در حال تایپ رمان زندگی من؟ یا تو؟| کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
کفشام و پوشیدم و داشتم به سمت در می رفتم که صدای معترض آیناز متوقفم کرد:
آیناز : هوووو! آیلار خره، بدون روسری کجا میری؟! مثل اینکه زیادی هل کردی.
_ همش تقصیر توه! وگرنه من می خواستم 6و ربع برم، ایش!
روسری سفیدم که روش طرح گل های زر قرمز بود روی سرم انداختم، گوشه هاشو از پشت سرم رد کردم و از جلو گره زدم. موهای فرم از پشت روسری زده بود بیرون وتقریبا رو هوا معلق بود، خب مثلا که چی؟ این که بود و نبودش روی سر من فرقی نداره!
از آینه دل کندم و با آیناز به سمت پارکینگ رفتیم و سوار ماشین شدیم.
حدود یک ربع بعد رسیدیم، آیناز و یکم جلو تر پیاده کردم که ضایع نباشه و نقشه مون لو نره.
ایول! یکم پایین تر جای پارک بود. عروسکم و پارک کردم و داخل کافه شدم، آیناز کنار در ورودی وایستاده بود و مثلا با گوشیش مشغول بود.
《آیناز 》
نگاهی گذرا به کافه انداختم، جای خلوت و نسبتا شیکی بود.
آیلار گوشیش و در آورد و یه چیزی تایپ کرد و فرستاد، فکر کنم برای محمد بود.
بعد از چند ثانیه به سمتی از کافه حرکت کرد، منم با فاصله پشت سرش راه افتادم. رفت سمت میز یه پسره خوش تیپ، شروع کردم به آنالیز کردم:
موهاش تقریبا نسکافه ای بود و چشماشم رنگی بود ولی نفهمیدم چه رنگی، قد و تیپشم زیاد معلوم نبود .
خب از اونجایی که کس دیگه ای اینجا نیست این پسره باید محمد باشه!
 

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
رفتم میز پشت سریش نشستم. جای دنجی بود و تقریبا کسی به اینجا دید نداشت. آیلار هنوز سر در کم کنار ستونی که باعث شده بود اینجا دید نداشته باشه وایستاده بود و با گوشیشور می رفت و پشتش به ما بود.
اون پسره که فکر می کردم محمد حسین بود آروم از جاش بلند شد و رفت پشت آیلار وایستاد.
یه نگاه موشکافانه به آیلار انداخت و یه لبخند مرموز و خبیث زد، دقیقا یکی شبیه وقتی که آیلار می خواد یه کاری انجام بده! دیگه مطمئن شدم باهم نسبت دارن و فامیل هستن.
به قیافه اش می خورد جزو پسرای مغرور باشه، حتی از راه رفتنش هم معلوم بود. پس حتما آیلار و شناخته که بهش نزدیک شده.
منتظر بودم آیلار و صدا کنه، که نه گذاشت نه برداشت دستش رو از پشت دور کمر آیلار حلقه کرد!
چشمام چهار تا شد! فکر نمی کردم که چنین حرکتی روی آیلار بکنه، به معنی واقعی چایی نخورده پسر خاله شد. بیشتر تعجب کردم که هنوز دستش سالمه! اخه آیلار به شدت از اینکه کسی لمسش کنه متنفره.
آیلار آروم برگشت سمتش.
پسره یا محمد حسین : کجا میری خوشگله؟
آیلار یقه اشو گرفت و خودشو بالا کشید و تو چشماش زل زد و با ناز گفت:
- چطور؟ می خوای برسونیم خوشتیپه؟!
بعدش آروم آروم پسره رو از یقه اش کشید پایین تر. صحنه داشت عاشقانه می شد. مگه اینجا جای این کاراست؟!
همین طور صورتاشون داشت به هم نزدیک تر می شد، چشاشون بسته شده بود و یک میلی متر دیگه مونده بود بهم برسن که....
 
آخرین ویرایش

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
《آیلار 》
وای خدای من باورم نمیشه! این واقعا در مورد من چی فکر کرده؟!
از حرکت وایستادم و جهتم و به سمت گوشش تغییر دادم پچ پچ مانند گفتم:
-هر کی... دقت کن، هرکی با الان جای تو بود خودم شخصا دستش و شکسته بودم! اشتباه گرفتی، من مثل تو نیستم.
مکث نسبتا کوتاهی کردم و ادامه دادم:
- دستتو بردار پسر خاله.
بعد با شدت ازش جدا شدم. هه خشکش زده بود و با چشمای گرد داشت منو نگاه می کرد. از اولش میدونستم محمده و میخواد منو اذیت کنه و عکس‌العملم و ببینه، ولی فکر نمی کرد اینجوری دورش بزنم.
وای چقدر قیافش باحال شده! قشنگ بهش زد حال زدم، وای که چقدر دلم می خواد بایه پوز خند عمیق پهش خیره بشم! ولی چون پای خودمم گیره از این کار محروم به حساب میام.هی!
صندلی رو کشیدم کنار و روش نشستم اونم از شک بیرون اومد و خودشو جمع و جور کرد و رو به روی من نشست.
خوشم میاد که هیچ کدومم به روی خودمون نمیاریم چند لحظه پیش چیکار داشتیم می کردیم
یه فنجون قهوه روی میز بود، فکر کنم مال محمد بود. کشیدمش سمت خودم و انگشتام و دورش حلقه کردم و آروم به سمت دهنم بردم و مزه مزش کردم.
اههههه چقدر تلخ بود! صورتم جمع شد. بیا یکبارم که میایم ادای این آدمای با کلاس تو فیلما رو در بیاریم میخوره تو ذوقمون! اه اه حالم بهم خورد پسره بد سلیقه!
فنجون و آوردم پایین که با قیافه اخموی محمد روبه رو شدم. به فنجون اشاره کردو باطعنه گفت:
محمد: چی شد، باب میل نبود؟!
بعد با عصبانیت ادامه داد:
محمد: اصلا به روی خودت نیاری مال من بود ها! شما راحت باش.
ریلکس با کمال پرویی دستمو رو هوا به معنی "برو بابا" تکون دادم و گارسون و صدا کردم و سفارش دوتا سانشاین یکی با سس شکلات اضافه و یه قهوه تلخ سفارش دادم و گفتم فنجون دهنی من رو هم ببره.
بعد رفتن گارسون روبه محمد گفتم :
-حل شد؟
گیج با تعجب سرشو به معنی "چی" تکون داد. پوزخند زدم و گفتم :
- مشکلتون با خورده شدن قهوتون رو میگم، حل شد؟
اخماشو کشید توی هم و چیزی نگفت، منم توی سکوت پسری که جلوم نشسته بود رو با محمد حسینی که میشناختم مقایسه می کردم:
به جرئت میتونم بگم اخلاقش قد یه نخودم تغییر نکرده، ولی ظاهرش خیلیییی فرق کرده بود!
دیگه خبری از اون همه جوش روی صورتش نبود و جاشو به یه صورت شیش تیغ صاف و سفید داده بود، موهاش مثل همیشه مرطب بود و معلوم بود روشون وقت گذاشته، ابرو های قهوه ای مردونه ای هم داشت و مثل اینکه رنگ سبز چشماش تیره تر شده بود و کمتر عسلی میزد، یهو متوجه شدم بینیش یه فرقی کرده!
اوووممم... نکنه دماغش و عمل کرده!!!
آروم و با شک گفتم:
- محمد! دماغتو عمل کردی؟!
مثل پسر بچه هایی که کار اشتباهی کردن، نگام کرد و دست روی دماغش کشید و مظلوم گفت:
محمد: خیلی معلومه؟
نه اصلا معلوم نبود، خدایی چه دکتر خوبی رفته بوده ها خیلی طبیعی و مردونه دماغش و عمل کرده. فقط چون من همیشه تو ذهنم دماغو صداش می کردم فهمیدم!
یهو اخمای محمد رفت توی هم و با عصبانیت گفت:
محمد: واقعا؟!
واییی مثل اینکه فکرمو بلند گفتم، خب با این گندی که من زدم دیگه نمیشه جمعش کرد پس با مظلومیتی بسی ساختگی گفتم:
- خب آره، دماغت خیلی بزرگ بود!
چشم غره ای بهم رفت و رو شو اونور کرد. دیدیم چیزی نمیگه برای همین سریع بحث و عوض کردم و گفتم :
- محمد خاله میدونه؟
آروم گفت:
محمد : نچ
- یعنی به هیچ کس نگفتی؟!
با دلخوری عجیبی گفت:
محمد: نه! مگه مهمه، اونا تقریبا منو فراموش کردن.
می خواستم بپرسم منظورت چیه که همون موقعه گارسون سفارش ها رو آورد. قهوه رو گذاشت وسط میز و سانشاین منو که سس شکلات اضافه داشت جلوم گذاشت و خواست اون یکی رو جلوی محمد بذاره که اشاره کردم و گفتم :
- لطفا اینو بدین به خانومی که میز پشتی ما نشستن.
گارسون رفت و منم با لذت به سانشاین عزیزم خیره شدم و قاشق رو زدم تو اسکوپ وانیلی و خواستم بزارم تو دهنم که دیدم محمد با تعجب به من زل زده. قاشق و کردم توی دهنم و همون تور که با ولع بستنی رو می خوردم با سر اشاره کردم"ها؟چیه؟"
اومد جوابم و بده که نگاهم به سمت در ورودی رفت و حالا نوبت من بود با دیدن فردی که اونجا وایستاده بود خشکم بزنه....
 

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
میلاد و آرمین اینجا چیکار می کردن؟!
داشتن دور و بر شون رو نگاه می کردن که میلاد دقیقا زوم شد روی من! سریع سرم و انداختم پایین و دستمو گذاشتم روی صورتم، ولی دیگه دیر شده بود! منو دید.
خدایا خواهشا این ور نیان من خودم چاکرتم هستم دیگه هم کمتر آیناز و اذیت میکنم، فقط جون خودت این رو نیان....
همین طور داشتم تو دلم چرت و پرت می گفتم و دعا می کردم که یهو یه دست مردونه جلوم قرار گرفت. خب آیلار هل نکن، اتفاقی نیوفتاده که آروم باش، نفس عمیق. آروم سرم و بلند کردم و با میلاد روبه رو شدم، نگاه سطحی به دور بر کردم. آرمین روبه روی آیناز نشسته بود و آیناز با تعجب بهش خیره شده بود.
《آیناز 》
بیخیال موجود پر روی روبه روم شدم و به آیلار نگاه کردم. طفلک الان جلوی محمد می خواد چیکار کنه؟
صدای نحس میلاد بلند شد:
میلاد: به به! آیلار خانومممم با ما که نمی پری با از ما بهترون می پری!
اشارش به محمد بود. آیلار اومد جواب بده که یهو محمد گفت:
محمد: فرمایش؟!
 

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
آیلار بلند شد و یه نگاه از اون نگاه ها که میگه "تو یکی ساکت "یا شایدم" خفه" به محمد انداخت و به سمت میلاد بر گشت. منم مثل آیلار از سر جام بلند شدم.
آیلار: فکر نمی کنم این موضوع به شما ربطی داشته باشه آقای ستوده! درضمن محض اطلاع بنده آریافر هستم، یادم نمیاد به شما اجازه داده باشم به اسم کوچیک منو صدا کنید!
میلاد: حالا آریافر یا هر چی تو برای من همون آیلاری!
روی صورت خونسرد آیلار اخم غلیظی نشست. آیلار دهن باز کرد چیز بگه که یهو تو این هیری ویری صدای گوشی من بلند شد. تو این جو و فضا واقعا رو مخ بود!
 

آیلی الهه آتش

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
2/17/19
ارسال ها
25
امتیاز
990
محل سکونت
جایی که باید باشم
گوشیم رو از توی کیفم در آوردم و نگاه کردم، مهدی بود!
سرم رو بلند کردم و یه نگاه کلی به جمع کردم، همه بلند شده بودن حتی محمد و آرمین.
ناخودآگاه اخم هام رفت تو هم، گوشیم رو سایلنت کردم و پایین آوردم. آیلار بی توجه به بقیه به سمتم اومد و تقریبا با لحن مهربونی رو به من گفت:
آیلار: کی بود آیناز؟
آب دهنم رو آروم قورت دادم لبخند ساختگی گفتم:
- هیچکس!
دست به سینه شد و یه تای ابروش رو بالا انداخت و حق به جانب گفت:
آیلار: پس تست درست بودن زنگ گوشیت بود؟
وای خدا خودت بخیر کن.
- اوم....نه! چیزه، راستش...
دیگه ادامه ندادم. میدونستم اگه بفهمه مهدیه غوغا می کنه!
چشماش رو ریز کرد و موشکافانه گفت:
آیلار: راستش چی؟ کی بود؟
اوف دیگه مجبورم خدایا خودت کمکم کن!
- مهدی بود
همون طور که انتظار داشتم یهو آیلار داغ کرد:
آیلار: پسره پرو به چه حقی اصلا با چه رویی به تو زنگ زده؟! هر دفعه زنگ میزنه الکی باتو بحث میکنه، هرچی از دهنش در میاد بارت میکنه بعدش تو هم زبون که نداری از خودت دفاع کنی فقط زرت گوشی قطع میکنی. فکر کردی نمی فهمم هر وقت این زنگ میزنه تو شبش سردرد میگیری و با قرص آرام‌بخش می خوابی؟!
همون طور که اشکام روی گونه هام راه خودشون رو پیدا می کردن با بغض گفتم:
- تو نمی فهمی، من دوسش دارم! نمی تونم چیزی بهش بگم.
آیلار: باشه! تو نمی تونی، من که می تونم!
- نه تو این کارو نمی کنی وهیچی بهش نمیگی.
آیلار: چرا آیناز، من این کارو میکنم و تو همین الان گوشی رو میدی به من.
از چشمای هر دوتامون آتیش می بارید و خیلی عصبانی بودیم یهو نفهمیدم چطور شد که با عصبانیت به آیلار توپیدم:
- اصلا زندگی شخصی من به تو چه مربوطه؟ چرا انقدر تو زندگی من دخالت میکنی؟!
آیلار ناباور با صدای ضعیفی تقریبا ل**ب زد:
آیلار: چی؟!
 

بالا