در حال تایپ رمان تهدیدآمیز۲(دروازه حقیقت)| کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

سیدمظفر حسینی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/15/18
ارسال ها
488
امتیاز
12,573
سن
17
محل سکونت
همین نزدیکیا
کد: 2078
ناظر: @مهدیه احمدی


نام رمان: تهدیدآمیز۲ (دروازه حقیقت)
ژانر:معمایی، ترسناک
نویسندگان:سیدمظفر حسینی،Narges_D، Moaz17

خلاصه:
بعد از اینکه امیررضا همراه با شیطان بزرگ نرگال منفجر شد، یک شیطان به نام آرژان به کمک مدیومی به نام سوزان او را با جادوی تاریک و ممنوعه زنده کرد و به او گفت...
سوزان، 20 ساله و مدیوم«ارتباط با ارواح». علاقه زیاد به ذهن خوانی. لباسا و کفشاش کلا مشکیه«شلوار جین به علاوه تیشرت و یه سوییشرت دو سایز بزرگتر از خودش، روش» با موهای کوتاه و پسرانه که توسط کلاه می پوشونتشون. همیشه یه هندزفری تو گوششه و به زور به آدم جواب میده. خیلی کم حرف میزنه و بیشتر عمل می کنه. با کسی شوخی نداره.
چشمای آبی کمرنگ با مو های مشکی داره.
آرژان،۱۱۸ساله با مو های قهوه ای و پوستی سفید و چشم هایی سیاه پسری بسیار زیبا. بی رحم ولی خوش اخلاق و کمی شوخ.
امیررضا،توی جلد یک راجب امیررضا اومده.

نقد و معرفی:نقد و بررسی - نقد رمان تهدیدآمیز۲ (دروازه حقیقت) | كارگروهي کاربران انجمن یک رمان
 
آخرین ویرایش

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,103
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سیدمظفر حسینی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/15/18
ارسال ها
488
امتیاز
12,573
سن
17
محل سکونت
همین نزدیکیا
***امیررضا***
با سرعت چشمام رو باز کردم.یعنی چی؟! من که مرده بود! ولی الان روی تخت بیمارستان بودم.سالم بودم بدون حتی یه خراش!
آرژان:میدونم خیلی سوال توی ذهنت هست، ولی بزار بعدا برات توضیح بدم.
به پسری که رو به روم بود نگاهی انداختم.حسی که از وجودش داشتم مثل آتیش خالص بود.شکی توش نیست که اون شیطانه!
من:تو کی هستی؟کی تو رو فرستاده؟
آرژان-من آرژان هستم.کوچیکترین پسر شیطان بزرگ ابلیس.
پسر ابلیس رو به روی من ایستاده و من توان رو به رو شدن باهاش رو ندارم.
سوزان:ما برای جنگیدن نیومدیم.
به دختر که رو به روی پنجره ایستاده بود نگاهی کردم.قدرت روحی زیادی داشت.
آرژان:معرفی میکنم سوزان،خانواده اون قربانی شیطان شدن.خب حالا که به همدیگه معرفی شدیم قبل از اینکه پرستاری کسی بیاد، پا شو و دنبالمون بیا.
من:یه شیطان و مدیدوم اومدن توی اتاقم و دارن میگن بیا دنبالمون و مهم تر از همه من مرده بودم ولی الان زندم! اینا چه معنی داره؟
سوزان:همه چیز رو میفهمی فقط پاشو و دنبالمون بیا.
بدون تمایل دنبالشون رفتم.منو به پارکینگ بردن و سوار ون خودم کردن.
من:حالا همه چیز رو توضیح بدید، چرا کل زندگیم دست شماست؟ و چرا من دوباره زنده شدم؟همه چیز رو توضیح بدید؟
آرژان:ابلیس مجبورمون کرد با یه جادوی سیاه و ممنوعه تو رو زنده کنیم!
-جادوی هومنکلویی؟!
-آره همون.خب بعد خواست کاری کنیم که تو انقدر سختی بکشی تا روحت رو بهش بفروشی.
سختی زیاد کشیدم ولی کی از حقه های پست اون ترد شده خبر داره؟به هرحال حاضرم هر کاری بکنم تا روحم رو به اون ندم.
من:دوستام کجان؟اونا رو هم زنده کردین؟
سوزان:فقط تویی که انتخاب شدی.یه پیام از طرف اون برات دارم؛((نشون بده روحت متعلق به جهنمه)).
من:چطور شما همچین کاری کردین؟یه طلسم ممنوعه به این راحتی اجرا نمیشه!
آرژان:از خون ده انسان و روح پنج جن استفاده کردیم.واقعا متاسفم ولی دوستام رو گروگان گرفته اونا تنها کسایی هستن که دارم.
سوزان:منم می خوام خانوادم برگردن.
واقعا فکر می کنن شیطان کسایی رو که برده رو برمیگردونه؟!چرا اینا اینطوری فکر میکنن.
من:الان می خواین دنبالم بیاین؟
آرژان:البته.
-پس باید توی کارام کمکم کنین،آرژان ون رو روشن کن و برو سمت کلاردشت!
-چرا اونجا؟
-فقط برو!
سوزان:توی چه کارایی باید کمکت کنیم؟
من:جنگیری و فرستادن شیاطین به دنیای خودشون.
 

Moaz17

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,688
امتیاز
43,073
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
***سوزان***
یکی از گوشیای هندزفریمو از گوشم در آووردم و به امیر رضا که با آرژان نزدیک ون میشد ، گفتم:
- هی! جن گیر قلابی؟
سر جاش ایستاد و بعد از یه مکث سه ثانیه ای به سمتم چرخید و با خشم گفت:
- به من نگو جن گیر قلابی.
نیشخندی زدم و گفتم:
- حقیقت، تغییر ناپذیره جن گیر قلابی.
امیر رضا خواست چیزی بگه که قبل از اون، آرژان گفت:
- بهتره تمومش کنی سوزان. ما کارای مهم تری داریم.
لبم به سمت بالا کج شد:
- اون باید یه توضیحاتی به ما بده بابت سفرمون به کلاردشت. اینطور فکر نمی کنی؟
آرژان گفت:
- اون که گفت باید جن گیری کنیم. شیاطین باید به دنیای خودشون برگردن.
توی یه قدمیشون ایستادم و خیره به چشمای امیر رضا ، در حالی که آرژان مخاطبم بود، گفتم:
- زیادی سوسوله. خوشم نمیاد ازش. به جای استفاده از قدرتای واقعیش از بمب و نارنجک استفاده می کرد.
صدای دندون قروچه امیررضا رو شنیدم. آرژان دستمو کشید و پرتم کرد توی ون. چشماش سرد و بی رحم شده بودن:
- بهتره تمومش کنی سوزان. تمام هدف ما اجنه و شیاطین هستن.
نیشخندی زدم و گفتم:
- باشه، باشه. امیدوارم مشکلی برامون درست نکنه.
هر دو تا هندزفریمو توی گوشام محکم کردم و خیره به چشمای امیررضا، با بی رحمی و سردیِ همیشگیِ لحنم، ادامه دادم:
- چون هر کس یا هر چیزی که مانع انتقام من بشه رو نابود می کنم.
از لحنم جا خورده بودن اما بعد از چند ثانیه به خودشون اومدن و سوار ون شدن.
امیررضا رو به آرژان گفت:
- بپیچ توی جاده خاکی.
آرژان با تعجب گفت:
- هنوز ربع ساعت مونده برسیم.
-بپیچ و انقدر حرف نزن آرژان.
آرژان با اخمایی در هم به سمت جاده خاکی پیچید. ده دقیقه ای توی راه بودیم که نزدیک به یه کوه ایستاد و گفت:
- دیگه ته خطیم. جایی برای رفتن نیست.
امیررضا نیم نگاهی به هر دوی ما کرد و گفت:
- پیاده شین.
کلاه آفتابیمو روی سرم چرخوندم ودو تا استین سوییشرتمو دور کمرم بستم. هوا برام کمی گرم بود. کنار اون دو تا غول ایستاده بودم که امیررضا گفت:
- اون راه باریک رو می بینید روی کوه؟ باید ازش بالا بریم تا به بالای کوه برسیم.
آرژان با تعجب گفت:
- شوخی می کنی؟
حوصله حرف شنیدن نداشتم. صدای هندزفریمو تا ته کردم و بیخیال اون دو تا به سمت کوه حرکت کردم. چند قدم برنداشته بودم که دستم از پشت کشیده شد. دیدم که آرژان و امیررضا با اخم بهم نگاه می کردن.
امیررضا شروع به حرف زدن کرد و من فقط نگاش می کردم. چیزی از حرفاش نمی فهمیدم چون صدای موزیکِ رپ انگلیسی تو گوشم غوغا کرده بود.
آرژان یکی از گوشیای هندزفری رو از گوشم کند و من صدای امیررضا رو شنیدم که با حرص می گفت:
- من نمی تونم با توعه بچه کنار بیام. تو الان باید مشقاتو می نوشتی نه اینکه دنبال ما راه بیوفتی.
لبم به سمت بالا کج شد و گفتم:
- همین بچه قراره کمکای زیادی بهت بکنه جن گیر قلابی.پس بهتره دست کم نگیریش.
- ببین مدیوم کوچولو، تمام تمرکز من روی اینه که انتقام رفیقامو بگیرم و اون عوضیا رو نابود کنم. پس با لج و لجبازیای بچگونه به پر و پای من نپیچ.
آرژان پرید وسط و گفت:
- هی! بچه ها تمومش کنید.
امیررضا نفسش رو با حرص فوت کرد و گفت:
- باید هر چه سریع تر راه بیوفتیم. شبِ اون بالا اصلا جالب نیست.
پرسیدم:
- اون بالا چی هست؟
-یه کتاب جادو. قراره کمکای زیادی بهمون بکنه. اما محافظ داره و محافظشم اصلا از غریبه ها خوشش نمیاد.
 
آخرین ویرایش

YASHAR_ND

مدیر ازمایشی معماری
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,045
امتیاز
42,373
محل سکونت
**ازبآغ گل نرگس**
آرژان:
سوزآن:کتآب جآدو؟
امیررضا:درسته تو اون کتاب وردهای زیادی برای برگردون به دنیای خودشونه.در واقع اون کتاب کلید بازکردن دنیای اجنه و شیطانین.
سوزان: هوم خوبه.
نمی دونم چرآ اما اصلا از این دختره خوشم نمی یاد. مغرور و بی رحم و سرده.
دلم می خواست گلوله ای اتشین به سمتش پرت می کردم و می کشتمش.حتما امیررضا هم بدش نمی اومد اون بمیره.
پوزخندی زدم و هوای سرد رو به درونم کشیدم.نگاهی به اطرافم انداختم تنها چیزی که نگاه می کردی بیابان که انتها نداشت.جلوت هم کوه تقریبا بلندی بود.
ازبچگی از کوه بدم می اومد. تقریبا به اخررسیده بودیم.
نفس عمیقی کشیدم که سوزان گفت:چیه نکنه ترسیدی؟
آرژان:توهم زدی؟من ترس اصلا. بجنب الان شب می شه.
سوزان:تو لازم نکرده به من دستوربدی ترسو!

آرژان: گفتم که ترسو نیستم اگه یک باردیگه بگی قول نمیدم زنده بمونی.
امیررضا:بچه ها خواهش می کنم ساکت بشید.صدامون رو می شنون.

سوزان داد زد:به جهنم که می شنون.
یک دفعه صدای نعره بلندی آمد. من گیج شده بودم نمی دونستم چی شده و صدای کیه.ولی امیررضا سخت ترسیده بود.
امیررضا:گفتم ساکت باشید گوش نکردید الان میان سراغمون.
سوزان با سردرگمی گفت:کیا؟
امیررضا:غول ها.محآفظان کتاب جادو.
آرژان:تو از غول می ترسی؟
بعد بلند خندیدم. من تا حالا خیلی غول کشته بودم اصلا تفریحم بود. معلومه پسر ترسوییه.
سوزان هم پس از چند دقیقه پوزخند زد و گفت:این شانس منه با چند تا ترسو راهی اینجا شدم هیی.
امیررضا عصبانی شد و گفت:شما متوجه نیستید اون ها خیلی بزرگن.خیلی خیلی بزرگ!
آرژان:همه می دونن غول ها خیلی بزرگن تو نگران نباش
کمی بعد صدای گرومپ بلندی اومد.همه برگشتیم غول بزرگی که تا حالا غولی به اون اندازه ندیده بودم دیدم
امیررضا: تو می تونی اینو شکست بدی؟
کمی فکر کردم خب من غول هایی که نصف اون بودن تاحلا کشته بودم. نگاهی به سوزان انداختم که اونم انگارترسیده.
غول نعره بلندی کشید و به سمتمون اومد. به نظرخوشحال می اومد انگار شام امشب نداشت .
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم تمام قدرتمو جمع کنم تا بزرگترین آتشی که درست کردم سمتش پرت کنم.
 

سیدمظفر حسینی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/15/18
ارسال ها
488
امتیاز
12,573
سن
17
محل سکونت
همین نزدیکیا
***امیررضا***
آرژان شعله ور شد،آتیش آبی!درست مثل شیطان یا به قول هیراد لوسیفر.دو دستش رو جلو آورد و یه توپ آتشین بزرگ درست کرد و به طرف غول پرتاب کرد.دقیقا به سر قول خورد ولی جیک غول هم در نیومد.رو کردم به آرژان و گفتم:
-مطمئنی از این غول نمیترسی؟بی خیال فقط سرگرمش کنین یه فکری دارم.
سوزان:به من دستور نده جنگیر قلابی.
دیگه کم کم داره عصبانیم میکنه.دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم.با اخم بهش گفتم:
-ببین جوجه تو خطر مرگ احتمالی هستیم پس کمتر زر بزن.
هولش دادم که پاش به سنگ گیر کرد و افتاد.رو بهش گفتم:
-هنوز نمیتونی تعادلت رو حفظ کنی؟
بطری آب مقد رو در آوردم و همنطور چاقوم رو،کف دستم رو بریدم و از خونم رو روی زمین ریختم بعد یکم از آب مقدس روش ریختم و به سمت دیگه ای دویدم بازم کارم رو تکرار کردم.آرژان داشت با شعله هاش غول رو بازی میداد و همنطور ضربات غول رو دفع میکرد.سوزان هم فقط نظاره میکرد.به پشت سر غول رفتم و بازم خونم رو روی زمین ریختم و بعد آب مقدس روش به نقاط دیگه ای رفتم و بازم این کار رو کردم.
من:از غول فاصله بگیرید.
بعد این حرف شروع کردم به خوندن ورد موردنظرم،همراه با من خون و آب مقدس مثل جوی های رگه دار با سرعت به سمت غول رفتن و از پاش وارد بدنش شدن و توی کل بدن غول پیچیدن طوری که رگه های خون روی بدنش معلوم بود.
من:آرژان حالا یه توپ آتیش سمت پرت کن.
آرژان دستاش رو بالا آورد و یه توپ آتیش درست کرد.و به سمت غول پرتش کرد.با برخورد توپ به غول،انفجاری شدید رخ داد.غول ترکید.
به سمت سوزان رفتم و گفتم:
-ببین جوجه،اصلا حوصله بحث ندارم کارمون هم تموم شده.پس یا سری بعد یه کاری کن یا اینکه خداحافظ.
منو هیچی حساب نکرد.اصلا نگاهم نکرد.با عصبانیت ام پی تریش رو برداشتم و جوری زمین زدم که هزار تیکه شد.با عصبانیت گفتم:
برید تو ون تا برگردم،برمیگردیم تهران.
 

Moaz17

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,688
امتیاز
43,073
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
***سوزان***
نگاه مبهوتمو به ام پی تریم انداختم. پلک چشمِ چپم پرید. چه غلطی کرد این پسره ی روانی؟
صدامو انداختم پس سرمو فریاد زدم:
- با چه جرعتی؟ با چه جرعتی این بلا رو سرش آووردی؟
سرشو نزدیکم آوورد و گفت:
- اگه به من باشه که توعه جوجه رو از همین کوه پرت می کنم پایین. فهمیدی؟ اینم یه چشمه از کارام بود. لجبازی کنی بدترشو سرت میارم. دفه بعدی ممکنه هندزفری یا سوییشرتت مورد اصابت قرار بگیره.
دستامو مشت کردم. در حد مرگ عصبانی بودم. به سمت ام پی تریم رفتم و برش داشتم. جلوی صورتش تکونش دادم و گفتم:
- یکی مثل همین، همین مارک، همین رنگ و همین سایز رو ازت میخوام. و گر نه یه کاری می کنم از دست اجنه و ارواح آسایش نداشته باشی جن گیر قلابی. گرفتی؟
ضربه ای به سر شونم زد و گفت:
- هنوز خیلی کوچیکی بچه جون.
هنوز من رو نشناخته بود پسرمون. هه! به وقتش حالتو جا میارم. پوزخندی زدم و گفتم:
- تو مثل اینکه یادت رفته به دست من زنده شدی جنازه!
آرژان قدمی جلو برداشت و گفت:
- مواظب حرف زدنت باش سوزان.
فریاد زدم:
- چرا؟ چون حقیقت رو میگم؟
با تهدید دستشو توی هوای تکون داد و گفت:
- یادت باشه فقط حضور تو موثر نبود. منم بودم. من عامل اصلی زنده بودنشم. امیررضا برگ برنده ماست.
بلند خندیدم و با تمسخر گفتم:
- آهان. لابد تو بودی که روح سرگردونشو به بدنش برگردوندی. نه؟ تو فقط به واسطه پسرِ ابلیس بودنت به درد می خوری. و گر نه هیچی نیستی. تو همه قدرتتو از پدرت داری پخمه.
آرژان خواست به سمتم حمله کنه که امیررضا جلوشو گرفت و گفت:
- بحث با این جوجه رو بزار برای بعد. برش دار و ببرش داخل ون. منم سریع بر می گردم.
خندیدم. حس کرده بودم جادوی کتاب رو. اونا بدون من حتی نمی تونستن کتاب رو لمس کنن. اون کتاب متعلق به من بود.
فقط من!
پوزخندی زدم و گفتم:
- می خوام ببینم چطور می خوای به اون کتاب دست بزنی.
خندید و پر تمسخر گفت:
- مثل اینکه هنوز من رو نشناختی.
و قبل از اینکه چیزی بگم، رو به آرژان گفت:
- ببرش آرژان. حسابی رو مخمه.
آرژان بازومو گرفت و گفت:
- بریم.
تقلا کردم و فریاد زدم:
- فکر اینکه به اون کتاب دست بزنی رو از سرت بیرون بنداز. فقط من میتونم بهش دست بزنم. اگه میخوای یه بار دیگه بمیری توصیه میکنم اون کتاب رو برداری.
سر جاش خشک شد. با تعجب بهم نگاه میکرد. بعد از چند ثانیه پرسید:
- چی داری میگی؟
-باید بیام همراهتون. اون کتاب رو فقط من باید لمس کنم. انرژیشو حس میکنم.
آرژان پرسید:
- درباره چی داری حرف میزنی؟
با خشم بازمو از چنگش در آووردم و گفتم:
- باید بریم داخل اون غار.
و به گوشه ای از کوه که یه شکاف داشت، اشاره کردم. هر دوتاشون با شک بهم نگاه کردن و امیررضا گفت:
- باشه.
و با تهدید ادامه داد:
- فکر خرابکاری رو از سرت بیرون کن دختره ی چموش!
لبامو به هم فشردی تا چیزی بارش نکنم. اول از همه به راه افتادم و داخل غار شدم. تاریک تاریک بود.
آرژان با دستش آتیش درست کرد که باعث روشنایی غار شد. با پوزخند گفتم:
- خوبه یه بار به درد خوردی.
دندون قروچه ای کرد و هیچی نگفت. نگاهمو سر تا سر غار می چرخوندم. نوشته های روی غار برای امیررضا و آرژان عجیب بود اما برای من ...
امیررضا: اینا دیگه چین؟
جوابشو ندادم و به کتابی که توی هوا معلق بود و یه نور سفید کمرنگ دورش قرار داشت، نزدیک شدم. اون دو تا هم پشتم اومدن. دور کتاب رو گرفته بودیم.
امیر رضا با تعجب نوشته روی کتاب رو خوند:
- جادو های ارواح!
نه امیررضا و نه آرژان قابلیت استفاده از اون کتاب رو نداشتن. آرژان یه شیطان بود و سر و کارش با اجنه بود و امیررضا هم یه جنگیر.
فقط من بودم که میتونستم با ارواح ارتباط بگیرم و میدونستم برداشتن اون کتاب مساوی میشد با یه قدرت و ویژگی تازه برای من.
تکونی به دستام دادم و آروم آروم به سمت کتاب بردمشون. روی جلد کتاب، یه یاقوت آبی رنگ قرار داشت. آبیش کمرنگ و سرد بود. درست مثل چشمام.
با انگشت اشارم یه دایره روی یاقوت کشیدم و منتظر موندم تا کتاب از قفس اون نور سفید آزاد بشه.
چرقه های آبی رنگ کوچولو دور و بر کتاب ایجاد شد و بعد ...
کتاب آزاد شد. کتاب رو توی دستام گرفتم و به سرعت صفحه اولشو باز کردم اما هیچی نبود. خالیِ خالی!
امکان نداشت. باید کار میکرد. باید اون جادو های مسخره رو می دیدم. اما هیچی نبود به جز یه کتاب چند صد صفحه ای قدیمی با برگه های پوسیده و زرد رنگ.
صدای پوزخند آرژان رو شنیدم. امیررضا با تمسخر گفت:
- آه ای الهه آب ها. ما رو باش که به چرت و پرتای این توجه کردیم. اگه یه درصد امکان داشت جادویی وجود داشته باشه، با لمس کردن اون کتاب توسط تو، همش پرید.
بی توجه بهش، آخرین صفحه از کتاب رو باز کردم. یه نوشته روی برگ آخرش بود. بلند خوندمش:
- فداکاری!
امیررضا دستشو به سمت کتاب دراز کرد و قبل از اینکه اعتراض کنم، لمسش کرد. ناگهان چشماش بسته شد و بی هوش، روی زمین افتاد. آرژان با حیرت گفت:
- چه بلایی سرش آووردی؟
با عصبانیت گفتم:
- من؟ تقصیر منه که گیر دو تا زبون نفهم افتادم؟ مگه نگفتم فقط من باید بهش دست بزنم؟
آرژان چیزی نگفت. بعد از چند ثانیه با بهت گفت:
- اون مرد؟
پوفی کردم:
- نه. چون من بهش دست زدم، انرژیش به بدن من منتقل شده. خطری نداره. فقط ممکنه تا چند ساعت بی هوش بمونه. بلندش کن. باید بریم. دیگه داره شب میشه.
 

YASHAR_ND

مدیر ازمایشی معماری
عضو کادر مدیریت
مدیر آزمایشی
عضویت
6/25/18
ارسال ها
2,045
امتیاز
42,373
محل سکونت
**ازبآغ گل نرگس**
آرژان:
نفس عمیقی کشیدم تا عصبانی نشم و
گلوله ای آتش به سمتش پرت نکنم.
آرژان : سعی دیگه بهم دستورندی مگرنه بد می بینی.
سوزان:مگرنه چی کار می کنی؟
آرژان: فقط کافیه امتحان کنی.
سوزان تنها به زدن پوزخندی اکتفا کرد.
امیررضا رو بلند کردم. تقریبا سبک بود می شد تحملش کرد تا پایین.
همونطور که داشتیم می رفتیم پایین سعی کردم چیزی از معنی فداکاری بفهمم.
شاید مثل این فیلم ها باس فداکاری واسه هم بکنیم.
خب کی فداکاری می کنه؟ سوزان که این قدر بی رحمه یا من؟ امیررضا هم که عرضشو نداره.
پوفی کشیدم . حتما آخرش نمی فهمیم و مجبور می شیم کاری کنیم امیررضا روحش رو بفروشه.
سوزان:به نظر تو معنی فداکاری چیه؟
نگاهی بهش انداختم. داشت عمیق به کلمه فداکاری نگاه می کرد.
سری تکون دادم و گفتم: من شخصی رو می شناسم که جواب این سوال رو
می دونه.
با تعجب نگام کرد و گفت : اون کیه؟
آرژان: خواهرم. اون اطلاعات زیادی راجب دنیای ارواح داره حتما می تونه بهمون بگه فداواری در نیای ارواح یعنی چی.
سوزان سری تکان دادو گفت: اون کجاست؟
آرژان: اون تو یکی از زندان های قصر پدرم زندانی شده.
سوزان:چرا؟
آرژان: یادمه اون دلش می خواست
بی رحمی رو کنار بزاریم و با انسان صلح کنیم.
سوزان: یک شیطان که خواستار صلحه عجیبه.
آرژان:کجاش عجیبه؟من خودمم صلح رو دوست دارم. اصلا بیش تر شیاطین دوست دارند و ازجنگ خسته شدن.
سوزان تنها به یک لبخند کج اکتفا کرد.
بقیه راه در سکوت محض بود.
###
امیررضا با گیجی بلند شد و گفت:من کجام؟شما کی هستید؟
با نگرانی به سوزان گفتم:این چرا هیچی یادش نمی یاد؟
سوزان:عادیه بعد یک ساعت همه چی یاش می یاد.
آرژان:اگه یادش نیادچی؟ اگه فراموشی بگیره ....
سوزان:بیخود شلوغش نکن یادش میاد.
سری تکون دادم و سعی کردم واسه شام از بیرون غذا بگیرم واسه اون دو تا.
خودمم که گوشت حیوانات یاانسان غذام بود.
به بیرون از شهر رفتم تا حیوانی را شکار کنم.
خواستم خرگوشی رو که کنار بوته ای بود بگیرم که دایی از پشت سرم اومد.
ابلیس:من به تو یاد دادم که گوشت خرگوش بخوری یا انسان بخوری؟
آرژان: اوه پدر تویی. اینجا چیکار می کنی؟
ابلیس:اومدم ببینم کوچک ترین پسرم چه جوری مایه خفت خاندان ما می شه!
آرژان:پدر اگه اومدید دوباره راجبش باهام حرف بزنید خواهش می کنم نگید.
عصبانی شد و با داد گفت:چی رو نگم؟ این که تتو مایه خفت خانواده مایی؟ اینکه تو به هیچکدوم از برادرهات نبردی؟ اینکه کاهی اوقا حس می کنم تو پسر من نیستی؟
آرژان:بزارید یک چیزی رو بگم پدر. من همیشه حس می کنم پسر پدری مثل شما نیستم. و مایه ننگمه جزو خاندان شما بشم.
شما بی رحم هستید.
ابلیس:مطمعن باش پسرم تو هم بی رحمی فقط دلت نمی خواد نشون بدی.من دیگه باید برم فقط سعی کن مجبورش کنی با خواست خودش روحش رو بفروشه.حواست باشه با خواست خودش نه به اجبار.
 

سیدمظفر حسینی

کاربر ویژه
کاربر ویژه
عضویت
7/15/18
ارسال ها
488
امتیاز
12,573
سن
17
محل سکونت
همین نزدیکیا
***امیررضا***
کم کم داشت یادم می اومد.حتی زمانی رو که بیهوش بودم.
***زمان بیهوشی***
همه جا سفید بود.انگار داشتم توی شیر حرکت میکردم.یکم که اینور اونور رفتم یه هاله خاکستری رو از دور دیدم،به سمتش رفتم.وقتی نزدیک تر شدم فهمیدم یه شئ سنگیه،وقتی که رو به روش ایستادم دیدم یه در سنگیه که معلق توی هواس و به هیچ دیواری وصل نیست.
روی در طرح هایی مثل درخت بود که روی شاخه ها یه سری حروف نوشته شده بود.از اونجایی که یه چیزایی از زبان های باستانی میدونم سعی کردم بعضی هاشون رو بخونم،تیر،ژوپیتر،نپتون.انگار اسم سیاره ها بود!رفتم روی یه درخت دیگه،آهن،آلمینیوم،ویبرنیوم.رفته روی کوچک ترین درخت دیگه،آب،آتش؛خاک،باد.اینا یعنی چی؟چرا روی این در این چیزا رو نوشته؟اسامی سیارات عنصر ها آلیاژ ها،همه چی!
ناگهان صدایی بم گفت:
-مثل اینکه خیلی کنجکاوی انسان!
برگشتم سمت صدا،یه هاله خاکستری که هیکلش مثل آدم بود.
من:تو کی هستی؟
در جواب گفت:
-اطلاعاتی که خدا بر روی جهان گذاشت،به قول شما انسان ها من واقعیت هستم،آینده هستم،گذشته،آتش،باد،آهن،منگزیوم،ماه خورشید،من همه اینا هستم.یا به قول معروف من دنیام.
من:چرا من اینجام؟
دنیا:تو به واسطه یه کلید با روحت به اینجا اومدی،فقط روح یک جادوگر میتونه به این جا بیاد،البته به واسطه یه روح گرا یا به قول تو مدیوم.یعنی سوزان دروازه رو باز کرد و تو وارد شدی.آه دیگه باید بری،سری بعد خودم میارم اینجا ولی باید معنی یه چیزی رو بفهمی!
-معنی چی؟
-فداکاری.
***حال***
یکم شقیقه هام رو مالیدم،سردرد شدیدی داشتم.ل**ب به غذایی که آرژان گرفته بود نزدم.سوزان رو بهم گفت:
-اینو نمی خوای؟
من:مال خودت.
غذام رو برداشت و شروع کرد به خوردن.
من:میشه کتاب رو بدی بهم؟
سوزان:اولش که خودت دست و پا داری،دومش می خوای دوباره پس بیوفتی؟
حال کل کل باهاش رو نداشتم از جام بلند شدم و به سمت سوزان رفتم و از کنار دستش کتاب رو برداشتم.از وقتی که این دختره رو دیدم دلم حسابی به رایا تنگ شده با اون خول و چل بازیشا،وقتی این ون مسافرتی رو خریدیم چقد هیجان داشت برای اولین سفر باهاش.دلم برای هیرادم تنگ شده با اون تیکه هایی که مینداخت.اون حداقل بهم میگفت سلطان ولی این ور پریده میگه جنگیر قلابی.سوزان داشت مات نگاهم میکرد!
من:چیه؟
سوزان:چرا داری گریه میکنی؟
 

Moaz17

کاربر برتر
کاربر برتر
عضویت
8/28/18
ارسال ها
1,688
امتیاز
43,073
سن
17
محل سکونت
یه جایی زیر سقف خدا
***سوزان***
چپ چپ بهم نگاه کرد و گفت:
- سرت به کار خودت باشه.
خوبی بهش نیومده بود. خنثی نگاهش کردم و سرمو به غذام گرم کردم. اصلا ازش خوشم نمیومد اما باید باهاش میساختم تا وقت انتقامم. نگاه خیرشو روی خودم حس میکردم. سرمو بالا بردم و با پوزخند گفتم:
- چیه؟ آدم ندیدی؟
نیشخندی زد و همونطور که کتاب رو بالا و پایین میکرد، گفت:
- یکی تو آدمی یکی عزرائیل.
با صدای بی روح و سردم گفتم:
- بپا جونتو نگیرم جنگیر قلابی.
با خشم بهم نگاه کرد. چیزی نگفتم و مشغول غذا خوردن شدم. آرژان داخل اتاق شد و گفت:
- عه؟ به هوش اومدی؟
امیررضا خنده ای کرد و گفت:
- په نه په هنوز تو راه بی هوشیم!
سگ اخلاقیشون واسه من بود، خنده هاشون واسه خودشون. پوزخندی زدم و غذامو کنار گذاشتم. به سمت پنجره رفتم و کنارش ایستادم. نگاه خیرم به آسمون تیره و کثیف بالای سرم بود.
هیچ ذهنیتی از اون کلمه لعنتی آخر کتاب نداشتم. فداکاری؟
مسخره بود.
اصلا معنیشو نمی فهمیدم. هیچ وقت تو زندگیم خودمو برای کسی فدا نکردم. همیشه خودم بودم. همیشه من مهم بودم نه دیگران.
انرژی کتاب رو توی بدنم حس می کردم. اما درک نمی کردم. انتظار داشتم با جذب انرژی کتاب، قدرتم افزایش پیدا میکرد. اما هیچ اتفاقی نیوفتاده بود.
اخمامو تو هم فرو بردم و مرتب زیر ل**ب تکرار کردم:
- فداکاری، فاکاری، فداکاری. این کلمه لعنتی یعنی چی؟ باید اون ورد ها و جادو های لعنتی برام بالا میومد. باید اون جادو های لعنتی رو ببینیم تا جلوی اون شیاطین و اجنه رو بگیریم.
- هی! بیا اینجا جوجه.
فکمو محکم کردم. بدم میومد از اینکه بهم میگفت جوجه. به سمتش چرخیدم و بدون اینکه به روم بیارم بهم گفته بود جوجه، با قیافه ای خنثی و بی حس بهش خیره شدم.
- بهت میگم بیا اینجا.
نفسمو فوت کردم و بالا سر امیررضا ایستادم. آرژان داشت با اخم بهم نگاه میکرد. بهش توپیدم:
- چیه؟ مال باباتو خودم؟
پوزخندی زد:
- اونو که اصلا نمی تونی بخوری.
دهنمو کج کردم:
- یادم رفته بود پسر کی هستی.
چیزی نگفت و نگاهشو به کتاب دوخت. امیررضا بهم گفت:
- چرا این کتاب چیزی رو نشون نمیده؟
با کلافگی گفتم:
- نمیدونم. قرار نبود اینطوری پیش بره.
با خشم از جاش بلند شد و فریاد زد:
- زود باش بگو چه بلایی سر این کتاب آووردی؟ چرا خالیه؟
داشت عصبانیم میکرد. با صدایی که سعی میکردم بالا نره، گفتم:
- من نمیدونم. هیچ درکی ازش ندارم. باید اون جادو ها سر جاشون میبودن. اما نیستن. این چیزیه که من رو هم گیج کرده.
آرژان نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت:
- از کجا بدونیم کار خودت نیست؟
صدامو بالا بردم و فریاد زدم:
- من یه مدیومم. کارم ارتباط با ارواحه. جادوگر نشدم هنوز. به جای اینکه خرِ من رو بگیری، از این یارو بپرس که جادو سرش میشه.
و به امیررضا اشاره کردم. امیررضا کتاب رو یه گوشه گذاشت و نزدیکم شد. دو طرف سوییشرتمو تو مشتاش گرفت و کمی به بالا کشید:
- ببین بچه. اگه گناهکاری وجود داشته باشه، اون تویی. تو به این کتاب لعنتی دست زدی. تو اطلاعتشو پاک کردی.
لبمو داخل دهنم کشیدم آروم گفتم:
- بهتره ولم کنی.
امیررضا پوزخندی زد و گفت:
- چیه؟ ترسیدی؟
من اما تموم ذهنم رفته بود سمت اون اتفاق نحس که نزدیک بود چند سال پیش برام بیوفته. پدری که به دختر خودشم رحم نکرد، پدری که به دختر خودشم با چشم ناپاک نگاه میکرد.
و دختری که قصد داشت خانوادشو از چنگ اون شیاطین آزاد کنه و انتقام خودشو از پدرش بگیره. به بدترین وجه ممکن. صدبرابر بدتر از شیاطین.
با دندونای قفل شده گفتم:
- بهتره ولم کنی امیررضا. بهم دست نزن و گر نه هر اتفاقی که افتاد، پای من ننویس.
-نه بابا؟ مثلا میخوای چیکار کنی؟
دستمو مشت کردم و محکم کوبیدم زیر بینیش. سوییشرتمو ول کرد و دستاشو به سمت بینیش برد.
- آخخخ!
آرژان با بهت به ما نگاه میکرد. یهو فریاد زد:
- چه بلایی سرش آووردی احمق؟
نفس نفس زنان، گفتم:
- گفتم ولم کنه. گفتم به من دست نزنه. گفتم یه بلایی سرش میارم. به من چه؟
همونطور که به سمت امیررضا میرفت، گفت:
- حسابتو میرسم دختره ی چموش!
پوزخندی زدم و اون زیر بغل امیررضا رو گرفت تا ببرتش و صورتشو بشوره. هه! ازم بزرگتر بودن و یه ذره عقل نداشتن.
 

موضوعات مشابه


بالا