در حال تایپ رمان زندگی من؟ یا تو؟| کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
کد رمان: 2073
ناظر: jasmine


نام رمان: زندگی من؟ یا تو؟
نام نویسندگان: آیلی الهه آتش، ملکه احساس
ژانر: عاشقانه، طنز
خلاصه:
داستان ما در مورد دو تا دختر خیلی معمولی که با هم دوستن ولی هر کدوم از یه جنس مختلف هستن. یکی از جنس احساس و مهربونی و یکی از جنس شیطنت اما با نقاب بی تفاوتی!
اما بزرگترین تفاوت اونها اینه که آیلار از روزگار زودتر از موعدش ضربه خورده و روحش شکسته و حالا داره سعی می کنه خودش رو ترمیم کنه و دوستش آیناز هم تصمیم گرفته کمکش کنه تا زندگی جدیدی رو شروع کنه.
 
آخرین ویرایش

روشنک.ا

نویسنده انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
3/31/17
ارسال ها
2,290
امتیاز
64,873
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
مقدمه:
زندگی من بود و واردش شدی!
راهت ندادم، بازهم واردش شدی!
در زندگی پر رنگت نکردم، خودت پر رنگ شدی!
رنگت با زندگی یک رنگم فرق داشت
اعتنا نکردم، زندگی ام را رنگین کردی!
برایم مهم نبودی، ولی مهم شدی!
تا به خودم آمدم دیگر زندگی من نبود!
زندگی می کردم برای تو
به راستی این زندگی من است، یا تو؟!
***
《آیناز》
داشتیم با آیلار توی حیاط دانشگاهی که تازه یه هفته اس واردش شدیم، قدم می زدیم که یهو آیلار دستمو کشید و آروم گفت:
- آیناز سوتی نمی‌دی ها! فقط پشت سرم بیا خب؟ می‌خوام یه کاری کنم.
بعدش جلو تر از من راه افتاد. دیگه فهمیده بودم آیلار بخواد یه کاری کنه، می‌کنه؛ پس آروم پشت سرش راه افتادم. یهو متوجه شدم آیلار داره با ناز میره سمت میلاد و یه پسره که روی یه نیمکت نشسته بودن! این کارا از اون بعید بود! کنجکاو بودم چهره ی پسره رو ببینیم، سرم رو بالا گرفتم که دیدم پسره هم داره به من نگاه میکنه. برام آشنا نبود مثل اینکه تازه اومده بود اینجا. از جلوی اونا که رد شدیم آیلار راهش رو به سمت درخت بزرگی که پشت سر اونا بود کج کرد. اومدم بپرسم چرا اومدیم این جا که آیلار سریع با دستش جلوی دهنم رو گرفت و هیس بلند بالایی تحویلم داد. با اخم نگاش میکردم که صدای پسره بلند شد:
- میلاد اینا کی بودن؟
میلاد: دوتا از دخترای دانشگده، آیناز و آیلار. چطور؟
- همین طوری.
میلاد: دروغ نگو، فضولیت گل کرده به روی خودت نمیاری!
- خب حالا بگو دیگه!
میلاد: جونم برات بگه آرمین خان، اونی که مانتوی کالباسی تنش بود آینازه. از لاهیجان اومده و 19 سالشه، وضع مالیشون هم متوسط رو به بالا هستش، از دبیرستان با آیلار دوسته و شواهد نشون میده عاشق رنگ کالباسی و همچنین طرفدار محسن ابراهیم زاده است اتفاقا هم رشته ی ماهم هست و بازیگری می خونه. اخلاق خوبی هم داره و خیلی احساساتی و مهربونه و خاطر خواه های خودش رو داره! دیگه چی بگم؟
آرمین: تو اینا رو از کجا میدونی؟!
میلاد: مهسا دوس دختر یکی از دوستام با هاشون دوسته، هرچی میدونم اون تعریف کرده.
آرمین: آها! خب آیلار چی؟
میلاد: آیلار، خب یکم با بقیه فرق داره!
آرمین: یعنی چی؟!
میلاد: یعنی اخلاق و رفتارش با بقیه دخترا متفاوته.
آرمین: آهان فکر کردم کم داره!
یهو میلاد زد زیر خنده! به آیلار نگاه کردم از حرس و عصبانیت قرمز شده بود. داشت نیشم باز می شد که بهم یه چشم غره رفت. ترجیح دادم به بقیه مکالمه اون دوتا گوش کنم:
میلاد _ جلوی خودش اینو نگی ها میزنه شتکت میکنه، آیلار تکواندو کاره و از قضا بی اعصاب!
آرمین _ خب می گفتی!
میلاد _ هیچی دیگه از آیلار چیز زیادی در دسترس نیست یه جورایی تو داره و دیر به کسی اعتماد می که. آیلارم 19 سالشه و مثل اینکه از مشهد اومده. وضع مالی اونام مثل آینازه. گرافیک می خونه ولی هر جلسه با آیناز به عنوان مهمون میاد سر کلاس ما و خدایی استعداد بازیگری هم داره! و اما اخلاقش، مهسا میگه خیلی شوخ و شیطونه ولی شک دارم راست میگه یا نه.
آرمین _ چطور?!
میلاد _ آخه آیلار خیلی مغروره و با همه ی پسرا سرد و خشک برخورد می کنه و اصلا به کسی پا نمیده. یه جورایی اگه مخش و بزنی یعنی شاخ قول شکستی!
آرمین _ خب این که کاری نداره دو دفعه با ماشین برسونیش مخش زده میشه!
میلاد _ خسته نباشی فکر بکرت همین بود؟ ! آیلار ماشین داره!
آرمین _ خب حالا ماشینش چیه که چشمات اینجوری برق میزنه؟ !
میلاد _ ماشین نگو عروسک! یه TOYOTA GT دو در مشکی داره باید ببینی!
آرمین _ باباش براش گرفته؟
میلاد _ نه بابا! باباش طلا فروشی داره ولی خودش از 13 سالگی طراحی جواهرات می کرده و از اون موقع پولش رو پس انداز می کرده تا امسال که ماشینش رو خریده
آرمین _ آهان میلاد پاشو بریم الان کلاس شروع میشه.
میلاد _ باشه بریم.
اونا رفتن ما هم به سمت ساخته مون راه افتادیم .
《 آیلار 》
داشتیم می رفتیم که گوشیم زنگ خورد. از توی جیبم درش آوردم ( مزاحم همیشگی ) روی صفحه نمایش خودنمایی می کرد.
 
آخرین ویرایش

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
با اینکه حوصله ی بحث نداشتم ولی از یه طرف دلم برای کلکل تنگ شده بود، پس جواب دادم. ولی انگار که دارم با یکی دیگه حرف می زنم با ناز گفتم:
_ الان میام عشقم یه لحظه به تلفنم جواب بدم.
بعدش هم به دلیل موجه کرم داشتن جوری که محمد بشنوه لپ آیناز و یه ماچ آبدار کردم! بیچاره آیناز دیگه به این کارا ی من عادت کرده بود هیچی نمی گفت
روبه محمد سرد و خشک گفتم:_بله؟
محمد تقریبا داد زد: _ کجایی آیلار؟
_ بیرونم، چطور؟!
محمد حسین با عصبانیت و حرس گفت:_ یک هفته اس تو منو از کار و زندگی انداختی بعد میگی چطور؟!
_چی میگی تو! من نزدیک چهار سال که تو رو ندیدم ، چجوری یک هفته از کار و زندگی انداختمت؟
محمد حسین :_ ببین آیلار من نه هم سن توم نه وقتشو دارم و نه حوصله ی تو رو پس مسخره بازی رو بذار کنار عین یه دختر بچه آدمیزاد پاشو بیاپیش من یه کاری نکن به خاله زنگ بزنم بگم دختر لوسش پیش من نیست!
این الان منو تحدید کرد؟!! دارم برات. با صدا پوزخند زدم و گفتم :
_ تو ببین محمد، منم نه وقت تو رو دارم و نه حوصله ی تو رو. این تویی که یک هفته اس روزی دوبار زنگ می زنی. بعدشم تو به مامانم بگو منم مجبور میشم برم مشهد و حضوری یکم با خاله حرف بزنم و بهش توصیه میکنم حتما یک روز سر زده بیان اونجا و یه چک رو مبایل تو داشته باشن، فکر نکن از دوست دخترای رنگا رنگت خبر ندارم! هان؟ نظرت چیه؟
محمد غرید:_ توی الف بچه منو تحدید می کنی؟؟!
_ اووم. نه پسر خاله، این فقط یه پیش بینی آینده و هشدار بود! گفتم شاید بخوای بدونی همین!
محمد حسین دیگه کلافه شده بود:_ خیلی خوب، میشه بگی این یک هفته کجا بودی؟
واییی حالا چی بگم؟ فکر کن آیلار زود باش.. آهان فهمیدم :
_ چیزه من خب، آهان من رفتم همین خوابگاه دخترونه نزدیک اینجا!
محمد حسین :_ دروغ میگی. من همه جا سر زدم تو، تو لیست نبودی الانم نمی تونی بری چون تکمیل شدن!
راست می گفت یکی از دوستام گفته بود یکی سراغتو تو خوابگاه گرفته
_ هوف. تو فکر کن خونه یکی از دوستام.
محمد حسین باخنده :_ از بچگی نمی تونستی دروغ بگی، هنوزم نمی تونی! حالا درست بگو کجایی؟
_اووم.. اصلا به تو چه؟ ها؟ها؟
محمد :_ پوووف. اینجوری نمیشه، باید ببینمت. امروز بیا خونه من فقط حرف بزنیم.
_نچ! من بیام اونجا برگشتم با خداست!
محمد :_ قول میدم بزارم بری.
_ نه! همین که گفتم من نمی یام، می ترسم!
محمد :_ مگه من لولو خرخرم، میخوام بخورمت که اینجوری میگی؟
_ از تو هیچی بعید نیست، اومدیم بودی و منو خوردی! اون وقت چی؟!
معلوم بود خندش گرفته، خودمم به زور جلوی خندم رو می گرفتم! از روی صندلی بلند شدم و با چشم دنبال آیناز گشتم که دیدم میلاد کنارش واستاده و حرف می زنه، صد دفعه به آیناز گفتم با این پسره حرف نزنه گوش نمیده که!
محمد :_به هر حال من می خوام ببینمت.
انگار آیناز خدافظی کرد و به سمت ساختمون رفت. اوف خب خیالم راحت شد! دوباره حواسم و دادم به حرف های محمد حسین و پشتم و کردم به میلاد.
محمد :_اووو! انشاءالله به دیار باقی شتافتی؟ هوی آیلار! پشت خطی؟!
_ ها؟! آره آره. چی می گفتی؟ حواسم یه لحظه پرت شد.
محمد :_ میگم باید ببینمت.
_ آها! باشه، ولی من ن م ی ا م خونه ی تو!
محمد :_ باز برای چی؟
_ اووم. اول اینکه دلم نمی خواد، دوم اینکه دوست ندارم. سوم اینکه از تو خوشم نمیاد، چهارم اینکه احساس سر بار بودن می کنم، پنجم فعلا آزادیم و دوست دارم و شیشم اینکه محض اذیت کردنت، نمی دونی که خیلی می چسبه!
محمد :_ نفس بگیر آیلار! الان خفه میشی خاله منم خفه میکنه!
احساس کردم یه نفر پشت سرم واستاده. بدون اینکه بر گردم با سردی کامل رو به محمد گفتم:
_ باشه! امروز بریم کافی شاپ(... ) ساعت چند می تونین بیایین؟
تعجب کرده بود و خوب حسش می کردم ولی اونم سرد و مغرور گفت :
محمد:_ خب تو بگو کجایی ساعت 6 میام دنبالت.
اومدم جواب بدم که صدای میلاد احمق بلند شد:
میلاد_ آیلار عزیزم بیا بریم الا کلاس شروع میشه خوشگلم!
اه حالم بهم خورد. اومدم یه فن روش اجرا کنم که صدای پوزخند محمد و از پشت تلفن شنیدم ولی خودم و از تک و تا ننداختم و گفتم:
_ من خودم میام! الان کار دارم باید برم، پس ساعت 6 می بینمت. خداحافظ!
محمد با تمسخر گفت:
محمد :_ بله!بله! کاملا متوجه ام کار دارید بفرمایید. خداحافظ.
ایش اصلا بزار تو افکار خراب خودش غرق شه به من چه!
بر گشتم به حساب میلاد برسم که دیدم پسره بزدل جیم زده!
جوب حرف که میزنی پاش وایستا دیگه. نچ نچ نچ هی پسرم، پسرای قدیم.
 
آخرین ویرایش

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
بی خیال شونه بالا انداختم و به سمت ساختمون رفتم و دنبال کلاس آیناز گشتم...
آهان پیداش کردم. آروم در زدم و در و باز کردم استاد شون سر کلاس بود. خودمو مظلوم کردم و با بقض گفتم:
_ استاد! آیناز منو با خودش نمیاره، هی منو می پیچونه میگه توی سیریش آبروی منو بردی! هر جلسه به عنوان مهمون میای، مگه خودت رشته نداری همش تو کلاس های من پلاسی؟
برای پیاز داغ بیشتر از یه جایی به بعد داشتم گوله گوله اشک می ریختم. همه بچه ها، هاج و واج داشتن نگام می کردن که یهو آیناز بلند شد و با عصبانیت گفت:
آیناز _ حقت بود، دروغ که نمی گم!
عه عه عه! دختره بیشور جلو همهمنو ضایع کرد! بلند شدم و با پشت دستم اشک تمساح هایی که ریخته بودم و پاک کردم و با حرس و غیض روبه آیناز گفتم:
_ خیلی بیشعوری! نمی ذاری آدم دو دقیقه نقش بازی کنه بلکه دل استاد به رحم بیاد.
آیناز اومد جواب منو بده که صدای تک خنده ای از پشت سرم اومد برگشتم و رو به استاد وایستادم.
استاد:_ بیا برو بشین دخترم ما دیگه به وجود مهمون گل خانم امیری عادت کردیم و تو رو جزوی از خودمون می دونیم! تو هم مثل یکی از دانشجوهای من می مونی.
با نیش باز رفتم صاف کنار آیناز که از حرس و خجالت قرمز شده بود نشستم و بهش زبون درازی کردم که پهلوم مورد عنایت قرار گرفت. خلاصه بعد از کلاس با آیناز رفتیم تو پارکینگ که...
 

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
《آیناز》
آیلار مشکوک میزد، باز از اون لبخند شیطانی ها روی لبش بود. انگار می خواست یک کاری انجام بده! سوار ماشینش شدیم که آیلار با یه حالت خاصی گفت:
آیلار _ آیناز کمربندتو ببند.
چشمام گرد شد، آیلار خودش به زور پلیس کمربند می بنده اون وقت به من می گه؟!
_ برای چی؟!
با لبخند خبیثی گفت:
آیلار _ می خوام تیک اف بکشم!
تنها عکس‌العملی که تونستم انجام بدم این بود که جیغ بزنم:
_ یا ایزد منان!
آیلار به قیافه وحشت زده من نگاه کرد و دوباره از اون خنده ها کرد و پاشو گذاشت رو گاز و از پارکینگ رفتیم بیرون. تو راه هتل بودیم و داشتیم آهنگ گوش می کردیم که آیلار صداشو قطع کرد و گفت:
آیلار_ آیناز یه چیزی!
_ ها؟
آیلار _ ها نه بگو بله.
_ خب حالا چی می خواستی بگی؟
آیلار _ دیدی صبح محمد حسین زنگ زد
_اون که عادی هر روز زنگ میزنه
آیلار _ این دفعه به توافق رسیدیم!
_ یعنی میخوای بری خونش؟!
آیلار _ همچین میگی انگار خونه خالیه
_ والا کمم نداره، کسی خونش نیست
آیلار _ خب حالا قرار نیست برم اونجا که!
_ نکه بدتم میاد.
آیلار _ آیناز منحرف من مثل تو نیستم حالا خفه شو بذار بقیه اشو بگم، قراره ساعت 6 باهاش برم کافی شاپ.
_ الان باید به من می گفتی؟!
آیلار زیر ل**ب:
آیلار _ برو خدا رو شکر کن بهت گفتم!
_چی؟!
آیلار _ هیچی هیچی! گفتم ببخشید دیر گفتم.
_ میگم آیلار لباس داری؟
آیلار _ نمی دونم، باید برم چمدونم و نگاه کنم
_ نه نه اون لباس هایی که تو داری اصلا خوب نیست.
آیلار _ ولش کن مهمونی که نمی رم قرارم مهم تر از لباسه!
_به پیچ بریم پاساژی جایی.
آیلار _ برای چی؟!
_ من اجازه نمی دم با این لباس ها بری!
خلاصه هر جوری بود مجبورش کردم که بریم پاساژ. تمام مدت آیلار هی غرغر می کرد مثلا:
_ آیناز من لباس نمی خوام!
_ آیناز تو رو خدا پولامو اینجوری حروم نکن!
_ من خسته شدم!!
_ اینا هیچکدوم قشنگ نیست!
_بسه بریم دیگه!
و همین طور هر دودقیقه یه چیزی تو همین مایه ها می گفت. آخرش دیگه عصبانی شدم و بهش توپیدم:
_ خفه شو آیلار، انقدر غرغر نکن. جون تو که نمی خوام بگیرم! آبرو مو بردی بسه دیگه! یه لباس میخوای انتخاب کنی، چقدر غر زدی! سرمو خوردی.
آیلار _ حالا که اینطوره اصلا من اعتصاب میکنم هیچی انتخاب نمی کنم!
_ شما غلط می کنی اگه چنین کاری کنی!
آیلار _ میکنم خوبم میکنم تا چشت دراد( تا چشمت در بیاد)
_ به جهنم خودم برات انتخاب میکنم تو هم همونو می پوشی! خب آیلار رنگ مورد علاقه ی محمد چیه؟
مثل دختر بچه ها زبونشو در آورد و گفت:
آیلار _ نمیگم!
_ زنگ میزنم بهش ها! میدونی که شمارشم دارم.
آیلار _ خیلی خوب باشه، فکر کنم قرمز بود. برای چی؟
_ برای اینکه قراره لباس تو هم قرمز باشه!
بعدشم مانتوشو کشیدم و رفتم تو اولین بوتیک. بعد یکم گشتن یه مانتوی قرمز سفید جلو کوتاه پشت بلند تقریبا تا بالای زانو ، آستین سه ربع چسب یقه انگلیسی رو برداشتم و به آیلار دادم
_ اینو بگیر پرو کن خیلی خوشگله
آیلار _ زیادی خوشگله ها!
اعتنایی نکردم و به سمت شلوار ها رفتم و یه شلوار کتون سفید دستش دادم تا پرو کنه. خلاصه حساب کردیم و رفتیم دنبال کیف و کفش.
 

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
یه مغازه بود کاراش همش مجلسی بود. داخل مغازش شدیم. داشتم کاراشو نگاه می‌کردم که آیلار از یه مدل کفش خوشش اومد. رنگش قرمز بود و با یه پاپیون توری جلوش تزیین شده بود و پاشنه‌ش 5 سانتی بود. انگار خیلی چشمش و گرفته بود و با حسرت بهش نگاه می‌کرد. قیمت شو نگاه کردم؛ خوب بود. پس مشکل آیلار چی بود؟!
آیلار : آیناز می‌خوام!
- خب بخرش.
با حسرت و تاسف گفت :
- آخه آیناز من دست و پا چلفتی رو چه به کفش پاشنه بلند؟!
نگاهش کردم و گفتم:
- جون من یک بار هم که شده بپوش!
آیلار: من اصلا بلد نیستم با این‌ها راه برم.
سرم رو کج کردم و دستم رو روی شونه‌ش گذاشتم.
- یک بار ضرر نداره، خودم بهت یاد میدم!
مردد ل**ب زد:
- باشه.
آیلار فروشنده رو صدا زد که بیاد. وقتی فروشنده اومد، آیلار پرسید از این کفشه بدون پاشنه ندارن که فروشنده گفت نه ولی پاشنه 3 سانتی هست. بعد حساب کردن، اومدیم از مغازه بیرون که آیلار با ذوق رو به من گفت:
- خب دیگه، بریم!
تک خنده‌ای کردم.
- خب حالا، خوشحال نشو؛ کیفت مونده هنوز!
آیلار: وای نه!

《آیلار 》
خدا! آیناز دیگه چی بود که آفریدی؟! نزدیک دو ساعته داریم تو پاساژ می گردیم، تازه کارتمم خالی شده! دلم میخواد زار بزنم ولی آیناز ول کن نبود. مثلا داشت برای من دنبال کیف می گشت ها ولی 2،3 تا مانتو همه هم کالباسی برای خودش خریده بود.
یهو متوجه شدم داریم داخل یک کیف فروشی می شیم. خدایا خودت بخیر کن. آیناز یک کیف مشکی مجلسی برای خودش برداشت به منم گفت تو باید یکدونه کیف برداری!
- نچ! من کی کیف گرفتم دفعه ی دومم باشه؟!
آیناز: عزیزم دهنتو ببند و به حرف من گوش کن چون صلاحتو می‌خوام.
- میخوام نخوای! من از کیف خوشم نمیاد پس نمی خرم!
آیناز:می‌خری، خوبم می‌خری! اگه نخری دیگه نه من نه تو!
پوف کلافه‌ای کشیدم و با ناامیدی گفتم:
- من که حریف تو یکی نمی‌شم؛ آخرم کار خودت رو می‌کنی.
آیناز: صد در صد در این مورد شکی نداشته باش چون می‌خوام جلوی محمد حسین قشنگ به چشم بیای.
- بی خیال آیناز! مگه محمد حسین با بقیه پسرا چه فرقی داره که تو اینجوری میگی؟
آیناز: میپرسی چه فرقی داره؟! معلومه دیگه فرقش اینکه 4 ساله که ندیدیش ها!
-برو بابا توام! دیگه زیادی داری احساسی می‌کنی قضیه رو! آخرین چیزی که من از محمد یادم میاد مال وقتی که 15، 16 سالم بود و اون یک پسر بیشور لاغر بد قواره با یک عالمه جوش رو صورتش بود که منو خیلی اذیت می کرد!
 
آخرین ویرایش

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
آیناز: آیلار مهم از الان به بعده نه از الان به قبل حالا انقدر هم لج نکن بیا یک کیف بردار وگرنه خودم مجبور میشم برات بگیرم!
- بزار بگردم، اوم....
یهو آیناز گفت:
- عه آیلار ببین اون کیفه چقدر خوشگله!
خلاصه به زور آیناز خانم ما کیفم خریدیم و آیناز هم یک شلوار لی چسب خرید و اومدیم بیرون از پاساژه. تا از در پاساژ بیرون اومدیم دستامو کشیدم بالا و بلند گفتم :
_آخیش!
آیناز: مگه جونتو ازت می خواستن بگیرن که اینجوری میگی آخیش؟
- حالا! من که اصلا درک نمی کنم چرا باید 2 ساعت بریم خرید؟!
با تاسف سری تکون داد و به سمت ماشین راه افتاد. سوار ماشین شدیم و این بار دیگه واقعا به هتل رفتیم.
هنوز داشتم کتونیام رو در میوردم که آیناز منو هل داد تو حموم! هر چی جیغ جیغ کردم فایده‌ای نداشت تنها جوابی که ازش شنیدم همین بود:
آیناز: خفه شو خیلی کثیفی!
حالا هی من میگم:
_ من دیروز حموم بودم!
اون باز حرف خودشو میزد:
آیناز _ آیلار یا میری یا اگه نمیری تا شب در و به روت باز نمی کنم!
_ ای خدا! یا منو محو کن یا این موجود عجیبت رو!
آیناز: ساکت شو صدا تو شنیدم ها!
بالاخره تسلیم شدم ولی برای اینکه حرس شو در بیارم نزدیک یک ساعت تو حموم موندم که قشنگ آیناز مشت میکوبید به در و می گفت :
آیناز _ گمشو بیا بیرون بسه دیگه نه به اون موقع که نمی رفتی نه به الان در نمیای! نیم ساعت بیشتر وقت نداری ها! زود باش
- باشه الان میام ...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
زود اومدم بیرون که دیدم ساعت 5 و ربعه آی حرسم گرفت! من هنوز می تونستم یک ربع دیگه تو حموم بمونم. آخه من خیلی آب بازی توی حموم رو دوست دارم!:(
آیناز تقریبا حاضر بود و داشت با آرامش، در حالی که آهنگ من و تو محسن ابراهیم زاده رو گوش می کرد مو هاشو اتو می کشید. یه نگاهی به لباس هاش کردم،
یک شلوار لی چسب قد نود با یه مانتوی کالباسی ساده و شیک تا بالای زانو و یک روسری سفید- کالباسی، موهاشم باز دورش ریخته بود و کیفی هم که باهم خریده بودیم دستش بود. می خواستم کفش هاشم ببینم که یهو جیغ کشید:
آیناز : چیه بر و بر به من زل زدی؟ آیلار برو حاضر شو دیر شد!
- آیناز جایی میری؟
آیناز : وا خب معلومه دیگه، قراره بریم کافی شاپ، آلزایمر گرفتی آیلار؟
-پس چرا تو جوری حاضر شدی که انگار می خوای بری مهمونی؟صبر کن ببینم! اصلا مگه قراره توم با من بیای اون جا؟!
لبخند گنده ای زدی و گفت:
آیناز : اوهوم پس چی، توقع داری نیام؟! امکان نداره منم میام!
با بی خیالی شونه ای بالا انواختم و گفتم:
- باوشه بیا! من با اومدنت مشکل خاصی ندارم، فقط میگم چرا اینقدر آرایش کردی.
پشت چشمی نازک کرد و گفت :
آیناز : من به خودم رسیدم که نگن چرا دوستش این مدلیه؟ ! تازشم، شاید تو همون کافی شاپ یکی هم گیر خودم بیارم! حیفه من تنها باشم.
- شایدم قاپ همین پسر خاله ی مارو دزدیدی! ها؟ من که با تنهایی مشکلی ندارم، نظرت چیه؟
آیناز : نه! اتفاقا اون به درد خودت میخوره نه من.
- برو بابا، من هنوز از زندگی سیر نشدم برم با یه دیونه ازدواج کنم، اینجوری به تو گفتم که با هم فامیل شیم.
آیناز با خنده : لطفا دیگه از اینجور پیشنهاد ها نده! منم دلم نمی خواد با دیونه ها فامیل شم!
دمپایی رو فرشیم رو به سمتش پرت کردم و گفتم :
- گمشو! من گفتم محمد دیونه ست نه خودم!
آیناز : آخ راست میگی ها! تو دیونه نیستی، خلی. اشتباه شد، اصلاح می کنم. منم دلم نمی خواد با خل و چل ها فامیل شم!
 
آخرین ویرایش

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
جیغ کشیدم :
-آیناز!
آیناز دستاش و گذاشت روی گوشش و با ته مونده خندش گفت:
- باشه، باشه ببخشید! جیغ نکش کر شدم.
ایش زیر لبی گفتم و تصمیم کبری گرفتم کم کم حاضر شم.
شلوار سفید کتونم و با یه تاپ قرمز زیر مانتوی سفید- قرمزم که زمینه اش قرمز گلی بود و سر آستین هاش و یقش سفید بود رو پوشیدم، یه لاک سفیدم به ناخون های بلندم زدم ساعت و دسبندم و دستم کردم. آیناز هم تا من لاک می زدم با سشوار موهامو خشک کرد و فرق کجم رو مرتب کرد و اتو کشید بعدش بقیه مو هام رو که تا کمرم می رسید، بالای سرم جمع کرد. که البته همه این کارها وظیفه اش بود! والا! پس دوست به چه دردی می خوره؟
اومدم از روی صندلی بلند بشم که آیناز گفت :
- کجا؟
- خونه آق شجا! حرفا میزنی ها، خب بریم دیگه!
آیناز : واقعا همین جوری می خوای بری؟!
لبخند مزخرفی زدم و با لحن مسخره ای گفتم:
- نه. اون جوری می خوام برم! معلوم نیست؟
بعد با بیچارگی گفتم :
- مگه چطوری دارم میرم؟
آیناز : مثل روح! بشین حداقل یک رژ بزن.
دیدم راست میگه، از یه طرف هم دلم برای رژ قرمزم که معمولا بیرون ازش استفاده نمی کنم لک زده پس اول یکم کرم مرطوب کننده زدم یه مداد چشمم تو چشمای مشکیم کشیدم و با شک رژم و برداشتم، تاحالا ازش بیرونم استفاده کرده بودم ولی میترسیدم الان بزنم محمد بد برداشت کنه. اوم بذار بزنم اونم اگه چیزی گفت خودم حالش و میگیرم! والا مگه داداشی، بابایی چیزیه؟ اصلا غلط می کنه به من حرف بزن...
با صدای آیناز رشته ی مهم افکارم پاره شد! ایش دختره پارازیت.
آیناز : بسه گمشو بریم دیگه.
بالاخره رژ رو زدم و گفتم :
- اووو هنوز ساعت 5:50 زود میرسیم.
آیناز : مثل اینکه تو واقعا درک نمی کنی فقط 10 دقیقه دیگه وقت داری ولی هنوز اینجا وایستادی با من بحث می کنی. از آخر من از دست کارای تو دق میکنم!
همین طور که گوشی و کارتم و میذارشتم توی کیف دستی کوچیک و شیک سفیدم که با یه زنجیر ظریف طلایی از سر شونم آویزون بود لپ آیناز و کشیدم و گفتم :
- اونی که الان باید حرس بخوره تو نیستی جوجو! حتی منم نیستم؛ اون بیچاره ای هست که توی کافی شاپ منتظر من نشسته! پس آنقدر غر غر نکن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا