در حال تایپ رمان ماِه آسماِن عشق | Bita_Icyheart کاربر انجمن یک‌رمان

Bita_Icyheart

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/14/19
ارسال ها
178
امتیاز
8,063
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
کد رمان: 2049
ناظر رمان: MAEDE_A


نام رمان: ماِه آسماِن عشق
نویسنده: Bita_Icyheart کاربر انجمن یک‌ رمان
ژانر: عاشقانه، پلیسی، درام، طنز
خلاصه: آیدان دختری که هیچ محبتی از پدرو مادرش ندیده و حالا به اصرار اونا باید با پسری ازدواج کنه که بهش هیچ علاقه ای نداره؛ اون که نمی‌خواد تن به این ازدواج اجباری بده شب خواستگاریش فرار می‌کنه و به عنوان یه پرستار پا به خونه ای می‌ذاره که سرنوشت اون رو به کلی تغییر می‌ده...

ماه آسمان عشق-۱.jpg
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,100
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش

Bita_Icyheart

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/14/19
ارسال ها
178
امتیاز
8,063
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
مقدمه:
نگاهم به ماه
آسمانِ خیالِ من آبیست...
در آسمانم
ابرها
چه بی‌پروا
به رقص می‌آیند
آسمانِ خیال انگیزم
بی‌هیچ ستاره ای
چه غمناک
برایِ یارش
سوسو می‌کند
در ژرفایِ این آسمان
نگاهِ من تا بی‌نهایت می‌دود...
آسمانِ اتاقم
بی‌هیچ ستاره ای
چه دلتنگ
برایِ یارش
سوسو می‌کند...


آیدان


پیراهن آبی‌اش را که پوشید،
مطمئن شدم، که بر خلاف همه،
آسمانِ مَن می‌تواند...
مردانه روی زمین، قدم بردارد..!


- آیـــــدان
با صدایِ دادِ آیلار از خواب می‌پرم! با سرو وضعِ آشفته می‌شینم رو تختو منتظر می‌شم که در با لگدِ آیلار باز شه! و طبق معمول حدسم درست بودو با لگد بازش کرد و پرید تو و گفت :
- تو جزوه مبانی فلسفه یِ منو ندیدی؟
با اخم نگاش کردم و گفتم :
- بازامتحانایِ نحسِ تو شروع شد آرامشِ من صلب شد، آخه جزوه هایِ تو پیش من چی‌کار می‌کنه هان؟!
بالشتو ورداشتم و افتادم دنبالش که زد زیر خنده و فرار کردو رفت پایین پله ها وایساد، بالشتو از بالا پرت کردم که رو هوا گرفتش بوسیدش و گفت :
- اوف مگه بالشتتو بتونم ببوسم آبجی گندِ دماغ بداخلاقِ خودم
خندیدو بالشت به دست پا گذاشت به فرار، با اخم برگشتم تو اتاقمو درو بستم، به ساعت دیواری نگاه کردم که نهو نشون میداد، بازم یه روزِ مزخرفِ دیگه شروع شد!نفس عمیقی کشیدم تا کمی از عصبانیتم بخوابه، همیشه وقتی یهو با دادو هوار یا صدایِ بلند از خواب بیدار میشم حالم بد میشه دوست دارم سرمو بزنم تو دیوار. رفتم جلویِ آیینه و با دیدنِ قیافم زدم زیر خنده! عینِ دختر جنگلیا شده بودم! از اتاق رفتم بیرون و راه افتادم سمتِ سرویس بهداشتی که تو این طبقه بینِ منو آیلار مشترک بود، بعد از این که کارایِ ضروری رو انجام دادم برگشتم اتاقمو طاق باز رو تخت دراز کشیدم.