درحال ترجمه ترجمه الماس دروری لین|maede.tz کاربر انجمن یک رمان

  • شروع کننده موضوع its_me
  • تاریخ شروع

its_me

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/9/18
ارسال ها
114
امتیاز
7,953
محل سکونت
شهر قشنگ مشــهد
(الماس دروری لین)​
ناظر: jasmine

نویسنده: جولیا گلدینگ| Julia Golding

مترجم: maede.tz|کاربر انجمن یک رمان

ژانر: ماجراجویی، داستان های انگلیسی.
یاد داشتی برای خواننده:

از همین اول می گویم که این داستان برای افراد حساس و نازک نارنجی، نوشته نشده است. در آن شما را با واقعیت زندگی خودم آشنا می کنم و این زندگی چیزی نیست که در سالن پذیرایی اعیان رخ داده باشد، بلکه ماجراهایی است که در دروری لین و خیابان های لندن اتفاق افتاده است و اگر می خواهید همراه من باشید باید خشونت آن را بپذیرید.

حال اگر شجاعتش را دارید به خواندن ادامه دهید.

کاترین(کت) رویال
شخصیت های اصلی داستان​

در تئاتر:

دوشیزه کاترین، کت رویال_فرزند خوانده مالک تئاتر

آقای پدرو هاکنیز_نوازنده بااستعداد ویولن

آقای شرایدن_نمایشنامه نویس، سیاست مدار، مالک تئاتر

آقای جانی اسمیت_متن رسان جدید با یک راز

در بازار کاونت گاردن:

آقای سید فلچر_بوکسور، سردسته گروه پوچر

آقای بیلی بویل شپرد_سردسته گروه مخالف، ماهر در چاقو کشی

آقای جاناس میلر_ کارمند بدذات

نجیب زاده ها:

دوک آون_پدر خانواده اصلاح طلب و دوست آقای شرایدن

لرد فرانسیس_ پسر دوک آون که نقش لوله پاک کن را نیز بازی می کند.

لیدی الیزابت_ دختر زیبا و باهوش دوک

آقای مارزی پین_ از آشنایان لرد فرانسیس که وجودش واقعا باعث آزار دیگران است.

دوک رن ورث_نجیب زاده پیر و دوست داشتنی

همراه با بازیگران، مرد قایقران، تماشاچیان بازی بوکس، خدمه و دیگران
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Twilight

مدیر تالار ترجمه + ناظر رمان
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار ترجمه
عضویت
6/7/18
ارسال ها
1,712
امتیاز
35,373
محل سکونت
Armãgēddon
بسم تعالی
نویسنده ی عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن ترجمه خود
خواهشمندیم قبل از تایپ ترجمه خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

مهم - قوانین بخش ترجمه| تالار ترجمه یک رمان
بعد از پنچ پست در خصوصی مدیر بخش درخواست اضافه کردن رمان در لیست زیر را ذکر کنید.
لیست رمان های در حال ترجمه
درصورت پایان یافتن ترجمه خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تایپک اعلام پایان کار ترجمه رمان
دوستان عزیز برای سفارش جلد ترجمه خود بعد از 15 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥
برای درخواست تگ ترجمه و تعیین سطح آن به بخش زیر بروید.

:)تایپک جامع درخواست تگ رمان های در حال ترجمه:)

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد و یا به مترجم دیگری واگذار میشود اسمتان کاملا از رمان حذف می شود.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **
با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

its_me

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/9/18
ارسال ها
114
امتیاز
7,953
محل سکونت
شهر قشنگ مشــهد
لندن ژانویه 1970

پرده بالا می رود.

مقدمه


"شورش در تئاتر"​

خواننده عزیز!

در این کتاب همراه با قهرمان های داستان، شاهد ماجراهایی درباره یک گنج پنهان، دو مشت زن غیر حرفه ای، سه دشمن و چهارصد و سی و هشت فرد شورشی خواهید بود. داستان از زبان شخص بی تجربه و متعصبی_خودم_ به نام کت رویال روایت می شود. دلیل اینکه چرا مرا به این نام صدا می زنند، ماجرایی دارد که بعدا تعریف خواهم کرد. فعلا ماجرا را از شبی تعریف می کنم که در تئاتر، شورش و هیاهو بر پا شد، چون در واقع، داستان از همین جا شروع می شود.

آن شب قرار بود نمایشنامه آقای سالتر با نام "پدر دیوانه" برای اولین بار بر روی صحنه اجرا شود. مثل همیشه، پشت صحنه در جایگاه مدیر نشسته بودم و به تماشاچیان و صحنه نگاه می کردم. عاشق این بودم که در تئاتر پر از تماشاچی باشد. این جور وقت ها چیز های زیادی برای دیدن وجود دارد. تئاتر مملو از جمعیت بود. تمام مردم لندن، برای دیدن نمایش به آن جا آمده بودند. از اشخاض خوش لباس در ردیف های عقب گرفته، تا اشخاص بی مایه لژنشین.

نور شمع های چلچراغ ها می سوخت و روی زیور آلات و بادبزن های براق خانم ها می افتاد و چشم را خیره می کرد. صحنه با شکوهی بود.

آن شب، حال و هوای جمعیت خطرناک به نظر می رسید. همهمه تماشاچیان مانند وزوز زنبورهای خشمگین در سالن پیچیده بود. سالن مانند کندویی بود که هر لحظه امکان حمله ور شدن زنبور های آن، وجود داشت. آقای شرایدن، مالک تئاتر روی دسته صندلی خم شده بود. شبیه رعد خشمگین شده بود. صورتش در نور، برافروخته تر از همیشه بود. چشم های سیاهش در تاریکی می درخشید. هیچ گاه کاملا نمی دانستم که او به چه موضوعی فکر می کند اما حدس می زنم آن شب عقلش را از دست داده بود. به نظر من حقیر، موافقت آقای شرایدن، با اجرای نمایش آقای سالتر، اساسا دیوانگی بود. اما حتی من هم جرئت نداشتم این مسئله را به او بگویم.

جلسات تمرین نمایش را دیده بودم. یک کار آبکی که به هیچ وجه با نمایشنامه های آقای شرایدن که بی بروبرگرد خواننده را از خنده روده بر می کرد، قابل مقایسه نبود.آقای سالتر به یک پول سیاه هم نمی ارزید.

اگرچه با اجرای نمایش آقای سالتر مخالف بودم، اما از اینکه می دیدم افراد متشخص ردیف عقب با دیدن اولین پرده فوق العاده کسل شده اند، دچار هراس شدم. آقای کمبل، هنرپیشه اول ما باید خیلی تلاش می کرد تا می توانست در مقابل رگبار پوست پرتقال هایی که با خشم به طرفش نشانه می رفت، مقاومت کند.

می توانستم پیش بینی کنم که به زودی سیلی از بطری ها و سبزیجات گندیده به طرف صحنه سرازیر خواهد شد. بعضی از حاضران از نیمکت ها بالا می رفتند تا بتوانند خود را به قسمت جلو صحنه برسانند.

سردسته آنان جاناس میلر پست، از دفتر وکلای آن سمت خیابان بود.

خواننده محترم! باید بدانید که او یک خوک حریص واقعی بود. آن قدر سلیقه خودش را قبول داشت که به خودش اجازه می داد از یک نمایش تعریف و تمجید کند یا با بیرون راندن هنرپیشه ها از صحنه، مخالفتش را نشان دهد.

از تاریکی حاکم بر صندلی، خودم را بیرون کشیدم، دوربین آقای شرایدن را از دستش کشیدم و سریع به قسمت های دیگر تئاتر نگاهی انداختم. چیزی نمانده بود که لژ نشین ها، به خصوص پادو های قسمت جلو، طغیان کنند. با دستکش های سفیدشان به هنرپیشه ها اشاره می کردند و در حالی که کلاه گیس خود را کج گذاشته بودند، به طرف در خروجی می رفتند.

آقای شرایدن هم که خطر را حس کرده بود، روبه من وبا نگرانی گفت: کت! ظاهرا اوضاع داغونه. بهتره قبل از اینکه پرتقالا به سمت من پرتاب بشن یه جوری عقب نشینی کنیم.

با حرکت سر موافقتم را نشان دادم و از جایگاه راحت خود، بیرون خزیدم. در همین لحظه جاناس و هم پالگی هایش به میله هایی که صحنه را از حمله حاضرین حفظ می کرد، رسیده بودند. بدبخت آقای کمبل که گمان می کرد هر لحظه ممکن است تماشاچیانی که می خواهند پول خود را پس بگیرند او را از صحنه بیرون کنند، نمی توانست جمله های خود را روان و کامل بیان کند.

آقای شرایدن با غرغر به من که در راهرو تاریکی که به پشت صحنه ختم می شد، او را دنبال می کردم، گفت: امیدوارم آقای کمبل یه جوری سر و ته قضیه رو هم بیاره و نذاره مردم روکش صندلی ها رو پاره کنن. آخرین باری که مردم شورش کردند، برای تعمیر خرابی ها کلی پول دادم. از پسش بر نمیام. آقای سالتر بیشتر از چیزی که ارزش داره خرج رو دستم می ذاره.

از اینکه آقای شرایدن اینطور از دشمن من انتقاد می کرد، قند توی دلم آب می شد. حقیقت این است که آقای سالتر از کار نامه رسانی در نورویچ دست کشیده بود و تا کنون به حساب نیامده است. البته در دفاع از خودم باید بگویم که ابتدا او این دشمنی را آغاز کرد. او مرا یک گدای کثیف خطاب کرد و گفت که یتیم خانه برای بچه یتیمی مثل من، بهتر از تئاتر است. از آن به بعد هم من نمیترسم که بگویم باهم دشمنیم.
 

its_me

رفیق انجمن
رفیق انجمن
عضویت
10/9/18
ارسال ها
114
امتیاز
7,953
محل سکونت
شهر قشنگ مشــهد
از وقتی آقای الدکارور گوشش سنگین شد، دیگر نتوانست به عنوان متن رسان در تئاتر کار کند.آقای سالتر همواره در صدد جانشینی او بود. خیلی هم خوب می دانست که من از تمام نفوذی که روی آقای شرایدن و کمبل دارم استفاده می کنم تا از این کار جلوگیری کنم.
آقای شرایدن وارد راهرو نسبتا تاریک پشت صحنه شد. صدای جیغ و داد تماشاچیان دیگر به گوش نمی رسید. او ماهرانه از لابه لای طناب ها و بشکه هایی که سر راهش ریخته بودند، گذشت و مسیر دور صحنه را طی کرد. اینجا دنیایی بود که هرگز چشم تماشاچیان با آن آشنا نبود؛ کارگاه ها، انبارها، اتاق گریم و تعویض لباس و زیرزمین، یا به عبارتی نقطه ضعف تئاتر.
هرکسی به جز آقای شرایدن راه خود را در اینجا گم می کرد، اما او حتی یک قدم هم اشتباه برنمی داشت. ما هردو این مکان را مثل کف دستمان میشناختیم.سر راه خود از کنار آقای سالتر گذشتیم. او در کنار صحنه مثل بید می لرزید. کلاه گیس کهنه اش را در دست می فشرد، در حالی که آرزوهایش به باد رفته بودند و او به این خاطر ناراحت بود.
آقای شرایدن نیم نگاهی به او انداخت و بدون آنکه کلمه ای برای دلگرمی اش به زبان آورد، با لبخند تلخی از کنار او رد شد. به نظر می رسید که او فراموش کرده بود که من دنبالش می کنم. با قدم های بزرگ پیش می رفت، دست هایش را پشتش گذاشته بود و با صدای فوق العاده ناموزونی، سوت زنان سرود "حکومت کن بریتانیا" را زمزمه می کرد.
مطمئنا مسائل دیگری ذهنش را درگیر کرده بود. چیزهای زیادی وجود داشت که می توانست به آن ها فکر کند. او هم مالک تئاتر بود و هم یکی از اعضای مجلس و نیز یکی از اصلی ترین مخالفان وزیر وقت، یعنی آقای پیت و بهترین دوست ولیعهد ولز بود. او در صف اول بزرگان کشور بود و باید اقرار کرد که برای پسر یک هنرپیشه ایرلندی شاهکار بزرگی محسوب می شد.
اگرچه با نقاط ضعف های او آشنا هستم اما پیش از همه او را تحسین می کنم. فقط کافی است پنج دقیقه در میان بچه های پشت صحنه بنشینید تا متوجه شوید که بزرگترین ایراد او احتمالا پرداخت نکردن به موقع دست مزدها است. بی تردید او روش درستی را در این مورد در پیش نمی گرفت و همیشه به دلیل کوتاهی در پرداخت وجه با یکی درگیر بود.
چیزی در ذهن او می گذشت، اما دست از تلاشم برنداشتم. از آن جا که کنجکاو بودم بدانم با این طرز راه رفتن هدف دارش کجا می رود، مثل سایه، دزدکی او را دنبال می کردم. شاید فقط می خواست کمی هوای تازه بخورد.
آقای شرایدن کنار در صحنه ایستاد و با دربان تئاتر،آقای کالب چند کلمه ای دوستانه صحبت کرد. و بعد از انفیه دان خودش به او تنباکو تعارف کرد. پیرمرد هم با قدردانی آن را پذیرفت. در تاریکی صبر کردم تا شاید چیز های جالب تری ببینم. مثلا یکی از شورشی هایی که از گروهش جدا شده باشد. آقای شرایدن آهسته از کالب پرسید: اونی که قرار بود ببینمش هنوز نیومده؟
و البته از درخشش چشمانش معلوم بود که به شدت مشتاق شنیدن پاسخ است.
کالب با صدای گرفته ای گفت: نه قربان! اینجا پشه هم پر نمی زند. همه ی سر و صداها از قسمت جلوی ساختمان می آید.
نسیم شبانه، صدای گوش خراش تماشاچیان معترض و شکستن شیشه ها را با خود به این سو و آن سو می برد. صدای اعتراضات مردم به نمایشنامه آقای سالتر هم به خیابان کشیده شد. آقای شرایدن در حالی که به شب سرد و سوز آور ژانویه، در بیرون از تئاتر نگاه می کرد، گفت: او جز اینکه بیاد اینجا، چاره دیگه ای نداره. بیا کالب! برو برای خودت نوشیدنی بگیر. من چند دقیقه ای مراقب در هستم.
بعد، صدای بهم خوردن سکه هایی که در دست دربان افتاد به گوش رسید. کالب خس خس کنان گفت: خیلی متشکرم قربان! بدم نمیاد چیزی بخورم.
 

موضوعات مشابه


بالا