در حال تایپ رمان کوهستان آدیس (جلد دوم رمان ایمی و آینه ی اسرار آمیز | zahra bagheri کاربر انجمن یک رمان

کدوم یکی از شخصیت های زیر و در کل مجموعه های رمان لیانا و ایمی که بهم مرتبط هستن، بیشتر دوست دارین؟


  • مجموع رای دهندگان
    9

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
کد رمان: 2037
ناظر رمان: Jasmine


نام رمان: کوهستان آدیس (جلد دوم رمان ایمی و آینه ی اسرار آمیز)
نام نویسنده: zahra bagheri
ژانر: تخیلی، عاشقانه
خلاصه ی داستان: ایمی پس از ماجراجویی خطرناک و هیجان انگیزش با دین و آدریان، پس از نه سال ناچار می شود خانه و پسر و سرزمینش را بار دیگر، و این بار به میل خودش ترک کرده و با همسرش به کمک دوستانش بشتابد. به کمک آن ها، و آدونیس و ملکه اش که به نیروی او نیاز دارند تا دربرابر مردی بایستند که از گذشته ای دور وارد آینده ی آرام و شاد آن ها شده و قصد دارد یک بار دیگر همه چیز را در آدونیس نابود کند...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,005
امتیاز
33,373
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
دوستان عزیزم یک مطلبی هست که حتما باید ذکر بشه: درسته که این رمان درواقع ادامه ی رمان ایمی و آینه ی اسرار آمیز هستش، اما همانطور که از اسمش هم معلومه تمام شخصیت های مجموعه رمان های لیانا رو هم دربرمیگیره.
یعنی این رمان باز هم تنها ماجراجویی ایمی و جارد نیست، بلکه تمام شخصیت های چهارگانه ی لیانا حضور دارند. امیدوارم از خوندن رمان لذت کافی رو ببرین و به اون دسته از کسانی که اعتقاد دارند رمان های من جذابیت کافی رو ندارند، با عشق و احترام می گم که رمان رو به هیچ وجه مطالعه نکنن تا وقت ارزشمندشون تلف نشه.
(دوستتون دارم.)


صبح زود با صدای زنگ موبایلش از خواب بیدار شد، اما بی توجه به آن شی کوچک با ارزش طبق عادت همیشگی بی آنکه چشم هایش را باز کند، دستش را به طرف دیگر تخت برد تا موی همسرش را نوازش کند.
همین کار را هم کرد، دستش را به آرامی روی موهای لخت او کشید. در لحظه ی اول متوجه نکته ی خاصی نشد اما ناگهان به یاد آورد که موهای همسرش هنگام صبح بهم ریخته و آشفته است.
به سرعت چشم هایش را باز کرد و با دیدن پسربچه ای که بین او و همسرش خوابیده بود، با عصبانیت گفت:
-کریس!
کریس با صدای بلند او غلتی زد و با لحن خواب آلودی گفت:
-صبح بخیر ایمی!
شخصی غرغرکنان گفت:
-ایمی نه، مامان!
کریس توجهی به پدرش نشان نداد و سعی کرد دوباره بخوابد اما ناگهان با صدای جیغ مادرش از جا پرید:
-کریس! چندبار بهت گفتم که باید توی اتاق خودت بخوابی؟ تو دیگه بزرگ شدی!
ایمی با اخم وحشتناکی به پسرش چشم غره رفت. کریس موهای لختش را از صورتش کنار زد، سپس چهره ی مظلومانه ای به خود گرفت و گفت:
-اما فقط هشت سالمه، ایمی.
جارد ضربه ی نه چندان محکمی به پشت پسرش زد و دوباره گفت:
-ایمی نه، بهش بگو مامان!
کریس که ظاهرا از خیر خوابیدن گذشته بود، از تخت پایین پرید و گفت:
-بیخیال جارد!
سپس خمیازه کشان از اتاق بیرون رفت.
پس از رفتن او جارد شروع به خندیدن کرد. کاملا مشخص بود که تا به آن لحظه هم به سختی جلوی خنده اش را گرفته است. او دست هایش را زیر سرش گذاشت و گفت:
-فکرکنم شانس آوردیم که دیشب جفتمون خسته و کوفته بودیم.
ایمی بالشش را به صورت او کوبید و گفت:
-خنده نداره جارد! متوجه نیستی؟ اون کاملا از کنترل خارج شده.
جارد، مثل همیشه ایمی را دعوت به آرامش کرد و گفت:
-فقط یک کمی با هم سن و سال هاش فرق داره.
-موضوع فرق داشتن نیست، اون مدام کاری رو تکرار می کنه که ما براش قدقن کردیم، این یعنی...
-این یعنی اون بیش از اندازه به ما وابسته است. باور کن ایمی، مسئله فقط همینه.
ایمی موهای طلایی اش را از صورتش کنار زد و با ناراحتی گفت:
-اما همیشه که نمی تونه پیش ما بمونه.
جارد گفت:
-همیشه نه، اما تا وقتی که بزرگ بشه سال ها وقت برای یاد گرفتن داره. هرچند، مطمئنم که حالا هم همه ی این چیزا رو حتی بهتر از من و تو می دونه، آخه درست مثل مادرش باهوشه.
ایمی به تعریف همسرش لبخندی زد. جارد با دیدن لبخندش روی تخت نشست و او را بو*س*ی*د. سپس شروع به بستن دکمه های لباسش کرد و گفت:
-بهتره عجله کنی، وگرنه به دادگاه نمی رسی.
ایمی که تازه به یاد دادگاه و پرونده ی خانوم کاتر افتاده بود گفت:
-اوه! درسته.
هر دو در حالی که هنوز کسل و خواب آلود بودند از جا برخاسته و از اتاق بیرون رفتند. وقتی جارد وارد دستشویی شد ایمی با خود فکر کرد که حق با جارد است، خوب شد که دیشب هر دو خیلی زود به خواب رفتند. هیچ دلش نمی خواست کریس در آن سن و سال چیزهایی ببیند که هنوز برایش زود است.
ایمی تا آن زمان به او اجازه نداده بود که حتی یکی از فیلم هایی که خودش و جارد تماشا می کنند را ببیند، چه برسد به آنکه خودش و همسرش نیز برای پسرش تبدیل به یکی از همان عاشق و معشوق های فیلم ها شوند.
شاید بهتر بود محض احتیاط قبل از خواب در اتاقشان را قفل کند، بله! این بهترین راه حل برای جلوگیری از ورود کریس بود.
وقتی وارد آشپزخانه ی کوچک و نقلی خانه شد، کریس را دید که سرش را روی میز گذاشته و چشم هایش را بسته بود. ایمی با دیدن او لبخندی زد و به دیوار تکیه داد تا خوب پسرش را تماشا کند. چشم های سبز تیره و بینی کوچک و قلمی اش کاملا شبیه به جارد بودند، اما موهای طلایی اش به او رفته و ل**ب هایش نیز درست مثل خودش بود.
 

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
پسرش در خواب بسیار معصوم به نظر می رسید؛ درست برعکس زمان بیداری‌اش که از دیوار راست بالا می‌رفت. ایمی نفس عمیقی کشید و کاملا وارد آشپزخانه شد تا صبحانه را آماده کند.
با اینکه طرز حرف زدن و رفتارهای پسرش، دقیقا آن گونه که او می‌خواست نبود، اما جای شکرش باقی بود که با وجود تمام شیطنت هایش هوش و استعداد زیادی داشت و یکی از بزرگترین حسن های او احترامی بود که همیشه به پدر و مادر، و پدربزرگ و مادربزرگش می گذاشت.
با اینکه او و جارد خیلی زود صبحانه شان را خوردند، اما کریس زودتر از آن ها آب پرتقالش را لاجرعه سرکشید و از آشپزخانه بیرون رفت تا برای رفتن به مدرسه آماده شود.
جارد سرک کشید تا مطمئن شود کریس به اتاقش رفته است، سپس چشمکی زد و گفت:
-قرار امشبمون که یادت نرفته؟
ایمی با گیجی پرسید:
-کدوم قرار؟
اما با دیدن نگاه جارد فورا به یاد آورد که امشب سالگرد ازدواجشان است و قرار بود با یکدیگر به رستوران معروفی که به تازگی افتتاح شده بود بروند.
ایمی بلافاصله گفت:
-آها! نه یادم نرفته، به هیچ وجه!
جارد گفت:
-کاملا مشخصه. پس امشب زودتر از همیشه میای خونه، باشه؟
-باشه، حتما.
جارد کمی از شیرش نوشید و گفت:
-راستی تونستی کاری برای پرونده ی خانوم کاتر بکنی؟
ایمی ابرویی بالا انداخت و جارد گفت:
-پس یعنی اون زن بیچاره، بی گناه مجازات میشه؟
ایمی دست از خوردن کشید و به صندلی اش تکیه داد، سپس با تاسف گفت:
-هنوز نتونستم مدرکی برای بی گناهیش پیدا کنم، فقط دو روز مونده و من دارم همه ی تلاشم و می کنم.
جارد محتاطانه گفت:
-اما من هنوزم میگم که نباید یک پرونده ی جنایت و قبول می کردی.
ایمی حرفی نزد و فقط نفسی از سر کلافگی کشید. از وقتی کار وکالت را شروع کرده بود جارد هر دفعه همین را می گفت و تاکید می کرد که این شغل برای زن ها کمی خطرناک است. و البته که ایمی چنین چیزی را قبول نداشت و هر دفعه که این بحث را آغاز می کردند آخرش به دعوا و قهر منجر می شد. اگرچه قهرشان به یک روز کامل هم نمی کشید و بالاخره یک کدام از آن ها برای آشتی پیش قدم می شدند.
در هر حال این اولین باری بود که ایمی یک پرونده ی جنایت را قبول کرده و برای نجات جان موکلش که زنی میانسال بود، تلاش می کرد. او این شغل پر هیجان را دوست داشت و برای همه ی پرونده هایش تقلای بسیاری می کرد، و حاضر نبود به همین آسانی پا پس بکشد. اما این قول را نیز به خود داده بود که دیگر چنین پرونده ای را قبول نکند، جارد درست می گفت، شاید این بار خطری تهدیدش نکرده بود، اما تضمینی وجود نداشت که در آینده هم مشکلی پیش نیاید.
-ایمی!
-بله؟
-حواست کجاست؟
ایمی سرش را تکان داد، تکیه اش را از صندلی گرفت و گفت:
-همینجا.
جارد به نشانه ی همدردی دستش را روی دست او گذاشت و با صدای بلندی کریس را صدا زد:
-کریس؟ زود حاضر شو دیگه پسر، مدرسه ات دیر میشه ها.
-من اینجام!
هر دو سرشان را بلند کردند و کریس را که حاضر و آماده در آستانه ی در ایستاده بود نگاه کردند.
کریس با ژست خاصی موهایش را روی پیشانی اش ریخت و گفت:
-مگه من دخترم که حاضر شدنم طول بکشه! داشتم آتش شومینه رو چک می کردم، انگار یک مشکلی پیدا کرده.
جارد به سختی جلوی خنده اش را گرفت و پرسید:
-چه مشکلی؟
کریس شانه ای بالا انداخت و گفت:
-انگار آتشش خیلی کم تر شده، از دیشب هم خونه سردتر شده، شما دقت کردین؟
کریس مثل همیشه جوری حرف می زد که به هیچ وجه به سن و سالش نمی خورد، همین هم باعث شد جارد و ایمی به خنده بیافتند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
کریس که از خنده ی بی دلیل پدر و مادرش تعجب کرده بود، پرسید:
-برای چی می خندین؟
جارد جوابی نداد، اما ایمی برای آنکه غرور پسرش جریحه دار نشود فورا گفت:
-یک چیزی بین من و پدرته، عزیزم. تو کیفت و برداشتی؟
کریس کوله اش را بالا آورد و گفت:
-اوهوم!
جارد گفت:
-پس سوییچ و بردار و برو سوار ماشین شو، منم الان میام.
سپس سوییچ را به هوا پرتاب کرد و کریس ماهرانه آن را در هوا قاپید. سپس دستی برای مادرش تکان داد و گفت:
-خداحافظ ایمی.
-خداحافظ عزیزم، مراقب خودت باش.
کریس سرش را تکان داد و مثل برق و باد از خانه خارج شد. کمی پس از رفتن او، جارد نیز از جا برخاست و باقی مانده ی شیرش را سر کشید و گفت:
-شب می بینمت.
-میبینمت.
ایمی لبخندی به همسرش زد و با ابراز علاقه ی جانانه ای او را تا دم در بدرقه کرد.
جارد خم شد و کفشش را پوشید، سپس راست ایستاد و گفت:
- امیدوارم توی این پرونده موفق بشی! راستی، شومینه رو هم به روش خودت راه بنداز.
ایمی سرش را تکان داد و آرام خندید، آنگاه هر دو با یکدیگر خداحافظی کرده و ایمی وارد خانه شد تا برای رفتن آماده شود.
حاضر شدنش خیلی طول نکشید، او یک کت و شلوار طوسی شیک و برازنده پوشید وکیف دستی اش را روی دوشش انداخت. پرونده ی خانم کارتر را نیز به زور داخل آن چپاند.
وقتی همه چیز را چک کرد و مطمئن شد که چیزی را جا نگذاشته است، وارد پذیرایی شده و در مقابل شومینه ایستاد.
لحظه ای روی شعله های ضعیف متمرکز شده و آنگاه آتش از کف دست هایش زبانه کشید و با یک حرکت ساده وارد شومینه شد.
ایمی دست هایش را پایین آورد و به نتیجه ی کارش نگاه کرد: آتش شومینه بسیار قوی تر و سوزان تر از قبل شده بود.
نگاهی به کف دست هایش انداخت، دیگر کاملا قادر به کنترل نیروهایش بود، هر چند که هنوز با سرمای بیش از اندازه ی بدنش مشکل داشت، اما نسبت به سال ها پیش این کار برایش بسیار آسان تر از قبل بود.
او نیرویش را مدیون موجودی به نام پریوس بود که سال ها پیش ناخواسته او را لمس کرده و مقداری از قدرتش را گرفته بود. با اینکه آن اوایل این موضوع را دردناک و ناراحت کننده می دانست، اما پس از نه سال دیگر به آن عادت کرده بود.
وقتی از خانه بیرون رفت هنوز به پریوس و قدرت بی نهایت خطرناکش فکر می کرد، اما با دیدن جای پنج انگشت بزرگ و کشیده روی شیشه ی ماشینش همه چیز را فراموش کرده و شروع کرد به بد و بیراه گفتن.
بعد از پاک کردن شیشه سوار ماشین شد تا زودتر خود را به دادگاه آن روز برساند. اما مشکل دیگری پیش آمد، ماشینش با او لج کرده و پس از چند بار استارت خوردن خاموش می شد. یک ربع به همین وضع گذشت و سرانجام ایمی به آن نتیجه رسید که اگر همان لحظه با یک تاکسی خود را به دادگاه نرساند نوبت خود را برای صحبت های نهایی از دست می دهد.
او فقط دو روز وقت داشت، اگر یک روزش هم اینطور از دست می داد...
-امکان نداره این فرصت و از دست بدم!
ایمی این را گفت و سوییچش را برداشت و از ماشینش پیاده شد. قبل از آنکه به سمت خیابان اصلی بدود لگدی به چرخ های ماشین زد و سپس شروع به دویدن کرد.
هنگام دویدن به سمت خیابان اصلی احساس عجیبی به او دست داد، انگار شخصی نامرئی پشت سرش می دوید اما به محض اینکه رویش را برمی گرداند با خیابان خلوت و کم ترددشان رو به رو می شد.
برای چند لحظه گمان کرد که شاید از شدت استرس خیالاتی شده است، اما بعد سایه ی مردی را دید که پشت یکی از ماشین های پارک شده ایستاده بود و به او نگاه می کرد.
 

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
آن مرد در آن هوای گرم بهاری یک پالتوی بلند سیاه پوشیده و کلاهش را روی صورتش کشیده بود.
ایمی با دیدن آن صحنه بی درنگ شروع به دویدن کرد و تا زمانی که به خیابان اصلی برسد برنگشت تا پشت سرش را نگاه کند.
*
با بدنی خسته و ذهنی آشفته از دادگاه بیرون آمد و سلانه سلانه به سمت خیابان اصلی حرکت کرد. هنوز صدای قاضی در گوشش بود که با لحن تهدیدآمیزی می گفت:
-تنها یک روز فرصت دارین تا مدرکی برای اثبات بی گناهی خانم کاتر پیدا کنین، در غیر این صورت...پرونده بسته و ایشون به مجازات محکوم میشن!
و ایمی در کمال ناامیدی خوب می دانست که امکان ندارد تا فردا چنین مدرکی پیدا کند. اگر خانوم کاتر را محکوم می کردند چه؟ در این صورت تمام تقصیرها به گردن او بود، شاید اگر زودتر کنار کشیده و پرونده اش را به وکیل باتجربه تری می سپرد...اگر فقط آنقدر لجباز و یک دنده بود..!
ایمی آهی کشید و به خود گفت که سرزنش کردن چه فایده ای دارد وقتی جان انسان بی گناهی در خطر است و هر لحظه ممکن است به جرم ناکرده مجازات شود؟
با احساس نزدیکی شخصی از پشت سرش به سرعت رویش را برگرداند اما در کمال تعجب هیچ کس پشت سرش نبود.
ترس عجیبی در دلش افتاده بود. این حس که تعقیب کننده ای دارد حتی در راه پله و راه رو های دادگاه نیز رهایش نکرده بود.
نکند قاتل واقعی به دنبال او بود تا قبل از پیدا کردن مدرکی کلکش را بکند؟
با این فکر قلبش دیوانه وار شروع به زدن کرد و دو پا داشت، دو پای دیگر نیز قرض کرد و دوان دوان از عرض خیابان گذشت و سوار اولین تاکسی شد تا هرچه زودتر به سمت خانه اش حرکت کند.
در طول مسیر مدام پشت سرشان را نگاه می کرد تا ببیند کسی در تعقیبشان هست یا نه. آنقدر در صندلی پشتی جا به جا شد که دیگر راننده ازآینه ی جلو نگاه های متعجبی به او انداخت. ظاهرا خیال می کرد ایمی یک دیوانه ی فراری است!
وقتی راننده ی تاکسی ماشینش را سر خیابان متوقف کرد ایمی از سر درماندگی ناله ای کرد و با نگرانی پرسید:
-نمیشه تا دم اون ساختمون انتهای خیابون منو برسونین؟
راننده بار دیگر از آینه ی جلو به او زل زد و گفت:
-چرا میشه، اگه بخواین حتی می تونم از پله های ساختمونم ببرمتون بالا!
سپس با صدای بلندی به شوخی بی مزه ی خود خندید. ایمی به سختی جلوی خودش را گرفت تا با دست آتشینش موهای فرفری و پرپشت مرد را آتش نزند. ناسزایی به مرد گفت و کرایه اش را به سمت او پرت کرد.
وقتی از ماشین پیاده می شد، زانوهایش کمی می لرزید.
ایمی با قدم های بلندی به سمت ساختمان راه افتاد تا قبل از خارج شدن تاکسی از خیابان، به خانه برسد. اما هنوز نصف راه را هم نرفته بود که ماشین از خیابان خارج شد و بار دیگر همه جا در سکوت فرو رفت.
با وجود سکوت مرگبار خیابان بلافاصله توانست صدای قدم هایی را بشنود که به تندی پشت سرش حرکت می کردند.
ایمی با وجود ترس و وحشتش برگشت تا ببیند باز هم با خیابان خالی مواجه می شود یا نه، اما برخلاف انتظار این بار همان مردی را دید که صبح آن روز نیزدر نزدیکی خانه اش دیده بود.
به خاطر تاریکی هوا صورتش اصلا مشخص نبود، اما هنوز همان لباس های صبح را به تن داشت. ایمی با دیدن آن صحنه بی درنگ موبایلش را از کیفش بیرون آورد تا با جارد تماس بگیرد، اما خیلی زود پشیمان شد زیرا نمی خواست او فکر کند که از پس خودش برنمیاید و با کوچکترین اتفاقی که مربوط کارش می شود، وحشت زده و هراسان می شود.
 

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
سعی کرد آرام آرام نفس بکشد و خوب فکر کند. فرار کردن از آن مرد هیچ فایده ای نداشت زیرا حتی اگر آن شب از دست او می گریخت ممکن بود شب دیگری به سراغش بیاید. مخصوصا حالا که آدرس خانه اش را نیز پیدا کرده و ممکن بود بخواهد به همسر و پسرش آسیبی برساند.
ایمی دست هایش را مشت کرد و با فکر به نزدیک شدن آن مرد به پسر و همسرش خونش به جوش آمد.
بالاخره تصمیمش را گرفت. قدم هایش را تندتر برداشت و با سرعت پرید و پشت ماشینی از نظر پنهان شد. از جایی که نشسته بود نگاه دزدکی به مرد انداخت، ظاهرا از ناپدید شدن ناگهانی ایمی جا خورده بود زیرا مدام سرش را به این طرف و آن طرف می گرداند.
ایمی مشت هایش را گره کرد و با چشم هایی تنگ شده و زبانی که یک وری از دهانش بیرون آمده بود منتظر ماند تا مرد کمی نزدیک تر شود.
مرد ناشناس چند قدمی به جلو برداشت و همچون نابینایان به اطرافش نگاه کرد. اکنون فاصله اش با ایمی تنها چند قدم بود. ایمی صبر کرد تا او کاملا نزدیک شود و آنگاه...
همچون صاعقه بر سر او نازل شده و با تمام زورش مشت محکمی به مرد زد و او را نقش بر زمین کرد.
با این کارش باعث شد کلاه از سر مرد بیافتد و در حالی که از درد ناله می کرد سرش را بلند کرده و به او نگاه کند.
ایمی که تا قبل از آنکه او سرش را بلند کند لبخند پیروزمندانه ای به ل**ب داشت و می خواست لگد جانانه ای نیز نثار آن مزاحم بی سر و پا کند، با دیدن چهره ی مرد دهانش باز ماند و چشم های سبزش از حیرت گشاد شد.
ناباورانه فریاد زد:
-دین!
دین که با خشم و غضب به او چشم غره می رفت از جا برخاست و خاک لباسش را تکاند. سپس با دلخوری گفت:
-سلام ایمی، از آخرین باری که دیدمت خیلی خشن تر شدی!
ایمی که مات و مبهوت به او نگاه می کرد، با لکنت گفت:
-تو...چطور...تو اینجا چیکار می کنی؟
دین موهای طلایی اش را از صورتش کنار زد و کنایه آمیز گفت:
-اومدم پیک نیک!
ایمی که از دیدن دوباره ی او سر از پا نمی شناخت و ناگهان خاطرات ماجراجوییش با او و آدریان و جاناتان را به یاد آورده بود، خنده کنان گفت:
-هنوزم عوض نشدی.
دین با شیطنت گفت:
-مگه قرار بود عوض شم؟ باور کن اگر عوض شم آدریان یک ثانیه هم تحملم نمی کنه!
ایمی که به یاد عصبانیت های گاه و بی گاه او افتاده بود، خندید و گفت:
-آره خب، واقعا هم آدم غیر قابل تحملی می شی.
دین بی آنکه آزرده شود خندید و ایمی جلو رفت و او را در آغوش کشید. حتی حالا که می توانست او را لمس کند باور نمی کرد که پس از نه سال دوباره او را می بیند.
از زمانی که از نور آبی درون آینه گذشته بود همیشه به این فکر می کرد که دیگر هیچ گاه نمی تواند آن ها را ببیند، اما حالا آرزوی دست نیافتنی و محالش به واقعیت پیوسته بود.
ایمی از دین جدا شد، ضربه ای به سرش زد و با حیرت پرسید:
-واقعا خودتی؟
دین جای ضربه ای که ایمی زده بود را مالید و با تردید گفت:
-فکرکنم!
ایمی دوباره او را در آغوش گرفت و چنان فشار داد که نفسش بند آمد. سپس دستش را گرفت و در حالی که او را کشان کشان به سمت خانه می برد با خوشحالی گفت:
-باید بیای خونمون، مطمئنم جارد از دیدنت خیلی خوشحال می شه.
-البته این احتمال هم هست که از تعجب شاخ دربیاره.
ایمی که با دیدن دین تمام دغدغه هایش را در رابطه با پرونده ی ناموفقش فراموش کرده بود، خنده کنان گفت:
-آره، ممکنه! تازه باید به کریس هم معرفیت کنم.
-کریس؟
-پسرم.
دین از جا پرید و با تعجب پرسید:
-تو پسر داری؟
ایمی متوقف شد، شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-یک جوری میگی انگار یک هیولا رو به عنوان حیوون خونگی دارم!
دین به پهنای صورتش خندید و گفت:
-نه، اما اصلا بهت نمیاد.
ایمی با خودپسندی گفت:
-آره می دونم من خیلی کمتر از سنم نشون می دم.
دین نگاهی به ساختمان خانه انداخت و باخونسردی گفت:
-نبابا،منظورم این بود که فکر نمی کردم جارد دیوونه بشه و تو رو بگیره.اینجا خونتونه، درسته؟
ایمی که با دلخوری او را نگاه می کرد، با ل**ب و لوچه ی آویزان جواب داد:
-اوهوم! بیا بریم بالا.
دین سرش را تکان داد و هر دو وارد راهروی تاریک شدند. ایمی کلید برق را زد و زمانی که هر دو از پله ها بالا می رفتند از او پرسید:
-راستی از کجا آدرسمونو پیدا کردی؟
دین که با تعجب به لامپ هایی که از سقف آویزان بود نگاه می کرد، گفت:
-با استفاده از مغز جاناتان، راستی اون لامپ هایی که روبی می گفت اینا ان؟
ایمی خندید و گفت:
-آره، خودشونن.
دین با حالتی که انگار در تمام عمرش چیزی به عجیبی لامپ را ندیده است، زیر ل**ب گفت:
-خیلی جالبه!
ایمی با دست به در خانه اشاره کرد وگفت:
-اینجاست، صبر کن تا در و باز کنم.
دین با تعجب به جاکلیدی او نگاه کرد و پرسید:
-اون چیه که به کلیدات وصل کردی؟
ایمی که از حالت کنجکاوانه ی او خنده اش گرفته بود، کلید را در قفل در چرخاند و گفت:
-یک چیزی واسه قشنگی و برای اینکه یک وقت کلیدها رو گم نکنم.
 

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
دین هوشمندانه هومی کشید و هر دو وارد خانه شدند.
ایمی با صدای بلندی کریس را صدا زد و رو به دین گفت:
-هر جا راحت تری بشین، الان کریس هم میاد. باید به جارد خبر بدم اون واقعا شوکه می شه.
ایمی با شور و هیجان به طرف کیفش هجوم برد و موبایلش را از آن بیرون آورد.
چند ثانیه ی بعد با ذوق فریاد زد:
-جارد!یک خبر فوق العاده واست دارم!
-خودت حدس بزن! حتی فکرشم نمی کنی...
ایمی به دین چشمکی زد و همانطور که وارد اتاقش می شد چند ضربه ی محکم به در اتاق کریس هم زد.
بعد از رفتن او دین آهی کشید و نگاه کنجکاوانه ای به خانه انداخت. در تمام عمرش وسایلی به آن عجیبی ندیده بود، حتی اسباب بازی مستطیل شکل روبی که به آن موبایل می گفت نیز تا این حد عجیب و غریب نبود.
صدای ایمی که سعی داشت با داد و فریاد جارد را برای باور کردن حرفش متقاعد کند هنوز به گوش می رسید. دین نیز هنوز مشغول بررسی مبل قهوه ای رنگی که روی آن نشسته، بود که کریس وارد پذیرایی شد و با صدای بلندی گفت:
-سلام!
دین با صدای بلند او از جا پرید و نفس نفس زنان برگشت و به او نگاه کرد.
پسربچه ای لاغر و کوچک اندام با موهای طلایی و چشم های سبز تیره در مقابلش ایستاده بود. دین نگاهی به لباس آبی و قرمز او که عکس مردعنکبوتی بر روی آن بود انداخت و غرغرکنان گفت:
-واقعا که پسر همون مادر هستی، سلام.
کریس نگاهی به سر و وضع او انداخت و پرسید:
-شما دوست ایمی هستین؟
دین که گیج شده بود، پرسید:
-ایمی؟
کریس شانه ای بالا انداخت و دین با چشم های گشاد شده به او زل زد و در دل گفت:
-نظرم عوض شد، این بچه ی ایمی و جارد نیست، این دیگه تقریبا یه هیولای به تمام معناست.
