در حال تایپ رمان تبسم غبار | niloufarakbari_nasab کاربر انجمن یک رمان

niloufarakbari_nasab

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/17/19
ارسال ها
19
امتیاز
90
محل سکونت
سیرجان
کد رمان: 2062
ناظر رمان: @.:|Reihane|:.


نام رمان:تبسم غبار
نام نویسنده: نیلوفر اکبری نسب کاربر انجمن یک رمان
ژانر: تخیلی، معمایی،ترسناک
خلاصه:

بِســـــــمِ‌اٌلَّله‌اٌلرَحٌمٰن‌‌اٌلرحِیمٰٕ

وَأَنَهُ‌کَانَ‌رِجَالٌ‌مِّـــن‌اُلِٕانسِ‌یَعُوذُونَ‌بِرِجَالِِ‌
مِـّنَ‌اٌلجِنّ‌فَزَادُوهُمْ‌رَهَقَــَا

"وهمانامردانی که ازنوع بشر بمردانی ازگروه جن پناه میبردندبرغروروجهالتشان سخت افزودند"

-اما عشق از مقوله‌ی دیگری است. عشق تنها وقتی عشق است که بی چشم داشت ارزانی شود. مثلا نمی‌توانی اصرار داشته باشی کسی را که دوست می‌داری حتما عاشق تو باشد، حتی فکرش هم خنده‌دار است، با این حال به طور ناخودآگاه این راهی است که بیشتر مردم در آن زندگی می‌کنند. اگر به راستی عاشق باشی، چاره‌ای نداری جز اینکه به راستی مؤمن باشی، اعتماد کنی، بپذیری و امیدوار باشی که عشق تو را پاسخی هست. اما هرگز اطمینان کامل و تضمینی وجود ندارد.
فرقی ندارد چه زندگی مرگ باری داشتی یاخوشایندی خون آشام بودی یایک انسان گرگ بودی یامیش
عشق که دردلت خونه کندهمه اصالتت رافراموش میکنی
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,107
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

niloufarakbari_nasab

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/17/19
ارسال ها
19
امتیاز
90
محل سکونت
سیرجان
با ناز پام رو روی اون یکی پام انداختم و موهام رو پشت گوشم فرستادم.
جکسون جلوم با لبخند از دوستای رنگ و برنگش حرف می زد ومن به اجبار به لبخند بسنده می‎کردم؛ هوای گرم باعث شده بود حسابی عرق کنم. دستی زیر موهای بلند صورتی رنگم کشیدم و بهم ریختم شون.
جکسون به منی که آشفته این ور اونور می‎رفتم نگاهی انداخت؛
-اتفاقی افتاده همی؟!
-یکم گرمه.
-وسط تابستون انتظار دیگه ای هم نمی شد داشت!
سری برای تایید حرفش تکون دادم.
ازجاش بلندشد، بابلند شدنش احساس بهتری پیداکردم، با دستم خودم رو باد می‎زدم
با صدای مَسیج گوشیم خم شدم وگوشیم رو از روی میز برداشتم.
خوشحال بودم که دیگه خبری از مزاحمت‎ های همیشگی آرش نیست ولی زهی خیال باطل هه!
-کجایی همی چراجواب نمیدی؟!
نفسم رو به بیرون فوت کردم؛ آرش پسرایرانی که یه چند ماهی بودکه توی دبیرستان باهاش آشنا شده بودم یه پسر سمج، که این سمجی روازمادرش که یک زن بد ذات روسی بود به ارث برده بود، وحرص منو در می‎آورد! البته گاهی ازش خوشم می اومد اگه این سمجی‎ها رو کنار می‎گذاشت.
جواب دادم:
-مگه فوضولی؟!
گوشی رو گذاشتم روی میز، جکسون رو ازپشت ماشین شاسی بلند دیدم، دوتا بستنی دستش بود یکی رولیس می زد اون یکی هم به زور نگه داشته بود از جام بلند شدم، گوشیمم برداشتم و گذاشتمش توی کیفم، بستنی روازش گرفتم.
-جکی من دارم می‎رم، باید کارهای خوابگاه جدیدم روبکنم.
جکسون باتعجب نگام کرد.
-خوابگاه مگه همین چند روز پیش باجک نرفتی واسه ثبت‎نام؟
ناراحت سرم روانداختم پایین و گفتم:
-اوهوم ولی زنگ زدن گفتن کنسله.
-ای‌ بابا!
بعد همان‎طورکه بستنی که گوشه لبش جا خوش کرده بود ر و پاک می‎کرد؛ سری تکون داد و گفت:
مشکلی نیست باهم میریم درستش می‎کنیم.
سریع جبهه گرفتم:
-نه نمی خواد خودم می‎رم می دونی که خیلی راهش دوره مشکله.
-اشکال نداره.
دستم روگرفت، باهاش هم قدم شدم سوارماشین کوپش شدیم؛ خودش هم سوارشد. دستم روگرفت گذاشت روی دنده وخودش هم دستش روگذاشت روی دستم.
بیشتر ازیک برادر واقعی دوستش داشتم، خوش به حال هانی!
با لبخند برگشتم طرفش، قیافش خوب بود. یه پسرخوش تیپ وجذاب!
جواب لبخندم رو با یک لبخند کم‎رنگ داد ودستم روفشرد. یک آهنگ زیباگذاشت، که ایرانی بود. چیز زیادی ازمعنیش نمی‎دونستم، اما خوشم اومده بود.
به وسط های راه رسیده بودیم، که یهو ماشین خاموش شد! باتعجب به چهره نگران جکسون خیره شدم گوشیم یدونه آنتن داشت.
به جاده خیره شدم کم کم آنتن گوشیم رفت. جکسون درگیرماشین بود هوا داشت رو به غروب میرفت واین فضای ترسناکی به وجود آورده بود.
ازماشین پیاده شدم، صدای خش خش ازبین درخت هایک جورعجیب میزد. بدون اینکه در رو ببندم به سمت جکسون راه افتادم که دربه سرعت بسته شد! یهوازترس جیغ کشیدم وبرگشتم عقب، خبری ازجکسون نبود! کجارفت؟ با استرس رفتم پشت ماشین، با چیزی که دیدم یهوحس کردم نفسم برید.
 
آخرین ویرایش

niloufarakbari_nasab

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/17/19
ارسال ها
19
امتیاز
90
محل سکونت
سیرجان
زانوهام خم شد.
روی دو زانوم نشستم بادیدن جای خالی جکسون حس بدی پیداکردم. چهار دست پا جلو تر که رفتم چشمام خیره موند به پیراهن آبی جکسون که با خون یکی شده بود، چشمام روازحدقه چرخوندم یه قدم دیگه برداشتم. کفشای اسپرت سفیدش که برعکس افتاده بود، دستم رو گذاشتم روی قلبم تند می زدازچشمام خون می بارید.
دستام روآوردم بالا؛
بادیدن دستام یهو عقب عقب رفتم، چه اتفاقی داشت می افتاد؟! دستای ثم مانندم رو آوردم بالا یهو شروع کردم به جیغ زدن وجکسون رو صدازدن، صدای خش خش هابیشترم شدودر کنارش صدای زوزه گرگ ها!
یهوکفش هاشروع کردن به راه رفتن. جیغ میزدم وعقب می رفتم صدای بلندخنده همه جامیومد، حس می کردم ازتوپوستم یه چیزی جوونه میزنه

پاهای پرمو وثم مانند..چی داشت سرم می اومد؟!

*****************************
چشمام روکه بازکردم نگام افتاد به جکسون که به کاپوت ماشین تکیه داده بودوسیگارمی کشید.
ساعت نزدیک نه شب بود با اون خوابی که من دیده بودم باعث شده بود بدنم حسابی خشک بشه، اووف دست هام رویکم کشیدم و رفتم بیرون ترسیده بودم وفکر می کردم، اتفاق های اون خواب قراره اتفاق بیوفته، رفتم پیش جکسون.
-جکی
برگشت به طرفم و دودتوتون سیگارو پخش کرد توی صورتم، چشمام روبستم.
-اتفاقی افتاده؟
تکش روازماشین گرفت روبه روم کلافه ایستاد، به حالت زارگفت:
-ماشین بنزین تموم کرده گوشیم آنتن نمیده، وبایدتاخوابگاه هلش بدیم.
-خوب بدیم!
بالبخند به هیکل من که به زور به شصت کیلومی رسید
نگاهی انداخت،
-حتما!اونوقت باید جنازت روتحویل خوابگاهتون بدم، وبعد هر هربه حرف مسخرش خندید، باحرص مشتم روگره کردم وکوبوندم توکلش؛
-خودت چاقی
-من کی گفتم شماچاقی ؟شمایک پرنسس به تمام معنایی!
ودوباره خندید حیف که می ترسیدم تنهاش بزارم وگرنه تنهامی رفتم ببینم چه خاکی توسرش میریزه؛
-بدون شوخی جکسون تاشب نشده بریم، پرمیشه هاوبعدبه سمت پشت ماشین رفتم ودستام روگذاشتم روش؛
جکسون باتاسف، سری تکون دادوپشت رل نشست
ماشین روخلاص کرد و خودش اومدبیرون، اون ازجلوهل می داد منم از عقب تا وسط های راه رفته بودیم، که بادیدن تابلو باذوق بالاپریدم؛
-آخیش رسیدیم؛
جکسون خندید، ازشونش آویزون شدم ازته دل یک ب*و*س روی گونش کاشتم؛ که خندش شدت گرفت.
محلی بهش ندادم وسریع مدارک روبرداشتم، رفتم سمت در
بزرگ فلزی، در روبادست هل دادم راهی سنگ فرش با یک ساختمان بزرگ، درختان بلند، باخوابی که دیده بودم حق روبه خودم میدادم که بترسم جکسون درکنارم قرارگرفت.
-omgچه ترسناک
-بدوبیاترسو
شونه به شونه هم به در ورودی ساختمون نزدیک شدیم، باهیجان واسترس اف اف روزدم چندلحظه ای نگذشته بودکه خش خشی ایجادشدوصدای زن که به طورمسخره ای حرف میزد، توی آیفون پخش شد.
یک تای ابروم روبالا انداختم،
جکسون نتونست خندش روکنترل کنه و قت قت (خنده باصدای بلند)می خندیدباخنده وحرص مشتم روزدم توشونه جکسون وجواب زنه که منتظربود دادم.
-برای ثبت نام اومدیم
-اووه بعله بفرمایید
 
