فن فیکشن فن فیکشن پناهگاهی به نام جنون| کارگروهی کاربران انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع Ailar.D
  • تاریخ شروع

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
365
امتیاز
21,263
به نام خالق عشق​
نام فن فیکشن: پناهگاهی به نام جنون
نام نویسندگان: آیلار دانائی، شاینا توکلی، سپیده زندیه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
ادامه‌ی فیلم جوخه انتحاری
خلاصه:
جوکر به خاطر عشقش، هارلی هر کاری میکرد. آن دو میان دوراهی گمراه کننده ای گیر افتاده اند! یکی از آنها باید خودش را فدای عشق چندساله شان بکند.عشقی که به خاطرش دیوانه شدند...
 
آخرین ویرایش

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
365
امتیاز
21,263
سلام. امیدواریم خوشتون بیاد. لطفاً حتماً نظراتون رو برامون ارسال کنید.
مقدمه:
من به‌خاطرت دیوونه شدم؛ ولی تو چی؟ تو دوباره به همون آدم احمق همیشگی تبدیل شدی!
***
هارلی
کمی در جایم جابه‌جا شدم و نقطه‌ای چشم دوختم.
-بیا برگردیم خونه!
چقدر در آغوشش احساس آرامش داشتم. سرم روی شانه‌های پهنش گذاشتم و سعی کردم همان چند دقیقه، تمام ذهنم را خالی کنم.
-ببخشید که مزاحمتون شدم!
با صدایش جوکر را هل دادم و برگشتم. باز هم چشمم در چشمان آن عجوزه باز شد؛ آماندا!
در گلو خندیدم و با لحنی کشیده گفتم:
- آماندا... والر! تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟
-فکر کنم من باید این سؤال رو ازت بپرسم!
نگاهم را از کفش‌های مشکی‌اش تا موهای فر قهوه‌ای کوتاهش کشیدم، سپس نگاهم را به سمت جوکر بردم؛ راستی نسبت به اولین دیدارمان چقدر شکسته شده بود! شاید هم این فکر من بود.
صدای گوش‌خراش آماندا مرا از اولین دیدارمان با جوکر به زندان آورد.
- چرا اینا آزادن؟
هنوز مزه‌ی حرف آماندا را نچشیده بودم که تمام سربازهای زندان به سمت من و جوکر هجوم آوردند. جوکر من را هل داد و دستم را به قصد فرار کشید؛ ولی آن استیو وقت نشناس دستم را از دست عشقم جدا کرد و با آن زنجیرهای لعنتی سرد بست.
چشمانم را به سمت چپم تکان دادم. جوکر تقلا می‌کرد که خود را از دست آن سرباز سمج که سفت نگهش داشته بود تا نتواند تکان بخورد، نجات دهد. در همین حال رو به دیوید اسم من را ل**ب زد و تفنگش را با لبانش گرفت و آماده‌ی شلیک شد. "احساس ناخود آگاه عجیبی سرم را به پشتش چرخاند. با تمام قدرتم فریاد زدم:
- تفنگت رو بنداز پودین!
بی‌توجه به تقلای من برای فهماندن این‌که عده‌ی زیادی پشت سرش، با تمام تجهیزات بودند، روبه دیوید دوباره اسم من را ل**ب زد.
دیوید، دست راست جوکر، با تمام سرعت به سمتم آمد و با باتوم سیاه رنگش، من را از دست استیو نجات داد. رو به دیوید گفتم:
- اوه پسر، چرا نمی‌ری و جوکر رو نجات بدی؟/
با آن دندان‌هایش که همیشه به سفیدی برف بود، پوزخندی اعصاب خورد‌کن زد و گفت:
-ارباب گفته از ملکه‌ش محافظت کنم و من هم فقط از اون دستور می‌گیرم.
فایده‌ای نداشت. آماندا مشغول اطلاع‌رسانی به تمام سربازها برای دستگیری جوکر بود. در آن لحظه هیچ‌کس به من توجهی نداشت، دکتر دیوانه‌ای که هر روز شکنجه می‌شد و در اطراف سلولش همیشه چندین نگهبان بود، حال دیگر هیچ‌کس حتی متوجه فرار او نبود؛ معلوم است دیگر، لقمه‌ای بزرگ‌تر به دهانشان افتاده بود!
 
آخرین ویرایش

Arc en ciel

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
2/22/19
ارسال ها
163
امتیاز
13,563
محل سکونت
مکعب زندگی
دوستان حتما حتما نظراتتون رو بهمون بگید تا بهتر بشیم.
تقدیم نگاه پرمهرتون

با تمام زوری که داشتم، آرنج دست چپم را در شکم دیوید فرو کردم. به نظر می‌رسید ضربه‌ی محکمی باشد؛ ولی دیوید محکم تر و قوی تر از این حرف ها بود. دیوید بعد از این کارم قدم هایش را سریع تر کرد، طوری که به زور دست او کشیده می‌شدم. چند دقیقه ای به همین روال گذشت که صدای دیوید مرا از نگاه کردن به سلول های اطراف بازداشت.
- اینجا جای خوبیه، درسته؟
چشمان سیاه درشتش برقی زد.
از فرصت استفاده ساخته شده برای فرار استفاده کردم. اولین قدمم را برداشتم؛ ولی دیوید بیش از اندازه تیز بود!
- کجا با این عجله؟!
با زبانش، ل**ب های کوچک خشکیده اش را تازه کرد. بدون اینکه بگذارد کوچک ترین حرفی بزنم ادامه داد:
- یه چیزی رو توی اون کله ات فرو کن، آدم ها اینقدر عوضین که حاضرن به خاطر یه مشت پول دست به هر کاری بزنن حتی کثیف ترین کارها! هیچ چیز نمی تونه ذات کثیفشون روپنهان کنه. آدم ها برای یه مشت پول، حاضرن هرکاری کنن. کوچیک و بزرگ و خوب و بد نداره؛ این ذات انسان هاست که تازگیا به جای بنده‌ی خدا بودن، بنده‌ی پول شدن.
دستانم را روی دستانش گذاشتم؛ بیش از اندازه سرد بودند!
- دیوید ممنونم که این هارو بهم می‌گی؛ اما من زیاد اعتقادی به این چرندیات ندارم. پودین همیشه می‌گه دیوید آدم قابل اعتمادیه...
اجازه نداد حرفم را کامل کنم. دست راستش را آرام به علامت سکوت روی ل**ب هایم گذاشت. سرمای دستش یکباره کل وجودم را فرا گرفت.
- نه نیستم! من یکی از همون عوضیام که بنده‌ی پوله. یکی هستم که حذبش، حذب باده. هارلی من به پودین مدیونم! اون تورو دست من امانت سپرد؛ ولی من گوشت رو به گربه دادم. می فهمی؟!
سرم را به طرفین به منظور منفی بودن جوابم تکان دادم. دیوید با صدایی آغشته به بغض فریاد زد:
- من ملکه‌ی اربابم رو به آماندا تحویل دادم! من در قبال این کار چیزی حدود چهار برابر حقوقم رو دریافت می‌کردم. تو بودی چه کار می‌کردی؟
سعی کردم تمام کلمات را هضم کنم؛ ولی نمی‌شد. آن لحظه افکارم فقط و فقط مشغول جوکر بود؛ کسی که برای همه بود و به فکر همه بود؛ ولی هیچکس نه برایش بود و نه به فکرش! آن لحظه دلم خیلی پر بود! از کسانی که به جوکر لقب دیوانه داده بودند درحالی که خود از همه دیوانه ترند.
_گوشه لبم را گزیدم و گفتم :
تو دیوید..... تو حتی ارزش نوچه شدن پودین رو هم نداری!..
پ. ن. پودین همون جوکره ( برای دوستانی گفتم که نمی دونن)
 
آخرین ویرایش

SHaiNA #T

کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
عضویت
7/13/18
ارسال ها
826
امتیاز
35,673
محل سکونت
۩ کلیسا ۩
و باز هم صدای کذایی آماندا مرا از افکارم بیرون کشید. چقدر این زن شبیه لاشخور بود!
-مگه زندان کم داریم که زندانی جایگزین کنیم؟!
موهای فر شکلاتی رنگش را به عقب هدایت کرد و با چشمان تیره رنگش، به ماموران زندان اشاره داد. مدت کمی سپری شد که گرمایی را روی دستانم احساس کردم. پشت سرم را دیدم، استیو بود. با چشمان عسلی‌اش، چشمک کوچکی نثارم کرد. استیو همان کسی بود که هر روز من را با شوکرهای برقی سلولم شکنجه می‌داد.
***​
روی زمین نشسته بودم و به آماندا والر خیره نگاه می‌کردم. مدتی گذشت که به استیو و چند نگهبان دیگر اشاره کرد. استیو آرام به آماندا والر چیزی گفت. سعی کردم بفهمم که چه می‌گویند؛ اما بی‌فایده بود. استیو آرام‌آرام نزدیک من شد و با صدای بم و مردانه‌اش گفت:
-خب دیگه گربه کوچولو باید کمی تنهایی بکشی.
می‌خواستم خودم را کنار بکشم اما دو نگهبان آمدند و کنارم ایستادند. استیو شوکر کوچکش را از کمربندش برداشت و آن را روشن کرد و گفت:
-زود باش گربه کوچولو تو باید راه بیفتی.
از اینکه به من لقب گربه کوچولو می‌داد، بدم می‌آمد. در چشمانش نگاه کردم و گفتم:
-گربه کوچولو تویی! تو یه ترسو هستی!
استیو عصبانی شد و می‌خواست با شوکر دستی‌اش به من الکتریسیته وارد کند تا بیهوش شوم که فورا پریدم و پشت سر نگهبانی که سمت راستم قرار داشت ایستادم، گردنش را محکم گرفتم و گفتم:
-آخی! گربه...
نتوانستم حرفم را کامل کنم چون احساس کردم کسی از پشت قطعه فلزی را بر سرم کوباند. آن لحظه دیگر زانوهایم توانایی ایستادن نداشتند و ناخواسته بر روی زمین افتادم. چشمانم کم‌کم تار شد و تنها توانستم صدای خنده ای را تشخیص دهم و دیگر چیزی احساس نکردم.
وقتی چشمانم را باز کردم، خود را درون سلول انفرادی کوچکی یافتم. سلول تاریک بود و فقط در آن یک تخت‌خواب کثیف و پر از مو، لانه موش پر از فضله‌های موش و یک آینه شکسته بود.
بلند شدم و محکم به درب نقره‌ای رنگ سلول که کمی زنگ‌زده بود و نشان از قدیمی بودن این مکان می‌داد، کوبیدم و گفتم:
