در حال تایپ رمان همخونه شرقي | گمنام کاربر انجمن یک رمان

گمنام

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/7/19
ارسال ها
33
امتیاز
90
کد رمان: 2050
ناظر رمان: الهه

نام رمان: همخونه شرقي
نويسنده :گمنام
ژانر: اجتماعي
خلاصه رمان:
بهار يكي از دانشجوهاي نخبه كشوري هستش كه براي ادامه درس خوندنش به مشكلات غير قابل پيش بيني بر ميخوره.اين رمان كاملا سبك زندگي ايراني سنتيو نشون ميده

ساعت پارت گذاري هر روز صبح
هدف از نوشتن رمان:به تصوير كشيدن 4زندگي واقعي در يك قاب
http://t.me/joinchat/AAAAAEVLgM7uFV_YJURA2w
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,005
امتیاز
33,373
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

گمنام

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/7/19
ارسال ها
33
امتیاز
90
نام رمان:همخونه شرقي
نويسنده :گمنام

ژانر:اجتماعي/ازدواج به سبك اجباري

ساعت پارت گذاري هر روز صبح

هدف از نوشتن رمان:به تصوير كشيدن 4زندگي واقعي در يك قاب

خلاصه رمان

بهار يكي از دانشجوهاي نخبه كشوري هستش كه براي ادامه درس خوندنش به مشكلات غير قابل پيش بيني بر ميخوره.اين رمان كاملا سبك زندگي ايراني سنتيو نشون ميده

پارت اول
صداي هق هق گريه اش را با دستانش خفه ميكرد دوست نداشت پدرو مادرش گريه اش را
يعني در حقيقت شكستنش را ببينند
به سمت پنجره بزرگ اتاقش رفت پيشانيش را روي شيشه داغ تيرماهي گذاشت درمانده بود
خدايا چه شده يعني همه چيز تمام شد؟
به مدالها تنديسها و لوحهايي افتخارش خيره ماند تمامشان حاصل بي خوابي و تلاشش بودند تمامشان حاصل حمايت بي چون و چراي پدرش بودند
با موبايل شماره حامدرا گرفت چشمانش را بست در دل خدا را صدا كرد
صداي گرم هميشگي حامد در گوشش پيچيد
-نه خانم راه نداره كمتر از 100طاقه اصلا برامون سودي نداره فقط حمالي برامون ميمونه بعد از ظهر دارم ميرم گمرك بوشهر
فرشها رو بفرستم دبي حالا نظر خودتونه اگه ميتوني برام 20 تخته ديگه جور كني من در خدمتم از شماهم ميبرم اگر نه كه شرمنده
-الو الو ابجي يه لحظه صبر كن
سرش با مشتري گرم بود طولي نكشيد كه صداي تمام شدن معامله امد
-الو جونم بهار؟خوبي آبجي؟
مستاصلو پريشان آرام گفت
+ سلام چه خوبي؟ چيكار كردين برام؟داداشم قربونت برم تونستي كاري كنيد؟فهميدين يه مرتبه بابا چرا اينجوري ميكنه حامد بخدا اين همون بابا حسينمون نيست
حامد نفسي از سر عصبانيت كشيد
- بخدا همه مونديم هيچكس باورش نميشه بابا اينجوري ميكنه بابا كه خودش حامي تو بود حالا پشتتو خالي ميكنه به جون خودم بهار از دوروز پيش كه زنگ زدي گفتي بابا ميگه اجازه نميدم بري تهران خدا شاهده تا ديشب فقط با حميد روي مخ بابا بوديم امروزم كه قهر كرده اصلا نيومده فقط اينو بگم اصلا كوتاه نمياد هيچ جواب قانع كننده اي نداره فقط يك كلام ميگه دخترمه اختيارشو دارم
به مادر اخترو آقا جون زنگ زدم باورت ميشه بهم گفتن دخالت نكنيد توي اين موضوع
به فاطمه زهرا اينقدر عصباني شدم سر اقاجون داد زدم خودت كه ميشناسيم خون به مغزم گاهي نميرسه گفتم جناب سرهنگ شما كه هميشه اعتقاد داشتين مورچه هم كه از خونه اتون رد ميشه بايد تحصيلكرده باشه شما كه 9 تا بچه تحصيلكرده تحويل دادين چرا اين حرفو ميزنيد؟ گفتم چي شد به اين دختر رسيد همه اتون سكوت كردين آقا جون اين همون بهارها تنها نوه اي كه هنوزم وقتي ميبينيدش روي زانوتون ميشونيدش
حامد نفس كلافه اي سر داد ميدانست رفتار ديشبش خيلي عصبي بوده ولي نميتوانست از حق بهار بگذرد انهم بهاريكه فقط چشم ميگويد
صدايش را ارام تر كرد
- كارم درست نبود ولي اخه دردم مياد چرا حمايتت نميكنند مادر اختر گفت امشب شام دعوتتون ميكنه با بابا حرف ميزنه ببينه راهش چيه ولي گفت زياد روشون حساب باز نكنيم توي اين مورد حقو به بابا ميدن بهش گفتم خانم مدير افتخار شهرمون براتون زشت نيست تموم شهرو نصيحت به درس خوندن ميكنيد اونوقت نوه خودتونو نميذاريد بره درسشو بخونه هيچ جوابي نداد گوشيو روم قطع كرد بهار من چشمم آب نميخوره كاري از پيش ببرند اينا همه سر قضيه عمه ترسو شدند نميخوان قضيه 30 سال پيش باز تكرار بشه به بابا ميگم مرد حسابي پاشو خودتم برو تهران زندگي كن منو حميد كه همين العانشم داريم شركتو حجره رو باهم ميچرخونيم
ميگه من از شهرم دل نميكنمhttp://t.me/joinchat/AAAAAEVLgM7uFV_YJURA2w
 
آخرین ویرایش

گمنام

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/7/19
ارسال ها
33
امتیاز
90
پارت دوم


اشكهاي بهار بي اراده بدون هيچ زحمتي ميريختن انگار هر قطره اشكي صدايي ناله داشتن كه حامد آنها را ميشنيد و عصبي تر ميشد بهار با دردي آشكار

و صداي خش دار ش نالان گفت

+ براي كارشناسي نذاشت برم دانشگاه شريف حرفشو گوش دادم نمك نشناس نبودم بلاخره بابا خيلي روم غيرت داره توي شهر خودمون دانشگاه رفتم خودت ميدوني با چه زحمتي توي شهر به اين كوچيكي بهترين مقالها رو فرستادم كم يا زياد هيشه نتيجه كارهام خوب بوده اما براي ارشد قضيه اش مثل كارشناسي نيست اصلا اينجا رشته من ارشدش نيست

صداي نفسهاي كلافه حامد مي آمد دلش به درد مي آمد خواهر آرامش هيچوقت گريه نميكرد

-جون داداش گريه نكن با گريه كه چيزي درست نميشه دلم آتيش ميگيره مظلوم گريه ميكني آخه تو كي به چيزي اعتراض كردي دختر؟

+ بخدا نمي تونم آينده امو خراب كنم هزار بار التماس بابا كردم گفتم خونه برام بگير با مامان برم تهران قبول نميكنه

مامانم كه از خوشحالي اينكه ليسانسمو گرفتم رفته 40تا كلاس هنري كوفت زهرمار نوشته برام اصلا حمايتم نميكنه

ميگه ديگه وقت ياد گرفتن خونه داريه خودت ميدوني مامان هيچ وقت با درس ميونه خوبي نداره اما بابا اسم تهران كه مياد همچين عصبي ميشه انگار گفتم ميخوام برم ..استغفرالله كجا!!حامد داداشي يعني بابا منو نشناخته انقدر بي جنبه ام كه پام به تهران رسيد برم پي الواتي

حامد تورو به روح دايي قسمت ميدم به من بگو تا حالا دختر بدي بودم كسي از من خطايي ديده كسي صداي بلندو بي حرمتي شنيده .

تا حالا چقدر برام دردسر كشيدن توي كل نوهاي آقاجون فقط سه تا دختريم يكيشون كه فرزانه زن توه يكيشون سپيده اس كه خداشاهده اينهمه عمو راحتش ميذاره تك فرزندم هست اصلا روش حساس نيستن درسته 4سال از من بزرگتره ولي از اول آزاد بود راحت رفت شيراز درس خوند تا هفته پيشم 1ماهي براي تفريح رفته بود تهران خونه عمه اونم دختر اين خانواده اس منم دختر اين خانواده ام سرو تيپ و شكل اونو ببينيد منم ببينيد
 

گمنام

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/7/19
ارسال ها
33
امتیاز
90
پارت سوم
حامد سكوت كرده بود و بهار آرام گريه ميكرد حامد به فكر فرو رفت اين اولينباري بود كه بهار اعتراض ميكرد

هر چقدر فكر كرد يادش نمي آمد آخرينباريكه خواهرش به چيزي اعتراض كرده باشد چه زماني بوده!!پس ذهنش گفت شايد هيچوقت

حامد هرچقدر فكر كرد يادش نيامد چه زماني با خواهرش اين مقدار طولاني صحبت كرده باشد بهار هميشه گوشه گيرو در حال درس خواندن بود

انگار ربات درس خوان بود او هميشه مطيع بود دختري آرامو مهربان اما هوش و استعداد عجيبش در رياضي او را نابغه ايراني كرده بود

و همين استعدادش او را از ديگران در اين شهر كوچك متمايز ميكرد حامد آرام با صداي لرزان گفت

-به روح دايي شهيدمون خواهر از تو گلترو مطيع تر نديدم تو اصلا بجز درس خوندن مگه كاري هم داري

بابا ميگه هروقت شوهر كرد ميتونه تهران بره يا دعوت نامه هركدوم از كشورها رو كه ميخواد قبول كنه مشكلي نيست اختيار دارش ديگه شوهرشه ولي تا وقتيكه به هيچ خواستگاري حتي فكرهم نميكنه حق نداره ادامه تحصيل بده ميگه دخترمه اختيار دارشم نميتونم بفرستمش تهران ببين بهار تو يه ديوار سكوت بزرگ دورو بر خودت كشيدي اعتراض كن فرياد بكش جلوي بابا بايست تو هيچ وقت از كسي كمك نميخوايي تنها دفعه اي كه ازمون كمك خواستي اينبار بود ولي هيچ پيشنهادي يا ايده اي بهمون نميدي كه ما با سر برات انجامش بديم خوب العان اين نشد داره بابا سر لج افتاده متنفرم كه بخوايي به زور ازدواج كني تو تازه نوزده سالته ميدونم كلي هدف داري بنظر من يه ترم نرو دانشگاه تو كه از همه 4سال جلوتري بابا طاقت نمياره بلاخره رضايت ميده بري بابا كوتاه مياد حوصله كن

بهار ل**ب بر دندان گرفت تمام شد همه راحت ترين كار را پيشنهاد ميدادن آرام گفت

+خداحافظ

حامد هول كرده و پشيمان از پيشنهادش سريع گفت

-بهار بابا چرا ناراحت ميشي به ولاي علي تو بخواي حجره رو شركتو ميذارم كنار و هر چي دارم ميفروشم ميام تهران ببخشيد نفهميدم چي گفتم بخدا از ديشب كه با بابا بحثم شد داغونم حميد شاهده بابا يقه امو گرفت يكي خوابوند توي گوشم حميد نبود دوميم ميزد

بهار تلفن را در دستانش فشار داد يادش نمي امد پدرش حتي يكبار دست روي كسي بلند كرده باشد

+الهي بميرم برات

- نه بابا دوراز جونت تقصير خودم بود عصباني شدم بهش گفتم تو بهارو با خواهرت مقايسه ميكني ميدونيكه چقدر روي عمه حساسه ميدونم نبايد ميگفتم ولي حرفي كه زده شدو نميشه جمع كرد

صداي حميد امد گوشي را از حامد گرفت

-سلام ابجي ناراحت حامد نباش 1سيلي نا قابل بود نوش جونش زيادي بابا رو عصبي كرد تقصير خودش بود تو غصه نخور اين بايد بيشتر از اينا كتك ميخورد جيگر من يكي خنك شد

صداي خنده دروغين حميد آمد مشخص بو

د ميخواهد جو را عوض كند

+نگو داداش دلت مياد بابا كي دست رومون بلند كرده تا دنيا دنياست شرمنده حامدم

حميد با لودگي هميشگي اش گفت

-بابا نامردي نكن ديگه منم داداشتما تازه 40دقيقه از حامد بزرگترم حرمت بزرگتري كوچيكتري سرت نميشه تو دختر!!!كلي عاقلتر از اين ديونه ام

بهار نخنديد اصلا اهميتي به حرفهاي حميد نميداد در فكر سيلي ناحقي بود كه حامد خورده بود حميد اين موضوع را فهميد به حامد نگاه كرد كه بي حوصله بروي تخته فرشها نشسته بود مشخص بود فكر بهار ذهنش را درگير كرده حميد هواسش را به بهار داد

-ديشب با هزار كلكو در محبت به بابا حرف زدم مثل حامد ديونه عصباني بازي در نياوردم

گفتم نوكرتم بذار بره جلوشو نگير آخه پدر من پنج تا از برادرات آمريكان به بهترين مدارج رسيدن بذار بره پيش عموها درسشو اونجا ادامه بده خودتم ميدوني كه فقط بخاطر شماست ميخواد شريف ارشدشو ادامه بده گفتم بابا منكه ميدونم تو دلت نمياد جلو شو بگيري كي اندازه تو به بهار اهميت ميده گفتم بابا يادته عروسي منو حامد بود خونه ساختي برامون حسابي دستت تنگ بود براي مسابقات ژاپن بهار باغو فروختي همراه بهار رفتي ژاپن يادته وقتي مقام اول آورد گفتي حاظر بودم بخاطر اين لحظه افتخار آفرين ماشين زير پامم بفروشم بابا بهار ارزش داره گناه داره گفتم كي سرما و گرما هرجا بهار ميرفت دنبالش بود كي بهترين مربيهاي زبانو براي بهار ميگرفت دوبرابر پولشون ميداد مياوردشون خونه تا بهار راحت باشه يادته وقتي رشته رياضيو انتخاب كرد مامان چه جنگي راه انداخت گفت چرا پزشك نميشه من رضايت ندارم بره رياضي يادته مامان ميگفت برم به مردم چي بگم دختر تيزهوشم بدون ماشين حساب رياضي حل ميكنه يادته براي اولينبار با مامان چه دعوايي راه انداختي كه حق نداري استعداد دخترمو كور كني پدر من تو كه جونت به بهار وصله چرا چند وقته اينجوري ميكني چي شده كه نميذاري بري

بهار باورت ميشه بابا بغض كرد گفت تهران لعنتي يبار خواهرمو پاره تنمو عزيزترين كسيو كه داشتمو ازم گرفت هيچ جوري نتونستم خواهرمو از اون وضعيت نجات بدم حالا هم نميخوام بهار بدون ازدواج تهران بره ميخوام به فرد لايقيش بدم بخدا اشكم دراومد خودت ميدوني عمه كسي بود كه بابا از غمش دانشگاهو ول كرد بابا بدجور از تنها خواهرش كه دوقلوشه دلشكسته شد بدجور عمه بابا رو جلوي اون عوضي خورد كرد همه ميدونن بابا و عمه باهم قهر نيستن ولي بابا باعمه مثل بقيه عموها نيست خونه عمه كه هيچوقت نميره دوماه يكبارم كه عمه مياد خونه آقاجون گاهي از سر اجبار مامان ميره ديدنش

اصرار هيچ فايده اي نداره نميدونم ولي يه حسي بهم ميگه يه خواستگار خوب در نظر داره حتمي اينقدرم خوب هست كه پا روي همچيز ميذاره بهش گفتم پدر من عمه كه ماشالله براي خودش يكي از بهترين متخصصهاي زنانه سياوشم خدايي مرد خيلي خوبيه پزشك موفقيه هرچي قديم بود گذشته نكن بازي با آينده اين بچه ميگه موضوع ربطي به عمه نداره ربط به خود بهار داره كه فكر ازدواج نيست يكم حوصله كن زنگ زدم عمو رسول آمريكا تا با بابا صحبت كنه ميدونيكه بعد از كلي چرتو پرت تحويلم دادن به من فوحشي بود كه به بابا ميداد ميگفت اين حسين از اولش خشك مذهب بود آخرشم خنديدو گفت حلش ميكنم كاري ميكنم حسين بهار منو بفرسته پيشم

حميد خنديد صداي خنده حامد هم آمد ياد عمو رسول لبخندبه ل**ب همه اورد حتي بهار

عمو رسول صاحب يكي از بزرگترين كمپانيهاي دارو سازي در امريكاست در كارش بسيار مرد جنتلمن و قاطعو جديست

اما همين عمو رسول در جمع فاميل انگار مرد ديگريست انگار يك مرد بيسواد دهن لقو ه*رز گوست چندسال يكبار كه به ايران مي ايد همه از وجودش شاد ميشوند اين مرد انگار هيچ وقت رنگ ثروت نديده با همه گرم ميگيرد همه جوانها از حرفهايش كيف ميكنند وزنان فاميل شرمسار از چرندياتش ريز ميخندند اما هميشه به بهار احترامي متفاوت ميگذاشت 4پسرش هميشه حسرت علاقه پدرشان به بهار را ميخوردند او هميشه بهار را دختر خود ميخواند

بهار ارام گفت

+ممنونم داداش مطمعنم عمو رسولم جز فوحش دادنو فوحش خوردن كاري از پيش نميبره نگران نباشيد دوماهي ديگه وقت دارم خدا بزرگه

حميد مستاصل آرام گفت

-بهار يچيزي ميگم نميخوام هيچ برداشتي كني چند وقت پيش عمو پرويزو ديدم اومده بود اينجا خصوصي با بابا حرف ميزد از اون روز بابا گير داد بهار نبايد بره تهران يه مورد ديگه امير حسين داره برميگرده

بهار يك لحظه سكوت كرد

+امير حسين كيه؟

حميد با ترديد گفت

-پسر عمو پرويز

+بسلامتي چه ربطي به موضوع من داشت داداشي

-هيچي بيخيال تا بعد خداحافظ

بهار به فكر فرو رفت منظور حميد چه بود آمدن امير حسين چه ربطي بهار داشت عمو پرويز چه حرف خصوصي با پدرش داشته براي ثانيه اي فكري به ذهنش آمد نكند ؟؟؟؟؟؟؟
 

گمنام

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/7/19
ارسال ها
33
امتیاز
90
پارت چهارم
درون اتاقش با سرگشتگي دنبال راه چاره بود نفسش تنگ شده بود حس عجيبي داشت هوا امروز عجيب گرم است
بوي شوم سوختگي آينده اش مي آمد به تمام معنا بهار درمانده شده بود
چشمان سوزانش را به قاب عكس بالاي تختش ميسپارد
-بابا منو نابود نكن
نفس عميق كشيد به جلوي آينه قدي اتاقش رفت خودش را وارسي كرد
روسريش را تنظيم كرد پوزخند بي مفهومی به روسريش زد بعد از 9سالگي يا شايدهم زودتر هيچوقت موهايش بدون روسري نبود حتي در خانه
از ناخودآگاه ذهنش پرسیدچرا بابا شبيه هيچكدوم از عمو ها نيست؟
به لباسهايش خيره ميشود زري خانم خياط طبق معمول يك مدل براي تمام پارچهاي گران قيمت كه سليقه مامان پري بود برايش بلوز دوخته
طبق قانون نانوشته در خانه اجازه بلوزو شلوار پوشيدن نداشت نامحرمي در اين خانه نبود ولي مامان پري زني سنتي بود به دامنش نگاه كرد لبخندتلخي برلبانش امد
من دختري 19ساله هنوز بايد زير دامنهاي بلندم شلوار بپوشم مگرديوارهاي خانه حاج حسين عظيمي بزرگ نامحرم دارد اصلا موجود زنده نر جرات نزديك شدن به خانه ما را دارد ؟دستانش را روي شقيقه اش ميگذارد ناخودآگاهش چشم غره ای به او میرود
بهار وقت این فکرها نیست
آآآآخ بابا طرز لباس پوشيدنم كه درد نيست توبگو درخانه چادر سركن روي چشم ميگذارم مگر تا حالا حرفي زدم اصلا خودم هم عادت كردم
از كنار كتابخانه پر از كتابش با آه پر سوزي رد ميشود
چه شبها كه تا صبح بيداري نكشيدم براي موفقيت چقدر بابا براي تك تك اين كتابهاي مرجع هزينه كرده خدايا چقدر به خودم فشار آوردم تا به آرزوهايم برسم يعني همش بي فايده بود؟
زير چشمي به قاب كنار كتابخانه اش نگاه كرد

كتاب رياضي اول دبستانم را با چه ذوقي بابا برايم قاب گرفته بود با اين كتاب عاشق رياضي شدم

ناله اي آرام از بي پناهي از درونش بلند ميشود شايد پزشكي ميخواند مادرش العان برايش يقه ميدريد
وارد سالن بزرگ خانه قديميشان شد با چشم دورتا دور سالن دور زد بابا را جاي هميشگيش روي كاناپه جلوي تلوزيون ديد باز اخبار ميبيند نميدانم اخبارهاي مختلف كه هيچ محتواي درستو حسابي ندارد چه به درد بابا ميخورد از 24ساعت 20ساعت اخبار ميبيند
دنبال مامان پري گشت روي صندلي يويویش كنار گلدانهاي عزيزتر از جانش نشسته بود داشت قرآن
تلاوت میکرد به پشت كاناپه رفت
الهي بر اميد تو خدايا كمكم كن سرش را از پشت كاناپه به جلو خم كرد با لبخند گفت
+سلام قربون باباي شلوار راه راهم برم چه دلم براتون تنگ شده بود خوبين بابا حسين جونم سراغي ازم نگيرد يوقتها؟نميگين دردونه اتون كجاست يوقت تو اون اتاق ميپوسه
حاج حسین شبیه برق گرفتها گردنش را سمت بهار كج كرد چشمانش را تعجبي كرد كنترل تلوزيون كه جلوي دهانش بود را پايين برد و روي شكمش گذاشت
-به به دختر بابا چي شده قربون صدقه ام ميري چيزي شده؟حالت خوبه بابا؟چي شده افتخار دادي بيايي سالن از شلوار راه راهم بگي
لبخند دروغيني زد چه داشت كه بگويد در كل هميشه در اتاقش بود
حالا محبتش يكدفعه بي هوا قلمبه شده قربان صدقه پدرش ميرود
خواست حرفي بزند كه صداي مامان پري آمد
-بهار بيا ببينم اين كلمه چيه ؟
به سمت مامان رفت به نازنين مادرش نزديك شد گوشتهاي پهلويش از درزهاي صندلي زده بود بيرون كنار مادرش رسيد لپ توپول سفيد هميشه قرمز مادرش را محكم بوسيد
- قربون گوله برفي جون خودم برم مامان خوشگلم چطوره؟ عزيز دل بهار چطوره؟
به النگوها ي مادرش كه انگار داشتن دستش را خفه ميكردن دستي كشيد با يك چشمك گفت
+واااي چه النگوهات خوشگله ماماني تازه عوض كردين؟قربونتون برم چقدر بهتون مياد بذار بشمارم ببينم چندتاس
مادرش چشمانش از حدقه داشت در مي آمد بهار هميشه از طلاهايي بيش از اندازه مادرش ايراد ميگرفت مادرش فهميد كه بهار امروز نقشه اي دارد
بهار همانطور كه مشغول شمارش النگوها بود با چاپلوسي گفت
+مامان بخدا 20تا النگو كمه اگه دوتا ديگه اضافه كني خيلي بيشتر به دست سفيدت مياد
مادرش عينك ذره بينيش را بالاي پيشانيش گذاشت
+ پناه برخدا چي شده؟ چي ميخواي؟النگوهام كه همون قبليان
مامان پري ساده يك ان انگار چيزي يادش امد
-راست ميگي بهار؟ واقعا زشته20تا ؟پس بگو شهين ديروز توي مولودي بدجور نگاهشون ميكردو پوزخند ميزد خير نبينه الهي مادر چرا زودتر نگفتي فردا ترتيبشو ميدم
بلند بابارا صدا زد
+حاجي فردا پول بذار ميخوام برم مغازه حاجي الماسي
بهار خنده اش گرفت اما بروز نداد دردلش گفت
اي جونم كه جونت به طلاهات بنده
دستش را زير گردنبند بزرگو سنگين مادرش انداخت
+عزيزم شهين خانم حسرت خوشگليو جذابيتتو ميخوره
 
آخرین ویرایش

گمنام

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/7/19
ارسال ها
33
امتیاز
90
پارت پنجم
+عزيزم شهين خانم حسرت خوشگليو جذابيتتو ميخوره
اين دوتا گردنبندتو ميكوبوندي توي چشمش تا بفهمه
فقط همين گردنبند نيم كيلوه
صداي قهقهه حاج حسین آمد يك پدر سوخته بلند بالا نثار بهار كرد
بهار خوشحال شد خوب اوضاع خوب بود ميتوانست حرف تهران را باز گو کند
پری به سختی هیکلش را از صندلي بلند كرد كنار حاج حسين رفت دستش را به دماغش زدو به بهار گفت
-اينجاي باباي دروغگو چيشده مهربون شدي
من اگه دخترمو نشناسم كه پري نيستم
بهار اعصاب باباتو بهم نريزيا اون دوتا پسر ديشب به اندازه كافي اعصابشو خورد كردن
بخاطر تو بابات دست روي بچه ام بلند كرده

ياد سيلي بابا به صورت حامد دل بهار را سوزاند حرفي نزد مادرش كنار پدرش نشست غر غر كنان گفت
حالا ديگه داداشاتو وا ميداري جلوي بابات وايسن
بهار شرمنده و پشيمان من غلط بكنمي آرام گفت
حاج حسين چشم قره اي به پري رفت طاقت ندارد از گل نازكتر كسي به دخترش حرفي بزند دستي به ريشهاش كشيد
- چي كارش داري دخترمو اون حامد بي چشمو رو حقش بود بيشتر بايد كتك ميخورد
رو به بهار گفت
-بهار بيا اينجا حرفتو بزن ببينم چي شده ؟
بابا مثل هميشه مهربان ادامه داد
- اگه پولي؛ كتابي جزوه اي چيزي ميخواي بگو بابا برم برات بخرم
لباس كيف كفش هرچي خواستي بگو مامانت برات بخره بگو دخترم خجالت نكش باباجان
مامان پري تا حرف جزوه و كتاب شد دستانش را بالا برد
- الهي هزار مرتب شكر كه ديگه درسش تموم شدو كتاب و جزوه نميخواد
لباسم ديروز پارچه خريدم دادم خياط براش بدوزه دخترم هرماه كت و دامن جديد داره
كم نميذارم ازش پولم حسابي بهش ميدم بچه ام كه مغازه بدون من نميره
هرچي بخواد ياداشت ميكنه ميخرم براش
با عشوه ذاتيش دست روي شانه حاج حسين گذاشت
+حاجي يه كلاس خياطي جديد باز كردن سر كوچه بدون الگوخياطي نشون ميده
حاجي ميگن چه لباسايي ياد ميده انگشت به دهن ميموني
صديقه زن اصغر بقال هست بلد نيست دماغشو بالا بكشه رفته اينجا آموزش ديده يه زيرشلواري براي اصغر دوخته بود عين بازاريا
با اجازه حاجيم ميرم فردا بهارو ثبت نامش ميكنم خودمم ميبرمشو ميارمش
بلاخره بهارم بايد ياد بگيره 4روز ديگه بره سر خونه زندگيش ديگه بايد بلد باشه يه خشتك براي شوهرش بدوزه
پدرش خنديد دستي به ريشهاي سفيدو سياهش كشيد
حاج حسين پس ذهنش گفت :چطور پري را انتخاب كرده؟!!
شايد اگر نوه خان نبود هيچوقت جناب سرهنگ حاضر نميشد
دختريكه كه سيكل دارد را براي پسر ديپلمه اش انتخاب كند
خوب زمان خودشان سيكل هم براي دختر خوب بود ياد خواهرش افتاد
فهيمه چقدر تيزهوش بود خانم دكتر از اول با همه دختران روستايشان فرق داشت مثل بهارش
نام بهارو فهيمه كنار هم لرزه بر تنش انداخت
حاج حسين سريع ذهنش را از ادامه فكر كردن به شباهت خواهرش و بهار دور كرد
دست پري روي پاي حاج حسين بود پري داشت به بهار اشاره ميكرد كه شلوار پدرش را ببيند

كه خودش دوخته بهار با لبخندي دروغين داشت فكر ميكرد
خدايا خشتك دوختن من با درس خواندن من در يك حده؟
و پري فقط به فكر اين بود كه دختري هنرمند تحويل خانواده شوهر نديده اش بدهد
حاج حسین تسبيه سنگ عقيقش را از روي ميز روبرویش برداشت با تسبيح ارام به شكم بشكه اي پري زد
- اي سو استفاده گر از اولم از درس خوندن بهار خوشت نميومد
پاشو پري يچيزي بياراين جيگرم خنك شه ببينم دختر بابا چي ميخواد پاشو ببينم
پري يك لبخند حاج حسين كش زد دستش را گذاشت روي دست حاج حسين
- چشم العان برات شربت ميارم قربون حاجيمم ميرم فداي جيگرت بشم من
حاجي بي انصاف نباش كي مخالف درسش بودم فقط حرفم اينه دختر بايد كدبانو باشه ميره خونه شوهر فوحش براي باباو مامانش نخره با اجازه ات
مامان رفت سمت آشپزخونه
حاج حسین خنده اي كرد دستي به محاسنش كشيد و به رفتن پري چشم دوخت
بهار با ترديد كنار صندلي پدرش نشست نفسهايش به شماره افتاد
خجالت ميكشيد از اينهمه محبت پدرانه بابا هميشه براي بهار سنگ تمام گذاشته بود
ولي العان خود پدر سنگي بزرگ جلوي راه بهار بود آخر چر
دستاهايش را در هم قفل كرد ارام گفت
+بابا جون خواهش ميكنم التماستون ميكنم ديوار نشيد جلوي موفقيتهام شما که تا هفته پیش میخواستین منو ببرین تهران یه مرتبه چی شد بابا نذارین حرمتها بینمون
بهار حرفش را نیمه رها کرد نتوانست ادامه دهد
رنگ حاج حسين به يك باره پريد چه شده كه دردانه دخترش التماس آميز با صدايي گرفته اين حرف را ميزند میخواهد جلوی پدرش بایستد؟ دستان حاج حسين به لرزش افتاد تسبيحش را دور دستش چرخاند از صداي مظلوم دخترش دلش به درد آمد تسبيح در دستش پاره شد با عصبانيت تسبيح را روي ميز انداخت بلند فرياد زد
-چته دختر سرتو بالا بگير مگه چي شده كه اينجوري سرشكسته اي
من جلوت ديوارم میخوای جلوی من وایسی!!!؟ چي برات كم گذاشتم تمام زندگيم تويي همه وقتمو براي تو گذاشتم
تمام اين سالها كي پشتت بود ؟
 
آخرین ویرایش

گمنام

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/7/19
ارسال ها
33
امتیاز
90
پارت ششم
عزيزم شهين خانم حسرت خوشگليو جذابيتتو ميخوره
اين دوتا گردنبندتو ميكوبوندي توي چشمش تا بفهمه
فقط همين گردنبند نيم كيلوه
صداي قهقهه حاج حسین آمد يك پدر سوخته بلند بالا نثار بهار كرد
بهار خوشحال شد خوب اوضاع خوب بود ميتوانست حرف تهران را باز گو کند
پری به سختی هیکلش را از صندلي بلند كرد كنار حاج حسين رفت دستش را به دماغش زدو به بهار گفت
-اينجاي باباي دروغگو چيشده مهربون شدي
من اگه دخترمو نشناسم كه پري نيستم
بهار اعصاب باباتو بهم نريزيا اون دوتا پسر ديشب به اندازه كافي اعصابشو خورد كردن
بخاطر تو بابات دست روي بچه ام بلند كرده
ياد سيلي بابا به صورت حامد دل بهار را سوزاند حرفي نزد مادرش كنار پدرش نشست غر غر كنان گفت
-حالا ديگه داداشاتو وا ميداري جلوي بابات وايسن
بهار شرمنده و پشيمان من غلط بكنمي آرام گفت
حاج حسين چشم قره اي به پري رفت طاقت ندارد از گل نازكتر كسي به دخترش حرفي بزند دستي به ريشهاش كشيد
- چي كارش داري دخترمو اون حامد بي چشمو رو حقش بود بيشتر بايد كتك ميخورد
رو به بهار گفت
-بهار بيا اينجا حرفتو بزن ببينم چي شده ؟
بابا مثل هميشه مهربان ادامه داد
- اگه پولي؛ كتابي جزوه اي چيزي ميخواي بگو بابا برم برات بخرم
لباس كيف كفش هرچي خواستي بگو مامانت برات بخره بگو دخترم خجالت نكش باباجان
مامان پري تا حرف جزوه و كتاب شد دستانش را بالا برد
- الهي هزار مرتب شكر كه ديگه درسش تموم شدو كتاب و جزوه نميخواد
لباسم ديروز پارچه خريدم دادم خياط براش بدوزه دخترم هرماه كت و دامن جديد داره
كم نميذارم ازش پولم حسابي بهش ميدم بچه ام كه مغازه بدون من نميره
هرچي بخواد ياداشت ميكنه ميخرم براش
با عشوه ذاتيش دست روي شانه حاج حسين گذاشت
+حاجي يه كلاس خياطي جديد باز كردن سر كوچه بدون الگوخياطي نشون ميده
حاجي ميگن چه لباسايي ياد ميده انگشت به دهن ميموني
صديقه زن اصغر بقال هست بلد نيست دماغشو بالا بكشه رفته اينجا آموزش ديده يه زيرشلواري براي اصغر دوخته بود عين بازاريا
با اجازه حاجيم ميرم فردا بهارو ثبت نامش ميكنم خودمم ميبرمشو ميارمش
بلاخره بهارم بايد ياد بگيره 4روز ديگه بره سر خونه زندگيش ديگه بايد بلد باشه يه خشتك براي شوهرش بدوزه
پدرش خنديد دستي به ريشهاي سفيدو سياهش كشيد
حاج حسين پس ذهنش گفت :چطور پري را انتخاب كرده؟!!
شايد اگر نوه خان نبود هيچوقت جناب سرهنگ حاضر نميشد
دختريكه كه سيكل دارد را براي پسر ديپلمه اش انتخاب كند
خوب زمان خودشان سيكل هم براي دختر خوب بود ياد خواهرش افتاد
فهيمه چقدر تيزهوش بود خانم دكتر از اول با همه دختران روستايشان فرق داشت مثل بهارش
نام بهارو فهيمه كنار هم لرزه بر تنش انداخت
حاج حسين سريع ذهنش را از ادامه فكر كردن به شباهت خواهرش و بهار دور كرد
دست پري روي پاي حاج حسين بود پري داشت به بهار اشاره ميكرد كه شلوار پدرش را ببيند
كه خودش دوخته بهار با لبخندي دروغين داشت فكر ميكرد
خدايا خشتك دوختن من با درس خواندن من در يك حده؟
و پري فقط به فكر اين بود كه دختري هنرمند تحويل خانواده شوهر نديده اش بدهد
حاج حسین تسبيه سنگ عقيقش را از روي ميز روبرویش برداشت با تسبيح ارام به شكم بشكه اي پري زد
- اي سو استفاده گر از اولم از درس خوندن بهار خوشت نميومد
پاشو پري يچيزي بياراين جيگرم خنك شه ببينم دختر بابا چي ميخواد پاشو ببينم
پري يك لبخند حاج حسين كش زد دستش را گذاشت روي دست حاج حسين
- چشم العان برات شربت ميارم قربون حاجيمم ميرم فداي جيگرت بشم من
حاجي بي انصاف نباش كي مخالف درسش بودم فقط حرفم اينه دختر بايد كدبانو باشه ميره خونه شوهر فوحش براي باباو مامانش نخره با اجازه ات
مامان رفت سمت آشپزخونه
حاج حسین خنده اي كرد دستي به محاسنش كشيد و به رفتن پري چشم دوخت
بهار با ترديد كنار صندلي پدرش نشست نفسهايش به شماره افتاد
خجالت ميكشيد از اينهمه محبت پدرانه بابا هميشه براي بهار سنگ تمام گذاشته بود
ولي العان خود پدر سنگي بزرگ جلوي راه بهار بود آخر چر
دستاهايش را در هم قفل كرد ارام گفت
+بابا جون خواهش ميكنم التماستون ميكنم ديوار نشيد جلوي موفقيتهام شما که تا هفته پیش میخواستین منو ببرین تهران یه مرتبه چی شد بابا نذارین حرمتها بینمون
بهار حرفش را نیمه رها کرد نتوانست ادامه دهد
رنگ حاج حسين به يك باره پريد چه شده كه دردانه دخترش التماس آميز با صدايي گرفته اين حرف را ميزند میخواهد جلوی پدرش بایستد؟ دستان حاج حسين به لرزش افتاد تسبيحش را دور دستش چرخاند از صداي مظلوم دخترش دلش به درد آمد تسبيح در دستش پاره شد با عصبانيت تسبيح را روي ميز انداخت بلند فرياد زد
-چته دختر سرتو بالا بگير مگه چي شده كه اينجوري سرشكسته اي
من جلوت ديوارم میخوای جلوی من وایسی!!!؟ چي برات كم گذاشتم تمام زندگيم تويي همه وقتمو براي تو گذاشتم
تمام اين سالها كي پشتت بود ؟کی پول میذاشت وسط باهات ميومد مسابقات خارج ؟
كي بهترين مربيها رو ميكشوند توي اين خونها؟
كي جلوي تمام خواستگارت يك كلام ميگه نه؟
سرتو بالا بگير مگه چجور باباي بدي برات بودم كه سر شكسته اي؟هاااا
 
آخرین ویرایش

گمنام

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/7/19
ارسال ها
33
امتیاز
90
هفتم
حاج حسين هراسان به دور خودش ميچرخيد چطور اين دختر دلش آمد زحماتش را ناديده بگيرد
حاج حسين بهترين زمان را حالا ديد تا تير خلاص را بزند
حاج حسین به یاد برادرش پرویز افتاد نمیتوانست روی برادرش را زمین بزند
به هر حال زندگی حامد پسرش هم به آنها گره خورده بود
نمیخواست دلخوری به وجود آید
حاج حسين صلاح نميدانست فعلا درمورد حرفهاي برادرش درحجره
به كسي چيزي بگويد
پرويز به طور غير رسمي چند روز پيش بهار را براي امير حسين خواستگاري كرده بود
و حاج حسین مطمعن بود بهار حتي بدون اينكه به خود زحمت دهد تا اسم خواستگارش را بفهد جواب منفی میدهد
براي بهار دكترو مهندسو پرفسور فرقي نداشت بهار هدفش چيز ديگري بود
پس بايد بهار را تحت فشار ميگذاشت مطمعن بود بهار بخاطر درسش قبول ميكند
حاج حسين همانطور كه عصبي به بهار نگاه ميكرد
ياد تك تك كلمات برادرش افتاد پرويز در آغوش حاج حسين زجه ميزد
-حسين زهره ام داره ميميره حسين تو بگو زهره من به حق كي بدي كرده؟
حسين فهيمه گفت چندماه ديگه بيشتر زنده نيست
داداش بگو مرگ حق زهره اس ؟حسين نفسم داره از دستم ميره
پرويز از وصيت زهره به حاج حسين گفت
-زهره ام ديگه فقط يه آرزو داره اونم اينكه امير حسين سروسامون بگيره
حسين يادته اومدي خواستگاري فرزانه يادته بدون هيچ حرفي يا مانعي دخترمو دادم به پسرت
من سنگ تموم گذاشتم برات حالا تو برادري كن برام
حسین زهره میگه فقط بهار
حاج حسین هم به این باور بود که کسی لایقتر از فرزند برادرش برای بهار نیست او مجبور بود با سختگیری بستر این ازدواج را فراهم کند
_داداش بهارو راضي كن براي امير حسين
حاج حسين كمي سكوت كرد پرويز متوجه شد كه مردد است
برادرش را محكم درآغوش فشرد و مرد50ساله چنان گريه كرد كه حاج حسين اشكش درآمد
-حسين چه خاكي سرم كنم زهره دست گذاشته روي بهاربهش گفتم
خانم يه دختر ديگه رو انتخاب كن بهار راضي بشو نيست
ميگه فقط بهار براي اميرم شايسته اس حسين بهارو راضي كن
حاج حسين قطرات اشكش را بي اختيار بر روي شانه برادرش ريخت
حق پرويزو زهره دوعاشقي كه براي هم هنوز جان ميدادن اين نبود
حاج حسين فكر كرد چه پايان غم انگيزي دارد عشق برادرش
-گريه نكن داداش راضيش ميكنم
پرويز سرش را به سرعت از روي شانه حاج حسين برداشت
او ميدانست حسين براي بهار جان ميدهد حال چطور ميخواهد بهار را راضي به ازدواج كند
آنهم در اوج موفقيتهاي بهار
ناباورانه گفت
-توروقرآن راست ميگي؟؟!!!بهار كه رضايت نميده؟
راضيش ميكني؟منو شرمنده زهره نميكننني يعني روسفيد ميشم ؟
اما آخه چطور راضيش ميكني؟!!!
-تو كاريت نباشه امير حسين ميخوادش؟
پرويز يك آن كه انگار دادو بيدادهاي اميرحسين از پشت تلفن در نظرش آمد
خجالت زده خواست حرف را به بيراهه بكشاند
-داداش نوكرتم بابا و مادر اختر نميدوننها ميخوام اول بهار راضي بشه بعد
حاج حسين سري به نشانه تفهيم شدم تكان داد مجدد پرسيد
-اميرحسين در جريانه اصلا بهارو ميخواد ؟
پرویز شرمسار شد
 
آخرین ویرایش

گمنام

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
3/7/19
ارسال ها
33
امتیاز
90
پارت نهم
پرويز شرمسارشد
-داداش نميخوام دروغگو باشم خودت ميدوني اميرحسينم جراح فوق العاده..
حاج حسين از اينهمه پيچاندنش كلافه شد صداي محكم حاج حسين در حجره پيچيد
-بهارو ميخواد يا نه يك كلام جوابشه
برادرش شرمگين سربه زير گفت
- يه دختر ايتاليايي تو شركت داداش رسول هست
بدجور پاپيچشه ولي به خدا در حد دوست دخترشه
ميدونيکه داداش جونهاي حالا باما فرق دارند
ولي بهار با اصلو نصبو نجيب كجا و اون دختره ولنگو باز
كجا نه زهره نه من نه حتي فرزانه و احسان هيچجوره دختره رو نميخوایم
جریان بهارو که بهش گفتم اميرحسين گفت اصلا قصد ازدواج ندارم
منم مجبور شدم جريان مامانشو بهش بگم حسين بچه ام خيلي گريه كرد ديگه حرفي نزد نه مخالفت کرد نه قبول کرد
ولي داداش به كلام الله بهار ميتونه دل امير حسينو بدست بياره اون دختر باهوشيه كيه
كه بهارو نخواد دختر مومن خوشگل با ادب تیزهوش
اينم ميدونم كه بهارم رضايت به ازدواج با هيچكسيو نداره
ولي حسين خودت ميدوني كسي به اندازه امير حسينو بهار لياقت همو..
حاج حسين دستور به سکوت داد دستش را بالا برد حاج حسين بادي در گلو انداخت
-يه دختره غريبه چه داخل آدم كه در حد دختر من باشه
راضيش ميكنم كاريت نباشه به بهار ميگم نميذارم بره تهران
اون بخاطر درسش مجبور ميشه قبول كنه
حاج حسين صدايش افت كرد غمگين شد آرام گفت
- قبل از اينكه بيايي حجره ام ميخواستم كاراشو بكنم بفرستم بره پيش داداشا
بچه امو روي سر ميذارنش ولي حالا كه اين مورد پيش اومده
خيالم راحته ديگه ازدواج میکنه تو کشور غریب تنها نیست میدونم امير حسين مواظبشه ديگه دلهره اشو ندارم
امير حسينم بگو قيد اون دختر فرنگيو بزنه
سري به تاسف تكان داد
-به اميربگو هيچي اصالت خانوادگي نميشه عشق بعد ازدواج به وجود مياد عقد دختر عمو پسر عمو تو آسمونا بسته شده مگه فرزانه و حامد نیستن جونشون برای هم میره
_نوکرتم دادش امیر حسین غلط بکنه نوکری بهارو نکنه کی از بهار بهتر بذار دستتو ببوسم
****
حاج حسين با صداي گريه بهار به زمان حال پرتاب شد
اصلا يادش رفته بود كه در خانه است نه حجره
نگاهش خيره بهار ماند خرگوشش داشت ميلرزد دلش خواست
دخترش را درآغوش بگيرد او گناهي نداشت
ولي بهار صلاح كار خودش را نميدانست بايد سنگدل شود
تا بهار بهترين تصميم زندگيش را بگيرد
حاج حسين شروع به فرياد زدن كرد پري ازصداي عصباني حاج حسين
از آشپزخانه بيرون دويد
- نمك نشناس میخوایی جلوی من وایسی ؟!!
خرگوش كوچلو ترسيده بود او نميدانست كه پدرش تحت چه فشار روحي اس
او فقط به اين فكر ميكرد كه چرا پدرش چند روزاست سنگدل شده
بهار ايستادبه سمت پدر رفت دست پدر را گرفت بو*س*ه زد به هق هق افتاد
+نيستم بخدا نمك نشناس نيستم به روح دايي نيستم ببخشيد
بخاطر همه اذيتام ببخشيد ديگه حرفي نميزنم هرچي شما بگين هرچي شما بخوايين اصلا ديگه ادامه نميدم درسمو خوبه
حاج حسين تا خواست دستي بر سر خرگوش لرزانش بكشد
بهار با يك جست به سمت اتاقش رفت
حاج حسين بايد تير خلاص را امروز ميزد
-ختم كلوم خواستي بري تهران يا هرجهنم دره اي بايد شوهر كني تمام

****تمام** **
كلمه در خانه اكو شد و بهار با اسم شوهر جان خود را تمام ميديد
 
آخرین ویرایش

بالا