آخرین ویرایش

niloufarakbari_nasab

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/17/19
ارسال ها
19
امتیاز
90
محل سکونت
سیرجان
دربا صدای چیکی بازشد، دست جکسون روگرفتم وبا استرس به داخل رفتم، وقتی نگاهم به خونه افتاد، چشم هام که افتاده بود کف دستم روسرجاش گذاشتم، ساختمون بزرگ چوبی قهوه ای رنگ؛ که فاصله سقف تازمین خیلی زیادبود، بیشتر شبیه اون مدرسه ای بودکه هری پاتر، درونش درس میخوند، لوسترهای غول پیکرکه ازسقف آویزون شده بودن، ازپله ها بااون خانوم وجکسون بالارفتیم، فرش های قهوه ای، کهنه ای که روی پله هابود باعث شد چینی به ابروهام بیوفته، جکسون باکنجکاوی نگاهی به دورو برمی کرد وصورت متعجبی به خودگرفته بود، دست جکسون روفشارمحکمی دادم، که نگام کرد و سرش روتکون داد.
چیزی نگفتم، خانومه پشت دربزرگی ایستاد وبه زبان ترکی
چیزی گفت :ک من سردرنیاوردم،
درباصدای بلندی بازشد، خیلی روشن بودجکسون هم ازاون همه نورتعجب کرده بود، انگارپشت این دریک فضای بازبود.
متعجب یک قدم برداشتم وکناراون خانم ایستادم، باهم ازدرعبورکردیم که حس کردم سردردعجیبی گرفتم.
-اوه خدای من
انگار بامته سرم روسوراخ می کردن صدای آه ناله ریزجکسون هم اضاف شد،
یهودرد تموم شدو باعث شد چشمام روبازکنم، ازشدت فشاری که روم بود ،چشمام سیاهی می رفت وخون دماغ شدم ،یک لحظه باهیجان به بهشتی که جلوم بود نگاه کردم، اوه خدای من اینجا فوق العاده اس ...
به عقب برگشتم ک ببینم جکسون هم این فضارومی بیندکه چشمم به جای خالی جکسون افتاد، نگران به سمت خانوم برگشتم، که لبخندچندشی زد و دستش رو روی شونم گذاشت،
ازتماس دست های سردش روی شونه لختم، توی خودم جم شدم که بلند و طولانی خندید.
مزخرف
-دوستم کجارفت؟!
-نگران نباش چیزی جاگذاشتوبرگشت
ابروهامو بالاانداختم وچیزی نگفتم؛
-راه بیوفت
مطیع ازفرمانش پشت سرش راه افتادم، جنگل بزرگ سرسبزی جلوم بود،
وارد اتاقی شدیم که یک مرد پشت اون نشسته بود،
یک لحظه دهنم ازاون همه زیبایی بازموند،
جذاب و پرجذبه خیره به کتاب جلوش بود؛ خودم روجمع و جورکردم ونزدیک میزشدم
کم کم داشتم می ترسیدم فضای خفه وتاریک، که فقط باچندتاشمع روشن بود، من و اون پسر روبه روی هم نشسته بودیم،
ماه کامل بودومن روخیره، پنجره کناردرکرده بود، باصدای خوردشدن استخون، یکی صدوهشتاد درجه چرخیدم که
یاحضرت مسیح!
عجیب بود، عجیب شعماخاموش شده بودن، وتنهانور چشمای آبی هاکان توی تاریکی برق میزد،
باقدمای لرزان جلوش قرارگرفتم وخیره به چشم هاش شدم،
انگاردریایی بودکه من روتوی خودش غرق می کرد، ازسر روم عرق می ریخت دستام می لرزید و سردرد امونم روبریده بود.
ولی هم چنان خیره به چشمای هاکان بودم که یک لحظه کل اون اتاق روشن شد و چشمای هاکان کم نور تروکم نورترشد.
سرگیجه اجازه نمی داد روی پاهام بایستم، مغزم ارور میداد
ضربان قلبم کند شده بود جوری ک به سختی نفس میکشیدم؛
هاکان:دخترجذابی هستی!
نگاش کردم و چیزی نگفتم، نگران جکسون شده بودم ک خبری ازش نبود مگه چقدرطول می کشید برداشتن یه وسیله ازداخل ماشین،
نفسم روباحرص بیرون فرستادم.
وبدون توجه به هاکان از در زدم بیرون خانومه ک خودش رو برکه معرفی کرده بود کناردرخت ایستاده بود، دانشجوهای زیادی اونجا، بودن که همشون واقعاً چهره زیبایی داشتن پوستی سفید موهای طلایی باکمی کک مک
زشتشون من بودم:/
کنار یک دخترقرارگرفتم که بهش میخورد، هیجده سالش باشه!
موهای بلند سفید چشمای آبی که دورشون نقره ای بود، عجیب درست مثل هاکان چشماش دورنگ بود؛
یعنی کلاهرکی اونجابود چشمای عجیبی داشت، یه جورایی مثل یه کهکشان
-سلام همی هستم وشما؟
سرد و خشک روشو برگردوند
چرت!!
بااینکه ضایع شدم ولی به روی خودم نیاوردم،

دستبندتوی دستم رو صاف کردم، و دستموکنارم گذاشتم
صدای چرت برکه بلندشد، که همه دانشجوهارو دعوت به سکوت میکرد.
برکه:دانشجوی های عزیز همین طورکه می دونید دبیرستان ماقانون خاص خودشو داره
نیم نگاهی به من انداخت که مثل بزخیره نگاش می کردم و منتظرادامه حرفش بودم
برکه:همی سجمی دانش آموزهنرکه مهمون جدیدما
هاست، و تازه تبدیل شده دوست دارم به بهترین نحوازش پزیرایی کنید
یه لحظه مغزم شروع به مرور کردن حرفاش کرد، که وقتی رسید به تبدیل متوقف شد؛
چی شنیدم، من به چی تبدیل شدم؟!!باذهنی پراز سوال به دختر بانمکی که ازهمون اول ورود بهم لبخند می زد نزدیک شدم.
دستشو به سمتم دراز کرد و بالحنی دل نشین و آروم زمزمه کرد،
-مَت هستم خوش حالم ک اومدی به دبیرستان ما!
دستش رو محکم فشاردادم و بهش لبخندزدم، می تونست بشه بهترین دوستم
شب شده بودو جنگل درآرامش فرو رفته بود، هرازگاهی صدای زوزه گرگ هابلندمی شد یاد خوابم افتادم، اینجامنطقه ای دورافتاده بود که منومی ترسوند،
برکه برگه ای دردست داشت، و اسم دانش آموزان رو می خوندکه به داخل اتاق شون برن برای استراحت؛
برکه:مت سریاو همی سجمی، رایان دارای وبا لبخند ادامه داد امیدوارم هم اتاقی های خوبی باشین،
مت دستم روگرفت وباهم وارد اتاق شدیم ،سه تاتخت توی اتاق بود
دوتاشون کناردیوار،ویکی وسط، به سمت اولین تخت رفتم و کولم رو روی تخت انداختم مت تخت وسطی روانتخاب کرد، و روش دراز کشید
 
آخرین ویرایش

niloufarakbari_nasab

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/17/19
ارسال ها
19
امتیاز
90
محل سکونت
سیرجان
برگشتم سمتش
-متی
مت:جانم عزیزم
-من تبدیل به چی شدم
خیره نگام کرد، شایدداشت فکرمی کردکه چه آدم اسکولی جلوشه و چه سوال مسخره ای پرسیده؛
چشم هاش روازم گرفت وبه رایان خیره شد، که یه پوزخندکنج لبش بود قیافش شبیه هاکان بود، می خوردبرادرش باشه، تماهمین طور،
نگام روازرایان گرفتم وخیره به مت شدم، که ل*ب*ا*ش روازهم فاصله داد و ل**ب زد؛
-فعلا زوده می فهمی به موقش:)
بااینکه منظورش رو نفهمیدم، ولی سرم روتکون دادم و چشمام روبستم، وسعی کردم که بخوابم، نزدیکای ساعت سه، به خواب رفتم.

****************
نورمزخرفی که به چشمام می خوردباعث شد، بیدارشم جای مت و رایان خالی بود.
ولی صدای پچ پچ شون ازپشت دیوارمی اومد، خودم ازاین همه دقت توشنیدن تعجب کردم، ولی بعدازچندلحظه باصدای بلندشروع کردم به خندیدن، صدای رایان قطع شد.
بجاش صدای مت بلندشد، انگارازچیزی ترسیده باشه.
مت:رایان توعم شنیدی حس میکنم بیدارشده
صدای رایان نگران شد، بالحن آروم تری گفت:
رایان_وای خدای من، نکنه صدای ماروشنیده باشه؟!
کنجکاوانه به سمت پنجره راه افتادم، و اخمام روکشیدم توهم؛ تقریبادادزدم
-چی دارین پچ پچ می کنیدمگه می زارید بخوابیم اه.
مت باچشمای درشت برگشت سمت پنجره اتاق، و به مِن مِن افتاد.
دستم روزدم زیرچونم و خیره به اون دوتا شدم، که اصلانمی خواستن حرف بزنن ولی من همچنان
منتظرجواب شون بودم، که مت بااسترس و دست پاچگی روکردبه رایان وگفت:
مت:رایان من برم صبحانه بچه هاروبدم.
این که جیم زدیه ابروم روبالاانداختم، مت هم منتظرجواب رایان نموندوباسرعت ازاونجادورشد.
رایانم پاتندکردوپشت سرش راه افتاد، باحرص دادزدم هووی باشماما!
بدون توجه به من به راه خودشون ادامه دادن، منم به سمت سرویس رفتم ودست و صورتم روشستم، چشمام برق خاصی داشت، دست خیسم رو، روشون کشیدم ولمس شون کردم، هووف دست وصورتم روخشک کردم،
به سمت آشپزخونه راه افتادم یه میزبلندو طولانی، که دانشجوهای زیادی اونجانشسته بودن، هاکان روبه روی من، نشسته بود، ازفکراین که هاکان استاد درس وزرشه خندم می گرفت، پسری بااون همه جذبه و ابهت بهش نمی خورد، معلم ورزش باشه، البته هیکل توپرخوبی داشت، معلوم بودسال های زیادی به باشگاهای مختلف رفته، ودرمسابقه هاشون شرکت کرده،
همه بچه هالباس فرم پوشیده بودن، جوراب شلواری سفیدوبلوزدامن کوتاه سورمه ای، که روپوش سفیدروش می خورد.
بیشتربهش می خوردشبیه فرم مهمان دارای هتل باشه، ازفکرم لبخندی رولبم نشست هاکان وبرکه تنهاکسایی بودن که لباس غیرفرم داشتن؛
هاکان پیراهن سورمه ای باشلواروکفش قهوه ای، برکه هم کت دامن جذب سورمه ای؛
بسیارم عالی!
نگام به اخمای دختره احمق دیروزی افتاد، که جواب سوالم رونداده بود
اونم خیره بااخم نگام می کرد، چرابایداین گوریل بااین اخلاق گنداینقدرازمن خوشکل ترباشه، شونم روبه عنوان چکارم داری تکون دادم، که مثل گاوسرش روانداخت پایین.
دستمال کاغذی رو روی پام گذاشتم و برای خودم لقمه گرفتم، مرباباکره؛ عجب توحال و هوای خودم بودم، وسعی میکردم باجویدن لقمه هافکرم رومشغول کنم، تابه جکسون بی معرفت فکرنکنم، یهو حس کردم مغزم داره می ترکه، دستم رگذاشتم روسرم وبه سرفه افتادم؛
هاکان باخشم ازروی صندلیش بلندشد و باعصبانیت داد زد:
-کدوم تون سعی کرد فکرش رو بخونه، به سرعت بلندشد، که صندلی باصدای زیادی روی زمین افتاد!

همه باترس خیره شدن به هاکان، منم بادهن بازنگاش میکردم، هم ازاینکه یعنی چی فکرم رو بخونن، مگه من اسباب بازی ام،چرااینقدر عصبی
هیییش حیوان هافریادنمی زنن،
یهوآتشی برگشت سمتم وگفت:
-چه زری زدی؟
صاف توجام ایستادم وبی خیال این شدم که چطوری صدام روشنید، سعی کردم خودم رونبازم وخیلی مغرورانه خیره شدم بهش، چه پرو سرمن دادمی زنه کی باشه؟!
-ببخشیدشما!
همین کلمه کافی بود، که کلن مثل ببربیوفته دنبالم، یاحضرت مسیح!

باآخرین سرعت به سمت جنگل راه افتادم، حس می کردم دارم پروازمیکنم وقت فکرکردن به اینارونداشتم وفقط می دویدم ک.
یه لحظه سرجام متوقف شدم چی شدالان هن؟!!
نگاهی به دورو برم کردم، باورم نمی شدمن وسط جنگل بودم،
شنیدن صدا، سرعت زیاد، چی داشت به سرم می اومد، یه قدم به راستم برداشتم، که حس کردم صدای خش خشی پشت بوته ها میاد، به سمتش راه افتادم وگاردگرفتم که یهو یه چیزی یورش آوردسمتم، قلبم افتادتوشلوارم بادستای لرزون تکه چوبی ازروی زمین برداشتم، وازترس جیغ بلندی کشیدم، پشت درخت قایم شدم
قلبم تندمیزد،
خیلی تند،
هرپنج ثانیه یک بار،
چوبی که تودستم بود و محکم ترگرفتم، یهویکی اومدجلوم بدون فکرونگاه کردن به موقعیتم چوب رو بردم بالا، باآخرین توان زدم توسرش، که صدای دادش بلندشد.!
چشمایی که ازترس بسته بودم رو بازکردم، بادیدن هاکان که روی زمین افتاده بود، دستم روجلوی دهنم گذاشتم و باصدای بلند، هعی گفتم.
جلوش زانو زدم وبا دستای لرزون، چوب روکنارترانداختم، که مزاحمم نباشه دستم رو گذاشتم روشونش تکونش دادم، اسمشوصدازدم
-هاکان
 
آخرین ویرایش

niloufarakbari_nasab

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/17/19
ارسال ها
19
امتیاز
90
محل سکونت
سیرجان
چرابیدارنمیشه نکنه واقعا

مرده؟! جنگل توی تاریکی فرو رفته بود، و ماکنار یک تپه بلند بودیم، که پراز درخت بودکنارش، ازگشنگی دلم ضعف
می رفت، وازیه طرف بوی خون داشت حالم رو بدمی کرد، دلم یه چیزی می خواست یه مایع سرخ رنگ، بی اختیاربه سمت هاکان خم شدم، سرموبه گردنش نزدیک کردم، دستم روگذاشتم کنارسرش، تاتکونش نده باورم نمی شدتوی دستام دردزیادی بود، جوری که نفسم بندمی اومد، مشتشون

کردم وروی شقیقه هاکان گذاشتمش، به دستام نگاه کردم چشمام درشت شده بود، وباترس وکمی نگرانی زل زده بودم به صحنه جلوم موهای دستم عجیب بلندشده بود؛

رنگ پوستم داشت تغییرمی کرد، نگاموازدستم گرفتم وسعی کردم ذهنم رو مشغول خون هاکان کنم، که تاچندلحظه دیگه من ازاون می چشیدم نمی دونستم چه بلایی به سرهاکان میاد، والبته برام مهمم نبود،گردنموبیشتربه گردن،هاکان نزدیک کردم چشماموبستم هواگرفته بود، و بوی خون همه جاپخش شده بود،

یه نفس عمیق کشیدم ،دندوننیشم روگذاشتم روی گردنش، که صدای خرناسی ازجانب هاکان شنیدم ترسیدم وسرم رو بلندکردم وقت دفاع ازخودم رونداشتم، پس با یه ضربه به شدت به عقب پرتابشدم

ازشدت درداخمام روتوهم کشیدم، اوه خدای من درد غیرقابل تحملی بود اما هنوزحواسم پرت اون بوی خونتوی دماغم بود.

پاتندکردمو غریدم، هاکان تکونی خورد گاردگرفت، شورش بردم به سمتش دلم خون می خواست خون هاکان، وهرجورکه بود باید به خواسته ام میرسیدم، هویت خودم رو گم کرده بودم و مثل یه حیوون وحشی به برق چشمای هاکان که هرلحظه،بیشتروبیشترمی شدخیره شده بودم و زوزه میکشیدم.


ازصدای زوزه من صدای گرگ های جنگل هم بیشترمی شد، ولی هنوزهاکان بی حرکت زل زده بود به من،

بدنم بی حس شده بود وتوان روی پاایستادن رونداشتم، دلم یه خواب عمیق می خواست، دوزانو روی زمین نشستم وبه سرفه افتادم، کم کم داشتم به حالت عادی برمی گشتم؛


هاکان جلوم نشست و دستی به سرم کشید، بااخم دستش رو پس زدم که خندید؛
هاکان:قدرت خوبی داری موجودکوچولو
ذهنم پرازسوال بود نسبت به اینکه خوابم تعبیرشدومن، تبدیل شده بودم به یه موجوچهارپا؛
باعجز نگاهی به هاکان انداختم ازش می خواستم بانگاه کردن به چشمام تمام اون سوالات روبفهمه وبه تک تکشون جواب بده.
دستش روجلوم درازکردوازم خواست به کمکش بلندشم،
هاکان:بامن بیاباید باهات حرف بزنم
 
آخرین ویرایش

niloufarakbari_nasab

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/17/19
ارسال ها
19
امتیاز
90
محل سکونت
سیرجان
پشت سرش بی حرف راه افتادم، کنار در شیری رنگ اون اتاقی که روزاول واردش شدم ایستادیم، به دیوارتکیه دادم هاکانم کلیدا رو ازتوی جیبش درآورد و در روبازکردکنارایستادتا برم تو خودشم پشت سرم راه افتاد، و در روبست، اونروزکه اومدم نتونستم همه جا رو آنالیز
کنم. اتاق چوبی بود، کفه اش پارکت و یه میزکامپیوترشیری رنگ، بایه کامپیوترکه گوشه اتاق چیده شده بودن، یه تخت و کمد ست هم طرف دیگه اتاق بود، نوشته هاوعکسای ترسناکی روی دیواروصل بود.
حس میکردم این اتاق باید مال هاکان باشه روی تخت نشستم خودشم کنارم نشست؛
منتظر بودم حرفش رو بزنه خیلی دلم می خواست زودترجوابم روبگیرم،
ولی هاکان قصد نداشت شروع کنه کم کم داشت، حوصلم سرمیرفت کلافه به اینور و اونور خودم روتکون می دادم.
هاکان:شایدحقت باشه چندتا مسئله راجب این خوابگاه این دانشجوهابدونی، وبفهمی پس سعی کن بجای شکه شدن همشونوتوی خاطرت بسپاری.
کنجکاو دست از تکون هام برداشتم گوشام روتیزکردم، سعی کردم حرفاش رو درک کنم؛
من هاکانم خودم نمیدونم چندسالمه تاجایی یادمه صدهاسال میشه که زنده ام و توی این خوابگاهم

بعد از چند لحظه مکث ازشدت خشم، باصدای بلندشروع کردم، به خندیدن مثل اینکه دوساعت نشستیم آقا ایستگامون کنه، خندیدنم که تموم شد باحرص ازجام بلندشدم و به هاکان حتی یه نیم نگاهی هم ننداختم، می خواستم برم بیرون، متنفرم از اینکه منومسخره کنن و بهم بخندن اه پسره احمق چطوری به خودش همچین اجازه ای رو میدن،؟! اولین قدمم روبرداشتم که باصدای پراز خشم هاکان سرجام متوقف شدم،
هاکان:بشین همی باید بدونی اینارو
تودیگه یک انسان نیستی!!روزاول که خبردارشدم می خوای اینجاثبت نام کنی سعی کردم بیام توخوابت و بخشی ازاین خوابگارو برات توضیح بدم، که تو منصرف شی اماتوی احمق مصمم شدی که وارداین خوابگاه شی
تویه احمق بیشعوری که فقط دلت می خواد حرف توباشه
باصدای آروم تری ادامه داد،
-خودخواه
با‌دهن باز زل زده بودم به درو دیوار و منتظر ادامه حرف هاکان بودم، قلبم نزدیک بود ازسینم بزنه بیرون، بس که محکم خودش رو می کوبید.
هاکان ازجاش بلندشد و بااخم دستی توی موهاش کشید،
ادامه داد
-بشین همی این خوابگاه شوخی بردار نیست تو دورگه ای هم میشی هم گرگ
بخاطراشتباه خودت، یکم فکرکن به زندگیت
این خوابگاه تسخیرشده پراز نحسیه پر از کثافت همه اینجا ازخون تغزیه می کنن.

اماتو آرامش مارو گرفتی، هرلحظه منتظر جنگ بزرگی هستیم
که تو باعث اون شدی؛
میلیون سال پیش، یه عروسک شیطانی، که اون هم دورگه بوده یه انسان شیطان پرست که ازخشمش نسبت به نسل ما، سعی به ساخت این عروسک میکنه یک فرد را قربانی می کنه، و روح پاک اون رو تسخیرمی کنه به کمک اون دختر(صورتش غمگین شد باغمی آشکارتوصداش ادامه داد) این خوابگارومی سازه اون عروسک سال هاست دنبال جانشینه هیچکس نتونست جای اون باشه، می خوادکه روح یه عروسک دیگه رو ناپاک کنه تاهمین الان...

من گرگینم یعنی بیشتردانشجوهای اینجاگرگینن
ولی تنهاخون آشام اینجاتویی!
اون عروسک جانشین شو پیدا کرده روح ترو تسخیرکرده، تو دشمن مایی
ولی من نباید بزارم دست اون عروسک به تو برسه، اون منوترومی کشه
 
آخرین ویرایش

niloufarakbari_nasab

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/17/19
ارسال ها
19
امتیاز
90
محل سکونت
سیرجان
باترس یه قدم به جلوبرداشتم کنارش قرارگرفتم
: هاکان!
دستش روگذاشت جلوی دماغم ودعوتم کردبه سکوت، ازشدت بغض می لرزیدم.
دستم ذوگرفت و باچشماش ازم خواست آروم باشم.
_هــ..ـاکان... جکسو....ن اون کجاست حالش خوبه؟
سریع چشماش روبازوبسته کرد.
چقدرآروم شدم به سمت دررفتم و بی توجه به هاکان که می دونم نگران نگام می کرد دروپشت سرم بستم.

*****
روتخت خوابم نشسته بودم

آدامسم روباد می کردم ومی ترکوندم، چندروزی بودآهنگی سرزبونم افتاده بودکه فقط می تونستم معنی اززندگیم حذفت کردم رو بفهمم ازتوش، موهام بهم ریخته دورم ریخته بود.اووف حوصله شونه کردنش رونونداشتم یک هفته ازورودم به این مدرسه می گذشت، همه چی مثل گذشته بود اما من زیادنزدیک بچه هانمی شدم حس می کردم براشون خطرم. مت هم زیاد سربه سرم نمی زاشت.تواین مدتم هیچ اتفاق خاصی نیوفتاده بود. سرساعت نه بایدتو آشپزخونه پشت میزمی نشستیم صبحانه که می خوردیم تاساعت سه درس می خواندیم، استادهای بزرگ سال و کاربلدبابهترین فرمول هاماروآماده می کردن برای کنکور، سه سال دیگه بعدازاون دوباره برای ناهاربه آشپزخونه می رفتیم وبرمی گشتیم تو خوابگاه و استراحت می کردیم.

زندگی کسل کننده شده بود وحس می کردم خیلی افسرده شدم، شباتاساعت چهارصبح آهنگ گوش می دادم وسعی می کردم بخوابم امانمی شد، انگارچندروزی بود خواب شب رو طلاق دادم.
توی خوابگاه یه کتاب خونه بودکه من همش اونجابودم و وقتم رو می گذروندم، یه کتابخونه بزرگ، مثل اونایی که توی برنامه کودکاس برای دسرسی بهشون بایدبانردبون، کتاب های روی قفسه بالارو برمی داشتیم همه نوع کتابی توش می شد. ولی طول می کشید حداقل نیم ساعت برای پیداکردن هرکتاب، تویه اون قفسه های بلند. من بیشتربه زندگی هری پاترعلاقه داشتم
وپیگیرش بودم همه کتاباش رو خونده بودم بیشترازچندبار!

زندگی هری رومثل خودم می دونستم، من همی اون هری
تااونجایی یادمه پدرم تاجرعتیقه بود وهمش دنبال وسایل عتیقه

اماهیچ وقت شانس یارخانواده مانبود و پدرم تویه یک درگیری بایک دزدفوت شد.
ازاون روزبعدمادرم رودیگه ندیدم اصلااسم مادرم رونمی دونم.

من روخالم بزرگ می کرد. امابعدازمدتی جلوی تیکه های شوهرخالم نتونستم دوام بیارم وشبونه فرارکردم!
 
آخرین ویرایش

niloufarakbari_nasab

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
4/17/19
ارسال ها
19
امتیاز
90
محل سکونت
سیرجان
باتکون دستی هندزفریم روازتوگوشم درآوردم به مت نگاه کردم که کنارم نشسته بودو تکونم می داد مثل اینکه این بنده خدادوساعت داشته حرف می زده، نتونستم جلوی

خندم روبگیرم وشروع کردم به خندیدن، مت هم کتکم می زد
خیرنبینی بچه آدمسم پریدتوگلوم، حتی به خودش زحمت ندادکه دستی به پشتم بکشه نمیرم
_چی میگی
مت_دوساعت دارم حرف میزنم میبینم خانوم اصلن توباغ نیست
لبخندوپهنی زدم وگفتم
_خب چکارم داشتی داشتم آهنگ گوش میدادم
_چرت وپرت نگو من صدایی ازهندزفری نشنیدم بچه گیرآوردی داشتی به کی فکرمیکردی ناقلا

نفسوبافوت بیرون فرستادمو ازجام بلندشدم شومیزمشکی باشلوارخاکستری پوشیده بودم ...روفرشی هاموپوشیدموپشتموکردم به مت و به بالبخندخرکننده شونه رودستش دادم

_شونه میکنی موهامو
سرشوتکون دادوشروع کردیکی درمیزدم ازجاش بلندشدو دروبازکرد

هاکان اینجاچکارمیکرد
یه حس تنفرنسبت بهش پیداکرده بودم ودلم میخواست

زودترکارشو بگه داشت بامت حرف میزد اونم که شونه

روباخودش برده بود هووف حالاچه خاکی توسرم بریزم
ازتوکمدم یه پیراهن پسرانه کوتاه بایه شلوارجین برداشتم

و انداختم رو تخت بدون توجه به اون دوتاروی صندلی جلوی میزآرایشی نشستموخط چشمموبرداشتم و کشیدم

یه رژ جیگری رنگ تیره هم انتخاب کردموکشیدم رولبام
بدچیزویی نبودم ازخودم خوشم میومد فعلاحال شرح دادن خودموندارم بعدن میگم چه شکلیم موهاموکه کامل

شونه نشده بودو به طرف شونه راست بدنم جم کردمو بافتم زیاد بدنبودن اصلن معلوم نمیشد که شونه نیست

یه تل همرنگ پیراهنم داشتم اونم پوشیدم مثل اینکه هاکان و مت باهم رفته بودن بیرون کنجکاو نشدم

لباساموعوض کردم و انداختم توی رخت های چرک که بیان ببرن وبشورن تنهااتفاق جالب این بود که
بابرکه تقریبادوست شده بودم زن بدی نبود ولی مسخره

حرف میزد نمیتونست درست حرف بزنه لهجه داشت مشخص بود اینجایی نیست ازدرسالن رفتم بیرون بچه هاداشتن باهم والیبال بازی میکردن رایانومت هم باهم

حرف میزدن حس میکردم نامزدن ولی مت چیزی نگفته بودواقعن خوابگاه خیلی زیبابود درختاش خیلی بلندبود همه جورحیوونی بودجالب تراینجابودکه کاری به مانداشتن حتی اونجاکلیساهم داشتم کلن انگاریه شهرجداباشه
یه پاتوق پیداکرده بودم پایین درختایه جای مشتی روزامیرفتم اونجاکتاب میخوندم دلم برای جکسون تنگ

شده بود وهمیطورجک اماگوشی نداشتم که باهوشون تماس بگیرم
جکسون نامزدداشت هانی دخترزیباییه ولی باهاش حال نمیکنم چون فکرمیکنه من زندگیشونوخراب میکنم
جک برادرجکسونه که باهم دوقلوعن اون خیلی اخمووجدی تره برای همین هنوز زن نگرفته هیچکس باهاش نمیسازه
مامانشون یه زن مهربونه ولی اینجازندگی نمیکنه یه بارباجک به دیدنشون رفته بودم و خیلی ازم پذیرایی میکردن

کفشامودرآوردمو نشستم روی تنه درختی که بریده بودنش امروز قصدداشتم شازده کوچولوروبخونم
زیادازش شنیده بودم حس بویاییم فعال شده بودو بویه یه حیوونوحس میکردم که به اینجانزدیک میشد ازجام بلندشدموکتابو انداختم گوشه پاتوق
سعی کردم کمترین صداروایجادنکنم که متوجه نشه من اینجام
ازبین چوب هابیرونودیدزدم یه گرگ بزرگ خاکستری که به جلومیومد
ترسیده بودم دستموگذاشتم تویه جیبم وسعی کردم تمرکزکنم
کش موهاموسفت کردموچهارزانونشستم باید تبدیل میشدم بایددردبدی تویه بدنم پیچیدمیدیدم دندونای نیشم بزرگ میشددوباره رشدموهام زیادشده بود
نفسام باصدای ناله خای خفیف ترکیب شده بودازپاتوق زدم بیرون حواس اون گرگ به من جمع شدبه سرعت بهش هجوم آوردم وشروع کردیم به مبارزه
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا