در حال تایپ رمان شکار عشق در قلمرو شیطان | Nafas کاربر انجمن یک رمان

Nafas.Hadian

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
4/25/19
ارسال ها
11
امتیاز
483
کد رمان: 2067
ناظر رمان: الهه


نام رمان: *شکار عشق در قلمرو شیطان*

نام نویسنده: *Nafas*

ژانر: عاشقانه، درام

خلاصه: داستان درمورد دختری هستش که به خاطر عشقش کارهایی می کنه و توی سخت ترین شرایط ممکن می خواد به عشقی برسه که غیر ممکنه ولی تلاشش رو می کنه و این میون اتفاقی می افته که...

مقدمه:
انگاه که شیطان به وجود من می آید

به یغما می برد عشق وجودم را

انگاه این شیطان است که می سوزاند وجودم را

می جنگم در راه ابد و یک روز برای عشق

عشقی که برده شیطان است

اکنون وجود من از عشق او لبریز

اما به دور از قلب سنگ و وجود خالی او


دوستان خوشحال می شم که همراهیم کنید.
:happy::smile::happy::smile:
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,085
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش

Nafas.Hadian

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
4/25/19
ارسال ها
11
امتیاز
483
به نام خدا

من، دختری از عاشقان
دختری فراتر از دیگران
دلداده و عاشق پیشه
عاشقی می کنم با عشقی پنهان
آغاز می کنم، زندگی ام را
در نبود عشقی ماندگار!

چشم های خستم رو برای چند لحظه به روی هم گذاشتم و بهش فکر کردم؛ به بودنش و به وجودش!
وجودی که برای من سرچشمه تمام خوشی های دنیاست؛ دنیایی که تو چشم های رنگ شبش خلاصه می شه؛ چشم هایی که یک سال تمومه دارم برای به دست اوردنشون بال و پر می زنم.
ایمان دارم، به عشقی که توی وجودمه ایمان دارم و می دونم عاشق واقعیم!
به باتلاق عشقی که هر لحظه بیشتر فرو می رم به درونش اطمینان دارم و با عشق هر لحظه بیشتر به این باتلاق فرو می رم.
از فکر بیرون اومدم؛ باید تلاشمو می کردم، هر دقیقه دارم بیشتر به لحظه موعود نزدیک می شم؛ موعودی که شاید زندگی من رو عوض کنه؛ موعودی که فقط سرچشمه می گیره از وجود اون! وجودی پاک که منو شیفته خودش کرده! منی که انقدر عجولم یک سال تمام دارم برای رسیدن بهش تلاش می کنم.
همین طور که پتو رو روی تخت پهن می کردم، ذهنم پر کشید به لحظه اولین دیدار!
دیداری که دل منو به یغما برد؛
***************************************
گذشته
دیگه به خونه‌ی فرناز اینا رسیده بودم؛ بهش زنگ زدم بیاد بیرون، تلفن رو قطع کرد و چهرش میون در نیمه باز خونشون نمایان شد.
تازه دوروز از دوستی صمیمیمون می گذره و حالا اومدم که یه روز عالی رو با دوستم داشته باشم.
با لبخند به سمتم اومد و بدنمو به آغوش کشید؛ منم با شوق دستامو دور کمر لاغر و نحیفش حلقه کردم؛ از هم جدا شدیم و با هم دیگه روی جدولای کنار خیابون نشستیم؛ چون همسایه بودیم مسافت زیادی تا خونشون نبود و همین بهم این اجازه رو می داد یکم دورتر برگردم خونه.
از هر دری می گفتیم که یاد چند وقت پیش افتادم که برای اولین بار رهام رو توی تلویزیون دیدم؛ با شوق به سمت فرناز برگشتم و با همون لحن هیجان زدم گفتم:« فرناز یادته اردو که رفتیم یه آهنگ گزاشتیم کلی باهاش رقصیدیم؟»
اونم با سر حرفمو تأیید کرد؛ ادامه دادم.
ـ خواننده های آهنگ رو توی تلویزیون دیدم.
فرناز که حالا منظورمو فهمیده بود و می دونست دارم کیارو می گم در ادامه حرفم گفت:« آره منم دیدمشون؛ خیلی مشهورن موافقی بریم کانال تلگرامشون عضو شیم؟»
باشه ای گفتم و گوشی رو از جیبم در اوردم و رفتم تلگرام؛ اسمشون رو زدم و بعد یه جست و جو کانالشون برام اومد.
خیلی سریع کانالشون رو لمس کردم و اولین چیزی که دیدم چهرش بود، احساس کردم چیزی توی وجودم تکون خورد؛ وقتی به سمت فرناز برگشتم گفتم:« تو از کدومشون خوشت میاد؟»
دستشو به صورت سوالی زیر چونش گذاشت و بعد یکم مکث به عکس امیر اشاره کرد و گفت:« من امیرو دوست دارم.»
ذوق زده دستمو به سمت رهام گرفتمو گفتم:« ولی من رهامو دوست دارم.»
**************************************
از رویا بیرون اومدم و لبخندی با عشق به گذشته پاشیدم.
چه روز خوبی بود؛ درست از اون لحظه که گفتم رهامو دوست دارم تا الان پای حرفم وایسادم و عشقم هر لحظه بهش بیشتر می شه؛ عشقی که با دیدن یه عکس به وجود اومد و تا الان توی قلب و روح من زندست و هر روز بیشتر از قبل ریشه می زنه
یه بار دیگه از خدا وجودش رو خواستم و از خدا خواستم این عشق ابدی باشه و همون طور که به رویای بودنش فکر می کردم از اتاق خارج شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Nafas.Hadian

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
4/25/19
ارسال ها
11
امتیاز
483
تو ای سرچشمه تمام عاشقانه های من
چگونه فراموش کنم عشق گمشده در وجودم را؟
عشقی که شیفته چشمان مهتابی اش هستم
آری! به این عاشق دلداده بگو چگونه از یاد ببرد چهره پاک و معصومت را؟

اون روزم تکراری بود و مثل همیشه حوصله بر.
منی که هر روز باید قطره اشکام بریزه اون روزم ریخت.
مثل همیشه به تنهایی خودم فرو رفتم؛ غرق عشقم شدم و تا ساعاتی حتی ذهنمم درگیرش بود.
خوب یادمه هر وقت اتفاقی می افته گریه می کنم؛ من! وجودم در برابر دیگران از سنگه ولی در برابر عشقم مثل ماسه نرم و گرم!
گریه هام از سر درد و دعوا نیست؛ گریه هام از سر تنهایی و دل شکستمه!
تا کی می تونستم منتظر بمونم و تلاش های پی در پیم جوابی به جز هیچ برام نداشته باشه؟! چقدر می تونستم تو وجودم نگه دارم که عاشقم؟! چه جوری می شد ثابت کنم؛ به خودم و خدای خودم؟!
آره منه تنها توی این دنیا، عاشق بودم و فقط خدا بود که از این عشق خبر داشت.
وجود سوزندم هر روز شعله ور تر می شد؛ صبرم داشت تموم می شد؛ آخه من چقدر طاقت دوری و نرسیدن داشتم؟!

عصر شده بود و من درست دو ساعته تمام گریه کرده بودم و حالا چشمای خستم از زور درد باز نمی شد؛ انقدر گریه کرده بودم و محو افکارم بودم که نفهمیدم خواب چطوری به وجودم اومد و منو با خودش به عالم بی خبری برد.
با اصرارهای مکرر مامان دوره کوتاهی کردم و چقدر خوب بود که به حرف مامانم گوش کردم؛ درس خوندن و فکر برای حل کردن مسائل سخت، می تونست برای ساعاتی منو از فکر و خیال دور کنه.
سر درد همیشگی به سراغم اومده بود؛ دیگه عادت کرده بودم؛ ولی این سردرد فرق داشت؛ از فُرت خستگی و بی خوابی، یا گریه و فکرهای مختلف نبود؛ این سر دردی بود ناشی از اتفاقی که رخ داده بود.
ناشی از دعوایی که منجر به حال بدم شده بود، یا شاید بهتر بگم دعوایی که حالم رو بدتر کرده بود.
منی که شاید فقط روحم خراش دیده بود الان این جسمم بود که داشت بی مهابا برای یه مسکن که آرومش کنه زجه می زد.
درد می کشیدم و فریاد می زدم؛ فریاد برای روحم که داغون بود و فریاد برای جسمی که هر لحظه داشت آب می شد.
زمان کند می گذشت و درد داشت نابودم می کرد؛ قطره های سرد عرق رو که مثل شیر آب روی صورتم روانه بودن رو حس می کردم.
یه لحظه به یادش افتادم؛ هر وقت اسمش میاد توی ذهنم انرژی می گیریم؛ این بارم انرژی از عشق اون توی سلول های تنم پیچید و بهم توانایی بلند شدن داد.
از اتاق اومدم بیرون و با درد کنار دیواری که تکیه گاه دستم بود راه می رفتم.
وقتی به پذیرایی رسیدم دیگه توانی نداشتم و زانو زدم؛ آره! این من مغرور و خودخواه در برابر درد زانو زدم و در مدت زمان کوتاهی نقش بر زمین شدم و فقط صدای گریه ها و جیغای مامان بود که تو سرم اکو می شد.
آخرین لحظه وقتی مامان برای بار صدم جیغ زد و صداش توی سرم پیچید داد زدم و دستمو روی سرم گذاشتم؛ بعد سیاهی مطلق منو به عالمی دیگه برد.
 
آخرین ویرایش

Nafas.Hadian

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
4/25/19
ارسال ها
11
امتیاز
483
این حال زار من بود
منی که در برابر یک قدمی مرگ تمنای ماندن می کردم!
منی که شاید در وجودم خواهش، هیچ معنایی نداشت.

هوشیار بودم؛ صدا ها رو می شنیدم ولی چشمام قدرت نداشتن؛ انگار کسی مجبورم کرده بود چشم ببندم؛ به روی دنیا دیگه چشم باز نکنم.
به یاد اوردم؛ از لحظه دعوام با داداش امیر و ذربه ای که ناخواسته به سرم وارد شد؛ صدا و داد آخرم و بعد سیاهی!
با سوزش دستم صورتم جمع شد و حالا دیگه می تونستم چشمام رو باز کنم.
حالا دیگه می دونستم کجام و این جا جایی به جز بیمارستان نبود؛ وقتی چشم باز کردم با چهره مامان و بابا که حالا از همیشه نگران تر بودن جلو چشمم پدیدار شد؛ سرم رو چرخوندم و پشت سر پرستاری که داشت نبضمو می گرفت امیرو دیدم.
امیری که حالا شرمنده داشت به زمین نگاه می کرد.
چه بازی مسخره ای؛ یه روزی انقدر داغونم که آرزوی مرگ می کنم؛ یه روزم مثل چند ساعت پیش دست پا می زنم تا زنده بمونم.
در جواب سوالای پرستار و پدر مادرم فقط سرمو تکون دادم و خستگی نامعلومی که تو وجودم بود و نمی دونم سرچشمه از کجا می گرفت؛ بر جسه بی حس دخترونم غلبه کرد و منو خواب کرد.

وقتی چشم باز کردم با یه جای آشنا مواجه شدم؛ اتاقم بود و من روی تختم آروم گرفته بودم.
روی تخت نشستم و سرم وحشتناک گیج رفت و همین باعث شد دستمو روی سرم بزارم و به سرم فشار بیارم تا یکم از درد سرم و سرگیجم بهتر بشه.
بعد چند دقیقه بلند شدم و از اتاق زدم بیرون؛ خدا می دونست چقدر این خونه رو دوس داشتم و چقدر عاشق خانواده ای بودم که همیشه مثل کوه پشتم بودن البته به دور از بدی هاشون!
وارد دستشویی شدم و روبه روی آینه روشور ایستادم؛ به چهره داغونم نگاه کردم؛ این همون نفس شر و شیطونی بود که حاضر بود هر کاری بکنه که فقط شاد باشه و بخنده؟!
این همون نفسی بود که هر روز باید سر به سر مامانش می زاشت و باهم می خندیدن؟! نه! این اون نفس نبود؛ اون نفس شاد و شنگول یک سال پیش با نفس افسرده و گوشه گیر الان فرق داشت؛ این نفس عاشق بود و نفس گذشته خالی از هر وقفه ای!
خیلی فرق داشت؛ من تغییر کرده بودم؛ شده بودم از سنگ! با هر چیز کوچیکی عصبانی می شدم و توی حالت عادی فقط یه مرده متحرک بودم.
سنگ بودنم به معنای دوست نداشتن اطرافیانم نبود؛ من عاشق همه خانواده و اطرافیانم بودم؛ حتی افرادی که بهم بدی کرده بودن! ولی توی این یک سال برای عشق ورزیدن بهشون هیچ وقتی نداشتم؛ منی که حالا برای خودمم وقت ندارم.
به افکارم درهمم و چهره ام پوزخندی زدم؛ شیر آبو باز کردم و دستامو پر آب کردم؛ به آب یخی که توی دستم جمع شده بود اجازه دادم به صورتم بشینه.
وقتی آب سردو حس کردم، آتیش وجودم خنک شد؛ البته اگه کسی باز دوباره روشنش نکنه و فوران نشه.
شیر آبو بستم و از دستشویی خارج شدم؛ به پذیرایی و سالن خالی و تاریک نگاهی انداختم و فهمیدم که هیچ کس نیست؛ به اتاقم رفتم و طبق مرور دوباره نقشم یکمی از رمانمو نوشتم؛ هنوز خیلی مونده بود تا تموم بشه و همین عصبانیم می کرد.
من وقت چندان زیادی نداشتم و وقفه های بی مورد روزمره منو هر لحظه از هدفم دور تر می کرد.
 
آخرین ویرایش

Nafas.Hadian

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
4/25/19
ارسال ها
11
امتیاز
483
اگر عاشق بودم یا نبودم
در این دنیای نامعلوم و پوچ
فقط ایفا گر بودم و یک بازیگر
که برای فردی چون خودش ناشناس می جنگد!

اعصابم داغون بود و از همه لحاظ اعصابم تجدید می شد؛ ناسلامتی من از بیمارستان اومدم و همه منو تنها توی خونه گذاشتن رفتن؛ واقعا مسخرس! پوزخندی که توی این یک ساله با ل*با*م انس گرفته بود رو به روی ل*با*م نمایان کردم و خالی از هر چیزی طلب آرامش کردم.
توی وجودم فریاد زدم؛ من باید عوض بشم، آخه تو چه جوری تونستی عاشقم کنی؟! چه جور تونستی منو انقدر راحت از خودم بیخود کنی؟!
نفرین نمی کنم، فقط طلب آرامش می کنم برای قلب عاشقم! من باید عوض، به خاطر مامان بابا، امیر و حمید،کل خانوادم،دوستام و در آخر همه افراد زندگیم.
یه حسی بهم می گفت بقیه به بودنم احتیاج دارن و من نباید خودمو از اونا دریغ کنم؛ حرف آخرم و نهیب آخرم به خودم فقط یه جمله بود« به خاطر رهام!»
این تنها سلاحی بود که قلبمو آروم آروم نابود می کرد؛ درست مثل پنبه سر می برید؛ آروم، بی صدا، بی هیچ دردی!
خدا منو متفاوت می خواست؛ می خواست یک نواختی زندگیم تموم بشه و با اشتیاق پیش برم؛ بدون هیچ مانعی!
بلند شدم با لبخندی که یک سال تموم ل*با*م حتی رنگشم ندیدن به سمت روشور رفتم؛ وضو گرفتم و به اتاقم اومدم؛ چادرم رو سرم کردم و رو به روی آینه به نفس خندون نگاه کردم.
آره! همه این نفسو دوست داشتن؛ همه این نفس خندون رو دوست داشتن که قلبش پاک بود؛ از هر چیزی که اونو از تصمیمات بزرگش دور کنه!
خودمم این نفسو دوست داشتم؛ مطمئن بودم اونم دوست داره؛ به سمت سجاده آزین بسته با پولک رفتم و به روش ایستادم؛ قامت بستم و شروع کردم به نماز خوندن؛ حس قشنگی که توی وجودم بود غیرقابل وصف بود؛ من خوشحال بودم؛ راضی بودم از نفسی که تازه متولد شده بود؛ من عاشق این نفس تازه متولد شده بودم.
از این لحظه به بعد من برای به دست اوردن رهام هر کاری می کنم؛ توی وجودم چیزی نهیب می زد و می گفت « تو خودت انتخاب کردی؛ انتخابت واسه همه با ارزشه!»
خوشحال بودم؛ عوض شده بودم؛ سر نماز به خدا قول دادم بشم نفس خوبه داستان، خواستم اون نفس ناراحتو از وجودم بیرون کنه؛ آخر قول گرفتم؛ قول اینکه به رهام برسم.
راضی بودم از همه چیز، توی این یک ساله همه جور سختی توی راه رسیدن به رهام کشیده بودم و د م نزده بودم؛ باید موانع رو از سر راهم برمی داشتم و تا الان موفق بودم؛ من، تا لحظه موعودم با همه دنیام میشم بهترین آدم داستان، آره این الان نفس جدیدیه که عوض شده و از تغییرش راضیه!
وقتی حسابی با خدا حرف زدم سجادرو جمع کردم و بعد خوندن قرآن درسای روز بعدو مرور کردم؛ زمان بی هیچ اراده ای گذشته بودو وقتی به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت نزدیک به 11 شبه و من تمام مدت درگیر درسام.
تعجب کردم که هنوز خانوادم بر نگشتن؛ باهاشون تماس گرفتم که گفتن خونه مامانبزرگن و تا چند ساعت دیگه میام دنبالم ولی با اصرارهای زیادم قبول کردن خونه بمونم؛ غذای ظهرو گرم کردم و روی میز با آب و تاب خوردم؛ خدا می دونه چقدر گرسنه بودم؛ وقتی ظرفارو جمع کردم و شستم رفتم بخوابم؛ همین که سرم با بالشت تماس برقرار کرد به خواب عمیقی فرو رفتم.
 

Nafas.Hadian

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
4/25/19
ارسال ها
11
امتیاز
483
عشق تو بود که جان بی جانم را التیام بخشیدً!
وجود تو در قلبم بود که مرا آرام می کرد.
آرامشی که شاید وجود تو آن را به استقبال من درآورده است.


من عوض شده بودم؛ دختری که حالا به دنیای گذشته خودش برگشته؛ دنیایی که سازندش قلب عاشقه!

حالا دیگه همون نفس شر و شیطون قبل بودم؛ همون نفس شر و شیطون که عاشق رهام بود و همین زندگی پر از شکستمو شیرین می کرد؛ شیرینی همراه با شکست!

شکست هایی در راه رسیدن به عشقم، عشقی که برای من عرشی بود تا رسیدن به خدا! خدایی که تا به حال خیلی امتحانم کرده ولی توی سرفرازی این امتحانات با جون و دل به بنده عاشقش کمک کرده؛ من مدیون بودم و این دِینی بود که به گردن داشتم و باید ادا می کردم؛ حتی به خاطر رهام!

حالم بهتر بود؛ سرگیجه و درد دیگه هر ثانیه در وجودم اعلام حضور نمی کردن و این آرامشو به وجودم راه می داد.

صبح از خواب بیدار شدم؛ گیج بودم و اتفاقات شب قبل برام مجهول و ناشناخته بودن؛ هیچی به خاطر نداشتم که درآنی از ثانیه چشمم به کتابای کنار تختم افتاد و کتابی که توی دستم بود.

یادم اومد همه چیز رو و همین منو به دل ترس راه داد؛ سریع به ساعت کنار دستم روی میز خیره شدم و ساعت شش از همیشه پرنگ تر دیده می شد.

خوشحال از اینکه مدرسم دیر نشده و نمازم غذا نشده بلند شدم و برای وضو به سمت روشور رفتم.

آب سرد تماس خیلی خوبی با دستام برقرار می کرد و این خنکی منو به وجد می اورد.

با دقت تمام وضو گرفتم و پس از اتمام وضو، آب رو بستم؛ مقنعه سفید رنگ قشنگی که هنر دست مامان بودو همیشه به قول مامان هر وقت می پوشیدمش شبیه فرشته ها می شدم رو سر کردم.

چادرم هم سرم کردم و رو به قبله ایستادم؛ با عشق شروع به خوندن کردم؛ نوازش روحم توسط یک نفر به خوبی احساس می شد و حال خوبی بهم القا می کرد.

نمازم تموم شد و این شروعی بود برای خواسته هام؛ خواسته های کمی که اصلی ترینش می تونست عشق زندگیم باشه!

دستامو بالا گرفتم و دعا کردم؛ به گفته همیشگی بابا اول برای مریضا دعا کردم، بعدش برای همسایه ها و خانوادم و در آخر برای دل خودم، دلی که درگیر و الاجش رخ یار بود!

از خدا خواستم اونو بهم بده؛ بهش گفتم حتی اگه صدبارم امتحانم کنه می خوام سربلند بشم و به رهام برسم؛ خواستم امتحاناتش برام قابل تحمل باشه و خودشم تنهام نذاره؛ خواستم این بنده عاشقشو به رویا یا شاید آرزوی قلبیش برسونه.

بالاخره از حرف زدن با خدای خودم دست کشیدم و لحظه آخر باز دوباره بودنشو طلبیدم؛ این بار از خدای خودش و خدای خودم که همیشه پشتم بود!

کارهامو رو به راه کردم و بعد آماده کردن وسائل مدرسم و توضیحات مختصری که به مامان دادم و گوش دادن به توصیه های همیشگیش تلفنو قطع کردم و بعد پوشیدن کفش های مشکی رنگی که عاشقشون بودم، به سمت مدرسه راه افتادم.

این خوب بود که مدرسمون نزدیک خونس و توی نبود بابا می تونم پیاده برم؛ اما مسیر نسبتا طولانیش و سرازیری که به گفته خودم یکم برام سخت بود منو از این کار منصرف می کرد.

سعی کردم ذهنمو مشغول کنم تا متوجه زمان و سختی راه نشم؛ توی راه به همه چیز فکر کردم؛ به نقشه ام برای رسیدن به رهام، به روزی که می خواستم پر بشه از شادی و به دوستایی که حالا با یه روحیه‌ی خندون برگشته بودم به پیشوازشون تا براشون بهترین باشم و آخرین چیز که مهم ترین بود به تحول به وجود اومده توی زندگیم فکر کردم؛ به زندگی جدیدی که شاید دارم بعد یک سال تمام دوباره تجربش می کنم و من عاشق این تجربه شیرین بودم و عاشق رهامی که باز منو به این روزای خوب برگردوند.

توی راه ذهنم از اتفاقات تلخ گذشته به دور نموند اما سعی می کردم کمتر بهشون فکر کنم و بیشتر روی چیزای خوب زندگیم متمرکز باشم.
 
آخرین ویرایش

Nafas.Hadian

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
4/25/19
ارسال ها
11
امتیاز
483
من عاشق پیشه دنیایم را دگرگون می کنم.
با عشق درون وجودم!
من عاشقی بیش نیستم.
اما تو چه می دانی عشق با انسان چه می کند؟

بالاخره به مدرسه ای رسیدم که قرار بود یکی از صد چیزی باشه که من رو تغییر بده و شاهد تغییرم باشه.
با لبخندی که بعد یک سال باز دوباره به لبهام برگشته بود وارد حیاط مدرسه شدم.
هیچ حسی به جز حس خوبی و سرفرازی نداشتم و این ها همش از خدا بود؛ خدایی که بندش رو تنها نزاشته بودو الان کنارش بود تا کمکش کنه شاد باشه؛ برای همیشه و در تمام سختی ها بخنده!
با حالت خاصی به سمت در ورودی مدرسه رفتم؛ اول از همه چهره خانم بهادران و غفوری توی دیدم ظاهر شدن.
بر خلاف همسشه با خنده و لحن شادی بهشون سلام کردم و صبح بخیر گفتم؛ هیچ کدوم تعجب نکردن ولی لبخند رضایت از چهرشون محو نشد.
با ببخشیدی به سمت در کلاس رفتم و خیلی آروم بازش کردم، با زهرا و ریحانه و سارایی که داشتن مثل همیشه حرف می زدن رو به رو شدم و با گفتن یه سلام بلند بالا به سمت میز کناریه ریحانه رفتم و کیفم رو روش گذاشتم.
همین طور که نشسته بودم به همه چیز فکر کردم؛ به خودم که عاشق بودم و به عشقم که حالا مشغول چه کاریه.
راضی بودم ازاین عرش خدا و راضی بودم به رضای خودش تا منو به خواستم برسونه.
ظنگ کلاس که خورد به یاد قدیم شروع کردم به اذیت کردن ریحانه، از هون اول کیف می کردم که حرص ریحانه رو در بیارم؛ اونم پایه بودو هی اذیت می کرد.
همه چیز مثل باد گذشت و من بر خلاف شادی صبح با عصبانیت به خونه برگشتم.
کنار اومدن با دختری که ازش متنفر بودم خیلی سخت بود؛ همینم دلیل اصلی دعوامون بود.
از خودم نراضی بودم که چرا دعوا کرده بودم ولی از طرفی اتفاق مدرسه هیچ جوره از ذهنم پاک نمی شد.
انقدر فکرم مشغول بود که وقتی به خودم اومدم دیدم رو به روی در خونه ایستادم؛ کلیدو دراوردم و وارد شدم.
مامان مثل همیشه داشت توی آشپزخونه آشپزی می کرد؛ برای اینکه چیزی از ناراحتیم نفهمه با لبخند کاملا مصنوعی بهش سلام کردم و اونم با لبخند جوابمو داد.
وقتی لباسام رو عوض کردم یادم اومد نمازم رو نخوندم و سریع وضو گرفتم و در برابر نماز قیام کردم و شروع کردم به خوندن نماز.
آرامش وجودم غیر قابل وصف بود و این آرامش رو مدیون خدایی بودم که همیشه هوای بندشو داره.
 

Nafas.Hadian

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
4/25/19
ارسال ها
11
امتیاز
483
دل سپردم و در این راه
دنیا به کامم تلخ شد
اما اکنون که عاشقم!
دنیا برایم گلستان شد.

درست بود امروز، روز نسبتا خوبی نبود؛ اما من نباید بابت این اتفاق از خدا ناراحت می شدم.
اون کمکم کرده بود و این خودش یه آزمایش بود تا بتونم ثابت کنم، شایسته‌ی این مقام هستم.
برام مهم نبود چی شده یا قراره چی بشه؛ برام مهم نبود که امروز با بهترین دوستم دعوام شده؛ فقط برام مهم بود که خوب باشم و همه چیز رو فراموش کنم.
لبتاپ رو روشن کردم و وارد سایت شدم تا با بچه ها چت کنم شاید کمی از این حال خرابم تشدید بشه.
وارد سایت که شدم سلام کردم و همه هم حوابم رو دادن اما این میون هرکس حالم رو می پرسید، نفس شر و شیطون همیشگی در جواب همشون کلمه «نه»رو میورد.
یکم گذشت و حرف زدن با دوستام حالمو بهتر کرد؛ به معنای واقعی همه چیز رو فراموش کردم و به این فکر نکردم که چرا این اتفاق افتاده.

بعد از اینکه با بچه ها حرف زدم؛ تصمیم گرفتم استراحت کنم تا سردردم خوب بشه.
ولی حتی لحظه ای خواب به چشمای بازم نیومد؛ مامان برای ناهار صدام کرد و به خاطر سردرد وحشتناکم خودم رو بخواب زدم.
اون هم فراموش کرد و به پای خستگی امروز مدرسه در اتاق رو بست و بیرون رفت.
ذهنم برای هزارمین با به سمتش پر کشید و به سمت گذشته سر خورد.
***********************
فرناز: نفس خیلی دیوونه ای! تو نباید عاشقش بشی.
همون طور که دنبال گوشیم توی کیفم می گشتم جوابش رو دادم.
_ دیر گفتی ابجی، من دیگه عاشقش شدم.
فرناز با لحن کفری و عصبی داد زد.
فرناز: مگه من با تو شوخی دارم؟ هیچ می دونی کسی که عاشقشی کیه؟ آره؟ یا نه باید توجیهت کنم.
از لحنش ناراحت نشدم ولی از توهینش به رهام مثل خودش با داد گفتم:
_ چه توجیحی؟ رهام مشکلش چیه؟ مگه من آدم نیستم؟ مگه من نمی تونم عاشق شم؟
با لحن آروم تری در پاسخم گفت:
فرناز: نفس بد کاری می کنی؛ بد. به خدا دارم برای خودت میگم.
نمی تونستم فضای خفقان آمیز خونه فرناز رو تحمل کنم و بدون خداحافظی کیفم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.
*********************
به حال برگشتم؛ چه گذشته تلخی داشتم؛ ولی تمام این تلخی ها به عشق وجودم می ارزید.
درسته رهام برای فرناز غیرممکن بود ولی من یاد گرفته بودم هیچ چیز غیرممکن نیست.
از گذشته پر از غمم دل کندم و برای اینکه حالم بدتر نشه آماده شدم و با گفتن « میرم با بچه ها تو پارک » مامان رو قانع کردم و از خونه خارج شدم.
به سمت پارک نزدیک خونمون رفتم و روی چمن های پارک نشستم.
به آرامش نیاز داشتم و ترجیح دادم به هیچ کدوم از دوستام زنگ نزنم که بیاد پیشم و تا آخر تنها باشم.
اگه این من بودم که عاشق شدم؛ پس پاش می ایستم.
پای عشقی که منو مثل سنگ کرد و حالا مثل یه پر نازک که فقط و فقط خودشو خدای خودش از غمای دلش خبر داره.
روی چمن ها دراز کشیدم و برای مدت کوتاهی چشم هام رو روی هم گذاشتم تا از صدای جیغ ها و خنده های بچه ها لذت افی رو ببم.
همیشه صدای خنده یه بچه کوچیک توی بدترین شرایط بهم آرامش رو تزریق می کرد.
 

بالا