در حال تایپ رمان کافه اسپرسو | مریم علیخانی کاربر انجمن یک رمان

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
424
امتیاز
14,213
کد رمان: 2031
ناظر رمان: FABLIS


نام رمان: کافه اسپرسو
نام نویسنده: مریم علیخانی
ژانر: عاشقانه /تراژدی
خلاصه:
سرنوشت من شاید تلخ باشد، به تلخی اسپرسو و شاید شیرین، به شیرینی خامه تزئینی روی کیک‌های قنادی. نمی‌دانم، تلخ، شیرین، بی‌مزه، هرچه که هست، من آدم اینطور زندگی نبودم. سرنوشت بدجور عوضم کرد که حالا تن داده‌ام به سنگینی نگاه مردم این شهر! من بازیگرم! بازیگری که زندگی همه آدم‌ها را در قالب نقش‌هایش بازی کرد؛ اما در پوسته نقشی که سرنوشت برایش مقدر کرده بود، فرو رفت و تا ابد در آن ماند!
**********************
شکیبا شیبانی، هنرپیشه معروف سینما، در اثر آشنایی با یک خواننده گمنام دچار عشقی نامتعارف می‌گردد، عشقی که از تاثیر یک صدای دلنشین آغاز می‌شود و به یک رسوایی منجر می‌گردد. رسوایی که انتهایش تنهاییست و از دست رفتن اعتبار و شهرتی که سال‌ها برایش تلاش کرده؛ اما او تقدس عشق را طور دیگری معنا می‌کند.
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,005
امتیاز
33,373
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
424
امتیاز
14,213
مقدمه:
پل تقدیرِ زندگی به گمانم، روی یک رودخانه خروشان بی‌انتها بسته شده. پلی میان تمام دوراهی‌ها، پلی چوبی که فقط خدا می‌داند از آن می‌گذری و به پردیس می‌رسی یا چنان تخته پاره‌ای در پیچ و تاب موج‌های سردرگمش، به ناکجا خواهی رفت و حالا من هستم و طغیان این رودخانه وحشی.
***
چشمانم رو به سقف بیمارستان باز می‌شود. چند بار پشت سر هم پلک می‌زنم و باز ،وحشت این اتاق پر درد به جانم می‌افتد. می‌خواهم دوباره تقلا کنم و دست و پاهای بسته شده‌ام به تخت را باز کنم .اما نمی‌دانم آرام بخش‌هایی که بهم تزریق شده، اثر کرده یا شوک الکتریکی، که تمام بدنم این طور کرخت شده است. صدای ناله خفیفم که انگار از ته چاه زندگی بیرون می‌آید، بلند می‌شود. ل**ب‌های خشکیده‌ام را با زبان‌ تر می‌کنم و باز صدا می‌زنم.
-آب… آب.
خودم را در میان شعله‌های آتش می‌بینم و تو را در عمق یک دریای خروشان!
همان پرستار سفید پوشِ چند ساعت قبل به سراغم می‌آید. یک لیوان فلزی را پر از آب می‌کند و آن را به دهانم می‌رساند. صورتش را که مقابل صورتم می‌گیرد، بوی عطر سردش انگار سلول‌های مرده‌ام را به جنب و جوش در می‌آورد. تمام قوای بدنی‌ام را جمع می‌کنم و با پیشانی‌ام محکم به صورتش می‌کوبم. نمی‌دانم خون بینی اوست یا ابروی شکسته خودم که داغی‌اش را روی پلک‌هایم حس می‌کنم. صدای نعره پرستار بلند می شود.
-دکتر نصیری رو خبر کنید. مریضش بد حاله.
همزمان با صدای فریادش، دو خدمه مرد قوی هیکل و یک پرستار دیگر وارد اتاق می‌شوند.
یکی از خدمه که لباس آبی رنگ مخصوص پرسنل بیمارستان به تن دارد، نگاهی به صورت غرق خون خانم حمیدی و من می‌اندازد و شروع به سر تکان دادن می‌کند.
-این که دست و پاهاش بسته‌ست.تو چطوری به این روز افتادی؟
حمیدی یک دستش را جلوی بینی‌اش گرفته و دست دیگرش را در هوا تکان می‌دهد.
-برو ببینم بابا فقط مونده بود به تو سوال و جواب پس بدم.
دکتر نصیری که با حالتی شبیه دویدن از راه می‌رسد، تشنج به سراغم می‌آید. دندان هایم به هم قفل می شود و تنم شروع به لرزیدن می کند و صداهای اطراف ،در گوشم مبدل به زمزمه‌های مبهم می‌گردد.
-چی کار کردی تو با مریض من؟
انگار که دست و پایم را محکم گرفته‌اند و شاید به این تخت لعنتی قل و زنجیر شده‌ام. سوزش سوزن و عبور مایع سردی را که در رگ دستم حس می‌کنم، دوباره این آرامش کذایی مرا به گذشته‌های دور پرتاب می‌کند!
***
-صبر کن شکیبا کجا میری؟
با حالتی شبیه دویدن ،سمت اتاق گریم می‌روم و در همان حال جوابش را می‌دهم.
-به خدا کار دارم گیتی. تو برو ناهار بخور.
پشت سرم می‌آید و تا اتاق گریم ،همراهی ام می‌کند. صورتم آنقدر غرقِ کرم و مواد آرایشی‌ست که حس سنگینی می کنم. از پنبه‌های گرد و آماده شده روی میز توالت یکی را بر می‌دارم و به رویش شیرپاکن می‌ریزم و مشغول پاک کردن صورتم می‌شوم.
-از کله سحر تا الان هیچی نخوردی. خب بیا با بچه‌ها ناهار بخور، میری دیگه. حالا چه عجله‌ایه؟
-میل ندارم. باید برم. کلی کار دارم.
چشم و ابرویی نازک می‌کند و با دهن کجی می‌پرسد:
-حالا این چه کاریه که ما خبر نداریم؟
لبخند موزیانه‌ای می زنم. تن صدایم را پایین می‌آورم و از آیینه به صورت دلخورش نگاهی می‌اندازم.
-دارم برای یه قرارداد جدید میرم. ولی تو به کسی نگو فعلا.
ل**ب‌هایش را آویزان می‌کند و می‌پرسد:
-لابد با فرهاد فروزش؟
می‌خندم و همانطور که مانتو ابایی و حریرم را از روی چوب لباسی برمی‌دارم می‌گویم:
-اون که از خدامه ولی پیشنهادی ازش نداشتم. در عوض دیروز وزیری بهم زنگ زد. قراره سر خواننده به توافق برسیم . اگه راست گفته باشه و خواننده خوب داشته باشه، ترانه ها رو بهش می دم .
آن روز هرگز گمان نمی‌کردم فروش ترانه‌هایم ، بتواند آغازگر یک مسیر پر پیچ و خم، برای سوپراستاری مثل من باشد.
لا به لای وسایل بهم ریخته کیفم، دنبال سوییچم می‌گردم. آقای اسدی از گروه تدارکات آنقدر پله‌های آپارتمانی را که محل لوکیشنمان است، سریع بالا آمده که نفسش به شماره افتاده. تا مرا جلوی درب می‌بیند، بریده بریده حرفش را می‌زند.
-خانم شیبانی تشریف می‌برید؟
حالم آنقدر خوش است که بتوانم با یک لبخند ساده جوابش را بدهم.
-با اجازه شما.
-ببخشید. جسارته. پس اگر میشه این ماشینتون رو از پارکینگ ببرید بیرون حامد اون پایین سر جای پارک داد و بیداد راه انداخته.همه منتظر بودن برسه که این صحنه رو هم بگیرن ولی این کوتاه بیا نیست.
برای گیتی شکلک در می‌آورم و زیر گوشش می‌گویم:
-باز این تحفه اومد.
حالت استفراغ به خود می‌گیرد و جوابم را می‌دهد:
-تو که داری میری. بیچاره ما!
منتظر آسانسور نمی‌شوم و سمت پلکان می‌روم. گیتی در حال برگشتن به آپارتمان است که سرش را سمت پله‌ها می‌گرداند و می‌پرسد:
-راستی کجا قرار گذاشتی؟
-کافه اسپرسو.
به انتهای پله‌های ردیف اول که می رسم، دستش را در هوا به نشانه خاک بر سرت حواله‌ام می‌کند.
-خاک بر سرت با این تابلو بازیت!
نای نگاه کردن به تصویر لرزان مقابلم را ندارم؛ اما صدایش را خوب می‌شنوم.
-شکیبا جونم الهی برات بمیرم. آخه چرا با خودت اینجوری می‌کنی؟ چرا خوب نمیشی پس؟
به چشم هایم انگار سنگین‌ترین وزنه‌های دنیا بسته شده؛ اما کمی بازشان می‌کنم. گیتی را می‌بینم که چشم‌های همیشه غرق آرایشش آنقدر ورم دارد که فقط به اندازه باریکه‌ای باز است. صدایش در اثر گریه خش دار به نظر می‌آید.
-ببین خودت رو به چه روز انداختی؟ خدا الهی ازش نگذره
بی اختیار رو ترش می کنم. هنوز هم بی زارم از اینکه کسی در حضور من او را سرزنش کند.
- چرا به خودت رحم نمی کنی قربونت برم؟کمک کن زودتر خوب بشی .نذاشتم هیچ کس بفهمه که تو اینجایی.
چشم‌هایم را آرام می‌بندم. من دیگر نمی خواهم از دنیایی که در آن غرق هستم، بیرون بیایم.
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
424
امتیاز
14,213
۲_پارت#
گاهی با تمام وجود سمت چیزی می شتابی که نامش را تقدیر گذاشته اند و بی خبری از اینکه هرکس سهمش را همان قدر که مقدر شده است از این معرکه می گیرد!
حالم شبیه دخترکی است که تمام احساسش را جمع می کند و با انگشت ،پشت شیشه بخار گرفتهِ پنجرهِ اتاقش یک قلب می کشد و یواشکی اولِ اسم کسی را روی آن می نویسد و ناگهان به خیالش ،صدای پایی می شنود و سریع با لبه آستین، شیشه را پاک می کند. اما همین که شیشه پاک شد، می فهمد که نه صدای پایی در کار بوده و نه کسی قدم به آن سو گذاشته. آن وقت است که گوشه ای می نشیند و با حسرت به شیشه پاک شده و خالی از نقش قلب نگاه می کند! بعضی از عشق ها دقیقا شبیه همان تصویر قلب روی شیشه است نه جرات داری تا به کسی نشانش دهی و نه طاقت پاک کردن و فراموشی اش را!
کافه ی پاتوق هنرمندان ،مثل همیشه ،در آن ساعت از روز خلوت است اما همین که وارد می شوم ،نگاه همان چند مشتری که سر میزها نشسته اند به سویم معطوف می شود و مثل اکثر اوقات صدای پچ پچ هایشان به گوشم می خورد،
-شیبانیه ها…
-وای من عاشق گریمش توی قوهای سفید بودم.
-همچین هم خوشگل نیست ها، گریمش می کنن اونجوری میشه.
به رویشان لبخند کوتاهی می زنم و طبق معمول راهی همان جایگاه وی آی پی طبقه بالا که همیشه آن را رزرو می کردم می شوم.صاحب کافه که پسر جوانی به نام سعید است تا چشمش به من می افتد لبخند زنان جلو می آید.
-سرفراز کردید خانم شیبانی. از این طرف ها؟
از پله که بالا می روم ،گوشه مانتو ابای ام را بالا می گیرم تا زیر پاشنه کفش هایم گیر نکند. لبخندش را با لبخند پاسخ می دهم.
-مهمون داشتم. اومده؟
چشم هایش را به نشانه تایید روی هم می فشارد.
-نیم ساعتی میشه که اومده.
فورا نگاهی به ساعتم می اندازم.
-چه آن تایم!
وزریری با چرخاندن فندک نقره ای اش خودش را سرگرم کرده و نمی دانم در خیابان چه خبر است که از شیشه قدی کنارش، زل زده به خیابان و محو تماشاست. صندلی مقابلش را بیرون می کشم و تک سرفه ای می کنم.
-سلام بانو.
نگاهی به صفحه بزرگ و گرد ساعت مچی اش می اندازد و با کنایه می گوید:
-تقریبا نیم ساعت تاخیر داشتی. دلیلش لابد ترافیک بوده دیگه، درسته؟
پوزخند می زنم. از کنایه زدن هیچ خوشم نمی آید.
-نه، سر فیلم برداری بودم.فقط نگو که قراره ترانه هارو به آذر پی بدی که امکان نداره قبول کنم.
خنده بامزه ای می کند.
-تو مشکلت با آذر پی چیه؟
-هیچی.من با این شعر و ترانه ها زندگی می کنم. نمی خوام یکی که هیچ حسی توی صداش نیست اونارو بخونه.
از کیفم ، پاکت سیگارهایم را بیرون می کشم و وزیری سیگارم را با فندکش روشن می کند و می گوید:
-خب چرا خودت نمی خونی؟ الان که مد شده همه سوپراستارها یا خواننده اند یا مانکن.
نگاه چندش آوری به صورتم می اندازد و ادامه می دهد.
-حیف نیست با این همه استعداد و زیبایی از صبح تا شب دنبال چندرغاز پول از این تهیه کننده ها باشی؟
پکی به سیگار لای انگشتم می زنم و جوابش را همان طور که دود سیگار از دهانم خارج می شود می دهم.
-دنبال مد نیستم. حال و حوصله این جور کارها هم ندارم.
کاغذی را که گارسون برای درخواست امضای یادگاری یکی از مشتریان به دستم می دهد، امضا می کنم
-ممنون خانم شیبانی. چی میل دارید؟.
-برای من اسپرسو لطفا. ایشون هم هرچی میل دارن براشون بیارید.
گارسون جوان ،سفارش وزیری را می گیرد و دور می شود. وزیری هنوز چشم از من برداشته و با آن لبخند زشتش تماشایم می کند.
-نگفتی ترانه هارو قراره به کی بدی؟
دستش را جلو می آورد تا آن را روی دستم بگذارد. سیگارم را در زیر سیگاری بلور کافه خاموش می کنم و دستم را عقب می کشم.
-چه زود خودمونی میشی!
باز هم همان خنده احمقانه و کریه را تحویلم می دهد.
-من می خوام مردم ،همه ابعاد هنر تورو ببینن.این همه انزوا برای یه سوپراستار چه معنایی میده؟
از اینکه کسی در زندگی خصوصی ام سرک بکشد ،بیزارم! داشتن یک پدر الکی دائم الخمر و مادری که سال هاست در آسایشگاه سالمندان به سر می برد و خواهری که بی تفاوت به همه زندگی ،ترک وطن کرد تا با یک کافه دار اسپانیایی ازدواج کند، به جز آنکه تیتر جذابی برای نشریه های زرد باشد ،چه چیز جذابی می توانست داشته باشد که مرا از انزوا بیرون بکشد؟!
نگاهم را از دخترک جلفی که بیرون از کافه مشغول خنده و شوخی های زننده با پسر جوان لاغری ست که لابد تنها برگ برنده اش در جذب این دخترِ رنگ و روغن خورده ، لباس های گران و مارک دارش بوده، بر می گیرم و به وزیری می دوزم.
-به هر حال اخلاق گند من رو که می دونی تا ندونم ترانه هارو برای کی میخوای،شرمنده، نمی تونم باهات قرارداد ببندم.
دود سیگارش را آرام آرام از بینی بیرون می دهد و می گوید:
-اخلاق گندت هم قبول داریم. می دونستم همین حرف هارو تحویلم میدی واسه همین با خودم آوردمش!
دست سمت گوشی موبایلش می برد. با تعجب نگاهش می کنم.
-کی رو؟
-همون که قراره ترانه ها رو بخونه. یه خواننده پیدا کردم، صداش محشره. ارزش ریسکِ سرمایه گذاری رو داره.
با حرکت دست مرا دعوت به سکوت می کند و به کسی که با او تماس گرفته ،می گوید:"بیا طبقه بالا"
پسر جوانی را که در حال بالا آمدن از پله هاست خوب ورانداز می کنم.
سازش را روی دوشش انداخته. تیشرت سفید و کوتاهش روی شلوار بگِ نخودی، باعث می شود تا ظاهر و اندام معمولی اش، معمولی تر به نظر بیاید. زیر ل**ب سلام می دهد و وقتی سازش را روی میز می گذارد ،بیشتر از دستبند چرمی سیاهش، خالکوبی عجیبِ روی بازویش ،که به خاطر بالا رفتنِ آستینِ کوتاهش ، هویدا می شود، نظرم را جلب می کند.
به گارسون که برای گرفتن سفارش جدید می آید،می گویم تا صدای موزیک ملایمی را که در کافه پخش می شود برای چند دقیقه قطع کنند.
پسر جوان طوری سرش را پایین انداخته که انگار حضور من بدجور معذبش کرده. وزیری با سر به سازش اشاره می کند.
-خب یغما جان، اینم اون فرصت طلایی که منتظرش بودی. این گوی و این میدون… ببینم چی کار می کنی!
یغما سر تکان می دهد. زیپ کاور گیتارش را باز می کند و همان طور که آن را بیرون می آورد، خطاب به من می گوید:"با اجازه"
به قیافه معمولی و سنگی اش نگاه می کنم و هنوز شروع نکرده او را در ذهنم بازنده اعلام می کنم اما…
شروع که می کند ناگهان صدایی موزون و با تحریر هایی گوش نواز و بی همتا، همراه ترانه محبوبم ،مرا به اوج می برد…
خوابم یا بیدارم تو با منی با من"
همراه و همسایه نزدیك تر از پیرهن
باور كنم یا نه هرم نفسهاتو
ایثار تن سوز نجیب دستاتو
خوابم یا بیدارم
لمس تنت خواب نیست
این روشنی از توست
بگو از آفتاب نیست
بگو كه بیدارم
بگو كه رویا نیست
بگو كه بعد از این
جدایی با ما نیست
اگه این فقط یه خوابه تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم و تو خواب از تو چشم تو بتابم
بذار اون پرنده باشم كه با تن زخمی اسیره
عاشق مرگه كه شاید توی دست تو بمیره
خوابم یا بیدارم ای اومده از خواب
آغوشتو وا كن قلب منو در یاب
برای خواب من ای بهترین تعبیر
با من مدارا كن ای عشق دامنگیر
من بی تو اندوه سرد زمستونم
پرنده ای زخمی اسیر بارونم
ای مثل من عاشق همتای من محجوب
بمون ، بمون با من ای بهترین ای خوب"
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
424
امتیاز
14,213
۳_پارت#
امان از وقتی که نمی خواهی به ندای درونی ات گوش دهی. کر می شوی و ترجیح می دهی که چیزی نبینی و نشنوی! یک آدم معمولی باشی یا یک سوپراستار، عام یا خاص، فقیر یا غنی،هیچ فرقی ندارد. یک جایی در زندگی هست که وقتی به پشت سر نگاه می کنی می فهمی چیزی در زندگی ات کم است. یک جای خالی عمیق و یک حس مبهم و گنگ که گریبان همه را می گیرد. بعضی ها نمی توانند اسمی برایش پیدا کنند و نامش را خلاء عاطفی یا کمبود محبت می گذارند و بعضی دیگر که کمی عمیق تر به موضوع نگاه می کنند، آن را عشق می نامند. اما اگر از من بپرسند، می گویم: نوعی وابستگی عمیق روحی که آدم را از خودِ درونی اش جدا می کند و شاید حس غریبی که هیچ تعریفی برایش نیست!
از شدت خستگی ،ساعت ها بود که روی کاناپه به خواب رفته بودم. تلفنم آنقدر زنگ می خُورَد که مجبورم می کند، دکمه اتصال را لمس کنم.
-شکیبا؟کجایی تو چند بار زنگ زدم؟.
هنوز آنقدر خواب آلودم که باوجود آنكه صدای گیتی را می شنوم، اما زبانم آنقدر کرخت است که توان جواب دادن ندارم.
-شکیبا؟
-هوم؟
صدای فریادش باعث می شود تا پلک هایم باز شود.
-هومُ مرض! مگه تیر خلاص خوردی که زوت میاد جواب بدی؟
خمیازه عمیقی می کشم و با همان حال جوابش را می دهم.
-به خدا خسته ام گیتی. دیشب تا دیروقت تمرین داشتیم. کل انرژیم رو گرفت!
صدایش را تغییر می دهد و سعی می کند شبیه خودم بگوید:"من عاشق تأترم "
-حقته. تا تو باشی نگی من عاشق تأترم. بهت که گفته بودم اسکویی سر صحنه، هم ستختگیره هم ،حساس. خودت اصرار داشتی ازش نقش بگیری.
کش و قوسی به خودم می دهم.
-خب مگه من شکایتی دارم؟ هنوز هم می گم عاشق تأترم. تأتر زنده ست، پر از زندگی، دوست دارم وقتی بازی می کنم با مخاطب چشم توی چشم باشم؛ اصلا تأتر یه تعهد و اصالت دیگه ای داره.
-باشه خانمِ متعهد. ببخشید ؛ولی شما به ما هم یه سری تعهداتی داری دیگه، نداری؟
دوباره خمیازه می کشم. اما دیگر ،خواب از سرم پریده است.
-دارم. حالا مگه چی شده؟
-چیزی نشده. طرح لباستون و دوخت اولیه تموم شده. قرار بود یک ساعت پیش تشریف ببرید تست گریم بعدش هم پُرُو لباس.
مثل برق از جا بلند می شوم.
-آخ، آخ! . راست میگی، من با حکیمی قرار گذاشته بودم امروز. وای…، معذرت می خوام. خیلی بد شد ،آره؟
-چی بگم. دیگه همه به این بی انضباطی هات عادت کردن.
-گیتی ببین می تونی یه قرار دیگه برام اوکی کنی؟
-اوکی کردم. فردا ساعت دو. ولی می کشمت اگر نیایی. راستی قرارت با اون وزیری پول پرست چی شد؟ترانه ها رو دادی بهش؟
نمی دانم چرا اما؛ قرارم را كه یاد آوری می کند ،قلبم هوری پایین می ریزد. کمی دستپاچه می شوم ولی سعی می کنم تا این حالتم به صدایم سرایت نکند.
-نه
خوشبختانه انگار چیزی حس نمی کند که سریع می پرسد:
-چرا؟ باز هم با خواننده مشکل داشتی؟
اسم خواننده که می آید، بی اختیار صورت یغما ،وقتی که موهایش روی پیشانی اش ریخته بود و با سازش می نواخت و غرق در حال و هوای خواندن بود،در نظرم می آید. سرم را تکان می دهم تا فکرم را منحرف کنم.
-خواننده روح ترانه ست. مرتیکه احمق یه بچه تازه وارد رو ورداشته آورده میگه بیا بهش شعر و ترانه بده. اگر سرمایه گذاری کنی خیلی زود به شهرت می رسه…
خنده بلندی سر می دهد
-این وزیری دندون های تو رو شمرده عزیزم.
یادم می آید که بعد از ظهر دوباره باهم قرار داریم ،هنوز برای رفتن مردد هستم. احساس خطر کرده ام اما این تند زدن های قلبم جلوی هر منطقی را سد کرده است. بی مهابا شده ام که وقتی موضوع قرار را به گیتی می گویم، در برابر سوال هایش ، جواب های احمقانه می دهم.احمق شده ام که گمان می کنم اگر ترانه هایم را مجانی به وزیری بدهم، می توانم از شر صداهای مغزم و تپش های قلبم خلاص شوم.
-ترانه هات رو مجانی بدی که چی بشه؟
سکوت می کنم. هیچ پاسخی ندارم.اما گیتی از سکوت اصلا خوشش نمی آید .برای همین بلند تر می پرسد:
-با توام؟ میگم ترانه مجانی بدی بهش که چی بشه؟ شکیبا کاوه برات درس عبرت نشد؟ نکنه باز هم خر شدی داری خودتو می ندازی توی دردسر؟
خدا! چه بر سرم آمده؟ تا همین دیروز اگر کسی از کاوه حرفی می زد، برای او که نه ؛لااقل برای غرور لگد مال شده خودم ، غیرتی می شدم و صدای فریادم بلند می شد و با چند ناسزا، آبی بر آتشم می نشاندم. اما حالا ، چقدر عجیب است که نام کاوه می آید و من ردپای خاطراتش را دنبال نمی کنم و بی تفاوت شانه بالا می اندازم.
-چی میگی تو گیتی؟ کاوه چیه؟ این مرتیکه ول کن نیست. می خواست من سرمایه گذاری کنم منم به خاطر اینکه از شرش خلاص بشم، می خوام ترانه ها رو بدم. همین.
همین نبود. خودم بهتر از هرکسی می دانستم که موضوع فقط همین نیست. نمی خواستم سرمایه گذاری کنم چون جراتش را نداشتم. چون از اکو شدن دوباره آن صدا در گوشم وحشت داشتم.من از زیر و رو شدن دلم و به یغما رفتن غرورم از سوی کسی که مادرش او را یغما نام گذاشته بود تا لابد یغماگر قلب من بیچاره باشد،می ترسیدم.
می خواستم ترانه ها را بدهم و خلاص! اما انگار قرار نبود داستان این طور تمام شود.
برای بار دوم که دیدمش، تیشرت جذب لیمویی به تن داشت و عضلات درشت بازوهایش وقتی که در استودیو ضبط موسیقی، مشغول نواختن سنتور بود، خودنمایی می کرد. پوست برنزه اش با آن چشم های بی حالت از او تصویری کاملا معمولی و خالی از حس ساخته بود. اما بی حالتی موهایش را وقتی روی پیشانی می ریخت ،دوست داشتم.
وزیری؛ با سر اشاره ای به او که غرق کارش بود، کرد و آرام زیر گوشم نجوا کرد:
-چطوره؟ باز هم می خوای بگی مثل خیلی هاست که یه گیتار زده زیر بغلش و هوس خوانندگی داره؟
ناخن شستم را زیر دندان می گیرم و در دلم دعا می کنم که شروع به خواندن نکند!
-خوبه که ساز میزنه، نت می شناسه، ولی هنوز هم می گم :خیلی آماتوره.
-ای بابا. بهت می گم من راهش می ندازم. تو به من نیم دنگ صدا بده ،اگر سر سال شیش دنگ صدا تحویلت ندادم، وزیری نیستم.
نگاهم هنوز از پشت شیشه اتاق کنترل به اوست که با عشق بر تارهای ظریف سازش می زند.
-بیشتر از این هم زبون بریزی ،باز تصمیم من عوض نمیشه. ترانه هارو بهتون میدم. اما اگر دنبال سرمایه گذار می گردی، من نیستم!
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
424
امتیاز
14,213
۴_ پارت#
گوشم از صدای کشیدن شدن دمپایی های پلاستیکی ام به روی کف پوش های سیمانی حیاط بیمارستان پر می شود. روی نیمکت فلزی که زیر درخت بید مجنون قرار دارد، می نشینم و محو تماشای بازی چند بیمار ،باهم می شوم که به دنبال یک توپ می دوند و از ته دل قهقهه می زنند. روسری ام را تا زیر چشم هایم جلو می کشم و بدنم را تا لبه نیمکت سر می دهم .مچاله در خودم فرو می روم. کسی آرام نامم را صدا می زند.
-شکیبا؟ شکیبا جان؟
روسری ام عقب می رود و دستی موهایم را زیر آن، مرتب می کند. گیتی به صورتم دست می کشد و فورا بغضش با اشک هایش جا به جا می شود.
-شکیب ؛چرا باز رنگت انقدر زرده؟ من فکر کردم چند روز اینجا بمونی خوب میشی می ریم خونه، خودم ازت پرستاری می کنم تا رو به راه بشی. پس چرا هر روز داره حالت بدتر میشه؟
صدایش در سرم مثل سوهانی که روی چوب خشکی کشیده شود، مغزم را می ساید. امروز هم گذشت و نیامدی. من هم مثل گیتی گمان نمی کردم انتظارم برای آمدنت ،آنقدر طولانی شود که یک ماه در این آسایشگاه دور افتاده بمانم و تو نیایی! تو که می دانستی ندیدنت کارم را تمام خواهد کرد، پس چرا آخرین ضربه ات را به ریشه های پوسیده ام زدی؟ گفته بودم، بی تو خواهم مُرد، اما بیا و ببین که چطور هنوز در این هوای پر از بغضِ بی کسی نفس می کشم. نمی دانم شاید هم مُرده ام و تاثیر شوک و داروهایی که هر روز به خوردم می دهند باعث شده که گمان کنم بی تو زنده مانده ام!
گیتی اشک هایش را با کف دست پاک می کند و آرام رگ دستم را که در اثر سرمی که یک ساعت پیش به آن تزریق کرده اند، متورم شده، ماساژ می دهد و بو*س*ه ای بر دستم می نشاند. درست مثل تو، مثل همان وقت هایی که دستم را می بوسیدی و می گفتی « این دست هامعجزه گره، معجزه نوشتن و نوازشش آرومم می کنه»
به دست هایم خیره می شوم به همان جای بو*س*ه هایت که سجده گاه من شده بود و باز در انبوه خاطرات هزار رنگمان گم می شوم.
***********
نفس زنان خودم را به استودیو ضبط موسیقی می رسانم. وزیری پشت میز کارش نشسته و شاید از روی کلافگی با قوطی کبریتی که در دستش است بازی می کند.
-سلام. دیر که نکردم؟
نگاهی به ساعتش می اندازد و غرغرش شروع می شود
- والا اگر از نظر شما یک ساعت زمان کمی هست، پس دیر نکردید. ولی خداوکیلی قرار ما ساعت چهار بود، خانم الان ساعت پنج بعد از ظهره...
نفس تندی می کشم و کیفم را روی میزش می گذارم.عمداً دیر کرده ام تا کمتر با آن صدای جادویی که دارد در قلبم رخنه می کند، رو به رو شوم.
-.من که بهتون گفتم، لوکیشن خارج از شهره با این وضعیتِ خیابون ها و ترافیک من واقعا نمی تونم زودتر از این خودم رو برسونم. اگر مشکلی هست لطفا منو حذف کنید و خودتون ادامه بدید.
قصد دارم کیفم را از روی میز بردارم و از همان راهی که آمده ام برگردم، که او دستش را روی کیفم می گذارد و با لحنی که عصبانیت چند لحظه قبل دیگر در آن دیده نمی شود، می گوید:
-چرا قهر می کنی؟ من کی گفتم شما از پروژه حذف هستید؟ میگم اگر فکر ما نیستی لااقل فکر سرمایه دوستتون باشید که اگر اینجوری ادامه بدیم قطعاً نتیجه نمی گیریم.
حس می کنم عمداً سعی می کند، فرهاد فروزش را دوست من معرفی کند تا بفهمد چه رابطه ای میان من و اوست که فروزش، به عنوان بزرگ ترین و معروف ترین تهیه کننده وكارگردان سینما، سرمایه گذاری روی همچین پروژه بی اهمیتی را،تنها با یک تلفن از جانب من ،پذیرفته؟
دست هایم را روی میز کارش ستون می کنم.
-شما نگران سرمایه نباشید. اگر به خاطر دیر رسیدن من ،هرگونه خسارتی برای پروژه پیش بیاد، تمام و کمال به عهده خودمه. اگر لازمه اینم توی قرارداد ذکر کنیم؟ هان؟ چطوره؟
می خندد و دستی روی ریش های کوتاه و خرمایی اش می کشد.
-اختیار دارید خانم.نفرمایید.
به اتاق تمرین که می رسم، یغما در کنار آهنگسازش سرگرم خواندن یکی از شش ترانه ایست که قرار بود اجرا کند
«یه کوچه ی خیس و، یه چتر باز و من و تو
یه سرو ناز و، یه نغمه ی ساز و من و تو
یه لحظه ی شاد و، یه شعر ناب و یه نگاه عاشق
یه دست مهر و یه حرف خوب و یه قلب عاشق
چتر و میبندیو، به روی من میخندیو ...»
به نظرم کامیاب بهترین آهنگسازیست که می تواند بل ملودی خاص به شعرهایم جان دهد. سخت مشغول تمرین با یغماست و تا ترانه به این قسمت می رسد دستش را به نشانه کات بالا می برد و می گوید:
-نه،نه، نه... یغما یه باره دیگه دو تا بیت آخر رو بخون لطفا.
زیر چشمی نگاهم می کند و دوباره بیت آخر تکرار می شود
«یه دست مهر و یه حرف خوب و یه قلب عاشق...»
کامیاب دوباره کات می دهد و این بار با لبخند می پرسد:
-چطوره به نظرت؟
یغما سازش را در بغل می گیرد و عمیق نگاهم می کند. روی صندلی گرد نزدیک پیانو می نشینم و شانه بالا می اندازم.
-والا چی بگم؟ آهنگساز کار، شما هستی هروقت . اوکی بدی ما ضبط رو شروع می کنیم.املا از لحاظ ترانه، به نظرم دوتا ترانه آخری که قراره بهتون برسونم، با توجه به وسعت صداش بهتره یه کم کلاسیک تر باشه . یا حداقل تلفیقی.
چانه اش را با دو انگشت لمس می کند و مشغول فکر کردن می شود و لحظه ای بعد لبهابش را روی هم می فشارد و نظرش را اعلام می کند.
-خیل خب... پس اگر نظرت اینه ، باید یه کم بجنبی که از ضبط عقب نیوفتیم.
سرم را به گوشش نزدیک می کنم و آهسته می گویم
- خودت بهتر میدونی من فقط به خاطر اینکه دوست داری موقع تمرین و ضبط، ترانه سرا حضور داشته باشه زیر بار این قرارداد رفتم وگرنه من رو چه به دخالت توی کار آهنگساز؟!البته وزیری ظاهرا قضیه رو خیلی جدی گرفته!
می خندد و دستی به موهای بلند و مجعدش که آن را از پشت سر بسته، می کشد. نگاهی به یغما می کنم. سرش پایین است و انگار از پچ پچ میان ماست که اخم هایش در هم فرو رفته. سازش را کاور می کند و رو به کامیاب می گوید:
-اجازه مرخصی هست؟
کامیاب ؛قصد نواختن پیانو دارد و با سر جواب او را می دهد. یغما تا جلو میز پیانو می آید و کمی این پا و آن پا می کند.
-شما تشریف نمی برید؟ مگه ساعت تمرین تموم نشده؟
سرم را کمی بالا می آورم. معنی این معذب بودنش را نمی فهمم. به نظر آدم خجالتی نمی آید و این حالت معذبی که دارد، برایم عجیب است. کامیاب مشغول کوک کردن سازش است و هیچ توجهی به او ندارد.
-نه جانم. شما بفرمایید.
طوری نگاهم می کند که انگار در نگاهم دنبال چیزی می گردد. خودم را جمع و جور می کنم و از جا بلند می شوم. دلم می خواهد دنبال این نگاه بروم!
-با اجازه منم مرخص میشم. خیلی کار دارم.
این بار کامیاب ،دست از کار می کشد و سر بلند می کند.
-تو دیگه کجا؟ دیر اومدی زود هم می خوای بری؟
لبخند می زنم و سوویچ ماشینم را از روی صندلی کناری ام بر میدارم.
-دارم از سر فیلم برداری میام. خیلی خسته ام. دفعه بعد حتما زودتر میام.
‌وارد محوطه استودیو که می شوم یغما مشغول ور رفتن با گوشی موبایلش است. ریموت ماشین را می زنم و می پرسم.
-نرفتی هنوز؟
نمی دانم از روی غرورش است یا همان حالت خجالتی بودن ساختگی اش که کمی پیش آن را حس کرده بودم، که سرش را بالا نمی آورد و نگاهم نمی کند.
-ماشینم خراب بود. گذاشتمش تعمیرگاه. باید با آژانس برگردم.
با سر اشاره ای به ماشین می کنم و می گویم:
-نمی خواد آژانس بگیری. بیا سوارشو من تا یه جایی می رسونمت.
نگاهی به ماشین می اندازد . چشم هایش را تنگ می کند و با حالت با مزه ای جوابم را می دهد.
-شر نشه واست؟البته شیشه ها که دودیه ،ولی کافیه چهارتا آدم بیکار مارو باهم ببینن و یه عکس بگیرن و اینستا و... اوه کلی خبر و جنجال الکی!
پوزخند می زنم . یخ چند دقیقه پیشش انگار آب شده و مشغول مزه پرانی ست .سرازیری استودیو را پایین می روم.و همان جا متوقف می شوم. از آیینه جلو ماشین نگاهش می کنم.هنوز همان جا ایستاده. برای یک لحظه می خواهم پایم را روی پدال فشار دهم و با سرعت تمام از او و تقدیرم که در حال رقم خوردن بود، دور شوم اما لعنت به لحظه هایی که اختیارش دست خودت نیست. سرم را از شیشه سمت راننده بیرون می دهم. و عینک آفتابی ام را بالای سرم می گذارم
-تو که هنوز وایستادی. بیا دیگه...
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
424
امتیاز
14,213
پارت_۵#
دیوارهای تنهایی بلند است، درست مثل دیوار قلعه دیو! همان دیو بی رحم تنهایی را می گویم که همیشه در کمین است تا شکارش را اسیر قلعه مخوفش کند. به نظرم افسانه ها فقط افسانه اند وگرنه هرچقدر هم در این دژ بلند ، اسیر بمانی و انتظار بکشی، حتی اگر دختر شاه پریان هم باشی ،هرگز آن شاهزاده سوار بر اسب سفید از راه نخواهد رسید و دیگر هیچ بو*س*ه گرمی بر تن یخ زده شاه پریان هم ، روح نخواهد دمید!
صدای فریادهای کاوه از آن سوی تلفن ، اعصابم را بهم ریخته است. اتومبیلم را متوقف می کنم و حالا من هستم که صدایم را بالا می برم.
-چی میگی تو؟ هان؟ چی میگی؟ چی از جونم می خوای؟ باز هم دختره ولت کرد و رفت ؟
-اگر تو زنگ نزده بودی و اون حرف ها رو بهش نمی زدی اینجوری می شد؟زندگیمو خراب کردی؛ آتیشت می زنم شکیبا!
بر عکس همیشه از تهدیدهایش نمی ترسم و صدایم را بالاتر می برم.
-منو تهدید نکن کاوه. دیوونم نکن. بدبخت عوضی اگه ولت کرده، برای حرف های من نبوده. پول هات ته کشیده لابد! اگر این هارت و پورتت هم واسه اینه که باز ازم پول بگیری و تلکه ام کنی، کور خوندی!
خودش هم می داند که دیگر دستش را خوانده ام اما هنوز سعی می کند تا از احساس رقیقم بیشترین استفاده را بکند و به گمانش من بازهم برای خریدن محبتش حاضر می شوم تا پول خرج کنم.
-شکیب با من بازی نکن خواهشا، عشقمون رو به لجن نکش. خودت هم می دونی که دوستت دارم، پس خر نشو منم دیوونه نکن!
-شکیب بی شکیب، شکیبا مرد،عشق بود یا هر کوفت دیگه ای ، تا گردن توی لجنه حضرت آقا، خبر نداری. دیگه نه می خوام ببینمت نه می خوام بهم زنگ بزنی ...
مشغول هوار زدن و تهدید های همیشکی است که تماس را قطع می کنم و برای آنکه خیالم راحت شود گوشی را هم خاموش می کنم و آن را روی صندلی کناری ام می اندازم. سیستم صوتی ماشین را روشن می کنم و صدایش را آنقدر بلند می کنم که دیگر هیچ صدایی را نشنوم. عینک آفتابی ام را از بالای سرم به روی چشم هایم سر می دهم و پایم را چنان روی پدال گاز می فشارم که اتومبیل از جا کنده می شود و با صدای جیغ لاستیک هایش به سرعت از آنجا دور می شوم.
چله نشینی ام تمام شده بود. سه ماه برای نبودنش، برای نخواستنش و برای محبتی که به پایش ریختم و خ**یا*نت هایی که دیده بودم ، به سوگ نشستم، برای او که نه، برای خودم و مرگ قلب بیچاره ام ، روزها اشک ریخته بودم تا یادم نرود آن لحظه ای را که عشق می میرد ،باید به خاک سپرده شود. من او و عشقش را در غباری از خاطرات کهنه و زنگار گرفته اش مدفون کرده بودم و حالا این احساس سبکی را مدیون روح مقاومم بودم. شاید هم یک نوع شجاعت عجیب با یک منشا ناشناخته در حال القا شدن به قلب و روحم بود که آن طور احساس غرور می کردم!
پشت چراغ قرمز می ایستم و از پسرک گلفروشی که برای فروختن گل هایش ماشین به ماشین را در جستجوی خریدار ، می گردد، سه دسته گل نرگس می خرم و یک چک پول صدهزارتومنی کف دستش می گذارم. پسر جوانی از اتومبیل کناری به سویم سرک می کشد و با هیجان می پرسد:
-خانم شیبانی؟
به رویش لبخند می زنم و برایش دست تکان می دهم. آن روزها از اینکه در میان مردم باشم هیچ پروایی نداشتم و خودم را آن ها جدا نمی دانستم. درست برعکس حالا که از نگاه و حرف های تک تکشان می گریزم. شاید هم تمام بدبختی هایم از همان وقتی شروع شد که من مردم گریز شدم!
چراغ سبز می شود و با سرعت زیاد به راه می افتم. صدای فریاد پسرک گل‌فروش که در حال شمردن پول هایش است باعث می شود تا از شیشه نیمه باز سمت خودم دستم را بیرون ببرم و برایش تکان دهم.
-خانم کجا؟ بقیه پولتون موند؟
-مال خودت…
از آیینه جلوی ماشین می توانم خنده اش را وقتی دوباره پول هایش را می شمرد ببینم و لبخند بر لبم بنشیند.
به کافه که می رسم ،یغما لبه جدول رو به روی کافه اسپرسو نشسته و سازش را روی زانویش گذاشته. برایش بوق بزنم و ماشین را کمی عقب تر پارک می کنم. در حال پیاده شدن هستم که جلو می آید.
-چطوری؟ خیلی وقته منتظری؟
اخم هایش بدجور در هم فرورفته است. سازش را روی دوشش می اندازد و جلوتر از من، همان طور که سعی می کند از خیابان رد شود جوابم را می دهد.
-دو دقیقه دیگر دیر کرده بودی ،رفته بودم.
پوزخند به لبم می آید. این غرور توام با اعتماد به نفسش که نمی دانم از کجا سرچشمه می گرفت شاید مهمترین عاملی بود که مرا به سویش سوق می داد. از آدم های بی اراده ای که به خاطر شهرتم به من ابراز علاقه می کردند ،بی زار بودم درست بر عکس او ،که دقیقا به من همان طور که دوست داشتم توجه می کرد. شبیه یک آدم معمولی .رفتارهایش بی ریا بود ، نه ساختگی و زورکی. در برابر همه خودش بود، خود واقعی اش و غروری که باعث می شد تا برای داشتن هیچ کس و هیچ چیز سر خم نکند.
لبه آستینش را می کشم تا متوقفش کنم.
-کجا سرت رو انداختی پایین جلو جلو می ری؟
سرش را به سویم کمی کج می کند.
-عادت ندارم واسه کسی انقدر معطل بمونم . مخصوصا زن ها.
-صبر کن ببینم ، الان یعنی داری واسم قیافه می گیری؟
از خیابان رد می شود و من مثل عروسک کوکی پشت سرش می روم و حرف می زنم.
-اگر نمی دونستم که کلا آدم بدقولی هستی ، می گفتم داری واسم قیافه می گیری.
طاقت شنیدن حرف تند از هیچ کس را ندارم من ذاتا آدم انتقاد پذیری نبودم . دست به کمر می زنم و جلویش می ایستم.
-اولا که خیابون شلوغ بود دیر رسیدم. ثانیا حالا فرض کن قیافه بگیرم، تو مشکلی داری؟
با دست مرا کنار می زند. حتی به من نگاه هم نمی کند و پا روی اولین پله سنگی کافه می گذارد.
-آره خیلی مشکل دارم. از آدم های این مدلی خوشم نمیاد!
-من الان واسه جنابعالی آدم این مدلی ام؟
صورتش را در هم جمع می کند و روی همان پله می ایستد.
-پس چه مدلی هستی ؟ ببین خانم من اهل ناز کشیدن نیستم. اگر از این جور کارها بلد بودم که زنم قهر نمی کرد طلاق بخواد. حوصله این حرف ها رو ندارم. قرار شد چهارتا ترانه بهم بدی که بخونم. دیگه تلفن خاموش کردن و دیر اومدن هات واسه چیه؟ مثلا می خوای بگی آدم هنری این مدلیه؟ یا کلاس کارت پایین میاد اگر برای وقت مردم ارزش قایل باشی؟
سرم داغ می شود. هیچ کس تا آن وقت جرات نکرده بود آن طور بی پرده با من حرف بزند. لعنت به کاوه که مجبور شدم به خاطرش موبایلم را خاموش کنم و حالا این طور از طرف کسی که فقط چند بار او را دیدم تحقیر شوم.
-گوشیم شارژ تموم کرد ولی دلیلی هم نداره که تو با من اینجوری حرف بزنی ؟
-خانم من دارم نهایت تلاشم رو می کنم که کارم بهترین باشه. اگر راضی هستی بسم الله وگرنه که شما رو به خیر ما رو هم به سلامت!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
424
امتیاز
14,213
۶_پارت#
سرزمین رویاها همان جاییست که خودت را فاتح قله های عشق و در فراز آن میبینی!شیرینی یک فتح بزرگ را با تمام وجود می چشی و قدم به دنیای ناشناخته ها می گذاری.اما برای رسیدن به ته این جاده،از خیلی چیزها باید بگذری که کوچکترینش خودت هستی!
نگاهم روی ساعت مارکدار و گران قیمت کاوه می چرخد و در ذهنم دنبال پاسخی برای یک سوال می گردم.«کسی که ساعت هفتاد میلیونی به دستش می بندد ، چه نیازی به سرمایه گذاری من برای کارش می تواند داشته باشد؟»
لیوان معجونی را که سفارش داده، نیمه گذاشته و مشغول کوک کردن سازش است. به خط اخم عمیقش نگاه می کنم و بار دیگر جمله ای را که جلوی در کافه گفته بود،در ذهنم تداعی می کنم.«من اگه حوصله ناز کشیدن داشتم، زنم نمی رفت تقاضای طلاق بکنه!»
به فنجان قهوه دست نخورده ام، نیم نگاهی می اندازد.
-پس چرا هیچی نخوردی؟ هنوز دلخوری؟
سر تکان می دهم.
-دلخور‌که نه، ولی ازت ناراحتم.
سازش را روی صندلی کنارش می گذارد و بی توجه به جوابم، یک قاشق از معجونش را در دهان می گذارد و می پرسد
-نگفتی دوتا ترانه دیگه رو کی می تونی برسونی؟
تمام رفتارهایش به نظرم عجیب می آید . عجیب و متفاوت.
-تا قبل از ضبط دومین ترانه، می رسونمشون.
نگاه شیطنت آمیزی به من می اندازد و بلاخره جای آن اخم عمیق را یک لبخند کوتاه می گیرد.
-عمراً بتونی زودتر از یک ماه تمومش کنی.
برایش پشت چشم نازک می کنم. از این تیشه دادن و اره گرفتن هایش با وجود گستاخی که دارد، خوشم می آید.
-اگر منم ،که تمومش می کنم.
لبخندش عمیق تر می شود و لحنش حالت شوخی به خود می‌گیرد.
-همون چون تویی عرض کردم خدمتتون. والا شما از اون سر شهر می خوای بیایی این سر شهر حداقل چهارساعت توی راهی وای به حال ترانه گفتنت!
نفس حبس شده در سینه ام را با صدا بیرون می دهم و با او چشم در چشم می شوم.
-شرط می بندی؟
-با کمال میل. تو اگه تونستی تا آخر هفته ترانه ها رو برسونی شام مهمون من. اگر هم باختی ، شام مهمون تو. خوبه؟
پسر باهوشی به نظرم می آید.این را از همان بار اولی که سوار ماشینم شده بود، فهمیده بودم‌.شرط بندی برای ترانه ها ، نقشه زیرکانه ای بود که می توانست دری به سوی خواسته اش بگشاید.
یک جرعه از قهوه ام را می نوشم و می گویم:«قبول»
حالا اوست که نگاهش روی ناخن های فرنچ و طراحی شده من ، زوم شده است.
-چرا شما زن ها انقدر عاشق دیده شدن و مطرح کردن خودتون هستید؟
ل**ب هایم را آویزان می کنم.
-نمی فهمم چی میگی؟ همه آدم ها دوست دارن که دیده بشن . این دیگه زن و مرد نداره.
-عجیبه!
دقیق به صورتش نگاه می کنم. شاید او تنها کسی بود که برای یک لحظه در دلم آرزو کردم کاش لااقل فرصت آن را داشتم که مقابلش یک نقش مکمل را بازی کنم. نمی دانم چرا اما به شدت احساس می‌کردم به فنون بازیگری و روانشناسی آشناست و من با تمام ادعایم در این زمینه، کم مانده است که بازی بخورم!
-عجیب نیست. کاملا هم عادیه.
محتوی ظرف معجونش را تا ته می خورد و هنوز هم در صورتش همان حس مبهم موج می زند.
-میشه یه سوال خصوصی بپرسم؟
انگشتم را روی سیم های نازک گیتارش می کشم. می ترسم از اینکه نگاهش کنم و به خواسته اش جواب منفی دهم!
-اگر زیادی‌خصوصی نیست. بپرس.
راحت حرف می زند و دیگر آن حالت معذب گونه اش را نمی توانم در او پیدا کنم.
- چرا ترانه میگی؟ به نظر ،دختر پر انرژی میایی ولی ترانه هات کاملا با شخصیتی که ازت دیدم متضاده! ببخشید که این رو می گم اما من با روح غمگینی که به شعر هات حاکمه حال نمی کنم .
خنده ام گرفته است از این همه سادگی و صداقت که شاید نتیجه همان روانشناسی آدم ها ست که به نظرم خوب به آن وارد بود. یک طور خاصی نگاهش می کنم. این صورت کاملا معمولی چه چیز در خود دارد که هر بار نگاهش می کنم، چیزی در من فرو می ریزید که شاید همان شالوده های غرورم باشدو یک دفعه ته دلم خالی می شود وقتی که بار دیگر جمله آخرش ، بیرون کافه یادم می آید«من اگر حوصله ناز کشیدن داشتم، زنم نمی رفت تقاضای طلاق بده...» و عبارت «زنم» با آن میم مالکیت غلیظش اخم هایم را در هم می کشد.
-به نظرت چه چیز شادی توی زندگی مردم هست که بشه ازش ترانه ساخت تا به قول خودت باهاش حال کرد؟
معطل نمی کند و خیلی صریح یک واژه سه حرفی در جوابم از دهانش بیرون می آید که برایم هم آشناست و هم غریبه!
-عشق!
ع، ش ، ق «علاقه شدید قلبی» خودش بود این دقیقا همان درد بی درمانی ست که مرا به جنون کشاند. و جنون خودِ عشق است. قیس عامری تا وقتی اکسیر عشق بر مس وجودش اثر نکرده بود چه کسی اصلا او را می شناخت؟. عشق بود که از او مجنون ساخت. حالا خوب می فهمم چرا مردم نامش را مجنون گذاشته بودند. هرچه عاشق تر ، دیوانه تر! مجنون که باشی، معشوقت همیشه در خیالت با توست و هیچ کس را حق ورود به این حریم با شکوهِ عاشقانه نیست! و چه چیز می تواند برای یک دلداده دور افتاده از محبوبش، با
شکوه تر از این باشد؟
حس می کنم زبانم کمی در دهان سنگین شده است. نگاهش می کنم و می پرسم.
-عشق؟ به نظرت وجود داره؟
-تنها چیزیه که به وجودش اصلا شک ندارم.
کمی جسارت چاشنی کلامم می کنم تا شاید جواب سوالی که در ذهنم چرخ می زند را در میان حرف هایش پیدا کنم.
- همین چند دقیقه پیش گفتی زنم تقاضای طلاق داده. اگر انقدر بهش معتقدی پس چرا توی زندگیت گمش کردی؟
کمی به سوی میز خم می شوم و صورتم را به صورتش نزدیک می کنم و آهسته می گویم.
-زندگی واقعی با شعارهای ما خیلی فاصله داره.
ته خنده ی روی ل**ب هایش با آن صدای مردانه و گوشنواز، در دلم کولاک می کند، وقتی که چند بیت از عطار، می شود جوابم.
-ای دل اگر عاشقی، در پی دلدار باش
بر در دل روز و شب، منتظر یار باش دلبر تو دایماً بر در دل حاضر است
رو، در دل برگشای، حاضر و بیدار باش
می خواند. سرش را تکان می دهد و با لبخند زیر چشمی نگاهم می کند. این مرد انگار واقعا تصمیم گرفته است دیوانه ام کند.
ترانه خواندنش که تمام می شود. خیلی تند یک جمله می گوید و سازش را کاور می کند تا آن جا را ترک کند.
-عاشق اگر بودیم کار به این جاها نمی رسید.
هنوز مدهوش آن صوت داوودی هستم که سازش را بر دوش می اندازد و می پرسد:
-نمیای بریم؟
-خسته شدی؟
از نرده های چوبی طبقه بالا به یکی از مشتریان خانم که با فیگور خاصی مشغول خوردن بستنی اش بود اشاره می کند و می گوید
-خسته که نه؛ ولی من زیاد از کافه و
این مدل ژست های مدرنی که خانم ها میگیرن، خوشم نمیاد. زیادی احمقانه به نظر میاد!
می خندم. بعد از مدت ها از ته دل می خندم و به دنبال دنیای وارونه و ساده اش روان می شوم.
 

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
424
امتیاز
14,213
پارت-۷
آخرین ابیات را می نویسم و قلم و کاغذم را زمین می گذارم. حس خوشایندی وجودم را در بر می گیرد و لبخند رضایت بر لبم می نشیند.
نگاهی به ساعت قدی گوشه سالن پذیرایی می اندازم، چیزی تا صبح باقی نمانده.‌ از فلاسک آب جوشی که روی میز گذاشته ام، لیوانم را پر می کنم و یکی از بسته های قهوه فوری را در آن حل می کنم و بی درنگ یک جرعه از آن را می نوشم. عادت کرده ام که خستگی این شب زنده داری ها را به لیوان های قهوه ام ببخشم و تلخی زندگی ام را در تلخی آن گم نمایم.
قرار بود ترانه ها را تا امروز ظهر به کامیاب برسانم و آخر شب برای بازی در یک فیلم سینمایی همراه بقیه گروه به تنکابن بروم.تا وقت قرار، پنج ساعت زمان داشتم که کمی استراحت کنم. روی کناپه دراز می کشم و زیر پتو خودم را جمع می کنم. تا گوشی ام را روشن می کنم، موج پیام ها به سوی آن سرازیر می شود.
گیتی برایم یک پیام صوتی گذاشته است و می دانم که قطعا در مورد زمان حرکت به تنکابن است و سفارشات لازم برای آنکه به موقع حاضر شوم ! همین که وارد صفحه واتساپ می شوم ، یک پیام کوتاه از یغما توجه ام را جلب می کند. اینکه در آن ساعت از شب آنلاین است ،به نظرم غیر منتظرانه می آید.
بلافاصله چند بیت از ترانه ای را که همین چند لحظه پیش تمام کرده بودم، تایپ می کنم و برایش می فرستم.
« يه حسي دارم اين روزا / ميونه باور و ترديد
مثله زندونيايي كه / به آغوشت شدن تبعيد چقد عجيبه اين احساس / چرا گيج و پريشونم
با اين كه عاشقت هستم / ولي از تو گريزونم»
مجال جواب دادن را از او می گیرم و فورا چند کلمه دیگر تایپ می کنم
«ترانه ها تموم شد. باختی. خودتو برای شام امشب آماده کن!»
در جوابم خیلی زود یک پیام ارسال می شود.به ضعف و قوّتِ بازوی عشق حیرانم
که کوه می‌کَند و دل نمی‌تواند کَند...»
چند بار همین یک بیت را می خوانم و زیر ل**ب تکرارش می کنم. هنوز گیج کلماتش هستم که یک پیام صوتی دریافت می کنم.
صدایش که در سکوت خانه ام طنین انداز می شود، فراموش می کنم که یک شبانه روز کامل نخوابیده ام. خودم را میان فراز و فرود ،صدایش غرق می کنم.هیچ سورپرایزی نمی توانست آنقدر برایم جذاب باشد که او گیتار به دست بگیرد و این وقت شب ترانه ای را که سروده بودم با ملودی که برایم، پر از ریتم زندگی و عشق بود، بخواند!
من در آستانه سی سالگی، دلم می خواست با این صدای بم مردانه ، غرق در رویاهای کودکی ام باشم.
برایم می نویسد«به خاطر بهترین باخت زندگیم، بفرمایید شام!»
و چند ایموجی کچل خندان که از شدت خنده اشک می ریزند!، را چاشنی پیامش می کند.
قلبم آنقدر تند می زند که جرات جواب دادن ندارم. گوشی را خاموش می کنم و پتو را روی سرم می کشم و چشم هایم را آنقدر محکم روی هم فشار می دهم تا شاید خودم را از شر تصویر یغمایی که ساز به دست رو به رویم نشسته است و دارد با صدایی که گوشم از آن پر شده است، نفسم را می گیرد، خلاص کنم.
وارد محوطه استودیو که می شوم در دلم خدا خدا می کنم که یغما هنوز نرسیده باشد. نمی دانم چرا انقدر از رویارویی با او وحشت دارم. نمی خواهم تپش های قلب کج فهمم باعث شود تا پا به جاده ای بگذارم که یا در بی راهه هایش گم شوم ویا در آخر راه خودم را در یک کوچه بن بست اسیر ببینم!
این عشق برای من حکم همان میوه ممنوعه را دارد که قطعا با چشیدنش از بهشت برین بیرون خواهم رفت!
خودم را در آیینه ماشین نگاه می کنم و کمی سر و وضعم را مرتب می سازم.شیشه عطرم را از کیفم بیرون می کشم و خودم را غرق رایحه محبوب آنیک می کنم.حس می کنم کمی رنگ پریده به نظر می آیم . برای بار آخر نگاهی به آیینه می اندازم و از خودم می پرسم:
«-چه مرگت شده شکیبا؟»
ل**ب هایم را جمع می کنم وقتی که می دانم هیچ جوابی برای سوالم ندارم.
کنار کامیاب که می نشینم،دعایم مستجاب نشده و یغما درست ، به روی شزلون قرمز رنگ و مخملی رو به رویم، لم داده و دستش را به چانه زده است. کامیاب عینکش را از روی چشم بر میدارد و عینک همراه زنجیر طلایی اش ، که تا روی سینه پایین آمده، آویزان می گردد. کاغذهایی را که در دست داشت، روی پیانو اش می گذارد و نگاهی به من می اندازد.
-دیر رسید اما ترانه هات مثل همیشه عالیه! از امشب روی نت هاش کار می کنم .ولی شکیبا حواست هست که سبک این دوتا ترانه ات با بقیه فرق داره؟
می خواهم دهان باز کنم و از ملودی که یغما دیشب آن را بداهه ساخته و نواخته بود حرف بزنم اما تا کامیاب سر به زیر می اندازد، یغما از فرصت استفاده می کند و با بالا انداختن ابروهایش به من می فهماند که نباید حرفی بزنم.نمی دانم چطور توانسته ذهنم را بخواند اما ترجیح می دهم مطابق میلش عمل کنم.
نگاهم را از او بر می گیرم و به کامیاب می گویم:
-یغما هم پاپ خیلی خوب می خونه هم سنتی. به نظرت اگه یه سبک تلفیقی رو امتحان کنیم جواب میده؟
لبهایش را رو به بالا جمع می کند و چینی به چانه اش می اندازد..
-باهات موافقم .یغما وسعت صدای خوبی داره.ولی ما الان دوتا ترک ضبط کردیم. بهتره به همون سبک ادامه بدیم ،شاید بعدها بشه سبکش رو عوض کنیم ولی فعلا به صلاح نیست .یعنی اگه منم قبول کنم وزیری ضرر و زیان کار رو قبول نمی کنه.
نیم نگاهی به یغما می اندازم و حس می کنم باز هم همان نگاه معذب در چشمانش نشسته است.
- نگران وزیری نباش. من هزینه اون دوتا ترک رو تمام و کمال قبول می کنم.شما از امروز روی این دوتا ترانه کار کنید، من چهارتا ترانه دیگه بهتون می رسونم. کار تبلیغات هم خودم پیگیری می کنم. این صدا و این استعداد حیفه که حروم بشه.
هنوز حرفم تمام نشده است که وزیری درب اتاق ضبط را می گشاید و به جمع ما می پیوندد.
-چطوری خانم شکیبا؟ زود اومدی، خیر باشه. خبریه؟
چند قدم به سمت کامیاب جلو می رود و می پرسد:
-نوازنده ها خیلی وقته اومدن. گفتم همونجا توی اتاق من بشینن تا خبرشون کنی. پس چرا شروع نمی کنید؟
کامیاب با اشاره چشم و ابرو حالی ام می کند که وقت رضایت گرفتن از وزیری ست.
حس مبهمی که در نگاه یغما می بینم کمی مرددم می کند اما، صدایی که دیشب از او شنیده ام ، مجبورم می کند تا حرفم را هرطور شده بر زبان آورم.
-امروز ضبط نداریم. هرکس بخواد فقط می تونه تمرین کنه.
وزیری به سوی من که پشت سرش ایستاده ام بر می گردد. و با حرکت سر سوالش را می پرسد
-کی گفته امروز ضبط نداریم؟
-من!
-چرا؟چرا ضبط نداریم؟
-از کار راضی نیستم. می خوام سبک خوندن یغما عوض بشه!
چشمهایش گرد می شود
-چی؟ خانم شما کاری غیر از اختلال توی پروژه هم بلدی؟کی گفته که باید سبک خواننده تغییر کنه اونم بعد از خوندن دوتا ترک؟ اصلا شما چقدر از موسیقی سر درمیاری که بخوای تا این حد نظر تخصصی بدی؟
از موسیقی هم اگر هیچ ندانم این صدا در زیر و بمش چنان تار و پودم را می لرزاند که خود به خود شعرم را به موسیقی بدل می کند.
-سر من داد نزن آقا! من یکی از سرمایه گذارهای این پروژه هستم و از کاری که انجام شده راضی نیستم. بذار خیالت رو راحت کنم، تا وقتی راضی نباشم، فروزش هم یک قرون کف دستت نمیذاره.
خیلی جدی نگاهش می کنم و ادامه می دهم
-دیگه خودت می دونی!
صدایش را بالاتر می برد
-خانم من به کسی اجازه نمیدم برای خواننده و آهنگساز من تعیین تکلیف کنه!
قبل از اینکه جوابی دهم، یک صدای موزون، روی آن ابهامی که از چشم هایش بر قلبم، سایه افکنده، خط ممتد می کشد
-پس بهتره به فکر یه خواننده جدید هم باشید!
وزیری با همان نگاه پر از خشمش کامیاب و یغما را نگاه می کند و دست بر کمر می زند.
-تو دیگه چی میگی؟
یغما سینه به سینه او می ایستد. برای بار اول است که کسی این طور بی توقع و بی ریا به پشتیبانی ام بر خواسته! خدایا این مرد با این صورت معمولی و این لحن داوودی اش قرار است چه بر سر دل بیچاره ام بیاورد که قلبم این طور مشتاق خودش را به سینه ام می کوبد؟!
چشم در چشم وزیری ست ،وقتی که می گوید:
-همون که شنیدی!
وزیری انگار زیر سنگینی آن نگاه کم آورده است که برای خودش دنبال یک مدافع می گردد و نگاهش زوم می شود به روی کامیاب که در حال جمع کردن وسایلش است.
-کامیاب؟ تو چرا وسایلت رو جمع می کنی؟
کامیاب با نهایت خونسردی عینکش را در قاب می گذارد و می گوید:
-مگه نشنیدی شکیبا چی گفت؟ امروز ضبط نداریم!از روز اول بهت گفتم، من از محیطی که تنش توش باشه خوشم نمیاد. نمی تونم کار کنم. مشکلتون که حل شد، خبرم کنید.
و جمله آخرش را در برابر چشمان حیران او هجی می کند و از اتاق بیرون می رود
یغما چپ چپی به وزیری نگاه می کند و سازش را از روی شزلونی که بر آن نشسته بود برمی دارد و همان طور که پشتش به من است می گوید
-شکیبا وسایلت رو جمع کن. کار داریم. یادت که نرفته؟
کیفم را روی دوش می اندازم. می دانم منظورش از کار، شام امشب است. هنوز از اتفاقاتی که افتاده آنقدر گیجم که متوجه حرف هایی که وزیری وقت بیرون رفتن از درب استودیو می زند نمی شوم.
-آهان! برید. همتون برید. خدا خوب در و تخته رو بهم جور کرد. تو هم برو شکیبا خانم،چی می خواستی بهتر از این؟ اینم از طعمه ی تازه ات!
آفتاب که غروب می کند؛نگاهی به یغما که مشغول ریختن آب جوش از سماور زغالی به فنجان چای است، می کنم و آهی توام با شوقی کودکانه از گلویم بیرون می آید و در ذهنم تاریخ این روز بزرگ را حک می کنم، روزی که خورشیدش با صدای یغما طلوع کرده و غروبش در کنار او ،در حال معنا شدن است. در نظرم این آلاچیق چوبی زیبا ترین مکان دنیا می آید وقتی که یغما ،فنجان چای را جلوی پایم می گذارد و یک خرمای خشک به دستم می دهد.
-چرا توی فکری؟ هنوز داری به حرف های اون مرتیکه فکر می کنی؟
آنقدر ذهن و قلبم درگیر لحظه ایست که در آن هستیم که اصلا هیچ کدام از حرف های وزیری به یادم نمانده که بخواهم به آن فکر کنم.
-نه؛
با یک نبات زعفرانی و چوبی ،مشغول هم زدن چایش می شود و بی مقدمه سوالی می پرسد که آغاز و پایان مسیر زندگی ام مثل انتهای مسیر رودخانه ای که از کنارمان می گذرد، نا پیدا می شود
-تا حالا عاشق شدی؟
 
آخرین ویرایش

maryamalikhani

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
12/6/17
ارسال ها
424
امتیاز
14,213
پارت _۸#
گاهی پاسخ به یک سوال می تواند مسیر زندگی ات را عوض کند. کاش یاد گرفته بودم که در برابر همه چیز و همه کس ، صادق نباشم!
یغما مشتاقانه منتظر جواب سوالش بود و من گوشی موبایلم را در دست می فشردم و به کاوه فکر می کردم و اینکه آیا می توانم نام رابطه ام با کاوه را عشق بگذارم؟
نگاه یغما به سمت تخت کناری که دو دختر و پسر جوان با فاصله زیاد از ما نشسته اند مات مانده است. به جای پاسخش از او می پرسم:
-تو چی؟ تو عاشق شدی؟
لبخند کمرنگی بر لبش می نشیند و وقتی نگاهم می کند،برق خاصی از چشمانش عبور می کند.
-زرنگی؟ مگه من خبرنگارم که منو بپیچونی؟ یه سوال ساده ی خودمونی پرسیدم. جواب ندی از من هیچی نمیشنوی...
هنوز نگاهش سمت همان آلاچیق و تخت کناری ست. نگاه گذرایی به آن سو می اندازم.
-مشکلی پیش اومده؟چرا چشم از تخت بغلی برنمیداری؟
-عشق!
-چی؟!
-مگه نپرسیدی تا حالا عاشق شدم یا نه؟
معنای حرف هایش را نمی فهمیدم. اصلا همیشه عادت داشت حرف هایش را نصفه و نیمه بزند. انگار از اینکه مخاطبش را در خماری بگذارد لذت می برد.
-نمیفهمم چی میگی.
یک آه کوتاه می کشد و به جریان آب رودخانه که در تاریک و روشنای هوا دیگر به خوبی نمی شد آن را دید خیره می شود.
-توی زندگیم خیلی ها رو دوست داشتم ولی عاشق نبودم. به جز یه بار که اونم....
به میان حرفش می پرم و همان طور که یکی از آلوچه های جنگلی که در ظرف مخصوص جلویم است بر دهان می گذارم می گویم
-لابد اونم خانومت بوده که باهم ازدواج کردید.
پوزخند می زند.
-خانومم عشقم نبود، بزرگ ترین اشتباه زندگیم بود...
ترشی آلوچه گلویم را می سوزاند و به سرفه می افتم.
-اگه دوستش نداشتی، چرا ازدواج کردی؟ شما مردها همتون همین جوری هستید. اولش طرف براتون قند و عسله اما تا ازش سیر می شید اسمش رو میذارید بزرگترین اشتباه زندگی!
با همان صورت خالی از حسش باز به رویم پوزخند می زند.
-انگار خیلی تجربه داری. چندبار تا حالا قند و عسل بودی و بعدش شدی بزرگ ترین اشتباه که انقدر دلت پره؟
ل**ب هایش را جمع می کند و به حالت توهین آمیزی ادامه می دهد.
-البته احتمالا این مسایل برای شما عادیه!
اخم هایم فورا در هم گره می خورد. حس می کنم غرورم زیر نگاهش در حال مچاله شدن است.
-من هیچ خوشم نمیاد کسی باهام اینجوری حرف بزنه؟ منظورت از این کنایه ها چیه؟
صدایم که کمی بالا می رود، نگاه دو دختر و پسر تخت کناری که شاید تا آن موقع اصلا متوجه ما نبودند به سویمان جلب می شود. یغما دستم را می کشد و نمی گذارد تا از جایم بلند شوم.
-هی،هی… چی کار می کنی؟ کجا؟
-خسته ام. حوصله نیش و کنایه ندارم.
تا به خودم می جنبنم، کل نفرات تخت بغلی جلو آلاچیقمان ایستاده اند و طلب امضا و عکس سلفی دارند!
عکس ها که تمام می شود. باز همان پوزخند لعنتی گوشه ل**ب های یغما جا خوش می کند.دوباره اخم هایم در هم گره می خورد و ل**ب ور می چینم.
-چیه؟ چرا منو اینطوری نگاه می کنی؟انگار تو یه چیزیت میشه واقعا.
-ازت خوشم میاد.دوست دارم باهات صمیمی تر
باشم.
به چشمانش زل می زنم. نمی دانم در این چشم های معمولی چه معجزه ای خفته است که وقتی نگاهش می کنم به کلی یادم می رود همین چند دقیقه قبل مورد توهین قرار گرفته بودم. حتی یادم می رود که یغما هنوز متاهل است!
شاید این غیرمتعارف ترین پیشنهاد دوستی بود که تا آن زمان دریافت کرده بودم.ناخداگاه حس می کنم همه آدم هایی که در آن باغچه خانوادگی حضور دارند، به من زل زده اند. ل**ب می گزم و می گویم:
-میشه بریم.
-جواب منو ندادی هنوز.
-میریم توی ماشین صحبت می کنیم.
با آن صندل های لژ دار به سختی چند پله از پله های سنگی رستوران سنتی را بالا می روم اما روی یکی از پله ها پایم پیچ می خورد و چیزی نمانده بود که واژگون شوم. یغماطوری هول می کند که مانده بود بغلم کند تا مانع از افتادنم شود. نگاه نگرانی به من می اندازد و می پرسد.
-خوبی؟ چیزیت که نشد؟
مچ پایم بدجور درد می کند اما سر تکان می دهم. دوست ندارم جلب توجه کنم.
-خوبم .چیزی نیست.
خودم را جمع و جور می کنم و خجالت زده، برای بالا رفتن از بقیه پله ها دستم را به گل باکس های سیمانی کنار پله ها، می گیرم و خداروشکر می کنم که بالاخره آخرین پله را به سلامت بالا می روم.
اما مچ پایم آنقدر درد گرفته است که سوییچ را به یغما می دهم تا او پشت رل بنشیند.
همین که سوار می شود. ته خنده ای می کند و سر تکان می دهد. مانتوام را از لای در بیرون می کشم و تا در را می بندم از حالت بانمک صورت او خودم هم خنده ام می گیرد.
-به چی میخندی؟!
دستش را پشت صندلی که روی آن نشسته ام می اندازد و همان طور که دنده عقب می رود باز همان ته خنده را تحویلم می دهد.
-خب نمیتونی با این کفش ها راه بری، مجبوری اینا رو بپوشی؟
به صندل های حصیری ام نگاه می کنم.طراح همه لباس های من گیتی بود و همیشه از ست هایی که برایم می چید لذت می بردم اما آن لحظه از سوالی که او پرسیدت بود بی اختیار ل**ب هایم جمع شد.
-خوشگل نیستن؟
چشمکی که میزند،آنقدر او را در نظرم خواستنی می کند که چند لحظه نگاهش می کنم.
-خودت خوشگل تری...
برای بار اول نبود که کسی از زیبایی ام تعریف می کند. آنقدر وقتی زیر عکس و پوسترهایم را برای مردم امضا می کردم، از این جملات شنیده بودم که هیچ جای این جمله ساده برای جذاب نبود اما نمی دانم چرا وقتی آن را از زبان یغما شنیدم، احساس غرور می کردم.
چقدر بی خبر بودم از آفتی که این غرور کاذبی که از با او بودن به من دست می داد. چرا هرگز نفهمیدم مشغول برداشتن اولین گام هایم به سوی ویرانی هستم.
به گمانم یک دوستی ساده برای روح زخمی هردویمان لازم بود و با اشتیاق به سوی این جاده ناشناخته می شتافتم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا