برگزیده رمان ذهن بیمار، دلِ عاشق | مهدیه احمدی کاربر انجمن یک رمان

به نظرتون میتونه داستان جذابی باشه یعنی موضوع خوبیه

  • نه بابا با این انتخابت

    رای 0 0.0%
  • حالم از نوشته هات بهم میخوره

    رای 0 0.0%
  • واقعا مسخره‌اس میشه اصلا ادامه ندی

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    23

مهدیه احمدی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,253
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
کد رمان: 1961
ناظر رمان: sara.gh
144806


نام اثر: ذهن بیمار، دلِ عاشق
نویسنده: مهدیه احمدی
ژانر: درام .اجتماعی. عاشقانه
تگ برگزیده
زاویه دید: دانای کل
خلاصه:شاید خنده‌دار باشد، شاید درد داشته باشد عاشقیشان او که به قول همه‌ی مردم دنیا مریض است. مریض نه، دیوانه، از نوع شیزوفرنی که حال حرف زدن هم از یادش رفته‌ است. او که درد را نمی‌فهمد، نمی‌داند کجا بخندد کجا گریه کند. از همه می‌ترسد چون....چون می‌ترسد بخواهند تحویلش دهند....بخندید آری خنده دارد واقعا خنده دارد که حتی حس کند زندگی او فقط عاشقی کم دارد

 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,107
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

مهدیه احمدی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,253
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
برای این داستان تحقیق زیادی کردم و علاوه بر اون اطلاعاتم رو با خوندن کتاب بالا بردم. البته یک نفر هم از نزدیک دیدم که این مشکلات رو داشته و بعضی از عکس العملهای مایکل واقعیست.
مقدمه: عشق در لا به لای برگ‌های دنیای واقعی وجود دارد. همه عشق را تجربه کردند و گاهی خوشی و گاهی غم در این بین دیده می‌شود. این‌جا عشقمان درد دارد، روحمان زخمیست و بیمار. اینجا عشقمان بیمار است. عاشقی‌مان از نوعی خاص و مشوش است. عاشقان گریه می‌کنند، می‌خندند، اما بیان حس عاشقی برایش سخت است. چون حسی ندارد.
***
شروع رمان:
راه رفتن با پاهای به زنجیر کشیده که صدای کوبیده شدن زنجیر آهنی به موزاییک کف سالنِ خلوتی که بوی نم می‌داد، و دستان بسته برایش سخت بود. آرام بود تا زمانی که احساس خطر نکند. تا آنها به او نزدیک نشوند آرام هست. دو نفر کنارش بازوهایش را گرفته‌اند و دو نفر در پشت سر در حال حرکت هستند. با بلوز و شلوار آبی سورمه‌ای که قد شلوار برایش کوتاه است. می‌خندد موهایش بر روی چشمانش افتاده و دیدش را مختل کرده است. بازویش را حرکت می‌دهد تا دستش را رها کنند، بگذارند موهایش را از جلوی چشمش بردارد. اما بازوانش را محکم گرفتند. ایستاد تا شاید بفهمند کاری دارد؛ اما به اجبار دست‌هایش را کشیدند و او را حرکت دادند. عصبی شد و نفس‌هایش نامنظم شد. پره‌های بینی‌اش مدام باز و بسته می‌شد و نفس‌های عمیق می‌کشید. مدام در فکر به خود می‌گفت, «چرا نمی‌فهمند موهایم باعث آزارم شده‌ است.»
بار دیگر ایستاد دستش را تکان داد تا از حصار بازوی آن نگهبانان خارج شود. تکان شدیدی خورد و صدایی خرناس مانند از گلویش خارج شد. کمی از او فاصله گرفتند. موهایش را گرفت و کشید. دسته‌ای که جلوی چشمانش بود کنده شد. موهایی که در مشتش بود را نگاه کرد و با لبخند و قهقه‌ی بلندی روی زمین ریخت. سرش را تکان داد. اما در یک لحظه سوزش شدیدی در گردنش حس کرد. به عقب برگشت مردی با روپوش سفید سرنگی در دستش بود. گردنش به سمت چپ خم شد. در فکر به خود می‌گوید،
«آیا برای از بین بردن موهای مزاحم نیازی به آرامبخش داشتم...؟ نه...من آرام هستم اگر مرا درک کنند.»
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,253
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
صداها گنگ شد و چشمانش بسته. سیاهی مطلق را دنبال کرد. آنها به خیال‌شان آرامبخش بر رویش تاثیر دارد. آری چشمانش بسته است اما هنوز اتفاقات اطراف را حس می‌کند. او فهمید برای بردنش به اتاق سرد از چند نفر برای بلند کردنش کمک می‌‌گیرند. آسان نیست تکان دادن هیکل او که 110 کیلو وزن دارد. روزی برای خودش کسی بود. حالا باید برده‌ی آزمایشگاهی کشور بیگانه باشد. فقط کمی گوشه گیر شده‌ است. باز هم در فکرش تکرار کرد... من آرامم.
زمانی که او را بر روی تخت پرت کردند، باز فکر کردند او هیچ نمی‌فهمد. اما دیوانه نیست؛ فقط تنهایی را دوست دارد. بعد از صدای بسته شدن درب آرام چشمانش را باز کرد. نگاهش به دیواری که گوشه‌ی سمت چپش بی‌گچ و آجرنما بود؛ کشیده شد. ترک‌هایی که تبله کردن و با کوچک‌ترین ضربه، تمام گچ‌هایش می‌ریزد. پنجره‌ای که از داخل حصار آهنی دارد و پشت حصار؛ شیشه محفوظ است. دیوار‌ها به رنگ طوسی تیره که رده‌هایی از خون روی دیوار مانده است. در همین حین صداها در سرش شروع شد. صدای هو کشیدن و تمسخر... او را مسخره می‌کردند. خودش را با دیدن دیوار‌ها سرگرم کرد، تا شاید صداهایشان قطع شود. تا شاید بی‌محلی‌اش را ببینند و ساکت شوند. روی تخت نشست. اثر آرام‌بخش تمام شده بود. روی تخت به خود می‌پیچید و بی‌قرار شد. نگاه‌های خیره و خنده‌های بی‌معنا؛ صداهایی که مایک می‌گفتند و می‌خندند. آرام بلند شد به سمت پنجره رفت. پره‌های بینی‌اش مدام باز و بسته شدند. حرف زدن از یادش رفته. فریاد می‌زند. سرش را آرام به حصار می‌کوبد تا شاید آرام شوند. اما صداها بیشتر شدند. بارها و بارها سرش را به حصار زنگ زده‌ای که تکه‌ای از ان به رنگ نارنجی بود می‌کوبید. فریاد می‌کشید و خودش را به دیوار می‌کوبید. صدای باز شدن درب اتاق را شنید؛ اما صداها مانع از آرام شدنش بود. درد را حس نمی‌کرد. فقط جاری شدن مایعی گرم را روی گونه‌اش حس می‌کرد و به کارش ادامه می‌داد. تلاش می‌کردند او را آرام کنند، اما دو مرد را به دیوار کناری می‌کوبد، باز تکرار حرکات قبل . دسته‌ای از موهایش را می‌کند تا شاید ساکت شوند.

موهایش را مشت کرده و به آنها نگاه می‌کند. کمی جلوی چشمانش نگه می‌دارد و آرام آرام با تکان دادن انگشتانش موهایش را روی زمین می‌ریزد. در یک لحظه تمام صداها قطع شد و بی‌انرژی همان گوشه روی زمین نشست. چشمانش بسته شد و به خواب رفت.
****
چشمانش را باز کرد. پاهایش را راحت حرکت داد. باز شده بود، از حصار آن زنجیر آهنی خلاص شده بود. به اطراف نگاه کرد هیچ کس نبود می‌توانست بخندد بی‌آنکه مورد تمسخر قرار گیرد.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,253
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
خندید، با صدای بلند می‌خندید بلند شد راه رفت به پاهای خودش نگاه کرد. حدودا یک سالی بود که پاهایش را بیشتر از عرض شانه‌اش باز نکرده بود. با قدم‌هایی بزرگ اتاق را طی می‌کرد. در کل، طول و عرض اتاق به اندازه چهار قدم بلندش بود. با قدم‌هایش می‌خندید و شاد بود. صدای در را شنید به سمت تخت دوید. دمپایی پلاستیکی سفید رنگ از پای چپش درآمد و وسط اتاق ماند. در باز شد و دختری با روپوش سفیدِ جذب وارد اتاق شد. گوشه تخت نشست و نگاهش را به توالت فرنگی رو به رویش که گوشه‌ای از اتاق بود دوخت. دکتر شروع به صحبت کرد:
-سلام مایکل...خوبی؟
سرش را به سرعت به سمت دختر برگرداند و با چشمانی ریز شده به او خیره شد. دهانش باز مانده بود. تنها کسی بود که بعد از مدت‌ها او را به اسم کامل صدا می‌زد. مایکل برایش غریبه‌ای آشنا بود. بر روی تک صندلی سفید رنگ پلاستیکی که با خودش آورده بود نشست. نگاهش کرد، هیچ آرایشی برچهره‌اش نبود. دختری سفید پوست با چشمانی آبی، قدی بلند تقریبا تا شانه‌های او که قدش یک متر و نود بود. برای نژاد روسی‌اش این قد عادی بود. خنده‌اش می‌گیرد. با این شدت بیماری بعید است این اطلاعات را راجع به خودش داشته باشد. دختر رو به رویش پای چپش را روی پای راستش می‌اندازد، آدامس نمی‌جوید، این هم از معدود افرادیست که این روزها دورش هستند که آدامس نمی‌جوید. باز هم دکتر می‌گوید:
- من پروندت رو خوندم می‌دونم دوست داری اسمت رو کامل صدا بزنن. و خوشحالم که با اولین برخورد دو تا عکس العمل نشان دادی...
لبخند و نگاه کردن به مایکل.
از روی تخت بلند شد و به سمت دکتر رفت. هیچ تکانی نخورد. به فکر خودش خندید، نه به حرفای بی سر و ته او، نه به قیافه‌ی او.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,253
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
باز هم صداها و حرف‌های تمسخرآمیز، سرش را کنار گوشش نگه می‌دارد. تلاشش برای گفتن جمله مسخره نکن کم بود. عصبی شد و بلافاصله با قدرت تمام گوش چپ دکتر را گاز گرفت. با صدای جیغش تحریک شد و محکم‌تر دندان‌هایش را بر روی لاله گوش او فشار می‌داد. صدای فریادش بلندتر شد. زمانی که مزه خون را چشید. گوشش را رها کرد و آب دهانش را سمت چپ تف کرد. با سرعت اول دمپاییش را پا کرد و بعد روی تخت نشست و باز هم نگاهش را به توالت فرنگی دوخت.
دکتر هنوز در حال ناله بود و بلند شد گفت:
-اسمم لینداست. کاری داشتی صدام کن.
گوشش را گرفته بود، خون از لا به لای انگشتانش می‌چکید و از اتاق خارج شد.
روی تخت دراز کشید به خواب رفت. تنها عاملی که او را از همه جا بی‌خبر می‌گذاشت و راحت بود؛ خواب بود.
در خواب دکتر مارگارین را دید که می‌گفت:
«به هر چه علاقه داشته باشی دیرتر از حافظه‌ات پاک می‌شود. سعی خودت رو از همه چی بیشتر دوست داشته باشی. چون باعث می‌شه هویتت رو فراموش نکنی.»
از خواب پرید و بی‌حرکت به سقف خیره شد و در حال شمردن ترک‌هایش بود. احساس کرد دستشویی دارد. هر چه با نگاه جستجو کرد توالت فرنگی را پیدا نکرد. به سمت درب اتاق رفت، به در می‌کوبید و فریاد می‌کشید. کلمات در ذهنش وجود نداشت. نمی‌توانست حرف بزند. وقتی در باز شد دوید بیرون، به دنبال دستشویی بود و دائم پاهایش را به هم نزدیک می‌کرد، تا مبادا لباسش را کثیف کند. همان دختر مو مشکی با چشمان آبی. همان که بهش احساس بدی نداشت، دقیقا همانی که نه آدامس می‌جوید نه او را مایک صدا می‌زد. همانی که با آدم‌های این‌جا متفاوت بود و قصد آزارش را نداشت. به او نزدیک شد پرسید:
- چیه چرا اومدی بیرون؟
به پاهایش نگاه کرد دیر شده بود و اختیار از دستش رفته بود. شلوارش خیس شده بود. به اطراف نگاه کرد. دوید و گوشه‌ای از سالن در خود جمع شد و شروع به گریه کرد. او آرام بود، چرا او را نمی‌فهمیدند. احتیاج داشت برود دستشویی. دخترک یا همان دکتر باز هم به سراغش آمد، دستش را به سمت او دراز کرد. به او و به دستش نگاه کرد، او قصد بلندش کردنش را داشت؟ دکتر به او نخندید. آرام بلند شد، اما دستش را در دست دکتر نمی‌گذارد، کنارش راه می‌افتد. به سمت اتاق سردش می‌رود. وارد اتاق می‌شود، لیندا با دست به گوشه‌ای اشاره می‌کند:
-حتما یادت رفته توی اتاق توالت فرنگی هست! ایراد نداره الان ببین. سعی کن یادت بمونه.
مایکل به آن سنگ ایستاده گوشه اتاق نگاه کرد. لحظه‌ای قبل اینجا نبود. این‌ها می‌خواهند دیوانه‌اش کنند.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,253
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
باید تلاش کند تا حرف زدن به حافظه‌اش برگردد. کلمات را پیدا کند. لیندا با مردی سیاه پوست که قدی بلند و تقریبا هم هیکل مایکل بود وارد اتاق شد. مرد سیاه پوست یک دست لباس در دست داشت.
مایکل انگشتانش را داخل ریش‌هایش که تا سینه‌اش رسیده بود برد. و مانند شانه آنها را شانه کرد. دختر جوان رو به مرد سیاه پوست گفت:
- می‌دونی که من روی مایکل حساسم پس مراقب باش حین تعویض لباس عصبی نشه.
به مایکل نگاه کرد و با لبخند که هیچ حسی به مایکل القا نشد گفت:
-مایکل من نه تنها به تو بلکه با تمام دوستام توی این بخش راحتم و نسبت به کاری که انجام می‌دم حساس هستم. در ضمن من دکتر هستم اما چون دوست دارم با شماها نزدیک‌تر باشم خودم انتخاب کردم کنار پرستارها‌ بهتون رسیدگی کنم.
به سمت درب اتاق رفت و گفت:
- بعد از عوض کردن لباس صدام کن می‌خوام باهاش حرف بزنم.
نگاهم کشیده شد به گوشش که آن را بسته بود. و زیر موهای بلندش که بلندی آن تا تیغه‌ی گردنش بود پنهان کرده بود. نگاهم را قافل‌گیر کرد و بعد از مکس کوتاهی دستش را روی گوشش کشید. ابروان نازک طلایی رنگش را در هم کشید و از اتاق خارج شد.
نمی‌دانم چرا شانه‌اش را بالا انداخت. لباس‌ها را که در دست جو دید، اول کمی فکر کرد که قرار است چه کند؟ بی‌اختیار دکمه‌های پیراهن راه راهش را باز کرد. لباس جدید، طوسی تیره بود. به دیوارها نگاه کرد. آن مرد به حرف آمد:
-من جوزف هستم. اینجا هر بیمار بارنگ لباسش درجه شدت بیماریش شناخته میشه. خوشحال باش اینجا به تو امید دارن که حداقل حرف زدن یادت بیاد.
به خود گفت:
«بیمار نیستم.»
ابروانش را درهم کشید و تند نفس می‌کشید پیراهنش را کشید که دکمه‌هایش پاره شد. جوزف شانه‌هایش را گرفت گفت:
-تو که بیمار نیستی اگه بیمار بودی لباست قرمز یا آبی بود، ببین داری طوسی تنت می کنی.
او را به روی تخت نشاند. هم‌چنان با خشم و دست‌هایی مشت شده به او نگاه می‌کرد تا آرام شود. قفسه‌ی سینه‌ش مدام بالا پایین می‌شد.
با ورود لیندا، به فکر فرو رفت یادش آمد. روی تخت دراز کشید و باز هم به شمردن ترک‌هایی که حالا در حال حرکت بودند و به هم حمله می‌کردند نگاه کرد. با صدای لیندا فقط گوش‌هایش را از صدای جنگ ترک‌های سقف گرفت تا صدای او را بشنود:

-من لیندا هستم. مایکل کاش تلاش کنی با من حرف بزنی، من مثل دوستت هستم اصلا نمی‌خوام بهت صدمه بزنم. ای کاش بهم بفهمونی چی شد که باعث اختلال عصبی شدی. چه اتفاقی برات افتاده...
مایکل هم‌چنان به سقف خیره بود. از نظر مایکل جنگیدن ترک‌ها لذت بخش‌تر از حرف‌های پرستار بود. باز هم حرف می‌زد:
- ببین یکی از دوستام اسمش پیتر هست الان با نقاشی با من حرف می‌زنه. اون قبلا نقاش بوده. اما اگه تو بلدی روی کاغذ بنویسی، می‌تونی باهام حرف بزنی...نظرت چیه؟
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,253
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
با صدای تلق تلق چیزی مایکل آرام سرش را به سمت دکتر برگرداند یک ورق سفید در دست داشت به همراه مداد. برگه را تکان می‌داد و گفت:
-راستی یادم رفت بهت بگم من هم اهل روسیه هستم باورت می‌شه خانوادم اونجان. حالا اگه دلت می‌خواد با هم تمرین کنیم!
دستش را دراز کرد، این دکتر به جای آرام‌بخش برایش کاغذ آورده بود. به شانه‌های لاغر لیندا نگاه کرد، او مانند دختران سرزمینش لاغر و کشیده بود.
کاغذ را در دستش گذاشت. آن را لمس کرد لطیف بود. چشمانش را بست و به صورت مادرش که در پشت پلک‌هایش نقش بست خیره شد. نرمی کاغد مانند نرمی صورت مادر بود. دستش را به آرامی روی صورت مادرش حرکت می‌داد. و لبخند محوی بر روی لبها‌یش پدیدار شد، که از نگاه دقیق لیندا دور نماند. لیندا لبخندی زد و به چهره‌ی مایکل خیره شد، پیشانی برجسته و ابروان پهنش مهمترین قسمت صورتش بعد از چشمانش بودند. دستش را روی دست مایکل گذاشت تا از خیال شیرینی که باعث لبخندش شده بود، بیرون بیاید. آرام آرام لبخند از روی لبهایش محو شد، و خط‌های ریزی که گوشه چشمانش بود هم محو شد و چشمانش را باز کرد. بی‌توجه به لیندا کاغذ را روی صورتش گذاشت و شروع به فوت کردن آن کرد. کاغذ از صورتش بالا می‌رفت و دوباره بر روی بینی‌اش می‌افتاد. بازی جالبی بود خندید و به کارش ادامه داد که صدای لیندا مانع از ادامه‌ی بازی‌اش شد:
-خوبه که سرگرمی جدیدی به جز شمردن ترک‌های سقف پیدا کردی، اما گفتم ببین می‌تونی بنویسی؟
خودکار را به سمتش گرفت، حق انتخاب داشت می‌توانست نگیرد و به سرگرمی خود ادامه دهد. اما او برایش این بازی را آورده بود؛ پس باید کمی آرام باشد تا باز هم برایش سرگرمی بیاورد. با انگشت شست و اشاره خودکار را از او گرفت. لبخند زد که متقابلا مایکل اخم کرد. لبخند برایش حکم تمسخر داشت. ابروهایش را در هم کشید و دندان‌هایش را روی هم کشید که صدای بدی ایجاد کرد. فکش از ساییدن دندان‌هایش تکان می‌خورد. لیندا که این صدا برایش خوشایند نبود چشمانش را بست و دستش را تکان داد گفت:
-مایکل بسه.
مایکل نگاهش به خال گوشه‌ی ل**ب کوچک و بی‌رنگ لیندا جلب شد. او متوجه حرف لیندا نمی‌شد. اما با دیدن خال او شروع به نقاشی می‌کند.
برگه را روی تخت گذاشت و بر روی شکم دراز کشید و دایره‌ای وسط کاغذ کشید. خطی به صورت منحنی وسط دایره کشید و نقطه‌ای سمت چپ خط منحنی گذاشت؛ و ضربدر بزرگی بر روی منحنی زد. کاغذ را به لیندا نشان داد و اول به کاغذ بعد به او اشاره کرد. لیندا عینک بدون قاب ظریف طلایی رنگش را روی بینی‌اش می‌گذارد و ابروانش را در هم کشید با دقت به کاغذ نگاه کرد:
- خوبه پس نقاشی هم تا حدودی بلدی. مخصوصا دقتت هم هنوز زیاده چون خال گوشه لبم رو کشیدی.
لبخندی می‌زند و موهای کوتاهش را پشت گوش می‌زند. عینکش را بر می‌دارد و ساق پای راستش را کمی ماساژ می‌دهد می‌گوید:
-اگه درست فهمیده باشم دوست نداری بخندم. درسته؟
مایکل به او و کاغذ نگاه کرد و بعد سرش را تکان داد. او هم بلند شد و از اتاق خارج شد.
مایکل کاغذ را نگاه کرد. با این قلم و کاغذ چه کارهایی می توانست انجام دهد؟ ابروهایش را درهم کشید. به شکلک درون کاغذ نگاه کرد. می‌خندید. با مشت به دهانش کوبید، هر چه بیشتر اخم می‌کرد. کاغذ بیشتر می‌خندید. شکلک درون کاغذ، فقط دایره‌ای بود همراه یک لبخند ضربدر خورده؛ اما همان شکلک هم به او می‌خندید. و گفت:

-مایک! حتی نمی‌تونی یه نقاشی بکشی بدبخت...
کاغد را در دستش مشت کرد. صدایش قطع نمی شد صدای خنده های ماریا و هری در گوشش می‌پبچید. از روی تخت بلند شد؛ رو به روی دیوار ایستاد. کاغذ مشت کرده را مدام به دیوار کوبید. تا اینکه دیگر نتوانست انگشتانش را تکان دهد. در زمان تکان دادن دستش حسی در بدنش می‌پیچید اما نمی‌دانست چیست. دلش می‌خواست فریاد بزند اما نمی‌توانست، چون هیچ چیز در رابطه با حرف زدن و تکلم به یاد نداشت. درب اتاق باز شد و لیندا وارد اتاق شد.
به مایکل نگاهی انداخت، که گوشه اتاق نشسته بود و دست راستش را مشت کرده در دست چپش نگه داشته.
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,253
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
قدمی به او نزدیک می‌شود. مایکل، هنوز سرش را بلند نکرده بود، دکتر به مایکلی که با هیکلی ورزیده و شانه‌هایی پهن در گوشه اتاق چنباتمه زده بود نگاه کرد. دلش به حال این پسر 28 ساله‌ای که نمی‌دانست چرا اینگونه افسرده است می‌سوخت. دوست داشت بیشرین وقت خود را با مایکل صحبت کند تا شاید بتواند حرف زدن را به یادش بیاورد.
غم دقیقا در چشمان آبی مایکل مشهود بود. شانه‌هایی که افتاده بود و صورتی که اسکار ضربه‌هایی که به خودش وارد کرده تمام انها نشان از شدت بیماری‌اش داشت.
لیندا همچنان به مایکل خیره بود تا زمانی که فهمید مایکل به همان حالت خوابیده است. کنارش روی دو زانو نشست. دستش را در بازوی مایکل انداخت تا او را بلند کند و روی تخت بگذارد تا مایکل را کشید مایکل دستش را همچنان محکم به عقب کشید و داد زد، لیندا به گوشه‌ای پرت شد و پهلویش به گوشه سمت راست تخت آهنی کوبیده شد. مایکل هم چنان دستی که کاغذ را مشت کرده بود. در دسته دیگرش گرفته بود. با چشمانی که از فرط خستگی قرمز بودند به لیندا نگاهی کرد و از لابه‌لای دندان‌های کلید شده‌اش، صدای خشمگینش را بیرون فرستاد. لیندا دست چپش را به پهلویش گرفت ل**ب پایینش را به دندان، تا صدای آخ گفتنش از درد بلند نشود. آرام بلند شد. می‌دانست در این مواقع فقط باید سکوت کند. تا او آرام شود. از جایش برخواست. در نزدیکترین نقطه به درب اتاق بر روی زمین نشست. برای یک لحظه صدای نفس‌های خشمگین مایکل قطع شد. در یک ثانیه مایکل به سمت او خیز گرفت، لیندا هیچ حرکتی انجام نداد. حتی در خودش هم جمع نشد، او چند سالی با این بیماران در رابطه هست. این اتفاق برایش تازگی نداشت. مایکل نمی‌دانست این حسی که نمی‌توانست دستش را تکان دهد را چگونه بیان کند. رو به روی لیندا نشست. دستش را رو به روی لیندا نگه داشت. لیندا دستش را در دست خود گرفت و کمی فشار داد، مچ مایکل کبود بود و هر کدام از انگشتانش به قرمزی می‌زد. دوباره دستش را کمی فشار داد و به چهره مایکل نگاه کرد. گفت:
-چیکار کردی با خودت مایکل؟
از همان جا با صدای بلند جوزف را صدا کرد.
جوزف سریع خود را به لیندا رساند، لیندا آرام بلند شد و به جوزف گفت:

-آروم کمکش کن ببرش کلینیک؛ فکر کنم مچش آسیب دیده.
لیندا هم از اتاق خارج شد و به سمت اتاق خودش رفت یک سالی بود که بعد از فوت پدرش از کشور خود به امریکا مهاجرت کرده بود. تا اتفاقات را راحت‌تر هضم کند. تمام وقت خود را در تیمارستان می‌گذراند. پهلویش را نگاه کرد، خراش کوچکی برداشته بود بیخیال بلوز آبی رنگش را پایین می‌کشد و روپوش سفید رنگش را به تن می‌کند. کمی سوزش در پهلویش احساس می‌کند و با دست جایش را ماساژ می‌دهد. به کلینیک می‌رود تا شاید به او در آنجا احتیاج داشته باشند. بعد از وارد شدن او به کلینیک...
 
آخرین ویرایش

مهدیه احمدی

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
6/23/18
ارسال ها
1,253
امتیاز
34,373
محل سکونت
گوشه ای از زمین خدا
رادالف که پزشکی آلمانی تبار بود با موهای بور و چشمانی آبی و پوستی سفید، که حتی رگ‌هایش هم در چهره‌اش قابل مشاهده بود. در حال گچ گرفتن دست مایکل به چهره‌اش نگاه می‌کرد. موهایش روی چشمان رنگی‌اش را گرفته بود و ریش‌هایش که از روی گونه‌اش بلند شده بود کماکان تا نزدیکی قفسه سینه‌اش می‌رسید افسوس خورد. به خود قول داد این هم جز بیمارانی باشد تا به افتخاراتش افزوده شود. تا این بیمار علاوه بر افتخار کاری، با خوب شدن و یا بهتر شدندش او را فراموش نکند.
بعد از گچ گرفتن مچ دست و دو تا انگشتانش مایک به لیندا خیره شد، لیندا نگاه مایکل را دنبال کرد و به چشمان خود رسید. لبخندی به او زد و از دکتر رادالف تشکر کرد، رو به مایک گفت:
-مایلی بریم جایی از این تیمارستان رو نشونت بدم؟
مایکل که نمی‌دانست لیندا از او چه می‌خواهد از جایش بلند شد. فقط می‌دانست او جزء افراد سوربوند نیست، که به او آسیب برساند. بهترین گزینه برای دور بودن از آن صدا و خنده‌ها و افراد سوربوند، بودن کنار پرستار این روزهایش بود.
زمانی که جوزف به مایک کمک می‌کرد تا به همراه لیندا بروند؛ دکتر رادالف گفت:
-پرستار ماریس؟
لیندا به عقب برگشت و به دکتر نگاه کرد، دکتر به او گفت:
-چند لحظه صبر کن کارت دارم.
لیندا ایستاد مایک به لیندا نگاه کرد که لیندا به او لبخندی زد گفت:
-چند دقیقه پشت در روی صندلی بشین الان میام. زیاد منتظرت نمی‌زارم.
جوزف مایکل را به بیرون برد و هر دو بر روی صندلی‌های آهنی که در راهرو قرار داشت نشستند. لیندا که از آرام بودن مایکل مطمئن شد. به داخل کلینیک برگشت و با لبخند از دکتر پرسید:
-بفرمایید چی کار دارین؟
رادالف عینکش را برداشت و روی صندلی چوبی مخصوصش نشست. کمی چشمانش را ماساژ داد و گفت:
-این روزا خیلی خسته می‌شم. دیگه تنهایی داره من رو از پا در میاره. موندم شما چطور تنها بین این همه دیوونه دووم آوردی؟
لیندا لبخندی زد و پایش را بر روی پای دیگر می‌اندازد گردنش را کمی کج می‌کند و می‌گوید:
-من بین این‌ها زندگی می‌کنم. وقتی که می‌تونم کمک کنم زندگی رو با دید دیگه نگاه کنن زندگی من هم از یک نواختی در میاد.

آرام از روی صندلی بلند شد و به سمت درب کلینیک رفت و گفت:
-دکتر یا بهتره بگم رادالفِ عزیز من قصد ازدواج ندارم. بهتره به کسی دیگه پیشنهاد بدی، تا اینکه هر چند ماه به من...
رادالف کنار او ایستاد و از سر تا پای لیندا را برانداز کرد و گفت:
-آخه مگه میشه از تو بگذرم؟
لیندا با اخم نگاهش کرد و گفت:
-شما فقط می‌تونی از الکل و سوزن دل نکنی چون اونا وظایفتون رو بهتون یادآوری می‌کنه.
اجازه ادامه صحبت به رادالف را نداد و از انجا خارج شد. در راهرو به مایکل و جوزف نگاهی انداخت که جوزف در حال صحبت بود و مایکل نیز در حال نگاه کردن به او...
 
آخرین ویرایش

بالا