در حال تایپ رمان دروغ های دردسرساز | meli770 کاربرانجمن یک رمان

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,751
امتیاز
31,873
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
کد رمان: 2089
ناظر: @مهدیه احمدی


نام رمان: دروغ های دردسرساز
نویسنده:meli770
ژانر:طنز،عاشقانه

خلاصه:
دروغ گوها چنددسته هستن:
دسته اول:کسایی هستن که دروغ گفتن رو دوست دارن.
دسته دوم:افرادی هستن که عادت کردن به دروغ گفتن.
دسته سوم:کسایی هستن که دروغ نمی گن،ولی یک جور دیگه ای برات داستان رو تعریف می کنن،که توفکر می کنی دروغ گفتن.
باید دید شخصیت این داستان جزء کدوم دسته است.؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,196
امتیاز
29,873
محل سکونت
رفسنجان






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,751
امتیاز
31,873
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
مقدمه:
شب و ستاره به مهتاب دروغ می گویند
سحرگاه خواهـــــــــد آمد دروغ می گویند
کدام صبح سعادت چگونه بیاغازد ؟
برای ملتی که به هـــــم دروغ می گویند
در این زمانه که آدمان به زمزمه ها
برای خوشایند هــــــــــم دروغ می گویند
زمانه ای متحول آدمای عجیب
سر سفره به تعــــــارف دروغ می گویند
به قدری دروغ جای راست مد شده است
برای به روز بودن دروغ می گویند
ترانه ها شده اند مثل مغلطه بازی
اخیرا آهنگهــــــــا هـــم دروغ می گویند
همیشه هزاران نفر اسیر عاشقی اند
برای چـــــــه خوبـــــان دروغ می گویند
نگاه های مساوی نگاه های نفوذ
به عشــــق امروزی ها دروغ می گویند
برای پیش رفت و مطالبات مهم
به هر حیله ای باشد دروغ می گویند
یکی کلاه شرعی را خوب بلد شده است
یکی نگفتن حق ، هر دو دروغ می گویند
مگر که مادرشان یاد نداده درست
گناهکـــــــارند آنان که دروغ می گویند
کسی به حرف راست حتما علاقه ندارد
به خاطر همـین بیشتر دروغ می گویند
زبان دیگری هست شاید راستگویی
نخوانده اند نشنیده دروغ می گویند
...
سعیدزینالی.

 

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,751
امتیاز
31,873
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
پست اول:
با ناراحتی چشم دوخته بود به اسمون، وهزار بار خدا رو به خاطر زندگی وخانواده‌ای که داشت شکر می کرد.
با آهی که دخترک روبه روش کشید، نگاهش رو از اسمون صاف ابی رنگ گرفت وبه دخترک چشم مشکی که یک طرف صورتش کبود شده بود دوخت.
-ممنون عزیزم که به حرف‌هام گوش کردی، نمی‌دونم چطوری ازت تشکر کنم.
-این چه حرفی که میزنی گل بهارم. هروقت دلت گرفت بیا تا باهم صحبت کنیم.
باصدای زنگ تلفن، گل بهار چشم‌هاش گرد شد، نمی‌دونست باید چیکار کنه. بایک تصمیم ناگهانی رد تماس زد و گوشیش رو داخل کیفش گذاشت و آب دهنش رو اروم قورت داد.
وقتی نگاهش افتاد به دوستی که تازه پیدا کرده به زور خنده‌اش رو خورد.
ارزو صورت استخونی کشیده‌ای داشت، شال سبز رنگش وسط سرش قرارگرفته بود، و سخاوتمندانه موهای به رنگ ابیش رو به نمایش گذاشته بود.
توی دلش داشت ریسه می‌رفت از خنده، برای دخترکی که دلش می‌خواست باورکنه.
از دور وقتی دید بهترین وصمیمی‌ترین دوستش با اخم‌های، توی هم داره نزدیکشون میشه، مثل فنر از جاش بلند شد.
آرزو باصورتی اشکی داشت گل بهارو نگاه می‌کرد.
-کجا می‌خوای بری؟
اروم اشک هاش رو که با ریملش قاطی شده بود رو، با دستمال کاغذی که از کیف ابی رنگش بیرون می اورد پاک می کرد.
گل بهار دست پاچه رو کرد سمت مژگان.
-ببخش منو عزیزم من باید برم خیلی دیرم شد بای بای.
قبل ازاینکه دوست عزیزش به اونها برسه سریع از اونجا دور شود.
ارزو مبهوت داشت به رفتن گل بهار نگاه می کرد.
*****
درحال گوش کردن اهنگ بود ،که در اتاقش باصدای بدی باز شد،گل بهار مثل برق گرفته ها هدفون رو انداخت روی میزتحریرش ودست راستش رو،روی قلبش گذاشت.
مژگان عصبانی روبه روی گل بهار ،درحالی که ابروهای پرپشتی که دخترونه تمیز شده بودن و دوتا دستش که به کمرش زده بود داشت تندتند نفس می کشید.
-خجالت نمی کشی تو؟
گل بهار متعجب از روی صندلی چرخ دارکرم رنگش بلند شد وروبه روی مژگان ایستاد.
-ازچی حرف میزنی مژگان؟چرا انقدر عصبانی هستی؟
-عجب رویی داری تو دختر.
با اومدن مادر گل بهار حرفشون نصفه موند.
-بیایین پایین عصرونه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,751
امتیاز
31,873
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
پست دوم:
بعد از خوردن عصرونه جلوی تلوزیون روی مبل‌های راحتی ابی رنگ نشسته بودن،و داشتن پلنگ صورتی نگاه می‌کردند.
بازنگ خوردن گوشی گل بهار دست از کارتون دیدن کشیدن.
مژگان رو کرد سمت گل بهار.
-کیه؟
گل بهار درحالی که داشت پفک می‌خورد باقیافه حق به جانب روکرد سمت مژگان.
-خب تا وقتی ندیدم نمی‌تونم بهت بگم.
دستش رو با شلورش پاک کرد وتوی دلش خداروشکر که مادرش ندید، وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرش می اورد،ولی مطمئن بود اگه مادرش می دید حداقل یک هفته‌ای رو باید خونه برادرش می موند.
بادیدن اسم "اسمان"سریع از جاش پرید.
-وای مژگان صدای تلوزیون رو خفه کن این دختر اسگله‌اس.
-کدوم دختره؟
-همون اسگله دیگه
مژگان هاج و واج داشت گل بهار رو نگاه میکرد وسری از روی تاسف برای بهترین دوستش تکون دادو
تلوزیون رو خاموش کرد.
گل بهار چندتا نفس عمیق کشید که خندش محارشه، صداش رو تا جایی که میتونست مظلوم کرد وتماس رو وصل کرد.
-جانم..جانم اجی؟
انقدر لحنش مظلوم بود که چشم های قهوای رنگش گرد شده اندودهانش باز موند.
تعجب باشنیدن ادامه حرف گل بهار بیشتر شد.چشم هاش اندازه توپ تنیس شدند.
-می‌خوای کجاباشم؟ سرکاردیگه.
-......
-چه میدونم والا ،مثل همیشه تایازده ودوازده نصفه شب.
-....
نمی دونست شخص پشت خط چی گفته که گل بهار داشت بال بال میزد خنده اش نگیره.
-نه عزیزم نمی خواد،خودم یه کاریش میکنم...من برم دیگه بیشترازاین نمی تونم صحبت کنم فردا می بینمت بای
هنوز تلفن رو قطع نکرده بود که ازخنده ولو شده بود روی زمین.
مادرش نگران ازصدای خنده بلند گل بهار به سالن پذیرایی اومد.
-چه خبرشده؟گل بهارخوبی؟
مژگان با حرص رو کرد سمت مادر گل بهار.
-خاله شمانگران نباشید،حالش ازمن وشماهم بهتره.
مادرش زیرلب استغفرال..ی گفت وراهی طبقه بالاشد.
گل بهار که از خنده سرخ شده بود نشست روی مبل وچندتا نفس عمیق کشید.
مژگان محکم زد پشت گردن گل بهار.
-توکی میخوای ادم شی؟گل بهار باورکن یه جا گیرمی افتی.
-وای بسه توام... سرگرمی به این خوبی، لطفا گیر نده مژگان جان، اینا خودشون می خوان باورکنن.
-کیا می‌خوان چی روباورکنن؟
باشنیدن صدای پدرش هردوشون برگشتن،گل بهار دستش رو،روی قفسه سینش گذاشت.
-سلام بابایی،کی اومدی؟
-علیک همین الان؛ نگفتی کی ؟
مژگان زودتر روکرد سمت پدر گل بهار.
-هیچی عمو داشتیم درمورد رمان حرف می زدیم.
پدرش سری تکون داد ،روی مبل نشست.
-مادرت کجاست؟
گل بهار درحالی که دو زانو روی مبل ایستاده بود رو کرد سمت پدرش.
-رفت بالا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,751
امتیاز
31,873
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
پست سوم:
پدرش بادیدن چشم‌هایی که از شیطنت برق می گ‌زدند روکرد سمت تنها دخترش ودوستش که عین دختر دومش بود.
-بازچه دست گلی به آب دادی؟
گل بهار درحالی که انگشت اشارش توی دهنش بودومشغول صاف کردن ناخنش.
-هیچ کاری نکردم.
مژگان چشم،هاش رو توی حدقه چرخوند و روکرد سمت گل بهار.
-فقط داشتیم کارتون نگاه می‌کردیم.
گل بهار با سر حرف مژگان رو تایید کرد.
پدرش نفسش رو خسته بیرون فرستاد.
-انگشتت رو ازدهنت دربیار،پاشو برو یه چایی درست کن من باید بگم؟
گل بهار باهمون حالت از مبل اومد پایین وبه همراه مژگان به سمت اشپزخونه رفتن.
هنوز چایی رو نبرده بودن صدای عصبی پدرش رو درست ازپشت سرش شنید.
مژگان که پشت میز چهارنفره اشپزخونه ایستاده بودو مشغول گذاشتن کیک خونگی که مادر گل بهار براشون درست کرده بود،داخل بشقاب بود،بادیدن قیافه جدی پدرگل بهار که عمو صداش می زد،به سک سکه افتاد،تازه یادش افتاد گوشی موبایل رو یادشون رفته بود بیارن.
گل بهار سرش رو گرفت بالا که بهتربتونه پدرش رونگاه کنه.
-جانم بابایی؟
-تو کی می‌خوای دست از این کارات برداری؟ کمتر دوستات رو سرکاری بذاری؟
گل بهار که مطمئن بود پدرش از کاراش خبر نداره قیافش رومظلوم کرد.
-من که کاریشون ندارم؛ همش مقصر خودشونن مژگان شاهده.
مژگان که به کارهای بهترین دوستش عادت کرده بود.دست به سینه فقط داشت نگاه می کرد.
قبل از اینکه بیشتر دست گل به اب ندن خودش رو وارد بحث دو نفر پدر ودختری کرد.
-درست می‌گه عمو، می‌دونن گل بهار.
پدرش برگشت سمت مژگان.
-بلکه تو یه چیز به این دختر بگی گوش بده، حرف منو مادرش روکه گوش نمی‌ده، یه گوش در اون یکی دربازه.
باورود مادرش به اشپزخونه بحث خاتمه یافته.جفتشون سریع به سمت طبقه بالا اتاق گل بهار رفتن.
بعد از اینکه در ،رو بستن نفس عمیق کشیدن.
مژگان نشست روی تخت ابی رنگ گل بهار.
-ببینم توکی درست شی؟
گل بهار بیخیال نشست روی مبل راحتی سفید ابی که توی اتاقش بود وخرسش رو بغل کرد.
-اولن که بابا فکر می کنه،من دارم با دوتا سیمکارتی که دارم بقیه رو اسگل می کنم،همچین فکری نمی کنه..بعدم من هزار باربهت گفتم.
مژگان دستش رو به نشونه سکوت بالا گرفت.
-گفتی،هزاربارگفتی..خودشون می خوان باورکنن.تومقصر نیسی.
-افرین،حالاهم بیا فیلم ببینیم حوصلم سررفته.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,751
امتیاز
31,873
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
پست چهارم:
هردو توی کافه نشسته بودن. مژگان درحالی که داشت چایش رو فوت می‌کرد تا خنک شه. رو کرد سمت گل بهار
که کلافه داشت این طرف واون طرف رو نگاه می کرد.
-چرا انقدر کلافه ای؟
گل بهار درحالی که کولش رو،روی پاش جابه جا می کرد دست هاش رو گذاشت روش.بدون اینکه برگرده ومژگان رو نگاه کنه .
-حوصلم سررفته،توهم که هیچی نمی گی،پس من چیکار کنم؟
مژگان اخم هاش روکشید توی هم.
-ببینم نمی خوا...
قبل ازاینکه حرفش تموم شه،دوتا ازهمکلاسی هاشون اومدن سمتشون ،که بازشدن نیش گل بهار،مساوی شد با اخم های توهم رفته مژگان.
چهار نفرشون دور هم نشسته بودن.
یکی ازدختر ها که به سختی مقنعه اش رو،روی سرش نگه داشته بود روکرد سمت گل بهار.
-هی،الهی بگردم اجی چرا انقدر دست‌هات خشکن؟
همین یک جمله کافی بود تا داستان جدیدی استارت بخوره.ولی این دفعه، گل بهار می‌خواست یک چیز رو به مژگان ثابت کنه.
قبل از اینکه مژگان یا گل بهار حرفی بزنن.
یکی دیگه ازدخترها که اسمش ارزو بود روکرد سمت دوستش.
-مریم چه توقعی داری تو؟اخه این کی وقت می کنه کرم بزنه.
گل بهار به زور خنده اش رو جمع کرده بود،روکرد سمت ارزو مریم.
-راس می،گه،از بس ظرف می‌شورم.
همین یک جمله کافی بود تا چایی بپره توی گلوی مژگان.
به کمک ارزو خطر رفع شد.بعدازگذشت یکی دو دقیقه،با بهت روکرد سمت گل بهار. بالحنی که تمسخر ازش می‌بارید.
-اره والا،انقدر که توکارمی کنی هلاک می شی.
ولی انگار دونفری که کنارهم نشسته بودن ،توجهی به لحن مژگان نداشتن.
مژگان وگل بهار درست روبه روی هم نشسته بودن.وارزو مریم ،کنارهم..
سه نفرشون کیف هاشون رو به دسته صندلی اویزون کرده بودند به جزءگل بهار که کوله سفیدرنگش رو ،روی پاهاش گذاشته بود.
ارزو روکرد سمت گل بهار.
-الهی بگردم،مگه چی کارمی کنی تو؟؟
گل بهار که کیک شکلاتیش رو تموم کرده بود،چشم هاش رومظلوم کرد و،روکردسمت ارزو.
-ظرف می شورم.
مژگان کلافه نفس می‌کشید قبل ازاینکه حرفی بزنه،مریم ادامه داد.
-خدا مرگم بده،چرا؟؟یعنی تو خرج دانشگاهت رو ازاین راه درمیاری؟؟چقدر حقوق می گیری؟
مژگان وگل بهار بادهانی بازداشتن نگاه می کردن.
گل بهار که بدش نیومده بود ازبحث پیش اومده ادامه داد.
ولی مژگان همچنان توی بهت بود.
-روزی پنجاه هزارتومان.
مژگان هاج واج داشت نگاه می کرد،مطمئن نبود که درمورد پنجاهی که گل بهار به خاطر شستن دوتیکه ظرف ازپدرش گرفته صحبت می کنه.
باصدایی کسی که ازپشت سر شنیدن،گل بهار دستش توی هوا خشک شد.محال بود که اون هم توی همین دانشگاه باشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,751
امتیاز
31,873
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
پست پنجم:
گل بهار سریع ازجاش بلندشد متعجب داشت به مردی که پشت سرش ایستاده بودو شباهت بی‌نظیری به مادرش داشت رو نگاه می‌کرد.
هر دو مبهوت داشتن هم‌دیگر رونگاه می کردن.
گل بهار دهنش رو مثل ماهی بازوبسته می کرد.فقط کوله اش محکم گرفته بود که زمین نیوفته.
مرد که کیف مشکی رنگ مهندسی اش رو توی دستش جابه کرد،به گل بهار نزدیک شد.
جوری که فقط خودش بشنوه.
-شغل جدید پیدا کردی؟
گل بهار باچشم های گرد بادستش زد روی شونه اش.
-خجالت بکش،شغل چیه؟
-نچ نچ ادم نمی شی؟سلامت کو؟اصلا تواینجا چه چیکارمی کنی؟
گل بهار حق به جانب دست به سینه درحالی که همچنان کوله اش توی دست راستش بود ایستاد جلوش.
-مگه میذاری ادم سلام کنه یهو میایی ازپشت سر.بعدم خیرسرم درس می خونم،خودت اینجا چی کارمی کنی؟
قبل ازاینکه جواب بده،ارزو متحیر ازروی صندلی اش بلندشد باشنید کلمه"سلام استاد"چشم های گل بهار بیشتر چشم هاش گردشده اند..
فقط جوری که خودشون دونفر بشنون.
-واقعا استادی اینجا دایی؟؟
دایی اش سرش رو اهسته تکون داد. روکرد سمت ارزو
-علیک سلام... به جای اینکه ببینی کی ازچه راهی خرج دانشگاهش رو درمیاره، بهتر برای تحویل پروژه اماده شید.
قبل ازاینکه کسی حرفی بزنه به سمت مخالف بچه ها حرکت کرد.
گل بهار همچنان مبهوت داشت نگاه می‌کرد.
ارزو روکرد سمت گل بهار.
-ببینم تو استاد راستین رو ازکجا می‌شناسی؟
قبل ازاینکه مژگان چیزی بگه گل بهار روکرد سمت ارزو ومریم.
-ازقدیم می‌شناسم؛ اینارو بخیال چند وقته اینجا تدریس می کنه؟
مریم که همچنان روی صندلی‌اش نشسته بود روکرد سمت گل بهار.
-ازوقتی یادم میاد اینجا تدریس می‌کنه.
مریم که منتظر بود جوری که انگار چیز جالبی کشف کرده باشه روکرد سمت گل بهار.
-ببینم نکنه...
گل بهار ومژگان هردو همزمان روکرد سمت مریم.
-نه بابا.
ارزو روکرد سمت مریم.
-این چه سوالی اخه؟ استاد راستین زن داره.
گل بهار سریع روکرد سمتشون.
-راس میگه بابا، پارسا زن داره. بعدم کی میره با این دوست شه اخه؟!
وقتی که جمله‌اش تموم شد تازه فهمید که چی گفته .
سه تاشون داشت بادهن باز نگاهش می‌کردن که بازنگ خوردن گوشیش بلاخره کوله سفید رنگش رو، روی شونش گذاشت وگوشیش رو ازکیفش بیرون اورد.
بادیدن اسم "مامی"روکرد سمت بچه ها.
-من باید برم یه کار خیلی فوری پیش اومده.
مریم وارزو با ناراحتی داشتن گل بهار رو نگاه می‌کردن.
مریم روکرد سمت ارزو ومژگان.
-الهی بگردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,751
امتیاز
31,873
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
پست ششم:
همه جاروسکوت گرفته بود وفقط صدای تیک تاک ساعت سکوت رو می شکست.
ساعت از دوازده نیمه شب هم گذشته بود.اروم بدون هیچ سروصدایی ازپله ها پایین اومد وبه سمت اشپزخونه رفت.
فقط بانور گوشیش می تونست جلوی پاش رو ببینه،اروم به سمت دریخچال رفت.
بعدازبرداشتن شیرکاکائوکه از بعدازظهر برای خنک شدن گذاشته بود بیرون اورد.
بانور گوشیش ظرف شیرکاکائو رو،روی میز ناهار خوری دوازده نفره چوبی قهوای تیره رنگ داخل اشپزخونه گذاشت،درست روبه روی میز ردیف کابینت های سفید رنگ قرار گرفته بود.از اولین کابینت که درست روبه روی میزبود،یک لیوان بزرگ برداشت ومحتویات ظرف شیرجوش خاکستری رنگ رو داخل لیوان ریخت.
یک ضرب محتویات لیوان سرامیکی صورتی رنگش رو سرکشید.
همین خواست پاش رو ازاشپزخونه بیرون بذار گوشیش شروع به زنگ خوردن کرد.فقط شانس اورد که گوشیش روی سایلنت بود.
بادیدن اسم روی گوشی نفسش رو کلافه بیرون فرستاد.مطمئن شد که یک ادم همیشه بیداره.
کلافه تماس رو وصل کرد.باشنیدن صدای کنجکاوش نفسش روبیرون فرستاد.
-یک سوال، توخواب نداری؟
باران که از زور کنجکاوی نمی دونست باید چیکارکنه،نیشش تابنا گوشش بازبود.
-می خواستم ببینم چه می کنی،می تونی بیایی بیرون؟
چشم هاش اندازه توپ تنیس گردشد.دوبار ساعت گوشیش رو پشت سرهم چک کرد،مطمئن شد که اشتباه نمی بینه.
گوشی روبه گوشش نزدیک کرد.
-باران،ساعت دقیقا دو نیم نصفه شبه.
باران نفسش روبیرون فرستاد.
-خب باشه.چه ربطی به ساعت داره.بابچه ها اومدیم بیرون گفتم شاید دوست داشته باشی بیایی.
گل بهار که مطمئن شد یک تخته اش کمه ادامه داد.
-ببخشید عزیزم نمی تونم بیام.
-اها یعنی صاحب خونه ات نمی ذاره بیایی بیرون؟
دهانش بازموند.
باشنیدن صدای الوالو گفتنش به خودش اومد.به زور می تونست جلوی خنده اش روبگیره.
-اره گلم،برای همونه.
باران باصدایی که ناراحتی می بارید ازش.
-الهی بگردم،می خوایی بیایی خونه مابمونی؟
گل بهار که به زور خنده اش رومحار کرده بود ادامه داد.
-نه عزیزم نمی خوام مزاحمت بشم،انقدراهم سخت نیست منم خستم میرم بخوابم.
باران بالحنی جدی وناراحت ادامه داد.
-ازبس کار می کنی؛مطمئن باشم خوبی؟
باران که خیالش راحت شد تماس رو قطع کرد.بعداز قطع تماس نفسش روراحت بیرون فرستاد وزیرلب"دختره دیوانه"نثارش کرد.
همین که پاش رو ازاشپزخونه بیرون گذاشت .
باشنیدن صدای بم مردونه ای که مشخص بود تازه ازخواب بیدارشده ازترس چشم هاش روبست.
-من می دونم؛ بلاخره خدا کی تویکی روشفامیده که اینطوری خواهر عزیزدوردونه ات رونترسونی.؟
نور گوشیش رو انداخته بود توی چشم های قهوای برادرش.که باعث شده بود چشم هاش روببند.
-کرم متحرک خاموش کن اون نوررو.
گل بهار که از شنیدن حرف برادرش حرصش گرفته بود ،گوشیش روبه چشم های برادرش نزدیکتر.
چون قدش نمی رسید مجبور میشد روی نوک پنجه اش وایساده.
-بگو ببخشید عشق داداش، تا نورش روخاموش کنم.
-گل بهار،اصلا حوصله ندارم قبل ازاینکه خودم ازت گوشی روبگیرم ببراون طرف.
گل بهار باشنیدن لحن جدی برادرش گوشی روگرفت اون طرف روش روهم بگردوندن.
-اصلا باهات قهرم،پاشو برو بادوستات مسافرت.
برادرش باشنیدن لحنی که هرلحظه ممکن بود بزنه زیره گریه اه ازنهادش بلندشد.بایک لحن مظلومی اسمش روصدا کرد که دل سنگ روهم اب.
گل بهار باشنیدن لحن برادرش به سمت برگشت.
-حالا که انقدر منت کشی می کنی می بخشمت...حالابرای چی اومدی پایین؟؟
هردو توی درگاه اشپزخونه روبه روی هم ایستاده بودن.
-اومدم اب بخورم.که جنابعالی رودیدم.
هردوبه سمت یخچال سفید رنگی که گوشه راست اشپزخونه قرارگرفته بود رفتن وبطری اب سفید رنگ رو ازتوی دریخچال بیرون اوردن،بعدازخوردن اب به طبقه بالارفتن.
قبل ازاینکه گل بهار به سمت اتاقش بره.برادرش روکرد سمتش.
-راسی باکی داشتی این وقت شب حرف میزدی؟
گل بهار باشنیدن حرف برادرش بذاق دهانش روقورت داد.
-یکی ازدوستام،می خواست ببینه چیکار می کنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا