در حال تایپ رمان تبسمِ سودائی | miss_rahil کاربر انجمن یک رمان

miss_rahil

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
11/24/17
ارسال ها
1,082
امتیاز
23,673
محل سکونت
هَمان کُلبه ے ِِ همیشگےِ غَمْ ها....
کد رمان: 2072
ناظر رمان: yegane


نام رمان: تبسمِ سودائی
نام نویسنده: miss_rahil
ژانر:جنایی،پلیسی، تراژدی، اجتماعی
خلاصه ی رمان:
این داستان روایتگر زندگی دخترکی که از بچگی رنج کشیده، تمامی درد هایش را در خود می ریزد و دم نمی زند.
این دختر کوه درد است، اما ل**ب به گلایه باز نمی کند.
مقصر غم های این دختر کیست؟ این دختر دنبال چه رازهایی می گردد. آیا سرنوشت با او یار می شود که آدم های اطراف خود را بشناسد؟
با ما همراه شوید برای خواندن این داستان مرموز وانتقامی خونین از جنس مرگ! با پایانی نا معلوم!
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,101
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش

miss_rahil

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
11/24/17
ارسال ها
1,082
امتیاز
23,673
محل سکونت
هَمان کُلبه ے ِِ همیشگےِ غَمْ ها....
مقدمه :
(من سکوت میکنم.
سکوتی به تلخی یک مرگ خاموش.
گاهی سکوت پاسخ هیچ دردی نیست.
امّا...نایی برای حرف زدن ندارم!
حس میکنم صدایم خیس است ! خیس وبارانی!
می دانم زندگی را باخته ام .
امّا...من صادقم! شاید ساده باشم .
امّا اندکی دروغ مصلحتی یاد گرفته ام.
در جواب همه ی سوال ها می گویم.
حالم خوب است.. خوبِ خوب
امّا این را هم خوب می دانم هوای قلبم غبار آلود است)
(آغاز رمان)
ترسی دارم از آینده ، وحشتی از عقب ماندن ِِ قافله زندگی، دلهره هایی از تنهایی، تردیدهای مستاصل کننده، و نگرانی از غربت و وحشت از غریبه ها.
نفس هایی که می کشم نفهمیده دم و بازدم می شدند،
موهایم را با دو دست محکم گرفتم ومیکشم.
بسه دیگه خدا، هیچ توانی ندارم دیگه ، نه توان شکستن در تنهایی ، ونه سکوت های بیجا ونه توان فرار از کابوس ها.
مگه من چند سالمه، چقدر میتونم تحمل داشته باشم. خدا..!
فقط هفده سالمه ، ببین منو، چرا من ؟!
نفسم کند وکندتر می شد . اسپریم کجاست، موهامو ول کردم و دنبال اسپری گشتم. امّا نبود که نبود. کم کم بدنم سرد و بی رمق تر شد.که تاریکی چشامو گرفت.وبوم...!
وقتی چشامو باز کردم تو اتاقم بودم. هه!
لابد بازم کوماری دیده منو وبازم کسی خونه نبوده.
سُرُم رو از دستم در آوردم و پرت کردم یه گوشه. حولمو از جا لباسی برداشتم وبه طرف حموم رفتم.وان رو پر از آب ولرم کردم وتوش دراز کشیدم. نمی دونم بخاطر گرمی آب بود یا خستگی من. که خواب منو ربود.
و داخل وان به خوابی کوتاه وعمیق رفتم.
با صدای در زدن پی در پی بیدار شدم هوف خدا توی حموم هم آدم آرامش نداره.
لعنتی نذاشتن رویامو کامل ببینم .
من : بسه چقد در میزنین زندم هنوز دست از سرم بردار
کوماری: خانوم جان نگرانتون شدم
من: حالا که سالمم برو مزاحمم نشو
فک کنم رفت چون صدای دور شدن قدماشو شنیدم
به علیرضا فکر کردم . برای اولین بار به خوابم اومده بود.
بغض کرده بود و یه کناری وایستاده بود با دلخوری بهم چشم دوخته بود. بهش گفتم داداشی تو دیگه چرا ازم ناراحتی!
چشاشو بست وازم رو برگردوند و دور شد.
 
