در حال تایپ رمان مرگ بازی | Shabnm.8 کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درباره ی رمان چیه و شخصیت مورد علاقتون کیه؟!

  • عالی خیلی خوبه

    رای 6 75.0%
  • خوبه دوسش دارم

    رای 1 12.5%
  • متوسط بیشتر روش کار کن

    رای 1 12.5%
  • برو بابا، افتضاح

    رای 0 0.0%
  • شمیم

    رای 3 37.5%
  • زهرا

    رای 1 12.5%
  • باربد

    رای 2 25.0%
  • سامیار

    رای 2 25.0%
  • علی

    رای 1 12.5%
  • استاد سهرابی

    رای 1 12.5%
  • ریحانه

    رای 1 12.5%

  • مجموع رای دهندگان
    8

Shabnm.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
12/4/18
ارسال ها
148
امتیاز
16,203
محل سکونت
Krj
کد رمان: 2086
ناظر رمان:Zahra_m


نام رمان: مرگ بازی
نویسنده: @Shabnm.8
ژانر: ترسناک، تخیلی
خلاصه:
داستان در مورد شمیم دانشجوی رشته پزشکی هستش که چند‌سال پیش یک تصادف باعث از هم پاشیدن زندگیش میشه و برادرشو ازش میگیره و بعد از اون تصادف، برادر مرده اش همیشه جلوی چشمش هست و اذیتش میکنه. تا اینکه یکی از دوستاش به کمکش میاد و با کمک چند تا از دانشجو های دیگه، یک سری آزمایش خطرناک و غیر قانونی رو برای کمک کردن به شمیم انجام میدن. اما کی میدونه عواقب این آزمایش ها چی هستن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,107
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Shabnm.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
12/4/18
ارسال ها
148
امتیاز
16,203
محل سکونت
Krj
مقدمه:
همه چیز از اون روز شروع شد.
اون روز نحس، که همه ی ما رو درگیر یه بازی کرد. یه بازی خطرناک...
نفهمیدم از کی اینجوری شد؟! یا اصلا چی شد؟! ولی چشمامو که باز کردم، فقط من بودم و قبر هایی که هر روز کنارم کنده می شدند...
پس تصمیم گرفتم هر طور که شده خودم این بازی رو تموم کنم...

***
صدای ساعت که بی‌وقفه زنگ می‌خورد این خبر رو می‌داد که بلاخره روزی که این همه سال منتظرش بودم رسیده، نفهمیدم چطوری از روی تخت پریدم پایین و به سمت سرویس بهداشتی دویدم.
بعد از شستن صورتم بیرون اومدم و به ست اتاقم پا تند کردم. توی راه به ساعت دیواری کنار تلویزیون که ساعت ۶:۲۰ صبح رو نشون می‌داد نگاه کردم، نفسی از سر آسودگی کشیدم و برای انتخاب لباس به سمت کمدم رفتم. بلاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم و لباسام، یه مانتوی بلند طوسی که مامان موقع اینجا اومدنم برام خریده بود رو همراه با یه شلوار لی یخی، برداشتم و پوشیدم.
جلوی آینه ایستادم و نگاهی به خودم انداختم. همه چیز برای یه روز رسمی به نظر خوب می اومد.
شونه رو از روی میز کنار تخت یک نفره مشکیم برداشتم و در حالی که موهای کوتاه خرمایی رنگم رو شونه می‌کردم، به سمت آشپزخونه رفتم.
من تنها زندگی می‌کنم. از وقتی که برای درس خوندن به یه شهر دیگه‌ اومدم تنها زندگی میکنم.
توی یکی از محله های متوسط این شهر یه خونه نقلی که برای من که تنها هستم، خیلی هم بزرگه اجاره کردم و اونجا زندگی می کنم.
تو‌آشپزخونه لقمه ای نون و پنیر خوردم و دوباره به سمت اتاقم برگشتم و دفترچه‌ای که هفته‌ی پیش با کلی ذوق برای امروز خریده بودم رو برداشتم و داخل کیف صورتی رنگم گذاشتم و به سمت در خروجی رفتم. بعد از پوشیدن کفشهام دکمه آسانسور رو فشار دادم و منتظر شدم تا به طبقه ای که واحد من در اون قرار داره، یعنی طبقه‌ی پنجم برسه.
سوار آسانسور شدم و تو پارکینگ پیاده شدم و به سمت در خروجی پارکینگ دویدم. همین که جلوی در رسیدم، از بخت خوبم آژانسی که خبر کرده بودم هم رسیده بود. پس بدون معطلی سوار شدم و به سمت بیمارستانی که قرار بود توش فعلا به عنوان استاجر کار کنم، رفتم.
 
آخرین ویرایش

Shabnm.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
12/4/18
ارسال ها
148
امتیاز
16,203
محل سکونت
Krj
بعد از گذشتن از کوچه های پر پیچ و خم، بالاخره ماشین جلوی بیمارستان متوقف شد؛ کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. به تابلوی بیمارستان نگاهی انداختم و نفس عمیقی کشیدم و مثل همیشه با اعتماد به نفس زیادم که خودمم نمی‌دونستم از کجا میاد، به سمت در ورودی بیمارستان قدم برداشتم.
جلوی در ورودی از اطلاعات، کمی در مورد اینکه باید کجا برم و چیکار کنم سوال کردم و به سمت اتاقی که نگهبان نشون می‌داد، راه افتادم.
درو که باز کردم، دختری رو از پشت دیدم که روی صندلی نشسته بود و با پاهاش روی زمین ضرب گرفته بود. نمیدونم چرا اما حس می کردم می‌شناسمش. بیخیال دختره شدم و داشتم مانتو رو در میآوردم‌ که از جاش بلند شد و خواست به سمت در بره که فهمیدم بله، درست حدس زده بودم. این دختر زهرا بود، یکی از بچه های خیلی ساکت و درسخون توی دانشگاه. وقتی که سرشو بالا آورد، تازه متوجه من شد. لبخندی زد و دستشو به سمتم دراز کرد:
-عه، سلام خوبی؟! شمیم بودی دیگه؟!
دستمو جلو بردم و گرم دستش رو فشار دادم:
-سلام، ممنون تو خوبی. آره شمیمم زهرا جون. چقدر خوشحالم اینجا می‌بینمت حالا دیگه تنها نیستم.
لبخند شیرینی زد که لپ‌های تپلش باد کردن و چشمای قهوه ایش ریز شد. به سمت در اشاره کرد و گفت:
-استاد سهرابی منتظرمونه، من بیرونم. روپوشتو بپوش و بیا.
سری تکون دادم و زهرا بیرون رفت. سریع روپوشم و عوض کردم و منم بیرون رفتم که با هم پیش استاد بریم.
استاد سهرابی یه مرد تقریبا مسن و مهربون بود، که البته موقع درس کمی سختگیر هم می‌شد. اما در کل، من خیلی دوستش داشتم چون همیشه حامی من بود و کمکم می‌کرد.
یکم تو راهروی خلوت بیمارستان اینطرف و اونطرف رفتیم تا بلاخره اجتماعی از چند دانشجو که دور استاد و بالای سر مریض بودن رو‌ دیدم
.
 
آخرین ویرایش

Shabnm.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
12/4/18
ارسال ها
148
امتیاز
16,203
محل سکونت
Krj
به سمتشون رفتم و خودکارمو توی دستم گرفتم و شروع به نوشتن گفته‌های استاد کردم.

***

بیمارستان خلوت بود و اون قسمتی که من توش بودم تقریبا تهی از هر کسی بود. خسته از یک روز پرکار به سمت رخت کن رفتم، دستمو به سمت دستگیره بردم و خواستم اونو باز کنم که احساس کردم چیزی روی شونم قرار گرفت. ترسیده سریع به سمت عقب برگشتم که با چهره خندون زهرا روبرو شدم. نفسی از سر آسودگی کشیدم، آدم ترسویی نبودم اما چند وقتی بود که یه سری کابوس تو بیداری، توهم، نمیدونم اسمش چیه اما داره اذیتم می‌کنه.
لبخندی به روی زهرا زدم و آروم گفتم:
-خسته نباشی.
-مرسی توام. با چند تا از بچه ها داریم میریم بستنی بخوریم تو هم باهامون میای؟!
-می‌شناسمشون؟!
-دو تا از پسرای دانشگاهن. نمیدونم یادت هست یا نه؟! سامیار و علی.
با یادآوری دو تا دوست جون جونی که تو دانشگاه حسابی هم به خل و چل بازی معروف بودن، لبخندی زدم و سر تکون دادم.
-پس زودتر آماده شو.
باشه ای گفتم و در اتاق رو باز کردم. اتاق کاملا تاریک بود، فقط نور چراغ چای ساز تو تاریکی اتاق چشمک می زد. آروم توی اتاق تاریک قدم گذاشتم و سعی کردم یادم بیاد که پریز برق کجا بود. برای کسی که روز اول بود اومده بود اینجا، واقعا کار سختی بود. داشتم سعی می کردم به یاد بیارم که در با صدای بدی بسته شدو من توی تاریکی مطلق موندم. از ترس آب دهنم خشک شده بود. می‌خواستم داد بزنم و کمک بخوام اما مثل ماهی که از آب بیرون افتاده، فقط دهنم باز و بسته می‌شد ولی صدایی از اون خارج نمی‌شد. داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که بازم صدای خنده ی برادرم توی فضا پیچید. اشک توی چشمام جمع شد.
پنج سال پیش وقتی تازه گواهی نامه گرفته بودم، برادر کوچیکم رو سوار ماشین کردم و با هم زدیم به دل جاده. با هم خوش بودیم تا یادم نمیاد چی شد، فقط می‌‌دونم وقتی چشمامو باز کردم توی بیمارستان بودم و بعد از چند ماه از کما در اومده بودم و برادرم، اون رفته بود. مرده بود، من اونو کشته بودم. و الان بعد از چند سال انگار اون برگشته بود. حضورشو تو خونه‌ام حس می کردم، گاهی وقتا حتی می‌دیدمش و صدای خنده هاش گاه و بی گاه توی گوشم می‌پیچید. دستمو بالا آوردم و به سینه ام که قلبم داشت ازش خارج می شد، چنگ زدم. سعی می‌کردم نفس بکشم اما انگار راه گلوم بسته شده بود.
دوباره صدای خنده، دستامو روی گوش هام گذاشتم و چشمامو محکم بستم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Shabnm.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
12/4/18
ارسال ها
148
امتیاز
16,203
محل سکونت
Krj
دیگه کم کم داشتم نفس کم می آوردم، دستامو محکم تر روی گوش هام فشار دادم و روی دیوار پشت سرم سر خوردم. حالم اصلا خوب نبود. بین مرگ و زندگی بودم که احساس کردم همه جا روشن شد، لای پلک هام رو آروم از هم باز کردم و به شخصی که با نگرانی رو به روم زانو زده بود و بهم نگاه میکرد، ذل زدم.
زهرا دستشو سمت گونه ام آورد و خیلی آروم با نگرانی که تو‌نگاهش موج می زد گفت:
-شمیم خوبی؟!
همین حرف کافی بود. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. دستامو از روی گوش هام برداشتم و خیلی محکم بغلش کردم و‌از ته دلم گریه کردم. تنها چیزی که میدونستم این بود، من مقصر مرگ شاهینم و هیچوقت هم نمی تونم خودم رو ببخشم.
نمیدونم چه مدت گذشته بود، اما سردرد بدی داشتم و چشمام هم خیلی درد میکرد. سعی کردم چشمام رواز هم باز کنم اما نور چشم هام رو زد و مجبور شدم دوباره سریع ببندمشون. چند دقیقه ای گذشت تا چشمام به نور عادت کرد. من کجام؟! بیمارستان که نیست، خونه ی خودم هم که نیست.
تو دستم حس سوزش داشتم. وقتی بهش نگاه کردم سوزن سرم رو توی دستم دیدم.
-بیدار شدی عزیزم؟!
به سمت صدا برگشتم. زهرا با لبخند مهربونی روی صورتش با یه سینی غذا به سمتم می اومد. چشمتمو به معنی آره باز و بسته کردم و لبخند کم جونی بهش زدم.
-بهتری؟!
-این چیزا دیگه برام عادیه. هر چند ماه یه بار این اتفاق برام می افته. حالا ایندفعه یکم شدید تر بود.
-دلت می خواد راجع بهش باهام حرف بزنی؟! چیزی اذیتت میکنه؟!
با یاد آوری صورت مظلوم و همیشه خندون شاهین، که حالا خونین و مالین با یه لبخند شیطانی جلوم ظاهر می شد، به خودم لرزیدم.
-آره، چند سالی هست که یه چیزی خیلی اذیتم میکنه. دیگه نمیدونم باید چیکار کنم.
با دو تا دستام صورتمو پوشوندم و دوباره به هق هق افتادم.زهرا جلو اومد و آروم بغلم کرد. بعد با صدای آرومی گفت:
-بیا با هم راجع بهش حرف بزنیم. نگران نباش با هم همه چیو درست میکنیم. من هستم. من پیشتم، دیگه نترس...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Shabnm.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
12/4/18
ارسال ها
148
امتیاز
16,203
محل سکونت
Krj
چند دقیقه ای تو بغل زهرا موندم تا کمی آروم شدم. بالاخره باید با یکی راجع به این کابوس های چند ساله حرف میزدم، شاید اصلا داشتم دیوونه میشدم. شاهین، برادر کوچولو و ناز من. من باعث مرگ تو شدم، میدونم هیچوقت منو نمی بخشی. بغض به گلوم چنگ انداخت و راه نفسمو بست. با گریه گفتم:
-من هیچوقت خودمو نمی بخشم.
زهرا از شنیدن این حرف جا خورد، اما بلافاصله به خودش اومد و خیلی سریع گفت:
-چرا نمیتونی خودتو ببخشی؟! با من در موردش حرف بزن. من میتونم کمکت کنم شمیم.
سعی کردم بغضمو قورت بدم. دهنمو باز کردم تا حرف بزنم اما یهو همه جا تاریک شد. زهرا با کلافگی گفت:
-ای بابا، فکر کنم بازم برق رفت. تو همینجا بشین تا من برم از همسایه هم بپرسم ببینم برق اونا هم رفته یا فقط برق واحد من رفته.
خواستم با رفتنش مخالفت کنم، اما دیگه خیلی دیر شده بود. دستمو به سمت جلو دراز کردم تا شاید بتونم دست زهرا رو بگیرم که دستم به چیز سفتی برخورد کرد و بلافاصله سوزش شدیدی تو دستم پیچید. سریع دستم رو عقب کشیدم و سعی کردم به چیزی که دستم باهاش برخورد کرده بود، توی تاریکی نگاه کنم که یهو چشمم به دو تا چیز قرمز خورد. بیشتر که دقت کردم متوجه شدم مردمک چشمه.آره اون دو تا چیز قرمز، چشم بودن؛ چشمای شاهین. ترسیده جیغی کشیدم و خودمو به پشتی کاناپه ای که روش دراز کشیده بودم چسبوندم.
دوباره صدای خنده فضای خونه رو پر کرد. صدای خنده هر لحظه از یه گوشه از خونه به گوشم میرسد. دیوانه وار سرم رو به این طرف و اونطرف میچرخوندم و دنبال منبع صدا میگشتم. داد زدم:
-نه، نه... شاهین منو ببخش. تو رو خدا منو ببخش، این کارو با خواهرت نکن...
داشتم همینجوری داد میزدم و گریه میکردم که احساس کردم چیزی از پایین پاهامو گرفت و کشید. با دستام به کاناپه چنگ زدم.
- نه، نه.. کمک، کمکم کنید. زهرا کمکم کن...
صدای خنده بازم توی فضا پیچید. از ته دلم داد زدم:
-خدا، کمکم کن...
یهو همه جا روشن شد. سریع به پاهام نگاه کردم، هیچی اونجا نبود. سوزش دستم هر لحظه بیشتر میشد، نگاهی به دستم انداختم و با چیزی که دیدم جا خوردم. روی دستم اثر گاز بود و خیلی شدید خون مرده شده بود، انگار که یه حیوون وحشی گازم گرفته باشه. با بغض دست دیگه ام رو روی اثر گاز گذاشتم و فشار دادم.
-هی به این صاحب خونه میگم فقط برق واحد من همیشه میره. قبول نمیکنه که...
زهرا با دیدن من ادامه ی حرفش رو خورد و با نگرانی گفت:
-یا خدا، چت شده تو دختر؟! چرا این شکلی شدی.
ترسیده به این طرف و اون طرف نگاه کردم و با صدایی که از ته چاه در می اومد گفتم:
- اون اینجاست. همینجا، اون هیچوقت خواهرشو تنها نمیزاره. اون اینجا هم دنبالم اومده، اون اینجاست من مطمئنم.
زهرا دستشو آروم روی سرم کشید و گفت:
-شمیم تو باید بری دکتر. باید با یه روانپزشک صحبت کنی.
 
آخرین ویرایش

Shabnm.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
12/4/18
ارسال ها
148
امتیاز
16,203
محل سکونت
Krj
دوستان عزیز خوشحال میشم که توی نظر سنجی بالای رمان شرکت کنید و کم و کاستی اگ داره رمان بهم بگید

با شنیدن این حرف عصبی شدم و با تندی رو به زهرا گفتم:

-داری میگی که من دیوونه ام؟!
زهرا لبخند ملیحی زد و با مهربونی گفت:
-شمیم جان این حرفا از تو بعیده. تو که تحصیل کرده ای، مگه هر کی میره پیش روانشناس دیوونه اس؟!
با عصبانیت سرمو برگردوندم و روی کاناپه جابجا شدم‌و به ساعت روی دیوار ذل زدم و با تحکم گفتم:
-در هر صورت، من پیش روانشناس نمیرم. من فقط نیاز دارم که با یکی درباره اش صحبت کنم.
-عزیزم من همیشه اینجام و آماده ام که باهات صحبت کنم اما کسی که تو این کار تخصص داشته باشه بیشتر میتونه بهت کمک کنه.
با ناراحتی پتو رو از روی خودم کنار زدم و از جام بلند شدم. به سرم توی دستم که تموم شده بود نگاه کردم و اونو بستم و بعد هم آنژیوکت رو از دستم بیرون کشیدم. زهرا با تعجب از مبل کناری بلند شد و گفت:
-کجا داری میری؟!
-خونه.
زهرا با تعجب نگاهی به ساعت کرد.
-الان؟! این وقت شب؟! بمون فردا میری...
-نه، خودم میتونم از پس خودم بر بیام. این ساعت هم واسه من عادیه...
-اما...
اجازه ی ادامه حرفو‌از زهرا گرفتم و بعد از تشکر کردن ازش‌ از آپارتمان کوچیک و یک خوابه اش بیرون اومدم. با دقت به این طرف و اون طرف نگاه کردم تا شاید به نظرم آشنا بیاد و بتونم راهمو پیدا کنم. همینطور مشغول دید زدن خیابون بودم که احساس کردم توی تاریکی کسی از پشت درختای بلند کنار خیابون بیرون اومد. با دقت بیشتر نگاه کردم و توی یک لحظه، نفسم حبس شد. با ناباوری ل**ب زدن:
-شا...شاهین...
بعدداز این حرفم صورت پسربچه به سمتم برگشت، با بغض به صورت مظلوم و بچگونه اش ذل زدم. اثری از قیافه ی شیطانیش نبود. دستامو برای بغل کردنش باز کردم و اون هم به سمتم دوید.
نمیدونم چیشد، من شاهینو بغل کرده بودم و اونم منو بغل کرده بود. پس چرا احساس میکردم یکی داره دستاشو روی گلوم فشار میده و خفم میکنه. هر کاری میکردم نمیتونستم چشمامو باز کنم. گلوم به خس خس افتاده بود و مثل گوسفندی که سرشو بریده بودن صدای نفسایی که نمیتونستم بکشم توی سرم میپیچید. توی یه لحظه دوباره قیافه شاهین جلوی چشمم اومد، اما با سرو صورت خونی. وحشت زده نگاهش کردم و خواستم از بغلم جداش کنم که احساس خفگی ام بیشتر شد.
صدای مظلوم و بچه گونه اش توی گوشم پیچید و کم کم صداش ترسناک و شیطانی شد:
-آبجی..آبجی، من نمیتونم ببخشمت...آبجی تو منو کشتی. تقصیر تو بود...
بغض توی گلوم دوباره جوونه زد، آره تقصیر من بود. من برادر کوچولومو کشتم...اگه من اون روز لعنتی نمیبردمش بیرون...
سعی میکردم نفس بکشم بغض از یه طرف و احساس خفگی از طرف دیگه به گلوم فشار می آورد. به اطرافم چنگ میزدم اما انگار تو خلأ بودم و دستم هیچ چیزیو نمیگرفت. فشار روی گلوم هر لحظه بیشتر میشد، دیگه مطمعن بودم که میمیرم اما توی یه لحظه همه جا سیاه شد و‌دیگه چیزی نفهمیدم...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Shabnm.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
12/4/18
ارسال ها
148
امتیاز
16,203
محل سکونت
Krj
با سردرد بدی چشمامو نیمه باز کردم، اما به محض باز شدنشون، نور چشمامو زد و مجبور شدم دوباره ببندمشون. ساعدمو بالا آوردم و روی پیشونیم قرار دادم و سعی کردم به یاد بیارم که کجام. با یادآوری شاهین که مدام منو با اون لحن ترسناک صدا میزد و قصد خفه کردنم رو داشت، لرز خفیفی کردم و چشمامو توی یک لحظه کامل باز کردم که صدای کسی کنارم بلند شد.
-وای شمیم جون، به هوش اومدی عزیزم؟! وای خدایا شکرت.
نگاهی بهش انداختم. روپوش سفیدش رو همراه با مقنعه ای مشکی پوشیده بود و کنارم روی صندلی نشسته بود. چشماش طوری به خون نشسته بود که انگار چند ماهه نخوابیده.تازه متوجه اطرافم شدم. دیوار های سفید رنگ و سرمی که به دستم وصل بود و تخت سفیدی که روش دراز کشیده بودم. من کی اومده بودم بیمارستان؟! با صدایی گرفته رو به زهرا پرسیدم:
-من چند وقته اینجام؟!
-از دیشب که یکی از همسایه ها بیهوش جلوی در پیدات کرده بود و مثل اینکه تو رو با من دیده بود، سریع به من خبر داد وآوردمت بیمارستان. الانم دیگه بعد از ظهره.
بعد از تردید کوتاهی من من کنان گفت:
-دکترا میگن حمله ی عصبی بهت دست داده. آهان راستی من دوستی دارم که از تو زیاد براش تعریف کردم و به خاطر همین خیلی مشتاقه که تو رو ببینه. بزار صداش کنم تا با هم آشنا بشید.
منتظر نگاهش کردم، که سرشو به سمت در برگردوند.
- آقا باربد، بفرمایید تو..
باربد کی بود؟! یه مرد چرا باید مشتاق باشه منو ببینه؟! بیخیال افکارم شدم و به در چشم دوختم. بعد از چند دقیقه پسری قد بلند و چهارشونه با چشمای نافذ مشکی درشت که خیلی توی صورتش جلب توجه می کرد وارد شد و با دیدن من لبخندی زد و به سمتم قدم برداشت. وقتی کنار تخت رسید به زهرا نگاهی کرد و سر تکون داد، زهرا هم لبخندی زد و گفت:
-من میرم کارای مربوط به ترخیصت رو انجام بدم، اگه کاری داشتی صدام کن.
بعد از این حرفش از روی صندلی بلند شد و بدون اینکه به من اجازه ی اعتراض بده، از اتاق خارج شد. با رفتن زهرا باربد جاش رو روی صندلی پر کرد و در حالی که رو به من لبخندی که سرشار از آرامش بود می زد، گفت:
-سلام، باربد هستم. دوست زهرا، حتما یکم تعجب کردین. راستش زهرا در مورد شما خیلی برام حرف زد و من کنجکاو شدم که شما رو ببینم. معذرت میخوام اگه اذیت شدین خوشبختم.
با اینکه اصلا منظورشو از حرفاش نفهمیدم، اما سر تکون دادم و در جوابش متقابلا گفتم:
-بله، منم خوشبختم.
هنوزم دلیل اینکه چرا با تعریف های زهرا اون باید بخواد منو ببینه، برام گنگ بود. سوالی نگاهش کردم که انگار خودش فهمید و گفت:
-من روانپزشک هستم و خب یجورایی به مشکلات شما آگاهم. در ضمن پرونده تون رو مطالعه کردم و حمله عصبی و... همه رو میدونم. لطفا فرار نکنید، من قصد ندارم شما رو مریض بدونم. فقط میخوام بهتون کمک کنم و البته شخصیت شما برام جالبه و خوشحال میشم اگه با شما هم مثل زهرا دوست بشم.
با شنیدن اینکه زهرا از مشکل من برای اون گفته اخمام تو‌ هم رفت و ازش متنفر شدم. من فقط این مشکلمو به اون گفته بودم، و اون چطور جرعت کرده بود مشکل منو به کس دیگه ای هم بگه؟! اونم به یه روانپزشک. اینا همشون میخوان منو روانی و مریض جلوه بدن. با عصبانیت به سمت باربد نگاه کردمو‌در حالی که توی جفت تیله های مشکیش ذل زده بودم گفتم:
-ببینید آقا باربد من خیلی خوشحال میشم که با شما دوست بشم. اما درباره ی شغلتون، من نه مریضم نه روانی. من فقط از مرگ برادرم ناراحتم و فکر کنم این برای هر کسی‌ عادی باشه نه؟!
در جوابم متقابلا لبخندی زد که بیشتر حرصم در اومد. با آرامش ادامه داد:
-باشه، منم اصلا قصد معالجه ی شما رو‌ نداشتم در ضمن برای معالجه شما باید پول ویزیت بپردازید. من به عنوان یک دوست و شاید از سر کنجکاوی، فقط میخوام باهاتون ارتباط برقرار کنم.
با حالت چندشی نگاهی بهش انداختم و با خودم گفتم:
-اه اه پسره ی تلخ، فکر کرده خیلی با نمکه.
و با اکراه نگاهمو‌ ازش گرفتم و به تنها پنجره اتاق، چشم دوختم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Shabnm.8

منتقد انجمن
منتقد انجمن
عضویت
12/4/18
ارسال ها
148
امتیاز
16,203
محل سکونت
Krj
چند دقیقه ای سکوت بینمون برقرار بود که خودش اونو شکست و با بی حوصلگی گفت:
-شمیم خانوم، مگه شما هر روز توی بیداری کابوس نمیبینید؟! مگه نمیخواید یکی کمکتون کنه؟! هم خودتون رو هم برادرتون رو؟! که راحت بشه. باور کنید من به عنوان یک روانپزشک نیومدم اینجا. من فقط با تعریف هایی که زهرا ازتون کرد، شخصیت شما به نظرم جالب اومد و خواستم که با هم به عنوان یک دوست باشیم.
نگاهمو از پنجره گرفتم و به چشم های مشکی درشتش که حالا جدیت در اونا موج می زد، دوختم.
-من از شما ممنونم و گفتم که خیلی خوشحال میشم که با هم دوست و آشنا بشیم. ولی من فعلا آمادگی اینکه درباره ی این موضوع با کسی حرف بزنم رو ندارم.
دهنش رو باز کرد و خواست حرفی بزنه که وسط حرفش پریدم و گفتم:
-من الان اینجا، روی این تخت دراز کشیدم چون نیاز به آرامش دارم. پس لطفا منو تنها بزارید.
باربد که انگار از حرفم یکم ناراحت شده بود، خیلی آروم و بی حرف از جاش بلند شد و در حالی که چند قدم عقب می رفت گفت:
-اوکی، بله شما درست میگید باید استراحت کنید. من دیگه فعلا مزاحمتون نمیشم. برمیگردم؛ فعلا.
بعد از این حرفش پشت به من کرد و از در بیرون رفت.
انگشت شصت و اشاره ام رو روی چشمام گذاشتم و اونارو فشار دادم تا شاید کمی از درد بدی که از سرم به چشمام می زد کم بشه که یهو صدای جیغ کر کننده ای توی گوش هام پیچید. خیلی سریع چشمامو با ترس باز کردم و دوباره با تاریکی مطلق رو به رو شدم. با تمام وجودم داد زدم:
-وای خدا، باز نه. خدایا کمکم کن.
چشمامو توی تاریکی میچرخوندم و دنبال نور کمی میگشتم و سرم رو مدام اینطرف و اونطرف میکردم که صدای آرومی کنار گوشم بلند شد:
-انتقام. تو باید بمیری آبجی، تو باید بمیری..نمیخوای بیای پیش من؟! بیا بیا...
از ته گلوم و با تمام وجودم جیغ بلندی زدم و دستم رو روی گوش هام گذاشتم.
 
آخرین ویرایش

بالا