در حال تایپ رمان نبرد کوهستان| حبیب.آ کاربر انجمن یک رمان

قلم نویسنده رو چطور می بینید.


  • مجموع رای دهندگان
    20

mehrdad(آفریدهی مهر)

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/7/19
ارسال ها
164
امتیاز
20,763
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
boymna.blogsky.com
کیارش به فکر فرو رفته بود و به من‌نگاه می‌کرد. برای همین هم سریع با لحنی متعجب از پادشاه فرانک پرسیدم:
ـ منظورتون از این حرف چیه سرورم؟!
نگاهی آروم بهم انداخت و با آرامش گفت:
ـ در نزدیکی کوه باروس یک تپه به اسم" نگواین" وجود داره. یک کلبه توش بسازیم و بالای اون یک تابلو نصب کنیم که روش عبارت" کلبه ی مرگ" نوشته شده باشه. بعد افراد پادشاه پائین تپه جمع می شن و پادشاه واقعیت رو بهشون می‌گه و در آخر هم توضیح میده که بیماریش چقدر خطرناکه.
چشمام از تعجب گرد شده بودن. به فکر فرو رفتم. پادشاه فرانک بیست‌وسه سال حکومت کرده بود و تجربه‌ی زیادی داشت و قطعا این‌کار به کیارش کمک می‌کرد.. البته اگه قصد خیـ*ـانـ*ـت به کیارش رو نداشت و واقعا می‌خواست بهش کمک‌کنه!
ـ این‌کار حماقت محضه! اگه این‌کار رو کنم دیگه کسی من رو قبول نخواهد داشت و ازم پیروی نخواهند کرد.
این صدای کیارش بود که من رو از فکر در آورد. نگاهی به پادشاه فرانک انداختم. دستی به موهاش کشید و گفت:
ـ سرورم هیچ وقت انتظار شنیدن چنین حرفی رو از شما نداشتم. هیچ آدمی نیست که از دروغ و دروغ گویی خوشش بیاد. شاید دروغ بگن اما از شنیدن دروغ متنفرن. سرورم، مطمئن باشید اگه چنین کاری رو کنید، قطعا طرفدارای بیشتری خواهید داشت. سرورم من نه خواهان شکست شما هستم و نه خواهان پیروزی شما. من پادشاه این سرزمینم تا زمانی که خشایار پاش رو توی این سرزمین نذاره باهاش نمی‌جنگم؛ اما خوب میدونم که چه کارهایی ازش بر میاد. من برای این که مردم سرزمین‌های دیگه رنج کمتری بکشن دارن این پیشنهاد رو می‌کنم؛ اما هیچ‌وقت فکر نکنید که شما و این‌جنگ برام از سعادت و آرامش مردم سرزمینم مهم‌تره؛ چون هیچوقت برام اتفاقات بیرون از این سرزمین مهم نیست و نخواهد بود. این حرف رو از کسی که سی سال تمام بر روی این سرزمین حکومت کرده بشنوین.
حرفاش خیلی عجیب بود. اون نه دوست بود نه دشمن. با لحن و صدای آرومی گفتم:
ـ من یکی که حسابی گیج شدم. بهتره ما از اتاق بریم بیرون تا پادشاه در مورد حرفای عجیبتون فکر کنن.
سرش رو آروم تکون داد و بی‌حرف از جاش بلند شد.
ـ ما از اتاق بیرون می‌ریم سرورم. از اونجایی که مطمئنم با حرفای من موافقیت دستور ساخت کلبه رو می‌دم. خب دیگه برم تا بیشتر از این قوانین این سرزمین رو با نوع حرف زدنم زیر پا نذاشتم.
پادشاه فرانک با سرعت از اتاق خارج شد. من هم با تقلید از اون از روی زمین بلند شدم و به سمت در اتاق حرکت کردم:
ـ قربان پادشاه فرانک آدم معتمدی هست. اما بهتره با دقت به این موضوع فکر کنین. ممکنه نیت بدی پشت حرفاشون باشه.
نمی‌دونم چطور این حرفا رو زدم؛ اما یک حسی بهم می‌گفت پادشاه فرانک قصد فریب کیارش رو داره و برای همین هم این هشدار ساده رو دادم. در اتاق رو باز کردم و از اتاق بیرو اومدم. پادشاه فرانک و ملکه گورانتیتان روی یک صندلی دو نفره که درست رو به روی اتاق کیارش قرار داشت نشسته و مشغول حرف زدن بودن. شاهزاده فرد و مرداس روی نرده های مرمرینی که در نزدیکی راه پله ها قرار داشت نشسته بودن. به سمتشون رفتم و گفتم:
ـ کی به اینجا آمدید؟
شاهزاده فرد کمی جا خورد؛ اما نم پس نداد و گفت:
ـ شاید پانزده دقیقه‌ای باشد. پادشاه کیارش در چه حالند؟ می‌توانیم به دیدارشان برویم؟
ـ حال ایشان خوب است. منتهی در حال فکر به پیشنهاد پادشاه فرانک هستند. برای همین هم است که من و ایشان از اتاق‌شان بیرون آمده‌ایم.
تا کلمه‌ی"پیشنهاد" رو شنید مثل بچه‌ی پنج ساله و شیطونی پرسید:
ـ چه پیشنهادی؟
ـ متاسفم که این را می‌گویم. اگر قرار بود شما چیزی از این موضوع بفهمید ایشان به‌شما نیز اجازه‌ی ورود می‌دادند.
پست بعدی به احتمال زیاد فردا ظهر
شب بخیر
 
آخرین ویرایش

mehrdad(آفریدهی مهر)

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/7/19
ارسال ها
164
امتیاز
20,763
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
boymna.blogsky.com
نگاه دلخور شاهزاده رو که روی چشمام ثابت مونده بود حس کردم. برای این‌که از دلش در بیارم گفتم:
ـ به‌زودی همه چیز آشکار‌خواهد شد و شما نیز از موضوع باخبر می‌شوید.
سروش رو آروم تکون داد. چشمای مشکی رنگ و گود‌افتاده‌ش جذابیت خاصی به‌چهره داده بود. قدرت فوق‌العاده بالای شاهزاده فرد در تغییر رنگ، شکل و ظاهر خودش توسط جادو در انجام امور حکومتی کمک بسیاری بهش می‌کرد.
ـ سرورم ترجیحا رنگ چشمانتان را تغییر بدهید. رنگ قهوه‌ای رنگ اصلی چشمانتان است. پس همان رنگ را برای چشمانتان انتخاب کنید و هیچ‌گاه آن را تغییر ندهید؛ چرا که این رنگ و ظاهر شما، نشان‌دهنده‌ی صداقت و درست‌کاری شما در برابر کسانی‌ست که می‌خواهید بر‌روی سرزمین‌شان حکومت کنید.
حرفای ناگهانی مرداس و نکته بینیش همیشه من رو شگفت زده می‌کرد. این بار‌هم برای این‌که شاهزاده فرد رو اون طور که خودش دلش می‌خواد ببینه باحرفای وسـ*ـوسـ*ـه انگیزش اون رو ترغیب کرد تا رنگ چشماش رو به قهوه‌ای تغییر بده. شاید برای همین هوش سرشارش بود که با چند حمله‌ی آروم و ناگهانی تونست خشایار رو بدون از دست دادن جون افرادش و دادن تلفات وادار به عقب نشینی کنه. مرداس بعد از این‌که خشایار رو شکست داد،نفوذ بالای گرگ های‌سیاه، خرس‌های‌قطبی، خون‌آشام‌های آتش، گرگ‌های سرخ و جادوگران آب رو هم از بین برد و آلفاهاشون رو هم تبعید کرد. دستی به موهای بلندم که با رنگ بخش اعظمی ازشون رو قرمز کرده بودم کشیدم و به مرداس گفتم:
ـ باز هم مثل گذشته تاثیر گذاری خودتان را ... .
ـ پادشاه گرگ های سپید وارد می شوند.
این صدای ندیمه‌ای بود که از کیارش محافطت می‌کرد. به سمت اتاق کیارش برگشتم. قامت بلند و ریش های قهوه‌ای رنگ و کوتاهش توجهم رو جلب کرد. چند قدم کوتاه به سمت پادشاه فرانک برداشت و با صدای ضعیفی گفت:
ـ دستور ساخت کلبه رو بدید. طبق گفته‌ی شما عمل می‌کنم.
پادشاه فرانک تعظیمی دربرابرش کرد و گفت:
ـ در بین شاهانی که من می‌شناسم کسی مثل شما نبوده و نخواهد بود؛ چرا که شخصیت آرام اما متفکری دارید بدون تفکر کاری را انجام نمی‌دهید. من از همان زمانی که درون اتاقتان بودم از طریق ذهنم به وزیراعظم دستور دادم و افرادمان را به آنجا بفرستد و کلبه را بسازد.
کیارش سرش رو تکون داد و دستش رو به موهای بلند و مشکی رنگی که بعد از ورودش به پتروس بار‌ها رنگشون کرده بود کشید و به سمت ما برگشت. اول نگاهی به من انداخت و بعد با دقت به چشمان قهوه‌ای رنگ شاهزاده که چند لحظه قبل رنگشون رو تغییر داده بود خیره شد. حس کینه و نفرت توی نگاهش رو حس می‌کردم. کیارش هم درست شبیه لیانا رفتار می‌کرد و با چشماش کسایی که آزارش می دادن رو تحقیر می‌کرد.
ـ سرورم بگذارید خود را معرفی کنم. من شاهزاده‌ی دربار فرد هستم.
ـ جناب شاهزاده، نیازی به معرفی نیست. کیه که شما رو توی این سرزمین نشنا... .
ـ سرورم. سرورم. حامل یک خبر بد هستم.
این صدای آشنای یکی از وزرای دربار بود. پادشاه به سمت اون مرد برگشت و پرسید:
ـ بگوئید چه اتفاقی افتاده است.
وزیر دستی به موهاش کشید و بعد از یک نفس عمیق گفت:
ـ سردسته های گرگ‌های سیاه، جادوگران آتش، جادوگران آب و شمالی و لوارنان به دیدار خشایار رفته‌اند و حال مشغول آماده سازی برای حمله به سرزمین ما هستند
پادشاه فرانک که گویی تیر سمی ای به قلبش خورده بود فریاد زد:
ـ به سرزمین ما؟!
ـ بله سرورم. خشایار به قصد تصرف سرزمین ما و پتروس نیرو هایش را جمع آوری نموده.
 

mehrdad(آفریدهی مهر)

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
5/7/19
ارسال ها
164
امتیاز
20,763
محل سکونت
اصفهان
وب سایت
boymna.blogsky.com
چهره‌های رنگ پریده‌ی پادشاه فرانک و ملکه گورانتیتان رو دیدم. انتظار نداشتم چنین واکنشی رو از خودشون نشون بدن. کسانی که تمام عمرشون رو با جنگیدن در برابر دشمنانی مثل خشایار گذرونده بودن امروز با شنیدن این خبر نم پس داده و ترسشون رو آشکار کردن. سریع قدمی به سمتشون بردشتم و گفتم:
ـ سرورم نگران نباشید. یادتان نرود که خشایار برای حمله به اینجا نیاز به تائید جادوگران آتش داره. می‌تونیم راضیشون کنیم که در‌کنار ما بجنگند. کافیه یک نفر را برای مذاکره با آنها بفرستیم.
ملکه گورانتیتان با عجله پرسید:
ـ چه کسی را برای این‌کار بفرستیم؟
قصد داشتم هر جور که شده از زیر مجازاتی که شورای " داران" به خاطر حرف زدن به یک زبون دیگه برا تعیین می‌کرد دربرم. برای همین هم گفتم:
ـ امروز اتفاق ناگواری بین من و شاهزاده فرد افتاد که گفتنش در اینجا صحیح نمی باشد. اما شورای داران و آراگونانیات هردوی ما را مجازات خواهد کرد. من قصد دارم به جای مجازاتی که برایم تعیین می‌شود به مذاکره با جادوگران آتش بپردازم.
بعد از زدن این حرف نگاهی به شاهزاده فرد انداختم. چشمای گرد شده و متعجبش رو که دیدم لبخندی از روی رضایت زدم. حالا دیگه نمی‌تونست کاری بکنه و این مایه رضایت من بود.
ـ با این‌که نمی‌دانم چه اتفاقی بین شما افتاده‌است، فرمان می‌دهم شما و پنج نفر از همراهانتان به دیدار ملکه نوپایدارا بروید و او را راضی کنید.
تعظیمی کردم و بدون گفتن حرفی از قصر شرقی خارج شدم. حالا دیگه باید برای ملاقات با ملکه تازه به دوران رسیده‌ی جادوگران آتش آماده می شدم. برای همین هم با قدم هایی بلند به سمت دروازه‌ی شمالی قصر حرکت کردم. دروازه ی شمالی قصر درست بعد از حیاط اصلی قصر شرقی بود. می‌خواستم به یکی ازخونه‌هام داخل شهر راتیانا برم. من توی این شهر سه خونه‌ی بزرگ داشتم که همه‌شون رو پادشاه فرانک بهم هدیه داده بود.هر سه‌خونه‌ی من در نزدیکی بازار اصلی شهر قرار داشت و من‌هم برای این‌که راحت‌تر باشم از هر کدوم یک استفاده‌ی مختلف می‌کردم. مهمونام رو به یکی ازخونه‌ها می‌بردم. دوتای دیگه رو هم انبار لباس و غذا کرده بودم و هر وقت که ندیمه‌هام آدم گرسنه یا فقیری رو می‌دیدن از لباسا و غذاهای این دو‌خونه‌م استفاده می‌کردن. امروز می‌خواستم به‌خونه‌ای که تبدیل به انبار لباس شده بود برم. برای همین هم به محض خروج از قصر شرقی از طریق یک راهروی طویل که از سقفش پارچه‌های سبز رنگی رو آویزون کرده بودن عبور کردم و وارد حیاط اصلی قصر شدم. درست در وسط حیاط یک حوضچه‌‌ی زیبا وجود داشت که اون رو پر کرده بودن از ماهی‌های قرمز و خوش‌رنگی که از رود‌خونه‌ی" وراس" گرفته بودنشون. در چهار طرف این حوضچه چهار باغچه‌ی بزرگ وجود داشت که درونشون گل‌های سرخ، بوته‌های تمشک و درخت‌های جیراس کاشته شده بودن. دور تا دور باغچه با سنگ‌های مرمرینی که از کوهستان باروس به قصر آورده شده بودن با رنگ قرمز و آبی زیبائی تزئین شده و جذابیت خاصی به اون منطقه از حیاط می‌دادن.
 

بالا