آخرین ویرایش

miss_rahil

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
11/24/17
ارسال ها
1,082
امتیاز
23,673
محل سکونت
هَمان کُلبه ے ِِ همیشگےِ غَمْ ها....
تو خیال خودم شروع شدم به حرف زدن با علیرضا.
داداشیِ من توام تنهام گذاشتی رفتی آره؟
بازم مثل همیشه جوابی نگرفتم .نفسی آه مانند کشیدم .
از وان بیرون اومدم حولمو پوشیدم واز حموم بیرون رفتم.توی اتاق مشکی ودلگیر خودم، کمدمو باز کردم وبدون نگاه هرلباسی دم دستم بود برداشتم پوشیدم.
حوصله ی شونه کردن موهامو نداشتم بیخیال هه!
دیگه علیرضا نیست که بهم گیر بده وبگه سرما میخوری قُل من.
قرصمو خوردم وبازگرفتم خوابیدم به امید دیدن دوباره ی علیرضا که شده بود رؤیایی بدون دسترسی.
کم کم با همین فکرا به خواب رفتم.
با ضرب چشامو باز کردم سر تا پام خیس عرق بود و ضربان قلبم روی دور تند.
خدایا! این کابوسای من تمومی ندارن. چرا؟
رفتم توی فکر.
××زمان گذشته××
4 سال پیش...!
منو علی ( علیرضا) سر صبح بازم مثل همیشه مامان نبود هه! اما خیالی نبود چون علی بود علی رو داشتم .اماده شدیم برای مدرسه، صبحونه خوردیم. وحرکت کردیم به طرف مدرسه ، مدرسه هامون روبروی هم بود. سال سوم راهنمایی بودیم منو علی دوقلو بودیم.بخاطر هشت ماهه به دنیا اومدن مشکل تنفسی داشتیم واسپری همیشه همرامون بود. از دم مدرسه جدا شدیم هرکی رفت طرف مدرسه خودش،
درس خاصی نداشتم امروز بیکاری ورزش وادبیات. زنگ آخر بود نمی دونم چرا دلم شور میزد، با تموم کوچیک بودنم وبی خبر از اتفاقات آینده فهمیدم که قراره اتفاقی بیفته ، زنگ خونه خورد، از مدرسه خارج شدم وچشم دوختم به مدرسه پسرونه ، همه خارج شدن اما علی نبود که نبود. دنبالش گشتم نبود. با خودم گفتم حتما گشنش بوده زودتر رفته، اما سرویس هم دنبالمون نیومده بود.
 
آخرین ویرایش

miss_rahil

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
11/24/17
ارسال ها
1,082
امتیاز
23,673
محل سکونت
هَمان کُلبه ے ِِ همیشگےِ غَمْ ها....
از راه میان بر به طرف خونه حرکت کردم چون نزدیک تر بود.
حس کردم تپش قلبم ضعیف شده ونفسم به خس خس افتاده، اسپریمو زدم وبه راهم ادامه دادم.
یهو یه ماشین با سرعت نور جلوم ترمز کرد،
نمیدونم چه ماشینی بود برعکس علی من هیچ علاقه ای درمورد دونستن اسم ماشینا نداشتم.بخاطر همین تشخیصشون نمی دادم،
وقتی چند نفر که چهره هاشون رو پوشونده بودن از ماشین پیاده شدن احساس خطر کردم، و وحشت سر تا پامو گرفت ، نفس عمیقی کشیدم و تند تند راه رفتم یک دفعه از پشت کوله پشتیم رو کشیدن و با ضرب به عقب فرستاده شدم.دست و پا میزدم اما فایده ای نداشت .یه چیزی جلو بینیم گرفتن وبعدش سیاهی محض،زمانی که چشامو باز کردم. نمیدونم چقدر گذشته بود.فقط خیلی سردم بود. با سطلی که کنار پام بود . متوجه شدم که آب ریختن روم. توی زیر زمین مثل یه انباری جایی بودیم. بوی خاک نمک خورده میومد.دستامو تکون دادم .ولی بنظر بسته بودنشون.
وقتی خوب همه اطرافمو کنکاش کردم تازه متوجه بودن علی هم شدم. تو یه دقیقه چشام پر اشک شد.
_من : علی ! تو اینجا چی کار می کنی؟کی اوردت ؟خوبی ؟چی کارت کردن؟
_علی: نمیدونم چندتا مرده گنده بودن اوردنم.ولی از دم مدرسه جلومو گرفتن!آره خوبم چیزیم نیست.راحیل؟ منو نگاه کن!ببینمت!نترسیا مطمئن باش بابا و مامان از دست اینا نجاتمون میدن.
_من : بابا شاید اما مامان؟فکر نکنم !میدونی که برا سه ماه رفته ، تازه دوماه گذشته تا سه ماهشو کامل نکنه برنمیگرده !
یهو در با شدت باز شد ومحکم خورد به دیوار.
دوتا از همون مردای گنده ای که علی گفته بود اومدن داخل، صورتشون رو با ماسک بازیگرها پوشونده بودن.هردو به سمت منو علی اومدن.دستامونو باز کردن وگفتن هرچی که میپرسیم وباید جواب بدین.
_مرد اولی: شما دو تا دو قلواین؟
-علی:اره!
-مرده اولی: اسم و فامیلی بابات؟!
-علی: محمد راد فر!
-مرده اولی: پس خوبه ، شما دو تا توله ی محمد هستین!
بعدش شروع کرد ب خندیدن، وقتی خندش تموم شد گوشیش گرفت دستش و ب یکی زنگ‌زد از طرز حرف زدنش معلوم بود به بابام زنگ زده و باهاش حرف میزد ، اومد طرف منو موهامو کشید از کار غیر ارادیش ناخواسته جیغی زدم و علی اومد به طرفمون دستشو گاز گرفت ولی علی رو پس زدو موهامو بیشتر کشید .!
مرده دوم سریع ب طرف علی اومدو به یه طرف دیگه از انباری پرتش کرد و یه لگد هم حواله اش کرد با این کارش علی از هوش رفت .
با صدای زنگ تلفن به زمان حال برگشتم.
 
آخرین ویرایش

miss_rahil

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
11/24/17
ارسال ها
1,082
امتیاز
23,673
محل سکونت
هَمان کُلبه ے ِِ همیشگےِ غَمْ ها....
هروقت تو خاطراتم غرق میشدم. شدت نفس کشیدنم بیشتر میشد. تنم خیس عرق وموهام به پوست سرم میچسبید. در حالیکه سرم می سوخت،سوزشش طاقت فرسا بود.
اسپری تو دستم بود رو زدم وبه طرف تلفن خونه رفتم.
معلوم بود طرف خیلی کنه اس، که صدای تلفن یه ثانیه هم قطع نمیشد. تلفن رو برداشتم وصدای الو گفتن مامان رو شنیدم.
_من :بله؟!
_مامان: سلام پدرت کجاست؟
_من : خبر ندارم کاری نیست قطع کنم؟!
با دیدن سکوت طولانی ونفس عمیقش فهمیدم باید قطع کنم،حتی حالمو نپرسید.چطور مادریه آخه؟!
طرف کاناپه رفتم ولو شدم. تلویزیون رو روشن کردم
چندتا شبکه بالا پایین کردم.ولی دریغ از یه چیز به درد بخور، خاموش کردم.
محو صفحه سیاه تلویزیون بودم. متوجه شدم اونم مثل صفحه زندگی من، سیاه و غبار آلود بود.
همون طور که خیره بودم خاطرات گذشته برام تداعی شد.
×× گذشته××
گلوم از شدت جیغی که کشیده بودم می سوخت.
مثل اینکه تارهای صوتیم آسیب دیده بودن.
یکی از مردها داخل انباری بود. سیگاری روشن کرد وپک های عمیقی میزد.
انگار صدای ریز گریه هام کلافش کرده بود.
از جاش پا شد وبه طرفم اومد. جرأت بالا کردن سرمو نداشتم،موهامو محکم چنگ زد تا حدی که حس کردم از پوست سرم دارن جدا میشن اون موهامو میکشید ومن جیغ میزدم دهنمو سفت گرفت.دستو پا زدم اما ول کن نبود. آخر سر خودش ولم کرد.ویه پک عمیق دیگه زد. لعنتی دودشو تو صورتم فوت کرد.با این کارش سرفه کردم و سوزش گلوم هم بیشتر شد.
حواسم بهش نبود و پشت سر هم سرفه میکردم یه دفه سیگار نصفه شو روی دست‌چپم فشار داد. سوختم ، تا خودِ مغز استخونم حسش کردم.
دستمو با جاسیگاریش اشتباه گرفته بود !

هم خسته بودم ،هم نفس کم اوردم .و توی تاریکی انباری به خواب رفتم.
با سوزش دستم چشامو باز کردم. وبه علی نگاه کردم.موهاشو تراشیده بودن. چشمام دوباره پر اشک شد.
 
آخرین ویرایش

miss_rahil

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
11/24/17
ارسال ها
1,082
امتیاز
23,673
محل سکونت
هَمان کُلبه ے ِِ همیشگےِ غَمْ ها....
بغض کردم اما بازم قورتش دادم. به دستم نگاهی کردم ورم کرده بود میخواستم سرمو بالا بیارم که نگام به زمین خورد موهای زیادی دورم پخش شده بود ، نامطمئن پلک زدم و چشام رو محکم روی هم فشار دادم انگار توهم زده بودم جرعت نداشتم به سرم دست بکشم تا مطمئن بشم موهای خودمه یانه!
فکر میکردم خیالاتی شدم اما نه نه نه،اونا موهای خودم بودن!
موهامو، مثل داداشم تراشیده بودن! موهایی که حتی
یه بارم علی اجازه نداده بود کوتاهشون کنم!
با احساس کرختی بدنم، تکونی خوردم وبه زمان حال برگشتم.
مرور کردن خاطرات قدیم ودرد هاش به قدری خستم کرده بود که حس مقاومتی برا گرم کردن خودم نداشتم.
کیف دستی و کلید رو برداشتم واز خونه زدم بیرون ،گرسنه بودم. اما حوصله غذا خوردن نبود.از این زندگی ومسئولیت های پوچش خسته شده بودم. هیچ حسی جز دردِ نامحدود نداشتم! هه خیلی خنده داره من؟! توی خونه پر زرق و برق سلطنتی با بهترین امکانات زندگی میکردم اما بدون هیچ موجود دیگری،هرروز مردن وتجربه میکنم تاحدی که متنفر شدم از این زندگی.
از فکر و خیال زدم بیرون و بعد از یه پیاده روی بی مقصد نزدیکی های خونه بودم رفتم یه ساندویچ گرفتم و توراه شروع کردم به خوردن تازه دو گاز نزده بودم، حالم بد شد و هرچی خورده بودمو بالا اوردم انگار با این غصه ها شکمم سیر شده بود . قفسه سینم بخاطر عق زدن به خس خس افتاده بود ،زودی همراه همیشگی مو در اوردم و زدم .
رسیدم خونه و رفتم که بخوابم اما تا خود صبح خوابم نبرد هرچند که پیاده روی هم رفتم برا اینکه بدنم خسته بشه و خوابم ببره ولی فایده ای نداشت .
صبح شده بود و باید اماده می شدم برا مدرسه ، حال نداشتم اما مجبور بودم چون امتحان داشتم .
با کرختی از جام بلند شدم اما سرگیجه داشتم به طرف حموم رفتم ، تو اینه نگاهی ب چشای پف کرده و قرمزم انداختم دو سه باری اب سرد به صورتم‌پاشیدم و اماده شدم کولمو برداشتم . به طرف در رفتم و چشمم خورد به اتاق ممنوعه!
 
آخرین ویرایش

miss_rahil

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
11/24/17
ارسال ها
1,082
امتیاز
23,673
محل سکونت
هَمان کُلبه ے ِِ همیشگےِ غَمْ ها....
به نظر من این همیشه یه اتاق مرموز و ترسناکه که کسی حق نداره واردش بشه .
همیشه حس می کنم یه چیزی توش هست که تموم زندگیم رو زیر و رو میکنه ، اما هیچوقت جرعت نداشتم برا باز کردنش و فهمیدن اسرار ! شاید میترسیدم، شاید هم یه توهم برا مغز بیمار من بود به هرحال وقتش رسیده بود رازهای زندگیمو بفهمم.
چشم گرفتم و از خونه خارج شدم.
اقای احمدی {رانندم} دم در منتظرم بود ، منم بدون هیچ حرفی سوار ماشین شدم و حرکت کرد چند دقیقه ای تو راه بودیم بعدش جلوی در مدرسه ایست کرد و من پیاده شدم .
وارد مدرسه شدم و به سمت سالن رفتم وقتی داخل سالن شدم انگار یه لحظه نگاه همه بهم دوخته شد از نگاه خیرشون حس انزجار و چندش اوری بهم دست داد .
توجهی نکردمو به طرف کلاسم رفتم . کلاسی که همه دانش اموز ها منو به چشم‌یک دانش اموز ساکت و بی روح میشناختن، درسام خوب بود برای همین کسی کاری به کارم نداشت .
با خوردن زنگ مدرسه که اعلام می کرد وقت رفتن به خونست کولمو گرفتم و رفتم بیرون . منتظر اقای احمدی بودم اما هرچی صبر کردم نیومد مدرسه تقریبا خالی شده بود اما من هنوز منتظرش بودم ولی خبری ازش نشد!
بی توجه به ادمای اطرافم قدم زنون راه خونه رو گرفتم،بازم خاطرات تداعی شدن امروز هم مثل همون روز.

×× گذشته ××
علی هنوز بیهوش بود،
خواستم برم سمتش اما بدنم کوفته و بی رمق بود.
انگاری یه کامیون از روم رد شده ،با هر زحمتی بود خودمو به علی رسوندم و سرشو اروم گذاشتم رو پاهام و بهش زل زدم علی تمام زندگی من بود. چشماش بسته بود ، نامردا خیلی زده بودنش .

گوشه لبش خونی بود با نگرانی به خون های روی پیرهنش چشم دوختم که در با ضرب باز شد و خورد به دیوار پشتش .
زیر ل**ب زمزمه کردم : خدایا علی و می‌سپارم ب خودت !

از برخورد در و دیوار کمی ترسیده بودم و موهای تنم سیخ شده بود اما همچنان به علی زل زده بودم ، سرم پایین بود و حتی نای بلند کردن سرم رو هم نداشتم .
ترسم هر لحظه بیشتر می شد.
گفت :
وقتشِه از داداشت خداحافظی کنی خانوم کوچولو . از صداش فهمیدم همونیه که سیگار روشنی رو دستم خاموش کرده.
با وحشت سرمو بلند کردم گردنم تقی صدا داد و ناباور بهش چشم دوختم .
-من: داداشمو کجا می برین؟
-مرده: نترس خانوم کوچولو به بابات تحویلش میدم.
از تنها شدن با این ادما میترسیدم اما می ارزید.
همین که علی رو می‌فرستادن خونه برام کافی بود و ترس رو به جون می خریدم. اب سردی ریختن رو علی تا به هوش بیاد، چشماشو باز کرد و به قصد بلند شدن خم شد.
حس میکردم ابروهاش توهم رفته .
داداشم درد داشت اره علی من به ناروا کتک خورده بود، اون داشت دردایی رو تحمل میکرد که حقش نبود.
 
آخرین ویرایش

miss_rahil

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
11/24/17
ارسال ها
1,082
امتیاز
23,673
محل سکونت
هَمان کُلبه ے ِِ همیشگےِ غَمْ ها....
اما بی توجه نشست سر جاش و توی گوشم زمزمه کرد :راحیل خوبی؟! من که خوبم. فهمیده بود نگرانشم که گفت خوبم!
وقتی علی خوبه و داره برمیگرده پیش بابا محال بود بگم بدم، سرم رو تکون دادم که خوبم .

مرده اومد طرف علی دستش رو گرفت و به زور بلندش کرد، علی نم یخواست بره نم یخواست خواهرش رو تنها بزاره اما اون باید می رفت.
اروم زمزمه کردم : داداشی برو و همراه بابا بیا و نجاتم بده، جون راحیل برو داداشی.
بعد از چند دقیقه دست از تلاش برداشت و همراه مرده رفتن.
زل زدم به دیوار ترک‌ خورده ی انباری هوا سرد بود و منم سردم شده بود.
ذهنم پر بود اما نمی فهمیدم به کی و چی فکر می کنم ، انقدر درگیر افکارم بودم نمی دونم چقدر گذشته بود که صدای قهقهه های چند نفرو شنیدم انقدر بلند میخندیدن ک ترس برم داشت .
صدای قدمای یکی رو شنیدم و از وحشت تمام بدنم سست شده بود در باز شد.

اومد داخل یه صندلی جلوم گذاشت و نشست روش از سست شده بودم بدنم رمق نداشت سرمو بالا بیارم‌ همچنین جرعتشم نداشتم ، از بس سرم‌ پایین بود گردنم خشک شده بود.
شروع کرد به حرف زدن : خب بگو بینم خانوم کوچولو با تو چیکار کنیم هوم؟!
ل*با*م رو با زبونم تر کردم و گفتم : داداشمو بردین پیش بابام؟!
-مرده: نه! داداشتو فرستادم یه جای دور تا بابات نتونه پیداش کنه !
من: یعنی چی این حرفت ؟یعنی پیش بابام نبردیش؟
-مرده: نه رفت اون بالا بالاها.
با این حرفش یه تکون شدید خوردم ته دلم خالی شد و بدنم شروع ب لرزش کرد، حالیم نبود دارم چیکار می کنم .
هیچی دست خودم نبود انگار مغزم هیچ فرمانی صادر نمی کرد اما یه دفه پا شدم یقشو گرفتم و با دستای لرزون داد زدم .
-من: داداشمو چیکار کردین عوضیا ؟! تو رو خدا بگو شوخیه بگو علیم سالمه بگو هیچیش نشده دهنتو باز کن دیگه یه چیزی بگو.
جواب نمی داد و با بی رحمی زل زده بود ب چشمام سردرگم بودم و همش گریه می کردم .
پشت سر هم جیغ می کشیدم انقدری جیغ زدم ک واسه ی ذزه اکسیژن دهنم باز و بسته میشد ، زمان از دستم در رفته بود و من همچنان قطره های اشکم یکی پس از دیگری از چشم میوفتادن .
 
آخرین ویرایش

miss_rahil

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
11/24/17
ارسال ها
1,082
امتیاز
23,673
محل سکونت
هَمان کُلبه ے ِِ همیشگےِ غَمْ ها....
بعد جدال فکرم، قلبم و نفسای کندم به تاریکی سپرده شدم.
وقتی به هوش اومدم با ترس دور و برم رو نگاه کردم.
خبری از انباری و اون مردها نبود و من بیمارستان بودم.
اما باز هم ته قلبم خالی بود. یه بغض تو گلوم.
در باز شد، بابام اومد تو اتاق. دلم براش تنگ شده بود. اما چشمم به لباسهای سیاهش افتاد، بغضمو قورت دادم و به چشاش نگاه کردم. چشاش قرمز بود. تا تهش رفتم، اما نمی خواستم باورکنم؛ علی هیچوقت منو تنها نمی ذاره.
من: بابا علی کجاست؟
بابام چشاش رو میدزید تا مبادا من از چشاش بخونم غمش رو.
بازم پرسیدم با جیغ و داد که جواب داد و این جواب بابا هیچوقت یادم نمیره.گفت:
-علی گلچین شد علی رفت دیگه نیست. داداشت یکی از گل های بهشت شد.
سردم شد ، خشک شدم مثل مجسمه. تو اتاق سکوت بود. سکوتی به دلخراشی یک عمر زندگی، یک کوله بار غم، فقط صدای نفس های خس خس مانند من پیچیده بود و دهنی که باز وبسته میشد اما صدایی نبود.
صدام رفته بود .
من زندگی رو باخته بودم، علی رو باخته بودم. من بدون علی این زندگی رو نمی خوام.
من مقصر مرگ علی ام، همش تقصیر منه، من بهش گفتم برو من به علیم گفتم جون راحیل برو.
چرا! خدا! علیمو بهم بدهکاری ! لعنت به من!
با صدای بوق ماشینی از فکر گذشته های نه چندان دور خارج شدم.
اطرافم رو نگاه کردم تو کوچمون بودم. ماشین بازم بوق زد. نگاه کردم آقای احمدی بود راننده ام، اما من دیگه رسیده بودم دم در. نمی دونم چجوری.
احمدی گفت:
-ببخشید خانوم..
نذاشتم حرفش رو کامل کنه سرم رو براش تکون دادم و بی توجه بهش وارد خونه شدم.
خونه ای که هیچ روحی نداشت، سرد بود مثل خونه ی ارواح.
حس می کردم در و دیوارهاش به تنهایی هام می خندن
و لبخندهای تحقیر آمیز تحویلم میدن. علاقه ای به هیچ چیز نداشتم.
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا