در حال تایپ رمان ظهور کننده | دیار.خان کاربر انجمن یک رمان

وضعیت رمان چگونه است؟

  • عالی است

    رای 9 100.0%
  • خوب است

    رای 0 0.0%
  • متوسط است

    رای 0 0.0%
  • ضعیف است

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    9

اَصـلآن.خان

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
2/13/19
ارسال ها
111
امتیاز
16,153
محل سکونت
کشتی شبح
کد رمان: 2042
ناظر رمان: Saieh


بسم الله
نام رمان: ظهور کننده
نام نویسنده: دیار.خان
ژانر: عاشقانه، درام
بافت رمان: ادبی
دید: اول شخص

خلاصه:
مردی از تبار بی کسی!
هرگز کسی اورا ندیده و نشناخته بود.
به هر کسی خود را نشان نمی داد و با هر انسی سخن نمی‌گفت...
چطور شد که این مرد، ل**ب به سخن باز کرد؟


 
آخرین ویرایش

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,005
امتیاز
33,373
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

اَصـلآن.خان

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
2/13/19
ارسال ها
111
امتیاز
16,153
محل سکونت
کشتی شبح
مقدمه:
يادت باشد: كسي را براي دوستي انتخاب كن كه دلش آنقدر بزرگ باشد كه براي جا شدن در آن، مجبور نشوی خودت راكوچك كني.
انسان نباید از مرگ بترسد. چیزی که انسان باید از آن بترسد، هرگز شروع نکردن زندگی است.
(Marcus Aurelius)


کت بلند و مشکی‌ام را به زحمت پوشیدم. آنقدر در جیب‌هایش وسایل و ابزار می‌گذاشتم، سنگینیش کمرم را می‌شکست.
از خانه خرابه‌ام بیرون آمدم و در جاده بی سروصدای مقابل خانه‌ام ایستادم. گردنم راتکانی دادم و راه افتادم تا جاده را به پایان برسانم. بعد از جاده، به یک خیابان شلوغ می‌رسیدیم که شلوغیش حال من را برهم می‌زد.
برای همین راه فرعی را در پیش گرفتم، انتهای این راه به یک قلعه بزرگ و با شکوهی می‌رسید که مکان کارم آنجا بود. من سرکارگر قلعه بودم و بعضی‌ها احترام زیادی برای من قائل بودن و بعضی‌ها هم از من نفرت داشتند!
خودم هم دلیلش را نمی‌دانم اما از این نفرت راضی هستم. ارباب قلعه، آقای بکیوم است، دارای یک مادر پیر و همسر و دودختر و یک پسر تخس نیز هست. از همه‌شان متنفر بودم.
بخاطر اجبار ژنرال پا به این ماموریت به درد نخور گذاشتم، واِلا من هرگز به چنین مکان‌هایی مهاجرت نمی‌کردم، به هیچ وجه.
پشت در بزرگ قلعه ایستادم و محکم با پا به آن کوبیدم، و این یعنی سرکارگر ادوارد وان در پشت در است.
نخواستم هرگز با کسی حرف بزنم، صورتم را با یک ماسک نیمه، به طوری که فقط چشمانم دیده می‌شد، پوشانده بودم.
با اینکه آقای بکیوم در روزهای اول بخاطر گذاشتن ماسک اذیتم می‌کردن، کم کم فراموش و در کل به صورت ماسک‌دارم عادت کرد.
جورج در را باز کرد و من وارد شدم. سلامی کرد و گفت:
-آقای وان، امروز به ما حقوق می‌دهید؟
سرم را به معنی تایید حرفش تکان دادم و به کنار کشیدمش تا راهم باز شود. به سمت قلعه رفتم. اه دیگر خسته شدام. ژنرال من را به اجبار به این ماموریت فرستاده بود. یک ماموریت ناچیز اما مهم.
و حال؛ من، سروان ادوارد وان مامور حوضه جنایی، دوباره دست به کار شدام!
 
آخرین ویرایش

اَصـلآن.خان

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
2/13/19
ارسال ها
111
امتیاز
16,153
محل سکونت
کشتی شبح
از روی سنگ، بلند شدم. دفتر و قلمم را در جیبم گذاشتم.
اسبم، دال را به درخت بسته بودم و درحال خوردن چمن بود. من هیچوقت به طبیعت علاقهای نداشتم، پس دلیلی نمیبینم که آن را توصیف کنم!
اسب را باز کردم و با یک پرش روی زین قرار گرفتم. دال را به سمت جاده خاکی هدایت کردم. هوا گرم بود و برای همین کلاهم را از روی صورتم برداشتم. می‌خواستم به سمت قلعه بروم. آن هم بعد سه سال، من برگشتم!
شاید مثل همیشه یک یا دوماه بمانم و بعد از آن دوباره ماجراجویی را از اول شروع کنم.
نزدیکترین راه رسیدن به قلعه، داخل شدن به یک جنگل تاریک و به نظر ترسناک بود. اما قرار بود من از راه یکم دورتر و آسان‌تری بروم. به دوراهی رسیدم، سمت چپ برای وارد شدن به جنگل و در آخر قلعه، و سمت راست رفتن به سمت قلعه توسط پل چوبی بود.
پس از راه آسان اما کمی دور، به راه افتادم. وقتی رسیدم دیدم پل به شدت خراب شده و چیزی از آن باقی نمانده است. یعنی چه بلایی سر این پل افتاده بود؟ شانه هایم را بالا انداختم و تصمیم گرفتم از راه همان جنگل بروم. دلیل نرفتنم از راه جنگل، این بود که دال-اسب- خیلی از انجا می‌ترسید. نمی‌توانستم حدس بزنم که چرا؟ ولی به نظرم هر حیوان اهلی از تاریکی-اغلب- می‌ترسد.
وارد جنگل شده بودم. اسب آرام و قرار نداشت.
-آرام بگیر حیوان. هُپ.
کمی آرام شد ولی با هر قدمی که برمی‌داشت گوش هایش را تیزتراز قبلمی‌کرد. دیگر وسط راه بودیم و قلعه در انتظار ما. ایستادم تا کلاهم را به سرم بگذارم که ناگهان با صدای یک:
-پخ!
بلند، اسب رم کرد و من را به پشت پرت کرد و خودش هم روی من افتاد. زیر ل**ب فحش می‌دادم و سعی می‌کردم دال را از روی‌بدنم بلند کنم. احساس له شدن بر من دست داده بود. حس می‌کردم استخوان لگن و مچ پایم درحال شکستن اس. سیلی محکمی به پشت اسب زدم و آن، فورا بلند شد و در یک گوشه به خودش جمع جور شد.
حیوان دست و پا چلفتی ترسو! آهسته خودم را به سمت سنگی کشیدم که می‌شد روی آن نشست؛ روی آن سنگ نشستم و سعی کردم بلند شوم. همه جای بدنم درد می‌کرد و این درد، امانم را بریده بود. سرم را بالا بردم و متعجب به هفت انسان قد و نیم قد که روی سرشان ملحفۀ سفیدی کشیده بودند و دوتا سوراخ که می‌توانستند از انجا نگاه کنند، نگاه کردم.
آن ها موجودات ماورایی هستند؟
 
آخرین ویرایش

اَصـلآن.خان

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
2/13/19
ارسال ها
111
امتیاز
16,153
محل سکونت
کشتی شبح
یکی از آنهایی که به نظر بلند قدتر می‌آمد جلو آمد. از اندامش معلوم بود که یک زن است، ولی چرا اینطور لباس پوشیده؟ چقدر مضحک! همتن خانم ملحفه را بالا زد و با ترس به سمتم آمد، اما من عصبی و لنگان لنگان به سمت اسب بیچاره‌ای رفتم که در خودش مچاله شده بود.
-مارو ببخشید آقا، متاسفم. ما فقط برای تفریح این کار را کردیم، آقا.
با عصبانیت شدیدی به سمتش چرخیدم و گفتم:
-برای سرگرمی، آدم می‌کشید؟
-خیر آقا، شما که هنوز نمردید.
-یعنی بعدا می‌خواهید بکشید؟
-نه آقا.
نیشخندی زدم و گفتم:
-احمق‌ها.
با این حرفم آن خانم، شق و رق ایستاد و با لحن جدی گفت:
-من می‌خواهم برای سرگرمی بچه‌ها تلاش کنم، بخاطر اینکه خوشحال باشند. شما حق چنین حرف زدن با مارا ندارید. پس بهترهست احترام خودتان را نگه دارید، آقا.
-اوه! عصبی شدید خانم؟
-خیر! فقط جوابتان را دادم.
-مشخصه! اهل کجا هستید؟
-باید بگم که من پرستار بچه‌ها هستم و در قلعه سارنیولد زندگی می‌کنم.
پوزخندی زدم و در جواب گفتم:
-چطور می‌توانید در آن قلعه زندگی کنید؟
-می‌بینید که دارم زندگی می‌کنم آقا.
-حاضر جوابی برای شما خوب نیست خانم! ممکنه اربابتان با دیدن این همه حاضر جوابی مخلوط به خشونت، زبانتان رت بزند.
-فعلا که اربابی نداریم، من دوسال است که در این قلعه فعالیت می‌کنم و تابحالا ارباب را ندیدم.
-جالبه! خب، من باید برم. زیاد مزاحم من با حرف‌های بی ربطتان نشید. به امید دیدار، خانم.
به سمت اسب رفتم و فوری او را رام کردم و با یک پرش، خودم را روی اسب دیدم. با یک "هی" بلند به سمت قلعه رفتم. بدون نگاه کوچکی به آن خانم و شش بچه.
 
آخرین ویرایش

اَصـلآن.خان

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
2/13/19
ارسال ها
111
امتیاز
16,153
محل سکونت
کشتی شبح
-خانم آنجلا. من آمدم.
این صدای داد من بود که در فضای خانه پیچید. از پله‌ها صدای قدم‌های شتاب‌زده چند نفر را شنیدم که پایین می‌آمدند. آنجلا با صورت سرخ و دم و بازدم تند، خوشحال به طرفم آمد و با هیجان گفت:
-آقا! خوش آمدید.
-متشکرم.
-بفرمایید بنشینید، من بروم آب و غذا بیاورم، حتما خیلی گرسنه و خسته‌اید.
-بله! و همینطور زخمی.
آن دو خدمتکار جوان که پشت سر آنجلای پیر بودند محکم به صورتشان کوبیدند و گفتند:
-زخمی آقای من؟
-پس باید به دکتر فراخوان بزنیم بیان.
-هرطور که مایل هستید.
و آنن دو خدمتکار به بیرون از قلعه دویدن تا جورج را خبر کنند زود برود دکتر را بیاورد. آنجلا رنگ صورتش پریده بود، با ترس گفت:
-کجایتان درد می‌کند آقا، لطفا به من بگید.
-اوه آنجلا، من الان که جلوی در ایستاده و پاسخگوی سوالات توهستم، در هر ثانیه شدت دردم بیشتر می‌شود.
آنجلا سرخ شد و با لحن شرمندگی گفت:
-من را ببخشید آقا، هول شده بودم.
-موردی نداره آنجلا. بیا و کمکم کن.
از حکمم اطاعت کرد و آمد از بازویم گرفت. وسط راه بودیم که در، با سرو صدا باز شد و گله‌ای از بچه‌ها وارد قلعه شدند. در دست همشه‌شان ملحفه سفیدی وجود داشت.
اوه! پس این‌ها همان ارواح کوچک هستند. پس، پرستارشان کجاست؟
آنجلا داد زد:
-ساکت باشید بچه‌ها، ارباب را با سروصداهایتان اذیت می‌کنید.
-یکی از بچه‌ها گفت:
-مگر این خانه ارباب دارد؟
-بله که دارد. من از مادرم شنیده‌ام که ارباب یک روح خیلی بزرگ است که به چشم همه دید...
-خفه‌شید بچه‌ها.
با داد آنجلا بچه‌ها ساکت به او خیره شدند. دری که توسط آخرین نفر از بچه‌ها بسته شده بود، بار دیگر باز شد. همان پرستار وارد شد و با دیدن من، شگفت‌زده نگاهم کرد.
اوه بله! فهمیده بود من ارباب خانه هستم.
-ارباب، بهتر است زیاد نایستید، من بعدا همه افراد خانه را به شما معرفی می‌کنم.
سری برای تایید تکان دادم.
 
آخرین ویرایش

اَصـلآن.خان

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
2/13/19
ارسال ها
111
امتیاز
16,153
محل سکونت
کشتی شبح
با احتیاط من را روی صندلی راحتی مخصوص خودم نشاند و گفت:
-من بروم و غذایتان را بیاورم آقا. شماهم تا آن موقع استراحت کنید، یا لباستون رو دربیارید.
با دست اشاره‌ای کردم که یعنی باشه، بفرمایید بیرون.
خواست از اتاق خارج شود که گفتم:
-آنجلا.
فورا نزد من آمد و گفت:
-بله آقا؟ امری دارید؟
-بله. پرستار را بعد از معالجه دکتر پیش من بفرست. میخواهم بعد صحبت با ایشان، غذا بخورم.
-چشم آقا، لازم هست خودم هم باایشان بیایم؟
-نه! تنها بیان. مرخصی.
***
دکتر ایوان گفت که چندتا از استخوان مچ پاهایم، ضربه خفیفی خورده و به سرعت درست خواهد شد. درباره شکستگی استخوان لگن‌هم اشتباه کرده بودم. چون زانویم در رفته بود و باید دوماه در خانه می‌ماندم و استراحت می‌کردم.
همانطور که به آنجلا دستور داده بودم، بعد از طبابت دکتر ایوان، آن پرستار دیوانه را پیشم فرستاد.
درست پشت سر صندلی من ایستاده بود. هوا تاریک بود و به دستور من، در این اتاق فقط شومینه بزرگی که وجود داشت، روشن و همه جارا گرم کرده بود.
-بیاید جلو خانم. من نمى‌توانم ببینمتان.
کمی صبر کرد و آرام آمد رو به رویم ایستاد.
-سلام آقا.
-سلام خانم پرستار.
-امیدوارم حالتان بهتر شود آقا.
-جالبه!
-چه چیزی ارباب؟
روی صندلی خودم را جابه جا کردم و با لحن تمسخرآمیزی گفتم:
-می‌بینم که پرستار بچه های ارواح، زبانش را موش خورده!
-خیر آقا. همان زبان هست.
خنده کوچکی کردم و گفتم:
-شما اخراجی.
 
آخرین ویرایش

اَصـلآن.خان

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
2/13/19
ارسال ها
111
امتیاز
16,153
محل سکونت
کشتی شبح
با تعجب گفت:
-آقا، با من هستید؟
-مگر شخص دیگری غیر شما اینجا هست خانم؟
-نه آقا.
-خب، پس، فردا شمارا اینجا نبینم خانم. مرخصی.
-آقا...
-می‌توانید الان بروید و وسایلتان را جمع آوری کنید.
-اما آقا...
-آقا و چی؟ بگید.
-شما نمی‌توانید من رو بیرون کنید.
-که اینطور. می‌توانم دلیلش را بدانم دوشیزه... اوه، اسمتان چیست خانم؟
-گلارا ایستیوود.
-خب دوشیزه گلارا، می‌شود دلیل اینکه حق ننداختن شما به بیرون را بدانم؟
کمی ساکت ایستاد و نگاهم کرد.
-بنشینید خانم.
آرام به سمت صندلی روبه‌رویم قدم برداشت. دامن کوچکش را جمع کرد و آهسته نشست.
-بفرمایید.
-آقا، هر انسانی خطایی می‌کند، انسان جایزالخطا است. پس شما...
-اوه! بایستید. این جمله آخرتان بسیار بی ارزش و غلط بود. بر هیچ انسانی جایز نیست که خطا کند، انسان ممکن‌الخطا است. این خوب است که حرفتان را اصلاح کنید.
-بله همینطور است آقا، اما من خطا کردن را بر خودم جایز می‌دانم.
-شرور هستید؟
-متوجه نشدم، آقا.
-شما شرور هستید؟
‌عصبی گفت:
-خیر آقا.
دیگر ساکت شدم و به شومینه نگاه کردم. سنگینی نگاهش را احساس می‌کردم، ولی کاری انجام ندادم.
نیم ساعت با همان منوال سکوت و خیره شدن بر من، گذشت. دیگر زمانش رسیده بود. خیلی غافلگیرانه به سمتش چرخیدم و گفتم:
-من زشت هستم دوشیزه گلارا؟
با تعجب و شتاب‌زده گفت:
-بله آقا.
 
آخرین ویرایش

اَصـلآن.خان

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
2/13/19
ارسال ها
111
امتیاز
16,153
محل سکونت
کشتی شبح
ابرو بالا انداختم و گفتم:
-اوه، واقعا؟
-نه! نه آقا. منظورم یک چیز دیگر بود.
نفس عمیقی کشید و ناچار گفت:
-بله واقعا آقا. اما زشت زشت هم نه، چهره‌تان معمولی اما گیرا هست، آقا.
-آیا این حقیقت است؟
-بله آقا.
وسرش را پایین انداخت و با دامن کوچکش بازی کرد.
-شما جای دختر من هستید.
سرش را به گونه‌ای بلند کرد که تعجب کردم. مگر چه گفته بودم؟
-اتفاقی افتاد خانم؟
تبسمی کوچک کرد و سربه زیر گفت:
-هیچ چیز آقا. از حرفتان تعجب کردم.
-من چیز تعجب‌برانگیزی گفتم؟
-بله آقا. می‌شود سوالی از شما بپرسم؟
-بله، بفرمایید.
-من چطور می‌توانم به جای دختر شما باشم؟ من بیست و یک سال دارم و حدس می‌زنم شما سی و یک یا سی و دو ساله باشید.
-خب، من ۴۳ ساله هستم!
-ممکن نیست آقا. راست می‌گویید؟
-آیا فکر می‌کنید من دروغ‌گو هستم؟
-نه آقا. من چنین جسارتی نمی‌کنم.
-من تصمیمم را گرفتم دوشیزه گلارا. بجای اخراج شما، یک تنبیهی در نظر می‌گیرم. البته این را بگویم که حرف‌هایتان هیچ تاثیری روی من نگذاشت و همه‌شان بی ارزش بودند.
-می‌دانم آقا.
-پس خیلی خوب است. بعدا شما فرا می‌خوانم تا تنبیهت را بر تو بگویم. مرخص هستین.
-چشم آقا.
و بلند و از اتاق خارج شد. واقعا فکر کرده بود من سی و یک سال دارم؟ برایم بسیار بسیار جالب است.
***
بعد از رفتن آن پرستار، آنجلا فورا غذا آورد و من نیز همه‌شان را خوردم. به او گفتم کتابی بیاورد تا بخوانم و حوصله‌ام از بین نرود.
کتابی آورد. ژانرش را دیدم، عاشقانه، درام. هیچ علاقه‌ای به کتاب های عاشقانه نداشتم. پس آن را به آنطرف پرت کردم و عصبی داد زدم:
-آن...
که ایستادم. فکری داشتم. بهتر بود بجای دوماه نشستن در این صندلی مضحک، سرگرمی برای خود ایجاد می‌کردم.
-آنجلا. دوشیزه گلارا را فرا بخوان.
 
آخرین ویرایش

اَصـلآن.خان

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
2/13/19
ارسال ها
111
امتیاز
16,153
محل سکونت
کشتی شبح
فریادم با اینکه گوش خراش بود، اما من لذت بردم. بعد از مدتی خانم آنجلا دوشیزه گلارا را با خود آورد.
به خانم آنجلا گفتم که می‌تواند برود
به خانم ایستیوود، دستور دادم روی صندلی روبه‌رویم بنشیند.
به او خیره شدم.
چهره زیبایی داشت، چشمانی به رنگ موج های دریا و موهایی قهوه‌ای رنگ که به جذابیتش می‌افزود. لبانی به رنگ صورتی بی‌رنگ داشت و بینی متناسب با صورتش. درکل زیبا بود. از او هم زیباتر، زیباتر از او.
***

"گذشته"
انگار امروز روز شانس من نبود. آقای بکیوم من را به اتاقش فرا‌خوانده بود و من از چهره نفرت‌انگیز او، بیزار بودم.
به سمت محل کارش راه افتادم و بعد از مدتی در روبه‌روی او حضور داشتم.
به من خیره شده بود و مرموزانه زیر نظرم گرفته بود. او چه می‌خواهد؟ نکند دوباره می‌خواهد ماسکم را بردارم؟
چهره توپوری داشت و هیکلی به درشتی یک در. چشمانش سبز رنگ بود و موهایش جوگندمی.
از آنالیز کردن آن پیر مرد بی چشم و رو، دست برداشتم و ل**ب به سخن باز کردم:
-کاری داشتید آقای بکیوم؟
تبسمی کوچک کرد و از روی صندلی بلند شد. اتاقش کوچک بود و میز و صندلی‌اش بزرگ، آن‌ها را به زور آنجا، جا داده بود.
به سمتم آمد و روبه‌رویم ایستاد.
-اوه آقای وان. سرکارگر عزیزم. تازگی‌ها چیزهایی درباره تو شنیده‌ام. آیا آنها حقیقت هستند؟
قلبم به تپش افتاده بود. آیا او از ماجرا بویی برده؟
با خونسردی گفتم:
-چه چیزی آقا؟
دستی به صورت بی ریشش کشید و از من دور شد. گفت:
-اینکه... تو درحال جاسوسی من هستی.
-دروغ است.
-ثابت کن، همانطور که آنها ثابت کرده‌اند، تو نیز چنین کن.
کمی فکر کردم، چه داشتم که بگویم؟
-پس حقیقت دارد.
و در ادامه با عصبانیت فریاد زد:
-چارلی! جورج! بیاید و این را از اتاقم ببرید بیرون. به غلاف ببندینش.
-شما دارید اشتباه می‌کنید. بهترهست ک...
-ساکت باش.
چارلی و جورج که دو سیاه پوست خشن و زورمند بودند، از در وارد شده و از بازوانم گرفتند.
کمی تقلا کردم، ولی وقتی دیدم هیچ فایده‌ای ندارد بیخیال شدم.
درحالی که من را از اتاق بیرون می‌بردند، آقای بکیوم نیز پشت سر ما می‌آمد.
موذیانه گفت:
-اگر چیزی نگفت، زبانش را ببرید...
 
آخرین ویرایش

بالا