نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.

ز دل برآید| شاپرک کاربر انجمن یک رمان

وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

Shaparak

نویسنده انجمن
سطح
6
 
ارسالی‌ها
327
پسندها
2,127
امتیازها
12,213
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #1
دل است دیگر...
گاهی دلش می خواهد بِنِگارد،
یا نقشی بزند،
یا که سازی بنوازد...
باری؛ هرچه ز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند.


پ‌ن: حالا همیشه هم خودِ دل نمی‌نویسه؛ از هنر دلِ دیگرون خوشش میاد و دلش می خواد به گوشِ دلِ دیگرون هم برسونه.
پ‌ن: دوست دارم نظرتون رو در مورد نوشته هام بدونم؛ پس حتی اگه دوسشون نداشتین، لطف کنین و بهم بگین. :)
سپاس!
 
آخرین ویرایش

Shaparak

نویسنده انجمن
سطح
6
 
ارسالی‌ها
327
پسندها
2,127
امتیازها
12,213
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #2
گاهی خسته می‌شوم و می‌اندیشم به راستی کجای این دنیا قرار است قرار بگیرم؟!
قراری از جنس آرامش...
نه سکونی این چنین که می‌رود تا به تباهی بپیوندد و چه پیوند شومی است که نتیجه‌اش می‌شود مرگ تدریجی و فریادهای در گلو خفته‌ی اکنونم.
دلم می‌خواهد حالا که در اوج جوانی‌ام؛ تازه نفس، نیرومند و سرشار از احساس، رها کنم و بگریزم و این بندهایی که دست و پایم را به زندگی کسالت بار اکنون بسته،پاره کنم.
اما نمی‌شود. گاهی نمی‌خواهی که بشود؛ مثل من که خو کرده‌ام به اینگونه پیچیدن در پیله‌ی نمی‌توانم‌هایم.
می‌دانی شجاعت می‌خواهد قدم برداری و از افتادن پروا نکنی اما...
امان از این اما ها...
بچه‌تر که بودم دلم می‌خواست مهندس بشوم، می‌خواستم ربات بسازم؛ نه اینکه زندگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

Shaparak

نویسنده انجمن
سطح
6
 
ارسالی‌ها
327
پسندها
2,127
امتیازها
12,213
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #3
تعلق...
چقدر این واژه به نظرم عجیب و غریب آمد وقتی دخترک شیرین زبان صندلی کناری ام، با همان لحن شیرین کودکانه پرسید:«مامان، تعلق یعنی چی؟» و مادر بی معطلی گفت:«یعنی مال یه جایی باشی، از یه جا اومده باشی.»
دختر سر تکان داد و به فکر فرو رفت. کمی بعد عروسکش را بالا گرفت و به مادر گفت:«اون سری شما گفتین این عروسک مال منه؛ الان یعنی این عروسک متعلق به منه؟»
_آره دیگه بچه چقد حرف می زنی؟!
دختر زیر لب زمزمه کرد:«ولی من که جا نیستم!»
شانه هایش را بالا انداخت و بی حرف عروسک را به خود فشرد و از پنجره به خیابان و ماشین های در گیر و دار چراغ قرمز، خیره شد.
هرچه کردم نشد که تعلق را از متعلقات ذهنم جدا کنم. بی درنگ در گوگل سرچ کردم تعلق!
در لغت نامه ی دهخدا آمد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shaparak

نویسنده انجمن
سطح
6
 
ارسالی‌ها
327
پسندها
2,127
امتیازها
12,213
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #4
چشم هایم را می بندم و تصور می کنم که من کدبانوی یک خانه ی کوچک و صمیمی ام. من، تو و بچه هایمان...
مدت هاست از ازدواجمان گذشته. بچه ها بزرگ شده اند؛ بزرگترینشان سال آخر فلان رشته است و کوچک ترینشان مدرسه می رود.
من خسته از یک شیفت کاری سنگین، به خانه می آیم و تو پشت لپ تاپت نشسته ای و با دقت طرح می زنی...
می پرسم:«جانم چه می کنی؟» دستت را به نشانه ی حالا بعدا می گویم تکان می دهی و من بی خیال می شوم. چای دم می کنم و کیک می پزم و بچه ها را صدا می کنم تا کنار هم باشیم. تو همچنان سرت در لپ تاپ و پسرمان با تبلتش مشغول است؛ دختر نازنینمان با تلفن حرف می زند و من... من همچنان خسته از یک روز کاری ام.
می آیید برشی از کیک برمی دارید و لیوان چایتان را هم و می...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Shaparak

نویسنده انجمن
سطح
6
 
ارسالی‌ها
327
پسندها
2,127
امتیازها
12,213
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #5
- جان دل؟
- هوم؟
- بگو دوسم داری!
- دارم.
- نه جمله رو کامل بگو.
- گفتم دیگه.
- نه، بگو عزیزم من دوست دارم.
- همینو گفتم خب. دوست دارم.
- اه، تو اصلا تو منو دوست داری؟
- ای بابا حالا گریه نکن. دوست دارم بابا...
- نمی خوام تو الان گفتی بابات رو دوس داری.
- احمق نباش دیگه. من که بابامو دوست ندارم، اصلا من که بابا ندارم، دیوونه.
- ولم کن. دیگه نمی خوام ببینمت.
- بیا بغلم عزیزم. مگه تو بدون من، من بدون تو می تونم زندگی کنم؟!

عکس را پاک می کنم. آخرین عکس دونفره! کاش می شد خاطراتت را هم پاک کنم.
چقدر آدم ها زود به نبودن هم عادت می کنند.


پ‌ن: تشکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shaparak

نویسنده انجمن
سطح
6
 
ارسالی‌ها
327
پسندها
2,127
امتیازها
12,213
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #6
امروز به سرم زد کمدها را مرتب کنم. لباس ها را از نو تا کنم. کشو ها را از نو بچینم و قفسه ی کتاب ها را هم.
یکی یکی کتاب ها را برداشتم و گردگیری کردم و سرجایشان نهادم. نوبت به حافظ که رسید، چیزی میان صفحاتش نظرم را جلب کرد.
یک عکس دونفره بود؛ من و تو یک دنیا جوانی و شادی.
عکس را سر جایش که می گذاشتم، چشمم به این بیت خورد:
"گل در بر و مِی در کف و معشوق به کام است
سُلطان جهانم به چنین روز غلام است"
کنارش را با رنگ آبی تیره، علامت زده بودی.
خندیدم و کتاب را سرجایش نهادم و فکر کردم میان تمام تصمیمات اشتباهم، تو درست ترین انتخاب تمام عمر منی.
 

Shaparak

نویسنده انجمن
سطح
6
 
ارسالی‌ها
327
پسندها
2,127
امتیازها
12,213
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #7
دلتنگی
چگونه برایت از لحظه های دلتنگی بگویم؟ از لحظه هایی که تمام تنم به لرز می نشیند؟ لحظه هایی که کش می‌آیند. گویی قصد جانم را دارند. هیچ نمی‌دانم کدامین کلمات را برگزینم که که تجسمت از حال اکنونم را، به واقعیت برسانم!
واقعیتی که در خود ذوب کرده روح و جان و احساسم را.
احساسی که تمام آن سال‌ها بکر و دست نخورده نگاهش داشتم، به شیوی قناری قفسی که اکنون برای نخستین بار، زیبای بلندِ آبی را می‌بیند و اوج می‌گیرد و اوج می گیرد تا برسد به منتی الیه این آبی بیکران، به مقصد داشتنت بار سفر بستم؛ بی‌خبر از خبرهای اکنون دلت. که نمی‌دانستم قناری کوچک هیچ‌گاه به سر منزل نمی‌رسد. چگونه بگویم که تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shaparak

نویسنده انجمن
سطح
6
 
ارسالی‌ها
327
پسندها
2,127
امتیازها
12,213
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #8
دستم نرسد ای ماه بلندم...
امشب هم از همان شب هایی است که بی بهانه بغض کرده ام. بغضی چنان سنگین که تمامیت لحظه هایم را به زمستانی بدون برف، سرد و خشک بدل کرده، تمامیت لحظه هایم در خطر است. و من بغض کرده ام اما اشک هایم خیال چکیدن ندارد. خیالم پر می کشد، خاطرات را گلچین می کند. لعنتی دست روی شادترین هایشان می گذارد؛ آنهایی که باهم می خندیدیم، آنهایی که بی اندازه شاد بودیم. بغض کرده ام. چهل روز می گذرد. هیچ کس نمی داند چرا چنین بی تابم. قلب کوچکم به تپش می افتد، بیش از توانش درد کشیده، تلخی کشیده. وجود نازکش آرام نمی شود، تو را ندیده. تو را قبل از رفتنت ندیده، تو را قبل از پر کشیدنت ندیده. دلم برای حالم می سوزد. بی رحمانه بار تن خسته ام را چهل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Shaparak

نویسنده انجمن
سطح
6
 
ارسالی‌ها
327
پسندها
2,127
امتیازها
12,213
مدال‌ها
5
  • نویسنده موضوع
  • #9
خلسه...
یک وقت هایی دلم می خواهد همه چیز را بگذارم و تو را بر دارم و به یک سفر دور ببرم...
تو را بردارم و به خیال انگیز ترین نقطه ی دنیا ببرم، آنجا که عشق پیوسته قدم می زند.
تو را بردارم و رهسپار یکی از آن سفرهای طولانی شوم که مقصدی ندارد.
تو را بردارم و لحظاتت را هم آغوش بودنم کنم.
تو را بردارم و...
به یک باره می اندیشم کجای دنیا خیال انگیز تر از آغوش امن توست، وقتی گرمای تنت پیله ی تنهایی ام را می درد؟!
کدام سفر بی پایان تر از غرق شدن در آرامش چشمانت؟!
و به طعم شیرین باتو بودن می اندیشم...
آنگاه است که حقیقت، با تمام وجود بر ذهن نیمه هوشیارم آوار می شود؛ در میان خیال انگیز ترین لحظاتم تو را کم دارم آرام جانم...
۱۴ آبانماه ۹۵
 
آخرین ویرایش

Shaparak

نویسنده انجمن
سطح
6
 
ارسالی‌ها
327
پسندها
2,127
امتیازها
12,213
مدال‌ها
5
روز از نو...
دست‌های خیالت را در دستان اندیشه‌ام بگذار تا خیالت را بردارم و با خود به پستوهای اندیشه‌ام ببرم؛ آنجا که هیچ‌کس را جز قلمم یارای رسیدنش نیست! بگذار برایت داستانی بگویم، گوش کن؛ نه با گوش‌هایت با اندیشه‌ات بشنو!
"سنجاب به آرامی چشم‌هایش را گشود و با غم به کوهی از برف‌های پارو نشده، خیره شد. همهمه‌ی گنجشک‌ها امانش را بریده بود. جستی زد و بیرون را تماشا کرد! آری درست به موقع از خواب برخاسته بود... بهار در راه بود.
تکانی به بدن خواب رفته‌اش داد و با صدایی بلند شروع کرد به آواز خواندن!
ناگهان میان جست و خیزهایش صدایی بم و گرفته فریاد زد: «آرام بگیر!»
سنجاب ترسیده و مچاله در خود گفت: «کیستی!»
صدا گفت: «من هستم درخت! می‌گذاری بخوابم یا نه؟!»
سنجاب ناباور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا