در حال تایپ رمان دو هفته در پاییز | hedie_s کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع hedie_s
  • تاریخ شروع

hedie_s

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/1/19
ارسال ها
28
امتیاز
490
وب سایت
t.me
کد رمان: 2080
ناظر رمان: ℯℓαℌℯ

نام رمان: دو هفته در پاییز
نویسنده: هدیه.س
ژانر: عاشقانه
خلاصه: رمان دو هفته در پاییز داستان دختریه که فکر میکنه توی یه رابطست ولی یهو همه چی عوض میشه و شرایط باعث میشه معنی عشق رو بفهمه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

roro nei30

مدیر تالار ترجمه + منتقد انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
1/8/18
ارسال ها
3,444
امتیاز
69,173
محل سکونت
•|خوزستان|•
وب سایت
cherrybook.blogfa.com



نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

hedie_s

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/1/19
ارسال ها
28
امتیاز
490
وب سایت
t.me
کلافه شده بودم و آروم با آهنگ ضرب می‌زدم. از توی آیینه یه نگاه بهش انداختم، دلشوره داشتم و احساس می‌کردم یه مشکلی پیش اومده؛مدام راه می‌رفت و موقعی صحبت کردن دستاشو بالا و پایین می‌برد. بالاخره بعد از چند دقیقه انتظار و استرس، درو باز کرد و با لبخند روی صندلی نشست.
-کی بود؟!
جوری که انگار منتظر این سوال باشه گفت :
-بهرام بود.. می‌گفت یه سری از پرونده‌ها درست نیستن و باید چک بشن..
راه افتادیم سمت خونه ی ما.
-ببخشید مجبورم سر کوچه پیادت کنم.. باید برم ببینم چی شده.
لبخند زوری زدم، توقع داشتم حداقل بخاطر روز تولدم بیشتر باهم وقت بگذرونیم. تا موقعی پیاده شدن صحبت نکردیم البته من صحبت نکردم گه‌گاهی چیزی می‌گفت منم جوابای کوتاه می‌دادم، حس خوبم برای روز خاص زندگیم از بین رفته بود. موقعی پیاده شدنم زیاد لفتش ندادم.
-خدافظ.
سر تکون دادم و به سمت خونه راه افتادم. کوچه تقریبا تاریک بود و کاملا خلوت، عجیب بود ولی بیشتر از هر وقت دیگه‌ای احساس تنهایی می‌کردم همش توی این فکر بودم که یه چیزی درست نیست! گوشیم زنگ خورد، مامان بود.
-جانم.
-کجایی عزیزم؟ هنوز با حامدی؟
-نه مامان جان دارم میام خونه توی کوچم.. حامد یه کاری داشت مجبور شد بره شرکت.
-وا مامان جان این وقت شب؟!
بیخیال جواب دادم:آره گفت توی حساب کتابا یه مشکلی پیش اومده باید می‌رفت.
-باشه عزیزم منتظرتم.
قطع کردم و کلیدو انداختم توی در، فکرم درگیر بود اما نمیدونستم درگیر چی! انگار باید به چیزی که نمیدونستم فکر میکردم حالم برای خودمم عجیب بود.. طول حیاطو طی کردم و بعد از درآوردن کفشام درو باز کردم
-من او...
و جمعیتی بود که فریاد میزد "تولدت مبارک!" شوکه شده بودم نمی‌دونستم باید چی بگم، مامان جلو اومد و بغلم کرد.
-تولدت مبارک عزیزدلم!
محکم بغلش کردم، از ته دل خوشحال بودم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

hedie_s

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/1/19
ارسال ها
28
امتیاز
490
وب سایت
t.me
-وای مامان.. خیلی خوشحالم کردین.
گونمو بوسید و جاشو به بابام داد.بغلش کردم.
-تولدت مبارک یدونه.
-لو ندادینا.
چشمکی زد:میخواستم شادیتو ببینم خوشگل.
ذوقم بیشتر شد. تقریبا همه بودن.البته بجز یه نفر! همه رفتن توی پذیرایی منم به خواست مامانم رفتم تا لباسمو عوض کنم.
-نگار جان؟
برگشتم سمت خاله.
-جانم خاله؟
-نمیدونی که حامد میاد یا نه؟
-نه خاله جان گفت میره شرکت به یه سری از حساب و کتاباش که به مشکل خورده برسه ولی نگفت که کی میاد. اگه می‌خواین زنگ می‌زنم ازش می‌پرسم.
لبخندی زد و سرشو تکون داد:مرسی خاله جان.. برو لباستو عوض کنه همه منتظرتن.
چشمی گفتم و از پله ها رفتم بالا.
لباسمو عوض کردم و به حامد زنگ زدم.. ولی برنمی‌داشت. چندبار زنگ زدم تا بالاخره برداشت.
-الو حا..
-با حامد چیکار داری اینقد زنگ می‌زنی ؟!
اونقدر متعجب شده بودم که نمی‌تونستم چیزی بگم.یه زن گوشیه حامد و برداشته بود. ولی کی بود؟! مگه با بهرام توی شرکت نبود؟؟با صدای فریادش به خودم اومدم: با توام.. چیکار به حامد داری ها؟!
-تو.. تو کی هستی؟
با تمسخر خندید: من؟ عشقش.. منو نمی‌شناسی ؟ دیگه بهش زنگ نمی‌زنی فهمیدی؟
قبل اینکه چیزی بگم قطع کرد، شوکه شده بودم اصلا نفهمیدم چی شد!عشقش بود؟ عشق حامد؟!کسی که قرار بود نامزد من بشه؟گیج بودم گیج! می‌دونستم باید عصبانی باشم ناراحت باشم داد بزنم گریه کنم باید یه کاری می‌کردم ولی برام عجیب بود که هیچ حس خاصی نداشتم توی اون لحظه فقط متعجب بودم و همینم برام خیلی عجیب بود. برای همین گیج شده بودم! سعی کردم بهش فکر نکنم تا وقتی که فرصتی پیدا کنم و با حامد راجبش صحبت کنم. می‌دونستم باید عصبانی باشم باید دوباره زنگ بزنم فریاد بزنم عصبانیتمو خالی کنم ولی،هیچ انگیزه‌ای برای این کار نداشتم! چرا؟! نمیدونم! اما الان میدونم که اون اتفاق چالش زندگی من بود!
 
آخرین ویرایش

hedie_s

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/1/19
ارسال ها
28
امتیاز
490
وب سایت
t.me
نفس عمیقی کشیدمو آیفونو زدم، یکم بعد در با صدای تیکی باز شد و من با همه ی دودلیم وارد حیاط شدم. توی چارچوب در ایستاده بود و نگاهشو به زمین دوخته بود..سعی کردم به خودم مسلط باشم.
-نمی‌دونستم خونه داری.
لحظه‌ای نگاهم کرد اما دوباره روشو گرفت:هیچکس نمیدونه.. بیا تو.
از کنارش گذشتم و وارد خونه شدم:تقریبا هیچکس!
دلم نمی‌خواست با تیکه صحبت کنم ولی غیرعمدی این حرفو زدم.
خونه ی قشنگی بود مشخص بود که مجردیه!! ساده و یه‌ خورده شلخته. روی اولین مبل نشستم.. توی این مکان غریبه با کلی اتفاقی که توش افتاده بود و حتی نمی‌خواستم بهشون فکر کنم حس بدی داشتم.. که باعث می‌شد نتونم روی پاهام وایسم.
معذب بود اینو می‌شد از دزدیدنه نگاهش و رفتاراش فهمید.
-چیزی می‌خوری؟
-اومدم که صحبت کنیم.
سرشو تکون داد و روبروم نشست و همچنان سعی می‌کرد بهم نگاه نکنه. این وجهه‌ی گناهکارش برام جالب بود، نکه بخوام شکنجش کنم ولی.. هیچوقت حتی فکرشو هم نمی‌کردم که حامد... شاید شناختنه آدما سخت‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم!
-خب؟!
-نگار من.. من واقعا متاسفم! من و مهسا ارتباط خاصی باهم نداریم یعنی..
دستمو بالا آوردم تا مانع صحبتش بشم.. احساس تهوع داشتم.. من نمی‌خواستم فکر کنم که اونا چه نوع ارتباطی باهم داشتن، برای اون اینجا نبودم، رفته بودم که تکلیف خودم مشخص شه!
-نیازی نیست توضیحات اضافی بدی.. من توی این چند روز خیلی فکر کردم.. بعد از دونستن اون اتفاق.. باید ناراحت و گوشه‌گیر می‌شدم.. باید افسرده می‌شدم، طبیعتا باید ازت متنفر می‌شدم حامد ولی... نشدم!
متعجب شد، بیشتر از خودم، و صورتش اینو خوب نشون می‌داد.
-یـ.. یعنی چی؟ یعنی تو اصلا..؟
-برای خودمم عجیب بود که چرا؟! توی این چند روز.. شاید.. به جوابش رسیدم،حامد من.. هیچ حسی بهت ندارم.
 
آخرین ویرایش

hedie_s

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/1/19
ارسال ها
28
امتیاز
490
وب سایت
t.me
یهو از جاش پاشد:چی داری میگی.. نگار این فقط یه اشتباه بود که من نباید مرتکب می‌شدم.. می‌دونم ناراحتی از من حق داری هرکاری می‌کنم که..
-نهه حامد!! من.. اصلا ناراحت نیستم.
جوری که انگار حرفمو باور نکرده به صورتم زل زده بود.
-نمی‌فهمم چی میگی.. ببین نگار.. تو فقط کافیه فرصت بدی من جبرانش می‌کنم.. من دوست دارم خیلی بیشتر از چیزی که...
کیفمو برداشتم و رفتم سمت در، اگه تا اون موقع ناراحت نشده بودم الان شدم! چطور به خودش اجازه می‌ده هرکاری بکنه و فکر کنه که بعدش می‌تونه جبرانش کنه!! و بدتر از همه ابراز علاقش!! چطور کسی که بهت خ**یا*نت میکنه می‌تونه ادعا کنه دوست داره! اونم بیشتر از چیزی که فکر میکنی.. با این کارش حس حماقت نسبت به خودم پیدا می‌کردم!
دنبالم اومد تا حرفشو ادامه بده.
-بسه حامد بسه! حتی نمی‌خوام یه کلمه‌ی دیگه بشنوم واقعا نمی‌خوام. تو دوست داشتنو نمی‌شناسی.. می‌دونی چیه؟! فکر می‌کنم منم نمی‌شناسم! من فرصت اینو نداشتم که دوست داشته باشم و حالا می‌فهمم.. ما دو تا آدم دور از همیم که همه همیشه می‌خواستن توی یه قاب ببیننمون.. انگار تموم این مدت توی خواب بودم و نمی‌دیدم که هیچ حسی بهت ندارم.. ولی حالا می‌دونم! و دیگه نمی‌ذارم کسی برای آیندم تصمیم بگیره.
کفشامو پوشیدم و با عجله از خونه زدم بیرون! تموم فکرای این مدتمو خیلی خلاصه بهش گفته بودم و فکر می‌کنم دیگه هیچ حرفی برای هیچوقت بین ما نمونده!
از وقتی که خودمو حامد و شناختم متوجه شدم که همه مارو باهم می‌بینن، همه فکر می‌کردن ما برای هم مناسبیم.. هیچوقت مخالفت نکردم.. هیچوقت به پسرای دیگه فکر نکردم ولی حالا..! احساس می‌کنم زندگیم یه بازیه از قبل تعیین شده بوده. مگه غیر اینه که خودم باید برای زندگیم تصمیم بگیرم؟! اما انگار خودمو، احساساتمو نادیده گرفته بودم.
من هیچ حسی به حامد نداشتم و شاید این دلیلی بود که اونو سمت یه دختر دیگه کشونده بود!
یادم میومد که می‌گفت دوست دارم مو به تنم سیخ می‌شد اخخ چجوری می‌شه به کسی که دوسش داری خ**یا*نت کنی؟؟! مگه دوست داشتن این نیست که هیچکسی رو غیر اونی که دوسش داری نبینی؟ مگه عشق یه احساس بی‌نظیر و خارالعاده نیست که دوباره زندت می‌کنه ؟ تجربه نکردم ولی توی کتابا خوندم که عشق یه همچین معجزه‌ایه!
 
آخرین ویرایش

hedie_s

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/1/19
ارسال ها
28
امتیاز
490
وب سایت
t.me
مدام غلت می‌زدم و فکر می‌کردم، حال عجیبی داشتم. حتی یه لحظه نمی‌تونستم آروم باشم.
احساس می‌کردم پر از انرژیم، ازادم.. انگار چیزی که تموم عمرم منتظرش بودم داشت بهم نزدیک می‌شد. توی ذهنم آیندمو نقاشی می‌کردم آبی صورتی بنفش قرمز نارنجی سبز زرد.. یهو یه چیز عجیب اومد توی ذهنم، صاف نشستم و به دور و ورم نگاه کردم.
-نکنه مواد مخدر مصرف کردم و خبر ندارم؟؟؟ آخه از من این چیزا بعیده.. نکنه مریض شدم؟؟! وای خدا حتما مریض شدم.
سرمو توی دستام گرفتم.
-با کی صحبت می‌کنی؟
با جیغ از جام پریدم: وای مامان زهرم ترکید.. چرا همچین می‌کنی .
مامان با تعجب نگام کرد:اومدم بگم ناهار آمادس که صداتو شنیدم.. استغفرالله جنی شدی؟!
وای نکنه جنی شدم؟؟ نه نمیشه! این که اصطلاحه.
خیلی عادی جواب دادم:نه این چه حرفیه!! من.. فقط داشتم بلند بلند فکر می‌کردم .
مامانم طوری که انگار داشت می‌گفت آره خودتی نگاهم کرد
-من که بلاخره می‌فهمم تو چته.. حالا هی نگو.
-اوف مامان اوف ینی من حق ندارم دو کلمه با خودم صحبت کنم؟
-نگااار!!
از اون وقتایی بود که هرچیزی می‌گفتم گیر می‌داد.. زودی از کنارش رد شدم و از اتاق رفتم بیرون:بدو مامان ناهار یخ کرد.
-پاهات بهتره باباجون؟!
به روم لبخند زد:کنار دختر گلمم خوب خوبم.
منم یه لبخند گشاادی تحویلش دادم که بجای خوشحال کردن متعجبش کرد.. کنارش نشستم.
-عه وا چی شده؟!
-هیچی.. آخه ما..
-منو بابات کلی نشستیم برنامه ریختیم که چیکار کنیم این دختر افسردگی نگیره.. بعد میایم می‌بینیم دختر ما از اونور بوم افتاده.
خندم گرفته بود.. اگه از فکرای توی سرم خبر داشتن که مطمئن می‌شدن دیوونه شدم.
-حالا چه برنامه ای ریخته بودین؟!
مامان درحالی که داشت برای بابا غذا می‌کشید جوابمو داد : اول بگو با حامد صحبت کردی؟!
بادم خالی شد.. بازم حامد!!!
 

hedie_s

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/1/19
ارسال ها
28
امتیاز
490
وب سایت
t.me
-نه مامان چه صحبتی.. چی بگم بهش؟!
با غضب بهم نگاه کرد : یه کاره پسر مردمو ول کردی میگی چی بگم؟!
-من ولش نکردم.. این تصمیمو باهم گرفتیم.. اصلا دلیلی نداره بیخودی باهاش صحبت کنم.
بابا پرید وسط بحثمون: راست میگه رعنا ولشون کن.. لابد باهم به توافق رسیدن دیگه.
-آره توافق کردیم.. مرسی بابای گلم.
بابا خندید و بی‌توجه به حرص خوردنای مامان ادامه داد.
-برنامه ریختیم یه چند هفته ای بریم شمال.
غذا توی گلوم پرید: شمال؟؟!!!
-مثل آدم بخور نگار.. چه وضعشه!!.. بفرما می‌خواستیم اینو شوهر بدیم.. هنوز باید بزرگش کنیم.
-آخه کی توی پاییز.. توی این هوا.. پامیشه میره شمال که ما دومیش باشیم؟!
بابا بیخیال جواب داد:خب ما اولیش می‌شیم.. دیگه شمال پاییز و تابستون نداره.. مردم بیکار می‌شن می‌گن بریم شمال.
مامان ادامه‌ی حرفشو گرفت: بد که نیست.. می‌ریم یه آب و هوایی عوض می‌کنیم..دلمون باز می‌شه.
حریفشون نبودم.. چی می‌تونستم بگم برای خودشون بریده بودن و دوخته بودن.
بعد ناهار با مامان میز و جمع کردیم و شستن ظرفارو سپردم به خودش!
رفتم توی اتاق و به آرزو زنگ زدم.. بعد چندتا بوق جواب داد
-جونم نگاری.
-سلام دلم برات تنگ شده بیا خونمون.
-اووه بذار احوالپرسی بکنیم.. باز چی شده؟! مشکوک گفتی بیا خونمون.
-مشکوک چیه می‌گم دلم برات تنگ شده.
-ما دیروز باهم بودیم نگار.. بگو چی شده من دیگه خودمو برای هرچیزی از طرف تو آماده کردم.
خندیدم، آرزو هم فهمیده بود من یه چیزیم شده: اگه می‌خوای بفهمی باید بیای اینجا.. خدافظ.
فرصت‌ اعتراض کردن بهش ندادم و زودی گوشیو قطع کردم می‌دونستم بخاطر فضولیم که شده میاد.
آرزو تنها دختر توی کل دوره‌ی دبیرستانم بود که تونستم باهاش ارتباط دوستانه برقرار کنم.. نمیدونم مشکل از من بود یا واقعا دخترای دیگه شخصیت مزخرفی داشتن. اما اینا هیچوقت مهم نبود وقتی می‌تونستم تک تک لحظه‌هامو با کسی که خیلی خوب منو می‌فهمید قسمت کنم.
 
آخرین ویرایش

hedie_s

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/1/19
ارسال ها
28
امتیاز
490
وب سایت
t.me
-شوخی میکنی!!
سرمو کج کردم: منم یه همچین واکنشی داشتم.. آخه کی این وقت سال میره شمال.. آرزو صادقانه!!
دستاشو به نشونه‌ی نمی‌دونم بالا آورد، پوفی کشیدم.
-ولی مامانت راست می‌گه.. بنظر منم اگه دنبال تغییر می‌گردی و هیجان می‌خوای یه مسافرت بد نیست.. هوم؟!
سرمو روی پاش گذاشتم و از پنجره به بیرون نگاه کردم.
-شاید.. از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم.. یعنی الان بنظرم پیشنهاد خوبی اومد!! ازش استقبال میکنم.
-تو که چه می‌خواستی چه نمی‌خواستی باید می‌رفتی دیگه استقبال میکنم چیه؟
-صدا نده آرزو صدا نده.
یهو پاشد سرم خورد به زمین.
-آخخ وحشی چته؟؟!
-زنگ زدی مزاحمم شدی منو کشوندی اینجا..
-خبب.. قراره چن هفته برم نیستم ینی نمی‌خواستی بیای دست بوسم؟!
-نگار دست ب*و*س برای وقتیه که کسی میاد.. نه وقتی که میخواد بره.. متوجهی دلبندم؟!
-توام همش ایراد بگیر!!
متفکر نگاهم کرد:ولی صادقانه.. باورم نمی‌شد از حامد جدا شی.
نفس عمیقی کشیدم:والا خودمم باورم نمی‌شه.. ولی بدتر از اون اینه که باورم نمی‌شه که می‌خواستم بدون هیچ علاقه‌ای باهاش ازدواج کنم.. بخدا فکر می‌کنم طلسم شده بودم.
-این سوال منم بود که چی باعث شده تو قبول کنی با حامد ازدواج کنی.. آخه خودمونیم هیچ چیز خاصیم نداره.
-نکه من دارم.
چشماشو گرد کرد:نگار!!..خدا می‌زنه نصفت می‌کنه‌ها چرا اینقد ناشکری.
-صادقانه.. چیه من خاصه آخه؟!!
-توو..چشمای درشت مشکی داری، موهای فرفریه مشکی داری، صورت گرد بامزه داری و چال گونه‌ی چپت که کوفتت شه ایشالا.
خندیدم و بغلش کردم:قربون دوست جونیم بشم.. از نظر منم تو خوشگل‌ترینی.
اون روز با آرزو حسابی خندیدم و خوش‌گذروندیم، اصلا نمی‌شد که باشه و حال من عالی نباشه مخصوصا توی این وضعیت که من الکی خوشم! هیچوقت فکر نمی‌کردم مسیر زندگیم اینقدر ناگهانی و یهویی تغییر کنه و شخصیتمو 180درجه تغییر بده! اما خوشحالم.. انگار بهم یه فرصت دوباره داده شده تا خودمو بسازم، اونجوری که راضیم می‌کنه.
 
آخرین ویرایش

hedie_s

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
1/1/19
ارسال ها
28
امتیاز
490
وب سایت
t.me
کولمو روی صندلی پرت کردم و نشستم.
-مامان از الان می‌گم،وسط راه منو بیدار نمی‌کنینا. می‌دونین اگه نخوابم کلافتون می‌کنم.
مامان چشم غره‌ای بهم رفت: از همین الانم داری کلافم می‌کنی. چقد تو بد سفری آخه!
بابا چمدونارو گذاشت و سوار شد.
-باز مادر و دختر و تنها گذاشتم روی هم چاقو کشیدین.
دستامو از دو طرف صندلی رد کردمو مامانو بغل کردم.
-مگه میشه من روی این عشق چاقو بکشم حاج ممد‌؟
مامانم دستشو روی دستم گذاشت و خندید.
-توام کم زبون نمی‌ریزیا!
خندیدم. راه افتادیم، کولمو روی صندلی درست کردم و دراز کشیدم.
-خب! والدین گرامی!! من دیگه خوابیدم. بابا بیخودی کنار جاده وانستی بگی چایی بخوریم و فلان بخوریم، زودتر بریم برسیم دلم دریا می‌خواد.
-اوهو تو که راضی نبودی، حالا دلت دریا می‌خواد!؟
-آه مامان! آدم باید از تک تک لحظه‌هاش لذت ببره.
صدای آروم مامان و شنیدم: بخدا این بچه یه چیزیش شده حالا هی بگو نه.
ریز خندیدم ولی چیزی نگفتم. چشمامو بستم و از اونجایی که عادتم بود توی ماشین بخوابم، خیلی طول نکشید که خوابم برد.
.
با صدای ضربه روی شیشه چشمامو باز کردم، گیج بودم. توی جام نشستم و چشمامو مالیدم.
-نگار مامان بسه دیگه چقد می‌خوابی، یه ساعته رسیدیما.
هنوز خوابالو بودم، کولمو گرفتم و پیاده شدم.
_چقد زود رسیدیم!
چپ چپ نگاهم کرد:5 ساعته خوابیدی میگی چقد زود رسیدیم؟!
5ساعت!؟کی 5 ساعت شد؟ همش تقصیر آرزو بود نذاشت شب خوب بخوابم. چشمامو بستم، دست مامان و گرفتم و رفتیم سمت ویلا.
-چرا وقتی رسیدیم بیدارم نکردین؟
-دیدیم خوابی بابات گفت بذار بخوابه. الان که رفت گفتم بیدارت کنم دیگه خیلی خوابیدی.
روی مبل توی هال افتادم.
-کجا رفت؟
-رفت واسه ی ناهار وسیله بگیره.
-جوج می‌زنیم؟
مامان چشم غره‌ای بهم رفت: بله می‌خواد کباب کنه.. این چه وضعه حرف زدنه.
شونه‌هامو بالا انداختم ولی جواب ندادم. دیگه از اون قالب خشک قدیمی خسته شده بودم، می‌خواستم راحت باشم، راحت زندگی کنم!
 

بالا