حالا یکم خودم رو معرفی کنم، آیدان اسدی هستم 23ساله، لیسانسِ پرستاری دارم و از اون جایی که خیلی تنبلم و همه نمراتم در حده ده یازده بود دیگه ادامه ندادم، آیلار خواهرِ کوچیکم 20سالشه و دانشجویِ روان شناسیِ اونم مثلِ خودم تنبلِ و همیشه شب امتحان جزوه هاش رو از منو آیدین می‌خواد، و اما آیدین برادر دوقلویِ من که دو دقیقه ازم بزرگ تره وهمیشه اینو تویِ سرم می‌زنه، با این که دوقلو هستیم زیاد به هم شبیه نیستیم! مثلا من چشم هام آبی روشنِ ولی اون عسلی دقیقا رنگِ چشم هایِ آیلار.برعکسِ ما اون شاگردِ زرنگه و الان دانشجویِ ارشد رشته یِ معماریه و تو یه شرکت ساختمون سازی کار می‌کنه و تصمیم داره درسش که تموم شد خودش یه شرکتِ مستقل بزنه.با شنیدنِ صدایِ زنگِ گوشیم از رویِ میزِ کنار تخت ورش میدارم می‌بینم کسی نیست جز یغما، فوری علامت سبز رنگرو لمس می‌کنم و با داد می‌گم :
- هــان چیــه؟
- علیکِ سلام، باز کسی با دادو هوار بیدارت کرده سگ شدی عزیزم؟!
از حرفش خندم گرفت اون همه یِ اخلاقام دستش بود!
-‌ سلام، آره باز آیلار خراب شده بود سرم، حالا تو چته کله سحر زنگ زدی؟!
- بیچاره آیلار حالا چقدر فحش خورده، دوست پسرش براش بمیره، زنگ زدم بگم آماده شو بیام دنبالت بریم دور دور
- برو بابا می‌خوام بخوابم دور دور سرمو بخوره
- خواب چیه؟!از زندگی کوفتیت لذت ببر همه عمرت با خوابیدن رفت، بیا دیگه همه هستن خوش می‌گذره فقط صبحونه نخور می‌خوایم کله پاچه بزنیم
- آها اینو هستم منم که عاشقِ کلپچ، خوب بلدی خرم کنیا، حالا کیا هستن؟
- چیزه، ونوس اینا
- یعنی با این اینا که گفتی تا تهش رفتم!باز می‌خواین دوست پسرا خزتونو بار کنید بیارید؟! نمی‌گید من سینگلم دلم می‌خواد؟
- خب بابا غصه نخور تو همون کله پزی یکی واست پیدا می‌کنیم، زود باش حاضر شو که دارم میام دنبالت ب*و*س بای
- ب*و*س ب*و*س
قطع کردمو با بدبختی از رو تخت بلند شدم و کش قوصی به بدنم دادم، رفتم نشستم جلویِ آیینه و شروع کردم به آرایش کردن، پوستم زیادی سفیده برا همین آیدین شیربرنج صدام می‌کنه! لپای تپلی دارم که همیشه توسط دیگران کشیده می‌شه.رژ صورتیم رو برداشتم رو لبم کشیدم، لبم زیادی قلوه ای و گنده نیست ولی خوش حالته، چشمم افتاد به دماغِ عملیم، به همه گفتم پلیپ داشتم ولی نه خودم کرمِ عمل داشتمو حس می‌کردم نوکِ دماغم انحراف داره، بعد از عمل پشیمون نشدم چون عالی از آب در اومده بود. موهایِ تازه رنگ شده یِ طلاییمو که تا پایین کمرم می‌اومد رو جمع کردم و با یه کش بستم، موهای اصلیمم بور بود ولی من طلایی بیشتر دوست داشتم، دوستام می‌گفتن شکلِ این بازیگرایِ خارجی می‌شی، یکی سقفِ اتاقمو بگیره بی‌زحمت.از پشتِ آیینه بلند شدمو رفتم سمتِ کمدِ زرشکی رنگم، از اون جایی که عاشقِ زرشک بودم وسایلِ اتاقم یا زرشکیه یا توش زرشکی به کار رفته، درِ کمدو باز کردم و متفکر بهش نگاه کردم و جمله یِ معروفم رو گفتم :
- خب کمد جان من چی بپوشم؟
طبقِ معمول ایکبیری جوابم رو نداد و خودم دست به کارشدم، آخرایِ دی ماهِ و هوا حسابی سرد شده منم که سرمایی، یه پالتویِ مشکی خاکستری پوشیدم به همراهِ یه شلوارِ تنگ و کلفتِ مشکی، شال خاکستریمم ورداشتم و رفتم جلوی آیینه زدمش سرم، موهام رو کج انداختم بیرون و رفتم سراغِ ...
 
آخرین ویرایش

Bita_Icyheart

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/14/19
ارسال ها
178
امتیاز
8,063
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
کفش هام، کفش اسپورات هایِ مشکیمم پوشیدم و واسه‌ خودم یه سوت بلند زدم! کیف و گوشیمم ورداشتم و از اتاق زدم بیرون، پله هارو دوتا یکی رفتم پایین و تا خواستم برم سمتِ درِ سالن صدایِ مامان آتوسارو شنیدم و با اخم برگشتم سمتش و نگاش کردم، از نظرِ شکل و قیافه و رنگِ چشم کپِ خودش بودم همه می‌گفتن من به مامانم رفتم ولی آیلارو آیدین به بابا
- سلامتو خوردی؟!
- سلام، کی از سفر برگشتین؟!
- نزدیکایِ صبح
پوزخندی زدم و گفتم :
- با آقاتون خوش گذشت؟
- چیه باز شاکی؟!یه مسافرت رفتیم از صبح خودت و خواهر برادرت تیکه بارمون می‌کنید
پوفی کشیدم‌ و کلافه درو باز کردم، بدون توجه به صدا کردناش با دو مسیرِ حیاطو طی کردم رفتم سمتِ درو پریدم تو کوچه و درو بستم.نه من نه آیلارو آیدین هیچ وقت طعمِ محبت های پدرو مادرو نچشیدیم! بابام که مرتب سرگرم کارایِ کارخونش بود، مامانمم همش یا مهمونی بود یا خرید یا با بابام می‌رفت مسافرت! کلا هیچ وقت خونه نبودن، تو همین فکرا بودم که صدایِ بوقِ ماشینِ یغما گوشم رو کر کردو رفتم سمتِ ماشینش و سوارش شدم، درو محکم بستم که یغما گفت :
- بسم الله! دختر تو هنوز جن ها ازت دور نشدن؟!
- راه بیوفت تا آتوسا جون نیومده دمِ در گیسامو از سرم بکنه
- وا مگه از اصفهان برگشتن؟!
- آره عزیزم همین الان داشتم گزایی که سوغاتی اورده بودن رو سق می‌زدم جات خالی
از اون جایی که می‌دونست مامان بابایِ من اهلِ سوغاتی اوردنم واسه بچه هاشون نیستن از حرفم خندش گرفت و ماشین رو روشن کردو راه افتاد که دهن باز کردم گفتم :
- پس آرتین کو؟!نکنه صندوق عقب چالش کردی!
دستشو برد سمت پخش ماشین یه آهنگ گذاشت گفت :
- گفت خودش میاد، پسرعموش اون اطراف کار داره بهش گفته می‌رسونمت
- خب تو که آرتین رو داری ونوسم که با پرهام جونش میاد حداقل پسرعموهرو به زور بیاره اون جا برا من، هی کله پاچه لقمه کنیم بزاریم دهن هم
- بد فکری هم نیستا! بزار یه پیامک به آرتین بدم بگم به زور بیارتش داخل
گوشیو گرفت دستش و همزمان رانندگی می‌کرد که گفتم :
- دیوونه شوخی کردم! نمی‌خواد بهش پیامک بزنی، یه مثقال آبرو پیشش دارم می‌ره
یکم با گوشی ور رفت بعد انداختش تو جیبِ پالتوش گفت :
- دیگه دیره عزیزم فرستادم باشد که بختِ توهم گشوده شود
زیر ل**ب دیوونه ای گفتم و از شیشه به بیرون خیره شدم، از وقتی یادم میاد هیچ وقت دوست پسر نداشتم، حتی یه بارم عاشق نشدم و نمی‌دونم چی هست، وقتی تو خونه ای بزرگ بشی که هیچ مهرو عاطفه و گرمایی توش نیست معلومه تهش می‌شی یه آدمِ بی احساس، پوفی کشیدم و برگشتم سمتِ یغما و بهش خیره شدم، یه دختره شادو مهربون با چشم ابرویِ مشکی و موهای خرمایی تیره، ونوسم همین قیافرو داره فقط از یغما لاغر تر به نظر میاد، با یغما و ونوس تو دانشگاه آشنا شدمو دوستیمون تا الان ادامه داره و پایدار مونده، اونا هم مثلِ من دیگه ادامه ندادن و لیسانسه باقی موندن
- بسه دیگه دختره یِ هیز خوردیم من خودم صاحاب دارما!
به رو به رو خیره شدم و گفتم :
- مرده شور صاحابتو ببره که یه سالِ قدم جلو نمیزاره بگیرتت! من به جات بودم دیگه بهش محلِ سگم نمی‌دادم
جلو کله پزی زد رو ترمزو گفت :
- خب چیکار کنم دوستش دارم، اونم میگه دوستم داره ولی الان فرصتِ مناسبی واسه خواستگاری نیست و باید بیشتر همو بشناسیم!
- پس کی فرصت مناسبیه؟!یه سال برا شناخت کافی نیست؟!
- میشه دست رو دلم نزاری؟
- نه عزیزم من بی جنبم دستمو رو دلت نزارم ممکنه وسوسه شم جاهایِ حساس بزارم
محکم زد تو بازومو گفت :
- بدبختِ منحرف پیاده شو
همین که پیاده شدم یه ماشین با فاصله پشت سر ماشینِ یغما وایساد که آرتین ازش پیاده شدو با راننده که حدس زدم همون پسرعموش باشه مشغولِ صحبت شد، خیره شدم به راننده تا بتونم بهتر قیافشو بررسی کنم، ولی زیاد موفق نبودم و فقط موهایِ مشکیشو تونستم تشخیص بدم یهو برگشت سمتم و با اخم بهم نگاه کرد که از ترس قلبم اومد تو دهنم! همون موقع صدای یغمارو بغل گوشم فهمیدم
- هی میگم هیزی بگو نه چشم پاکم، از بس نگاش کردی شاکی شد یکم محجوب تر رفتار کن!
از دید زدنش دست کشیدم و با اخم رفتم داخلِ کله پزی، پشتِ یه میز نشستم که یکم بعد آرتین و یغما اومدن داخل ولی پسرعمویِ اخمو همراهشون نبود، یغما کنارم نشست و آرتین رو به روم و با نیش باز گفت :
- سلام بربانویِ سگ اعصاب، حالت چطوره؟
اخممو غلیظ تر کردم و گفتم :
- سلام، سگ اعصاب خودتی و اون پسرعموت، یه جوری بهم اخم کرد که انگاری مالو اموالشو خوردم!
- بابا این هیراد همین شکلیه با خودشم درگیره! الانم هرچی اصرار کردم نیومد
پس اسمش هیراده، هیراد به معنی کسی که چهره شادو خوشحال داره، ولی این با این قیافه اخموش بهش میاد اسمش سگیراد باشه!
یکم بعد ونوس و پرهامم اومدن و کله پاچه هارو سفارش دادیم و همین که اوردن مشغول خوردن شدیم که یهو آرتین گفت :
- برو بچ پایه یِ یه مهمونی هستین؟
پرهام با دهنِ پر گفت :
 
آخرین ویرایش

Bita_Icyheart

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/14/19
ارسال ها
178
امتیاز
8,063
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
- مبارکه داداش پس بلاخره می‌ری قاطی مرغا!
آرتین خندیدو گفت :
- بیخود شکمت رو صابون نزن عروسی نیست!
لقممو به سختی قورت دادم و گفتم :
- خب بنال دیگه چه مهمونیه؟
- بالماسکه...
ونوس پرید تو حرفشو با ذوق گفت :
- آخ جون من پایم، پرهامم باید پایه باشه وگرنه می‌کشمش
سری به نشونه یِ تاسف تکون دادم و گفتم :
- من فکر می‌کردم این جور جشن ها دیگه ور افتاده! حالا اگه پیژامه پارتی بود یه چیزی
یغما گفت :
- آره تازه یه پیژامه با طرح گلِ برجسته خریده بودم اون جا رونمایی می‌شد
همه زدیم زیر خنده که رو به آرتین گفتم :
- حالا این مهمونی کی هست؟
- پنج شنبه همین هفته که میشه فردا شب!
قاشقمو ورداشتم پرت کردم سمتش که خورد تو صورتش و از خنده مرد
- دیوونه می‌مردی زودتر خبرمون کنی واسه مهمونی تدارک ببینیم؟!
میونِ خنده گفت :
- خودمم تازه دیشب فهمیدم دوستم زنگ زد گفت میخواد ازاین مهمونی ها بگیره منم بهش گفتم دوستامم دعوت می‌کنم
به صندلی تکیه دادم و با لبو لوچِ آویزون گفتم :
- حالا ماسک از کجا گیر بیارم تا فردا؟!
پرهام خندیدو گفت :
- ماسک که همین جور ریخته، به علتِ آلودگی هوا الان تو همه خونه ها ازاین ماسک سفیدا هست من خودم فیلتر دارش رو دارم می‌خوای واست بیارمش؟ خیلی بهت میادا؟
همه زدن زیر خنده که از زیر میز محکم با کفشم زدم تو پاش که از درد قرمز شد، ونوس خندش رو جمع کردو گفت :
- عه زورت به عشقِ من رسیده؟!خب حرفِ حق زد واسه یه ماسک قنبرک گرفتی!
- اگه میخوای عشقِ دلقکت رو نکشم از مسیرِ دیدم خارجش کن
یغما دستمو گرفتو گفت :
- حالا بگو میای یا نه؟
منتظربهم نگاه کردن که کاسه کله پاچرو گذاشتم دم دهنم و آبشو صدادار سرکشیدم گذاشتمش پایین و گفتم :
- میام بهتر از اینِ بمونم تو اون خونه یخ زده درو دیوارو نگاه کنم!
ونوس با خوشحالی گفت :
- ایول تو نباشی اصلا خوش نمی‌گذره
آرتین گفت :
- فقط تورو خدا اومدی اون جا آبرومو نبر!
با اخم نگاش کردم و گفتم :
- تلاشم رو میکنم!
همین که کلپچ خوریمون تموم شد رفتیم بیرون از اون جا و وعده ی دیدارمون شد فرداشب در مهمونی، شب آرتین آدرس رو می فرستاد تو گروه.سوارِ ماشین شدیم که آرتینم اومد عقب نشستو گفت :
- بی زحمت منم دمِ عطر فروشیم پیاده کنید
یغما راه افتاد که دهن باز کردمو گفتم :
- میگما من آخر نفهمیدم فازت از عطر فروشی چیه؟! تو که خیلی پولداری و نیازی به کار کردن نداری!
- از بیکار نشستن تو خونه بیزارم، خونه ماهم مثلِ شما یخکیه جوابِ سلام همم بزور می‌دیم
پوفی کشیدم و گفتم :
- حالا من از خواهر برادر شانس اوردم ولی اون خواهرت آرام رو با یه من عسلم نمیشه خورد! بمیرم برا یغما با این خواهر شوهرش
یغما خندیدو گفت :
- با من یکم خوبه دارم سعی میکنم دلشو به دست بیارم
- عمرا بتونی دلشو به دست بیاری، برعکسِ اسمش خیلی نا آروم و وحشیه! خونواده آرتین تو انتخابِ اسم باید دقت بیشتری می‌کردن چون اخلاقِ بچه ها برعکسِ اسماشون دراومده!
آرتین با صدایِ بلند خندیدو گفت :
- هرچی کله پاچه خورده بودم داره از دماغم می‌زنه بیرون، به جای اسمِ آرام که باید ناآرام می‌ذاشتن برا هیراد پیشنهادِ اسم نداری؟
- چرا دارم، سگیراد!
باز بلند خندید که یغما لبشو گاز گرفت و گفت :
- جرات داری این رو جلو روش بگو!
- نه عزیزم من دخترِ ترسویی هستم و پاچه هایِ شلوارمم برام خیلی عزیزن و دوستشون دارم نمی‌خوام پاره شدنشون به چشم ببینم!
یکم بعد رسیدیم دم عطر فروشی و آرتین پرت کردیم پایین و مجددا راه افتادیم، یادم رفت ازش بپرسم این آقا بداخلاقِ هم میاد مهمونی یا نه؟ تا موقعی که برسیم خونه مدام با یغما راجبِ این که فردا چی بپوشیم بحث کردیم که آخرم به نتیجه نرسیدیم! همین که رسیدیم دمِ خونم گونشو محکم بوسیدم و ازش خداحافظی کردم و رفتم داخل.یک راست رفتم تو اتاقم و لباسام رو عوض کردم و خودمو پرت کردم رو تختو ده تا گوسفند شمردم خوابم برد.
- هیس آیلار سرو صدا نکن ولش کن بخوابه
- از بس میخوابه شکلِ خرس شده بسه دیگه!
چشمامو باز کردم و با اخم به آیدینو آیلار خیره شدم که آیدین لپمو گرفتو محکم کشیدو گفت :
- شیربرنجِ من چرا باز اخماش تو همه!
دستشو پس زدم و گفتم :
- اگه گذاشتین یه بار راحت کپه مرگم رو بزارم! تازه چشمام گرم شده بود
آیلار دستشو زد به کمرش و گفت :
- از وقتی اومدی خونه خوابی الانم ساعت هشتِ شبِ! بعد میگی تازه چشمام گرم شد؟!سوختن اون لامصبا!
اینو گفت و از اتاق رفت بیرون، مثلِ فشنگ سرمو از رو بالشت ورداشتمو نشستم رو تختو گفتم :
- الحق که پوستِ خوابو کندم! آیدین تو کی اومدی خونه؟!
- همین الان
- کدوم گوری بودی تاحالا عشقم؟!از صبح رفتی شرکت یه پیامم بهم ندادی نمیگی دلم واست تنگ میشه؟!
بغلم کردو محکم رو سرم بو*س*ه زدو گفت :
- شرکت کلی کار ریخته بود سرم وقتِ سرخاروندن هم نداشتم ببخشید آبجی جونم
ازش جدا شدمو یهو یه فکری زد به سرم و گفتم :
- به یه شرط می‌بخشم
- چه شرطی؟!
منتظر بهم نگاه کرد که گفتم :
 
آخرین ویرایش

Bita_Icyheart

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/14/19
ارسال ها
178
امتیاز
8,063
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
- فرداشب یه مهمونی دعوتم تو هم باید به عنوانِ همراه باهام بیای!
- باشه میام عزیزم، چه جور مهمونی هست؟!
- بالماسکه، یکی از دوستایِ آرتین دعوتش کرده اینم مارو می‌خواد دنبالِ خودش بکشه الان هرکی با عشقش میاد فقط من تنهام!
دستم رو گرفت و گفت :
- تا من رو داری غم نداشته باش! اصلا اون جا به همه بگو عشقتم
خندیدم و گفتم :
- نه می‌گم داداشمی! که اگه دختری بهت نظر داشت پا جلو بزاره بعد تو بری بگیریش و من تا سالی دیگه عمه بشم
خندید و دستم رو ول کرد و از رو تخت بلند شد و گفت :
- بیچاره اون دختری که عروسِ این خونه بشه! چه قدر باید بی محبتی ببینه!
این رو گفت و از اتاق رفت بیرون.آه بلندی کشیدم، همه فکر می‌کنن چون پول داریم غمی نداریم! ولی من حاضر بودم یه خونواده ی معمولی داشته باشم عوضش کانونش گرم باشه، به قابِ عکسِ روی میز نگاه کردم عکسِ خودم و بابا کیانم وقتی چهارسالم بود، اون موقع صمیمی تر بودیم ولی بعد هرچی بزرگ تر شدم محبتش کم رنگ تر شد! یادمه روز اولِ مدرسه بابام کارخونه بود مامانمم رفته بود کیش، خدمت کارمون من رو برد مدرسه همه فکر می‌کردن مادرمه، ظهرش که برگشتم خونه اون قدر تو بغل آیدین گریه کردم که بیهوش شدم! با شنیدنِ صدایِ در زدن از مرور گذشته دست می‌کشم...
- بیا تو!
خدمتکار میاد داخل و میگه :
- سلام خانوم شام حاضره آقا کیان گفتن صداتون کنم
- باشه می‌تونی بری
با تعجب از رو تخت بلند شدم و رفتم جلویِ آیینه سرو وضعم رو مرتب کردم، چی شده که بابام یادش افتاده دوره هم شام بخوریم؟! اونم این ساعت؟!کلافه راه افتادم سمتِ سالنِ غذا خوری که دیدم همه نشستن و مشغولِ خوردنن و هیچ کس به اون یکی نگاه نمی‌کنه، رفتم کنارِ آیلار نشستم که بابام گفت :
- تو این خونه هیچ کس سلام کردن بلد نیست؟!
مامان آتوسا با اخم گفت :
- والا هرکاری کردم یادشون بدم نشد کیان جان ولشون کن!
با صدایِ بلند گفتم :
- ســــــــلام
آیدینو آیلار آروم شروع کردن به خندیدن که بابام گفت :
- بعد از شام بیاید تو پذیرایی کارتون دارم!
بدونِ گفتن حتی کلمه یِ باشه ریلکس مشغولِ خوردن شدیم، از سکوت میز داشت خوابم می‌گرفت، کاش زرشک پلو هم داشتیم، انگار دارم خودم رو می‌خورم! همین که شاممون رو خوردیم همه دور هم جمع شدیم و منتظر به بابا کیان چشم دوختیم که همین جور ساکت مونده بود! یهو آیلار پوفی کشید و کلافه گفت :
- میگم من فردا امتحان دارم نمیشه زودتر حرفات رو بگی؟
با چشم غره یِ مامان رسما خفه شد و با اخم رو مبل لم داد، با شنیدنِ صدایِ بابام برگشتم سمتش...
 

Bita_Icyheart

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/14/19
ارسال ها
178
امتیاز
8,063
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
- اگه یادتون باشه دو سه ماه پیش کارخونه داشت رسما به سمتِ ورشکستگی می‌رفت و آماده شده بودیم که همه دارو ندارمون رو بفروشیم!
آیدین پرید تو حرفِ بابام و گفت :
- راستی نگفتین چی شد که کارخونه رو نجات دادین؟!
بی توجه به آیدین ادامه داد
- درست تو اوجِ بحرانِ کارخونه یه نفر باهام شریک شد و شرکت رو از ورشستگی نجات داد و تمام بدهی هارو پرداخت کرد! تا این که چند وقت پیش تو مهمونی که برایِ تولد آیلار تو خونمون گرفته بودیم آیدان رو می‌بینه و اون رو از من برایِ پسرش خواستگاری می‌کنه...
تا اسم خواستگاری رو اورد از رو مبل بلند شدم و گفتم :
- خب جوابِ من که مشخصِ مثلِ خواستگار‌هایِ قبلی بهشون جوابِ منفی بدید!
تا اومدم برم با داد گفت :
- بشیــن هنوز حرفم تموم نشده!
کلافه نشستم و به پایین موهام ور رفتم که گفت :
- بهش گفتم دخترِ من قصدِ ازدواج نداره و به تمامِ خواستگارهاش جوابِ منفی می‌ده! اون هم گفت اگه جوابش منفی باشه شراکتم رو باهات بهم می‌زنم و باید همه چیم رو بفروشم و بدم بهش و یه جورایی به خاک سیاه می شینیم...
آیدین بلند شدو با عصبانیت گفت :
- یعنی چی بابا؟!نکنه از ترسِ از دست دادنِ اموالت میخوای دخترت رو بفروشی آره؟
بابام با خشم هجوم برد سمتِ آیدین که منو مامان رفتیم سمتشون، بازویِ آیدین رو گرفتم وکشیدم سمتِ خودم و رو به بابام گفتم :
- بابا من مهم ترم یا پولت؟!حتما یه گیری تو کارشون هست که همچین شرطی گذاشتن!
یهو آیلار بلند شد و با داد گفت :
- پسره معتـــاده روانیــه دختــر بــازه، خودم سره شب شنیدم بابا داشت به مامان تو اتاق می‌گفت...
یهو مامانم رفت و یه سیلی محکم زد تو گوشِ آیلار و گفت :
- حالا دیگه فالگوش وامیستی؟! می‌دونم چی کارت کنم دختره یِ احمق!
آیلارو کشون کشون داشت می‌برد که آیدین رفت و از هم جداشون کرد، یهو اشکام سرازیر شد که بابام گفت :
- هفته یِ دیگه میان خواستگاریت، همون شبم به هم محرم می‌شید و همه چی تموم می‌شه، نمی‌خوام به خاطرِ شما سه تا بچه یِ وقیح یه عمر زحمتم به باد بره!
اشک‌هام رو رو با دستم پاک کردم و با نفرت زل زدم تو چشم‌هاش و گفتم :
- ازت متنفرم! حیفِ اسم پدر که رو تو گذاشتن...
با سیلی محکمی که بهم زد خفه شدم، آیدین خواست بیاد پیشم که به سرعت از سالن رفتم بیرون و با دو رفتم سمتِ اتاقم، همین که رفتم داخلِ اتاق در رو قفل کردم. نشستم رو تختم و شروع کردم به گریه کردن، آخه کدوم پدری با دخترش همچین کاری می‌کنه؟! ...
 

Bita_Icyheart

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/14/19
ارسال ها
178
امتیاز
8,063
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
حالا اگه یه پسر پاک و نجیب بود یه چیزی! آخه یه معتادِ، روانی، دختر باز رو کجای دلم بزارم؟!یه عمر واردِ فازِ عاشقی و دوست پسر داشتن نشدم که وقتی ازدواج کردم یه زندگی آروم داشته باشم، الان باید برم واسه یِ آقا تزریقات انجام بدم. تو همین فکر‌ها بودم که آیدین و آیلار شروع کردن به در زدن، اشک‌هام رو پاک کردم و با داد گفتم :
- بریــد می‌خـــوام تنهــا باشــم
آیدین گفت :
- آبجی خوشگلم در رو باز کن بیایم پیشت، باز نکنی می‌گم آیلار با لگد بازش کنه ها!
کلافه بلند شدم در رو باز کردم و گفتم :
- دو روز این خانوم رفته کلاس کاراته هردقیقه من رو با لگدش تهدید می‌کنی؟!
تا خواستم در رو ببندم دوتاشون اومدن داخل و آیلار محکم بغلم کرد و زد زیر گریه
- من نمی‌خوام تو از این خونه بری! دوست ندارم شوهر کنی!
از خودم جداش کردم و اشکاش رو با دستم پاک کردم و گفتم :
- قربونت بشم هنوز که خبری نیست! بعدشم بلاخره یه روز سه نفرمون می‌ریم سر زندگی‌هامون
- آخه این فرق می‌کنه پسره خورده شیشه داره
آیدین آیلارو برگردوند سمتِ خودش و گفت :
- تو مطمئنی گفتن پسره معتاده؟
- آره خودم با همین گوش‌هام شنیدم، هیچ کس حاضر نمی‌شه زنش بشه واسه همین اومدن سراغِ ما که به بهونه شراکت آیدان مجبور بشه قبول کنه
کلافه از شنیدنِ حرفایِ آیلار رو تخت نشستم و دستم رو گذاشتم زیرچونم و رفتم تو فکر که چه غلطی بکنم، آیدین جلو پام زانو زد و گفت :
- فکرش رو نکن! عمرا بزارم این وصلت سر بگیره!
- مثلا می‌خوای چی‌کار کنی؟!لابد تو رویِ مامان بابا وایسی اون‌ها هم بزنن تو گوشت، نمی‌خوام هر دقیقه تو این خونه سرِ من دعوا بشه خودم یه راهی پیدا می‌کنم
- باشه فقط سره خود کاری نکنی با من و آیلار مشورت کن
- چشم الانم اشک و آه رو جمع کنید برید اتاقاتون بکپید
آیدین محکم پیشونیم رو بوسید بعدشم آیلار باز اومد بغلم کرد و کلی گریه کرد و یکم بعد ازاتاقم رفتن بیرون، فوری گوشیم رو براشتم و اینترنت رو روشن کردم، نزدیک دو هزار پیام از گروه واسم اومد که گوشیم هنگ کرد! فوری آنلاین شدم و بی‌هوا نوشتم...
- بدبخت شدم
پرهام : تو هنوز تو کفِ ماسکی؟!گفتم که واست فیلتر داری میارم
- ماسک کیلو چنده می‌گم بدبخت شدم
یغما : چی‌شده کی مرده؟!
- خودم دارم می‌میرم
آرتین : نکنه سرطان گرفتی؟
ونوس : یعنی تا دوماه دیگه بیشتر زنده نیستی؟وای پرهام زود بساطِ عروسی رو راه بنداز وگرنه تا سالِ آیدان نمی‌تونیم مزدوج بشیم
پرهام : چه هوایِ خوبی به به
ونوس : کوفت دیگه باهات قهرم
کلافه از دست این دلقک‌ها پوفی کشیدم و نوشتم...
 

Bita_Icyheart

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/14/19
ارسال ها
178
امتیاز
8,063
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
- می‌خوان به زور شوهرم بدن به یه پسرِ معتاد، خل دیوونه، دختر باز!
یغما : وا یعنی چی به زور؟! خب باز بگو نه!
آرتین : چه جهیزیه کاملی داره این پسره جـــون
- زهر تو جونت، اگه بگم نه بابای پسره شراکتش رو با بابام به هم می‌زنه بدبخت می‌شیم، بابامم گفت باید قبول کنی یه دونه هم خوابوند تو گوشم!
همه سکوت کردن که کلافه نوشتم
- اهم اهم
پرهام : مگه دست شوییِ این‌جا که سرفه می‌کنی؟
- خب لال شدید همه! این هارو گفتم راهی جلو پام بزارید احمق‌ها
یغما : بزار تا فرداشب منو آرتین یه راهی واست پیدا می‌کنیم، مگه نه آرتین؟
آرتین بعد از پنج دقیقه سکوت آنلاین شد و گفت :
آرتین : آره، فکرش رو نکن فوقش زنش می‌شی می‌بندیش به تخت ترک می‌کنه
- روانی بودنش رو دختر بازیش رو چه کنم؟
ونوس : مایش یه تیمارستان بردن و یه دوتا پس گردنی زدنه که آدم بشه، همین پرهام دو بار زدم پسِ کلش دورِ دوست دختراش رو خط کشید
پرهام : دستش بد سنگین بود به چیز خوری افتادم الان شماره مامان بزرگمم تو گوشیم ندارم!
یکم دیگه تو گروه حرف زدیم و دستِ آخر آرتین آدرسِ مهمونی رو بهمون داد و رفت و همگی متفرق شدیم که بخوابیم، گوشیم رو گذاشتم کنار و به سقفِ اتاق خیره شدم. تو اون مهمونی پر از دختر بود آخه چرا منو واسه پسرشون خواستن؟!اینم شانسِ گنده منِ، اگه هیچ راهی پیدا نکردم خودم رو می‌کشم! حاضرم بمیرم زورکی زنِ همچین آدمی نشم! پتو رو کشیدم رو سرم و با هزار فکر و خیال خوابیدم.
تو یه خونه یِ خیلی بزرگم! همه جاش تاریکه! ترس ورم داشته! یهو از طبقه یِ بالا صدایِ داد و هوار اومد! با ترس از پله ها رفتم بالا! صداها واضح تر شد! رسیدم جلویِ یه اتاق درش رو با ترس باز کردم و هم زمان صدایِ داد زدنِ یه مرد رو از اون تو شنیدم، دستم رو گذاشتم رو گوشم و همراهش جیغ زدم...!
- آیدان جونم بلند شو داری کابوس می‌بینی
با ترس چشم‌هام رو باز کردم، همه وجودم خیسِ عرق شده بود! آیلار با چهره نگران بهم خیره شده بود که دهن باز کردم و گفتم :
- اون مردِ کی بود؟!
- کدوم مردِ؟!
- همون که تویِ اتاق تاریک داد می‌زد! نتونستم قیافش رو ببینم
- خواب می‌دیدی آبجی واقعی نبود
به سختی بلند شدم و رو تخت نشستم و با دستم عرقِ پیشونیم رو پاک کردم
- چه خوابِ ترسناکی بود سکته کردم!
آیلار بغلم کرد و دم گوشم گفت :
- بهش فکر نکن، خوابت رو به آبِ روان بگو
ازش جدا شدم و با اخم گفتم :
- خیرِ سرت روانشناسی می‌خونی به جایِ این که راه کارِ علمی بدی می‌گی به آبِ روان بگم؟!
خندید و گفت :
 

Bita_Icyheart

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
1/14/19
ارسال ها
178
امتیاز
8,063
محل سکونت
♡قلــب یخـــے♡
- از شاگرد تنبلِ کلاس از این بیش‌تر توقع نداشته باش، به خودت رفتم دیگه!
دماغش رو گرفتم کشیدم و تا خواست دماغم رو بگیره جیغ زدم و گفتم :
- مالِ تو طبیعیه مشکلی نیست بکشمش ولی من عملیه یهو دیدی دراومد ها!
صورتش رو جمع کرد و گفت :
- اه دیوونه حالم بد شد مگه الکیه دربیاد؟!پاشو بریم صبحانه بخوریم ظاهرا گشنگی به مغزت فشار وارد کرده
- تو برو من یه دوش بگیرم میام، راستی تو ماسکِ مناسبِ جشنِ بالماسکه داری؟
یکم فکر کرد و گفت :
- یه نقاب مشکی دارم که کنارش دوتا گل ارکیده قرمز داره قبلا همچین جشنی رفته بودم
- پس بی زحمت ردش کن بیاد امشب لازمش دارم!
- دیدم آیدین هم دنبالِ ماسک می‌گشت! فقط من بو می‌دم نباید بیام؟
- خب تو هم بیا
- نه عزیزم شوخی کردم شنبه امتحان دارم باید بخونم وقتِ مهمونی ندارم!
همین که از اتاق رفت بیرون بلند شدم و حوله و لباس‌هام رو ورداشتم رفتم به سمتِ حموم.بعد از یه ساعت تمیز کاری اومدم بیرون و تا پام رو گذاشتم تو اتاقم چشمم افتاد به یه نقاب رو میز آرایش! خندم گرفت و رفتم از نزدیک نگاش کردم، الحق که خیلی خوشگل بود! یه نقاب مشکی با ارکیده های قرمز رنگ! من اگه آیلارو نداشتم چی کار می‌کردم؟!موهام رو با سشوار خشک کردم و باز گذاشتم دورم و رفتم طبقه پایین، طبقِ معمول مامان بابا خونه نبودن، بعد از خوردنِ صبحانه برگشتم تو اتاقم و رفتم سرِ کمدم تا واسه شب یه لباسِ مناسب پیدا کنم، دستِ آخر یه لباسِ مشکی که با رنگ نقابم ست بود انتخاب کردم و انداختم رو تخت، لباسِ شیک و پوشیده ای بود و توش رنگِ قرمز هم به کار رفته بود، از لباس باز پوشیدن تو مهمونی ها بیزارم! همیشه لباس‌هایی که این جور جاها می‌پوشم بلند و آستین داره.پشتِ میز تحریرم نشستم و یه رمان گرفتم دستم که بخونم، اون قدر غمگین بود که همش در حالِ اشک ریختن بودم! شخصیتِ پسر زورگو بود و دختر رو اذیت می‌کرد! جد و آبادش رو به فحش کشیدم! حتما اونی هم که قراره بیاد خواستگاری من همچین آدم بی‌شعوریه! عصبانی شدم و کتاب رو بستم و به صندلی تکیه دادم، حتی اسمش رو هم نمی‌دونم، فقط صفاتِ منفیش رو از طریقِ آیلار فهمیدم، معلوم نیست کیه که این جوری می‌خوان واسش زن بگیرن! حتما هزارتا عیب دیگه هم داره که حتی به خاطرِ خرپول بودنش هم کسی حاضر نشده زنش بشه! نکنه مرضِ لا علاج داشته باشه؟! لبمو گاز گرفتم به حدی که داشت کنده می‌شد، یهو یادِ خواب دیشبم افتادم و قلبم شروع کرد به تند تند زدن، به عمرم همچین خوابِ ترسناکی ندیده بودم! دیگه یادم باشه شب‌ها کم‌تر شام بخورم که ازاین خواب هایِ بی سر و ته نبینم...
 

بالا