در حال تایپ رمان دروغ های دردسرساز | meli770 کاربرانجمن یک رمان

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,670
امتیاز
28,673
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
کد رمان: 2089
ناظر: @مهدیه احمدی


نام رمان: دروغ های دردسرساز
نویسنده:meli770
ژانر:طنز،عاشقانه

خلاصه:
دروغ گوها چنددسته هستن:
دسته اول:کسایی هستن که دروغ گفتن رو دوست دارن.
دسته دوم:افرادی هستن که عادت کردن به دروغ گفتن.
دسته سوم:کسایی هستن که دروغ نمی گن،ولی یک جور دیگه ای برات داستان رو تعریف می کنن،که توفکر می کنی دروغ گفتن.
باید دید شخصیت این داستان جزء کدوم دسته است.؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرزانه رجبی

مدیر تالار کتاب
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
4/2/17
ارسال ها
1,067
امتیاز
26,673
محل سکونت
رفسنجان






نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,670
امتیاز
28,673
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
مقدمه:
شب و ستاره به مهتاب دروغ می گویند
سحرگاه خواهـــــــــد آمد دروغ می گویند
کدام صبح سعادت چگونه بیاغازد ؟
برای ملتی که به هـــــم دروغ می گویند
در این زمانه که آدمان به زمزمه ها
برای خوشایند هــــــــــم دروغ می گویند
زمانه ای متحول آدمای عجیب
سر سفره به تعــــــارف دروغ می گویند
به قدری دروغ جای راست مد شده است
برای به روز بودن دروغ می گویند
ترانه ها شده اند مثل مغلطه بازی
اخیرا آهنگهــــــــا هـــم دروغ می گویند
همیشه هزاران نفر اسیر عاشقی اند
برای چـــــــه خوبـــــان دروغ می گویند
نگاه های مساوی نگاه های نفوذ
به عشــــق امروزی ها دروغ می گویند
برای پیش رفت و مطالبات مهم
به هر حیله ای باشد دروغ می گویند
یکی کلاه شرعی را خوب بلد شده است
یکی نگفتن حق ، هر دو دروغ می گویند
مگر که مادرشان یاد نداده درست
گناهکـــــــارند آنان که دروغ می گویند
کسی به حرف راست حتما علاقه ندارد
به خاطر همـین بیشتر دروغ می گویند
زبان دیگری هست شاید راستگویی
نخوانده اند نشنیده دروغ می گویند
...
سعیدزینالی.

 

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,670
امتیاز
28,673
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
پست اول:
با ناراحتی چشم دوخته بود به اسمون ،وهزار بار خداروبه خاطر زندگی وخانواده ای که داشت شکر می کرد.
با آهی که دخترک روبه روش کشید،نگاهش رو از اسمون صاف ابی رنگ گرفت وبه دخترک چشم مشکی که یک طرف صورتش کبود شده بود دوخت.
-ممنون عزیزم که به حرف هام گوش کردی،نمی دونم چطوری ازت تشکر کنم.
-این چه حرفی که میزنی گل بهارم.هروقت دلت گرفت بیا تاباهم صحبت کنیم.
باصدای زنگ تلفن، گل بهار چشم هاش گرد شد،نمی دونست باید چیکارکنه،بایک تصمیم ناگهانی رد تماس زدو گوشیش رو داخل کیفش گذاشت وآب دهنش رو اروم قورت داد.
وقتی نگاهش افتاد به دوستی که تازه پیدا کرده به زور خنده اش رو خورد.
ارزو صورت استخونی کشیده ای داشت،شال سبزرنگش وسط سرش قرارگرفته بود،و سخاوتمندانه موهای به رنگ ابیش رو به نمایش گذاشته بود.
توی دلش داشت ریسه می رفت از خنده، برای دخترکی که دلش می خواست باورکنه.
از دور وقتی دید بهترین وصمیمی ترین دوستش با اخم های، توی هم داره نزدیکشون میشه، مثل فنر از جاش بلند شد.
آرزو باصورتی اشکی داشت گل بهارو نگاه میکرد.
-کجا میخوای بری؟
اروم اشک هاش رو که باریملش قاطی شده بود رو، با دستمال کاغذی که از کیف ابی رنگش بیرون می اورد پاک می کرد.
گل بهار دست پاچه رو کرد سمت مژگان.
-ببخش منو عزیزم من باید برم خیلی دیرم شد بای بای.
قبل ازاینکه دوست عزیزش به اونها برسه سریع از اونجا دور شود.
ارزو مبهتوت داشت به رفتن گل بهار نگاه می کرد.
*****
درحال گوش کردن اهنگ بود ،که در اتاقش باصدای بدی باز شد،گل بهار مثل برق گرفته ها هدفون رو انداخت روی میزتحریرش ودست راستش رو،روی قلبش گذاشت.
مژگان عصبانی روبه روی گل بهار ،درحالی که ابروهای پرپشتی که دخترونه تمیز شده بودن و دوتا دستش که به کمرش زده بود داشت تندتند نفس می کشید.
-خجالت نمی کشی تو؟
گل بهار متعجب از روی صندلی چرخ دارکرم رنگش بلند شد وروبه روی مژگان ایستاد.
-ازچی حرف میزنی مژگان؟چرا انقدر عصبانی هستی؟
-عجب رویی داری تو دختر.
با اومدن مادر گل بهار حرفشون نصفه موند.
-بیایین پایین عصرونه.
 

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,670
امتیاز
28,673
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
پست دوم:
بعداز خوردن عصرونه جلوی تلوزیون روی مبل های راحتی ابی رنگ نشسته بودن،و داشتن پلنگ صورتی نگاه میکردند.
بازنگ خوردن گوشی گل بهار دست از کارتون دیدن کشیدن.
مژگان رو کرد سمت گل بهار.
-کیه؟
گل بهار درحالی که داشت پفک میخورد باقیافه حق به جانب روکرد سمت مژگان.
-خب تا وقتی ندیدم نمی تونم بهت بگم.
دستش رو با شلورش پاک کرد وتوی دلش خداروشکر که مادرش ندید، وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرش می اورد،ولی مطمئن بود اگه مادرش می دید حداقل یک هفته ای رو باید خونه برادرش می موند.
بادیدن اسم "اسمان"سریع از جاش پرید.
-وای مژگان صدای تلوزیون رو خفه کن این دختر اسگله اس.
-کدوم دختره؟
-همون اسگله دیگه
مژگان هاج و واج داشت گل بهار رو نگاه میکرد وسری از روی تاسف برای بهترین دوستش تکون دادو
تلوزیون رو خاموش کرد.
گل بهار چندتا نفس عمیق کشید که خندش محارشه، صداش رو تا جایی که میتونست مظلوم کرد وتماس رو وصل کرد.
-جانم..جانم اجی؟
انقدر لحنش مظلوم بود که چشم های قهوای رنگش گرد شده اندودهانش باز موند.
تعجب باشنیدن ادامه حرف گل بهار بیشتر شد.چشم هاش اندازه توپ تنیس شدند.
-میخوای کجاباشم؟سرکاردیگه.
-......
-چه میدونم والا ،مثل همیشه تایازده ودوازده نصفه شب.
-....
نمی دونست شخص پشت خط چی گفته که گل بهار داشت بال بال میزد خنده اش نگیره.
-نه عزیزم نمی خواد،خودم یه کاریش میکنم...من برم دیگه بیشترازاین نمی تونم صحبت کنم فردا می بینمت بای
هنوز تلفن رو قطع نکرده بود که ازخنده ولو شده بود روی زمین.
مادرش نگران ازصدای خنده بلند گل بهار به سالن پذیرایی اومد.
-چه خبرشده؟گل بهارخوبی؟
مژگان با حرص رو کرد سمت مادر گل بهار.
-خاله شمانگران نباشید،حالش ازمن وشماهم بهتره.
مادرش زیرلب استغفرال..ی گفت وراهی طبقه بالاشد.
گل بهار که از خنده سرخ شده بود نشست روی مبل وچندتا نفس عمیق کشید.
مژگان محکم زد پشت گردن گل بهار.
-توکی میخوای ادم شی؟گل بهار باورکن یه جا گیرمی افتی.
-وای بسه توام..سرگرمی به این خوبی،لطفا گیر نده مژگان جان،اینا خودشون می خوان باورکنن.
-کیا می خوان چی روباورکنن؟
باشنیدن صدای پدرش هردوشون برگشتن،گل بهار دستش رو،روی قفسه سینش گذاشت.
-سلام بابایی،کی اومدی؟
-علیک همین الان؛نگفتی کی ؟
مژگان زودتر روکرد سمت پدر گل بهار.
-هیچی عمو داشتیم درمورد رمان حرف می زدیم.
پدرش سری تکون داد ،روی مبل نشست.
-مادرت کجاست؟
گل بهار درحالی که دو زانو روی مبل ایستاده بود رو کرد سمت پدرش.
-رفت بالا.
 

meli770

مدیر تالار آوای یک رمان + گوینده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار آوای یک رمان
عضویت
4/6/17
ارسال ها
1,670
امتیاز
28,673
سن
21
محل سکونت
قم
وب سایت
t.me
پست سوم:
پدرش بادیدن چشم هایی که از شیطنت برق می زدند روکرد سمت تنهادخترش ودوستش که عین دختر دومش بود.
-بازچه دست گلی به آب دادی؟
گل بهار درحالی که انگشت اشارش توی دهنش بودومشغول صاف کردن ناخنش.
-هیش کاری نکردم.
مژگان چشم هاش رو توی حدقه چرخوندوروکرد سمت گل بهار.
-فقط داشتیم کارتون نگاه می کردیم.
گل بهار با سر حرف مژگان رو تایید کرد.
پدرش نفسش رو خسته بیرون فرستاد.
-انگشتت رو ازدهنت دربیار،پاشو برو یه چایی درست کن من باید بگم؟
گل بهار باهمون حالت از مبل اومد پایین وبه همراه مژگان به سمت اشپزخونه رفتن.
هنوز چایی رو نبرده بودن صدای عصبی پدرش رو درست ازپشت سرش شنید.
مژگان که پشت میز چهارنفره اشپزخونه ایستاده بودو مشغول گذاشتن کیک خونگی که مادر گل بهار براشون درست کرده بود،داخل بشقاب بود،بادیدن قیافه جدی پدرگل بهار که عمو صداش می زد،به سک سکه افتاد،تازه یادش افتاد گوشی موبایل رو یادشون رفته بود بیارن.
گل بهار سرش رو گرفت بالا که بهتربتونه پدرش رونگاه کنه.
-جانم بابایی؟
-توکی می خوای دست ازاین کارات برداری؟کمتر دوستات رو سرکاری بذاری؟
گل بهار که مطمئن بود پدرش ازکاراش خبر نداره قیافش رومظلوم کرد.
-من که کاریشون ندارم؛همش مقصر خودشونن مژگان شاهده.
مژگان که به کارهای بهترین دوستش عادت کرده بود.دست به سینه فقط داشت نگاه می کرد.
قبل ازاینکه بیشتر دست گل به اب ندن خودش رو وارد بحث دونفر پدر ودختری کرد.
-درست می گه عمو،می دونن گل بهار.
پدرش برگشت سمت مژگان.
-بلکه تویه چیز به این دختر بگی گوش بده،حرف منو مادرش روکه گوش نمی ده ،یه گوش در اون یکی دربازه.
باورود مادرش به اشپزخونه بحث خاتمه یافته.جفتشون سریع به سمت طبقه بالا اتاق گل بهار رفتن.
بعد از اینکه در ،رو بستن نفس عمیق کشیدن.
مژگان نشست روی تخت ابی رنگ گل بهار.
-ببینم توکی درست شی؟
گل بهار بیخیال نشست روی مبل راحتی سفید ابی که توی اتاقش بود وخرسش رو بغل کرد.
-اولن که بابا فکر می کنه،من دارم با دوتا سیمکارتی که دارم بقیه رو اسگل می کنم،همچین فکری نمی کنه..بعدم من هزار باربهت گفتم.
مژگان دستش رو به نشونه سکوت بالا گرفت.
-گفتی،هزاربارگفتی..خودشون می خوان باورکنن.تومقصر نیسی.
-افرین،حالاهم بیا فیلم ببینیم حوصلم سررفته.
 

موضوعات مشابه


بالا