در حال تایپ رمان تمامِ تو از آنِ من | نرجس شهبازی کاربر انجمن یک رمان

Narjes_shahbaxii

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/31/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
کد رمان: 2090
ناظر رمان: نسترن بانو


نام رمان: تمامِ تو از آنِ من.
نام نویسنده:نرجس شهبازی کاربر انجمن یک رمان
ژانر:عاشقانه، پلیسی، جنایی
خلاصه‌ی رمان:
حتی فکرش را هم نمی‌کردم بهترین فرد زندگیم، بخواد منو بفروشه!
اما اگه اون مرد نبود، معلوم نبود الان کجا بودم، از بی‌کسی چه کاری می‌کردم و الان زنده بودم یا مرده بودم! کسی جون منو نجات داد که تا آخر زندگیم رو تغییر داد…
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,083
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Narjes_shahbaxii

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/31/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
به التماس افتاده بودم. چرا‌؟ چرا‌؟ چرا می‌خواد با دخترش همچین کاری کنه؟
_بابا تورو خدا، بابا منم دخترت اَبرار، بابا تورو خدا نذار منو ببرن، بابا.
هق، هق امونمو بریده بود. مامانم اون گوشه کز کرده بود و چیزی نمی‌گفت. سعی می‌کردم بازوهامو از دست اون دوتا غول بزرگ در بیارم و فرار کنم و همینطور التماس بابام می‌کردم.
_بابا، بابا تورو خدا. درسته عربی، درسته! اما نباید دخترتو بفروشی به عربا! بابا فکر کن، فکر کن، من برم اونجا چی‌کارم می‌کنن؟
دیگه داشتم از حال می‌رفتم، از بس گریه کرده بودم حالی برام نمونده بود. از همه رنجیده بودم و ناراحت بودم‌، حتی از بابا که یه زمانی دوستم داشت.
_بابا مگه منو دوست نداری‌؟
دستشو کرد تو موهای کم‌پشتش و گفت:
_صلاحتو می‌خوام!
داد زدم:
_صلاح من اینه؟ بابا صلاح من اینه که برم زیر دست عربا؟ بابا صلاح من اینه؟
با سوزش گونه‌م ساکت شدم و جیغ خفه‌ای کشیدم. بابا منو زد‌؟ بابایی که از گل کم‌تر به من نمی‌گفت منو زد؟ پاهام سُست شد، با دوتا دستام صورتم و پوشوندم، صدای داد مادرم رو شنیدم:
_ناصر زدیش؟ ناصر زدی بچه‌امو؟ همین که داری دخترمونو می‌فرستی اون‌ور کم نیست الانم زدیش؟ وای اگه عامر بفهمه وای اگه بفهمه، زندگیتو به باد میده ناصر! می‌شناسیش که روی خواهرش حساسه غیرت داره.
بابا داد زد:
_ببریدش.
با رفتنم که زحمتشو اون دوتا غول می‌کشیدن دیگه بحث‌هاشونو نشنیدم. با التماس گفتم:
_آقا توروخدا بزارید برم؟ توروخدا بزارید برم. بگید فرار کرد، بگید...
با تو دهنی که از یکی‌شون خوردم هق‌، هقم شروع شد. انداختنم تو ماشین! چی میشه الان عامر برسه‌؟ خدایا چی میشه؟ باورم نمیشه من اَبرار سلطانی دختر ناصر سلطانی رو به دستور باباش دارن می‌برن بفروشن‌، بهش تو دهنی میزنن‌، خدایا کاش این زیبایی رو به من نداده بودی که الان اینطوری گرفتار بشم! کاش نداده بودی.
به هق‌، هقم ادامه میدادم که راننده‌شون گفت:
_خفه کن صداتو دختره‌ی لااَبالی.
خدا! چطور میتونی میزاری به بنده‌ات اینطوری توهین کنن؟ خدا، من که جز تو کسیو ندارم، الان تنها پشتیبانم عامره! چرا عامرو نمیرسونی؟ دیگه چشمام داشت گرم میشد‌، نمی‌خواستم بین این دوتا کافر بخوابم‌! اما دست خودم نبود‌، بدجور خوابم می‌اومد و طولی نکشید که به خواب‌عمیقی فرو رفتم.
با تکون‌های شدیدی از خواب بیدار شدم، از ترس سیخ نشستم و چشمامو محکم باز کردم. با یادآوری اتفاقات اخیر دوباره اشکام جاری شدن. یکی از اون مردا پوزخندی زدو گفت:
_گریه نکن کوچولو، بهت خوش‌می‌گذره.
اشکام شدت گرفت، چطور تونستن؟ اضافی بودم تو خونه؟ بیرونم می‌کردن، چرا فروختنم؟ پول کم داشتن؟ دستام از ترس می‌لرزید. ساعت سه‌صبح بود، وارد کشتی شدیم، پر مردهای عرب بود. سرم رو پایین گرفتم تا مبادا چهره‌مو ببینن. بردنم داخل کوپه کشتی، یه مرد چشم‌و ابرو مشکی‌هم همونجا بود. قیافه‌اش خیلی بهتر از اینا بود و جمع‌وجور بود و میشد ازش نترسید! فکر کنم نگهبانه! انگار ترس رو تو چشمام دید و چشماش یه لحظه رنگ غم گرفت. اما سریع اخمش رو گرفت و با اخم نگاهم کرد. لایه‌ی اشک نمیزاشت که راهمو درست ببینم و چندبار می‌خواستم بخورم، زمین که یکی از همونا منو می‌گرفت و تشری بهم میزد. به فردی که فکر می‌کردم نگهبان احترامی گذاشتن و یه‌ جای تقریبا خلوت و برام پیدا کردن و گفتن که بشینم. منم حرفشون رو عملی کردم. تمام بدنم از ترس می‌لرزید. دخترای دیگه‌ای هم بودن که ترس رو میشد از تو نگاهشون خوند، اما مثل من نمی‌لرزیدن، خیلی‌هام بیخیال بود و بعضی‌ها خواب بودن. خبر آوردن که سه‌ساعت دیگه کشتی راه میفته. نگهبان اومد و کنارم نشست، ترسیدم و تو خودم جمع شدم! کلافه شده بود، نگهبان:
_من مستعانم، اسمت چیه؟
جوابشو ندادم و با ترس بهش نگاه کردم، کلافه دستی بین موهای پرپشت مشکی‌ش کشید و گفت:
_می‌خوام کمکت کنم.
ل**ب‌های خشکمو با زبونم تر کردم و با صدای لرزونم گفتم:
_چطور میتونم بهت اعتماد کنم؟ توهم مثل اونایی، می‌خوای منو بدبخت کنی!
مستعان:
_تا نیم‌ساعت دیگه تصمیمتو بگیر، چون تا یه ساعت دیگه وقت فراره.
نیم‌نگاهی بهم کرد و دوباره برگشت سر جای قبلیش! صدای دندونام که از ترس به‌هم می‌خوردن و می‌شنیدم و روی اعصابم بود. من که تا اینجا اومده بودم، با پسره برم، اسم سختی داشت و تو ذهنم نبود، حالا میرم ببینم چی میشه! می‌خواستم صداش کنم اما اسمش و یادم نمیومد. خواستم واستم که اومد سمتم و گفت‌:
_زیاد وقت نداریم؟ تصمیمتو گرفتی؟
با ترس و لنکنت گفتم:
_میام!
لبخندی آرامش‌بخش زد. آب‌گلومو قورت دادم و گفتم:
_چرا فقط می‌خوای منو نجات بدی؟
نگاهی به بقیه کردو گفت:
_اینا نجات پیدا می‌کنن، و اینکه تو خیلی ترسیدی و از وقتی اومدی داری می‌لرزی!
 
آخرین ویرایش

Narjes_shahbaxii

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/31/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
دلیل قانع کننده‌ای نداد اما تصمیم گرفتم دیگه چیزی نگم، خدارو چه دیدی شاید از فضولی و کنجکاویم بدش اومد و دیگه نجاتم نداد و من بدبخت می‌شدم. با صدای بلندی که اومد از ترس تو خودم جمع شدم و با رنگی پریده به پسره نگاه کردم. تفنگ‌شو از تو جیب پشتی در آورد با چهره‌ای درهم به این‌ور و اون‌ور نگاه کرد و رو به من گفت‌:
_دنبالم بیا!
دنبالش راه افتادم، نزدیک یه سکو بودیم و رفت پشت همون سکوی بزرگ. تفنگ‌شو کنار سرش بالا گرفت! بهش چسبیدم، می‌ترسیدم که ازش جدا شم، می‌ترسیدم شاید منو ول کنه و فرار کنه، یه حسی درونم داد میزد که این پسر اهل نامردی نیست و تا آخر باهاته!
در باز شد هینی کشیدم که دستشو گذاشت رو دهنم و محکم فشار داد تا مبادا صدام در بیاد و اونا پیدامون کنن، مگه اون هم‌دست اونا نبود؟ پس چرا قایم شده! رنگم پریده بود، نفس نمی‌کشیدم از ترس، می‌ترسیدم که صدای نفسام به گوش اونا برسه. صدای داد یکی‌شونو شنیدم:
_اَبرار و پیدا کنید، اون گرون‌تر از همه‌ست، پیدا نشه رئیس بیچاره‌امون می‌کنه.
چشمام تار میدید، من؟ گرون‌تر از همه‌م؟ چرا؟ مگه من چی داشتم؟ اولین قطره‌ی اشک از چشم‌ چپم بارید. ترسیده بودم‌ و به این پسر اطمینان داشتم. رو به من آروم گفت:
_اَبرار سلطانی رو می‌شناسی؟ اونم یه عربه، مثل اینا، یه عربه اما بیگناه.
بی‌حرف نگاهش کردم، لااقل خوبه می‌فهمه من بیگناهم و می‌ترسیدم بفهمه ابرارم و نجاتم نده‌ و ولم کنه و بره. سرشو تکون داد و به روبه‌رو نگاه کرد. داشتم خفه میشدم و نفس کم آورده بودم. انگار فهمیده بود که دستش و آروم از رو دهنم برداشت و زیر ل**ب ببخشیدی گفت. اتاق خالی شده بود و هنوز صدای تیراندازی میومد. دستمو گرفت و روبه‌من گفت:
_دختر چرا انقدر یخی؟
فقط تونستم بگم:
_می‌ترسم! کی میریم؟
لبخندی زد و چشماشو بست و باز کرد و گفت‌:
_به‌زودی!
بهم آرامش میداد، چشماش چی داشت؟ جذاب بود، خیلی‌هم جذاب بود. دستمو دوباره گرفت، صدایی اومد که دستم و فشار دادو هولم داد به سمت دیوار و چسبوندم به دیوارو خودشم کنارم ایستاد. صدای آشنایی شنیدم:
_اَبرار، ابرار و پیدا کنید، فرار کنید، پلیسا دارن میان بالا.
پنج دقیقه همونجا بدون حرکت ایستادیم، که یهو همون صدای آشنا رو شنیدم:
_به، به اَبرار و مستعان جان، حدس نمیزدم باهم ببینمتون!
برگشتیم، با دیدنش فشارم افتاد. آب‌گلومو قورت دادمو با جیغ گفتم:
_لعنتی تو اینجا چی‌کار می‌کنی‌؟
عباس قهقهه‌ای سر داد و گفت:
_فکر کردی گمت می‌کنم؟
رد به مستعان ادامه داد:
_و تو مستعان‌! عین پسرم بهت اعتماد داشتم، چرا؟ چرا می‌خوای فراریش بدی؟
چشماشو بست و گفت:
_عباس گناه داره این دختر! با بقیه فرق داره.
عباس‌:
_گناه داره؟ میدونی این کیه؟
داد زدم:
_من کیم‌؟ من کیم؟ من نوه‌عموی توام عباس، چطور میتونی؟
تفنگشو در آورد و سمتم گرفت. هین بلندی کشیدم، رو به مستعان گفت:
_مستعان! تفنگتو بنداز.
نمی‌نداخت‌! عباس:
_بنداز می‌کشمش!
انگار می‌فهمید حرفش و می‌تونه عملی کنه.تفنگ‌شو انداخت، تفنگشو رو من تنظیم کرد، مستعان دستمو گرفت و خودشو سپر من کرد و پشتشو به عباس کرد، با ترس زول زدم به چشماش، تو چشماش آرامش بود، یه آرامشی که بهم می‌گفت نگران هیچی نباشم و مستعان پیشمه و نمیزاره آسیب ببینم. و باز اشک از چشم چپم پایین اومد. صدای شلیک تفنگ و همانا توهم رفتن چهره‌ی مستعان. نگاهی به دستش کرد! دستش تیر خورده بود، باورم نمیشد دستش تیر خورده بود؟ پس اون ناله‌ی بلند چی بود؟ صدای شلیک خیلی بلند بود. به پشت‌سرش نگاه کردم، عباس نقش بر زمین بود. انگار مرده بود، کسی که یه زمانی نامزدم بود مرده بود، با ترس بهش خیره بودم که یاد مستعان افتادم، بازوهای ورزیده‌ی مستعان و گرفتم، فقط حواسم بود دستم به زخمش نخوره و دردش نگیره. تکیه‌اش دادم به دیوار و ازش خواستم بشینه. نشست و گفت:
_الان نجاتمون میدن، نترس. نیروی انتظامی کارشو خوب بلده!
 

Narjes_shahbaxii

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/31/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
هق‌هقم شروع شد. اخم ریزی کرد و گفت:
_عه! چرا گریه می‌کنی دختر؟
سرمو سمتش چرخوندم و گفتم:
_بزارید کمکتون کنم از کشتی بریم بیرون.
مستعان:
_الان پلیسا میان، لازم نیسته خودتو، تو زحمت بندازی!
زحمت؟ من تورو به زحمت انداختم، من تورو به این وضع انداختم، بازم میگی تو لازم نیسته خودتو، تو زحمت بندازی؟
تو یه لحظه به فکر این افتهدم که اگه پلیسا بیان، کار خودشم ساخته‌اش، چطور با اطمینان حرف از پلیس میزنه؟ کنارش نشستم و تو خودم جمع شدم، نگاهی بهم کرد و جدی گفت:
_چرا نگفتی که ابرار تویی؟
با لکنت گفتم:
_ام..خب فکر کردم دیگه منو با خودتون نمی‌برید!
لبخندی زد و گفت:
_چرا باید نجاتت نمیدادم؟
سرمو پایین انداختم و با شرم و حیا گفتم:
_خب همه دنبال من بودن!
صدایی اومد:
_مستعان اینجاست، بیاید.
فردی با لباس نظامی با سرعت به ما نزدیک میشد. مستعان لبخندی زد و گفت:
_بیا این دخترو بیرون ببر از لنج، هرجایی که منو بردن این دخترو بیارید.
پس تو لنج بودیم، فهمیدم که با کشتی فرق داره و اتاقکاش کوچیک‌ترن.
مرده نگاهی بهم کرد و سلامی داد و منم سرمو پایین انداختم و خیلی آروم و زیرلب جوابشو دادم.
ازم خواست بلند شم تا منو ببره، منم به حرفاش عمل می‌کردم. پس مستعان چی میشه؟ مرده مکانی که مستعان اونجا بود رو به یکی دیگه گفت و اون رفت سراغ مستعان. یعنی چش میشه؟ جرمش چیه؟ سوار یه ماشین شدم، دوست داشتم که بخوابم اما نمی‌خوام بین این همه مرد خوابم ببره! سنگینی نگاهی رو حس کردم، برگشتم دیدم مستعانه و دارن دستش و باندپیچی می‌کنن. لبخندی بهم زد و نگاهش و ازم گرفت و منم به روبه‌روم خیره شدم. یعنی با مستعان چی‌کار می‌کنن؟ زندان یا..زندان یا اعدام. سریع با خودم گفتم:
_اعدام چیه دختر؟ فوقش دوسال یا سه‌سال زندانه، چقدر بزرگش می‌کنی ابرار.
چشمامو بستم که در باز شدو مستعان اومد و کنارم نشست و گفت:
_حالت بهتر شد؟ به چیزی نیاز نداری؟ اگه اذیتی با یه ماشین دیگه بریم.
ل**ب پایینیمو به دندون گرفتم و سرم و به معنی نه تکون دادم. بعد مدتی سکوت پرسیدم:
_با تو چی‌کار می‌کنن؟ می‌خوای فرار کنی‌؟ اگه فرار کنی جایی رو داری بری؟
اولش تعجب کرد، بعد انگار نفهمید منظورم چیه، بعد که فهمید پقی زد زیر خنده! حالا نوبت من بود که تعجب کنم. با نفس، نفس زدن پرسید:
_یعنی نفهمیدی؟ به ظاهر که باهوش میای، یا خیلی ذهنت درگیره. من خودم پلیسم، شش‌ماهه میون اینا جاسوسم.
با تعجب نگاهش می‌کردم، پس من چه ساده‌م که فکر می‌کردم یکی دلش برام سوخته می‌خواد نجاتم بده و منو ببره یه جایی و تا آخر عمرم فراری باشم، خودم کمی خنده‌م اومد و با یه لبخند کوچیک که کلی زحمت کشیده بودم بزرگ‌تر نشه زدم و لبم و به دندون گرفتم. نگاه خیره‌اش رو روی خودم حس می‌کردم، سرم‌رو پایین گرفتم، انگار متوجه شد که مؤذبم و کلافه دستی به موهاش کشید و نگاهش و به جای دیگه دوخت. هنوز فکرم درگیر بابام بود. آخه چرا؟ مگه چی‌کارشون کرده بودم؟ اگه می‌گفتن اضافی خودم می‌رفتم، پس چرا منو فروختن؟ به خودم که اومدم دیدم صورتم خیس شده از اشک‌، مزه‌ی شوریشو رو لبم حس می‌کردم. مستعان دوباره نگاهم کردو نگران گفت:
_چی شده دختر؟ چرا دوباره گریه می‌کنی؟
‌سرمو تکون دادم و به گفتن هیچی اکتفا کردم. با پشت دستم اشکام و پاک می‌کردم که دستمالی روبه‌روم دیدم. نگاهی به مستعان کردم که با لبخند داشت نگاهم کرد و گفت:
_گریه نکن و مثل دخترای خوب واسه‌م تعریف کن چی ‌شد که اومدی اینجا؟ اصلا چرا اومدی اینجا؟
 

Narjes_shahbaxii

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/31/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
بی مقدمه و هول گفتم:
_میشه الان نگم؟ به‌خدا حالم خوب نیسته، نمی‌تونم.
لبخندی زد و گفت:
_چرا که نه! هر وقت حالت خوب شد ازت می‌پرسم و توهم موبه‌مو اتفاقات تو خونه‌اتونو بهم میگی.
بعد رو به راننده گفت:
_نقوی مارو ببر خونه. ماموریت تموم شده!
چه زود تموم شده، شاید واسه‌ی من کم بوده و واسه امثال مستعان یه عمر گذشته.
مستعان سرش رو پایین گرفت و گفت:
_ابرار تو می‌تونی خیلی به ما کمک کنی، با ما همکاری می‌کنی؟ خب چطور بگم؟ توهم یه عربی نه؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
_تا جایی که بتونم کمکتون می‌کنم و همراهتون هستم.
چشماش برقی زد، شاید باورش نمیشد انقدر راحت قبول کنم! اصلا چرا قبول کردم؟ به این حرفی که زده بودم اصلا فکر نکرده بودم. شاید برام بد نشده باشه و یه جایی به درد بخورم و فوقش اینا مثل پدرو مادرم منو با یه آشغال اشتباه نمی‌گرفتن و بیرونم نمی‌نداختن.
ماشین راه افتاد، تو زندگیم اهل ریسک بالا بودم و عشق هیجان. دختری بودم که روم نمیشد با هر پسری صحبت کنم، یعنی شرم و حیام اجازه نمیداد. اما الان؟ آواره‌امو، یه پسر داشت نجاتم میداد، از کجا معلوم نجاتم بده؟ شاید دیگه ولم کنه و دوباره آواره شم!
با این فکر بغض بدی گلومو چنگ انداخت، چندتا نفس‌عمیق کشیدم تا شاید بغضم پایین بره و تا حدودی موفق بودم.
چشمامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم.
آروم تکون می‌خوردم، کم، کم چشمامو باز کردم که با مستعان روبه‌رو شدم، اول برام غیرمعمولی بود که مستعان و ببینم، واسه همین هینی کشیدم و مستعان گفت:
_هی، آروم، آروم دختر. منم مستعان.
با یادآوری موضوعات چونه‌ام شروع کرد به لرزیدن، با آرامش گفت:
_بیا پیاده شو رسیدیم، باید استراحت کنی!
با بغض و آروم که خودم به‌زور شنیدم گفتم‌:
‌_کجا رسیدیم؟ من که جایی رو ندارم‌؟
اخم ریزی کرد و گفت:
_یعنی چی من که جایی و ندارم؟ پس من مردم؟
پیاده شدم و ماشین رفت که گفتم‌:
_مگه من چه‌کاریه توام که می‌خوام به من جا بدی؟ چرا می‌خوای به من پناه بدی؟ مگه من کیم‌؟
زیرلب چیزی گفت که فقط ازش یه زندگیم شنیدم. چشماش کلافه بود، دوباره نقاب مهربونی به خودش گرفت و گفت:
_آشنا میشیم باهم دیگه! تو دست من امانتی!
با لحن تندی گفتم:
_کی منو به تو سپرده که میگی دست من امانتی‌؟
دستی میون موهاش کشید و گفت‌:
_خدا! خدا تورو خدا به من امانت داده، حالا بیا بریم داخل.
یه خونه‌ی بزرگ بود و حیاط داشت. با لجبازی گفتم:
_من نمیام، من نمیام! تو منو نمی‌شناسی و داری میبری تو خونه‌ت، من نمیام.
با دلخوری گفت:
_باشه، نیا من میرم.
رفت داخل و درو بست، اول پشیمون شدم و با خودم گفتم که ای کاش می‌رفتم.
اما بعد از حرفی که زدم پشیمون شدم و به سمت سر کوچه رفتم. تقریبا نزدیک به خیابون بودم که دستم از پشت کشیده شد. برگشتم دیدم مستعانه.
لبمو گریدم که مبادا بغضم بترکه، دستمو از تو دستش کشیدم و با دو دستام صورتم و پوشوندم و شروع کردم به گریه کردن. انقدر با سوز گریه می‌کردم که توجه خیلیارو به خودم جلب کردم. با گریه گفتم:
_خدا! چرا من؟ مگه من چه‌کار بدی کردم که اینجوری مجازاتم کردی؟ همه رو با ملایمت امتحان می‌کنی، به من که رسید از خونه‌امون پرتم می‌کنی بیرون؟ آخه چرا بابام خواست منو بفروشه؟ اصلا چرا عباس تو اون کشتی بود؟
هق، هقم بیشتر شد که متوجه شدم رفتم یه‌جای گرم. چشمامو باز کردم دیدم مستعان بغلم کرده. سریع از بغلش بیرون اومدم و اشکام و پاک کردم و گفتم:
_دستتون درد نکنه، خداحافظ.
دستمو کشید و گفت:
_لوس بازی در نیار دختر! الانم دنبالم میای، گفتم که دست من امانتی.
 

Narjes_shahbaxii

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/31/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
بی‌حرف سرم رو پایین گرفتم! بغض لعنتی دوباره مهمون گلوم شد. دستمو کشید و با صدای تقریبا ناراحتی گفت:
_بیا دیگه ابرار، چرا انقد اذیتم می‌کنی؟
چرا باید اذیتش کنم؟ مگه من کیم که با رفتنم اونو اذیت کنم.
دستمو گرفت و کشید و گفت:
_سایز لباسات چنده؟
چشمام گشاد شد، با ترس بهش خیره شدم. نگاهی بهم کرد، ترسم رو که دید گفت:
_باید واسه‌ت لباس بگیرم! بی‌لباس که نمیشه.
تو یه لحظه گفتم خاک‌برسرت ابرار که انقده منحرفی! سایزمو گفتم و دنبالش راه افتادم.
در خونه رو باز کرد، کنار رفت تا برم داخل. با تشکر زیرلبی وارد خونه شدم.
روم نشد خونه‌رو دید بزنم و ببینم چه نوع خونه‌ایه!
مسعان درحال جمع کردن برگه‌ها بود که گفت:
_ببخشید دیگه! اینجا کثیفه، شش ماهه اینجا نبودم و گه‌گاهی دوستم میومده.
آب گلومو قورت دادم و گفتم:
_مشکلی نیسته! هرجور راحتید، من اینجارو تمیز می‌کنم، شما برید بخوابید خسته‌اید.
مستعان نگاهی بهم کردو گفت:
_اتاق آخری تو اون راه‌رو مال توئه می‌تونی بری تو‌ش استراحت کنی! ابرار من دارم میرم بیرون واسه‌ات چند‌، دست لباس بگیرم، پاتو از در گذاشتی بیرون من میدونم و تو! فهمیدی؟
سرم‌رو چندبار بالا، پایین کردم و گفتم:
_بله.
به سمت اتاق رفتم و خودم و رو تخت انداختم و بشمار سه خوابم برد.
*
یک روز از اومدن من به اینجا می‌گذشت، مستعان خیلی اخلاقش خوب بود، اما زود، زود جو‌ش می‌آورد و بعد پشیمون میشد.
امشب که اینجا بودم محترمانه ازم خواست که شام و نهارو من بپزم و کارای آشپزخونه‌ رو خودم انجام بدم، منم که برای مؤذب نبودن که فقط کارارو اون انجام میده قبول کردم. تصمیم گرفتم خونه رو هم تمیز کنم، اما توی اتاق مستعان نرم! شاید خوشش نیاد، برای ورود به اون دوتا اتاق خالی‌هم ازش اجازه بگیرم.
خیره به سقف بودم و به این چیزا فکر می‌کردم، گه‌گاهی متوجه نگاه خیره‌اش به خودم می‌شدم و مثل همیشه سرم رو پایین می‌گرفتم، مطمئنم بودم که تو نگاهش چیز بدی نیست، آخه طرز بدی نداره!
در زده شد، سریع پا شدم و تونیکی که تا زانوم بود و مرتب کردم و شال مشکیمم رو سرم درست کردم و حجابم و رعایت کردم. طبق عادت همیشه‌گی خودم رفتم درو باز کردم، با دیدن من لبخندی زدو گفت:_ابرار جان من باید برم اداره! کاری داشتی زنگ بزن، تو تلفن خونه‌ شماره‌ام هسته.
با جانی که بعد اسمم گفت، ته دلم قیلی، ویلی رفت. آب‌گلومو قورت دادمو سعی کردم به خودم مسلط باشم. سرم و پایین گرفتم و گفتم:_برید به سلامت، نه، ممنون من چیزی لازم ندارم.
مستعان:_دختر بهت گفتم با من رسمی حرف نزن، خوشم نمیاد.
چندبار ازم خواسته بود که وقتی باهاش حرف میزنم زول بزنم تو چشماش و رسمی حرف بزنم. با لکنت گفتم:_ببخشید، با‌شه!
خندید و رفت، چرا جلوش کم می‌آوردم و نمی‌تونستم از خودم دفاع کنم یا حرفی که تو دلمه رو بزنم؟ شاید به‌خاطر اینه که ازش می‌ترسم، شاید به‌خاطر اینه که هنور خوب نمی‌شناسمش و اعتمادم بهش زیاد نیست. خودم حس می‌کردم بیشتر از خودم به اون اعتماد دارم.
چشمامو بستم و برای بار دوم به خواب رفتم.
*
نگاهی به ساعت کردم، شش بود! شالم و رو سرم مرتب کردم و بیرون رفتم. شاید مستعان اومده باشه. اما خبری ازش نبود. باید وسایل شام‌و درست کنم.
به‌خاطر اینکه یهو مستعان نیاد، شالمو از سرم برنداشتم. دختر باحجابی نبودم، اما خیلی بدم نبودم و نمی‌خواستم کسی تمام موهامو ببینه.
تصمیم گرفتم، خورشت قیمه درست کنم. من تو شانزده سالگی آشپزی یاد گرفتم و امسال به‌خاطر کنکور زیاد نمی‌زاشت من غذا بپزم. اوه کنکور! هفته بعد امتحانشه! بغضم گرفت و اولین قطره‌ی اشک از چشم‌چپم پایین اومد.
باید با مستعان حرف میزدم، خب روم نمیشه که!
صدای تقه‌ای به در اومد. مستعان که کلید داره! با ترس سمت در رفتم، تو چشمی نگاه کردم، یه مرد بود حدس میزدم مستعان باشه آخه هیکلش به اون می‌خورد. اما برای احتیاط با صدای لرزونی گفتم:
_کیه؟
برگشت که دیدم مستعانه. مستعان:
_مستعانم بانو، درو باز کن.
با، بانو گفتنش یه چیزی ته دلم خالی شد. درو باز کردم و سروپایین گرفتم و پرسیدم:
_کلید نداشتید؟ چرا در زدید؟
چونه‌امو گرفت و سرمو بالا گرفت، از خجالت سرخ شدم! با اینکه قبلا دستش بهم خورده بود، اما اون‌موقع فرق داشت. دسشتو کنار زدم که گفت:
_بانوجانِ من! با من رسمی حرف نزن. چندبار بگم؟
گونه‌هام گل انداخت، با لکنت گفتم:
_ببخشید، ام آقا مستعان میشه چیزی ازتون بخوام؟
خندید و گفت:
_ماکه از خدامونه شما چیزی از ما بخوای.
لبخندی زدم و گفتم:
_خب..خب من امسال کنکور ثبت‌نام کرده بودم و هفته‌ی بعد امتحانشه، مامان بابام که فکر می‌کنن من گم شدم پس دانشگاه دنبالم نمیان. ام..میشه کاری کنید دانشگاه و برم‌؟
لبامو داخل دهنم فرو کردم، دستام و توهم قفل کردم، مظطرب، بودم. رو انگشتای پام بلند میشدم و دوباره عادی میشدم. جوابی ازش نشنیدم و گفتم:
_البته اگه بگید نرم، اصلا نمیرم.
نگاهی بهش کردم، چشماش خندون بود و لبخند داشت.
 

Narjes_shahbaxii

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/31/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
چرا می‌خندید؟ آب‌گلومو قورت دادمو گفتم:
_خب..خب اگه دردسر میشه نمیرم.
خواستم برم که مچ دستم و گرفت، داغ کردم. سریع دستمو از دستش بیرون کشیدم. نه تنها بدش نیومد بلکه لبخندشم پررنگ‌تر شد و گفت:
_رشته‌ات چیه؟ یعنی می‌خوای دانشگاه و با چه رشته‌ای بری؟
من:
_خب، رشته‌ی دبیرستانم انسانیه و خیلی به روانشناسی علاقه دارم و اگه امتحان بدم، قطعا روانشناسی رو میزنم.
سرشو تکون دادو گفت:
_من خیلی، خیلی گشنمه! شامو آماده می‌کنی؟ من تا یه‌ساعت دیگه خونه‌م.
رفت، یعنی بحث‌و عوض کرد که نرم؟ خب تقصیر خودم بود، چطور اینو از یه مرد غریبه خواستم؟ من یه دیوونه‌ی به تمام معنام! خب شاید به صلاحم نبوده و کسی پیدام می‌کرده.
شونه‌ای بالا انداختم و رفتم قیمه‌امو درست کنم، به خیال اینکه مستعان زودتر بیاد شالم و از سرم بیرون نیاوردم.
در باز شد و مستعان اومد داخل. دستش پر کیسه‌ی مشکلی‌رنگ بودو هر کدومم پر چیز بود. صداش در اومد:
_عه! خب چرا بر و بر نگاه من می‌کنی؟ بیا کتابات و بگیر کمکم! مردم من.
سریع به سمتش رفتم. کتاب؟ من:
_کتاب واسه چی می‌خوام من؟
نگاهی پرمعنی که توش خیلی خری موج میزد نگاهم کردو گفت:
_مگه ماهی که یادت رفت می‌خوای بری دانشگاه و هفته‌ی بعد کنکور داری؟ کتابارو خریدم تا کنکور بخونی، روفوزه نشی، از صبحم تمام وقتتو میزاری رو درست! واسه غذا درست کردنم زنگ میزنم از بیرون بیارن! فقط درستو بخون که یه روانشناس تو این خونه کم داریم.
با دهن‌باز نگاهش می‌کردم. سنگینی کتابارو دیگه حس نمی‌کردم. فقط می‌خواستم از خوش‌حالی تو بغلم بچزونمش‌، اما خب نامحرم بود. دوتا کیسه‌ای که تو دستم بود و ازم گرفت و گفت:
_ای بابا، این خانمم که تا صبح بزاریش بر و بر به یه خوشگل مثل من نگاه می‌کنه و دهنش بازه می‌خواد بخورمون. کیسه‌هارو بزار تو اتاقت دختر.
به سمت اتاقم رفت که از بهت در اومدم.
وای خدا نوکرتم به مولا.
کتابارو، رو میز گذاشته بود و گفت:
_چیدنش به سلیقه‌ی خودت..ام خب یه بویی نمیاد؟
بو کشیدم، جیغ زدم:
_وای قیمه‌ام سوخت.
به سمت آشپزخونه دویدم که صدای قهقهه‌اش اومد. زیرش و خاموش کردم و درشو باز کردم. بوش تمام آشپزخونه رو گرفته بود. چیزیش نشده بود فقط ته‌ِدیگ سوخته بود.
غذارو کشیدم و با هم نشستیم سر میز.
باز طبق معمول با غذام بازی می‌کردم.
مستعان:
_ببین ابرار اگه بخوای بازی دیرزو در بیاری غذاتو نخوری، عین دیروز می‌کنما.
دیروز غذامو نمی‌خوردم به زور چپوند تو دهنم و منم مجبور بودم تا آخرش و بخورم.
نگاهی بهش کردم و گفتم:
_خب سیرم، اشتهایی به خوردن ندارم.
مستعان:
_باید بخوری. باید جون بگیری واسه کنکور، باید جون بگیری واسه..واسه انتقام.
بغض دوباره به گلوم چنگ انداخت، دیروز بهش گفته بودم که قصد انتقام گرفتن و دارم از اونایی که منو به این روز کشیدن. اونم گفت که تمام تلاششو واسه‌ام می‌کنه، هم واسه خودم هم واسه امنیت کشور.
اینکه گفته بود واسه خودم می‌خواد کمکم کنه، بدجور به دلم نشسته بود، هر وقت که بهش مثل الان فکر می‌کردم دلم قیلی، ویلی می‌رفت. مستعان:
_عه دختر! بخور دیگه، به‌خدا بخوای اذیت کنی یه بشقاب دیگه میدم باید بخوری.
دستامو بالا گرفتم و گفتم:
_تسلیم، ببخشید آقامستعان.
مستعان:
_آقامستعان نه و مستعان! بدم میاد میگی آقا.
آب‌گلومو قورت دادم و گفتم:
_فکر نمی‌کنین که خیلی باهم راحتیم؟
سرشو تکون دادو گفت:
_نه! راحتی که به صدا زدن و طرز حرف زدن نیسته!
لحنش ‌شیطون شد و گفت:
_راحتی به خیلی چیزای دیگه‌ست.
گونه‌هام گل انداخت و تند، تند غذامو می‌خوردم که گفت:
_خب، با‌شه آروم بخور! دیگه حرف نمیزنم.
خنده‌ام گرفت، ریز، ریز خندیدم و گفتم:
_منظورم این نبود! ببخشید.
*
کتابارو خیلی مرتب چیدم، هنوز نصفشون مونده بود، خیلی از کتابارو داشتم و خونده بودم و خیلیا که کمکم می‌کردن و هنوز نخونده بودم و اینجا بودن و من خونه‌امون هنوز اینارو نخریده بودم. با یادآوری کتابام که با ذوق خریده بودمشون بغض کردم. اما مستعان با رفتاری که با من داشت یه جورایی داشت بهم نشون میداد که باید قوی بود و مقابل هر سختی ایستاد.
منم بغضم و قورت دادم و مشغول به جمع کردن بقیه‌ی کتابا شدم و فکر کردم که یه روانشناس نباید انقدر زود بغض کنه، انقدر زود بشکنه! با اینکه وقتی دلم می‌گرفت با کلی از چیزایی که یاد گرفتم می‌تونستم خودم و سرحال کنم، پس الانم باید همونجوری باشه.
لبخندی به افکارم زدم و مشغول شدم.
کارم که تموم شد، ولو شدم رو تخت و هوفی کشیدم. در اتاق زده شد و صدایی اومد:
_ابرار بانو، میای یه لحظه؟
بلند شدم و رفتم درو باز کردم، اما نبود. جلوتر رفتم، رو مبل نشسته بود و آگهی قبل از فوتبال نگاه می‌کرد. یادم اومد که همیشه با، بابا و عامر سه‌نفره نگاه فوتبال می‌کردیم. مامان همیشه حرصش می‌گرفت و مواقعی که فوتبال داشت می‌رفت و می‌خوابید یا خونه رو تمیز می‌کرد.
من:
_بله، کارم داشتی؟
دستشو کنارش گذاشت و گفت:
_بشین، کنارم..
 

Narjes_shahbaxii

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/31/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
تقریبا با فاصله ازش نشستم و گفتم:
_بله! ام کاریم داشتین؟
مستعان:
_بهت چی گفتم ابرار خانم؟
هول گفتم:
_حواسم نبود، ببخش.
کاسه‌ی تخمه‌رو کنارم گذاشت و گفت:
_بیا باهم فوتبال ببینیم.
همین؟ تنها باهم فوتبال ببینیم؟
آب‌گلومو قورت دادمو گفتم:
_خب خودتون..خب خودت ببین دیگه مزاحمت نمیشم.
مستعان:
_نه بشین می‌خوام با تو ببینم.
یعنی می‌خواد با من ببینه؟ آره دیگه خودش گفت می‌خواد با من ببینه، چرا بهونه میارم دیگه! بدون حرف به ال‌سی‌دی تلویزیون خیره شدم تا شروع شد. اولین تخمه رو شکوندم و گذاشتم رو ظرف خالی که جای پوستا بود، دومینم خوردم که متوجه مستعان شدم. با هیجان می‌خورد و پوستارو رو زمین می‌نداخت.
خندیدم، هنوز اول بازیه، انقد با عجله و هول‌و ولا می‌خوره.
خنده‌امو که دیده بود گفت:
_بانوی ما به چی می‌خنده؟
خنده‌امو قورت دادمو گفتم:
_تازه اول بازیه انقد داری با هیجان می‌خوری.
اونم تک خنده‌ای کرد و کمی آروم‌تر شروع به خوردن کرد.
نیمه‌‌ی دوم بازی بود و هنوز هیچ‌کسی گلی نزده بود. تو این یه ساعتی که با مستعان فوتبال نگاه می‌کردم، هر چی فحش بود و یاد گرفتم. یعنی مستعان به بازیکنا میداد، بی‌ادبی نه، اما یکم بد بودن.
خمیازه‌ای کشیدم که گفت:
_برو بخواب.
نگاهی به پوست تخمه‌ها کردم و گفتم:
_جمع‌شون می‌کنم بعد میرم.
مستعان:
_نیازی نیسته بانو! من خودم جمع‌شون می‌کنم، اولین بارم نیسته که.
نمیدونم این سوال چطور از دهنم در رفت و پرسیدمش:
_مادر، پدرت کجان؟
مستعان:
_مامانم حساسه به آلوده‌گی هوا دماونده! بابامم که دماونده دیگه! یه برادر دارم، شهاب، یه سال از من بزرگ‌تره! خونه‌اش رشته، یه زن داره اسمش الهه‌ست و بیست و سه‌سالشه، بچه‌اشونم تازه چهارماهشه! خواهرم موناست که اونم خونه‌اش ساریه. شوهر‌ش نویده همسن منه باز و مونا خواهرم بیست‌سالشه و یه جورایی همسن توئه! ما در اصل اهل شمالیم و مازندرانیم. امم خب دیگه چیزی موند؟
خندیدم و گفتم:
_ام..آره تو چندسالته؟
خندید و گفت:
_من پیرمردم. بیست‌وچهار سالمه.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_همسن عامری!
با شوک برگشت سمتم و گفت:
_عامر کیه؟
نیم‌نگاهی باش کردم و گفتم:
_برادرم، وقتی داشتن منو می‌بردن اونجا نبود، وگرنه نمی‌زاشت که بیام اونجا.
چشماشو ریز کرد و گفت:
_می‌تونه کمکمون کنه به نظرت؟ مثلا بگم تو پیش منی و همچین بلایی سرت اومده، میزاره پیشم بمونی؟
تو چشماش نگرانی موج میزد، یعنی نگران رفتن من شده؟ با فکر گفتم:
_اگه بهت خیلی اعتماد داشته باشه، میزاره پیشت بمونم.
با ذوق ادامه دادم:
_می‌خوای بهش بگی اینجام؟
مستعان:
_نمیدونم. اول باید اعتمادشو جلب کنم! اگه رابطه‌امون باهم خوب شد آره میگم.
یعنی نمی‌خواست که از پیشش برم؟
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم:
_شما اینارو جمع نکن، من خودم صبح جمع می‌کنم. شب‌بخیر.
مستعان:
_شب توهم بخیر بانوجانِ‌عزیزم.
در اتاقو بستم و تکیه دادم بهش، قلبم تولوپ، تولوپ میزد! داشتم میمردم، چرا من اینطوری میشم؟ خدایا به امید خودت.
تمام بدنم گر، گرفته بود و عرق کرده بودم. خودمو ولو کردم رو تخت و چشمامو بستم و از فرط خسته‌گی سریع خوابم برد.
*
کتابو بستم، یه‌ریز دارم درس می‌خونم! مستعان‌هم جز غذا درست کردن نمیزاشت کاری کنم و هی می‌گفت برو درس بخون.
سرکارم میره! برای تلویزیون رمز میزاره و درم قفل می‌کنه تا غیراز درس خوندن کاری نکنم. استراحتمم نیم ساعت تلویزیون نگاه کردن. تو این پنج‌روز خیلی با مستعان راحت شده بودم. یعنی روم باز شده بود. دوروز مونده بود به کنکور و من بکوب درس می‌خوندم و جز غذاخوردن و غذا درست کردن همون استراحت نیم‌ساعته رو هم نداشتم و واسه اینکه دلش برام می‌سوخت میزاشت موقع نهار و شام، یه فیلم سینمایی که تو فلشش داشت و ببینم.
کش و قوسی به بدنم دادم که در خونه باز شد و صدای مستعان پیچید:
_بانوجانِ‌عزیزمن کجاست؟
از اینکه بهم می‌گفت بانوجان‌عزیزمن خیلی خوش‌حال میشدم و نمیدونم چرا! یه چندبارم بهش گفته بودم که نگه و خجالت می‌کشم. اما کو گوش شنوا؟ حرف فقط حرف خودشه! بیرون رفتم و گفتم:
_سلام جناب!
منم خطابش می‌کردم جناب.
مستعان:
_عه دختر؟ چرا اینجا ایستادی؟ بدو برو درساتو بخون!
با حرص گفتم:
_کتابام و تموم کردم. دیگه نمی‌خوام درس بخونم! یه‌هفته‌اس بکوب دارم درس‌ می‌خونم! مغز مام که باید استراحت کنه!
مستعان:
_فدای اون مغز شما، که مثلا استراحت نکرده. صبح تا شب درحال استراحته.

*مستعان*

خوشم میومد حرص‌شو در می‌آوردم.
با حالت زاری گفت:
_مستعان، رحم کن.
دلم به جوش اومد، مگه میشد به این فرشته رحم نکرد؟ مگه میشد بهش سخت گرفت؟ نگاهی خیره بهش کردم و گفتم:
_باشه! درس نخون دیگه، قبول نشدی‌هم پای خودتا بانوی من. نندازی پای من‌ها.
ابرار:
_چرا باید بندازم پای تو؟ خب، تقصیر خودمه.
خوشم میومد که زیاد جنبه‌ی شوخی هم نداشت! خندیدم و رو کردم بهش که یاد خریدام افتادم و گفتم:
_وای ابرار بانو بیا کمک کن.
خندید و اومد کمکم کرد.
 

Narjes_shahbaxii

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
3/31/19
ارسال ها
40
امتیاز
503
نمی‌خواستم بهش سخت بگیرم تو درس خوندن، اما دوست داشتم قبول شه و کنار دوست داشتن می‌ترسیدم پیداش کنن و ازم بگیرنش!
به مامان راجع‌بهش گفته بودم و مامان مهربونم گفت که هر چه زودتر میام می‌بینمش و به دلیل اعتمادی که بهم داره، مخالفتی نکرد. مادرم زندگیم بود و الان ابرار هم نفسم شده! انگار بهش عادت کردم، به جناب، جناب گفتنش! به تعصبش رو بانوجان‌ِعزیزمن. وقتی نمی‌خواد لمسش کنم و خودشو نامحرم من می‌گیره! نمیدونه شده تمام زندگی من! انگار از نگاه خیره‌ی من مؤذب شده و سرش رو پایین انداخت. با دیدن جعبه‌ی شیرینی که خریدم چشماش برقی زد و گفت:
_شیرینی برای چیه؟ خبریه؟
لبخندی زدم و گفتم:
_واسه اینه که، دارم با عامر صحبت می‌کنم و تا الان که زندگیش و گفته و اینکه خواهری که دربه‌در دنبالشه!
سرش رو پایین گرفت که گفتم:
_گفتم پیش منی! اولش شوکه شد و اعصبانی اما وقتی که ماجراتو گفتم خیلی ناراحت شد و اجازه داد که پیشم بمونی و منم ازت مراقبت کنم!

*ابرار*

ناباور خیره بودم بهش! یعنی به زودی عامر و می‌بینم؟ ادامه داد:
_حالا برو بیرون! منتظرته، گفت که سورپرایزت کنیم.
لبخندی زدم و به سمت در دویدم و بازش کردم! با دیدن عامر که کمی فاصله داشت و فقط نیم‌رخ کلافه‌اش معلوم بود خیره شدم. لباساش مشکی بود و ته‌ریش داشت. دلم واسه‌اش ریش، ریش شد! با هیجان و اظطراب صداش کردم. برگشت سمتم. بعد کمی مکث دستاشو برام باز کردو منم مثل بچه‌های یک‌ساله که تشنه‌انو آب می‌خوان به سمتش حجوم بردم و تو آغوشش پنهان شدم.
ل**ب‌هاشو روی سرم گذاشت و مثل بچه‌ها تکونم میداد. اشکام صورتم و خیس کرده بودن. ازش جدا شدم و گونه‌اشو محکم بوسیدم و گفتم:
_عامر، چرا زودتر نیومدی؟
چشماشو بست و گفت:
_هیس، داغمو تازه نکن ابرارم.
صدای مستعان اومد:
_بیاید داخل دیگه! شیرینی از دهن افتاد! آب شد ها.
خندیدیم و عامر دستمو گرفت و باهم رفتیم داخل. مستعان تو آشپزخونه بود و داشت کاری انجام میداد. واسه عامر از خوبی‌های مستعان گفتم، گفتم که کنکور ثبت‌نامم کردو..
عامر:
_توقع نداشتم، مستعان از طریق تو بهم نزدیک شده باشه! یعنی باورش سخته.
مستعان:
_آقا عامر بهتره باور کنی! چون اون موقع باور نمی‌کردی و مجبور شدم ابرارو نشونت بدم، دراصل که نمی‌خواستم الان نشونت بدم! باید میموندی تو خماری.
عامر با خنده گفت:
_گم‌شو! خواهرمو دزدیده دوقورت‌ونیمشم باقیه!
مستعان زد تو گوشش و با صدای زنانه‌ای گفت:
_خاک عالم برسرت عامر! صبر کن شوهرم بیاد می‌فهمونتت دزد منم یا نجات‌دهنده منم.
یهو صدای زنگ خونه اومد! من که این‌بار از خنده روده‌بُر شده بودم. عامر:
_برو شوهرت اومد!
مستعان تک‌خنده‌ای کرد و گفت:
_به‌خدا من ترشیده‌م هنوز شوهر ندارم.
این‌دفعه خنده‌امون بلندتر شد. اف‌اف و برداشت و گفت:
_بله!
رنگ‌از رخش پرید و گفت:
_پدر عامرید؟ بفرمایید، بفرمایید داخل.
سریع دکمه‌ی اف‌اف و زد و گفت:
_ابرار برو قایم شو تو اتاق، پدرتون اومده.
با سرعت زیادی رفتم تو اتاقو درو قفل کردم و شروع کردم به گریه کردن.
صدای در اومد و من اشکام و پاک کردم و گوشم و دادم به در.
صدای عامر اومد:
_چیه؟ دوباره چه‌کاری داری؟ شاید ابرار و پیدا کردی اومدی بگی دوباره فروختم دردونه‌امو نه؟ نترس غریبه نیسته، از همه‌چی باخبره! داره کمکم می‌کنه خواهرک بیچاره‌امو پیدا کنم.
بابا، با داد گفت:
_عامر! حواست و جمع کن چی میگی! من پدرتم، نباید اینجوری رفتار کنی!
عامر:
_فقط پدر منی؟ یا پدر اون بدخت‌هم بودی؟ اومدی دنبالم که چی؟ نترس کسی منو نمی‌فروشه!
بابا:
_اومدم بگم اثری از ابرار پیدا کردم.
رنگ از رخم پرید! نکنه، نکنه ثبت‌نام کنکور دردسر ساز شده!
مستعان نگران پرسید:
_کجا؟ امم بگید شاید پیداش کردیم!
بابا:
_تو کشتی با یه مرد تقریبا همسن شما پایین رفته! همه‌اش با اون بوده و حدس میزنم پلیس باشه!
عامر:
_می‌خوای پیداش کنی که چی؟
بابا:
_که جبران کنم، که دوباره براش همون پدرخوبه بشم براش! نمی‌خوام ازم دلگیر با‌ه دیگه!
خسته شدم دیگه، نخواستم بیشتر از این به حرفای بابا گوش بدم و خودمو ولو کردم رو تخت و اشکام و با، بالشم پاک کردم و چشمامو رفتم و بعد کلی کلنجار رفتن با خودم، خوابم برد!
*
از سالن بیرون اومدم، امتحان خوب بود! تقریبا همه‌چیزو زده بودم. مستعان و دیدم که با پارس2000سفیدش منتظرم بود جلو در سالن. سوار شدم و سلام دادم. مستعان:
_سلام، بانوی من. چطور بود امتحان بانو؟
سرمو چپ‌و راست کردم و گفتم:
_بد نبود، من که راضیم! میارمش! ام میگم مستعان بابام نفهمه!
مستعان:
_نه‌بابا، تا اینجایی که من باهاش آشنا شدم، فکر نکنم همچین جاهایی به‌ذهنش برسه، فکر می‌کنه حالا که با کسی نیستی قید دانشگاه و میزنی! اما نمیدونه، دخترش کنار کس دیگه‌ایم قید دانشگاه و نمیزنه.
با کوله‌ام محکم زدم تو بازوش.
بعد یه نیم‌ساعت یه جا نگه داشت و گفت:
_از این گوشیا چطورن؟ خوبن؟
سرمو تکون دادم، از این گوشیا خیلی خوشم می‌اومد.
 

موضوعات مشابه


بالا