در حال تایپ رمان همخونه شرقي | گمنام کاربر انجمن یک رمان

ايا رمان همخونه شرقي را تا به حال خونديد


  • مجموع رای دهندگان
    8

سمیه هاشمی جزی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
142
امتیاز
3,803
محل سکونت
گز برخوار
ناظر:ℯℓαℌℯ
نام رمان: همخونه شرقی
نویسنده: سمیه.هاشمی جزی

ژانر اجتماعی، عاشقانه

خلاصه : بهار دختری که از هوش استعداد زیادی برخوردار است برای ادامه تحصیل با مشکل روبرو میشود
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,101
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش

سمیه هاشمی جزی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
142
امتیاز
3,803
محل سکونت
گز برخوار
پست اول
رمان همخونه شرقی
صداي هق هق گريه اش را با دستانش خفه ميكرد دوست نداشت پدرو مادرش گريه اش را
يعني در حقيقت شكستنش را ببينند
به سمت پنجره بزرگ اتاقش رفت پيشانيش را روي شيشه داغ تيرماهي گذاشت درمانده بود
خدايا چه شده يعني همچيز تمام شد؟
به مدالها تنديسها و لوحهايي افتخارش خيره ماند تمامشان حاصل بي خوابيو تلاشش بودند تمامشان حاصل حمايت بي چون و چراي پدرش بودند
با موبايل شماره حامدرا گرفت چشمانش را بست در دل خدا را صدا كرد
صداي گرم هميشگي حامد در گوشش پيچيد
-نه خانم راه نداره كمتر از 100تخته فرش اصلا برامون سودي نداره فقط حمالي برامون ميمونه خواهر من بعد از ظهر دارم ميرم گمرك فرشهای خودمونو بفرستم دبي حالا نظر خودتونه اگه ميتونيد برام 20تاي ديگه جور كنيد من در خدمتم از شماروهم ميبرم اگر نه که شرمنده
الو الو آبجي يه لحظه صبر كن
سرش با مشتريش گرم بود طولي نكشيد كه صداي تمام شدن معامله امد
-الو جونم بهار؟خوبي آبجي؟
درمانده و پريشان گفتم
+سلام چه خوبي؟ چيكار كردين برام؟داداشم قربونت برم فهميدي بابا چش شده يه مرتبه ؟
حامد نفسي از سر عصبانيت كشيد
-به جون خودم از دو روز پيش كه زنگ زدي گفتي بابا ميگه اجازه نميدم بري تهران خدا شاهده تا ديشب فقط با حميد روي مخ بابا بوديم امروزم كه قهر كرده اصلا نيومده
فقط اينو بگم اصلا كوتاه نمياد هيچ جواب قانع كننده اي نداره فقط يك كلام ميگه دخترمه اختيارشو دارم میگم پدر من تا چند روز پیش خودتم میخواستی بری باهاش چی شد يه مرتبه !میگه به شماها مربوط نیست
به مادر اخترو آقا جون زنگ زدم باورت ميشه بهم گفتن دخالت نكنيد توي اين موضوع
به فاطمه زهرا اينقدر عصباني شدم سر آقاجونم داد زدم دست خودم نبود بعدش خيلي پشيمون شدم خودت كه ميشناسيم خون به مغزم گاهي نميرسه گفتم جناب سرهنگ شما كه هميشه اعتقاد داشتين مورچه هم كه از خونه اتون رد ميشه بايد تحصيلكرده باشه شما كه هشتا تا بچه تحصيلكرده تحويل دادين چرا اين حرفو ميزنيد؟
چي شد به اين دختر رسيد همه اتون سكوت كردين آقا جون اين همون بهارها تنها نوه ايكه هنوزم وقتي ميبينيدش روي زانوهاتون ميشونيدشا
ارامتر ادامه داد
- كارم درست نبود ولي اخه دردم مياد چرا حمايتت نميكنند
مادر اختر گفت امشب شام دعوتتون ميكنه با بابا حرف ميزنه ببينه راهش چيه ولي گفت زياد روشون حساب باز نكنيم توي اين مورد حقو به بابا ميدن بهش گفتم خانم مدير افتخار شهرمون براتون زشت نيست تموم شهرو نصيحت به درس خوندن ميكنيد اونوقت نوه خودتونو نميذاريد بره درسشو بخونه هيچ جوابي نداد گوشيو روم قطع كرد بهار من چشمم آب نميخوره كاري از پيش ببرند حدس میزنم اينا همه سر قضيه عمه ترسو شدند نميخوان قضيه 28سال پيش باز تكرار بشه به بابا ميگم مرد حسابي پاشو خودتم برو تهران زندگي كن منو حميد كه همين الانشم داريم شركتو حجره رو باهم ميچرخونيم ميگه من از شهرم دل نميكنم والا نمیدونم چطور چند روزه به این نتیجه رسیده زیادی شهرشو دوست داره
اشكهاي بهار بي اراده بدون هيچ زحمتي ميريختن انگار هر قطره از اشکانش صداي ناله داشتن كه به گوش حامد حامد ميرسيد و اورا عصبي تر ميكرد بهاربا دردي آشكار وصداي خش دار نالان گفت
+ براي كارشناسي نذاشت برم دانشگاه شريف حرفشو گوش دادم نمك نشناس نبودم بلاخره بابا خيلي روم غيرت داره توي شهر خودمون موندم خودت ميدوني با چه زحمتي توي شهر به اين كوچيكي بهترين مقاله ها رو فرستادم كم يا زياد هميشه نتيجه كارهام خوب بوده اما براي ارشد قضيه اش مثل كارشناسي نيست اصلا اينجا ارشد رشته منو ندارند
صداي نفسهاي كلافه حامد مي آمد دلش به درد آمد خواهر مهربانش
که هيچوقت گريه نميكرد
-جون داداش گريه نكن با گريه كه چيزي درست نميشه دلم آتيش ميگيره مظلوم گريه ميكني آخه تو كي به چيزي اعتراض كردي دختر؟
+بخدا نميتونم آينده امو خراب كنم هیچکس حامی من نیست مامان كه از خوشحالي اينكه ليسانسمو گرفتم رفته 40تا كلاس هنري كوفت زهرمار نوشته برام ميگه ديگه وقت ياد گرفتن خونه داريه خودت ميدوني مامان هيچ وقت با درس ميونه خوبي نداره اما بابا ديگه چرا نميفهمم چرا چندروزه اسم تهران كه مياد همچين عصبي ميشه انگار گفتم ميخوام برم ..استغفرالله كجا حامد داداشي يعني بابا منو نشناخته انقدر بي جنبه ام كه پام به تهران رسيد برم پي الواتي میگه باید ازدواج کنی حامد تورو به روح دايي قسمت ميدم به من بگو تا حالا دختر بدي بودم كسي از من خطايي ديده كسي صداي بلندو بي حرمتي شنيده تا حالا چقدر برام دردسر كشيدن توي خانواده عظیمی 3تا دختریم یکیش فرزانه كه خانم خودته يكي هم سپيده اس كه خداشاهده اينهمه عمو راحتش ميذاره نمیخوام ناشکری کنم ولی اون تك فرزنده اصلا روش حساس نيستن درسته 4سال از من بزرگتره ولي از اول آزاد بود راحت رفت شيراز درس خوند تا هفته پيشم 1ماهي براي تفريح رفته بود تهران خونه عمه اونم دختر اين خانواده اس منم دختر اين خانواده ام سرو تيپو شكل اونو ببينيد منم ببينيد
حامد سكوت كرده بود بهار ديگر حرفي نزد فقط صدای هق هق آرامش می آمد حامد به فكر فرو رفت اين اولينباري بود كه بهار اعتراض ميكرد هر چقدر فكر كرد يادش نمي آمد آخرينباريكه خواهرش به چيزي اعتراض كرده باشد چه زماني بوده!!پس ذهنش گفت شايد هيچوقت
حامد آرام با صداي لرزان گفت
-به علي قسم از تو گل ترو مطيعتر نديدم تو اصلا بجز درس خوندن مگه كاري هم داري
تو بگو اصلا تو پيشنهاد بده چيكار كنم تا من خاك برسر با سر برات انجام بدم
الان بابا سر لج افتاده متنفرم كه بخوايي به زور ازدواج كني تو تازه نوزده سالته ميدونم كلي هدف داري
بنظر من يه ترم نرو دانشگاه تو كه از همه 4سال جلوتري بابا طاقت نمياره بلاخره رضايت ميده بري تهران
بهار ل**ب بر دندان گرفت تمام شد همه راحتترين كار را پيشنهاد ميدادن آرام گفت
+خداحافظ
حامد هول كرده و پشيمان از پيشنهادش سريع گفت
-بهار چرا ناراحت ميشي بخدا ديشب با بابا بحثم شد حميد شاهده بابا يقه امو گرفت يكي خوابوند توي گوشم حميد نبود دوميم ميزد به ولاي علي تو بخواي حجره و شركتو ميذارم كنار هر چي دارم ميفروشم ميام تهران ولی خودت میدونی بابا سر لج بیوفته بامنم نمیذاره بیایی تهران
بهار تلفن را در دستانش فشرد يادش نمي امد پدرش حتي يكبار دست روي كسي بلند كرده باشد
+الهي بميرم برات
-نه بابا دوراز جونت تقصير خودم بود عصباني شدم بهش گفتم تو بهارو با خواهرت مقايسه ميكني ميدونيكه چقدر روي عمه حساسه ميدونم نبايد ميگفتم ولي حرفي كه زده شدو نميشه جمع كرد
و خندان گفت صداي حميد امد گوشي را از حامد گرفت
-سلام ابجي ناراحت حامد نباش يه سيلي نا قابل بود نوش جونش زيادي بابا رو عصبي كرد تقصير خودش بود تو غصه نخور اين بايد بيشتر از اينا كتك ميخورد
نگو داداش دلت مياد بابا كي دست رومون بلند كرده تا دنيا دنياست شرمنده حامدم +
حميد با لودگي هميشگي اش گفت
-بابا نامردي نكن ديگه منم داداشتما تازه 40دقيقه از حامد بزرگترم حرمت بزرگتري كوچيكتري سرت نميشه تو دختر!!!كلي عاقلتر از اين ديونه ام
بهار نخنديد اصلا اهميتي به حرفهاي حميد نميداد در فكر سيلي ناحقي بود كه حامد خورده بود حميد اين موضوع را فهميد به حامد نگاه كرد كه بي حوصله بروي تخته فرش ها نشسته بود مشخص بود فكر بهار ذهنش را درگير كرده حميد هواسش را به بهار داد
 
آخرین ویرایش

سمیه هاشمی جزی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
142
امتیاز
3,803
محل سکونت
گز برخوار
پست دوم
-ديشب با هزار كلكو درمحبت به بابا حرف زدم مثل حامد ديونه عصباني بازي درنياوردم گفتم نوكرتم بذار بره جلوشو نگير گفتم آخه پدر من چهار تا از برادرات آمريكان بذار بره پیش داداشات درسشو اونجا ادامه بده خودتم ميدوني كه فقط بخاطر شماست ميخواد شريف ارشدشو ادامه بده گفتم بابا منكه ميدونم تو دلت نمياد جلو شو بگيري كي اندازه تو به بهار اهميت ميده گفتم بابا يادته عروسي منو حامد بودحسابي دستت تنگ بود براي مسابقات ژاپن بهار باغیو که عاشقانه دوستش داشتی فروختي همراش رفتي ژاپن گفتی فقط میخوام برای ایران افتخار بیاری

يادته وقتي مقام اول آورد گفتي حاضر بودم بخاطر اين لحظه افتخار آفرين ماشين زير پامم بفروشم بابا بهار ارزش داره گناه داره گفتم كي سرما و گرما هرجا بهار ميرفت دنبالش بود ؟

كي بهترين مربيهاي زبانو براي بهار ميگرفت دوبرابر پولشون ميداد مياوردشون خونه تا بهار راحت باشه ؟

گفتم نوکرتم يادته وقتي رشته رياضيو انتخاب كرد مامان چه جنگي راه انداخت گفت چرا پزشك نميشه من رضايت ندارم بره رياضي يادته مامان ميگفت برم به مردم چي بگم

برم بگم دختر تيزهوشم بدون ماشين حساب رياضي حل ميكنه يادته با مامان چه دعوايي راه انداختي كه حق نداري استعداد دخترمو كور كني پدر من تو كه جونت به بهار وصله

بهار باورت ميشه بابا بغض كرد گفت تهران لعنتي يبار خواهرمو پاره تنمو عزيزترين كسيو كه داشتمو ازم گرفت هيچ جوري نتونستم خواهرمو از اون وضعيت نجات بدم

اما من حرفی تو دلمه که نمیتونم بگم هر کاری میکنم به صلاح بهاره فکر نکنید من آدم بده شدم شما نمیدونید من چی میکشم

بخدا اشكم دراومد خودت ميدوني عمه كسي بود كه بابا از غمش دانشگاهو ول كرد بابا بدجور از تنها خواهرش كه دوقلوشه دلشكسته شد بدجور عمه بابا رو جلوي اون عوضي خورد كرد همه ميدونن بابا و عمه باهم قهر نيستن ولي بابا باعمه مثل بقيه عموها نيست خونه عمه كه هيچوقت نميره دوماه يكبارم كه عمه مياد خونه آقاجون گاهي از سر اجبار مامان ميره ديدنش بهش گفتم پدر من عمه كه ماشالله براي خودش يكي از بهترين متخصص هاي زنانه تهرانه آقا سياوشم خدايي مرد خيلي خوبيه پزشك موفقيه هرچي قديم بود گذشته نكن بازي با آينده اين بچه میگه علت اینکه نمیخوام تهران بره عمه نیست والا بهار ديگه نميدونم علتش چي ميتونه باشه بخدا مغزم دیگه نمیکشه

اقاجونو مادر اخترم كه هميشه پشت تو بودن انگار ميترسن قضيه عمه تكرار بشه يكم حوصله كن زنگ زدم عمو رسول آمريكا خیلی سلامت رسوند چهل تا فوحشم به بابا داد ميدونيكه بعد از كلي چرتو پرت تحويل دادن گفت اين حسين از اولش خشك مذهب بود من تو راهش میارم بعدم گفت حلش ميكنم كاري ميكنم حسين بهار منو بفرسته پيشم

حميد خنديد صداي خنده حامد هم آمد ياد عمو رسول لبخندبه ل**ب همه اورد حتي بهار

رسول برادر بزرگ حاج حسين است او صاحب يكي از بزرگترين كمپاني هاي دارو سازي در امريكاست در كارش بسيار مرد جنتلمن و قاطعو جديست اما همين رسول در جمع فاميل انگار مرد ديگريست انگار يك مرد بيسواد دهن لقو ه*رز گوست چندسال يكبار كه به ايران مي آید همه از وجودش شاد ميشوند اين مرد انگار هيچ وقت رنگ ثروت نديده با همه گرم ميگيرد همه جوانها از حرفهايش سرمست ميشوند

وزنان فاميل شرمسار از چرندياتش ريزميخندند

اما هميشه به بهار احترامي متفاوت ميگذاشت چهار پسرش هميشه حسرت علاقه پدرشان به بهار را ميخوردند او هميشه بهار را دختر خود ميخواند

بهار ارام گفت

+به عمو رسول اعتباري نيست ممنونم داداش نگران نباشيد دوماهي ديگه وقت دارم خدا بزرگه

خداحافظی کوتاهی باهم کردن و بهار به فکر حرفهای حامد افتاد یعنی باید با پدرش بجنگد

درون اتاقش با سرگشتگي دنبال راه چاره بود نفسش تنگ شده بود حس عجيبي داشت هوا امروز عجيب گرم است

بوي شوم سوختگي آينده اش مي آمد به تمام معنا بهار درمانده شده بود

چشمان سوزانش را به قاب عكس بالاي تختش ميسپارد

-بابا منو نابود نكن

نفس عميق كشيد به جلوي آينه قدي اتاقش رفت خودش را وارسي كرد

روسريش را تنظيم كرد پوزخند بي مفهومی به روسريش زد بعد از 9سالگي يا شايدهم زودتر هيچوقت موهايش بدون روسري نبود حتي در خانه

از ناخودآگاه ذهنش پرسیدچرا بابا شبيه هيچكدوم از عمو ها نيست؟

به لباسهايش خيره ميشود زري خانم خياط طبق معمول يك مدل براي تمام پارچه هاي گران قيمت كه سليقه پري بود برايش بلوز دوخته

طبق قانون نانوشته در خانه اجازه بلوزو شلوار پوشيدن نداشت نامحرمي در اين خانه نبود ولي پري زني سنتي بود

از كنار كتابخانه پر از كتابش با آه پر سوزي رد ميشود در ذهنش ميگوييد

چه شبها كه تا صبح بيداري نكشيدم براي موفقيت چقدر بابا براي تك تك اين كتاب هاي مرجع هزينه كرده خدايا چقدر به خودم فشار آوردم تا به آرزوهايم برسم يعني همش بي فايده بود؟

زير چشمي به قاب كنار كتابخانه اش نگاه كرد

كتاب رياضي اول دبستانم را با چه ذوقي بابا برايم قاب گرفته بود با اين كتاب عاشق رياضي شدم

ناله اي آرام از بي پناهي از درونش بلند ميشود شايد پزشكي ميخواند مادرش الان برايش يقه ميدريد

وارد سالن بزرگ خانه قديميشان شد با چشم دورتا دور سالن دور زد پدرش را جاي هميشگيش روي كاناپه جلوي تلوزيون ديد چشم غره اي رفت باز اخبار ميبيند

دنبال پري گشت مادرش را روي صندلي يويویش كنار گلدان هاي عزيزتر از جانش ديد پري داشت قرآن

تلاوت میکرد بهار به پشت كاناپه رفت در دلش از خداوند طلب كمك كرد سرش را از پشت كاناپه به جلو خم كرد با لبخند گفت

+سلام قربون باباي شلوار راه راهم برم چه دلم براتون تنگ شده بود خوبين بابا حسين جونم سراغي ازم نگيرد يوقتها؟نميگين دردونه اتون كجاست يوقت تو اون اتاق ميپوسه

حاج حسین شبیه برق گرفته ها گردنش را سمت بهار كج كرد با تعجب به بهار نگاه كرد

كنترل تلوزيون كه جلوي دهانش بود را پايين برد و روي شكمش گذاشت

-به به دختر بابا چي شده قربون صدقه ام ميري چيزي شده؟حالت خوبه بابا؟چي شده افتخار دادي بيايي سالن از شلوار راه راهم بگي

بهار يك لبخند دروغين زد چه داشت كه بگويد در كل هميشه در اتاقش بود حالا محبتش يكدفعه بي هوا قلمبه شده و قربان صدقه ميرود! خواست حرفي بزند كه صداي پري آمد

-بهار بيا ببينم اين كلمه چيه ؟

به سمت پري رفت به نازنين مادرش نزديك شد گوشت هاي پهلويش از درزهاي صندلي زده بود بيرون كنار مادرش رسيد لپ توپول سفيد هميشه قرمز مادرش را محكم بوسيد

- قربون گوله برفي جون خودم برم مامان خوشگلم چطوره؟ عزيز دل بهار چطوره؟

به النگوها ي مادرش كه انگار داشتن دستش مادرش را خفه ميكردن دستي كشيد با يك چشمك گفت

+واااي چه النگوهات خوشگله ماماني تازه عوض كردين؟قربونتون برم چقدر بهتون مياد بذار بشمارم ببينم چندتاس

مادرش چشمانش از حدقه داشت بيرون ميزد بهار هميشه از طلاهايي بيش از اندازه مادرش ايراد ميگرفت مادرش فهميد كه بهار امروز نقشه اي دارد بهار همانطور كه مشغول شمارش النگوها بود با چاپلوسي گفت

+مامان بخدا 20تا النگو كمه اگه دوتا ديگه اضافه كني خيلي بيشتر به دست سفيدت مياد

پري عينك ذره بينيش را بالاي پيشانيش گذاشت

+ پناه برخدا چي شده؟ چي ميخواي؟النگوهام كه همون قبليان

پري ساده يك ان انگار چيزي يادش امد

-راست ميگي بهار؟ واقعا زشته20تا ؟پس بگو شهين ديروز توي مولودي بدجور نگاهشون ميكردو پوزخند ميزد خير نبينه الهي مادر چرا زودتر نگفتي فردا ترتيبشو ميدم

بلند حاج حسين را صدا زد

+حاجي فردا پول بذار ميخوام برم مغازه حاجي الماسي

بهار خنده اش گرفت اما بروز نداد دردلش گفت :اي جونم كه جونت به طلاهات بنده

دستش را زير گردنبند بزرگو سنگين مادرش انداخت

+عزيزم شهين خانم حسرت خوشگليو جذابيتتو ميخوره اين دوتا گردنبندتو ميكوبوندي توي چشمش تا بفهمه

فقط همين گردنبند نيم كيلوه

صداي قهقهه حاج حسین آمد يك پدر سوخته بلند بالا نثار بهار كرد

بهار خوشحال شد خوب اوضاع خوب بود ميتوانست حرف تهران را باز گو کند

پری به سختی هیکلش را از صندلي بلند كرد كنار حاج حسين رفت دستش را به دماغش زدو به بهار گفت

-اينجاي باباي دروغگو چيشده مهربون شدي من اگه دخترمو نشناسم كه پري نيستم بهار اعصاب باباتو بهم نريزيا اون دوتا پسر ديشب به اندازه كافي اعصابشو خورد كردن بخاطر تو بابات دست روي بچه ام بلند كرده

ياد سيلي حاج حسين به صورت حامد دل بهار را سوزاند حرفي نزد پري به سختي خودش را كنار حاج حسين جا دادو با دلخوري غر غر كنان گفت

حالا ديگه داداشاتو وا ميداري جلوي بابات وايسن -

بهار شرمنده و پشيمان من غلط بكنمي آرام گفت

حاج حسين چشم غره اي به پري رفت طاقت ندارد از گل نازكتر كسي به بهار حرفي بزند دستي به محاسنش كشيد ودلخور گفت

-چي كارش داري دخترمو اون حامد بي چشمو رو حقش بود بيشتر بايد كتك ميخورد
 

سمیه هاشمی جزی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
142
امتیاز
3,803
محل سکونت
گز برخوار
پست سوم
رمان همخونه شرقی
رو به بهار گفت

-بهار بيا اينجا حرفتو بزن ببينم چي شده ؟

حاج حسين مثل هميشه مهربان بود اما قاطع

-اگه پولي؛ كتابي جزوه اي چيزي ميخواي بگو بابا برم برات بخرم لباس كيف كفش هرچي خواستي بگو مامانت برات بخره بگو دخترم خجالت نكش باباجان

پري تا حرف جزوه و كتاب شد دستانش را بالا برد گفت

-الهي هزار مرتب شكر كه ديگه درسش تموم شدو كتاب و جزوه نميخواد لباسم ديروز پارچه خريدم دادم خياط براش بدوزه دخترم هرماه يك دست كت و دامن جديد داره كم نميذارم براش پولم حسابي بهش ميدم بچه ام كه مغازه بدون من نميره هرچي بخواد ياداشت ميكنه ميخرم براش

پري دست روي شانه حاج حسين گذاشت وعشوه كنان گفت

+حاجي يه كلاس خياطي جديد باز كردن سر كوچه بدون الگوخياطي نشون ميده حاجي ميگن چه لباسايي ياد ميده انگشت به دهن ميموني صديقه زن اصغر بقال هست اصلا بلد نيست دماغشو بالا بكشه رفته اينجا آموزش ديده يه زيرشلواري براي اصغر دوخته بود عين بازاريا با اجازه حاجيم ميرم فردا بهارو ثبت نامش ميكنم خودمم ميبرمشو ميارمش بلاخره بهارم بايد ياد بگيره 4روز ديگه كه ميره سر خونه زندگيش ديگه حداقلش بايد بلد باشه يه خشتك براي شوهرش بدوزه ها حاجي بد ميگم ؟

حاج حسين خنديد دستي به ريشهاي سفيدو سياهش كشيد دست پري روي پاي حاج حسين بود پري داشت به بهار اشاره ميكرد كه شلوار پدرش را ببيند كه خودش دوخته بهار با لبخندي دروغين داشت فكر ميكرد

خدايا خشتك دوختن من با درس خوندن من يكيه؟

و پري فقط به فكر اين بود كه دختري هنرمند تحويل خانواده داماد نديده اش بدهد

حاج حسین تسبيه سنگ عقيقش را از روي ميز روبرویش برداشت با تسبيح ارام به شكم بشكه اي پري زد

-اي سو استفاده گر از اولم از درس خوندن بهار خوشت نميومد پاشو پري يچيزي بياراين جيگرم خنك شه ببينم دختر بابا چي ميخواد پاشو ببينم

-چشم الان برات شربت ميارم فداي جيگرت بشم من

حاجي بي انصاف نباش كي مخالف درسش بودم فقط حرفم اينه دختر بايد كدبانو باشه ميره خونه شوهر فوحش براي باباو مامانش نخره با اجازه ات

پري به آشپزخانه رفت

حاج حسین خنده اي كرد دستي به محاسنش كشيد و به رفتن پري چشم دوخت

بهار با ترديد كنار صندلي پدرش نشست نفسهايش به شماره افتاد

خجالت ميكشيد از اينهمه محبت پدرانه حاج حسين هميشه براي بهار سنگ تمام گذاشته بود

ولي الان خود پدر سنگي بزرگ جلوي راه بهار بود

انگشتانش را در هم قفل كرد و ارام گفت

+بابا جون خواهش ميكنم التماستون ميكنم ديوار نشيد جلوي موفقيت هام شما که تا هفته پیش میخواستین منو ببرین تهران یه مرتبه چی شد بابا رضايت بدين اجازه ندين خدايي نكرده حرمت

بهار حرفش را نیمه رها کرد نتوانست ادامه دهد

رنگ حاج حسين به يك باره رو به زردي رفت

فكر كرد چه شده كه دردانه دخترش التماس آميز با صدايي گرفته اين حرف را ميزند میخواهد جلوی پدرش بایستد؟ دستان حاج حسين به لرزش افتاد تسبيحش را دور دستش چرخاند از صداي مظلوم دخترش دلش به درد آمد آنقدر تسبيح را چرخاند كه تسبيح در دستش پاره شد بهار با دهاني باز به دانه هاي تسبيح كه جلوي پايش ريخته بودند خيره شد حاج حسين با عصبانيت تسبيح را روي ميز انداخت بلند فرياد زد

-چته دختر سرتو بالا بگير مگه چي شده كه اينجوري سرشكسته اي

من جلوت ديوارم میخوای جلوی من وایسی!!!؟ نمك به حروم !چي برات كم گذاشتم تمام زندگيم تويي همه وقتمو براي تو گذاشتم تمام اين سالها كي پشتت بود ؟کی پول میذاشت وسط باهات ميومد مسابقات خارج كه يوقت تنها نباشي؟كي بهترين مربيها رو ميكشوند توي اين خونها؟كي جلوي تمام خواستگارت يك كلام ميگه نه؟

سرتو بالا بگير مگه چجور باباي بدي برات بودم كه سر شكسته اي؟ها؟

هراسان به دور خودش ميچرخيد چطور اين دختر دلش آمد زحماتش را ناديده بگيرد

حاج حسين بهترين زمان را حالا ديد تا تير خلاص را بزند حاج حسین به یاد برادرش پرویز افتاد نمیتوانست روی برادرش را زمین بزند به هر حال زندگی حامد پسرش هم به آنها گره خورده بود

نمیخواست دلخوری به وجود آید

پرويز به طور غير رسمي چند روز پيش بهار را براي امير حسين خواستگاري كرده بود

و حاج حسین مطمعن بود بهار حتي بدون اينكه به خود زحمت دهد تا اسم خواستگارش را بفهد جواب منفی میدهد

براي بهار دكترو مهندسو پرفسور فرقي نداشت بهار هدفش چيز ديگري بود

پس بايد بهار را تحت فشار ميگذاشت مطمعن بود بهار بخاطر درسش قبول ميكند

حاج حسين همانطور كه عصبي به بهار نگاه ميكرد ياد تك تك كلمات برادرش افتاد پرويز درحجره حاج حسين در آغوش برادرش زجه ميزد

-حسين زهره ام داره ميميره حسين تو بگو زهره من به حق كي بدي كرده؟حسين فهيمه گفت چندماه ديگه بيشتر زنده نيست داداش بگو مرگ حق زهره اس ؟حسين نفسم داره از دستم ميره زنم داره تنهام ميذاره

پرويز از وصيت زهره به حاج حسين گفت

-زهره وقتي فهميد ديگه كارش تمومه بهم گفت فقط يه آرزو داره اونم اينكه امير حسين سروسامون بگيره

حسين يادته اومدي خواستگاري فرزانه يادته بدون هيچ حرفي يا مانعي دخترمو دادم به پسرت

من سنگ تموم گذاشتم برات حالا تو برادري كن برام حسین زهره میگه فقط بهارداداش بهارو راضي كن براي امير حسين

حاج حسين كمي سكوت كرد ميدانست بهار رضايت نميدهد حاج حسين امير حسين را شايسته ميدانست ولي نميتوانست دخترش را مجبور به ازدواج كند حاج حسين شرمنده دستي به فرش هاي روي ديوار كشيد پرويز متوجه شد كه مردد است

به طرف حاج حسين رفت برادرش را محكم درآغوش فشرد و مرد50ساله چنان گريه كرد كه حاج حسين اشكش درآمد

-حسين چه خاكي سرم كنم زهره دست گذاشته روي بهاربهش گفتم يه دختر ديگه رو انتخاب كن بهار راضي بشو نيست ميگه فقط بهار براي اميرم شايسته اس حسين بهارو راضي كن

قطرات اشك چشم حاج حسين روي شانهاي برادرش ريخت حق پرويزو زهره دوعاشقي كه براي هم هنوز جان ميدادن اين نبود حاج حسين فكر كرد چه پايان غم انگيزي دارد عشق برادرش شانه لرزان برادرش را فشردو گفت

-گريه نكن داداش راضيش ميكنم

پرويز سرش را به سرعت از روي شانه حاج حسين برداشت بخيالش اشتباه شنيده

اوميدانست حسين براي بهار جان ميدهد حال چطور ميخواهد بهار را راضي به ازدواج كند

آنهم در اوج موفقيتهاي بهار ناباورانه گفت

-توروقرآن راست ميگي؟؟!!!بهار كه رضايت نميده؟ يعني واقعا راضيش ميكني؟منو شرمنده زهره نميكني يعني روسفيد ميشم ؟اما آخه چطور راضيش ميكني؟!!!

-تو كاريت نباشه راهشو بلدم حالا امير حسين چي ميخوادش؟

پرويز يك آن كه انگار دادو بيدادهاي اميرحسين از پشت تلفن در نظرش آمد خجالت زده خواست حرف را به بيراهه بكشاند

-داداش نوكرتم فعلا به كسي حرفي نزنيا حتي بابا و مادر اختر نميدونن بهارو ميخواييم براي اميرميخوام اول بهار راضي بشه بعدكل اين شهرو شيريني بدم

حاج حسين سري به نشانه تفهيم شدم تكان داد مجدد پرسيد

-اميرحسين در جريانه اصلا بهارو ميخواد ؟

پرویز شرمسار شد و بدون نگاه به برادرش گفت

داداش نميخوام دروغگو باشم خودت ميدوني اميرحسينم جراح فوق العاده-

اينهمه به حاشيه رفتن پرويز باعث شد صداي محكم حاج حسين در حجره پيچيد

-بهارو ميخواد يا نه يك كلام جوابشه

پرويز شرمگين سربه زير گفت

-يه دختر ايتاليايي تو شركت داداش رسول هست بدجور پاپيچشه ولي به خدا در حد دوست دخترشه ميدونيکه داداش جونهاي حالا باما فرق دارند ولي بهار با اصلو نصبو نجيب كجا و اون دختره ولنگو باز كجا نه زهره نه من نه حتي فرزانه و احسان هيچجوره دختره رو نميخوایم جریان بهارو که بهش گفتم اميرحسين گفت اصلا قصد ازدواج ندارم منم مجبور شدم جريان مامانشو بهش بگم طفلك خيلي گريه كرد و ديگه حرفي نزد نه مخالفت کرد نه قبول کردولي داداش به كلام الله بهار ميتونه دل امير حسينو بدست بياره اون دختر باهوشيه كيه كه بهارو نخواد دختر مومن خوشگل با ادب تیزهوش اينم ميدونم كه بهارم رضايت به ازدواج با هيچكسيو نداره ولي حسين خودت ميدوني كسي به اندازه امير حسينو بهار لياقت همديگرو ندارند

حاج حسين دستش را بالا برد و دستور به سکوت داد بادي در گلو انداخت گفت

-يه دختره غريبه چه داخل آدم كه در حد دختر من باشه راضيش ميكنم كاريت نباشه به بهار ميگم نميذارم بره تهران اون بخاطر درسش مجبور ميشه قبول كنه

حاج حسين صدايش افت كرد غمگين شد آرام گفت

-قبل از اينكه بيايي حجره ام ميخواستم كاراشو بكنم بفرستم بره پيش داداشا آمريكا بخيالم ميخواستم يهويي خوشحالش كنم ميدونيكه دانشگاه هاي اونجا بچه امو روي سر ميذارنش ولي حالا كه اين مورد پيش اومده

خيالم راحته ديگه ازدواج میکنه تو کشور غریب تنها نیست میدونم امير حسين مواظبشه ديگه دلهره اشو ندارم

امير حسينم بگو قيد اون دختر فرنگيو بزنه

سري به تاسف تكان داد

-به اميربگو هيچي اصالت خانوادگي نميشه عشق بعد ازدواج به وجود مياد عقد دختر عمو پسر عمو تو آسمونا بسته شده مگه فرزانه و حامد نیستن جونشون برای هم میره

پرويز ميدانست برادرش حرف بزند پاي حرفش ميماند با خوشحالي عزم رفتن كردو گفت

-نوکرتم دادش امیر حسین غلط بکنه نوکری بهارو نکنه کی از بهار بهتر
 

سمیه هاشمی جزی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
142
امتیاز
3,803
محل سکونت
گز برخوار
پست چهارم
رمان همخونه شرقی
حاج حسين با صداي گريه بهار به زمان حال پرتاب شد اصلا يادش رفته بود كه در خانه است نه حجره

نگاهش خيره بهار ماند بهارخرگوشي لرزان ميمانست دلش خواست دخترش را درآغوش بگيرد او گناهي نداشت

ولي فكر كرد بهار صلاح كار خودش را نميداند پس بايد سنگدل باشد تا بهار بهترين تصميم زندگيش را بگيرد

حاج حسين شروع به فرياد زدن كرد پري ازصداي عصباني حاج حسين

از آشپزخانه بيرون دويد

-چقدر وقيح شدي دختر روي حرف من حرف ميزني وقتي ميگم صلاحت ازدواجه بعد تحصيل فقط ميخوام بگي چشم نمك نشناس نباش دختر

بهار ايستادبه سمت پدر رفت دست پدر را گرفت بو*س*ه زد به هق هق افتاد

+نيستم بخدا نمك نشناس نيستم ببخشيد معذرت ميخوام بابا بخاطر همه اذيتام ببخشيد ديگه حرفي نميزنم هرچي شما بگين هرچي شما بخوايين اصلا ديگه ادامه نميدم درسمو خوبه

حاج حسين تا خواست دستي بر سر خرگوش لرزانش بكشد بهار با يك جست به سمت اتاقش رفت

حاج حسين بايد تير خلاص را امروز ميزد بلند حرفش را تفهيم بهار كرد

-ختم كلوم خواستي بري تهران يا هرجهنم دره اي بايد شوهر كني تمام

تمام

كلمه تمام در خانه اكو شد و بهار با اسم شوهر جان خود را تمام ميديد

****

-جناب پويان خانم سعادت تماس گرفتن گفتن نميرسن امروز ديگه دادگاه بيان

سعيد كه آماده براي رفتن به جلسه دادگاه بود با تعجب پرسيد

-چرا؟چي شده؟

علي كه در حالت تايپ كردن نامه اي مهم بود بدون نگاه كردن به سعيد جوابش را داد

-گفت شوهرش با يه ماشين زده بهش تا پاش به دادگاه نرسه البته گفت چيزيم نشده رفته نيروي انتظامي يه شكايت جديد بر عليه شوهرش نوشته حالا هم پزشك قانوني رفته تا طول درمان بگيره گفت

نيازي نيست شما برين پزشك قانون گفت ديگه بعد از دوسال تمام اين راها رو بلد شده شما خودتون تنها برین دادگاه

سعيد سري به تاسف تكان داد اين پرونده بي سرو ته سفارش شده كلافه اش كرده بود

خواست به دادگاه برود كه چيزي يادش آمد كنار منشي ايستادو گفت

+علي براي ساعت 9شب توي گروه هماهنگ كن همه آنلاين باشن موضع رو بزن

پروژه سپند لعنتي ببينم ميتونيم به يه نتيجه اي برسيم و اين پروژه پر سرو صدا رو نجات بديم يك ماه ديگه آخرين جلسه دادگاهه به همه اشون زنگ بزن حتي اگه يك نفرهم گفت نميتونم آنلاين بشم بگو ساعت 6بعداز ظهر همه جمع بشن سالن اجتماعات حضوري جلسه ميگيريم

علي سرش هنوز گرم تايپ بود با خنده اي در گلو گفت

-نترسين همه آنلاين ميشن ترجيح ميدن توي رختخواب پيشنهادهاشونو تايپ كنن يا صدا بفرستن

تا اينجا با كت و شلوار رسمي شركت روي صندلي بشينن

**

سعيد كلافه از شلوغي بعد از برگشت از دادگاه سرش را به صندلي تكيه داد چشمانش را بست يك نفس آسوده كشيد

خدا را بابات موفقيت هاي هروزه اش شكر كرد بي اراده دستش به سمت گوشيي موبايلش رفت

عكسي كه هروزه به سراغش ميرفت را نگاه كرد ديدنش چه آرامشي به او ميداد لبخندش چشمان پاكش خجالتي بودنش

آآخ بلندي سر داد دقيقا سه سال است كه دلش بي تاب بهار است در دلش

عكس يك عكس دونفري از بهارو مادرش بود چهره بهار 18ساله در اين عكس شاداب و پر انرژيست

تك خنده اي به بهار زد دختر 19ساله الگوي تلاش براي يك پسر 27ساله است بهار براي سعيدكوه تلاشو همت بود

خواست دستي بروي چهره بهار بكشد كه به يكباره موبايلش زنگ خورد

يكه خورده شماره را نگاه كرد مادر اختر بود سريع جواب داد

دكمه اتصال را لمس كرد ميدانست عادت هميشگي مادراختر اينست كه صدايش را روي پخش بگذارد سرحال جواب داد

سلام دردت بجونم مادري خوبي خانم ؟؟!! بنده نوازي كردي خوشگلم

با صداي بلندتري گفت

-چاكر جناب سرهنگم هستم ها سربازتم قربان افتخار بده پوتينتو واكس بزنم

صداي قهقه اخترو پدر سوخته گفتن سرهنگ افتخاري بود كه نصيبش شد

-عليك سلام مادر لال نميري فتنه دوباره زبون ميريزي

سعيد كه هنوز در فكر بهار بود سرش را به صندليش تكيه داد و براي خودش چرخ ميزد

-قربونت برم مادر اخترم تو جون بخواه لال شدن كه چيزي نيست زيباي من

خطاب به جناب سرهنگ بلندتر گفت

-آقا جون يكم نصيحتم كن از راز مخ زدنت ازمدير نمونه مدرسه دخترانه تلاش بگو بگين چطور تونستي كاري كنيد كه دختر خان ده بالا كسي كه از خود (رضا شاه)تاكيد ميكنم از خود ((رضا شاه))تنديس بانوي نمونه كشوري گرفت دل ببري پدر سوخته چيه آخه حواله ام ميكني پدر من!!! بابا اين خوشگله خيلي عزيز دلها

اختر با صداي خنده بلندش صداي سرهنگ راه هم درآورد سرهنگ از انطرف تلفن با صدايي پر از خنده داد زد

-بيشرف دوباره رفتي تو كار زن من خيلي بي ذاتي برو خودتو سياه كن

-چاكر جناب سرهنگ والا بخدا من نظري به زنت ندارم اين خوشگله مال خودته بزرگوارتوروخدا چهار تا كلاس آموزشي بذار برامون از رابطهاي يواشكيت با مادر بگو ماهم بلاخره ياد بگيريم

اختر حرصي گفت

-خیلی بی حیایی پسر ذليل نشي انقدر زبون نريز بذار حرفمو بزنم هروقت زنگ ميزنم فقط اراجيف ميگي يادم ميره اصلا براي چي زنگت زدم آخه من پيرزن چه قربون صدقه رفتني دارم ها؟ هشت تابچه زاييدم همه دكتر مهندسو آدم حسابي هيچكدوم مثل تو قربون صدقه من نرفتن

سعيد بلند گفت

-بگو ماشالله خدا قوت پهلوون خسته نباشي دلاور اي جونم هيبت هشت تا بچه جناب سرهنگ كار ساده اي نيست بنازم كه دود از كنده بلند ميشه اي جون قدرت اي جونم صلابت به تو ميگن مرد

سرهنگ سرمست از زبان بازي نوه اش گفت

-بله بلد بودم بچه تربيت كنم برو ببين هركدوم چه آدم حسابي هايي شدن براي خودشون

مثلا شما جوون هاي حالا چه غلطي ميكنيد يكي ميزاييد اونم توش ميمونيد يا معتاد درميان يا متجاوز

-من تسليمم آقا گفتم كه پهلوون فقط خودت خوب بگين چي شده افتخار دادين تماس گرفتين باهام؟

اختر گفت

-مادر جون نميخوايي سرو سامون بگيري بنظرم ديگه وقتشه

سعيد سرجايش صاف نشست انگار روز موعود رسيده آرام گفت

-دختر برام پسند كردين؟ بابا من هنوز بچه ام قصد ازدواج ندارم ميخوام ادامه تحصيل بدم

مادر اختر جدي بود انگارواقعا موضوع مهم بود

-خجالت بكش 27سالته فرق حرف جديو شوخيو نميدوني دارم جدي ازت ميپرسم فرد خاصي تو نظرته؟

سعيد موبايل را در دستانش محكمتر گرفت گرما به تمام بدنش نفوذ كردميدانست كه اختر ميخواهد از او اعتراف بگيرد وگرنه خود مادر اخترميداند كه تمام هواس سعيد پي بهار است

-مادر شما كه گفتين تا ارشد بهار صبر كنم منم روي چشم گذاشتم الان چيزي شده؟

مادر اختر نفس عميقي كشيد

-يه موضوعي پيش اومده الان اوضاع فرق كرده حالا موضوع بهار به كنار ببين مادر سپيده دخترداييتو نميخوايي؟خودت ميدوني كه سپيده خيلي ميخوادتت چندروز پيش اومده بود خصوصي باهام حرف زد ميگه سعيدو دوست دارم برام مادري كن به سعيد بفهمون دوسش دارم مادر نتونستم بچه امو ناراحت ببينم خواستم ازت دل ببره گفتم بهش دل سعيد پيش كس ديگه ايه بچه ام ناراحت شد قسمم داد اسم طرفو بگم ولي گفتم يه رازه بين منو سعيد طفل معصوم با گريه از خونه ام رفت بيرون

سعيد كلافه از اينهمه اصرار بيجاي سپيده غريد

-مادر خودت ميدوني سپيده براي من فقط يه دختر داييه ديگه داره گندشو درمياره نميخوام پشت سرش حرفي بزنم ميدونم شما آقا جون تا دنيا دنياست راز دارين سپيده با خودم هم حرف زد من آب پاكيو دستش ريختم بهش گفتم هيچ شانسي باهم نداريم مادر من يك درصدم نميخوامش اصلا دلم باهاش نيست به ولله كه اون يك ماهيم كه تهران بود من همش خونه خودم بودم من اصلا به سپيده نميتونم فكر كنم

اختر با ملاحظه بيشتري گفت

-داييو زن داييتم خيلي دوستت دارن اونا همين يه بچه رو كه بيشتر ندارن ميدونم هواتو خيلي دارن ميخوايي يكم بيشتر بهش فكر كني ؟؟؟

سعيد منظور اختررا فهميد دلگير گفت

-ميخوايين بگين دايي حسين منو قبول نميكنه كه دامادش بشم دايي و مامانم باهم مشكل دارن چه ربطي به منو بهار داره

-نه مادر همچين حرفي نميزنم ببين همون روز اولم كه بهم گفتي بهارو ميخوايي بهت گفتم نشد داره يه اختلافي بعضي وقت ها تا پايان عمر حل نميشه البته باز ما از اون خانواده ها نيستم بچه هارو قاطي هرچيزي كنيم ولي بنظر من كه تصميمت براي بهار اشتباهه خود داني

مادر من براي جواب رد شنيدن از دايي خودمو آماده كردم انقدر ميرم تا بلاخره دايي رضايت بده-

فقط بدونم بهار منو ميخواد دنيارو به پاش ميريزم

اختر در فكر فرو رفت چقدر سعيد شبيه پدرش بود چهره زيباييش زبان شيرين معروفش و حتي عاشق شدنش شبيه پدرش بود بعد ازكمي سكوت صداي سرهنگ آمد كه اختر غريد

خوب حرف اصليو به بچه بزن مگه مثل منو تو بيكاره هزار كار داره-

-باشه صبر كن چقدر غر ميزني مرد

اختر مخاطب به سعيد گفت

-ميدونم چندساله بال بال ميزني بري خواستگاريش الان وقتشه مادربهار براي تهران به مشكل خورده نميدونم دايي حسينت چش شده ميگه نميذارم بهار بره تهران

سعيد تعجب كرده از صندلي بلند شدو گفت

-امكان نداره مگه ميشه دايي حسين نذاره ادامه تحصيل بده مگه شما نگفتين يك ماه پيش زن دايي ميگفت احتمالا ميخوان بيان تهران زندگي كنن بخاطر درس بهار

اختر كلافه گفت

-اره مادر نميدونم چي شده حسين زده به سرش ميگه نه تهران ميرم نه بهارو ميذارم تهران بره من نميدونم چرا خرفت شده ميگه درس بدون شوهر تا همينجا كافيه منكه ميگم اين پري روش تاثير گذاشته وگرنه توي خاندان ما هيچكس مانع تحصيل بچه اش نميشه

سعيد سكوت كرد بنظرش اين رفتار حاج حسين بسيار غير منطقي مي امد حس كرد يکجاي كار ميلنگد

-اخه چي شده خواستگار سفتو سختي داره دايي بهش گير داده؟
 

سمیه هاشمی جزی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
142
امتیاز
3,803
محل سکونت
گز برخوار
پست پنجم
رمان همخونه شرقی
اختر با ترديد گفت
-الان حرفي از خواستگار جدي نيست يه نفر 1ماه پيش يكي از استادهاي بهار اومده بود كه واقعا همه فكر ميكرديم بهار بله بگه ولي خوب جوابش منفي بود بچه ام اصلا اهل شوهر كردن نيست ولي خوب ميگم
شايد از ناچاري مجبور بشه به يه خواستگار بدرد نخور بله بگه آقاجونت گفت به تو زنگ بزنم جريانو بهت بگم حداقلش اينكه تو از خودموني پاره تنموني شانستو امتحان كن حالا هرچند ميدونيم جواب داييت منفيه
بهار نور دوچشممه نميتونم ببينم به زور با كسي ازدواج كنه با اين شرايط فكر كنم الان بهترين فرصته
از دست منو آقاجونت كاري بر نمياد ديشب حسين وشام دعوت كردم بچه ام بهار فقط گريه ميكرد
ولي حسين يك كلام ميگفت فقط با ازدواج درسشو ادامه بده
زن دايي پريتم كه خوشحاله از خدا خواسته ميگه دخترم عروس ميشه
اختر با حالت انزجاري گفت
-مهريو كه ميشناسي چه آدم سطحي بينيه
سعيد از اشكهاي نديده بهار قلبش به درد آمد سرش را به ديوار تكيه داد
-سعيد ميتوني فردا خودتو برسوني اينجا بچه ام بهارو گفتم بياد چندروزي پيشم تا يكم روحيه اش عوض بشه من و آقا جون باهاش حرفامونو درمورد تو ميزنم
توهم به هواي سرزدن به ما بيا ببينيم اصلا ميخوادت
سعيد خوشحال گفت
-دردت به جونم الان راه ميوفتم سه ساعت ديگه اونجام
-مادر الان نيا اونوقت شب بايد اينجا بموني بهار معذب ميشه داييتو كه ميشناسي قيامت به بپا ميكنه اين اولينباره اجازه بهارو گرفتم چندروزي خونمون باشه نميخوام حرفي توش باشه فردا روز بيا كه روزم برگردي
راستي اميرحسين داره برميگرده ايران ميدونيكه زن عموت حالش خوب نيست
مامانت گفته چند ماه ديگه بيشتر زنده نيست به بچه ام زنگ زدن طفلك بعد از 15سال كه داره مياد ايران حالاهم اينجوري
سعيد از آمدن رفيق قديمش شاد شد
-خدا زن داييو شفا بده كي باورش ميشه زن به اين زيبايي و با كمالت اين جوري بشه طفلك امير حسين دلم خيلي براش تنگ شده دوهفته اي هست كه باهاش در ارتباط نبودم حالا اميد به خدا اين چند روزه ميريم خواستگاري به اميد خداو كمك شما مراسم نامزدي ميگيريم تا زن داييو بچهاشم روحيه اشون بهتر بشه
و سعيد چه خوشخيال بود از داشتن بهار اخترگفت
-مادر هواست به رانندگيت باشه آيه الكرسي يادت نره بخوني منتظرتم
***
بهار
چه فواره زيبا بالا ميرود چه زيباست رقص آب در اوج چه احساس خوبي دارد بلنديها
يك لحظه بهار خيره به برگشتن فواره آب داخل حوض شد و با خود گفت چه بد سرنگون ميشود اين اوج چه محكم زمين ميخورد
نردبان خلق این ما و منیست
عاقبت زین نردبان افتادنیست
هر که بالاتر رود ابله‌ترست
که استخوان او بدتر خواهد شکست
دستي برشانه اش نشست بهار دستش را روي دست گرم اختر گذاشت و غمگين به چشمان اخترنگاه كرد
اختر به رويش لبخند زد چهارپايه كوچكي كنار حوض گذاشت و كنار بهار نشست
بهار بو*س*ه اي به دست مادر زد و اختر سر بهار را در دامن كوتاهش گذاشت اختر فكر كرد كه چقدر اين دختر آرامو متين است و بهار فكر كرد دستان مادر بوي بهشت ميدهد بهار خيره به فواره به اختر گفت
-ممنون كه منو دعوت كردين ديشب از ذوق خوابم نبرد باورم نميشد خونتون خوابيدم از بچگي حسرت سپيده و فرزانه رو ميخوردم كه خونه شما ميخوابيدن بلاخره منم خونتون موندم
اختر لبخند زد
-الهي دورت بگرده مادر مامانو بابات حساس بودن وگرنه من كه هميشه از خدامه تو هم اينجا ميموندي ديديكه ديشب از دست تلفنهاي پري كلافه شدم آخرم خودم زنگ زدم خونتون
گفتم بهار يك هفته اينجاست يكبار ديگه زنگ زدي من ميدونموتو مامانتو كه ميشناسي شروع كرد
گريه و زاري كه اولين شبيه كه بدون ما جاي رفته
اخترسري به تاسف تكان داد و دستي برگيسهاي يك دست سفيد بلند بافته شده اش كشيد يك تايي ابروي رنگ شده اش را بالا انداخت
-پري رو خودم انتخاب كردم عمو زاده ام بودالبته شرايط يجوري شد مجبور شدم انتخابش كنم ولي هميشه از دست اخلاقش كلافه ميشدم آخه دختر خان هم انقدر سطحي بين ميشه؟؟ ماعظيمي ها همه اهل سوادو علمو ظاهري پسنديده و زيبايم ولي من نميفهم اين زن چرا اينقدر امله آخه كسي تو خونه خودش روسري سر ميكنه؟
تازه دخترشم مجبور ميكنه همون كارو بكنه بهارتوهم زيادي حرف گوش كني
مامانت هيچوقت تلاش نكرد درسشو بده براي ما خيلي افت داشت ادامه تحصيل نداد
زن عموم كه بشه ولي خوب بابات ميگفت همينجوري دوستش داره البته پري تقصيريم نداره
مادرپري هم اخلاقش دقيقا شبيه مامانته پيرزن صدسالشها ولي هنوز تو خونه چادر رنگي سرشه هيچ وقت ابش با مادر من توي جوب نميرفت پناه بر خدا باباتم مامانت عوضش كرد وگرنه حسين دانشجويي پزشكي تو تهران بود
خدا ميدونه چقدر خاطرخوه داشت تا با مامانت ازدواج كرد كج خلق شد جهبه كه رفت بدترم شد تعصبي و گوشه گير شد
اما زهره زن عمو پرويزت رعيت زاده بود پدرش معتاد بودولي انتخاب عموت زهره بود همه مخالف بوديم ولي خوب نميتونم منكر زيبايي زهره بشم زهره فوق العاده زيبا بوداون دقيقا كپي مادر بزرگشه من مادربزرگ زهره رو ديده بودم خداي من اون زن فوق العاده بود قدي بلند چشمان آبي پوستي يك دستو سفيد موهاي بلندو بلوند
براي همين پرويز نميتونست اززهره دل بكنه زهره با اينكه بي سواد بود
و حتي اون بابا مفنگيش يك كلاسم درس نبرده بودش ولي بعد از ازدواجش رفتو درسشو خوند تا شد يه خانم معلم
از مدرسه من شروع به درس خوندن كرد توي مدرسه منم شروع به تدريس كرد ولي مامانت كه خان زاده اس اصلا به درس اهميت نميده
اختر به فكر فرو رفتو گفت
-بيچاره زهره دنيا بهش وفا نكرد اسير سرطان شد
اختر سري به تاسف تكان داد
-باور نكردنيه پرويز چقدر دردسر كشيد براي بدست آوردنش چه روزگار سختي بودچه مصيبتها سرمون اومد يه جوون بخاطرش كشته شد تا پرويز رسيد به زهره
بهار نشستو گفت
-مادر برام بگين از ازدواج عمو پرويز
اختر فكر كرد كه با بازگو كردن گذشته هم خودش را و هم بهار را غمگين كرد
اختر دستور سكوت داد
-بهار علاقه اي به بازگو كردنش ندارم شايد يه روز ديگه
بهار سرش را به دامان اختر گذاشت
اختر روسري بهار را ازسرش باز كرد بهار نيمه خيز شد اختر حرصي گفت
-عزيزم باباو مامانت كه اينجا نيستن يكم به خودت آزادي بده بجز منو آقاجون وعفت كسي خونه نيست
بهار سر بلند كردو به چشمان سرمه كشيده مادر و به لبان رژ قرمز زده اش كه با ناز تكان ميخورد خيره ماندلبخند زدو گفت
+عادت كردم مادر
-عادت بديه نميخوام زخم كهنه باز كنم ولي خودتم ميدوني چرا بابات زياد تورو نمياره خونه ما چون ميدونه از دست محدود كردن تو حرص ميخورم آخرشم كارمون به دعوا ميكشه آخه موندم بابات تا اونور دنيا ميبرتت مسابقات ولي نميذاره دورهمي پسر دخترا بيايي خونمون
خدا بگم پريو چيكار كنه شد يبار جمعه آخر هر ماه بيارتت پيش بچها
بابا احسانم كه فوتباليست تيم مليه اگه تو اردو باشه يجوري مهمونيو ميندازه عقب كه اين دورهميو باشه حتما
حتي داداشاتم ميان فقط تو نيستي عموزادهاي منو سرهنگم هستن جمع كه ميشن نزديكه 100نفري هستيم بزنو برقصو بريزو بپاش به خرج سرهنگ نميدوني چه صفايي داره
ميدونيكه آقاجونت اعتقاد داره تا زنده اس خرجهاي اينجوري كنه تا به يادگار بمونه
سعيد بچه ام هميشه سراغتو ميگيره ميگه چرا بهار بينمون نيست خيلي سعيد از نبودت ناراحته
بهار لبخند كوتاهي زد و متوجه منظور دار صحبت كردن مادر نشد حتي به خود زحمت نداد كه فكر كند چرا سعيد ناراحت ميشود از نبودش
بهار به اختر گفت
+خداسلامتي به شما و آقا جون بده پسر عمه لطف داره ناراحت نباشين خدا ميدونه كه بابام از هيچ چيز برام دريغ نميكنه
مادر اختر گير پشت سر بهار را باز كرد و موهاي نرم بهار همچون رودي به سمت زمين جاري شدند اختر فكر كرد چرا بهار درمورد سعيد كنجكاو نشد پيش خودش گفت نكند كسي را دوست دارد
ماشالله گويان درحال نوازش بهار بي مقدمه پرسيد
-بهار مادر تا حالا به ازدواج فكر كردي تا حالا عاشق شدي؟كسي هست كه دوستش داشته باشي؟
بهار از تعجب و خجالت به دامان مادر چنگي زدو سرو صورت خود را در دامانش بيشتر فرو برد
انگار از فكرش هم خجالت ميكشيد مادر خنده صدا داري كرد سرهنگ با عصاي معروفش به حياط آمد
عفت با غرغر كردن هاي زير ل**ب هميشگي اش كه هيچكس هم نميفهميد چه ميگوييد با يك مجمع بزرگ مسي بساط هندوانه راه آورد
اختربه عفت گفت شانه چوبي نو وآينه بياورد تا گيسهاي بهار را ببافد
سرهنگ روي تخت بزرگ كار حوض نشست اخترو بهار هردو كنار سرهنگ نشستند
سرهنگ هندوانه را كه قاچ كرد گل هندوانه را سمت بها ر گرفت
-اينم براي دخترم بهار
+ممنون آقاجون
اختر زير چشمي به سرهنگ اشاره كرد كه پشت حرفي كه ميخواهد را بگيرد اختر پاهاي سفيدش را دراز كردو به بهار گفت
-بهار جوابمو ندادي مادر تاحالا به عاشق شدن فكر كردي نظرت چيه ؟
تكه اي هندوانه از شرم خود را ته گلوي بهار چسبانيد بهار در حال سرفه بود كه عفت غرغر كنان آمد
آينه و شانه را بغل خانم انداخت و با دست محكم به كمر بهار كوبيد
بهار كه چشمانش از خنده و سرفه به اشك افتاديود عفت را قسمش داد كه بس است كمرم شكست
عفت بو*س*ه اي بر گونه بهار گذاشت و زير ل**ب غرغري كرد
به اختر با افاده گفت
-خانم من ميرم اداره پست ببينم بسته اومده يانه اگه نيومده بود فعلا يه آب رسان از دارخونه براي دستاتون ميگيرم تا بسته آقا رسول كه برسه دستاتون خشكي نزنه
و خطاب به بهار گفت
-توهم هول نزن يه هندونست ديگه دختر
همه خنديدند اختر به عفت تاكيد كرد تا قبل از اذان ظهر برگردد
و عفت ميدانست كه بايد قبل از نماز لاكهاي ناخن دست خانم را پاك كند و بعد از نماز دوباره لاك رنگ جديدي براي خانم بزند
و بازعفت غرغر كنان از انها دور شد
بهار گفت
-چقدر اين زن تنهاست چرا هيچوقت ازدواج نكرد نه بچه اي نه خانواده اي
سرهنگ درحال دادن قاچ هندوانه ر گفت
-يكبارعقد كرد شوهرش دزد از آب دراومد طلاقشو گرفتم چندتا خواستگارم داشت بدرد نميخوردند طفلك يه چشممش كه كوره سرو شكليم نداره خاطرخواهي هم هيچوقت نداشت
بهار سري تكان داد
+طفلك
اختر لبخند زدو ادامه حرف سرهنگ را كامل كرد
-نگرانش نباش هواشو داريم بجز حقوقش آقاجونت براش بيمه رد ميكنه كه بازنشست شد يه آتيه داشته باشه يه آپارتمان كوچيكم با وامو حقوق خودشو بخشش وآقاجون براش خريديم
تو خونه منم كه بجاي خدمتكاري رياست ميكنه ميبيني ميگه آبرسان برام ميخواد بخره اين واسه خودش جوش ميزنه وگرنه هنوز اون قوطي تموم نشده بگذريم چرا جواب منو نميدي دختر
بهار متوجه شد كه مادر سوزنش گير كرده با شرم گفت
+نه مادر نه عاشق شدم نه به كسي علاقه مند شدم
اقاجان كه مشغول تراشيدن ته هندوانه بود پرسيد
-پس آرا چي؟
بهار خجالت زده من من كنان گفت
+آقاجون اون يعني من نه يعني
 
آخرین ویرایش

سمیه هاشمی جزی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
142
امتیاز
3,803
محل سکونت
گز برخوار
پست ششم
رمان همخونه شرقی
اختر دستانش چرا بر روی دستان گره خورده بهار كشيدو گفت
-تو ديگه بزرگ شدي خانم شدي عزيزم خودت آرا رو رد كردي پس حتما نميخواستيش ولي اون حتما اينقدرتروميخواست كه با وجود تفاوت مذهب اومد خواستگاريت دوست دارم جريان اشنايتونو بگي
بهار سري به نشانه مثبت تكان داد
سرهنگو اختر دلشان ميخواست كمي از خجالتي بودن بهار بكاهند تا بتوانند حرف سعيد را بازگو كنند
و بهار براي اولينبار راحت درمورد اين موضوع ممنوعه صحبت كرد
سرش را به دامان اختر گذاشت وسط ظهر تابستان احساس سرما كرد هر زمان ياد آرا مي افتاد نميدانست چرا عذاب وجدان رهايش نميكندوبا خودش ميگفت
+تو بي احساس ترين دختري بهار
براي مادر و اقاجان قصه آرا را گفت
**
در دفتر رياست جمهوري براي نخبگان جوان كشوري مراسم قدردانيو معارفه برگذار شد
در اين جلسه آرا سيمونيان را مهمان ويژه معرفي كردند
و توضيحات مجري از آرا اينگونه بود كه آرا لياسانسه دانشگاه شريف بوده و چهار سال است كه در يكي از معتبر ترين دانشگاهاي جهان دانشجويي دكتري است او سه ماه براي استراحت به ايران آمده و آنها هم اين شانس را غنيمت شمرده و از او دعوت نموده اند تا 8دانشجوي مقطع كارشناسي را همراه با يك استاد ديگر
آماده براي المپياد كشور هند كنند
در اواسط جلسه اسم 8دانشجو را كه قرار بود در المپياد رياضي هند شركت كنند را اعلام كردند
1جاسم ازسيستان بلوچستان2 مريم از لامرد 3زهرا از كردستان4 پارسا از شيراز5 احمد از تهران6فريد ازاصفهان7ليلا از اهواز8بهار از..
و همگي دانشجوي دانشگاه شريف بودند بجز بهار
جلسه تمام شد و بعد از صرف شام به 8دانشجو برگه مقرارات و ساعت حضورشان در روز مشخص در پژوهشكده را اعلام كردند
قرار بر اين شد كه به مدت يك ماه 4روز در هفته 5ساعت در روز تمرين ويژه جهت المپيك داشته باشند و يك ماه باقي مانده فقط صرف آزمونهاي مكرر جهت آماده سازي باشد
پرفسورحق دوست و استاد آرا سيمونيان كه در زمان دانشجويي شاگردهمين پرفسور بودند سرپرست اين گروه بودند
و اما آرا از نظر ضريب هوشي و مهارت در اين رشته از شهرت جهاني برخوردار بود
او مردي بسيار خوش پوشوخوش مشربي بود و داراي فن بيان بالا
آرا از محبوبيت خاصي ميان دانشجويان برخوردار بود والبته دختران ويژه تر با آرا گرم ميگرفتند
آرا هم بدش نمي آمد كه دختران جوان براي سوالات واهي به دورش حلقه ميزنند
كلاسها شروع شد و بهار هرروز صبح زود همراه پدرش راهي تهران ميشد وساعت 9صبح در كلاس حضور داشت وساعت 2بعدازظهر به سمت شهرستان برميگشتند در همان جلسه اول پدر بهار قاليچه هاي كوچك نفيسي را به دو استاد هديه داد جهت تشكر
و بهار با پرفسور بسيار احساس راحتي بيشتري ميكرد تا با آرا
دوهفته اي از كلاسهاي تمريني گذشته بود و آرا افتخار ميكرد به اينهمه هوش بچهاي گروهش
همچيز با برنامه ريزي پيش ميرفت آرا و پرفسورحق دوست ايمان داشتند كه اين تيم بسيار قدرتمند است آرا خوش حال بود كه تلاشي كوچك و كوتاه مدت براي وطنش انجام ميدهد
آرا آخر هر هفته به اصفهان ميرفت براي ديدن خوانواده اش و با كمال ميل و با اشتياق جهت تعليم شاگردانش برميگشت
تنها چيزيكه گاهي آرا را به فكر فرو ميبرد بهار بود فقط گاهي دلش براي بهار ميسوخت آرا فكر ميكرد كه تا كنون دختري به آرامي بهار در برابرش نديده بود
گاهي آرا ناراحت ميشد كه هروز اينهمه مسافت را بهار طي ميكند براي آمدن به تهران و عجيب بود كه دوباره همان روز همراه پدرش بر ميگشت و هيچ اعتراضي نداشد
آرا دكتر و پرفسور حق دوست به حاج حسين پيشنهادادن كه بهار به خوابگاه دانشگاه برود و دركمال تعجب حاج حسين گفته بود كه هم برادرم و هم خواهرم در تهران ساكن هستند اما من به عنوان بزرگتر بهار صلاحم در اين است كه بهار فقط همراه پدرش باشد و بهار فقط سكوت كرده بود
آرا وقتي به بهار دقت ميكرد متوجه ميشد كه هيچ وقت حرفي براي گفتن ندارد
حتي بهار براي رفع خستگي در كلاس در بحثهايي اجتماعي سياسي انتخاباتي دخالتي نميكرد
پيش خودش فكر ميكرد شايد روابط اجتماعي پاييني داشته باشد
اما برخورد بهار و احوال پرسي گرم هميشگيش با پرفسور در بيرون كلاس صدق پايين بودن سطح روابط اجتماعيش نبود
رفتار بهار با پرفسور به آرا ميفهماند كه بهار با او راحت نيست
و البته براي آرا اصلا مهم نبود چيزي كه براي آرا زياد بود قربان صدقه گو بود
آرا نميدانست بهار بخاطر حساسيت پدرش هيچوقت با مردان جوان گرم صحبت نميشود و اين الگوي رفتاري حتي دور از چشم پدرش هم ادامه داشت
اما نظر بهار نسبت به آرا چيز ديگري بود
او به هوش و ذكاوت آرا غبطه ميخورد و ترجيح ميداد با د قت تدريس استاد را زير نظر بگيرد
تا حرفهاي بيهوده بپرسد تا روزيكه بهار احساس كرد كه يك معادله توسط آرا اشتباه مطرح شد دستش را بالا برد
+استاد اجازه ميدين؟
آرا با تعجب سري به نشانه مثبت تكان داد تقريبا صداي بهار را فراموش كرده بود
بهار شروع به صحبت كرد درمورد اينكه اين معادله ايراد دارد
آرا برايش توضيح داد كه او اشتباه ميكند و محال است كه اشتباه كرده باشد شايد يكي دوتا
از دختران كلاس هم متوجه اشتباه آرا شده بودند اما ترجيح ميدادند محبوب آرا بمانند و حرفش را درست يا غلط پايمال نكنند
اما بهار قانع نميشد و درميان بهت همكلاسيانش اصرار داشت كه استاد سيمونيان اشتباه كرده
و چنان حراف و سخنور شده بود كه تقريبا مطمعن بودند اين بهار آن بهار آرام نيست
همه تعجب كرده بودن كه چطور بهار اينطور با شجاعت جلوي استاد سيمونيان جوان ايستاده بحث بهاروآرا به يك ساعت طول كشيد
پرفسور حق دوست هيچ حرفي نميزد و سكوت كرده بود آرا احساس كرد كه اين دختر بي حد گستاخ است و اگر اين چند هفته دختر آرامي بوده از تكبرو غرورش است نه متين بودن باوقاريش
آرا با خودش گفت اين دختر خود را زيادي دست بالا ميگيرد و او متنفر بود از اينكه دانشجويي به اين گستاخي داشته باشد
آرا از كلافگيو اصرا بهار خودكارش را به سمت تخته پرت كرد و سر دختر جوان گستاخ فرياد زد
-كافيه ديگه
تقريبا همه ترسيده بودن و به پرفسور حق دوست خيره شدند اما پرفسور ترجيح داد مداخله نكند
بهار سربه زير معذرت خواهي كوتاهي كرد و آرام گفت
-استاد من مطمعنم معادله اشتباهه
آرا اما از بيشرمي دختر به تنگ آمد دستانش را بر روي ميز گذاشت و سرش پايين آرا به شدت عصبي بود و صداي نفسهاي عصبيش خودش را هم كلافه كرده بود براي اينكه آرامبخشي به خودش دهد بايك فرياد به بهار گفت
-برو از كلاس بيرون
همه با تعجب به استاد عصبي و بهار خونسرد نگاه كردن
دختران كلاس ريز خنديدند و پسران كمي دلشان خنك شد كه آرا غرورش جريحه دار شده
بهار به پرفسور نگاه كرد وپرفسور اشاره كرد از كلاس بيرون برود و بهار چنان كسي كه از اول در كلاس نبوده به آرامي با يك عذر خواهي رفت
پرفسور وضعيت كلاس را به حالت عادي برگرداند و نيم ساعت كلاس را زودتر تعطيل كرد
آرا از پشت پنجره به بهاري نگاه ميكرد كه با خونسردي تمام بر روي چمنها نشسته بود و داشت با جزوهايش سرو كله ميزد
اما بهار حس ميكرد رفتارش با آرا گستاخانه نبوده
و مطمعن بود اشكالي در معادله استاد است او از برخورد آرا هم ناراحت نشد
بهار متوجه شد آرا انگار كمي متوجه اشتباهش شده ولي برايش سنگين تمام شده كه يك جوجه دانشجو يك ساعت تمام جلوي بقيه دانشجوها با او بحث كند
لحظه اي بهار به پنجره كلاس نگاه كرد آرا را ديد كه دارد عصبي به او نگاه ميكند
سري تكان داد به نشان احترام
اما آرا شوكه شده از اينكه بهار متوجه ديدنش شد از پنجره كنار رفت بچها از كلا س بيرون رفتند و پرفسور خيلي آرام به سمت تخته رفت
و معادله مطرحي آرا را بازنويسي كرد و در ميان بهت آرا دور اشكال آرا خط كشيد
آرا همان ابتدا پي به اشكال خودش برده بوداما انتظار چنين پا فشاري بهار آنهم جلوي بقيه را نداشت
آرا از عصبانيت بدون هيچ حرفي به پرفسور از كلاس بيرون رفت پيش
خودش گفت
-اين دختر زيادي مغروره و من بايد سر جاش بشونمش
پرفسور به سمت بهار رفت با خنده به بهار گفت
-كجايي دختر لجباز من
بهار به احترام ايستاد و لبخند زنان گفت
معذرت ميخوام پرفسور كلاستونو بهم ريختم ولي قبول كنيد حق با من بود +
استاد خنده اي بلند كرد و دست به ريشهاي پرفسوري يك دست سفيدش كشيد
-درسته بابا جان ولي هميشه احترام استادتو نگه داروقتي ديدي استادت قبول نميكنه صبر كن نه اينكه جلوي بقيه شاگرد هاش مدام تاكيد كني معادله اش غلطه
+من واقعا شرمنده ام
-اشكال نداره نميخوام روحيه اتو ببازي منم مثل تو مغرورو لجباز بودم يادمه يبار زمان دانشجويي..
 
آخرین ویرایش

سمیه هاشمی جزی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
142
امتیاز
3,803
محل سکونت
گز برخوار
پست هفتم
رمان همخونه شرقی
پرفسور روي نيمكت كنار بهار نشست و شروع كرد به گفتن خاطره حقيقتا پرفسور دلش نميخواست بهار روحيه اش از دست برود بهار مدام دستش را جلوي دهانش ميگرفتو ميگفت
+استاد باورم نميشه شما ديگه چجور دانشجويي بودين
پرفسورو از احوالات بهار پرسيدو بهار با هيجان از شهر كوچكشان براي پرفسور تعريف ميكرد
استاد سيمونيان كه همراه چند خانم جوان به سمت بيرون دانشگاه ميرفت
خنده بهار با پرفسور را كه ديد كمي عصبي شد و اينگونه تعبير كرد كه بهار هيچ اهميتي به بي احتراميش به آرا نميدهد
يا شايد در پس ذهنش حس كرد خودخواه تر و مغرور تر از اين دختر در اطرافش نديده
بهار متوجه نگاه آرا شد خواست به سمتش برود و معذرت خواهي كند
كه پرفسور باخنده گفت
-اجازه بده خانمهاي جوان به دلبريشون برسن شماره تلفنشو ميدم باهاش تماس بگير
آرار دلش ميخواست بخاطر گستاخي بهار او را سر جايش بنشاند
اما در حضور اين خانمهاي جوان مشتاق كار درستي نبود او كلافه سوار ماشين شد وبه راننده اش گفت كه يك راست اورا به هتل ببرد

آرا فكر كرد كه اين دختر كل روز را برايش گند زده و صبح فردا آرا متوجه شد كه كل شب بخاطر گسداخي اين دختر نخوابيدهذ بود آرا تصميم گرفت امروز اين دختر را ادب كند
***
روز بعد بهار وارد كلاس شد او با آرا تماس نگرفته بود چون بهتر ديد در كلاس از او عذر خواهي كند تا پشت تلفن
بهار با بچه هاي گروه كه احوال پرسي كرد متوجه شد كه ديروز تا پايان كلاس آرا از عصبانيت نتوانسته كلاس را ادامه دهد و امروز مواظب خودش باشد چون آرا به شدت از دست او عصباني بود بهار فكر كرد مگر چه گفته ام اين ديگر چه فرد خودخواهيست
پرفسور و آرا وارد كلاس شدند آرا اولين كاري كه كرد به سمت بهار نگاه كرد او را كه ديد از پرفسور اجازه صحبت خواست پرفسور سري به تاسف تكان داد ولي رضايت خودش را هم اعلام كرد
آرا بهار را صدا زد
-خانم عظيمي بلند شين لطفا
بهار با ترديد ايستاد
آرا بدون نگاه به بهار خود را مشغول جزوهاي روي ميز نشان دادو گفت
-از اين به بعد شما جزو تيم من نيستين و براي اينكه عقب نمونيد از پرفسور خواهش كردم جداگانه با شما كار كنند موفق باشين بفرماييد بيرون
به يكباره صداي زنگي در گوش بهار پيچيد اول متوجه نشد منظور آرا چيست ميخ كوب به آرا نگاه ميكرد
آرا كه تعلل بهار را ديد بي تفاوت دستي به موهايش كشيد و به سمت تخته كلاس رفت وگفت
-لطفا بفرماييد بيرون وقت كلاسو نگيريد
صداي همهمه در كلاس مي آمد تنبيهي كه آرا براي بهار در نظر گرفته بود بي انصافانه بود اما آرا به هيچ عنوان نميتوانست وجود بهار را تحمل كند پرفسور نميخواست در اين مورد دخالت كند پس با نگاهش بهار را به آرامش دعوت كرد
بهار ايستاد وسايلش راجمع كرد دلگرميش پرفسور بود رو به هم تيمي هاي بهت زده كلاس گفت
+خيلي خوشحال شدم كه دركنار بهترينها در اين سه هفته بودم من به وجود تمام اعضاي گروه افتخار ميكنم و يكي از آرزوهام بود كه با پرفسور ديداري داشته باشم
به سمت آرا برگشت آرا ميخواست خود را بي تفاوت نشان دهد از پنجره به بيرون نگاه ميكرد بهار گفت
+استاد سيمونيان سعادتي بود كه نصيبم شد تا با يكي از نابغهاي جهان در يك گروه باشم اگر جسارتي كردم واقعا از عمد نبوده بذارين به حساب سنم شرمنده اين سه هفته زحماتتون شدم با اجازه
بهار با بغض از كلاس خارج شد ولي هيچكس باورش نميشد كه به اين زيبايي سخنوري كند همه انتظار داشتند كه او خواهش كند تا در تيم بماند اما او با احترام از كلاس خارج شد بهار شايد مانند آرا مغرور بود
آرا زمانيكه اين تصميم را گرفت در پس ذهنش دوست داشت خواهش بهار را براي ماندن در كلاس ببيند
اما بهار در كسري از ثانيه از كلاس خارج شده بود و اين واكنش تند آرا به شدت هم تيمي هاي بهار را ناراحت كرد ه بود پرفسور آنها را به آرامش دعوت كرد اما اعضاي تيم حق بهار را اين برخورد نميديدند
بهار در راهرو مانند اخراج شدها ايستاده بود احساس حقارت ميكرد
اما در نظرش بيشتر آرا را با ادبش حقير كرده بود پرفسور از اتاق بيرون آمد كنارش ايستاد دلجويانه گفت
-دخترم كه نميخواد گريه كنه؟
بهار سري به نشانه منفي تكان داد وهمراه پرفسوور به اتاقش رفت
پرفسور به بهار توضيح داد كه بهتر است به صورت مجازي و انلاين باهم در ارتباط باشن
به او گفت كه تمام امتحانات آمادگي كه از بچهاي ديگر از هفته آينده گرفته ميشود
براي او ايميل ميشود پرفوسور به او اطمينان داد كه اجازه نميدهد خدشه اي به بهار وارد آيد و بهار بهتر است ذهن خود را از ماجراي امروز پاك كند
و از او خواست موضوع امروز را به پدرش نگوييدپرفسور به حرمت آرا در مورد رفتار اشتباه آرا با بهار صحبتي نكرد
بهار بعد از خداحافظي با پرفسور به حياط رفت و درصندلي محوطه نشست به انتظار پدرش
چندي نگذشت كه يك جفت كفش جلوي پايش ديد سر كه بالا كرد آرا را ديد
آرا خود را خونسرد نشان ميداد ولي درونش آتش فشاني بوداو با تعدادي از شاگردانش بخاطر بهار بحث شديدي كرده بود و اينها را ازچشم بهار ميديد
بهار ميتوانست با يك درخواست در كلاس بماند و اين آتش را خاموش كندبهار خيلي بي تفاوت ايستاد سلام كرد وخسته نباشيد گفت آرا از اين بي تفاوتيش به سطوح آمدو گفت
-ميدووني خصوصيت بارز اخلاقيت چيه
بهار فقط نگاه كرد وآرا ادامه داد
+تو يه دختر كاملا مغروري خودخواهي اينقدر خودخواه كه حتي توي كلاس از من نخواستي اجازه بدم توي گروه بموني ميدوني همچين دورهايي چندسال يكبار اتفاق ميوفته ترسيدي كوچيك بشي ؟تو جوجه دانشجو اصلا ميدوني اين يكي از بزرگترين دورهاي علميه؟؟
بهار چشمانش را به زمين دوخت و لزومي براي التماس نميديد حتي اگر مسابقات هند را از دست بدهد التماس آرا را نميكرد چون حق را با خودش ميديد بهار هم انگار مغرور بود آرا كه ديد بهار حرفي نميزند با خونسردي ظاهري غريد
-نظر خودت چيه مغروري؟درست گفتم؟شك ندارم من اشتباه نميكنم اطرافيانت نظرشون چيه ؟؟تورو يه بچه دانشجوي خود خواه ميدونند ؟؟؟
بهار بدون نگاه به آرا و قورت دادن بغضش گفت
-حتما شما درست ميفرماييد اطلاعي ندارم ديگران درموردم چي ميگين
آرا كلافه خواست به سمت درب خروجي برود كه بهار گفت
+استاد چند لحظه اجازه بدين
آرا ايستاد به سمت بهار برگشت و به بهاريكه لرزه كوچيكي در تنش افتاده بود خيره ماند بهار با لرزش صدا گفت
+من به شما بي احترامي نكردم اميدوارم درمورد اين تصميمي كه براي من گرفتين وجدانتون آسوده باشه
 
آخرین ویرایش

سمیه هاشمی جزی

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
3/7/19
ارسال ها
142
امتیاز
3,803
محل سکونت
گز برخوار
پست هشتم
رمان همخونه شرقی
آرا به يكباره ضربه كاري خورد در اصل همان يك ساعت پيش كه از كلاس اخراجش كرده بود پشيمان شد وقتي جاسم با ناراحتي گفت كه بهار 4سال از همه ما كوچكتر است و نبايد اينگونه اورا سر خورده ميكرديد وجدانش به او تلنگر زد
آرا يقه پالتويش را به سمت بالا بردو بدون خداحافظي از بهار جدا شد احساس سرماي شديد كرد نفهميد سرماي دي ماه استخوانش را ميسوزاند يا حرفهاي بهار
***
بها ربراي حاج حسين توضيح داد كه از اين به بعد از طريق وب كم و ايميل با استادها در ارتباط است و حاج حسين از خوشحالي اينكه مجبور نيست هروز اورا به تهران بياورد متوجه ناراحتي بهار نشد
بهار يك ماه تمام با پرفسور در ارتباط بود پرفسور چنان به بهار روحيه ميداد كه بهار يادش رفت كه با تحقير از كلاس بيرون آمده پرفسور به طور اختصاصي شب ها زمان استراحتش را هم با او در ارتباط بود حتي همسر و دختران پرفسور گاهي به شوخي با وبكم با بهار در ارتباط بودند و دختران بهار را عزيزكرده بابا صدا ميزدند
پرفسور احساس مسؤليت زيادي در برابر بهار ميكرد و نميخواست
بخاطر غرور بيجاي آرا بهار قرباني شود و از خانواده اش خواسته بود كه با بهار مهربان باشد
بهار تمام امتحانات را با رتبه بالا قبول شد
و در اين يك ماه تمام هم گروهي هايش از طريق ايميل با او در ارتباط بودن و براي
بهار توضيح ميدادن كه مشخص است آرا به شدت از كرده خود پشيمان است اما به روي خود نمي آورد وگاهي به صندلي خالي بهار خيره ميشود
واما آرا
او چند روز بعد از رفتن بهار خواست كه با او تماس بگيرد و او را برگرداند ولي پرفسور ديگر اينكار را صلاح نميديد آرا شايد بهار را يك دختر مغرور ميدانست ولي نميتوانست منكر هوش بالاي بهار شود
آرا بخاطر عذاب وجدان رفتارش با بهاربه كليسا رفت و از مسيح بابت رفتارش عذرخواهي كرد
***
زيارت عاشورايش را بوسيد و داخل كيفش گذاشت از خداوند طلب كمك كرد چيزي تا فرودگاه مهر آباد نبود حامدو حاج حسين همراه بهار به هند ميروند حامد بجهت تجارت فرش با آنها راهي شده بود
آنها به قسمتي از سالن فرودگاه كه همه هم تيمي ها جمع بودند رفتند همه با خانوادها آمده بودند مادران بعضي از هم تيمي ها با لباس محلي آمده بودند كه نشان اصالت انها بود چندي از مسؤلين هم جهت روحيه بخشي به تيم آمده بودند
پرفسور گرم صحبت با حامدو حاج حسين بود بهار احساس تشنگي كرد و به سمت آب سرد كن رفت
آرا همراه خانواده اش به سمت بچهاي تيم رفت و آرا نگاهش فقط جويايي بهار بود اما او را نديد از حاج حسين سراغ بهار را گرفت و حاج حسين ا اشاره كرد كه سمت آبسرد كن رفته
آرا به سمت بهار نگاه كرد درون وجودش احساس برهم ريختگي داشت احساس دلشوره خجالت شايد دلتنگي نميدانست چيست ولي هرچه بود هزاران بار خودش را لعنت كرده بود كه با رفتارش خودش را دچار عذاب وجدان كرده و اين عذاب وجدان ناخودآگاه باعث شده بي دليل يك ماه ذهنش تماما در گير بهار بود
آرا همانطور كه به دختر خيره بود متوجه شد پسر جواني كه لباس ورزشي به تن داشت به سمت بهار پا تند كرد و بهار باروي خوش با او صحبت كرد آن پسر انگار از ديدن بهار به شدت خوشحال بود بنظر فاميل بهار مي آمد
و آرا نفهميد چرا از لبخند بهار با آن پسر جوان ناراحت شد
آرا و نگاه خيره اش به بهار از چشم مادرآرا دور نماند و مادر آرا فكر كرد دليل كم حرفيو بي حوصله گي يكماه اخير آرا شايد اين دختر باشد
مادر آرا دست آرا را فشرد آرا به مادرش نگاه كرد مادر سرگشتگي را در چشمان آرا ميديد آرام گفت
-ميخوايي درمورد اون دختر كه از اولي كه اومديم نگاهت دنبالشه و پريشونت كرده باهام حرف بزني
همين را كم داشت مادرش اگر از چيزي بو ببرد تا آخر ماجرا ميرود
آرا دستانش را كلافه بروي چشمانش گذاشت فشار كوچيكي به چشمانش آورد
-واي مسيح به دادم برس مامان بازپرسي شروع نكن هيچ چيزي درمورد اون دختر وجود نداره اون شاگردمه و فقط نگران آزمونشم همين
مادرش دقيقتر خيره به آرا شد پس چيزي وجود داشته با خونسردي گفت
-تو7تا ديگه شاگرد داري چرا نگاهت فقط نگران اونه
آرا ميخواست از اين موقعيت نجات پيدا كند گفت
-مادر من اونو از تيم اخراج كردم و نگرانم كه نتونه از پس مسابقه بر بياد
مادرآرا با تعجب گفت
-واي يا مريم مقدس آرا چرا اخراجش كردي؟بنظر دختر بدي نمياد يعني ميتونه از پس المپياد بربياد بخاطر اخراجت آينده اين دختر خراب نشه
آرا بيش از اين حوصله توضيح نداشت
-مامان خواهش ميكنم الان نه خودم داغونم لطفا تمومش كن
از مادرش جدا شد و به سمت كانتر رفت تا چمدانش را تحويل دهد از زير چشم نگاهي به بهار انداخت پسر را خندان ديد كه كلاه اسپرتش را به احترام بهار درآورد و تعظيم لودگي به بهار كرد بهار هم با خنده به او چيزي ميگفت آرا عصبي از افكار احمقانه خودش تشريفات گرفتن بليط را انجام داد و يك به درك زير ل**ب حواله بهار كرد
مادر آرا به پيش خانواده اش رفت و آرام گفت
_بچها يچيزي ميگم داستان درست نكنيدا درست نميدونم چيه ولي هرچي هست آرا ذهنش مشغول اون دختره است
با دست اشاره به بهار كرد
- از اولم كه اومديم فرودگاه مدام چشمش دنبال كسي ميگشت تا اين دخترو ديد چشمش ثابت موند ميگه بخاطر اينكه از كلاسم اخراجش كردم نگران امتحانشم ولي دروغ ميگه بيشتر نگران اون پسره اس كه اون دختر داره باهاش خداحافظي ميكنه
پدرو آلين( خواهرآرا) وآرتوش (برادر آرا) با تعجب به سمت بهار برگشتند بهار با پسر خداحافظي كرد و به سمت گروه برگشت
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا