داخل کلاس نشسته بودیم که خانم خانما با دوستاش اومد
نشست رو صندلی ما سه تا نگاهامونو به هم دادیمو ریز خندیدیم .
نصف وقت کلاس رفته بود که استاد رجبی گفت :خانم شهریاری میشه بقیه درسو کنفرانس بدید
نفس-بله استاد
بلند شد . داشت میرفت پا تخته جای استاد که یکی از پسرای شوخ کلاس گفت :خانم شهریاری پشت مانتوتون دکه آدامس فروشی زدید .
با این حرفش کل کلاس شروع به خندیدن کردن ماهم کم از اونا نداشتیم .
نفس از عصبانیت و خشم قرمز شده بود سریع اومد کیفشو برداشتو ورو به استاد گفت :با اجازه استاد
سریع جیم فنگ شد. استاد اخمی کردو گفت :ساکت باشید خودم بقیه درسو کنفرانس میدم .
کلاس اونروزم با خوب یها و بدی هاش گذشت .
باپسرا به سمت ماشین میرفتیم وحرف میزدیم . قفل درارو زدم باهم دیگه سوار شدیم .
رو به پسرا گفتم :پسرا باهام میاید خرید برا مامی
اوناهم موافقت کردن وسط راه که چراغ قرمز بود . ترمز زدیم ماشین بغلیمون سه تا دختر نشسته بودن وحرکات عجیب غریب در میوردن .
شیشه ماشینشون پایین بود داد زدم :خانم ماشین جای این کارا نیست آدرس تیمارستان بهت میدم برو اونجا حال کن
با پسراکلی خندیدیم .
***********
با کلی خرید وارد خونه شدم . همه خدمت کارا درحال تمیز کاریو آشپزی بودن یکیشونو صدا زدم بیاد کمک .خریدارو گذاشتم داخل آشپزخونه وسلام کردم
مامان -سلام پسرم خسته نباشی برو یه دوش بگیر خستگیت دراد که می خوای همراه آرام بری تولد
-وای خدا ....
مامان بهم خندیدو منم رفتم داخل اتاقم ویه دوش گرفتم .از داخل کمد یه پیرهن ابی نفتی به شلوار جین مشکی دراوردم .
موهامو خشک نکردم که فربمونه این جوری جذاب ترم هه
کلی تافت وژل مو زدم تا همون جوری بمون
لباسامو پوشیدم دو سه تا از دکمه بالا پیرهنمو باز گذاشتم .
ساعتمو بستم با عطرم دوش گرفتم .
نشستم رو صندلی میز کارم تا کمی وب گردی کنم .
ده دقیقه بعد دیدم که دراتاقم و زدن
-بفرمایید
در اتاق باز شد و آرام خوشتیپ وارد اتاقم شد .
-سلوم داداش خوشگله حاضری بریم؟؟؟
بلند شدم و گفتم اره بریم.
 
آخرین ویرایش

tina-1383

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
3/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
(پارت چهارم )
باهم دیگه وارد آسانسور شدیم . صدای آهنگ تا دوتا کوچه انورتر میومد .
زیر ل**ب گفتم :خدایا خودت بخیر کن
آرام با اخم گفت :چیزی گفتی
-نه من چیزی نگفتم
چیزی نگفت منم برای اینکه حرصشو دربیارم گفتم :اگه چیزی شنیدی حتما گفتم
-آرسین
با خنده از آسانسور پیاده شدیم .درخونه باز بودو دختری قد متوسط جلو در وایساده بود. آرام با دو خودشو رسوند بهشو محکم بغلش کرد .
نزدیک شدم وسلام کردم .آرام وول کرد جواب سلاممو داد .
دختره رو به آرام گفت :معرفی نمیکنی گلم
آرام- داداشم آرسین .آرسین یلدا دوستم
یلدا دختری با موهای بلند خرمایی صورت گرد بینی قلمی لبای متوسط چشاشم به رنگ شب دختره زیبایی بود . اینقدر نگاش کردم که زمان از دستم در رفت . و با بیشگون آرام به خودم اومدم دیدم آرام داره با اخم نگام میکنه و با حرص گفت:یلدا جون گفت بیاید داخل انگار شما درحال شنا داخل دریا بودی متوجه نشدی !!
-عه ببخشید حواسم نبود
با دخترا داخل شدیم اوه چه جمعیتی داخل خونه بود . دخترا وپسرا با هم دیگه میرقصیدن و نوشیدنی های مختلف می خوردن.بعضی ها هم حرف میزدن . برخی از دخترا با لذت و هوس نگام میکردن .اخمی کردم و پشت سر آرام که داشت میرفت لباسشو عوض کنه رفتم .
داخل اتاق مانتوشو دراورد .نگام به پیرهن ابی نفتیش افتاد اتفاقی لباسامون ست شده بود .پیرهنش تا روی زانوش بود و آستین سه ربع بود موهاشم اتو کشیده بود .
عاشق موهاش بودم هیچ وقت نذاشتم موهاشو کوتاه کنه . الان تا زیر باسنش میرسید.
آرام آخرین نگاهشو به آیینه انداختو گفت :دید زدنت اگه تموم شد بریم .
به سمت در میرفت که دستشو گرفتم گفتم :آرام یه لحظه هم از کنارم تکون نمی خوری خوب ؟
-باشه
به سمت بیرون رفتیم . منو آرام کنار میز پایه بلندی وایساده بودیم و شربت می خوردیم که همون دختره اه اسمش چی ؟؟
اهان یلدا اومد سمتمون و روبه من با ناز و عشوه گفت :آقا آرسین میشه یه لحظه آرام بیاد پیشمون
با اخم نگاش کردم و به آرام نگاه کردم که دیدم داره باچشماش التماس میکنه .
-باشه میتونی بری ولی بفهمم کاری کردی دیگه نه من نه تو ها
آرام -قربون داداش گلم بشم زودی میام
آرام که رفت .تنها شدم . نگاهی به جمع انداختم اکثرا دوست دختر دوست پسر بودن .
خوب شد باهاش اومدم ها واگرنه بین این همه پسر می خواست چکار کنه اونم گرگ های الان ...
به آرام نگاه کردم دیدم داره با پسری بگو بخند میکنه .با اخم اینقدر نگاش کردم که متوجه شد و سریع لبخندشو جمع کرد .به خودم خندیدم جونم جذبه ....
ولی هنوز اخم داشتم ....
آرام سریع اومد پیشم .
با اخم گفتم :اون پسره کی بود ؟؟؟!!
با ترس نگام کرد و گفت :بخدا اون داداش یلدا بود چند باری دیده بودمش با یلدا اومد احوال پرسی
-که اومده بود احوال پرسی اره ؟
-اره به جون خودم
-جونتو قسم نخور
با عصبانیت گفتم :بسه اه چه قدر ترسیدی مگه من چی گفتم
-..............
-بیا بابا نترس کاریت ندارم .... بیا بریم اونجا با داداشش آشناشیم
-واقعا
- چیه نکنه دوست نداری با داداش دوستت آشناشم
-نه بیا بریم
باهم رفتیم سمت داداش یلدا ،آرام جلوتر من بود . وقتی نزدیکشون شد پسره متوجه اش شد و گفت:عه تو که برگشتی .....کاری داری ؟؟؟
پشت آرام وایسادم که نگاه پسره افتاد بهم و با اخم گفت :آرام این آقا با شمان؟؟؟
آرام برگشت سمت منو گفت :بله ،آرسین (روبه پسره گفت)ایشونم برادر یلدا ،یاشار هستند!!
جلو رفتم وباهاش دست دادم هنوزم اخم داشت و دلیلشو نمیدونستم .
-سلام خوشوقتم
با اون اخمش گفت :همچنین
رو به نفس با پوزخند گفت :فکر نمیکردم چنین دختری مثل تو رل داشته باشه !!!!هه!!
من وآرام یه نگه بهم کردیم و زدیم زیر خنده !!!!
آرام نزدیک شد و قدبلندی کرد .درگوشم آروم گفت:سوتی ندی من وتو خواهر و برادریم باشه !!
اوه اوهموضوع داره جالب میشه !!
با ابروهای بالا رفته منم آروم گفتم :اونوقت چرا؟؟
-چون چ چسبیده به را
-آرام
-عصبانیم نکن
صدای پسره اومد و گفت :چی دارید میگید به هم بیاید حال کنیم
هنوزم همون اخم روی پیشونیش بود .
صدای آرام اومد وگفت :رفتیم خونه دربارش بهت میگم
-باشه فقط نزنی زیر قولت
با حرص گفت :نه
برگشتم سمت یاشار و گفتم :چیز خاصی نمی گیم فقط آرام گفت بریم برقصیم
یاشار با حرص گفت :هوم خوبه برید
باهم دیگه به پیست رقص رفتیم همون لحظه اهنگ ملایمی گذاشتن و دختر پسرا دو به دو اومدن و تانگو برقصن چند باری تو این جور مهمونی ها رفته بودم وبا چند دختر تانگو رقصیدم و بلد بودمم برقصم ..
آرام یکی از دستاشو گذاش رو شونمو اون یکی دستشو تو دستم گرفتم .
-آرسین من بلد نیستم برقصم
-هرکاری من انجام دادم توهم انجام بده
-باشه
******
بعد از اینکه رقصیدیم آرام رفت قضیه اینکه مثلا داداشش نیستمو به یلدا بگه تا به یاشار لو نده .فقط موندم تو کار این آرام......
یعنی چی من باید دوست پسرش مثال بزنه !!!اه اه
یاشار که کنارم بود گفت :از خودت بگو
لبخندی از روی اجبار زدم وگفتم :چی بگم !!
-مثلا چند سالته رشتت چیه اصلا آرام و دوست داری یا نه ؟؟؟
-24 سالمه رشتمم پزشکیه .....آرام (به فکر فرو رفتم ناخداگاه گفتم )اندازه جونم حتی بیشتر دوسش دارم یعنی میپرستمش ، میدونی آرام اخلاش از همه دخترا فرق داره گاهی اینقدر ارومه که دوست داری فقط یه دل سیر نگاش کنی .ولی بعضی موقع ها که شیطنتش گل میکنه دوست داری نابودش کنی اما دلت نمیاد
تو چشمام زل زد یه غمی تو نگاهش موج میزد انگار از آرام دلخور بود ....نمی دونم ولی نگاهش اینو میگفت
-خوشبختش کن آرام دختره خوبیه
وای آرام دوست دارم فقط الان نابودت کنم که لعنتی دلم نمیاد اخه این چه دروغ مزخرفی بود که گفتی .....
به چهره یاشار نگاه کردم پسر خوبی بود قیافه مردونه ای داشت . مخصوصا اون چشمای خاکستری رنگش که خیلی صورتشو خوب کرده بود .
دست از کنکاش صورتش برداشتم و گفتم :خب پسر تو از خودت بگو
-منم 24 سالمه رشتم معماریه و به لطف بابام داخل شرکتش فعلا آموزشی کار میکنم
-خوبه موفق باشی
-همچنین
آرام بالاخره اومد پیشم و دست انداختم دور کمرشو گفتم:کجا بودی خانم خوشگله ؟؟؟
آرام- پیش یلدا بودم
-اهان
بعداز نیم ساعت بالاخره کیک رو اوردن یلدا خانم هم شمع ها رو فوت کرد .... ماهم بعد از اینکه کادو دادیم به آرام گفتم برو حاضر شو بریم دیگه شب مهمون داریم
-باش
داشتم با یاشار ویلدا خداحافظی میکردم که دیدم آرام اومد اونم خداحافظی کرد و رفتیم .
سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم .
*********
 
آخرین ویرایش

tina-1383

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
3/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
(پارت پنجم)

با آرام وارد خونه شدیم . کسی داخل سالن نبود . وسایل پذیرایی از مهمونا داخل پذیرایی روی میز قرار گرفته بود. خونه بیشتر از همیشه برق میزد و بوی تمیزی میداد .
اینم یکی از خاصیت های زناست دیگه حس حسادتشون که رو میشه دیگه اصلا نمیشه جمعشون کرد . این خواهر ماهم عین این خاله زنک های دوره قاجار که همگی جمع میشدن و دسته جمعی درباره چیزی حرف میزدن رفت پیش مامان تا همه چیزایی که اتفاق افتاده بود رو واسه مامان تعریف کنه و مامان هم برای خاله زهرا(مامان سهیل)تعریف کنه مامان سهیلم به خود سهیل بگه بعد از اون سهیل بیاد به من بگه کلا برا خودشون یه پا بی بی سی ان .....
روی مبل نشسته بودم و خیار داشتم می خوردم .سرگرم گوشی بودم . اما دلم شیطنت می خواست مثل چی؟؟اووم مثل سرکار گذاشتن سهیل ؟؟
تازه یه خط جدید خریده بودم و کسی شماره این خطمو نداشت !!!
بلند شدم و به اتاقم رفتم . از داخل کشو میز لپ تاپم خطمو دراوردم.انداختمش داخل گوشیم . خوابیدم رو تخت و به سهیل پی ام دادم :
-سلام عشقم خوبی؟؟
بعد از چند دقیقه جواب داد:سلام شما؟
-عه عشقم منو یادت رفت باهم بودیم کلی خاطره داشتیم
-به جا نمی یارم
سهیل باکلی دختر دوست بوده ولی الان دوسالی هست که باکسی رفیق نشده . وکلی می تونستم اذیتش کنم...
-عشقم منم تیاراهنوزم یادت نیست
-نه خانم من شما رو به جا نمی یارم لطفا مزاحم نشید
-عشقم حالا من شدم مزاحم!
-نه خانمی میگم کار دارم
- اوکی عشقم به کارات برس من دوباره بهت پی ام میدم بای نفس
وایسادم بلند بلند خندیدن . که در اتاق به ضربی باز شد و چهره متعجب آرام معلوم شد
-آرسین خل شدی رفت اره چرا الکی میخندی حالت خوبه نیاز به تیمارستان نداری . (سرشو تکون دادو گفت)باید به بابا بگم یه فکری به حالت کنه از دست رفتی
منم فقط با دهن باز نگاش میکردم به خودم اومدم خواستم بلند شم برم سراغش تا یه حالی ازش بگیرم که سریع از اتاق بیرون رفت و داخل اتاق خودش شد.
با مشت کوبیدم به در اتاقشو بلند جوری که بشنوه گفتم:آرام خانم بالاخره که از اتاق میای بیرون !!!
-برو بابا
پرو بزار حالتو میگیرم بچه پرو برا من دم دراورده!!!
داخل اتاق خودم شدم نگاهی به ساعت کردم!اوه اوه الانه که مهمونا بیان!!!ساعت نزدیک 8 بود . باید یه دوش بگیرم !! وسواسی گرفتم !!
یه حمام نیم ساعته کردم و اومدم بیرون حوله رو پیچیدم دور کمرم که در اتاق به ضرب باز شد !!انگار نه انگار اینجا اتاقه عین خر سرشونو میندازن پایین و میان داخل !!
شعور که ندارن که شاید طرف داشت داخل اتاق کاری میکرد .از این به بعد باید در و پشت سرم قفل کنم!!!!
با عصبانیت به قیافه سهیل خر نگاه کردم که لبخند دندون نمیایی زد.واز پایین تا بالا بهم نگاهی انداخت و گفت:جون بابابدن ،نظرت چیه که...
دیدم نه این از رو نمیره با حالت جدی جلو رفتم و گفتم: اووم خوبه بیا شروع کنیم هان!!!
گرخید بدبخت چسبید به دیوار و با تته پته که معلوم بود الکیه گفت:غلط کردم ...آرسین
- خوبه...
با حالت بامزه ای گفت:اه آرسین ترسیدم فکر کردم که...
دستم اوردم بالاتا مشت بزنم که گفت:غلط کردم !!!
برگشتم و به سمت کمد لباسام رفتم . جوری که نشنوه خندیدم معلوم بود ضایع شده. چون داشت زیر ل**ب غر غر میکرد منم که گوشام تیز
-اه اه پسره چندش،غد،حال بهم زن،گوریل،لوبیا ،گلدون،رفتگر،کارگر،غوباقه
اوه اوه معلومه خیلی عصبانی شده .برگشتم سمتشو گفتم:چیزی گفتی؟؟؟
باترس گفت:ها نه من چیزی نگفتم
برگشتم و گفتم :خوبه
چند ثانیه که گذشت گفت:اگه چیزی شنیدی حتما گفتم
اومدم برم سمتش که مثل فشنگ در رفت. خخخ
خدایی خیلی حال میده سهیل رو اذیت کنی .از داخل کمد یه شلوار جین مشکی با پیرهن سفید دراوردم و پوشیدم .دوتا از دکمه های بالای پیرهنمو باز گذاشتم. آستین پیرهنمو تا زدم بالا ....
نگاهی تو آیینه به خودم انداختم .کمی هم عطر زدم . موهامم که فر شده بود . عالی شده بودم . کاج های مشکیم هم پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم .
از پله ها پایین اومدم . همه اومده بودن به غیراز همکار جدید بابا وآقای مرادی (بابای سهیل)
به همه سلام کردم پیش سهیل نشستم که سهیل پاشد رفت کنار ارام نشست . این دوتا وقتی می خوان حرص منو دربیارن باهم دیگه خوبن ولی همیشه مثل سگ و گربه میجنگن!!!!
منم بدون اینکه بهشون اهمیت بدم قهوه امو خوردم.داشتم به سهیل و آرام نگاه میکردم که داشتن درگوش همدیگه حرف میزدن ....
که زنگ خونه رو زدن خدمت کار درو براشون باز کرد ماهم به احترامشون بلند شدیم وقتی داخل شدن نزدیک بود دهنم پاره بشه از بعجب نفس اینجا چکار میکرد به سهیل نگاه کردم اونم به من!!!
دوتامون داشتیم با تعجب نگاه میکردیم که بابای نفس نزدیکمون شد و سلام داد سریع به خودم و اومدم سلام کردم....
****
کنار سهیل نشسته بودم با اخم به نفس نگاه می کردم که اونم همین طور بود . تو این چند ساعت با آرام خیلی جور شده بودو تازه قرار گذاشتن برن بیرون باهم دیگه ...
امان از دخترا ....
اروم به سهیل گفتم:باورت میشه !!
سهیل که داشت سیب می خورد گفت:چیو
-سهیل خیلی بیخیالی این دختره نفس و میگم
- اهان خب چکارش کنم الان برم دارش بزنم
-سهیل سهیل
- ای درد بزار سیبمو کوفت کنم
- توهم که همش بلومون خب
سرشو تکون داد و مشغول خوردن شد. نمیدونم چرا این همه می خوره ولی چاق نمیشه
حواسم به تلویزیون بود که بابا بلند گفته:دخترا و پسرا ما می خوای بریم سفر کاری با مادراتون میریم چون باید نزدیک دوماه اونجا باشیم . شما هم میاید
سریع گفتم:من کار دارم
سهیلم همینو گفت
ارام گفت:منم میمونم پیش آرسین
مامان نفس هم گفت :نفس جان توهم بمون پیششون و باهم دیگه باشین تا اتفاقی نیوفته
ای خدا من باید این و دوماه تحمل کنم .عذاب الهی هم اینجوری نیست که این اینجوریه.
******
 
آخرین ویرایش

tina-1383

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
3/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
(پارت ششم)

دو ساعت دیگه پرواز مامان و بابا بود. و اینکه هم سهیل و هم نفس میان خونه ما .....
از دست بابام کفری بودم. یعنی چی نفس بیاد خونه ما .اصلا چرا باید بیاد خونه یه پسر ....
وای دارم دیوونه میشم
-در این که دیوونه هستی شکی نیست.
با ترس برگشتم و به آرام نگاه کردم . اخم هام توهم رفت. این دوباره بدون اجازه من داخل اتاقم شده.
- بهت یاد ندادن قبل از این که جایی بری در بزنی
-شاید داشتم کاری میکردم و نمی خواستم تو بفهمی .....نباید در بزنی..
آرام که خوشحال شده بود حرص من و دراورده گفت:اووم داش بهش فکر میکنم و بعدا جواب میدم بهت
-آرام صدبار بهت گفت تو دختری ونباید مثل پسرا حرف بزنی هوم؟؟!!
-اه توهم شدی مثل مامان کمتر گیر بده
-آرام تا اون کارمو عملی نکردم بگو چشم داداش جونم دیگه تکرار نمیشه ....
آرام هم با پرویی تمام گفت :نچ
از روی صندلی بلند شدم که چند قدم رفت عقب من میرفتم جلو اون میرفت عقب تا اینکه به در رسید و بازش کرد فرار کرد . من میدوییدم اون میدویید.
مامان وبابا هم به ما میخندیدن ....
اره دیگه شدیم دلقک بهمون میخندن .
آرام اومد از کنار مبل رد بشه که حواسش نبودو افتاد روی مبل ....
-اووم الان وقته چیه؟؟؟؟
آرام-زدن تو
-نچ نچ هنوز یاد نگرفتی با برادر بزرگترت صحبت کنی ..... وقتی که قلقلکت دادم اونوقت میفهمی که باید به داش بزرگتت بگه چشم داداش جون
آرام مستقیم توی چشمام نگاه کرد و گفت:چقدر حرف میزنی
اومد بلند شه که نزاشتم و وایسادم قلقلک دادنش ....خنده هاش کل خونه رو پر کرده بود و منم از خنده های نفسم شاد شده بودم.
بابا- آرسین پسرم بسه بچم دلش غش رفت.
از روش بلند شدم که گفت:آی بابا این پسرت خیلی بیشعوه غورباقه اس همش منو اذیت میکنه تازه گفت بزار بابایینا برن منم کلتو میکنم نمیزارم کاری کنی باید کلفتی من و بکنی واگرنه دارت میزنم.
داشتم با تعجب نگاش میکردم که احساس کردم گوشم سوزش گرفت . برگشتم دیدم بعله بابا داره گوشم میپیچونه
-ای ای بابا این وروجک داره دروغ میگه .....ای ای غلط کرد آرام
بابا بیشتر گوشمو کشید و گفت:چی!!! به دختر من چی گفتی ؟؟
آرام-بابایی منو تنها نزار این پسرت مثل قاتل جانی میمونه
داشتم چشمام برا آرام خط و نشون میکشیدم . که بابا گوشمو ول کرد و رفت .پیش ارام
-نگاه نگاه انگار منو از تو جوب اوردید اونقدر که دخترتونو دوست دالید منو دوس ندالید.....
حالت گریه دراوردم . که دیدم کمرم تیر کشید. آه بفرما اینم از دمپایی مامان برگشتم دیدم مامان داره بااخم نگاه میکنه ..
مامان-مگه من نگفتم این حرفو نزن حالتو جا میارم
-بلی مامان جان دیدم چقدرخوب حالمو جا اوردید
بابا دست انداخت گردن آرام و گفت:آرسین پسرم دور از شوخی مواظب آرام باش تو این چند وقت نبینم اشک گل دختمو دربیاری ها ...بعدشم اینکه باید کارخونه رو اداره کنی وقتی من نیستم.
-بابامن مثل چشمام مواظب آرامم هستم ولی ...یه چیزی
بابا-چی؟؟
-من نمیرم کارخونه اخه... میدونی من چیزی از اونجا سر درنمیارم
بابا-میدونم پسرم فقط برو سر بزن همین
با کمی مکث گفتم:باشه بابا
بابا-خوب دیگه وقت رفتنه

***********
 
آخرین ویرایش

tina-1383

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
3/26/19
ارسال ها
8
امتیاز
33
(پارت هفتم)

دوروزه که بابا و مامان رفتن . واینکه سهیل و نفس اومدن خونه ما .....
دو روزه که رو عصاب منه عین کک میمونه هر جای خونه میرم همونجاست.
الانم تو اتاقمم حوصلمم سر رفته.اوم به نظرم سر به سر سهیل گذاشتن کار خوبیه..
یدفعه یه چیزی یادم اومد . روز تولد یلدا دوست ارام .قرار بود ارام برای من چیزی رو توضیح بده!!!
سریع بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون چند تقه ای به در ارام زدم .. صدای بفرماییدش اومد
وارد که شدم دیدم این دختره هم اینجاست . اخمی کردم و رو ارام گفتم :ارام می خوام باهات حرف بزنم البته خصوصی
خصوصی رو مخصوصا گفتم تا بلند بشه بره
ارام-باشه حرف میزنیم
نفس هم حرصی بلند شد و رو به ارام گفت:ارام من میرم تو اتاقم کارت تموم شد بیا پیشم
ارام هم سرشو تکون داد .
نفس که رفت .منم نشستم رو صندلی میز ارایشش و گفتم:شما یه توضیح به من بدهکاری فکر نکن میتونی از دستم در بریا
اونم نشست رو تخت باحالت تعجبی گفت:چه توضیحی؟؟
-اون روز تولد یلدا شما گفتی خودمو جای دوست پسرت جا بزنم ،ولی نگفتی برای چی باید این کارو کنم؟؟هوم؟؟
-اهان اونو میگی
سرشو انداخت پایین و گفت :میخواستم ببینم ...که یاشار دوستم داره یا نه؟
-برای چی باید همچین کاری کنی اصلا برای چی باید بفهمی که دوستت داره؟؟
-چ...ون دو...ستش ...دارم
اخمی کردم و گفتم:هوم پس قضیه داره بو دار میشه تعریف کن ببینم از کی فهمیدی دوستش داری ؟؟
نفسی کشید گفت:هرروز میومد سراغ یلدا دم مدرسشون الان میدونی که 6ساله که یلدارو میشناسم .یاشار همیشه میومد سراغ یلدا منم با دیدن اون هوایی میشدم .دست خودم نبود تا میدیدمش قلبم تند میزد دستام یخ میکرد جوری که نمی تونستم خودمو کنترل کنم خیلی فکر کردم ببینم چه دردی پیدا کردم که تا اون و میبینم قلبم تند میزنه و دستام یخ میکنه.اون خیلی مهربون بود تازه بابا هم دیده بودش و گفته بود هر وقت که میری سراغ یلدا منو هم برسونه تا خونمون .هرروز منو میرسوند . کلی تو راه شوخی میکرد کلی حرف میزد برامون همه چیز میخرید میخوردیم . تازه روزای جمعه هم با اجازه بابا میرفتیم بیرون و میگشتیم .
باورم نمیشه این چند سال از خواهرم غافل بودم که نمیدونستم با کی میره بیرون با کی نمیره !!
-دست خودم نبود عاشقش شدم عاشق حرکاتش ،مهربونیاش،لبخنداش،صدای نفسگیرش،چشمای سیاهش که اندازه تمام دنیا ارزش داره واسم ،شبی نشده که بهش فکر نکنم تمام فکر وذکرم شده یاشار .......
بعدش سرشو اورد بالا و با چشمای خیس از اشکش نگام کرد. بلند شدم و نشستم کنارشو بغلش کردم . سرشو گذاشتم روی سینمو گذاشتم خودشو خالی کنه با اینکه دوست نداشتم گریه کنه اما دلمم نیومد بغض تو صداش نابودم کنه.
از بغلم بیرون اوردمش و صورتشو با دستام قاب گرفتم و گفتم:پس ارام خانم گل ما عاشق شده؟؟ اوم عاشقی که بد نیست تازه منم کمکت میکنم بهش برسی
با ذوق بوسم کرد و گفت:راست میگی ارسین ؟؟
-اره قربونت بشم ،فقط یه چیزی
-چی؟
-کمکت میکنم ولی نه از طریق حسادت یاشار مرد هیچ وقت حرفای دلشو بیرون نمیریزه تو خودش نگه میداره باعث میشه زود پیر بشه اینو تو گوشت فرو کن هیچ وقت حسادت مرداروتحریک نکن چون اونارو باحسادت نابود میکنی.
کمی به فکر فرو رفت و گفت:اوم باشه پس چکار کنم ؟؟
-بهش فکر میکنم بهت میگم !
-باشه
-خوبه من دیگه برم خانم عاشق
سرشوانداخت پایین که باعث خنده من شد.
از اتاق بیرون اومدم ....اووم ی عروسی افتادیم از فکرخودم لبخندی رو ل*با*م اورد وارد اتاقم شدم گوشیمو برداشتم و نشستم روی صندلی میز کامپیوترم...
به سهیل سلام دادم مطمین بودم الان سرگرم گوشیشه جواب میده.
بعد چند دقیقه جواب داد:سلام خانم
-خوبی عشقم؟؟
-خوبم خانمی تو خوبی؟؟
-مرسی نفس،چکار میکنی دلم برات تنگ شده؟خیلی وقته ندیدمت
-من که تورو ندیدم حتما اشتباه شده
-یعنی میگی پدر بچمم نمیشناسم؟؟!!
اوم الان سکته رو میزنه صددرصد .....با صدای بلند می خندیدم فقط...
-چی میگی تو بچه چیه ؟؟
-بچه تو دیگه داری پدر میشی عخشم!!
-خانم مزاحم نشو من خودم کلی گرفتاری دارم.
-عه عشقم باشه الانم میرم ولی وقتی اومدم در خونتون داد زدم که داری بابا میشی اونوقت میفهمی که باید جواب منو بدی خداحافظ عخشم!!!
دیگه هرچی سهیل پی ام داد جواب ندادم . موقع شام که شد خدمتکار صدام کرد . پایین رفتم همه نشسته بودن منم که نشستم شروع کردن .نگاهی به سهیل کردم دپ بود.
لبخند مرموزی زدم و گفتم:سهیل چرا نمی خوری اتفاقی افتاده؟؟
سرشو اورد بالا با دستپاچگی گفت:هاا نه نه می خورم
بعدم سرشو انداخت پایین وایساد خوردن .دلم واسش سوخت. خخ چه عذابی داره الان میکشه بهتره تمومش کنم اره اخرشب میرم بهش میگم.

********
همه رفته بودن بخوابن رفتم دم اتاق سهیل و در زدم صدای بله گفتنش اومد
-منم بیام داخل
-بیا
داخل شدم سرشو گرفته بودو نشسته بود روی تخت ...
نشستم روی صندلی و گفتم: چیزی شده ؟؟
درهمون حالت گفت:ارسین دارم دیوونه میشم یه نفر هست بهم پ ام داده و میگه ازم حامله اس میگه اگه قبول نکنم میره ابرومو میبره ..
چیزی نگفتم و گوشیمو دستم گرفتم و شروع کردم پی ام دادن بهش
-سلام عشقم
با صدای پیامک سرشو اورد بالا اول به من بعد به گوشیش زل زد. گوشیش برداشت و پیام و باز کرد رو به من گفت:پی ام داد
-خب جوابشو بده
وایساد جواب دادن . خوب شد صدا گوشیمو بسته بودم واگرنه ابروم میرفت...
-سلام
-خوبی عشقم
-اهوم
-نمی خوای بدونی حال بچمون چطوره؟؟

-باشه ،چرا نشستی رو تخت ؟؟
باید یه جوری میفهموندم که منم ..
-تو از کجا میدونی ها نکنه جن هستی؟
-میدونستی من همه چیزو دربارت میدونم
-تو لعنتی کی هستی ؟؟
بلند شدم و گفتم:من میرم اتاقم کارم داشتی صدام کن
اومدم بیرون و جواب دادم :من ارسینم فقط می خواستم حوصلم سر جاش بیاد باباجون !!فقط یه سوال،اسم بچمونو چی بزاریم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا