در حال تایپ رمان حریر دل‌خسته | Shayea کاربر انجمن یک رمان

Unidentified

مدیر تالار بیوگرافی+ویراستارآزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/30/18
ارسال ها
1,531
امتیاز
39,073
محل سکونت
Forgotten cottage
کد رمان: 2036
ناظر رمان: @Yegane


نام: حریر دل‌خسته
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، تراژدی
نام نویسنده: Shayea
تاریخ شروع: بهار 1398
خلاصه:
داستان حول محور خانواده‌ای چهار نفره می‌چرخد. پدر خانواده پس از مرگِ همسرش، با وجود دختری نوجوان تصمیم به ازدواجی دوباره می‌گیرد. ازدواج با زنی مطلقه که بر خلاف آن‌چه پدر انتظار داشت، عواقبِ شومی به دنبال دارد!
اما، نسیمِ خنک عشق و احساس، همیشه درحال وزش است!

{طرحی از واقعیت}
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,101
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش

Unidentified

مدیر تالار بیوگرافی+ویراستارآزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/30/18
ارسال ها
1,531
امتیاز
39,073
محل سکونت
Forgotten cottage
مقدمه:
به ته خط که برسی، دیگر برایت مهم نیست چشم امید چه کسانی هستی.
فکر می‌کنی بدبخت‌تر و بیچاره‌تر از تو در این دنیا وجود ندارد!
او اما، به سختی و عذاب عادت کرده؛ انگار زندگی‌اش را با سختی عجین کرده‌اند.
شاید نفرین شده باشد؛ چرا که هر روز برایش سخت‌تر از دیروز می‌گذرد.
او قربانی‌ست، قربانی کسانی که برایش دندان تیز کرده‌اند.
دیگر کافی‌ست؛ بگذارید کمی نفس بکشد!
شروع:
لیوانِ قهوه را روی میز گذاشت و با لحنِ آرامِ همیشگی‌اش، ل**ب زد:
-پوریا رفت؟
فاطمه، نگاهی به ساعت کرد و گفت:
-بله، نیم ساعتی می‌شه که رفته.
نفسِ عمیقی کشید. با تمامِ علاقه‌ای که به اهالیِ این خانه داشت، باز هم در غیبتِ برادرش حس غریبی می‌کرد:
-ممنون.
بلند شد و خواست به سمتِ اتاق برود، که صدای فاطمه او را متوقف کرد:
-صبحانه‌ت رو نمی‌خوری؟
به سمتش برگشت:
-نه، میل ندارم.
او اما، سمج‌تر از این حرف‌ها بود:
-می‌خوای برات لقمه بگیرم؟
نفسی کشید، و سعی کرد با لبخندِ روی لبش مانع فوران عصبانیتش شود:
-نه، اگه گرسنه‌م شد یه چیزی می‌خرم.
فاطمه نیز گویی که بیخیال شده باشد، سری تکان داد و مشغولِ جمع کردنِ میز شد.
راهش را ادامه داد و به اتاقش برگشت. به سمتِ پنجره رفت و پرده را کنار زد. هوا، اندکی ابری، و آسفالتِ مشکی رنگِ خیابان، خیس بود. لبخندی زد:
-آهای بارونِ پاییزی، کی گفته تو غم‌انگیزی؟
پرده را کنار کشید و روی تخت نشست. کیفِ قرمز رنگش را از کنار تخت برداشت و برای بار دوم، کتاب‌هایش را چک کرد تا مبادا، چیزی از قلم افتاده باشد.
وقتی مطمئن شد همه‌ی کتاب‌هایش را برداشته، نفسی کشید و دکمه‌های مانتواش را بست. عادت کرده بود که وقتی بیدار شد، یونیفرمش را به تن کند و بعد صبحانه بخورد.
تختش را مرتب کرد و از اتاق خارج شد. رو به روی آینه ایستاد و مشغول بافتن موهای مشکی رنگش شد؛ تا اینکه صدای قدم‌هایی آرام اما محکم توجه‌اش را جلب کرد:
-صبح بخیر خانوم!
دست‌هایش از حرکت افتادند؛ قلبش، دیوانه‌وار به قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید. سرش را پایین انداخت و خواست راهِ اتاق را پیش بگیرد که دستی قفلِ دستش و مانع شد:
-لااقل یه صبح بخیر می‌گفتی!
دختر جوان فاصله گرفت و با حرص ل**ب زد:
-صبح بخیر!
او اما، دوباره فاصله را کم کرد:
-بعد از ظهر بریم بیرون؟
دخترک در سکوت، به حرف‌های او گوش می‌داد:
-چرا قبول نمی‌کنی آخه؟ دخترهای هم‌سن تو هر روز با دوست پسرهاشون کوچه و بازار رو متر می‌کنن و تو...
میانِ حرف‌هایش پرید:
-حسین ولم کن!
مردِ جوان، قدمی برای نزدیک‌تر شدن به او برداشت:
-می‌ترسی؟ هیچ‌کس نمی‌فهمه، همه فکر می‌کنن ما دوست دختر و دوست پسریم!
دخترک اما، با ابروهایی در هم تنیده، دستش را از دستِ حسین بیرون کشید؛ و با قدم‌هایی بلند، راهِ اتاقش را پیش گرفت:
حسین: پری... هی پری!
 

Unidentified

مدیر تالار بیوگرافی+ویراستارآزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/30/18
ارسال ها
1,531
امتیاز
39,073
محل سکونت
Forgotten cottage
با قدم‌هایی بلند، گویی که می‌دود؛ وارد اتاق شد. همان‌طور که سعی می‌کرد گریه‌اش نگیرد تا اشک‌های سمجش را کسی نبیند؛ کیفش را روی دوشش انداخت و از اتاق خارج شد. دوباره خود را در آینه بررسی کرد و وقتی مطمئن شد عادی به نظر می‌رسد، سوییشرتش را که روی رخت‌آویز بود چنگ زد.
صدایشان از آشپزخانه به گوش می‌رسید. برای اینکه خود را به در برساند و بتواند از خانه خارج شود؛ مجبور بود از کنار آشپزخانه رد شود. کمی این پا و آن پا کرد و در نهایت، با قدم‌هایی بلند آن مسیر کوتاه اما طاقت‌فرسا را طی کرد. کفش‌هایش را پوشید و در را باز کرد. خواست خارج شود که صدای پدرش، مانع شد:
-پری؟ صبح به این زودی کجا داری میری؟!
از اینکه او را "پری" صدا می‌زدند، خوشش نمی‌آمد:
-شارژ کارت اتوبوسم تموم شده، باید پیاده برم.
-خب صبر کن واست پول بدم شارژ کن.
و خواست کیفِ پولش را از جیبِ شلوارش بیرون بیاورد که دخترجوان نگذاشت:
-نه مرسی!
حبیب اما، هرچه که بود؛ پدر بود! دستش را روی صورت دخترش گذاشت و آرام گفت:
-پرنیا؟ چیزی شده دخترم؟
دخترک، درمانده و غمگین به چهره‌ی آن مرد نگاه کرد. پدرش بود! او نمی‌توانست منکر علاقه‌ی خود به پدرش شود. دوستش داشت اما، او باعثِ وجودِ حسین در خانه‌شان شده بود و پرنیا این را نمی‌خواست!
لبخندی زد و از خانه خارج شد. حبیب کور که نبود، بود؟!
می‌دید تک دخترِ آن خانه، کله‌ی سحر با چهره‌ای رنگ‌پریده خانه را ترک کرد. نگران به در بسته خیره شد؛ در ذهنش هزاران هزار سوال در گردش بودند و او، هیچ جوابی برایشان نداشت.
 

Unidentified

مدیر تالار بیوگرافی+ویراستارآزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/30/18
ارسال ها
1,531
امتیاز
39,073
محل سکونت
Forgotten cottage
پرنیا، از درِ بسته فاصله گرفت و با بغض پله‌ها را پایین آمد و از ساختمان خارج شد.
خیابان‌ها خلوت و سوت و کور بودند. آخر کدام دیوانه‌ای این ساعت از صبح، بیرون می‌آمد؟! قبول داشت خیلی زود راه افتاد؛ و شاید مجبور می‌شد مدتی را منتظر بماند تا دربِ مدرسه باز شود. ولی این انتظار را به ماندن در آن خانه ترجیح می‌داد. آن خانه با اینکه خانه‌ی پدری‌اش بود، حکم جهنم را برایش داشت!
اشک‌هایش بدونِ اجازه پایین چکیدند. برگشت و نگاهی به خیابان انداخت تا مطمئن شود کسی نیست تا متوجه گریه‌اش شود؛ و وقتی اطمینان حاصل کرد، مانعی برای اشک‌هایش نشد و همان‌طور که هق‌هق سر داده بود؛ شروع به دویدن کرد.
نمی‌دانست از دویدنِ زیاد است، و یا از سختیِ زیادِ زندگی‌اش که نفس‌هایش سخت بالا می‌آمدند و هر از گاهی قلبش تیر می‌کشید. هر چه که بود؛ برای جثه‌ی کوچک و شکننده‌ی او، طاقت‌فرسا بود.
ایستاد. میانه‌ی آن خیابانِ سوت و کور ایست کرد و دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشت. هنوز اشک‌ می‌ریخت!
خود را به سکوی مغازه‌ای نزدیک کرد و روی آن نشست. نفس عمیقی کشید و سعی کرد به هق‌هقش پایان دهد.
زندگی در آن خانه، کنارِ کسانی مثلِ حسین برایش سخت و طاقت‌فرسا بود. هنوز هم دلیلِ ازدواج پدرش را نمی‌دانست. پدر معتقد بود برای اداره‌ی پرنیا، پوریا و آن خانه‌ی قدیمی به یک زنِ خانه‌دار نیاز است؛ پرنیا اما ازدواج در آن سنِ پدرش را خوش‌آیند نمی‌دانست. دستی بر صورتش کشید و از جا برخواست. لباسش را تکاند و با صاف کردنِ مقنعه‌اش، سعی کرد اثراتِ گریه را از بین ببرد. از کی انقدر صبور شده بود؟!
دوباره راه افتاد.
 
آخرین ویرایش

Unidentified

مدیر تالار بیوگرافی+ویراستارآزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/30/18
ارسال ها
1,531
امتیاز
39,073
محل سکونت
Forgotten cottage
رو به روی کلاس ایستاد. دستش را بالا برد و دستگیره‌ی در را پایین کشید. برای اینکه در راه اندکی نشسته بود؛ در ساعتِ مناسب به کلاسش رسیده بود.
در را کامل باز کرد و وارد شد. هم‌زمان با ورودش، نگاهِ هم‌کلاسی‌هایش به سمتش چرخید و رگ‌باری از حرف و کنایه به سمتش پرتاب شد:
-این دختره رو ببین، پیاده میاد و میره؛ یه بار ندیدیم ننه باباش بیان!
-من شنیدم مامانش مرده!
-هه... یتیمِ بدبخت!
گوشش از این حرف‌ها پر بود. برایش سوال بود. مگر او چه هیزمِ تری به مهلا فروخته بود که با او این‌چنین ضد است؟! نمی‌دانست!
نفسی کشید و به سمتِ دو صندلیِ گوشه‌ی کلاس قدم برداشت. با نزدیک شدن به صندلی‌هایشان، نگاهِ بغل‌دستی‌اش به سمتش چرخید:
-سلام عزیزم!
پرنیا، لبخندی زد و جواب داد:
-سلام نسیم.
با تنها کسی که در کلاس صمیمی بود و حرف می‌زد، همین نسیم بود و بس! نه اینکه با بقیه ضد باشد، نه! فقط کمی اجتماعی نبود، شاید هم کمی بیشتر از کمی!
کیفش را روی صندلی گذاشت و به سمتِ نسیمی که سرش را در کتاب فرو کرده بود و مشغولِ زمزمه کردنِ پاسخِ سوالی بود؛ برگشت:
-چی داری می‌خونی؟!
نسیم سرش را بالا آورد و جواب داد:
-تاریخ.
و دوباره مشغولِ خواندن شد. پرنیا، استرس به دلش چنگ زده بود چرا که اصلا امتحان را به یاد نداشت و از این رو، تمرین هم نکرده بود.
زود کتابش را از کیف بیرون آورد و روی میز گذاشت. سعی کرد بدونِ توجه به چرت و پرت‌های مهلا، درسش را بخواند!
 

Unidentified

مدیر تالار بیوگرافی+ویراستارآزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/30/18
ارسال ها
1,531
امتیاز
39,073
محل سکونت
Forgotten cottage
استاد، کم‌کم ورقه‌ها را جمع‌آوری کرد تا به میز آن دو رسید.
دستش را به سمتِ ورقه‌ی پرنیا برد و برگه را برداشت اما با دیدنِ سوالاتی که بی‌جواب مانده بودند؛ جا خورد و نگاهش را به سمتِ پرنیا چرخاند:
-چرا...
با پیچیدنِ صدای گوش‌خراشِ زنگ در محوطه‌ی مدرسه، فرصتِ حرف زدن از استاد گرفته شد. نفسش را بیرون داد و همان‌طور که به سمتِ در می‌رفت، گفت:
-جلسه‌ی بعدی یه کارِ خیلی مهم باهات دارم آزادی!
چه صحبتی مهم‌تر از افت تحصیلی‌اش؟!
پرنیا اما، گویی که حرف‌هایش را نشنیده؛ با بی‌خیالی کتاب‌هایش را جمع کرد. نسیم با تعجب، پرسید:
-چیزی شده؟!
همان‌طور که کیفش را روی دوش می‌انداخت، پاسخ داد:
-حالم خوش نیست می‌خوام برم، اساتید پرسیدن چرا نیومده بگو حالش بد بود رفت!
نسیم سری تکان داد و بعد، با نگرانی سوالِ دیگری پرسید:
-باشه، فقط... چرا حالت بده؟!
پرنیا از این همه نگرانیِ دوستش، لبخندی زد:
-نگران نباش عزیز، فقط کمی... کمی حالت تهوع دارم؛ فکر کنم چون صبحانه نخوردم حالم داره به هم می‌خوره!
ولی، به راستی نخوردنِ صبحانه دلیلِ حالت تهوع‌اش بود یا حالش از زندگی به هم می‌خورد؟!
کیفش را روی شانه‌اش و به نسیمی که نگران به چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش خیره شده بود، لبخند زد.
نسیم: چطوری می‌خوای بری؟! مدیر بفهمه بی‌چارت می‌کنه!
نفسی کشید و جواب داد:
-حواسم هست، سعی می‌کنم از جلوی دوربین‌ها رد نشم!
نسیم اما، باز هم نگران بود:
-چرا به فاطمه نمی‌گی تا بیاد دنبالت؟! حسین که خونه‌ست، اون بیاد اصلا!
پرنیا با شنیدنِ این جمله، اخم‌هایش در هم شد:
-نه!
و همان‌طور که از صندلی‌هایشان فاصله می‌گرفت، ادامه داد:
-من رفتم عزیز، فعلا!
نسیم: مواظب خودت باش، خداحافظ!
 
آخرین ویرایش

Unidentified

مدیر تالار بیوگرافی+ویراستارآزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/30/18
ارسال ها
1,531
امتیاز
39,073
محل سکونت
Forgotten cottage
از ساختمان خارج شد و با قدم‌های تندی به سمتِ دربِ خروجی حرکت کرد. هر از گاهی بر می‌گشت و نگاهی به پنجره‌ها نیز می‌انداخت که مبادا کسی نقشِ کلاغِ خبر رسان را ایفا کند و مدیر با خبر شود!
نیم‌نگاهی به حیاط انداخت و وقتی از خالی بودنش مطمئن شد، دستگیره‌ی در را پایین کشید و از حیاط خارج شد.
همین که پایش را به بیرون از مدرسه گذاشت، نفسی از سرِ آسودگی کشید و نگاهش را به آسمان دوخت:
-دمت گرم!
کیفِ روی دوشش را میزان کرد. با آن ذهنِ افسارگسیخته و قلبِ رقصان به آهنگِ بندری، به شدت به یک پیاده‌روی احتیاج داشت. از این رو، مسیرِ پارکی را پیش گرفت.
***
کلید انداخت و وارد خانه شد.
از آن همه بی‌حواسی‌اش کلافه شده بود و دستانش موهایش را چنگ می‌زدند. چرا باید همین امروز ورقه‌ها را جا می‌گذاشت؟
کلافه نفسی کشید و کفش‌هایش را داخلِ جاکفشی گذاشت که نگاهش روی یک جفت کفشِ مشکی رنگ قفل شد. چه کسی جز خواهرش اسپرت می‌پوشید؟ یعنی هنوز خانه بود؟!
اخم‌هایش در هم شد. از آن همه کله‌شقی پرنیا، عصبانی گشته بود.
به یک باره ماجرای آموشگاه و ورقه‌ها را فراموش کرده و مسیرِ اتاقِ پرنیا را پیش گرفت. وارد اتاق شد اما با دیدنِ اتاقِ خالی، متوجه شد که او رفته است. شانه‌ای بالا انداخت و خواست به اتاق خودش بازگردد که صدایی از پشت سر، موجب شد بایستد:
-برگشتی پسرم؟!
به راستی آن زن چه علاقه‌ای به کلمه‌ی "پسرم" داشت؟! بدون اینکه به او نگاه کند، پاسخ داد:
-سلام.
روی سلام حساس بود. حتی اگر با دشمنش هم رو به رو می‌شد، حتما سلام می‌داد!
فاطمه: مگه کلاس نداشتی؟!
وارد اتاق شد، فاطمه هم پشتِ سرش!
پوریا: ورقه‌ها رو جا گذاشتم.
فاطمه: ورقه؟!
فاطمه، کی وقت کرد انقدر آدامس شود؟!
پوریا: آره!
"آره" را محکم گفت. دوست داشت فاطمه متوجه شود که وقت ندارد و نمی‌تواند با او حرف بزند! که گویی شانس با او یار بود و فاطمه نیز بیخیالش گشت.
زود ورقه‌ها را برداشت و کفش‌هایش را دوباره پوشید. خواست در را باز کند تا از خانه خارج شود، ولی دوباره به عقب برگشت و نگاهش را به کفش‌های خواهرش قفل کرد. او همیشه حواس‌جمع بود. کم پیش می‌آمد اشتباهی کند، سوتی دهد، و یا چیزی را جایی جا بگذارد.
چشم‌هایش را ریز کرد و دربِ جاکفشی را باز کرد اما با دیدنِ جای خالیِ پوتین، به معنای واقعی شاخ در آورد.
پرنیا چرا باید در روزِ بهاری، پوتین می‌پوشید؟!
 
آخرین ویرایش

Unidentified

مدیر تالار بیوگرافی+ویراستارآزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/30/18
ارسال ها
1,531
امتیاز
39,073
محل سکونت
Forgotten cottage
***
پارک را دوست داشت.

اگر درست به خاطر داشته باشد؛ از کودکی علاقه‌ی خاصی به پارک داشت و هنوز هم دارد. شاید چون قولِ مادرش یادش بود. هرچند شخصیتِ جدی داشت، باز هم کودکِ شیطانی درونش نهفته بود. کودکی که با بالا و پایین پریدن، اصرار داشت که آن دخترِ شانزده ساله را سوارِ تاب کند!
پرنیا، دستی به مقنعه‌اش کشید. نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی از خلوت بودنِ پارک مطمئن شد، از روی نیمکت برخواست و به سمتِ تاب دوید.
مانند کودکی شاد، روی تاب نشست و خودش، خودش را تاب داد.
خنده‌ای سر داد اما، لحظه‌ای نگذشته بود که بغض به گلویش چنگ انداخت. چرا انقدر تنها بود؟!
دوست داشت در این لحظه، مادرش کنارش باشد و با دستانِ نرم و پینه بسته‌اش او را تاب دهد. چرا نبود؟ به راستی مادرش چگونه و به کجا رفته بود؟!
بغض، دستمال شد و با پاشیدنِ اشک به چشمانِ دخترک، بارید و چشمانِ دخترک را شست.
چرا هرگز لحظات خوشش دوام نداشتند؟ چرا در لحظه‌ای شکل گرفته و در لحظه‌ای نیز، نابود می‌شدند؟
به دلیلِ غیبت مادرش فکر می‌کرد. با گذشت چند سال، هنوز هم برایش درک نشدنی و مبهم مانده بود. اتمامِ چهل و هفت سال، در یک شب؟ دل کندن از دو فرزند و همسر تنها به خاطر یک اتفاق؟ یک سوءتفاهم؟
درک نمی‌کرد!
زمزمه‌ی همیشگی‌اش "ای کاش" بود:

-کاش می‌شد سرنوشت خویش را از سر نوشت، کاش می‌شد اندکی تاریخ را بهتر نوشت، کاش می‌شد پشتِ پا زد بر تمامِ زندگی، داستانِ عمر خود را گونه‌ای دیگر نوشت.
در آن لحظه، اصلا به این فکر نمی‌کرد که ممکن است کسی در پارک باشد و تاب‌بازی و شعر خواندنش را ببیند. فقط می‌خواست خالی شود و بغض راهِ گلویش را باز کند. دلش می‌خواست فریاد بکشد، اما افسوس که نمی‌شد!
نفسِ عمیقی کشید و از روی تاب پایین پرید. پایین آمدنش همانا، و صدای گوش‌خراشِ تاب نیز همانا! لحظه‌ای فکر کرد، احتمالِ اینکه تاب دیگر آن تابِ قبلی نشود زیاد است!
کاش قبل از سوار شدن، دلش به حالِ آن تابِ مظلوم می‌سوخت. چه گناهی داشت که مجبور بود شخصی به سنِ او را روی خود تحمل می‌کرد؟!
بیخیال شد و اشک‌هایش را از روی صورتش پاک کرد. بیخیالی‌اش، همه جا به درد می‌خورد. با شنیدنِ صدایی از پشتِ سر، گوش‌هایش تیز شد:
-یا ابلفضل!
نیم‌نگاهی از گوشه‌ی چشم به رفتگر مسنی که خیره به تابِ شکسته بود انداخت. حوصله‌ی این یکی را دیگر نداشت!
رفتگر، سر چرخاند که متوجه حضورِ پرنیا هم شد. قدمی به سمتش برداشت و خواست چیزی بگوید که پرنیا کوله‌اش را سفت چسبید و شروع به دویدن کرد.
به راستی چه چیزی سخت‌تر از سر و کله زدن با یک پیرمرد؟! در دنیا، هیچ چیز برایش زجرآورتر از این چنین چیزهایی وجود نداشت!
 

Unidentified

مدیر تالار بیوگرافی+ویراستارآزمایشی
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار
عضویت
8/30/18
ارسال ها
1,531
امتیاز
39,073
محل سکونت
Forgotten cottage
خم شد و نگاهی به درِ بسته انداخت. یعنی حسین، هنوز در خانه بود؟! از ماشینِ پارک شده در گوشه‌ی پارکینگ و کاپوتِ سردش معلوم بود که حسین جایی نرفته است. ناراحت و درمانده سرش را پایین انداخت. کاش می‌شد اصلا به خانه نرود!
سری تکان داد و صرفاً برای اطلاع از وضعیتش، روی پنجره‌ی ماشین به خود نگاه کرد. دستی به مقنعه‌اش کشید و آن را صاف کرد.
کاش، مدیر از نبودش مطلع نمی‌شد. آن‌موقع دیگر به خانه‌شان زنگ نزده و فاطمه و پدرش نیز متوجه نمی‌شدند.
مضطرب پوستِ لبش را می‌جوید و خدا خدا می‌کرد که کسی متوجه پیچاندن مدرسه نشده باشد.
انگشتِ لرزانش را بالا برد و دکمه‌ی سردِ آیفون را فشرد:
-بله؟
کاش می‌شد به جای فاطمه، مادرش پاسخگو باشد!
-منم.
تعجب در صدای فاطمه موج می‌زد:
-بیا تو!
مدرسه، 2:15 دقیقه تعطیل می‌شد; نگاهی به ساعتش انداخت:
-2:25
جت که نداشت با این سرعت مسیر مدرسه تا خانه را طی کند، داشت؟ خود را برای هرگونه سوالی آماده کرد!
همان‌طور که پله‌ها را یکی یکی بالا می‌رفت، به این فکر می‌کرد که اگر حسین در خانه باشد، چه کار باید بکند؟! کاش یک تفنگ داشت!
فاطمه، در چهارچوب در ایستاده بود:
-بدو بدو اومدی؟
به راستی، به وضعیتِ پرنیا می‌خورد که دویده باشد؟
-سلام، نه!
خواهر برادر بودند دیگر، هردو روی سلام حساس!
-خسته نباشی!
نگاه دخترک روی صاحب صدا قفل شد. از آن نگاه، واهمه داشت! چرا اصلا بیکار بود؟ چرا همیشه‌ی خدا در خانه و ور دل او می‌نشست؟

 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا