در حال تایپ رمان ادات قتل؛ برش زمان (جلد‌ اول: کیفرخواست) | Morteza Ali کاربر انجمن یک رمان

Morteza Ali

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/15/19
ارسال ها
12
امتیاز
983
سن
16
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
کد رمان: 2091
ناظر رمان: @R̀âStâ

«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم؛ بسم الله الرحمن الرحیم»
به خدایی که پناهگاهی جز او از شر شیطان نیست.

نام مجموعه: ادات قتل؛ برش زمان
جلد اول: کیفرخواست
نام نویسنده: Morteza Ali کاربر انجمن یک رمان
ژانر رمان: ترسناک، تخیلی، معمایی، عاشقانه
***
خلاصه‌ی رمان: بیش از سی سال از زندگی من می‌گذرد و در این سی سال و اندی، تعداد دفعاتی که جلوی آینه قرار گرفته و خود را در آن دیده‌ام، عدد محترمه‌ی هزار را شرم‌زده می‌کنند اما مسئله شرمنده شدن عدد هزار نیست!
مسئله این است که در این بیش از هزار بار دیدن خود در آینه، هیچ‌گاه عبارت «مأمور اجرای حکم» را هیچ کجای پیشانی‌ام ندیدم؛ عبارتی که حتم پیدا کرده‌ام گر چه در پیشانی‌ام جلوه‌گر نیست اما بر سیر زندگی‌ام مهر شده است.
من به «مأمور اجرای حکم» بودن، محکومم!
«مأمور اجرای حکم» بودن دادگاهی که شاکی‌اش قطره‌های خونی‌اند که شروع به جوشیدن کرده‌اند، قاضی‌اش زمانی است که با به ستوه آمدن از سکوت طولانی‌اش، دست به شکست آن زده و عقربه‌های سیاهش را روی کلمه‌ی سرخ مجازات تنظیم کرده و متهمانش آن‌هایی‌اند که من باید جانشان را بگیرم!
این، فجیع‌ترین فاجعه‌ی زندگی من است...
 
آخرین ویرایش

Fateme078

مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,036
امتیاز
37,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده‌ی عزیز ، ضمن خوش‌آمدگویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان، قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید:

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 10 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.
♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست‌های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشه به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خود داری کنید ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید . **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Morteza Ali

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/15/19
ارسال ها
12
امتیاز
983
سن
16
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
آب دهانم را فرو می‌دهم. ل**ب‌های درشت جلوه‌گر در صورتم را با نخی نامرئی به دیگری می‌دوزم تا از «عق» زدن غیر قابل اجتنابم جلوگیری کنم. اقدام برازنده‌ای در یک مکان عمومی نیست اما از طرفی دیگر، او دارد درست با طی کردن مسیری مستقیم به سمت من می‌آید.
اسمش ویریا شایگان است؛ آدمی که شنیدن صدایش یا دیدن چهره‌اش به تنهایی توانایی هم‌مزه‌ی زهر کردن یک روز کامل من را دارند. اکنون چهره‌اش جلوی چشم‌هایم است و می‌دانم چند لحظه‌ی دیگر صدایش در گوش‌هایم زنگ می‌زند.
برای من، او حکم یک «آینه‌ی دق» را دارد! هر نشانه‌ای از وجودش حس ناخوشایند و زننده‌ای را در وجودم زنده می‌کند که «شکست» نامیده می‌شود. این حقیقت دارد که من از او شکست خورده‌ام؛ بدترین افتضاح زندگی‌ام! که درست شبیه یک «ترسو» می‌خواهم از آن فرار کنم.
این به تنهایی من را از دیدنش ناراحت، سرخورده و مغموم می‌کند؛ همین و بس! چیزی که باعث می‌شود با دیدنش حالم بد شود و تمام محتویات معده‌ام قصد سرازیر شدن پیدا کنند، پوزخند گوشه‌ی ل**ب و پایین صورتش است که تحملش در کنار غرور کور کورانه‌ی فراتر از حدش به شخصه، برای من غیر ممکن است؛ لحن سرشار از به سخره گرفتن مَنَش هم که بماند!
پوزخند همیشگی‌اش که حرص من را در حدی والا درمی‌آورد، امروز و حالا پررنگ‌تر از هر زمان دیگری روی چهره‌اش حک شده است. در تک تک قدم‌هایی که به سمت من برمی‌دارد، می‌توانم غرور مطلقش را بخوانم. مشخص است! او من را یک شکست خورده‌ی روی زمین افتاده می‌داند.
کاکائوی تلخ صد درصدی‌ای از درونم نهیب می‌زند:
- مگه نیستی؟
و این حجم از کوباندن حقیقت بر سرم واقعاً لازم است؟ نمی‌دانم او می‌تواند اوج انزجار من از خودش را در چهره‌ام بخواند یا نه. گمان نکنم! او با توهم خود دوست داشتنی و جذاب پنداری‌ای که به آن آلوده است، امکان ندارد قبول کند کسی از او بدش می‌آید.
در رابطه با ویریا شایگان، «فرار» اولین گزینه‌ی من است. گزینه‌ای که در این مورد امکان تیک زدنش وجود ندارد. قبل از اینکه من او را ببینم و به قولی فلنگم را ببندم، او من را دید. در واقع با یک چرخش نود درجه‌ای من، با هم چشم در چشم شدیم و به همین آسانی گزینه‌ی اولم خط خورد‌! دادن بهانه‌ای به دستش که بتواند با وجود آن پشت سرم قاه قاه بخندد، آخرین انتخابم است.
