در حال تایپ رمان آراگل | Bita_Icyheart کاربر انجمن یک‌رمان

Bita_Icyheart

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/14/19
ارسال ها
147
امتیاز
3,803
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
کد رمان: 2046
ناظر رمان: نسترن بانو


نام رمان: آراگل
نویسنده: Bita_Icyheart کاربر انجمن یک‌ رمان
ژانر: عاشقانه، پلیسی، درام، طنز
خلاصه: گلرو بیاتی مدلینگ معروفی که به جز به دست اوردن شهرت و پول و رسیدن به رویاهاش به هیچی فکر نمی‌کنه. تو اوج موفقیتش با مشکلات زیادی مواجه می‌شه و با ورود آدمای جدیدی به زندگیش تمام خوشی های زندگیش رو از دست میده و با گذشت زمان با حقایقی رو به رو می‌شه که از درکشون عاجزه و دچار درموندگی می‌شه و ...


155587158476921.jpg
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,005
امتیاز
33,373
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Bita_Icyheart

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/14/19
ارسال ها
147
امتیاز
3,803
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
مقدمه:
در برهه‌ای از زمان ناگهان به خودم آمدم
دست از جنگیدن و جان کندن برداشتم
تمام گذشته ام را
با تمام جزییات از نظر گذراندم
در نهایت با پرسشی بی جواب
رو به رو شدم که گناهم چه بود؟
این میزان از دردو رنج
تاوان کدام گناهم در زندگی بود؟
گویا همزمان با متولد شدنم
دردو رنج هم با من متولد شد
باید دید میتوانم سرنوشتم را
به دست خودم عوض کنم
یا باید به این حقیقت ایمان بیاورم که
سرنوشت به دست انسان ها
قابل تغییر نیست و از پیش رقم خورده ...
***

گلرو

یک نفر باید باشد
خیالت را از بودن روزهای بد راحت کند
آنقدر که
وقتی نگاهت می‌کند و می‌گوید:
"بیخیال، همه چیز درست می‌شود"
لبخند بزنی و مطمئن باشی
وقتی او می‌گوید "می‌شود"
حتما می‌شود
حتما!


با بی حوصلگی به سوال آخر دفترچه کنکور نگاه کردم، خدارو شکر اینم بلد نبودم و الکی رو هوا گزینه ی سه رو با مداد سیاه کردم، تمام حرصم رو روش خالی کردم به حدی که نوک مداد شکست، همین که خواستم بلند شم و برگه‌هام رو بدم به مراقب بهم اشاره کرد که فعلا بشینم سره جام، نشستم و چشمم افتاد به ساعت که هشت و نیم رو نشون می‌داد، خب به این نتیجه رسیدم که حق داشت برگه‌ها رو ازم نگیره چون کنکور ساعت هشت شروع شده و من همش نیم ساعت به خودم زحمت دادم رو سوالا تمرکز کنم و یه جورایی تو پاسخگویی به صدو بیستا سوال تو نیم ساعت رکورد زدم، امسال دومین سالیه که دارم کنکور تجربی میدم و باید بگم که تا حالا یه خط درس به خاطرش نخوندم چون از اولم هیچ علاقه‌ای به این رشته نداشتم و به اصرار بابام انتخابش کردم، همین که دیپلمم رو گرفتم و گفتم می‌خوام کنکور هنر بدم باهام یه دعوای حسابی راه انداخت و گفت:
-یا پزشکی قبول میشی و مثل من دکتر میشی یا دیپلمه باقی می‌مونی.
و این شد که هم سره لج باهاش هم اینکه علاقه‌ای به پزشکی ندارم سوالای کنکور رو با ده بیس سی چهل جواب میدم که درنیام، تا روزی برسه که بیخیالم بشه و بذاره برم دنبال عزیزه دلم هنر، با این وجود ازش هیچ کینه ای ندارم و اولین و آخریم عشقم تو دنیا خودشه.
حالا تا وقتی برگه ها رو ازم بگیرن یکم از خودم بگم.
به نام خدا گلرو بیاتی هستم 20 ساله از تهران، تک فرزند آقای آراز بیاتی و خانوم گلرخ پیرنیا، بابام متخصص مغزو اعصاب و مامانم هم صاحب یکی از مزون‌های لباس عروس لوکس تهرانه، منم راه بابام رو هنوز ادامه ندادم و تو کار مدلینگ تشریف دارم، هفده سالم بود که یه روز سرزده رفتم مزون خاله گلنارم که مثل مادرم مزون داره اونم از نوع مجلسیش، که دیدم شوی لباس دارن و از شانس یکی از مدلاش روبه موت بود و من تو رودربایسی لباساش رو کردم تنم و رفتم جلوی ملت راه رفتم و عشوه اومدم که مساوی شد با یه روزه معروف شدنم اونم توی اون سن کم، یه جورایی از بچگی کرم مدل شدن رو تو وجودم داشتم عاشق این بودم روزی سی دست لباس عوض کنم یا یه عده مدام ازم عکس بگیرن.
با وجود مخالفت های شدید بابام که همیشگیه به شرط اینکه این کار به درسم لطمه نزنه و بالاخره یه روز دکتر بشم رفتم تو این کار و واسه خودم در سطح دنیای مجازی و دنیای واقعی حسابی معروف شدم، تقریبا یه سالی میشه که منو دختر خالم شقایق با استفاده از مدرک کارشناسی طراحی و دوخت لباس که داره و الهی کوفتش بشه و به کمک خاله گلنار و مامانم یه مزون لباس مجلسی با برند آراگل زدیم و حسابی داریم پول پارو میکنیم.حالا چرا آراگل، چون بابام دلش میخواست اسم من رو بذاره آراگل، ترکیبی از اسم خودش و مامانم، ولی مامانم روزی که میخواستن اسم منو تو شناسنامم بزنن طبق معمول با بابام لج کرد و گفت:
-یا گلرو یا میرم خونه بابام.
تو تمام این سال ها بابام وقتایی که با هم تنهاییم منو آراگل صدا میزنه و به خاطر همین این اسم رو رو مزون گذاشتم، بماند که چقدر ذوق زده شد و اون روز کمتر بهم گیر داد که چرا درس نمی‌خونی. از نظر ظاهری با بابام مو نمیزنم، چشم و ابروی مشکی، موهای مشکی، پوست سفید، قد بلند...
-وقت تمومه پاسخ نامه و دفترچه سوال رو تحویل بدین.
وا کی وقت تموم شد؟
برگه‌هام رو تحویل دادم و از حوزه امتحانی خارج شدم، با چشم دنبال بابام می‌گشتم که یهو یکی بغل گوشم گفت:
- آراگل خانوم یه عکس باهام می‌گیری؟
با تعجب برگشتم و دیدم کسی نیست جز بابام که تو تغییر صدا استاده، با خنده گفتم:
-عکس چیه؟ ماچتم می‌کنم.
تا خواستم ماچش کنم اخم کرد و دستم رو گرفت و گفت:
-به همه طرفدارات ماچ میدی؟ خجالت نمی‌کشی؟
لبم رو گاز گرفتم و همونجوری که منو می‌برد سمت ماشین گفتم:
- به همشون که نه، اگه یه آقای خوشتیپ جذاب باشه، دکتر باشه از نوع مغزیش، اصلیتش ترک باشه و اسمشم آراز باشه حالا یه ماچیشم می‌کنم.
خندید و گفت:
-بسه، من با این حرفا خر نمیشم سوار شو تو راه بگو ببینم کنکورت رو چیکار کردی.
تا این رو گفت قلبم ریخت و با استرس سوار ماشین شدم، همین که سوار شد و راه افتاد گفتم:
- کنکور رو قهوه‌ای کردم امسالم درنمیاد.
یهو زد رو ترمز و با داد گفت:
-چی؟
با نهایت مظلومیت و مثل گربه‌ای یتیم نگاهش کردم و گفتم:
- بابا جونم یا با مامان گلرخ یه طرحی بریزید و یه بچه دیگه بیارید اون دکتر بشه به آرزوت برسی و بیخیال من بشی، یا من همین جا کف خیابون می‌خوابم با ماشین از روم رد شو.
کلافه باز راه افتاد و گفت:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Bita_Icyheart

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/14/19
ارسال ها
147
امتیاز
3,803
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
-گزینه اول که نشدنیه چون هم سنی ازمون گذشته هم مامانت بعد از تو گفت بچه بی بچه، نمی‌خوام هیکلم خراب بشه، گزینه دومم که دلم نمیاد ولی بدون امسالم هیچی اگه سال دیگه درنیای نمی‌ذارم کار مد و مزونت رو هم ادامه بدی، زندونیت می‌کنم تو خونه.
خندیم و گفتم:
- باشه حالا تا سالی دیگه خدا بزرگه، من باز گزینه جور می‌کنم می‌ذارم رو میز دلت نرم بشه.
سری به نشون تاسف تکون داد و گفت:
-حالا دکتر شدنت به کنار، گواهینامه‌ت رو کی می‌خوای بگیری؟ تا کی میخوای ماشین من یا مامانت رو بی اجازه ورداری بی گواهینامه رانندگی کنی؟
- وا بابا جون خودت شاهدی من دنبالش رفتم افسره هر دفعه یه ایرادی ازم می‌گیره.
-تو که پشت فرمون بزرگ شدی رانندگیت حرف نداره چه ایرادی می‌گیره؟
- یه بار میگه راهنما نزدی، یه بار میگه تند میری، یه بار میگه چرا با پای چپ سوار شدی انگار دستشوییه، خلاصه بهونه‌هاش الکیه این فهمیده من مدلم تا ارشاد نشم گواهینامه بهم نمیده.
بلند خندید و گفت:
-این دفعه کی قراره بری واسه امتحان شهری؟
با دستم عدد دو رو نشون دادم و گفتم:
- دو هفته دیگه، ایندفعه که میرم حجابم رو کامل رعایت می‌کنم، آرایشم نمی‌کنم الکی مثلا ارشاد شدم ببینم باز جرات داره بگه ردی!
-اصلا این دفعه خودمم باهات میام نگران نباش.
ریز خندیدم و گفتم:
-نه قربون دستت نیا بابایی؛ هر وقت برای هر کاری منو همراهی می‌کنی تهش مثل نتیجه کنکورم قهوه‌ای رنگ میشه!
مشت آرومی به سرم زد و گفت:
-داشتیم آراگل خانوم؟ منو بگو می‌خواستم امروز بیمارستان رو به قول تو بپیجونم تمام روز جمعه‌ رو با دخترم باشم ولی الان که گفتی، می‌رسونمت خونه بعد یه راست میرم بیمارستان.
چنان جیغی زدم که بابام هول شد و نزدیک بود بره رو ماشین جلویی.
- غلط کردم، اصلا شما اینقدر خوش یومی که بابابزرگ باید اسمت رو می‌ذاشت آراز خوش قدم.
دو دستش رو به حالت تسلیم اورد بالا بعد فوری فرمون رو گرفت و گفت:
-من تسلیم، هیچ کس مثل تو نمی‌تونه منو با یه جمله گول بزنه!
چشمکی زدم و گفتم:
- حتی مامان گلی؟
یه نگاه بهم کرد و به رو به رو خیره شد و جوابی بهم نداد، هرکی ندونه من که می‌دونم چقدر مامانم رو دوست داره ولی گلرخ بانو همیشه با بابای بیچارم سره جنگ داره، 16 سالش بود که با بابام که اون موقع 28 سالش بود ازدواج کرد، دوازده سال اختلاف سنی شاید اون زمان مرسوم بود و اوایل کله‌هاشون داغ بود و این مسئله به چشم نمی‌اومد ولی بعد از گذشت سال‌ها تو خونوادمون تبدیل به معذل شد، مامانم همیشه سره این مسئله غر می‌زنه، با اینکه بابام بهش همه جور آزادی داده و اجازه داد درسش رو ادامه بده، مزون بزنه ولی اون بازم ناراضیه و همش میگه نباید تو اوج نوجوونی شوهرم می‌دادن، اوایل بابام همیشه بهش عشق می‌ورزید و حرفاش براش مهم نبود ولی درست از زمانی که من وارد کار مد شدم رفتارش با مامانم سرد شد، می‌گفت اون تو رو از من دور کرده، من آرزو داشتم بچم دکتر بشه و چون این رو می‌دونسته مدام جلوی تو از مزایای کارش می‌گفت و باعث شد تو هوایی بشی و بری سمتش، بعضی وقتا که می‌بینم باهم سرد برخورد می‌کنن عذاب وجدان می‌گیرم و میگم تقصیر منه ولی بعدش به این نتیجه می،رسم که دیر یا زود به خاطر بدخلقی‌های مامان گلرخ، عشق بابام کم رنگ‌تر می‌شد، یه جورایی می‌شد همون مثلی که میگن دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره...
-حواست کجاست رسیدیم!
با صدای بابام از هپروت خودم درمیام و به اطراف نگاه می‌کنم و با اخم میگم:
- چرا منو اوردی بیمارستان؟ می‌دونی از این جا بدم میادا!
کمربندش رو باز کرد و گفت:
-من میرم داخل یه سری کار دارم انجام میدم زود میام، تو همین جا بمون.
چون می‌دونست الانه که حرف بارونش کنم فوری از ماشین پیاده شد و فرار کرد. کلافه پوفی کشیدم و کمربندم رو باز کردم و صندلی رو به حالت لم دادن دراوردم و گوشی رو از تو کیفم دراوردم و مشغول ور رفتن باهاش شدم، حسابی حوصلم سر رفته بود تصمیم گرفتم یه آهنگ بذارم و یه لایو بذارم و یکم با ملت سرو کله بزنم، خوشبختانه بابام سلیقه موزیکش مثل خودم شیکه، یه آهنگ انتخاب کردم و بلندش کردم و رفتم تو اینستا لایو گذاشتم...

"بی رحمی با دل من و
تو نمیفهمی نه دیگه حالِ منو
میمیرم بگی پیشِ کی خوبه حالت
یه خیابون و ، یادِ تو زیرِ نم بارون و
داره میکُشه منِ داغونو
تو که نیست عینِ خیالت
تنهایی ، میزنم تو قلبِ این تنهایی
یه کاری کن، بذار حس کنم هنوز اینجایی
دلم باورش نمیشه اون رفت ، آخرش
توهم زدم که فکر میکردم دارمش
دلم باورش نمیشه اون رفت ، آخرش
توهم زدم که فکر میکردم دارمش
ببین بعدِ تو یه گوله آتیشه دلم
آخه مگه حالیشه نبودنت برام درده
دیگه از خودم و از همه سیره
همش بهونه میگیره
فقط میخواد که برگرده
تنهایی ، میزنم تو قلبِ این تنهایی
یه کاری کن ، بذار حس کنم هنوز اینجایی
دلم باورش نمیشه اون رفت ، آخرش
توهم زدم که فکر میکردم دارمش
دلم باورش نمیشه اون رفت ، آخرش
توهم زدم که فکر میکردم دارمش... "

میثم ابراهیمی_توهم
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Bita_Icyheart

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/14/19
ارسال ها
147
امتیاز
3,803
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
همین جور که آهنگ پخش می‌شد شروع کردم به حرف زدن برا فالورای عزیزم، طبق معمول یه عده دارن فحش میدن، یه عده هم قربون صدقه میرن، یه عده هم پشت سره هم سوال می‌پرسن، تقریبا هر روز می‌پرسن دوست پسر داری یا نه منم زبونم مو دراورد بس بگم بله دارم اسمش قربون علی، در اصل دوست پسر ندارم ولی واسه اینکه هی بهم پیشنهاد ندن الکی میگمشون دارم اسمشم اینه، بعدم یه مشت بی‌فرهنگ اسم دوست پسر خیالیم رو مسخره می‌کنن، اسم به این خاصی اه بد سلیقه‌ها! یکی دیگه از سوالای تکراریشون اینه دماغت عمله منم هردفعه دماغم رو محکم می‌کشم میگم مال خودمه که شاید بیخیال بشن ولی انگار نه انگار، همین جور که مشغول خوندن کامنتا و جواب دادن بودم یهو چشمم افتاد به ساشا دیدم داره مسخرم می‌کنه، یه بار نشد من لایو بذارم این نیاد چرت و پرت بگه کلافه پینش کردم و لایو دونفره کردم و گفتم:
- این تانیا کجاست بیاد تو رو از لایو من جمع کنه؟
ریز خندید و گفت:
-سر صبحی می‌خوای کجا باشه خونشون خوابه، نکنه فکر کردی دیشب که شب مراد بوده پیشم بوده الانم داریم کاچی می‌خوریم؟
با این حرفش چشمام رو گرد کردم و گفتم:
-یعنی من تو هر ساعتی از شبانه روز لایو بذارم امکان نداره تو نیای آبروم رو نبری، جلو ملت داری از شب مراد میگی عوضی؟
مثل دخترا زد رو گونه‌ش و گفت:
-وای خدا مرگم بده حواس نمی‌ذاری که برای من، فکر کردم چت تصویری خودم و خودت تنهاییم من از طرفت از همه فالورات عذر می‌خوام، ازشون می‌خوام ببخشنت.
تا اومدم فحشی بدمش یکی زد به شیشه ماشین که دیدم کسی نیست جز محمد حسین پسرعموم، فوری لایو رو قطع کردم و شیشه ماشین رو دادم پایین و مقنعم رو کشیدم جلو گفتم:
- سلام چه خبر؟
یه جوری که انگار ازم قطع امید کرده نگام کرد و گفت:
-سلام، خبرا دست توعه کنکور رو چیکار کردی؟ خوب دادیش؟
- همرنگ خودت دادمش.
با این حرفم بلند خندید و گفت:
-خدا نکشتت قشنگ متوجه شدم امسالم پزشکی پر و مطمئنم تو اولین کسی هستی که بعد از خراب دادن کنکور با نیش باز لایو می‌ذاری.
خاک تو سرم دید لایو گذاشتم! خودم رو جمعو جور کردم و گفتم:
- آره من از هر لحاظ خاصم، حالا برو بابام رو بیار بریم دیگه زیاد بهتون افتخار دادم این‌جا موندم.
آروم زد رو پیشونیش و گفت:
-اصلا یادم رفت واسه چی اومدم، یه عمل فوری واسه عمو پیش اومد گفت بیام بهت بگم خودت برگرد خونه.
اخم کردم و با عصبانیت گفتم:
- لعنت به این شغلی که شماها دارین.
-گربه دستش به گوشت نمی‌رسه میگه بو گند میده، نمی‌تونی مثل منو عمو دکتر بشی حرصت گرفته!
- نخیرم ارزونی خودتون، حرصم می‌گیره که باعث شده من نتونم واسه یه روز با باباییم خوش بگذرونم.
یه جوری در سمت خودم رو باز کردم که خورد تو شکم محمد حسین و نزدیک بود پرت شه که پیاده شدم و رفتم سمت اون در و سوار شدم و پشت فرمون نشستم که محمد حسین گفت:
-گواهینامه نداری آروم برو نزنی یکی رو بکشی!
زیر ل**ب فحشی دادمش و از پارکینگ بیمارستان زدم بیرون و با سرعت راه افتادم سمت خونمون، محمد حسین همیشه مسئول دادن خبرای بد به منه انگار فقط برای این وظیفه‌ی خطیر زاده شده، 29 سالشه و متخصصه بیهوشیه یه پسر لنگ دراز چشم ابرو مشکی، گوشه چشمی به شقایق داره که خداروشکر شقایق نگاهشم نمی‌کنه و ازش خوشش نمیاد.
همین جور که زمین و زمان رو فحش می‌دادم و با خودم حرف می‌زدم، گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن که از رو صندلی برش داشتم و دیدم ساشاست، جواب دادم و با داد گفتم:
- چیه خره مراد؟
-کوفت یهو لایو رو قطع کردی کجا رفتی؟
- کوری ندیدی ممد حسین اومد، جلو اون روم نمیشه با امثال تو حرف بزنم.
-امثال من؟ مگه چمه؟
- زیادی قرتی هستی با اون تنبونا پاره‌ت، حالا هم قطع کن پشت فرمونم.
-حالا که عارت میاد با امثال من بگردی باشه دیگه مزاحمت نمیشم.
پوفی کشیدم و کلافه گفتم:
- حالا ناراحت نشو، تو که می‌دونی خونواده عموم برعکس ما مذهبی‌ان، نمی‌خواستم فکر بد کنه همین جوریشم همش بهم تیکه می‌ندازن.
دیدم جوابی نداد و گفتم:
-الو قهر کردی؟ بیچاره تانیا چی می‌کشه با توی نازنازو؟
- قهر نکردم بعدم غصه‌ی اون رو نخور چون...
یهو یه موتوری اومد جلوی ماشین و محکم زدم رو ترمز و چون کمربند نداشتم با مخ رفتم تو فرمون، بیهوش نشده بودم، صدای الو الو گفتنای ساشا از گوشی که کف ماشین افتاده بود می‌اومد، به سختی سرم رو بلند کردم و به رو به رو نگاه کردم و قلبم ریخت، با هزار زحمت در ماشین رو باز کردم و پیاده شدم و با ترس رفتم جلوی ماشین رو نگاه کردم که دیدم یه پسر داره تلاش می‌کنه بلند شه، به زحمت بلند شد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
-خانوم حواست کجاست؟ شانس اوردی موتور رو پیچوندم و رو پام افتادم نه سرم!
سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد که یهو یادم اومد که گواهینامه ندارم و یهو عین فشنگ پریدم هوا و گفتم:
- جون هر کی دوست داری به پلیس زنگ نزن، خودم کولت می‌کنم تا بیمارستان می‌برمت.
متعجب نگاهم کرد و گفت:
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Bita_Icyheart

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/14/19
ارسال ها
147
امتیاز
3,803
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
-حالا کی خواست به پلیس زنگ بزنه؟! چیزیم نیست تقریبا هر روز من همین وضعیت رو دارم چون همش رو موتورم.
با فکر این‌که از ایناست که با موتور مسابقه میده و در سطح جهانی معروفه، یکم خودم رو گرفتم و گفتم:
- خب پس الان شما رو می‌برم بیمارستان که معاینه‌تون کنن که برای مسابقات موتور سواریتون به مشکل برنخورید!
سرش رو خاروند و با خنده گفت:
-فکر کنم سرتون که خورده به فرمون کبود شده دارید هزیون می‌گید، پیک موتوریا که مسابقه ندارن گلرو خانوم!
یهو مثل بادکنک بادم خالی شد، منو بگو گفتم پولداره خدا گذاشتش سره راهم نگو گدا گشنه‌ست، متعجب از اینکه اسمم رو می‌دونه گفتم:
- شما اسم من رو از کجا می‌دونی؟
-مگه میشه کسی شما رو نشناسه؟ عکساتون و کلیپاتون همه جا هست، منم از طرفداراتونم!
یهو جو معروف بودن منو گرفت و تک سرفه‌ای کردم و گفتم:
- الان من چیکار کنم؟ ببرمتون بیمارستان بعد هرچقدر خسارت دیدین پرداخت کنم یا...
پرید تو حرفم و گفت:
- نه ممنون من بلد نیستم سوار این ماشین شاسی بلندا بشم خودم یه جوری میرم بیمارستان!
متعجب از حرفش گفتم:
- باشه پس من بهتون آدرس محل کارم رو میدم فردا صبح ساعت ده بیاین اون‌جا هر چقدر خسارت دیدین بگید من پرداخت می‌کنم.
قبل از اینکه حرفی بزنه رفتم سمت ماشین، طبق معمول کارت مزون تو کیفم نبود، رو یه کاغذ آدرس رو نوشتم و خودش اومد سمت در ماشین که ازم بگیره، همین که گرفت نگاش کرد و گفت:
-کاش شماره‌تون هم می‌نوشتین!
اخم کردم و گفتم:
- خب با این حرفت معلوم شد سالمی، شما پسرا همتون لنگه همید!
قبل از اینکه چیزی بگه در ماشین رو بستم که محکم خورد تو دستش و آخش رفت هوا که زیر ل**ب گفتم حقته. با سرعت ازش دور شدم، آخه پیک موتوری این قدر پر رو میشه؟! من به میلیاردراش شماره نمیدم چه برسه به توی هیچی ندار، هی گاز می‌دادم و لعنت می‌فرستادم به شانسم، این اولین باری بود که یکی رو با ماشین زیر می‌گرفتم، امروز از صبح دارم پشت هم بدشانسی میارم. تصمیم گرفتم تا بلای بدتری سرم نیومده یک راست با سرعت برم خونه. همین که رسیدم در رو با ریموت باز کردم و رفتم داخل و ماشین رو پارک کردم و تا خواستم پیاده شم، چشمم افتاد به گوشیم که کف ماشین افتاده بود، خم شدم برداشتمش دیدم صدتا تماس از دست رفته از ساشا، تانیا، شقایق و ... دارم، معلومه ساشا نگرانم شده بعد کل عالم رو هم خبر کرده.کیف و گوشی به دست از ماشین پیاده شدم که دوست پسرم قربون علی (باغبون و نگهبان شبانه روزیه خونمون) اومد و گفت:
-سلام گلرو کنکورت چیشد؟
یکم بهم خیره شد و ادامه داد:
-پیشونیت چرا کبوده؟
جیغی زدم و گفتم:
- جون هر کی دوست داری هیچی در مورد کنکور و بعدش که چی سرم اومده نپرس!
تازه رفتم جلوی ماشین رو نگاه کردم خداروشکر هیچیش نشده بود، انگار قبل از اینکه بهش بخورم خودش با موتورش خورده بود زمین.
قربون علی با ترس گفت:
- نکنه بلاخره بی گواهینامه زدی یکی رو کشتی الانم داری دنبال رد خونش می‌گردی؟
تو اوج خشم زدم زیر خنده و گفتم:
- آره تازه بعدش انداختمش تو دره.
خودش فهمید دارم چخ میام خندید و رفت. یهو گوشی زنگ خورد دیدم ساشاست، کلافه جواب دادم و راه افتادم سمت خونه.
- اینقدر زنگ بزن تا حواسم پرت شه باز دسته گل به آب بدم!
-معلومه کدوم گوری هستی که جواب منو بقیه رو نمیدی؟ چیشد یهو رفتی؟
- هیچی نزدیک بود یکی رو بکشم که خداروشکر نکشتم.
ساشا: مثل آدم حرف بزن بفهمم چیشده.
نفس عمیقی کشیدم و همه‌ی جریان رو واسش تعریف کردم، بماند که چقدر مسخره کرد و مطمئنم تا شب همه می‌فهمن یه پیک موتوری بهم نظر داشته و ازم شماره خواسته! والا آلو تو دهن این بشر خیس نمی‌خوره همشم دنبال فرصته منو مزحکه خاص و عام کنه. به خودم اومدم دیدم تو اتاقمم دارم دور خودم می‌چرخم، به بهونه اینکه سرم درد می‌کنه و خودش زنگ بزنه به بقیه خبر بده من زنده‌م که نگران نشن قطع کردم. اطرافم رو از نظر گذروندم مثل همیشه همه چیز مرتبه، من شدیدا دختر با نظمی هستم و نمی‌تونم شلختگی رو تحمل کنم، شقایق میگه وسواسی هستی ولی من میگم نخیر با نظمم. چون رنگای شاد رو دوست دارم، دکوراسیون اتاقم ترکیبی از رنگای مختلفه بابام میگه وقتی میام تو اتاقت حس می‌کنم تو جعبه مداد رنگی میام، بقیه اتاقای این خونه باغ سلیقه مامانمه و رنگ بندیش ساده‌ست یا همش سفید خاکستریه یا سفید مشکی، کلا سلیقمون ضد هم دیگه‌ست، بابامم که بیچاره کلا سلیقه‌ش تو این خونه اجرا نشده رنگ مورد علاقش آبیه که مامانم از این رنگ بدش میاد و هیچ جای خونه این رنگ دیده نمیشه به جز اتاق من که چراغ مطالعم آبیه.
با لباسای بیرونم به پشت رو تخت دراز کشیدم و به سقف خیره شدم، امروز با اینکه جایی واسه تبلیغات قرار نداشتم و مزون هم نرفتم ولی مثل همیشه حسابی خسته بودم و تو همون حالت خوابیدم.
***
شب موقع شامم بابا نیومد خونه، مامانمم از این فرصت استفاده کرد کلی غر زد و گفت:
-ببین بابات هیچ ارزشی برامون قائل نیست...
اونقدر غر زد که کلافه شدم و شامم رو نصفه ول کردم و برگشتم تو اتاقم...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Bita_Icyheart

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/14/19
ارسال ها
147
امتیاز
3,803
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
پشت میز کارم نشستم و یه لباس طراحی کردم، با این که مثل شقایق مدرک طراحی و دوخت لباس ندارم ولی مثل خودش استاد این کارم! همیشه درس‌هاش رو می‌اومد خونه ی ما می‌خوند و باهم کار می‌کردیم، دوسال از من بزرگ‌تره و بهش به چشم خواهر بزرگ‌ترم نگاه می‌کنم و از مهم‌ترین افراد زندگیمه، یه دختر زیبا با چشم‌های قهوه ای و پوست سفید و موهای هم رنگ چشم هاش که برعکس من که رنگ نمی‌کنم اغلب موهاش رو رنگ می کنه.
یه مانتو طراحی کردم و داشتم رنگش می‌کردم که دو تا تقه به در اتاقم خورد!
در توسط بابام باز شد، تا دیدمش اخم کردم و نگاهم رو ازش گرفتم، یه مدادمشکی ورداشتم و آستین مانتورو مشکی کردم، بابام بی حرف اومدو خواست به زور رو صندلی کنارم بشینه که با اخم گفتم :
- بابا چیکار می‌کنی؟! دوتامون رو صندلی جا نمی‌شیم من دیگه بچه نیستم که نصف صندلیم رو ببری!
یهو منو شوت کرد اون طرف خودش کاملا نشست رو صندلی بعد اشاره کرد رو پاش بشینم! همون جوری که اخمم حفظ کرده بودم نشستم رو پاش که انگشتش رو گذاشت رو اخمم و گفت :
- زیاد اخم نکن رو پیشونیت چروک میوفته
با دستم دستشو پس زدم و گفتم :
- اشکال نداره میرم بوتاکس می‌کنم!
این دفعه اون اخم کرد و گفت :
- بفرما این دفعه مامانت اینو بهت یاد داده! من دوست ندارم به صورت قشنگت دست بزنی عشقه آراز
با لبو لوچ آویزون نگاش کردم و گفتم :
- اگه عشقت بودم امروز ولم نمی‌کردی بری پیش اون مریض‌هات! الان چی شد که اومدی پیش من و اون‌هارو تنها گذاشتی هوم!؟
آهی کشید و گفت :
- حالم بد بود اومدم خونه تا چشمم افتاد به فضای خونه که همش رنگ‌های تیرس دلم گرفت گفتم بیام تو مدادرنگی تو یکم دلم باز بشه
یهو نگران شدم و دستشو گرفتم و زل زدم تو چشم‌هاش و گفتم :
- چرا حالت بد بود بابایی؟
- اونی که صبح عملش کردم زیر دستم جون داد، خیلی جوان بود!
بی هوا محکم بغلش کردم و گفتم :
- ناراحت نباش باره اولت نیست که یکی جلوت زیر عمل فوت می‌کنه، مرگ و زندگی که دست ما نیست!
منو از خودش جدا کرد و گفت :
- حق با تو ولی این بار برعکس همیشه خیلی بیش‌تر اذیت شدم، مادرش می‌گفت بچش امروز کنکور داشته آرزوش بوده پزشکی قبول بشه ولی تو راه برگشت تصادف می کنه و ضربه مغزی میشه واقعا آدم از یه ثانیه بعدش خبر نداره!
لبخندی زد و ادامه داد
- تو راه که داشتم می‌اومدم زد به سرم که می‌میرم و دکتر شدن تورو نمی‌بینم
با این حرفش لرز بدی به وجودم افتاد، از رو پاش بلند شدم و با داد گفتم :
- این چه حرفیه می‌زنی؟!حتما چون کنکورو خراب کردم می‌خوای با این حرفا دلم رو راضی کنی پاشم واسه پزشکی دراومدن تلاش کنم!
خندید و رو بروم وایساد و گفت :
-قصدم این نبود! ناخواسته داشتم باهات درد دل می‌کردم دخترم الانم میرم به کارت برسی
تا خواست بره پریدم بغلش کردم و محکم به خودم فشارش دادم و با بغض گفتم :
- دردو دل کن باهام، از درو دیوار حرف بزن ولی از مردن حرف نزن دلم می‌گیره
بو*س*ه ای روی موهام زد و با مهربونی گفت :
- چشم آراگلم حالا بیا باهم این مانتویی که کشیدی رو رنگ کنیم ببینیم تهش چی می‌شه!
با خنده ازش جدا شدم و نشوندمش رو صندلیم، خودمم رو میز نشستم، از اون جایی که پوستو استخوانم میزگرامی آخ نگفت، من می‌خواستم تو مانتو رگه‌های طلایی باشه بابام پاشو کرد تو یه کفش که فقط آبی! دیگه می‌خواستم موهاش رو از سرش بکنم! دسته آخرم یه مانتو مشکی و آبی رنگ از آب دراومد و برعکس چیزی که فکر می‌کردم خیلی شیک شد! حتما باید این طرحو به اجرا بزارم.
همین که بابام رفت بخوابه منم بعد از چرخ زدن تو اینستا و جواب دادن کامنت طرفدارهام تا اومدم خوشحال و خندون بخوابم یاده تصادف صبح افتادم و مرگ مریضی که بابام عمل کرده بود، بابام گفت اونم تصادف کرده بود و ضربه مغزی شده بود نکنه اون پیک موتوری هم اون لحظه داغ بوده باشه و بعدا خون ریزی کنه بمیره! کاش اون جوری از کوره درنمی‌رفتم و شمارم رو بهش می‌دادم یا حداقل شماره کوفتیش رو ازش می گرفتم که زنگ بزنم حالش رو بپرسم. اون قدر به اون پیک موتوری فکر کردم که بلاخره با هزار استرس نزدیک‌های صبح خوابم برد.
دو هفته بعد
بلاخره بعد از یک سال امروز گواهینامم رو گرفتم‌ و الان اومدم قنادی شیرینی بخرم ببرم مزون بچه ها بخورن، دقیقا یک سال پیش بود که قصد گواهینامه گرفتن کردم و روزی که امتحان شهری داشتم با دو مرغ عشق تانیا و ساشا آشنا شدم، تانیا همسن منه یه دختر خوشگل چشم ابرو مشکی قد بلند، ساشا هم 24 سالشه یه پسر جذاب هیکلی با چشم‌های عسلی و موهایی که یکم از چشم‌هاش تیره‌تره. اون روز ساشا تانیارو اورده بود امتحان بده اون قبول شدو من رد شدم، یادمه یه دعوای حسابی با افسره کردم و این دوتا جدامون کردن و همون روز دوست شدیم و از اون موقع تا الان باهمیم، دلیل این که زرتی باهاشون دوست شدمم این بود که فهمیدم ساشا صاحب یه بوتیک لوکس لباس زنانه تو تهرانه و تانیا هم اون جا کار می‌کنه منم که از هر فرصتی واسه پیشرفت استفاده می‌کنم بزور خودم رو چسپوندم بهشون و کلی هم تو این یه سال این دوستی برام سود داشته و همین طور برای اون‌ها...
 
آخرین ویرایش

Bita_Icyheart

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/14/19
ارسال ها
147
امتیاز
3,803
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
- خانوم شیرینی‌هاتون آماده است
با شنیدن صدای جناب قناد یه خودم اومدم و پول شیرینی‌هارو پرداخت کردم و یه تاکسی گرفتم یک راست رفتم مزون.
تا پام رو گذاشتم داخل یه عالمه دختر که همشون کارکنان مزون هستن ریختن سرم! به خودم اومدم دیدم جعبه شیرینی‌ها خالیه! نامردا یه دونه هم برای من نزاشتن! با دهن کج به جعبه خالی شیرینی نگاه می‌کردم که یهو چشمم افتاد به شقایق که سه تا شیرینی تو دستش بود لپشم داشت از حجم شیرینی‌های توی دهنش رگ به رگ می‌شد و تو همون حالت گفت :
- علیک سلام، وای گلی باورم نمیشه! نمردم و این روز رو دیدم که تو گواهینامه بگیری !حالا دیگه با خیال راحت می‌ریم کورس
خندیدم و گفتم :
- سلام، ولی کورس بدون گواهینامه بیشتر حال می‌ده!
افسانه یکی از خیاط‌های مزون اومد و خواست جعبه خالی شیرینی رو ازم بگیره که یهو یاده یه چیزی افتادم و رو بهش گفتم :
- امروز کسی سراغم رو نگرفت؟
- مثلا کی گلرو خانوم؟!
زور زدم تا قیافه پیک موتوری یادم بیاد و گفتم :
- یه آقای نسبتا قد بلند با چشم و ابروی شدیدا مشکی! موهاشم همین رنگ با موتور!
یکم فکر کرد و گفت :
- نه فقط طبق معمول یه عالمه گل و کادو واستون اوردن که همرو گذاشتم تو اتاق کارتون
- باشه اینو بنداز تو سطل بعدم برو سره کارت به بقیه هم تذکر بده برن سره کارشون!
باشه ای گفتو رفت که شقایق با اون دست‌های شیرینی ایش اومد دستم رو گرفت و کشون کشون بردم تو اتاقم تا درو بست دستم رو ول کرد و بلند زد زیر خنده که با تعجب گفتم :
- درد به چی میخندی؟!
بزور خندش‌ رو کنترل کرد و گفت :
- به این که مشخصات این موتوری با شوهر ایده آله من مو نمی‌زنه! بی صبرانه منتظرم بیاد از نزدیک روئیتش کنم
خندیدم و پشت میز کارم نشستم و گفتم :
- فعلا که معلوم نیست کجاست دوهفته گذشته هنوز نیومده این جا والا دیگه خودمم بی صبرانه منتظرشم چون دارم نگران میشم که نکنه مرده باشه!
خندید و دره اتاق رو باز کرد و همین که خواست بره بیرون چشمکی زد و گفت :
- اولین باره می‌بینم نگران یه پسر میشی!
قبل از این که جوابی بهش بدم از اتاق رفت بیرون و درو بست، آره نگرانشم ولی نه در حدی که بگم وای اگه یه مو ازش کم شده باشه دق می‌کنم! چشمم افتاد به گل‌ها و کادو‌هایی که یا این جا می‌فرستن یا در خونمون معروف بودنم‌ مزایای خودشو داره! از جام بلند شدم و رفتم از نزدیک نگاهشون کردم، هیچ کدوم از فرستنده‌هارو نمی‌شناختم فقط تشابه اسمی داشتن به طرفدار‌های مجازیم، از بین همشون چشمم خورد به یه سبده گل رز که هیچ کارت و نامه ای روش نبود! یه جورایی بی صاحاب بود! یهو یادم اومد که تقریبا یه ماه پیش هم همچین گلی برای من اومده بود! بیخیال رو یکی از مبل‌های اتاقم لم دادم، گرمای هوا حسابی کلافم کرده بود آدم تو تابستون جونش درمیاد! اتاقم رو از نظر گذروندم تقریبا با اتاق تو خونم مو نمی‌زد! کلا دکوراسیون مزون هم به قول بابام از نوع مداد رنگیشه، دلیل این که این جا هم از رنگ‌های شاد استفاده کردم این که مزون حکم یه نمایشگاه رو داره پر از لباس‌های شیک و خاص که هرجایی پیدا نمی‌شه! و وقتی مشتری واسه برانداز کردن اون‌ها میاد باید فضای اطراف لباس جوری باشه که بهش انرژی و حسه خوبی رو منتقل کنه.ما با بوتیک‌های لوکس تهران کار می‌کنیم و روزانه اندازه موهای سرمون سفارش کار داریم، البته یه سری از کارهامون کاملا شخصی و با برند خودمونه که به هیچ بوتیک یا فروشگاهی داده نمیشه و فقط توسط خودمون به مشتری‌های خاص فروخته می‌شه! اغلب چون خودمم با بقیه مزون‌ها واسه این که مدل لباس‌هاشون بشم قرارداد دارم کم به کارهای مزون می‌رسم برای همین شقایق اینجا اختیار تام داره و باره منم به دوش می‌کشه و از نظرمن صاحب اصلی این‌جا اونه چون با مدرک اون تونستیم این‌جارو راه بندازیم و حتی سرمایه هم نصف نصف گذاشتیم.خب دیگه خیلی با خودم حرف زدم بهتره برم یکم به کارهام برسم!
لباس آبی مشکی که توسط بابام رنگ شده بود امروز حاضر شد و خودم اولین کسی بودم که پوشیدش و همزمان عکاس مزون شاپرک اومد از همه ی زوایا ازم عکس گرفت و فورا تو پیج و کانال قرارشون داد، این مانتو از اون کاراییه که رنگ بوتیک به خودش نمی‌بینه و تو تعداد کم فروخته میشه!
تا خواستم برم درش بیارم افسانه اومد و گفت یه نفر با اون مشخصاتی که بهش گفتم اومده باهام کار داره تقریبا تا جلوی در مزون پرواز کردم و دیدم بله خودشه! آقای موتوری یه دسته گل هم دستش بود! اومد سمتمو گفت :
- سلام، اگه می‌دونستم این‌قدر از دیدن من خوشحال می‌شین زودتر می‌اومدم!
تازه فهمیدم نیشم زیادی براش بازه خودم رو جمع‌ و جور کردم و گفتم :
- سلام، راستش از این خوشحالم که زنده ای و طوریت نشده! خیلی نگرانت شده بودم آخه دو هفته پیش منتظرت بودم !
کتابی حرف زدنش رو مثل من گذاشت کنار و نزدیک تر اومد و گفت :
- شرمنده نگرانت کردم بهم خبر دادن حال داییم بده! مجبور شدم برم شهرستان پیشش آخه اون تنها کسیه که من دارم
از حرفش تعجب کردم و ...
 
آخرین ویرایش

Bita_Icyheart

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/14/19
ارسال ها
147
امتیاز
3,803
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
تا خواستم فضولی کنم چشمم افتاد به اطرافم و دیدم همه‌ی دختر‌ها مخصوصا اون شقایق با کنجکاوی زل زدن به ما که دیدم موتوری هم معذب شده! هدایتش کردم سمت سالنی که از مشتری‌ها پذیرایی می‌کنیم و به بقیه چنان چشم غره ای رفتم که فرار کردن! به جز شقایق که اومد کنارم رو مبل نشست و معلوم بود به زور داره خندشو کنترل می‌کنه! والا حقم داره بخنده منی که محل سگ به هیچ پولداری نمی‌دادم الان نشستم با یه پیک موتوری وقت می‌گذرونم!
تک سرفه ای کردم و کج نشستم رو به موتوری که رو مبل کناریمون نشسته بود گفتم :
- خب چی میل داری بگم واست بیارن؟ اسپرسو، موکا، لاته، آمریکانو...
یکم فکر کرد و با خنده گفت :
- ممنون گشنم نیست تازه کله پاچه زدم
این رو گفت همانا ترکیدن من و شقایق هم زمان همانا که یهو با آرنج زدم تو دنده شقایق و خودم رو جمع و جور کردم و به چهره متعجب موتوری نگاه کردم گفتم :
- خب می‌گفتی آقای ...
پرید تو حرفم گفت :
- مسیح رضاپور هستم
چه اسم باکلاسی هم داره مسیح موتوری!
- آهان، آقا مسیح گفتی رفتی شهرستان پیش تنها کسی که داری داییت پس بقیه‌ ی اعضای خانوادت...
مجددا پرید تو حرفم کاری که ازش متتفرم! اینم اخلاقشه بپره تو حرف آدم!
- همه ی اعضای خانوادم تو زلزله بم سال 82 فوت کردن، داییم اون روز ماموریت داشت و اون جا نبود بعدم که اومد و دید فقط من زنده موندم سرپرستی من رو به عهده گرفت و بزرگم کرد
با تموم شدن حرفش دلم ریش شد، شقایق هم با غم بهش نگاه می‌کرد
- متاسفم! تسلیت می‌گم خدا بیامرزتشون
- خدا رفتگان شمارو هم بیامرزه
- می‌شه بپرسم اون موقع چند سالت بود؟
یکم فکر کرد گفت :
- 11 سالم بود!
با انگشتم فوری حساب کردم یعنی متولد 71 و الان 26 سالشه، دیگه دلم می‌خواست بشینم واسش گریه کنم تو اون سن کم چه زجری کشیده! آه آرومی کشیدم و دیدم رنگ نگاهش غم گرفته تا اومدم بحث رو عوض کنم صدای داد ساشا از ته مزون اومد و ما سه تا دو متر پریدیم هوا!
- کدوم احمقــی به ایــــن گواهینامه داد! اه حالا باید بگردم سوژه جدید واسه مسخره کردن گلرو پیدا کنم! خیر نبینه اون که امروز گواهینامت رو گذاشت کــف دستـــــت
با تموم شدن جملش قلبم هری ریخت و دیدم مسیح یه تای ابروش رو داده بالا و با شک بهم نگاه می‌کنه! که شقایق مثل فشنگ بلند شد رفت جلوی دهن ساشا رو گل بگیره! که یهو ساشا و تانیا با نیش باز اومدن تو سالن پیش ما و...
 

Bita_Icyheart

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
1/14/19
ارسال ها
147
امتیاز
3,803
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
تانیا یهو اومد بلندم کرد و دوتا ماچ آبدار تحویلم داد و گفت :
- عشقم بهت تبریک می‌گم بلاخره بعد از یک سال به آرزوت رسیدی! این قدر واست خوشحالم که می‌خوام بال دربیارم
یعنی دلم می‌خواست این دوتارو بکشم! هرچی من و شقایق با چشم و ابرو می‌گفتیم خفه شید مگه ول می‌کردن؟!تازه متوجه مسیح شدن و ساشا رفت کنارش که مسیح بلند شد بهش دست داد و ساشا تو همون حالت گفت :
- جدیدا پسرا هم میان این جا مانتو می‌خرن؟!
بعدم بلند با تانیا زد زیر خنده که شقایق هم یهو کرم مسخره کردن من گرفتش و گفت :
- ایشون همون پیک موتوریس که گلرو زیرش کرده!
تازه دوتاشون فهمیدن چه گندی زدن و تقریبا وا رفتن که مسیح به حرف اومد و رو بهم گفت :
- پس که این طور تو تازه امروز گواهینامه گرفتی! یعنی دوهفته پیش بدون گواهینامه داشتی من رو به کشتن می‌دادی؟!
مونده بودم چی جوابش رو بدم که تانیا الکی زد زیر خنده و گفت :
- وای خدا نکشه این ساشارو! هی بهش می‌گم یه ماهه این بچه گواهینامه گرفته می‌گه خب بریم ماهگردش رو بهش تبریک بگیم خلاصه اومدیم شلوغش کردیم...
ساشا هم مهر تایید رو به حرف تانیا زد و گفت :
- ما یه اخلاقی داریم هر وقت یکی از دوست‌هامون گواهینامه می‌گیره ماه گرد و چهلم و سالگردش رو جشن می‌گیریم!
سکوت به یک باره سالن رو فرا گرفت! تابلو بود که مسیح باور نکرده و پوزخند تحویلمون می‌داد و گفت :
- می‌دونی که اگه ازت شکایت کنم چی می‌شه؟از اون جایی هم که آدم معروفی هستی مثل بمب منفجر می‌شه و همه می‌فهمن!
این الان من رو تهدید کرد؟!تا بقیه خواستن حرفی بزنن دستم رو زدم به کمرم با اخم گفتم :
- چه قدر می‌خوای که ساکت بمونی؟
جوابی بهم نداد و با اخم نگام کرد که رو به شقایق گفتم :
- برو دسته چکم رو بیار!
تا شقایق خواست بره مسیح به حرف اومد و گفت :
- من خریدنی نیستم! پولت رو واسه خودت نگه دار...
پوزخندی زدم و گفتم :
- از تهدیدت کاملا مشخصه! قیمتت رو بگو وقتمون رو تلف نکن
- گفتم که خریدنی نیستم!
ساشا در شیشه ای سالن رو بست تا از این بیش‌تر آبرو ریزی نشه که شقایق گفت :
- بلاخره برم دسته چک بیارم یا نه؟
مسیح بهم نزدیک تر شد و دقیقا دو سانتیم وایساد و گفت :
- پول نمی‌خوام! ولی در عوض می‌خوام این جا بهم کار بدی!
هممون زدیم زیر خنده که ساشا با مسخرگی گفت :
 

بالا