- هی! اینجا حوصلم سر رفت! من رو از اینجا بیارین بیرون!
چند بار این جمله را تکرار کردم که سربازی دریچه کوچک و مستطیل شکلی را که بالای درب سلول بود، باز کرد و گفت:
-بهتره دهنت رو ببندی‌ دیوونه! هیچ‌کس به دادت نمی‌رسه. اگه خفه خون نگیری کاری می‌کنم که...
نگذاشتم حرفش را به پایان برساند و گفتم:
- وقتی جوکر اومد بهش می گم تا ادبت کنه!
سرباز جمله‌ای به زبان دیگری که آن را نمی‌فهمیدم گفت و بعد دریچه را بست. تنها شده بودم و مدام به فرار فکر می‌کردم.
به اطراف نگاه کردم... آینه‌های شکسته!
خودش بود! به طرف آن آینه‌های خورد شده رفتم و در آنها به خودم نگاه کردم. چقدر زیبا و جالب شده بودم! رژ لبم تقریبا دور لبم پخش شده بود و مرا به یاد خون‌آشام‌ها می‌انداخت. در طرف چپ صورتم، هاله‌های آبی رنگ و در طرف سمت چپ نیز هاله‌های صورتی رنگ وجود داشتند. خب، بامزه شده بودم!
یک تکه تیز و بزرگ آینه پیدا کردم. می‌دانستم باید با آن چه کنم. تنها نیاز به کمی زور بود! همین!
سلولم دارای یک پنجره کوچک بود که می‌توانستم به خوبی از آن رد شوم. یک تکه تیز دیگر از آینه را نیز برای پنجره جوکر برداشتم! من خوب نقشه‌ای کشیده بودم!
با تکه تیز آینه، به جان یک میله در وسط پنجره افتادم. سه میله داشت! میله‌ها خیلی قطور بودند اما میشد آنها را برید. به جان میله افتادم و تا جان داشتم آن را از بین بردم!
بعد از مدتی میله اول از وسط شکست. راحت بود!
برای آن دو میله دیگر نیز همان کار را تکرار کردم. سر بریدن میله سوم بودم که یک‌دفعه صدای مهیبی از پشت سرم بلند شد و ناگهان صدای بلندی را شنیدم که پشت سر هم و هیستیریک تکرار می‌کرد:
-داره فرار می‌کنه! داره فرار می‌کنه! جلوشو بگیرین! دختره احمق...!
سعی می کردم زود کارم را انجام دهم اما متاسفانه زودتر از آنچه فکر می‌کردم به من رسیدند و مرا گرفتند.
چرا چهره موزی و نفرت‌انگیز آماندا والر را بین آنان نمی‌دیدم؟ خب، این خودش معجزه‌ای بود!
تکه آینه‌ای را که برای بریدن آهن‌های اتاق پودین برداشته بودم را قایم کرده بودم بنابراین هیچ‌کس آن را ندید و فقط آن آینه‌ای را که دست من بود از من گرفته بودند و دستانم را محکم پشت سرم نگه داشته بودند. هرچه تقلا کردم، بی‌فایده بود.
 
آخرین ویرایش

Ailar.D

مترجم انجمن
مترجم انجمن
عضویت
3/18/19
ارسال ها
365
امتیاز
21,263
تقدیم نگاه های زیباتون
جوکر

به در و دیوار زندان خیره شده بودم. خیلی وقت بودم که پایم به این جای کثیف و مورد تنفر باز نشده بود. آمده بودم، تا ملکه ام را نجات دهم اما حال خودم در سلول انفرادی گیر افتاده بودم. برایم جای تعجب بود که چرا استیو و گروهم نتوانستند هارلی را نجات دهند!...
اصلا لعنت به روزی که به تیمارستان ارکهام رفتم و دکتر هارلین فرانسیس کویینزل روانپزشکم شد و عاشق یکدیگر شدیم...
اصلا لعنت به بتمن و افراد پستی که باعث شدند دیوانه بشوم...
در این حال و هوا بودم که سوسکی از زیر پایم رد شد. یاد روزی افتادم که در ارکهام، ناگهان سوسکب زیر پای دکتر کویینزل سبز شد و او از ترس نمی دانست چه کار کند!.
به در و دیوار زندان نگاهی انداختم. در دیوار پر بود از یادگاری های افرادی که قبل از من در سلول زندانی بودند. درمیان این نوشته ها نوشته ای توجه من را جلب کرد و آن این بود: به خاطر بتمن لعنتی اینجام. ای کاش دستم بهش می رسید اونوقت با دستای خودم خفه شو می کردم. خیلی وقته عشقم رو ندیدم. دلم براش تنگ شده. امیدوارم بلایی سرش نیومده باشه و حالش خوب باشه...
چقدر جالب! چقدر من و این آدم شبیه هم هستیم. سکوت دیوانه وار زندان، واقعا اعصاب خرد کن بود. راستی بوگاتی صورتی ام اکنون کجاست؟ به فکر خودم خندیدم؛ آخر توی این شرایط چه کسی می تواند به ماشینش فکر کند؟! وای که چقدر دلم می خواست تن سفید و لاغر هارلی در آغوشم بود!
به در و دیوار سلول نگاه می‌کردم و سعی داشتم بتوانم نوشته‌ها را بخوانم. نور سلول کم بود ولی خوشبختانه من دید بسیار عالی داشتم و می‌توانستم اطراف را ببینم. از روی تخت بلند شدم و کنار پنجره کوچک سلول رفتم. من صدها بار در همچنین زندان‌هایی گیر افتاده بودم و تجربه‌های زیادی داشتم، همچنین راه‌های زیادی برای فرار بلد بودم اما.... اگر می‌رفتم ملکه‌ام چه می‌شد؟....
سعی کردم فکر هارلی را از ذهنم بیرون کنم تا بتوانم روی فرار تمرکز کنم اما متاسفانه هرچه تلاش کردم نشد! حتی سعی کردم تمرکز کنم ولی این بار با دفعات قبل فرق داشت!
برگشتم و در سلول قدم زدم و منتظر ماندم.
منتظر یک صدا، یک نشانه، یک ایده و یا یک نفر!
ناگهان صدای رعد و برق آمد و باران شدیدی شروع به باریدن کرد. عطر خوش باران در سلول من پیچید و یاد خاطره‌ای شیرین افتادم.
آن موقع‌ها دکتر هالین فرانسیس کویینزل را به چشم یک وسیله برای فرار می‌دیدم اما به‌زودی فهمیدم که من نیز مانند بقیه عاشق میشم و نقطه ضعف بزرگی پیدا می‌کنم! آن نقطه ضعف هم ملکه‌ام می‌شود!
روزی را به یاد آوردم که با بوگاتی‌ام از ان تیمارستان لعنتی فرار کردم. دکتر هارلین فرانسیس کویینزل با یک موتور به دنبالم آمد و درست کنار شیشه‌ای که صندلی من کنارش قرار داشت، سرعتش را با من هماهنگ کرد. من نگاهی به او انداختم و سپس از سر حرص دستم را جلوی صورتم گرفتم، طوری که نتواند مرا ببیند. بعد از ثانیه‌ای صدایی که از سر حرص در آورد را شنیدم و سپس دیدم که با سرعت به جلوی ماشین من رفت. جلو و جلوتر!
رفت و یک‌دفعه موتور را کج کرد و چندین متر جلوتر، با کشیدنش روی زمین، متوقفش کرد. با جرئت دقیقا جلوی مسیری که من طی می‌کردم ایستاد. بدون ترس. اول فکر کردم کنار می‌رود و من هم به‌راحتی از کنارش می‌گذرم اما این‌گونه نبود. وقتی دیدم کنار نمی‌رود و دارم زیاد از حد به او نزدیک می‌شوم، ترمز کردم. ماشینم دقیقا جلوی پای او متوقف شد.
با خودم با لبخندی گفتم:
-اوه! تویی!
هارلی با دو دستش روی کاپوت ماشین کوبید و با عصبانیت گفت:
-تو من رو ول نمی‌کنی. حق نداری ولم کنی بری!
با حالی که حرصم مشخص بود با صدایی آرام گفتم:
-ای مزاحم لعنتی!
و سپس از ماشین پیاده شدم.
او گفت:
-هر کاری گفتی کردم. هر آزمایشی، هر آزمونی، هر امتحانی که بود. بهت ثابت کردم که دوست دارم. فقط قبولم کن!
میان حرفش پریدم و گفتم:
-فهمیدم، فهمیدم، فهمیدم!
ادامه دادم:
-من، یه معضوقه نیستم.
دستانم را به هم کوبیدم و گفتم:
-من یه ایده‌ام! یه حالت ذهنی...!
در آن لحظه صدای بوق اعصاب خورد کن کامیونی که پشت سر ما بود و به دلیل اینکه ماشین من جلوی آن بود، نمی توانست حرکت کند، بلند شد.
صدایم را بلندتر کردم و در حالی که به دورش می‌چرخیدم، گفتم:
-من، خواستم رو طبق نقشم اجرا می‌کنم و تو، دکتر...
مکثی کردم و ادامه دادم:
-جزئی از نقشه من نیستی!
دوباره صدای بوق برای دو بار بلند شد.
هارلی دستانش را دو طرف صورتم گذاشت و گفت:
-فقط به من اعتماد کن. قول میدم... بهم اعتماد کن. قول میدم احساساتت رو جریحه‌دار نکنم.
دور خودم چرخی زدم و دستم را لای موهای سبز رنگم فرو بردم و تکرار کردم:
-یه قول؟ قول؟ قول؟
و قهقهه‌ای از سر تمسخر زدم.
راننده کامیون پیاده شد و در حالی که جلو می‌آمد گفت:
-هی عوضی، میشه دعواهاتون رو ببرید جای دیگه؟
اما هارلی به سرعت اسلحه مرا برداشت و گلوله‌ای نثار سر آن مرد بخت‌برگشته کرد.
رویم را که به طرف مرد بود، به سمت هارلی برگرداندم که با قیافه جدی او رو‌به‌رو شدم. اسلحه هنوز دستش بود و لرزش خفیف دستش بهتر نمایان میشد.
گفتم:
-می‌خواستم بگم اگه جات بودم این کار رو نمی‌کردم!
هارلی هنوز هم با آن چشمان جدی‌اش و از پشت عینک مشکی گربه‌ای مانندش مرا نگاه می‌کرد.
اسلحه دقیقا وسط پیشانی‌ام بود.
دستانم را به حالت تسلیم بالا بردم و گفتم:
-بهم صدمه نزن.
لبخندی پز تمسخر روی لبم آمد و گفتم:
-دوستت میشم!
هنوز هم نگاهم می‌کرد.
با صدای آرامی تکرار کردم:
-بزن!
برای تاکید بیشتر باز هم تکرار کردم:
-بزن، بزن، بزن، بزن!
هارلی با بغضی آشکار و صدای خفه‌ای گفت:
-قلب من تو رو می‌ترسونه ولی یه اسلحه تو رو نمی‌ترسونه؟
یک‌دفعه داد زدم:
-شلیک کن!
و پس از اندکی مکث، اسلحه‌ام را از دست هارلی گرفتم و روی شقیقه‌ام گذاشتم. ماشه را فشار دادم که خارج نشدن تیر، نشان می‌داد دیگر تیری درون اسلحه وجود ندارد.
قهقهه‌ای زدم و نجواگونه گفتم:
-هارلی اگر این‌قدر خل نبودی فکر می‌کردم دیوونه‌ای!
پس از اینکه با چشمانم، درون چشمانش را کاویدم، آرام‌تر از قبل گفتم:
-برو پی کارت...
 
آخرین ویرایش

Arc en ciel

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
2/22/19
ارسال ها
163
امتیاز
13,563
محل سکونت
مکعب زندگی
باصدای رعد و برق مهیبی از دفترچه خاطرات ذهنم به بیرون پرتاب شدم. مانند همیشه، آخرین حرفی که با بی‌رحمی تمام به هارلی زدم، در ذهنم چندین بار تکرار شد:
-برو پی کارت... .
نمی‌دانم چرا، وقتی هارلی درون اسید پرید، نتوانستم برگردم! او، برای من، درون اسید پرید. نوبت من بود تا برای او، کاری کنم. او خودش را به من نشان داد. ثابت کرد که لیاقت یک عشق را دارد!
و من، باز هم به درون خیالاتم پرتاب شدم. به شخصیتی از خودم برگشتم که روزی فکر می‌کرد هیچ‌وقت عاشق نخواهد شد!
-سوال... حاضری برای من بمیری؟
هارلی جواب داد:
-بله!
این‌بار پرسیدم:
-آسون بود... حاضری برام... حاضری برام زندگی کنی؟!
هارلی باز هم صادقانه جواب داد:
-بله!
با تمسخر گفتم:
-مواظب باش! تصمیم‌ها تبدیل میشن به خواسته و خواسته‌ها به قدرت!
انگشت اشاره‌ام را روی ل**ب‌هایش گذاشتم و گفتم:
-این رو می‌خوای؟!
هارلی با حالی متحول گفت:
-بله!
گفتم:
-وای خدای من تو خیلی بی نقصی....
ادامه دادم:
-تو خیلی... خوبی!
چندین دقیقه طول کشید. هارلی به دیگ‌های اسید نگاهی انداخت. سپس به سمت من برگشت. با لبخند به او نگاه می‌کردم. یک‌دفعه، دستانش را باز کرد و پرید! خنده از روی لبانم محو شد. او پرید و به درون دیگ افتاد. نزدیک‌تر رفتم و نگاه کردم. او درون دیگ افتاده بود و به ته آن رفته بود.
تصمیم گرفتم برگردم. بنابراین چندین قدم به عقب رفتم و خواستم برگردم که نتوانستم. نیرویی من را به عقب می‌کشند نیرویی به نام عشق! یک‌دفعه، کت چرمم را در آوردم و دویدم و به درون اسید پریدم. هارلی ته دیگ افتاده بود. او را محکم گرفتم و به بالا بردم. انگار نفس به درون ریه‌هایش رفت که چشمانش را باز کرد. قیافه‌اش بدون عینک مشکی‌اش عجیب بود! هر دو خوشحال بودیم.
او، برای این‌که خودش را به من ثابت کرده و من، برای این‌که یک نفر در این دنیا پیدا شده تا راستش را به من بگوید!
دوباره به دنیای واقعی پرتاب شدم و خودم را درون سلول انفرادی یافتم. سلولی که بارها تجربه فرار از آن را داشتم، اما این بار، پای ملکه‌ام در میان بود. هر حرکتی از طرف من، یک واکنش از طرف آماندا و دار و دسته‌اش داشت و من، نمی‌توانستم کاری کنم!
یک‌دفعه، صدای پای چند سرباز را شنیدم که انگار با عجله به سلول من، نزدیک می‌شدند.
این‌جا سلول من بود. آن‌ها حق نداشتند به اموال من نزدیک شوند! هرچیزی که به من نسبت داده میشد، برای من بود و هیچ‌کس حق نزدیک شدن به آنها را نداشت. هیچ‌کس به جز ملکه‌ام! او هم جز اموال من بود! آن‌ها چه‌کار کردند؟
در سلول را شکستند! به چه حقی؟ آن‌ها هیچ معنی اموال شخصی را می‌فهمند؟! آماندا مانند ببر زخمی به درون سلول آمد و گفت:
-گفته بودم که هر حرکت اشتباهی بکنید، به ضرر اون یکی میشه؟ اوه، نگفته بودم؟ خب، الان میگم! اون دختره‌ی احمق، از زندان فرار کرده!
به یکی از سربازانش اشاره‌ای کرد که سرباز، بلافاصله دوربینی را روشن کرد و احتمال دادم که تا درون حلقم، روی صورتم زوم کرده است!
با بیخیالی گفتم:
-خوب کاری کرده! برای افرادی مثل شما، همین کار عالیه!
دستانم را در هوا تکان دادم و گفتم:
-راستی، شما به چه اجازه‌ای، وارد اتاق خصوصی من شدین؟ اینجا حریم خصوصی منه!
آماندا پوزخندی زد و با بیخیالی گفت:
-شاید اینجا جزئی از اموال تو باشه ولی، تو هم یکی از اموال منی! شنیدی که؟ تو این دنیا، هرکی هرچیزی پیدا کنه، برای خودش میشه! حالا، من می‌خوام یکی از اموالم رو شکنجه کنم تا تلافی فرار اون دختره‌ی احمق رو در بیارم!
 

بالا