-آره، من دوست مادر و پدرتم. یک دوست قدیمی و خیلی باحال!
دین خندید و کریس جلو آمد و مثل بزرگسالان به او دست داد و با خنده گفت:
-خوشبختم، منم کریسم، یک پسربچه ی خیلی باحال، البته از نوع جدیدش!
ابروهای دین آنقدر بالا رفت که چیزی نمانده بود به فرق سرش برسد. همان لحظه ایمی همچون عنکبوتی عظیم الجثه پرید و وارد پذیرایی شد.
با خوشحالی گفت:
-بهش گفتم، باورش نمی شد. همین الان از محل کارش راه افتاد تا بیاد خونه.
دین سرش را تکان داد. ایمی موهای کریس را بهم ریخت و پرسید:
-با دین آشنا شدی؟
کریس که در آغوش مادرش در حال خفه شدن بود، با صدای گرفته گفت:
-آره، با دوست قدیمی خیلی باحالتون آشنا شدم.
سپس خود را از چنگ مادرش آزاد کرد و روی یکی از مبل ها نشست. دین که به لوستر آویزان شده از سقف خانه چشم دوخته بود نگاه سرزنش آمیز ایمی را نادیده گرفت و پرسید:
-اسم اینا چیه؟
اما ایمی به سوال انحرافی دین پاسخ نداد و به جایش گفت:
-من میرم برات چایی بریزم.
-چی بریزی؟
ایمی باز هم جواب دین را نداد و او در حالی که دیگر از عوض کردن بحث ناامید شده بود، با چشم هایی تنگ شده به کریس نگاه کرد و گفت:
-می دونی، نیازی نبود ثابت کنی چون من از همون لحظه ی اول فهمیدم که از اون بچه هایی هستی که دهنت قرصه!
کریس به پهنای صورتش خندید و همان موقع ایمی با سینی چای وارد پذیرایی شد.
نیم ساعت بعد، پس از گفتگوی بسیار و پرسیدن احوال آدریان و جاناتان و مطمئن شدن از سلامتی آن ها زنگ در به صدا درآمد. ایمی جیغ کشید:
-جارد اومد!
سپس با سرعت برق و باد دوید تا در را باز کند. دین نیزاز جا برخاست و با اشتیاق منتظر آمدن جارد ماند اما کریس که هنوز از صحبت های رمزی مادرش و دین متعجب بود، فقط کمی در جایش جا به جا شد.
-ایمی! خداکنه دروغ نگفته باشی و شب سالگرد ازدواجمون و با این شوخی بی مزه خراب نکرده باشی.
صدای جیغ معترضانه ی ایمی، دین و کریس را از جا پراند:
-من دروغ نگفتم!
دین نیز فریاد زد و پرسید:
-اوه! من شب سالگرد ازدواجتون و خراب کردم؟
کریس در حالی که یک حبه قند را در کنار لپش می جنباند به او خیره شد و دین با نیش باز گفت:
-واقعا شرمنده!
به ثانیه نکشید که صورت متعجب جارد از پشت ستون خانه پدیدار شد و پشت سرش سر ایمی از زیر دست های او بیرون زد و با شور و شوق گفت:
-دیدی دروغ نگفتم؟ این خودِ خودِ دینِ!
جارد که از دیدن مرد آشنای مقابلش مات و متحیر شده بود، با ناباوری گفت:
-این جدی جدی خودِ خودِ دینِ!
دین با کلافگی گفت:
-آره رفیق من خود خود دینم، حالا اگه می خوای بیا جلو و بغلم کن چون خیلی وقت ندارم تا...
جارد بی توجه به وراجی دین جلو رفت و محکم و مردانه او را در آغوش کشید، سپس بازویش را گرفت کمی عقب رفت و بار دیگر ناباورانه تکرار کرد:
-انگار واقعا خودتی، آخه تو اینجا چیکار می کنی؟
دین لبخندی زد و گفت:
-قضیه اش مفصله.
ایمی گفت:
-خب پس بشین و برامون تعریف کن. دین هنوز به منم نگفته که چرا تمام روز و تعقیبم می کرده.
همگی روی مبل و نزدیک بهم نشستند. جارد که هنوز ناباورانه به دین نگاه می کرد، پرسید:
-تعقیبت می کرده؟ برای چی؟
دین جواب او را داد:
 

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
-خب مطمئن نبودم که آدرس درست باشه، واسه ی همین یک لباس مبدل پوشیدم تا شناسایی نشم.
جارد خندید و گفت:
-جوری حرف می زنی انگار پلیس ها علم غیب دارن و هرکسی از دنیای ما نباشه رو می شناسن.
ایمی نیز خندید و با اشاره به پالتوی بلند دین گفت:
-لباس های مبدلت اینه؟
صدای خنده ی جارد و ایمی به هوا برخاست و دین که گیج شده بود پرسید:
-به چی می خندین؟
قبل از اینکه ایمی جوابی بدهد کریس با خونسردی گفت:
-دارن به لباسات می خندن!
-کریس!
کریس به صورت مادرش که از خنده سرخ شده بود نگاهی انداخت و گفت:
-مگه دروغ می گم؟
جارد محکم به پشت پسرش زد و گفت:
-نه خب دروغ نمی گی، آخه بگو کی توی تابستون پالتو می پوشه و کلاه سرش می ذاره؟
کریس شانه ای بالا انداخت و دین گفت:
-خب چیز دیگه ای پیدا نکردم، همینم از یک اتاق شلوغ وسط کلی آدم دزدیدم.
ایمی با ناخشنودی پرسید:
-چیکار کردی؟
اما جارد سرفه ی تصنعی کرد و برای عوض کردن بحث به دین گفت:
-خب، تعریف کن که اصلا چی شد که تصمیم گرفتی پیدامون کنی؟ حال بقیه خوبه؟
دین بلافاصله دستش را تکان داد و گفت:
-آره ، همه خوبن. اما... راستش یک چیزی هست که باید بهتون بگم... اصلا واسه ی همین اومدم.
دین نگاهی به کریس انداخت و سکوت کرد.
جارد و ایمی نگاهی به یکدیگر انداختند و ایمی گفت:
-کریس؟ تو درس هات و خوندی؟ فکرکنم فردا یک امتحان مهم داشتی.
کریس که آزرده شده بود، اخمی کرد و گفت:
-شما یک صحبت مهم دارین که من نباید بشنوم، درسته؟
جارد با سقلمه ی ایمی جلوی خنده اش را گرفت و گفت:
-دقیقا!
کریس با چشم هایی تنگ شده پرسید:
-خب، میشه فقط بگین درباره ی چیه؟
جارد و ایمی نگاه محتاطانه ای به دین انداختند و او با حفظ خونسردی اش، با لحن عادی گفت:
-درباره ی یک کار مهم که باید انجام بشه. یک کاری که من پدر و مادرت تو گذشته شروع کردیم. یعنی یک جورایی موضوع مربوط به گذشتست!
ایمی نگاه سرزنش آمیزی به دین انداخت و به پسرش گفت:
-فکرکنم جواب سوالتو گرفتی...
سپس با سر به اتاق کریس اشاره کرد.
کریس که ظاهرا از گرفتن یک جواب درست و حسابی از والدین و کشیدن زیر زبان دین نا امید شده بود، با حالت خاصی موهایش را از مقابل صورتش کنار زد و با گفتن شب بخیر سلانه سلانه به اتاقش رفت.
ایمی صبر کرد تا او در اتاق را پشت سرش ببندد و آنگاه با صدای آهسته ای گفت:
-اونی که گفتی جدی نبود نه؟ مثلا خواستی با این حرف کریس و قانع کنی؟
جارد که مشغول کندن پوست سیبش بود، چاقویش را در هوا تکان داد و گفت:
-فکرکنم راه خوبی رو انتخاب نکردی، عمرا با این حرف ها قانع شه.
جارد سیبش را سمت دهانش برد اما دین آن را در هوا قاپید و گازی به آن زد و با خونسردی گفت:
- من برای قانع کردنش اون حرف و نزدم. راستش...یک جورایی از دهنم پرید که...
ایمی مات و مبهوت پرسید:
- تو که راستش و نگفتی نه؟ منظورت از اینکه موضوع مربوط به گذشتست چی بود؟
دین نگاهش را از جارد و ایمی دزدید و سیبش را دوباره گاز زد و با دهان پر گفت:
-راستش و گفتم.
چاقو از دست جارد افتاد و ایمی پرسید:
-منظورت...
-منظورم یک ذره پیچیدست،یعنی... ما توی دردسر افتادیم، و به کمک شما نیاز داریم.
دین جمله ی آخرش را با عجله گفت و نفس عمیقی کشید. ظاهرا از نظر خودش از قسمت سخت ماجرا گذشته بود اما به نظر نمی رسید که جارد و ایمی چیزی از جمله ی او فهمیده باشند. در آن لحظه دهانشان کاملا باز مانده بود.
دین جوری که انگار با سرنوشت شومش کنار آمده است، نفس عمیق دیگری کشید و آرام و شمرده گفت:
-ما توی دردسر افتادیم، به کمک شما نیاز داریم.
بالاخره دهان ایمی بسته شد و جارد با انگشتش به دین اشاره کرد و با شک و تردید پرسید:
- تو یعنی...؟
دین با بی خیالی گفت:
- من یعنی، من و تمام مردم سرزمینم! به اضافه ی ملکه.
ایمی از جا پرید و با اشتیاق پرسید:
-ملکه؟
اما جارد با دست او را وادار به سکوت کرد و گفت:
-چی شده؟ یعنی جاناتان و پسرش و ملکه اونقدر قدرت ندارن تا از سرزمینشون دفاع کنن؟
ایمی به جارد سقلمه زد و جارد شانه اش را بالا انداخت و به او گفت:
-آخه چه کاری از دست ما برمیاد؟
دین میان حرف او پرید و گفت:
-لطفا با هم دعوا نکنین، من همه چیز و توضیح می دم.
جارد چشم غره ی ایمی را نادیده گرفت و دست به سینه نشست و گفت:
-خوبه.
دین پشت چشمی برای جارد نازک کرد و سرش را برای ایمی تکان داد تا به او اطمینان بدهد توضیح بیش تر حقیقتا لازم است و جارد هیچ کار اشتباهی نمی کند.
او کمی خم شد، دست هایش را درهم گره کرد و گفت:
-مشکل از چند ماه پیش شروع شد، یعنی درست از روزی که چند تا از سانتورهای جنگل ملکه کشته شدن...
 

Zahra bagheri

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
5/14/18
ارسال ها
501
امتیاز
21,773
ایمی وسط حرف او پرید و پرسید:
-یعنی جنگل سرزمینتون واسه ی ملکه ست؟ همه ی همش؟
جارد نفسش را با کلافگی بیرون فرستاد و دین که سر رشته ی کلام را گم کرده و گیج شده بود، در جواب او گفت:
-اگه منظورت از ملکه، ملکه ی فعلیه باید بگم نه. جنگل آدونیس همیشه متعلق به ملکه ی سابق یعنی ملکه کاترینه.
ایمی با کنجکاوی پرسید:
-کاترین؟ همونی که دخترش یک خیانتکار بود و...
-ایمی!
ناگهان جارد با لحن سرزنش آمیزی او را صدا زد و با آزردگی گفت:
-میشه بزاری بشنویم بعدش چی شده؟
ایمی مثل دختر بچه ها ل**ب هایش را جمع کرد، اما بی آنکه مخالفت کند با اخم سرش را تکان داد و پرسیدن سوال هایش را به وقت دیگری موکول کرد.
دین که کاملا از مرحله پرت شده بودلحظه ای مکث کرد تا همه چیز را به خاطر بیاورد، سپس صدایش را صاف کرد و گفت:
-داشتم می گفتم، اولش فکر کردیم کار یکی از گرگینه هاست که از کنترل خارج شده،یا قصد سرپیچی داره، واسه ی همین یکی رو فرستادیم تا حال اون مَردهای پشمالو رو بگیره ولی... متاسفانه اون یک نفر هم کشته شد.
جارد صبر کرد تا دین کمی مکث کند و آهسته پرسید:
-کی اونو کشت؟
دین دستی لای موهای طلایی اش کشید و گفت:
-کسی که امکان نداشت تو این برهه از زمان باشه!
ایمی و جارد نگاهی حاکی از سردرگمیشان رد و بدل کردند و ایمی پرسید:
-این یعنی چی؟
دین جوری که انگار یادآوری حوادث گذشته آزارش می دهد، با اکراه توضیح داد:
-گفته بودم که پدر نارسیسا یک آدم معمولی نبود و از نفرین هیدس به وجود اومد...
هر دو سرشان را تکان دادند و دین ادامه داد:
-و اینم گفته بودم که شورش اصلی رو هِندِریک در دوران مادربزرگ ملکه کاترین، یعنی دیانا شروع کرد.
بار دیگر جارد و ایمی سرشان را تکان دادند.
-خب، اینم می دونین که نیکولاس(پدر نارسیسا) با هندریک دست به یکی کرد و دخترش هم سال ها بعد با پسر هندریک یعنی هنری متحد شد.
هر دو آهسته و با هیجان گفتند:
-آره!
دین که از هیجان آن ها به وجد آمده بود، سرش را جلو برد و با صدای آهسته و لحن رمزآلودی گفت:
-پس الان باید اینم بدونین که هندریک تو جنگل ما دیده شده، اونم توسط کسی که امکان نداره چشم هاش ایراد داشته باشه.
نفس ایمی در سینه حبس شد و جارد با تردید پرسید:
-اگر درست یادم باشه تو گفته بودی که اون مرده!
دین با لبخند عجیبی که جارد به هیچ وجه نمی پسندید جواب داد:
-درست یادته.
جارد چشم هایش را تنگ کرد و ایمی با حیرت پرسید:
-پس چطور ممکنه؟
دین نگاهی به در اتاق کریس انداخت و با احتیاط گفت:
-فکرکنم دیگه به قسمت اصلی ماجرا رسیدیم... اون جادوگر خل و چل و یادتونه؟
ایمی با یادآوری مردی که سال ها پیش قصد تصرف دنیایش را داشت و او با کمک دوستانش شرش را از سر همه کم کرده بود، با انزجار گفت:
-مگه میشه یادمون بره؟
دین با لبخند شیطنت آمیزی گفت:
-نه خب، نبایدم فراموشش کنی. چون الان هر چی که می کشیم از دست اون دیوونست.
جارد که بی قرار شده بود، گفت:
-میشه زودتر بری سر اصل مطلب؟ این موضوع چه ربطی به اون داره؟
دین گفت:
- همه چی به اون مربوط میشه، به اون و آینه هایی که برای جا به جایی در زمان ساخت. جاناتان هنوزم میگه که اون فوق العاده باهوش بوده، انگار که ما باید برای از دست دادنش غصه بخوریم!
جارد گفت:
-منظورت اینه که اون در زمان سفر کرده بود؟
-دقیقا!
-و اینطوری به گذشته رفت و هندریک و با خودش به آینده برد؟
دین سرش را تکان داد و گفت:
-هوش تو هم بد نیست جارد، مثال خوبی برای جاناتان میشی. حداقل دیگه دست از تعریف کردن از اون جادوگر روانی برمی داره!
ایمی که ترسیده و نگران شده بود، گفت:
-صبرکن ببینم! یعنی تو می خوای بگی نه سال پیش جادوگر برای به دست آوردن دنیا این اقدام و انجام داده؟ یعنی اون...
دین در ادامه ی صحبت او گفت:
-یعنی اون نمی خواسته به تنهایی عمل کنه به کسی نیاز داشته که تجربه ی کافی داشته باشه، به همین خاطر به گذشته رفته و هندریک و به آینده برگردونده.
جارد گفت:
-بزار ببینم اگر اون به کسی احتیاج داشت که تجربه و خشم کافی داشته باشه پس چرا یک بار دیگه نارسیسا رو برنگردوند؟
رنگ دین پرید و با ناراحتی گفت:
-البته من واقعا خوشحالم که چنین کاری نکرده اما خب دو تا دلیل وجود داره.
-و اون چیه؟
دین که از صحبت درباره ی نارسیسا تنفر داشت، با بی میلی دلایلش را برای او تعریف کرد:
-اول اینکه جادوگر قصد داشت یک فرمانروای مطلق باشه، نه اینکه یک خدمتکار گوش به فرمان و به درد بخور زیر دست زنی مثل نارسیسا بمونه. اگر نارسیسا رو برمی گردوند هیچ شانسی برای فرمانروایی نداشت.
و دومین دلیلش اینه که نارسیسا قبلا ثابت کرده بود که حتی با بهترین افرادش چطور برخورد می کنه و در ضمن اینم یادتون نره که اگر شخصی مثل نارسیسا رو با خودش می آورد با پوسایدون و برادر عصبیش هیدس درگیر می شد. نارسیسا همه جوره به اون ها مربوط میشد و همونطوری که می دونین روحش متعلق به هیدسه.
 

موضوعات مشابه


بالا