دلنوشته رَفتی| AiLiN_R کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع AiLiN_R
  • تاریخ شروع
وضعیت
موضوع بسته شده است.

AiLiN_R

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
6/9/18
ارسال ها
6,880
امتیاز
74,773
محل سکونت
BBS
وب سایت
1roman.ir
دلنوشتهِ: رفتی : )
نویسنده: AiLiN_R
مقدمه:
می دانستم یک روزی میروی آخر
آه کِ امروز رفتی و مرا با دل پر دردم تنها گذاشتی جانا
هیچ اشکالی ندارد جانا
همین کِ بویِ عطرت هنوز در خانه است برایم کافی است
همین کِ لباس هایت را برایم بِ یادگار گذاشتی کافی است جانا
طُ خوشحال باشی برایم بس است

مگر دیگِ چِ میخاهم جز خوشحالی طُ دلبر : )
 
آخرین ویرایش

AiLiN_R

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
6/9/18
ارسال ها
6,880
امتیاز
74,773
محل سکونت
BBS
وب سایت
1roman.ir
یادت میاد ان شب را کنارت نشستم
حرف زدی از مردن
گفتی میکشی خود را
چشمانم لبریز از اشک شد
بغض به گلویم هجوم اورد
قلبم درد گرفت
ولی دَم نزدم
گذاشتم بگویی انقدر بگویی تا حرف هایت تمام شود
حرف هایت که تمام شد یک کلمه گفتم
برو : )
بلند شدی نگاهم کردی چشمانت پر آب شد
گلویت پر بغض
قلبت را گرفتی
گفتنی ها را باید گفت
من نیز گفتم برو
برو و خود را از بندِ اسارت رها کن
برو و آزادیت را جشن بگیر
بغلم کردی بر رویِ گیسوانِ کوتاه شده ام بو*س*ه ای زدی
رفتی
راحت تر از آنچه کِ فکر میکردم

 

AiLiN_R

کاربر ارشد
کاربر ارشد
عضویت
6/9/18
ارسال ها
6,880
امتیاز
74,773
محل سکونت
BBS
وب سایت
1roman.ir
نمی دانم دقیق چند ساعت از رفتنت میگذرد
دو ساعت
سه ساعت
چهار ساعت
فقط میدانم هنوز بیست و چهار ساعت نشده از رفتنت
نه اشکی ازچشمانم پایین می چکد
نه بغضی گلویم را می فشارد
نه سری درد می گیرد
نه نفسی بند میاید
هیچکدام از این علائم را ندارم
فقط بعدِ رفتنت بی حسی مرا فرا گرفتِ است
همین!

فقط همین!

 
وضعیت
موضوع بسته شده است.

موضوعات مشابه


بالا