به هر حال، در تمام طول عمرم از یک چرخش نود درجه‌ای ساده به این اندازه پشیمان نشدم! به سادگی حاضر می‌شوم پنج سال از عمرم را بدهم و در عوضش تنها می‌خواهم آن یک تکه چرخش نود درجه‌ای‌ام از تاریخچه‌ی اتفاقات امروزم خط خورد. دانستن اینکه چنین مسئله‌ای امکان ندارد، عمیقاً ناراحتم می‌کند و باعث می‌شود دلم بخواهد قواعد زمان را خط خطی کنم و درون سطل آشغال بیندازم.
- آی!
آن‌قدر ناگهانی دردش نسبت به قبل شدیدتر شد که نخی که با آن ل**ب‌هایم را به دیگری دوخته بودم نتوانست در مقابلش مقاومت کند و ل**ب‌هایم را بی‌واکنش نگه دارد. لعنت شده، به نظرم مناسب‌ترین صفتی است که می‌توانم به موقعیت نابهنجارم نسبت دهم.
دست راستم را دور مچ دست چپم حلقه می‌کنم و با تمام توان فشارش می‌دهم. گویی با این کار می‌توانم از دردش کم کنم! با دیدن ویریا شایگان دردش را ناگهانی به کل از یاد برده بودم و تنها چند ثانیه پیش دردش با شدیدتر شدن وجود نحسش را دوباره به من یاد آوری کرد.
آرام دست چپم را بالا می‌آورم. از درون روی ل**ب‌هایم دندان می‌گذارم تا این بار دادم بلند نشود! سوزشش لحظه به لحظه پیشرفت می‌کند. حس می‌کنم آهن داغ رویش گذاشته‌اند. به کف دست چپم نگاهی می‌اندازم. سرخ شده است!
چشم‌هایم را می‌بندم و نفس عمیقی می‌کشم. این سوزش با طیف کمی از درد از امروز صبح شروع شد. آن لحظه برای یک درصد هم به ذهنم خطور نمی‌کرد که در این حد شدید شود!
- چرا چشمات رو بستی رقیب؟
چشم‌هایم را باز می‌کنم. سوزش کف دست چپم هنوز هم هر لحظه بیشتر از لحظه‌ی قبلش می‌شود. مچ دست چپم را رها می‌کنم و دو دستم را کنار بدنم می‌اندازم. با انگشت‌های دست چپم به کف دستم فشار می‌آورم و سعی می‌کنم اجازه ندهم اثری از دردش در چهره‌ام نمود پیدا کند. دیدن ویریا در دو قدمی‌ام، این کار را تا حدی برایم آسان‌تر می‌کند. درد دیدن او بیشتر است و حواس‌پرتی برایم به ارمغان می‌آورد.
با نیشخند حال برهم زنش صحنه‌ی جلوی چشم‌هایم را به گونه‌ای کرده که حس می‌کنم باید برای دیدنش کفاره بدهم. کت و شلوار مشکی چیزی است که همیشه می‌پوشد‌. شاید مارک‌های‌شان یا ریز فرم‌های‌شان با دیگری فرق داشته باشد اما رنگ‌شان ثابت است؛ مشکی.
دست‌هایش را مهمان جیب‌های شلوارش کرده و با چشم‌های قهوه‌ای رنگ خندانی نگاهم می‌کند. خنده‌ی نگاهش در واقع نوعی مسخره کردن خاموش است. من اگر پس از یک سال رقابت از پس شناختنش برنیایم باید بروم سرم را به دیوار بکوبم!
انگشت‌هایم را محکم‌تر از قبل در کف دست چپم فشار می‌دهم. داغی کف دستم، سر انگشت‌هایم را هم می‌سوزاند اما این تنها کاری است که به ذهنم می‌رسد. گویی تلاشم بی‌نتیجه نمانده، به نظر نمی‌رسد ویریا متوجه‌ی حال خرابم شده باشد.
گوشه‌ی راست ل**ب‌های باریکش را بیش از قبل می‌کشد و دستی به نشانه‌ی تأسف و اندوه روی پیشانی‌اش می‌گذارد. با لحنی سرشار از ناراحتی و تأسفی عمیق، آرام ل**ب باز می‌کند:
- اوه، متأسفم!
ابروهایم بالا می‌پرند. باز می‌خواهد چگونه من را بسوزاند؟ گرفتن جوابم چندان طول نمی‌کشد. تنها با مکث گوتاهی ادامه می‌دهد:
- یادم نبود به از میدان به در شده‌ها رقیب نمی‌گن! بهشون می‌گن...
دستش را از روی پیشانی‌اش برمی‌دارد و سرش را جلو می‌آورد. سوزش کف دستم از تحملم خارج شده است. ل**ب‌هایم را محکم به دیگری فشار می‌دهم تا دادی که پشت گلویم ایستاده است، زده نشود. چشم‌های قهوه‌ایش را به چشم‌های مشکی‌ام می‌دوزد. امیدوارم اوج درد و خرابی حالم را از چشم‌هایم نخواند. آرام اما غلیظ در ادامه‌ی حرفش ادا می‌کند:
- بازنده.
آن‌قدری سوزش کف دستم به من فشار می‌آورد که کوچک‌ترین اهمیتی به حرفش نمی‌دهم. دیگر از پس تحملش برنمی‌آیم! داد حبس شده پشت گلویم، قطره اشکی می‌شود و از گوشه‌ی چشمم فرو می‌ریزد.
ویریایی که جلویم ایستاده است، قطره اشک روان شده روی صورتم را می‌بیند اما دیگر برایم مهم نیست. سد ترک برداشته‌ی تحمل دردم حالا کاملاً شکسته است. دلم می‌خواهد دست چپم از از مچ قطع شود! هیچ زمانی فکرش را هم نمی‌کردم چنین چیزی برای یک لحظه هم که شده آرزویم شود.
ویریا با ابروهای باریک بالا پریده و چشم‌هایی درشت شده نگاهم می‌کند. جا خوردگی در چهره‌اش به وضوح خود را به نمایش گذاشته است. چشم‌هایش بی‌وقفه در صورتم چرخ می‌زنند. گویی به دنبال چیزی برای تحلیل و تفسیر هستند. این شیوه‌ی کاری شایگان است که به جزیی ناگسستنی از زندگی‌اش تبدیل شده؛ او با تمام مسائل کوچک و بزرگ روبه‌رویش به این روش برخورد می‌کند‌.
با دندان‌هایم فشار بیشتر روی ل**ب‌هایم وارد می‌کنم. چشم‌هایم را می‌بندم و پلک‌هایم را به دیگری می‌چسبانم. قطره اشک دیگری می‌چکد. نمی‌شود! نمی‌شود تحملش کرد.
دست راستم دوباره به دور مچ دست چپم حلقه می‌شود. شانه‌هایم آرام شروع به لرزیدن می‌کنند. زانوهایم خم می‌شوند. سلول به سلول پاهایم می‌لرزند و دهانم خشک شده است. سرم را پایین می‌اندازم و دست‌هایم را در سینه‌ام جمع می‌کنم. روی زانوهای خم‌شده‌ام، خم می‌شوم. دیگر اشک‌هایم یکی یکی نمی‌آیند، رسماً به صورت خفه گریه می‌کنم.
 
آخرین ویرایش

Morteza Ali

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/15/19
ارسال ها
12
امتیاز
983
سن
16
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
- نیکداد، نیکداد! چه اتفاقی افتاده؟ من رو نگاه کن نیکداد.
حتم دارم در شرایط عادی با شنیدن صدای نگرانی که به شایگان تعلق دارد و زانو زدن او برای اینکه هم‌قد من شود، چشم‌هایم حجم و اندازه‌ی توپ تنیس را درمی‌نوردند اما شرایط عادی، اسم مناسبی برای شرایط فعلی من محسوب نمی‌شود؛ نه با دستی که گویی آتش گرفته!
توان از دست رفته‌ام، زانوهایم را شکست می‌دهد و آن‌ها را به ضرب روی زمین فرود می‌آورد. سرم تا نزدیکی زمین زیر پاهایم پیش می‌رود و آرام از میان ل**ب‌هایم ناله می‌کنم:
- نمی‌تونم، نمی‌تونم... درد می‌کنه!
نفس‌هایم بریده بریده شده‌اند و حس می‌کنم چیزی در گلویم گیر کرده است؛ دادی که باید از سر درد بزنم! صدای شایگان با حفظ نگرانی جمله‌ی قبلی‌اش در گوش‌هایم طنین‌انداز می‌شود:
- کجات؟ من رو نگاه کن. کجات درد می‌کنه؟ زانو زدن که راه درمان نیست!
نگاهش نمی‌کنم؛ مسئله خواستن یا نخواستن نیست، دلیلش نتوانستن من است. صورتم از درد درهم جمع شده است و اشک‌هایم خیسِ خیسش کرده‌اند‌. اشک‌هایی که هنوز هم می‌آیند و به نظر نمی‌آید قصد رفتن داشته باشند، نه تا وقتی که درد دستم سر جایش است و می‌سوزاند. سرم را روی زمین می‌گذارم و جوابش را می‌دهم:
- دستم... دستم داره می‌سوزه! درد داره...
غلیظ‌تر از قبل با صدایی به مراتب بلندتر و مرتعش می‌نالم:
- درد داره.
شانه‌هایم شروع به لرزیدن می‌کنند و اشک ریختنم کمی رنگ صدا به خود می‌گیرد. می‌دانم احتمالاً ده‌ها جفت چشم در حال تماشایم هستند و ل**ب‌ها در مورد من پیش گوش‌ها نجوا می‌کنند اما حقیقت این است که نمی‌توانم، تمی‌توانم خودم را کنترل کنم.
آدم دارای درد چه از کنترل خودش می‌فهمد؟
- می‌تونی بلند شی نیکداد؟ باید بریم دکتر. این‌جوری موندن چیزی از دردت کم نمی‌کنه.
- نمی‌تونم‌...
سرعت ریزش اشک‌هایم بیشتر شده است؛ لرزش شانه‌هایم هم همین‌طور! دوباره تکرار می‌کنم:
- نمی‌تونم.
این بار بی‌نگرانی، صدای جدی‌اش از دروازه‌ی گوش‌هایم عبور می‌کند:
- ولی این‌جا نشستن هم قرار نیست برات کاری انجام بده؛ این رو بفهم نیکداد.
چند ثانیه‌ای مکث می‌کنم و اجازه می‌دهم اشک‌های بیشتری از فاصله‌ای چنین نزدیک روی زمین سقوط کنند. در نهایت، تکان کوچکی به پاهایم می‌دهم، دست‌هایم را از پناه سینه‌ام بیرون می‌آورم و روی زمین می‌گذارم.
شایگان با لحنی آرام‌تر تشویقم می‌کند:
- خوبه نیکداد، بلند شو.
با وارد کرد فشار از طریق پاها و دست‌هایم به زمین با بدنی لرزان بلند می‌شوم. گریه کردن‌ از سر دردم هنوز هم سر جایش است.
- خدای من!
شنیدن صدای جا خورده‌ و شاید ترسیده‌ی شایگان دوباره سرم را به همراه نگاهم پایین می‌کشد. با دیدن صحنه‌ای که شایگان به آن خیره شده است، چشم‌های مشکی‌ام درشت می‌شوند و برای یک لحظه درد از یادم می‌رود. آسفالت آن قسمت از زمین که زیر کف دست چپم قبل از بلند شدنم قرار داشت، ذوب شده است!
شوکه شده، قدمی به عقب برمی‌دارم. ل**ب‌هایم را دندان می‌‌گیرم و دست چپ دوباره مشت شده‌ام را بالا می‌آورم. به آرامی انگشت‌هایم را از هم باز می‌کنم. سریع‌تر از چیزی که بتوان تصورش کرد، سرم را برمی‌گردانم و نگاهم را از کف دست سوخته‌ام می‌گیرم.
حتی «دلخراش» هم از پس توصیف وضعیت کف دستم برنمی‌آید!
دستی دیگر دور مچ دستم حلقه می‌شود. با احتیاط چشم‌های به اشک نشسته‌ام را باز می‌کنم تا مبادا برای بار دوم آن صحنه‌ی توصیف نشدنی در میدان دیدم قرار گیرد. صاحب آن دست، شایگان است که بلند شده. بریده و بی‌ناتر از آنم که نسبت به گرفتن دستم به او اعتراضی حرفی کنم. به هر حال، او به من محرم نیست.
دستم را با مقدار کم توانی که در جانم مانده، پس می‌کشم. مقاومتی نمی‌کند. چشم‌های قهوه‌ای روشنش تا صورتم بالا می‌آیند. ناباور ل**ب باز می‌کند:
- چه‌طور تونستی دستت رو این‌جور بسوزونی؟!
و من می‌توانم به جان پدرم که زمان چندان زیادی از بلند شدن هواپیمایش نمی‌گذرد قسم بخورم که هیچ کدام از دست‌هایم را به چیز داغی نزدم! با این حال، بدون زدن حرفی آب دهانم را قورت می‌دهم. اشک ریختن‌هایم بی‌صدا شده است. سوزش دستم همان‌طور که لحظه به لحظه پیشرفت کرد، حالا با سرعتی بیشتر در حال کمتر شدن است. هر لحظه‌ای که می‌گذرد، از دردش به مقدار زیادی کاسته می‌شود!
شایگان موشکافانه شانه‌های ثابت و چهره‌ام را از نظر می‌گذراند. با صدایی که در حال بازیابی حالت عادی خودش است، می‌پرسد:
- دردت کمتر شده، درست می‌گم؟
برای جواب، چشم‌هایم را به نشانه‌ی تایید می‌بندم و با مکثی نه‌چندان کوتاه، دوباره فاصله‌ای میان پلک‌هایم می‌اندازم. گلویم خشک شده است. زبانی روی ل**ب‌هایم می‌کشم و با صدای خفه‌ای می‌گویم:
- داره کمتر می‌شه‌. کمتر و کمتر...
شایگان: باید بری دکتر، می‌رسونمت.
می‌خواهد جلو راه بیفتد که ل**ب‌هایم باز می‌شوند:
- من...
به سمتم برمی‌گردد. ادامه می‌دهم:
- خودم می‌تونم...
نگاه برزخی‌ و جدی‌اش، حرفم را می‌برد.
- فکر نکنم با وجود آسیب دیدگی دستت بتونی رانندگی کنی؛ پس بی‌حرف دنبالم بیا تا دوباره دستت رو نگیرم و دنبال خودم نکشونمت.
چیزی در درونم می‌غرد «پررو!» اما به زبان نمی‌آورم. به جای تقاضای بخشش است! از دست خودم حرصم گرفته؛ آخر من روی چه حسابی برای یک ثانیه هم که شده توقع داشتم کلمه‌ی سنگین «ببخشید» از دهان ویریا شایگان بیرون بیاید؟
پشت سر شایگان قدم برمی‌دارم. دیگر خبری از اشک ریختنم هم نیست. آرام شدن دردی به آن شدیدی با این میزان سرعت، هر چه باشد، عادی نیست! همان‌طور که سر گرفتنش از دلیلی منطقی پیروی نمی‌کند.
نفسی «آه» مانند بیرون می‌دهم. آرام گرفتنش غیرعادی است اما جای «شکرش» هم باقی است.
***
 
آخرین ویرایش

Morteza Ali

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/15/19
ارسال ها
12
امتیاز
983
سن
16
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
اگر شخصی امروز صبح قبل از اتفاقی که چند لحظه‌ی پیش برایم افتاد، به من می‌گفت «کف دست تو امروز بی‌دلیل می‌سوزد به گونه‌ای که داغی‌اش آسفالت را ذوب خواهد کرد.» به شدت آسان‌تر از اینکه بگوید «تو امروز در ماشینی می‌نشینی که راننده‌اش ویریا شایگان است.» باور می‌کردم!
به هر حال، هر دوی این اتفاق‌ها با تمام به دور از ذهن و منطق بودنشان برگه‌ی زندگی امروز من را خط خطی کرده‌اند؛ خط خطی‌هایی که ابداً دوست‎داشتنی نیستند و بدبختانه توانایی پاک کردنشان را هم ندارم. آزاردهنده‌ترین نکته‌ی زندگی همین است؛ هیچ وقت، هیچ راهی برای برگشت، تعویض و نادیده گرفتن نیست.
در حال حاضر ساعت شش و نیم عصر است و باید بگویم من و شایگان، هر دو سوار یک ماشین هستیم؛ وضعیتی که می‌توان آن را «نادر»، «غیرقابل قبول» و یا «باورنکردنی» نامید. شاید خنده‌دار باشد اما در حضور شایگان و در ماشین او، به شدت احساس ناراحتی می‌کنم. بهتر بگویم؛ معذب هستم!
نکته‌ و حالت «عجیبی» است؛ من هیچ‌گاه و در هیچ یک از مراحل زندگی‌ام دختر خجالتی‌ای نبودم. حافظه‌ام با یک بررسی کلی، جواب نسبتاً قانع‌کننده‌ای تحویل من می‌دهد «تو همچنین هیچ وقت با یک نامحرم در یک ماشین تنها نبودی.». شانه‌هایم را بالا می‌اندازم و تقریباً سرسری «باشه‌ای» روانه‌ی حافظه‌ام می‌کنم. اگر به خاطر این است، نباید به جای احساس «ناراحتی» دچار «ترس» می‌شدم؟
سرم را تکان می‌دهم و سعی می‌کنم این فکر را با لگدی از دروازه‌ی ذهنم بیرون بیندازم. مگر «معذب بودن» چه عیب و اشکالی می‌تواند داشته باشد؟ «هیچ» جوابی است که می‌خواهم به زور هم که شده به خورد خودم بدهم.
روی صندلی عقب، سمت راست نشسته‌ام و با پایبندی محکمی به قوانین که ناشی از شغلم «وکالت» است، کمربند هم بسته‌ام. به هر حال، من بخش بزرگی از زندگی‌ام را به صورت روزانه در هم‌نشینی با قانون می‌گذرانم و این باید تاثیری روی من گذاشته باشد یا نه؟ اگر بگویم «نه»، در پس آن باید صفت «بی‌عرضه» را به قانون نسبت دهم؛ چیزی که نه حقش است و نه برازنده‌اش.
دست چپم را روی ران پای چپم گذاشته‌ام و هنوز سعی می‌کنم نگاهم برخوردی با سوختگی‌اش نداشته باشد. باید اعتراف کنم یک جورهایی می‌ترسم! البته، دیگر آرام گرفته و کوچک‌ترین دردی ندارد. عادیِ عادی است! گویی اصلاً نسوخته اما همان یک لحظه دیدن صحنه‌ی ناخوشایند سوختگی‌اش هنوز هم از جلوی چشم‌هایم رد می‌شود و آزارم می‌دهد. احتمالاً امشب کابوسش را ببینم. من خیلی راحت «کابوس» می‌بینم!
با متوقف شدن سوزوکی مشکی رنگی که به شایگان تعلق دارد، کمربندم را بدون نگاه به پایین و با دست راست باز می‌کنم. می‌خواهم برای پیاده شدن در ماشین را باز کنم که خودش باز می‌شود. در واقع شایگان زحمت باز کردنش را می‌کشد! با تعجب نگاهی به چهره‌ی جدی و شاید بی‌حالش می‌اندازم که با حالت چشم‌هایش، بدون زدن حرفی می‌پرسد «چه چیزی شده؟»
از آن‌جایی که صوتی از دهانش خارج نشده، می‌توانم در نهایت آسانی آن هم بدون اینکه ذره‌ای بی‌ادبی در کارنامه‌ی درخشان احترام گذاشتنم به دیگران ثبت شود و مدال طلایم را پودر کند، خودم را به کوچه‌ی علی چپ بزنم! «احترام» و «ادب» اصولی‌اند که به سختی زیر بار شکستنشان می‌روم و باعث افتخار است که تا این لحظه از زندگی‌ام، روی جلد حساسشان یک ترک کوچک هم نینداخته‌ام؛ هر چه نباشد، همین دو هستند که عنصری به نام «حرمت» را در زندگی حفظ می‌کنند.
از ماشین پیاده می‌شوم و برای خالی نبودن عریضه هم که شده، شایگان را تماشا می‌کنم که در را می‌بندد و سپس با فشردن کلیدی با نقش قفل بسته روی سوییچ ماشین، درهای ماشین مشکی‌اش را قفل می‌کند.
رسماً در علاقه‌ی عجیب این بشر به رنگ «مشکی» مانده‌ام!
صدای آرامش در حالی از گلویش خارج می‌شود که نگاهش به من نیست:
- دنبالم بیا.
و جلوتر از من راه می‌افتد. از پشت چپ چپ نگاهش می‌کنم. محض رضای خدا می‌مرد اگر یک لطفاً در ابتدای حرفش می‌آورد و یا دست کم فعل جمله‌اش را به نشانه‌ی احترام جمع می‌بست؟ همین الان می‌توانم روزی را ببینم که سنگ قبرم را آماده روی قبرم می‌اندازند در حالی که رویش دلیل مرگم چنین حک شده «به دلیل بی‌ادبی‌های پی‌درپی یکی از همکاران نامحترمه، دق کرد.»!
از همه‌ی این‌ها گذشته، به نظر نمی‌آید چاره‌ای به جز اطاعت کردن داشته باشم. گوش به حرفش می‌دهم و پشت سرش قدم برمی‌دارم. نگاهم از ساختمانی که مستقیماً دارد به سمت آن قدم برمی‌دارد، بالا می‌رود. نمایی خاکستری رنگ دارد و به نظر می‌آید دارای دو طبقه باشد. روی تابلویی که بر سر در ساختمان نصب شده، با خطی خوش که حدس می‌زنم نستعلیق باشد، نوشته شده «کلینیک خصوصی جراحی پلاستیک.»
شایگان توضیح می‌دهد:
- برای داییمه، اون تازه به ایران اومده. کارش خیلی خوبه؛ این رو بدون در نظر گرفتن نسبت خویشاوندی بینمون می‌گم.
نیازی به گفتن جمله‌ی آخرش نبود. در این یک سال آن‌قدری شایگان را شناخته‌ام که بدانم دروغ نمی‌گوید؛ به هیچ وجه! آدم رکی است که از زدن حرفش نیم‌ذره‌ای هم ترس ندارد. می‌شود گفت این از معدود ویژگی‌های خوبی است که شایگان دارد.
دست چپم را مشت می‌کنم. انگشت‌هایم که خم می‌شوند، می‌توانم ناصافی پوست کف دستم را از طریق سر انگشت‌هایم که آن‌ها هم سوخته‌اند، حس کنم. سوختگی‌، سطح کف دستم را به طرز دلخراشی دست‌کاری کرده و ظاهری چنان ناخوشایند برایش رقم زده که دیدنش دل و جرأت می‌خواهد. دل و جرأتی که من ندارم.
سرم را به چپ و راست تکان می‌دهم تا مانع تصویر سوختگی کف دستم که باز می‌خواهد جلوی چشم‌هایم بیاید، شوم. به موفقیت ختم شدن این اقدام، مسئله‌ای خوشحال کننده‌ است. به طرز مسخره‌ای سعی می‌کنم لبخندی روی ل**ب‌هایم بنشانم که بیشتر چهره‌ام را شبیه عقب مانده‌ها می‌کند. عقب مانده‌ای که ل**ب‌ هایش حالتی عجیب دارند و احتمالاً فاقد توان صحبت کردن است! با یک حساب سرانگشتی ساده، می‌فهمم سود از خیرش گذشتن خیلی بیشتر از زدنش می‌باشد و ل**ب‌هایم را به حالت عادی برمی‌گردانم.
پشت سر شایگان قدم به درون کلینیک می‌گذارم. تم درونی‌اش همان‌طور که انتظار می‌رود، سفید و روشن است. بوی ضدعفونی کننده‌ای که زیر بینی‌ام می‌زند، حالم را بد می‌کند. نفرتم از فضای کلینیک، بیمارستان و هر چیزی در این حیطه از نفرتی که از شایگان دارم، جلو می‌زند.
آب دهانم را قورت می‌دهم. حساسیتی که به بوی ضد عفونی کننده دارم، در حال بالا کشیدن تمام محتویات معده‌ام است. در کل، آدمی هستم که خیلی سریع و به خاطر کوچک‌ترین چیزها حالت تهوع می‌گیرم اما به مرحله‌ی سرانجام رسیدن این حالت تهوع، چندان سریع نیست و خیلی کم پیش می‌آید که حقیقتاً بالا بیاورم. معمولاً احساسم به حالت تهوع و گه گاهی عق زدن ختم می‌شود.
شایگان مستقیم بدون اینکه با شخصی حرفی بزند، به سمت راه‌پله‌ی سمت راست سالن بزرگ ورودی کلینیک می‌رود. طبقه‌ی اول کلینیک در حدی میانه قرار دارد. نه می‌توان حالت «خلوت» را به آن نسبت داد و نه با صفت «شلوغ» صدایش زد.
شبیه کودکی که به دنبال پدرش راه بلد نبوده را طی می‌کند، پشت سر شایگان حرکت می‌کنم در حالی که سکوت بینمان عصبی‌ام می‌کند!
برای حرف زدن با شایگان سر و دست نمی‌شکنم، علاقه‌ای هم به این کار ندارم اما این سکوت با هم‌دستی احساس ناراحتی و معذب بودنم، روی اعصابم اسکی بازی می‌کند. حس می‌کنم شکستن سکوت می‌تواند باعث از بین رفتن احساس ناراحتی‌ و خجالت ناخوانده‌ام بشود.
ندایی از درونم بلند می‌شود «خب، تو پا پیش بگذار.»
محکم و بی‌مکث جوابش را می‌دهم «این امکان ندارد!»
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Morteza Ali

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/15/19
ارسال ها
12
امتیاز
983
سن
16
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
«حماقت محض» مناسب‌ترین اسمی است که می‌توانم برای تصور واهی‌ ندای درونم از اینکه برای یک صدم درصد هم که شده، احتمال داده ممکن است پیشنهادش را قبول کنم، بگذارم. خیر سرش بخشی از وجود من است و هنوز از پس شناختنم برنیامده! سرم برود، تن به این کار نمی‌دهم. شبیه این می‌ماند که با چکش به جان شخصیتم بیفتم! چیزی که آوردنی از سر راه نیست.
آخرین پله که به گمانم چهاردهمین باشد، در پس سر شایگان رد می‌کنم و پا به طبقه‌ی دوم می‌گذارم. بوی ضدعفونی کننده با شدت و غلظتی بیشتر از قبل زیر بینی‌ام می‌زند و آزارم می‌دهد. چه‌طور یک لشکر پزشک، پرستار و سایر اشخاص شاغل در این گونه محیط‌ها می توانند روزی به مدت چند ساعت این بو را تحمل کنند؟!
خدای من! وحشتناک است.
زمان انتخاب رشته، ایلیا -برادر بزرگ‌ترم- اصرار داشت تجربی را انتخاب کنم و در آینده دکتر شوم. او این را آن‌قدری در گوش‌هایم خواند که در نهایت تجربی را انتخاب کردم اما تنها بعد از گذشتن چهار روز از شروع مدارس، تغییر رشته داده و سر کلاس انسانی نشستم. شاید بشود گفت «این بهترین انتخابی است که من در طول زندگی‌ام تا الان کرده‌ام.» وقتی به این فکر می‌کنم که خدای نکرده، شاید الان دکتر بودم؛ موهای تنم سیخ می‌شود! هر چند احتمالاً در حین همان تحصیل کم می‌آوردم و کارم به دکتر بودن نمی‌کشید.
طبقه‌ی دوم به نسبت طبقه‌ی اول کوچک‌تر و خلوت‌تر است؛ در واقع به جز سه منشی که پشت میزهایشان نشسته‌اند و یک مرد که در حال صحبت کردن با یکی از این سه منشی است، شخص دیگری در سالن طبقه‌ی دوم به چشم نمی‌خورد.
شایگان مسیر دست راستش را در پیش می‌گیرد و به سمت میز یکی از سه منشی‌ای که سرش تا گردن درون تلفن همراهش فرو رفته، می‌رود. لحظه‌ای مکث می‌کنم و در جایم می‌ایستم. از پشت قدم‌ برداشتن‌های شایگان را تماشا می‌کنم. به نظر می‌آید حالتشان کمی با قبل تفاوت دارد. گویی به مقدار کمی از احساس ناخوشایند «حرص» و یا «عصبانیت» دچار شده!
دست از تماشای قدم‌هایش برمی‌دارم و راه رفته‌اش را در پیش می‌گیرم. جلوی میز فلزی نقره‌ای یا خاکستری رنگ می‌ایستد. به دلیل داشتن کور رنگی، چندان از پس تشخیص دقیق رنگ‌ها برنمی‌آیم.
چند لحظه‌ای در سکوت صبر می‌کند. با این وجود، سر منشی بالا نمی‌آید. لبخندی که می‌خواهد روی ل**ب‌هایم جاگیر شود، می‌خورم. نوجوان که بودم، من هم همین گونه در تلفن غرق می‌شدم به طوری که بمب هم کنار گوش‌هایم می‌ترکاندند، متوجه نمی‌شدم که نمی‌شدم.
شایگان عصبی چند تقه‌ای به روی میز می‌زند. منشی شوکه شده و ترسیده سرش را بالا می‌آورد. چند تار موی موج‌دار قهوه‌ای روشن از مقنعه‌ی آبی روشنش بیرون زده‌اند و صورتی گرد و سفید دارد.
چشم‌های درشتش رنگی شبیه موهایش دارند؛ قهوه‌ای روشن. مژه‌های مشکی بلندی چشم‌هایش را قاب گرفته‌اند و بینی قلمی‌اش به صورتش می‌آید. ل**ب‌های باریکش هم که می‌شود گفت کمی از حد عادی درازتر هستند، رنگ صورتی پررنگ را به روی خود یدک می‌کشند.
با تعجب، ابروهایم کمی به دیگری نزدیک‌تر می‌شوند. میزان شباهت زیاد میان منشی و شایگان انکار نشدنی است!
تا ذهنم بخواهد مطلبی دیگر را پردازش کند و به دنبال دلیل این شباهت بگردد، صدای منشی با عصبانیت بلند می‌شود:
- ویریا! من رو ترسوندی‌. تو کی می‌خوای آدم بشی؟!
چه صدای نازک و تیزی دارد! تا به حال صدایی با این میزان نازکی نشنیده بودم. بیش از اندازه دخترانه است. از فکر صدای منشی بیرون می‌آیم. او شایگان را به اسم صدا زد. با این حساب، باید نسبتی میانشان باشد و دلیل شباهتشان هم باید همین باشد؛ نسبت خونی. با توجه به میزان زیاد این شباهت، حدس می‌زنم نسبت خونی نزدیکی داشته باشند.
شایگان کاملاً جدی اما آرام می‌گوید:
- صدات رو بیار پایین. خودش در حالت عادی به اندازه‌ی کافی تیز هست، داد زدن نداره. در ضمن، فکر نکنم دایی برای سر دادن توی گوشی استخدامت کرده باشه.
در تمام مدتی که شایگان صحبت می‌کند، نگاه منشی روی من است. شایگان اما بی‌توجه ادامه می‌دهد:
- دایی الان داره مریضی رو می‌بینه یا سرش خلوته؟
منشی کاملاً بی‌ربط با نگاه به من، شایگان را مخاطب قرار می‌دهد:
- بهش نمی‌خوره دوست دخترت باشه!
شایگان با عصبانیت و ناباوری صدایش می‌زند:
- نیلی!
بر خلاف شایگان، حالت من خنثی است و حس خاصی نسبت به این حرف نیلی ندارم. او گفت «نمی‌خوره»، نگفت که «می‌خوره.»؛ بنابراین نه مشکلی وجود دارد و نه دلیلی برای عصبانی شدن.
نیلی سرش را به سمت شایگان برمی‌گرداند و طلبکارانه می‌پرسد:
- تو به چه حقی صدات رو برای من بالا می‌بری؟!
شایگان با حرص چپ چپ نگاهش می‌کند.
- من صدام رو بالا نبردم.
گر چه حرف به حرف جمله‌اش را با تأکید ادا کرد اما به نظر نمی‌آید نیلی قانع شده باشد. نیلی پایی روی پا انداخته و با دو دستش سر زانوی پای بالایی‌اش را گرفته است و همچنان چپ چپ با ل**ب‌هایی غنچه شده شایگان را تماشا می‌کند.
چند لحظه‌ای در همین حالت و همین سکوت می‌گذرد که شایگان کلافه نفسش را بیرون می‌دهد و دستی درون موهای موج‌دار خوش‌حالتش می‌کشد.
- دایی داره بیماری رو می‌بینه یا نه؟
نیلی بچه‌گانه جواب می‌دهد:
- تو هنوز به من نگفتی ایشون -به من اشاره می‌کند- کیه؟
شایگان: همکارمه. دستش دچار سوختگی شده، من هم دایی رو بهش پیشنهاد کردم. حالا جواب سوالم رو می‌دی یا نه؟
نیلی به من نگاه می‌کند و دلسوزانه ل**ب می‌زند:
- آخی! حتماً دستت بدجور سوخته که اومدی پیش یه متخصص. می‌تونم ببینم؟
قبل از اینکه من حرفی بزنم، شایگان جواب می‌دهد:
- نیلی، محض رضای خدا!
نیلی ناراضی پوفی می‌کند و بیخیال دیدن دست من می‌شود.
- نه، مریضی داخل نیست. می‌تونین برین.
شایگان با تعجب تک ابرویی بالا می‌اندازد. دست‌هایش را روی میز می‌گذارد و کمرش را روی میز خم می‌کند. چند لحظه‌ای نگاهم به حالت ابروهایش خیره می‌ماند. آخر چگونه می‌تواند تنها یک ابرویش را بالا بدهد؟ من خودم را هم سر به نیست کنم، از پس این کار نمی‌توانم بربیایم.
- نباید با دایی هماهنگ کنی؟
نیلی شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و بیخیال جواب می‌دهد:
- تو که خبر دادن نمی‌خوای.
شایگان محکم و جدی می‌گوید:
- من می‌گم می‌خواد.
با چشم به تلفن روی میز اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:
- زنگ بزن.
نیلی با حرص زیر ل**ب زمزمه می‌کند:
- کی بشه که من از دست تو راحت بشم!
و تلفن را برمی‌دارد و شماره‌ای می‌گیرد. شایگان کمرش را صاف می‌کند و دست‌هایش را دوباره در جیبش می‌نشاند.
- سلام دایی.
-...
- ویریا با همکارش اومده. این‌جور که ویریا می‌گه، دست همکارش دچار سوختگی شده.
-...
- باشه.
 
آخرین ویرایش

Morteza Ali

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/15/19
ارسال ها
12
امتیاز
983
سن
16
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
تماس را قطع می‌کند و حین گذاشتن گوشی تلفن سر جایش، شایگان را مخاطب قرار می‌دهد:
- من که گفتم ویریاخان! حکم ورودت صادر شد. شرت کم!
لبخندم را به زور قورت می‌دهم تا مبادا به شایگان بر بخورد و بی‌ادبی یا مسخره کردن تلقی شود اما حقیقت این است که خدایی «خان» اصلاً و ابداً به اسم «ویریا» نمی‌آید. «ویریا» ابهتی هم‌پایه‌ی «خان» ندارد و همین مسئله این ترکیب را نامتوازن می‌سازد و باعث می‌شود شنیدنش آدمی را به خنده‌ای حتی اگر شده کوچک، وادار کند.
نیلی بی‌توجه به نگاه خشمگین شایگان، رو به من می‌کند و با لبخندی که چال گونه‌ی چپش را دست و دلبازانه به نمایش می‌گذارد، ادامه می‌دهد:
- اما شما قدم و سایه‌ات روی سر ما جا داره. می‌تونی همین‌جا بشینی، با هم حرف بزنیم.
لبخندی در جواب لبخندش می‌زنم.
- ممنون اما بیمار منم.
شایگان بی‌حرف و ناگهانی به سمت دری که با تقریباً یک متر فاصله از میز نیلی واقع شده، می‌رود. ناگهانی و بی‌سرو‌صدا بودنش کمی غافلگیرم می‌کند. نیلی نگاهی به چهره‌ی من می‌اندازد و آرام توضیح می‌دهد:
- اون همینه؛ یه آدم فوق‌العاده غیر جنتلمن.
با لبخند می‌گویم:
- می‌تونم بپرسم چه نسبتی با هم دارین؟
با خوش‌رویی جواب می‌دهد:
- البته. خواهر برادریم.
با لبخند و صدایی آرام، میان ل**ب‌های درشتم فاصله می‌اندازم:
- پشت برادرت حرف نزن.
ناباور نگاهم می‌کند.
- تو دیگه چه‌قدر بچه مثبتی!
- روز خوبی...
حرفم با صدای بلند شایگانی که دم در ایستاده، قطع می‌شود:
- خانم نیکداد!
نیلی جمله‌ام را کامل می‌کند:
- داشته باشم. حالا بدو که الان این عجول آقا میاد دو لپی می‌خورتت!
به حرفش ریز می‌خندم و به سمت شایگان می‌روم. انگار نه انگار که چند لحظه‌ی پیشش چه چیزی گفتم! صدایی از درونم می‌پرسد «توقع نداری که عادت چند ساله‌اش را با یک جمله‌ی تو کنار بگذارد؟»
«معلوم است که نه!»
شایگان در را باز می‌کند و کنار می‌ایستد تا ابتدا من وارد شوم. ابروهایم بالا می‌پرند. منظور نیلی از غیر جنتلمن، این بود؟! گمان نکنم.
به هر حال، این بار من جلوتر از شایگان پایم را به داخل مکانی که درش باز شده، می‌گذارم. در بدو ورودم، نگاهم به پیرمرد پنجاه-شصت ساله‌ای با موها و ریش‌های پرپشت سفید می‌افتد که در حال پوشیدن روپوش سفید رنگش است.
سرم را تکان می‌دهم و در همان حین ل**ب می‌زنم:
- سلام.
با لبخند جوابم را می‌دهد:
- سلام دخترم. شما باید همکار ویریاجان باشی. درست می‌گم؟
- بله.
صدای شایگان از پشت سرم بلند می‌شود:
- سلام دایی.
- سلام به خواهرزاده‌ی عزیز!
با مکث و نگاهی به دایی‌اش که تازه در حال پوشیدن روپوشش است،‌ با تعجب می‌پرسد:
- از جایی اومدین یا داشتین جایی می‌رفتین؟
دایی شایگان در حال رفتن به سمت میزش، سوال شایگان را با سوال جواب می‌دهد:
- خودت چی فکر می‌کنی؟
شایگان بدون مکث ل**ب باز می‌کند:
- گزینه‌ی دوم.
بر خلاف تصورم، دایی شایگان پشت میز و روی صندلی نمی‌نشیند بلکه روی میزش جاگیر می‌شود! به نظر می‌آید بر عکس ظاهرش، روحیه‌ای جوان دارد.
- حدست درسته.
شایگان: اگه کارتون واجبه، ما...
دایی‌اش میان حرف شایگان می‌پرد:
- نه، به واجبی کار تو -با خودکاری در دست به شایگان اشاره می‌کند- نیست.
شایگان جا می‌خورد.
- کار من؟!
- تو نه، همکارت.
با بیخیالی ادامه می‌دهد:
- چه فرقی می‌کنه؟
 

Morteza Ali

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/15/19
ارسال ها
12
امتیاز
983
سن
16
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
رو به من می‌کند و ادامه می‌دهد:
- نیلی گفت دستت دچار سوختگی شده.
سرم را به نشانه‌ی تایید صحبتش تکان می‌دهم.
- بله‌.
از روی میزش پایین می‌پرد.
- ناراحت کننده‌اس!
به تخت فلزی‌ای که گوشه‌ی راست اتاق گذاشته شده، اشاره می‌کند.
- می‌تونی روی اون بشینی.
- باشه.
به سمت تخت می‌روم و رویش می‌نشینم. ارتفاعش از سطح زمین بیشتر از تخت‌های عادی ساخته شده برای اتاق خواب‌ها است. میز و صندلی دکتر، روبه‌روی در گذاشته شده‌اند و جلوی میز دو ردیف دوتایی صندلی‌ چرم به چشم می‌آید. چوب لباسی آبی رنگی هم کنار دیوار، هم‌راستای میز دکتر قرار دارد.
دایی شایگان در حال برداشتن وسایلی از درون کمد آهنی نسبتاً کوچک وصل شده به دیوار سمت چپ اتاق، در حالی که نگاهش هم به من نیست؛ می‌پرسد:
- دلیل سوختگی دستت چیه؟
دهانم باز می‌شود اما صوتی قصد خروج از آن را ندارد. در واقع، جوابی ندارم. نمی‌توانم بگویم «نمی‌دانم! خودش ناگهانی شروع به سوختن کرد.»؛ می‌توانم؟ امکان ندارد باور کند. من خودم هم باورم نمی‌شود.
چند لحظه‌ای که می‌گذرد و جوابی از من شنیده نمی‌شود، دایی شایگان یادآوری می‌کند:
- سوال من جوابی نداره؟
صدای شایگانی که دست به جیب، کنار در ورودی و خروجی به دیوار تکیه داده، از حنجره‌اش بیرون می‌آید:
- از دونستن دلیلش بگذرین.
دکتر چند لحظه‌ای مکث می‌کند و نگاهی به چهره‌ی بی‌حالت شایگان می‌اندازد.
- فکرت بدجور درگیره پسر!
بدون مقاومت، ساده می‌گوید:
- باشه.
نگاهم روی شایگان می‌ماند. چشم‌هایش را بسته و در چهره‌اش هیچ چیز دیده نمی‌شود. حالت چهره‌اش عادی‌تر از آن است که بشود لقب «زنده» را به آن نسبت داد. فاقد هر گونه احساسی به نظر می‌آید؛ درست شبیه یک مرده، شاید حتی بتوان گفت از یک مرده هم، مرده‌تر!
این چهره‌ی شایگان شبیه انقلاب تابستانی و زمستانی می‌ماند و تعداد دفعات روی دادنش در یک سال، انگشت شمار است. زمانی که فکر شایگان درگیر مسئله‌ای به نظر لاینحل می‌شود، با کمال تعجب پوزخندش محو شده و چنین چهره‌ی بی‌حالتی به خود می‌گیرد. چشم‌هایش را می‌بندد و سعی می‌کند روی مسئله‌ی پیش آمده و پیدا کردن راه حلی برای آن تمرکز کند. گر چه اعتراف کردنش در ابتدا کمی برایم سخت بود اما شایگان، استاد تمرکز کردن است؛ حالتی که من به سختی به آن می‌رسم. شاید بشود من را بی‌تمرکزترین موجود عالم یا دست کم انسان زنده دانست!
- دستت رو بیار جلو.
از جا می‌پرم؛ دیدن ناگهانی صورت دایی شایگان که در چند سانتی‌ام قرار گرفته بود، من را ترساند! دست راستم را روی قلبم که «بومب، بومب» خودش را به ضرب به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبد، می‌گذارم. دایی شایگان ریز می‌خندد و میان خنده‌هایش تکانی هم به زبانش می‌دهد:
- ببخشید. نمی‌خواستم بترسونمت.
«گاو» یا شاید هم «الاغ»! احتمالاً دایی شایگان من را با یکی از این دو حیوان گران‌قدر اشتباه گرفته است. گر چه به دلیل نامحرمی‌اش نمی‌توانم نشانش دهم اما می‌توانم قسم بخورم پشت گوش‌هایم مخملی نیست. حتی پرز مخمل هم یافت نمی‌شود.
گمانم افکارم را از چشم‌هایم می‌خواند که در ادامه با خنده ل**ب‌هایش را تکان می‌دهد:
- منطقی باش.
شانه‌های پهنش را بالا می‌اندازد.
- غرق شدن تو توی چهره‌ی خوا...
شبیه مرغ پرکنده بال بال می‌زنم که ادامه ندهد. اگر محرم بودیم، بی‌برو و برگرد دهانش را می‌گرفتم. در حال به فنا دادن آبرویم است!
با دیدن بال بال زدنم، خنده‌اش شدت می‌گیرد و در همین حین، صدای شایگان روح از سرم می‌پراند:
- می‌دونم آدم جذابی هستم.
شبیه جن دیده‌ها در یک ضربه‌ی آنی به سمت شایگان برمی‌گردم که مهره‌های گردنم به ترق ترق کردن می‌افتند. با همان نیشخند روانی کننده‌ و چشم‌های درشت قهوه‌ای رنگی که برق بدجنسی در آن‌ها چشمک می‌زند، نگاهم می‌کند.
حرصم گرفته است. دستی دستی شرفم با خاک کف کفش‌های اسپورتم همسان شد. آخر چرا یکی نبود که به من بگوید به تو چه که حالت چهره‌ی شایگان چگونه است؟
بر خلاف من، خودِ پنهان درونی‌ام در نهایت سادگی با این جریان کنار می‌آید و کلاس کاربرد ضرب‌المثل برایم می‌گذارد «خود کرده را تدبیر نیست.».
عجب وقتی گیر آورده است!
 

Morteza Ali

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/15/19
ارسال ها
12
امتیاز
983
سن
16
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
کاری غیر از گذشتن از کنار این فاجعه از دستم برنمی‌آید. نگاهم را از چهره‌ی خندان شایگان که برای چشم‌هایم حکم نور شدیدی که مستقیم تابیده می‌شود، دارد؛ می‌گیرم. دیدنش به اندازه‌ی مستقیم نگاه کردن خورشید، عذاب دهنده، ناخوشایند و مضر است!
مستقیم نگاه کردن خورشید بی‌هیچ واسطه‌ای، ضعف چشم‌ برایم هدیه می‌آورد و دیدن شایگان بالا رفتن فشار خون در رگ‌هایم را به دنبال دارد؛ فشاری آن‌قدر بالا که رگ‌های بی‌گناه و بیچاره‌ام تا مرز پاره شدن پیشروی می‌کنند و بزرگ می‌شوند.
نگاه گرفته شده از شایگانم را به چشم‌های دایی شایگان می‌دهم که برق خنده‌ی درونشان به سرزندگی برادرزاده‌ی چهار ساله‌ام است. صادقانه بخواهم بگویم، چشم دیدنش را ندارم!
نفرتی که از بچه‌ها دارم، سر به آسمان می‌کشد. آن موجودات فریب‌دهنده با اینکه از دور زیبا، دلنشین و حتی «خواستنی» هستند اما از نزدیک شرک‌اند؛ یک هیولای چندش‌آور غیرقابل توصیف!
دایی شایگان با لبخندی محترمانه کمی خم می‌شود و دست راستش را جلویم می‌گیرد. با ابروهایی بالا رفته و چشم‌هایی درشت شده براندازش می‌کنم. هر چه به ذهنم فشار می‌آورم، دلیلی برای انجام این کارش پیدا نمی‌کنم. نمی‌توانم بفهمم هدفش چیست!
با سری پایین افتاده، صدایش در گوش‌هایم طنین‌انداز می‌شود:
- افتخار می‌دین خانم...
شایگان با مکثی کوتاه دایی‌اش را راهنمایی می‌کند:
- نیکداد.
دکتر نفسی بیرون می‌دهد و با لبخند، زیر چشمی به صورت من که حتم دارم شبیه علامت سوال «؟» شده است، نگاهی می‌اندازد. جمله‌اش را با بدجنسی‌ای خفته در صورتش ادامه می‌دهد:
- بله، خانم نیکداد؟
«گیج»، «منگ» و حتی «مشنگ» هم لغاتی بس برازنده برای توصیف حال و هوای من در این لحظه‌اند. آخر منظورش چیست؟ نگاهم به سمت شایگان برمی‌گردد تا بلکه نکته‌ای از صورت او استخراج شود اما پوچ! با همان نیشخند تکراری تماشایم می‌کند.
سرم را دوباره برمی‌گردانم و تصمیم می‌گیرم دست به دامنِ ، «حواست کجاست دختر؟!»
معذرت خواهی کوتاهی از غلط‌گیر درونم می‌کنم که به سادگی می‌بخشد. صحیحش دست به شلوار دکتر شدن است.
با گیجی سوالم را بیان می‌کنم:
- چه افتخاری؟!
دکتر کمرش را صاف می‌کند و آزادنه خنده‌ای آرام اما نه بدون هیچ صدایی سر می‌دهد. جای خوشحالی دارد که صدای خنده‌ی شایگان به گوش‌هایم نمی‌رسد و روی روح و روانم خط و خش نمی‌اندازد.
خنده‌ی دکتر که به لبخند تبدیل می‌شود، جواب سوالم را تحویل می‌گیرم:
- حواست رو جمع کن عزیز دل! منظورم از افتخار دادن اینه که دست سوخته‌ات رو جلو بیار تا ببینمش. بدون دیدنش که نمی‌تونم براش نسخه بپیچم.
یاد یکی از بازی‌های دوره‌ی شیرین کودکی‌ام می‌افتم. «کلاغ، پر. گنجشکک اشی مشی، پر. کبوتر حرم امام، پر.». فاجعه‌ی بزرگی است که اکنون باید این‌گونه بازی‌اش کنم «آبرو، پر پر پر!»
- ببخشید.
دایی شایگان سرش را به طرفی کج می‌کند و به چهره‌ام که طیف کمی از خجالت به خود گرفته، لبخند دوستانه‌ای می‌زند. با مهربانی‌ای پدرانه بیان می‌کند:
- طبیعیه! آدمی که حرص می‌خوره، براش حواسی باقی نمی‌مونه. این خواهرزاده‌ی من -به شایگان اشاره می‌کند- از اول زندگیش با مدرک دکترای حرص دادن به دنیا اومده و الان دانشمند بزرگی در این زمینه‌اس برای خودش؛ به جان خودم قسم! بهت تسلیت می‌گم که مجبوری باهاش سر و کله بزنی.
شایگان اعتراض می‌کند:
- دایی! شما دیگه چرا؟ مزدور شیطان شدین؟ مگه نمی‌دونین هم‌نشینی با علما چه‌قدر توی اسلام سفارش شده؟ چرا به راه چپ هلش می‌دین؟ دانشمند به این جذابی، حاضر و آماده.
«جذاب» آخرین صفتی در دنیا است که زیر بار نسبت دادنش به شایگان می‌روم. موجود متوهم! شایگان در پایان سرش را به نشانه‌ی تاسف تکان می‌دهد که دایی‌اش با بیخیالی و خنده فاصله‌ای میان ل**ب‌های صورتی‌اش می‌اندازد:
- الانم لابد می‌خوای بگی دایی‌ام دایی‌های قدیم!
شایگان حق به جانب دست به سینه می‌شود و با اعتمادی که سقف عرش خدا را در نوردیده، می‌پرسد:
- اون وقت شما می‌گین من دروغ می‌گم؟
ل**ب‌های دایی‌اش بیشتر کش می‌آیند. ذوق کرده جوابش را می‌دهد!:
- البته که نه، دایی‌های فعلی خیلی بهتر هستن.
دهان شایگان برای بیان کردن چیزی باز می‌شود که دایی‌اش با لحنی جدی پیش‌دستی می‌کند:
- کافیه ویریا! بذار کارم رو انجام بدم.
شایگان پوفی می‌کند.
- بهونه‌ی خوبی برای پایان دادن به این بحثه، دایی.
 

Morteza Ali

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/15/19
ارسال ها
12
امتیاز
983
سن
16
محل سکونت
یکی از گوشه‌های همین دنیا
لبخندی ملیح روی ل**ب‌های دکتر شکل می‌گیرد و در حالی که سرش به سمت من در چرخش است، با صدای آرامش که گیرایی‌ای قابل توجه دارد، شایگان را مخاطب قرار می‌دهد:
- بهونه نیست ویریا، حقیقته.
شایگان سرش را به عقب برمی‌گرداند و با چشم‌هایی بسته، آن را به دیوار پشتی‌اش تکیه می‌دهد. نفس عمیقی می‌کشد و پس از بیرون دادن نفسش، صدای آرامش در گوش‌های من و دکتر طنین‌انداز می‌شود:
- من نگفتم بهونه دروغه... بهونه شبیه آرایه‌ی حسن تعلیل می‌مونه؛ به زیبایی دلیل آوردن برای چیزی که اتفاق افتاده اما این دلیل در عین زیبایی، دلیل اصلی و حقیقیِ این واقعیت نیست. آدمایی که دم به دقیقه، برای هر کار و ناکاری بهونه می‌آرن، آدمای هنرمند و خوش‌ذوقی در حیطه‌ی ادبیاتن!
با لحنی طعنه‌آمیز و ریشخند ادامه می‌دهد:
- نوبل ادبیات رو باید بیان به اینا اهدا کنن. هنرمندان عرصه‌ی زندگی!
- خدایا! چه دل پری تو داشتی و من نمی‌دونستم، از صمیم قلب متأسفم ویریا!
شایگان چشم باز می‌کند و قامت دایی‌اش را با نگاهی چپ چپ از نظر می‌گذراند. چشم‌هایش را در حدقه می‌چرخاند و بی‌تفاوت تکانی به ل**ب‌های باریکش می‌دهد:
- به کارت برس، دایی.
ل**ب‌های دایی‌اش از یک طرف کشیده می‌شوند.
- برگشتیم سر حرف من، خواهرزاده‌جان!
ابروهایم ذره‌‌ای بالاتر می‌روند. دایی شایگان عجب حوصله‌ای برای پیچاندن یک نسبت ساده و صدا زدنی ساده‌تر دارد! آن هم در این سن و سال که اصولاً عنصر حوصله و اعصاب در وجود آدمی فرمت شده‌اند.
در سکوتی که ناگهانی حاکم شدنش، احساس بدی به من می‌دهد؛ دکتر دستکش‌های پلاستیکی‌ای که همراه دیگر وسایل آورده، روی دست‌های مردانه‌ی پر مویش می‌کشد و صدایم می‌زند:
- خانم نیکداد؟
در خودم خرد می‌شوم؛ ریشه‌ی ترسِ نسبت به سوختگی دست چپم در وجودم به طرزی عجیب و بی‌دلیل خشکیده است و دیگر نسبت به خودش و دیدنش ترسی در جانم احساس نمی‌کنم.
دست چپم را همان‌طور مشت شده، جلو می‌آورم و به آرامی انگشت‌هایم را یک به یک باز می‌کنم. نگاهم این بار از سوختگی‌اش فرار نمی‌کند. شجاعانه می‌ایستد و به تماشایش می‌نشیند.
پوست کف دستم به کل نابود شده است! دیگر کوچک‌ترین خبری از سفیدی‌اش نیست. هر چه هست، تیرگی و سیاهی با رگه‌هایی کوچک به رنگ سرخ تیره است که جلوه‌ و صحنه‌ای دلخراش و ناخوشایند را رقم زده‌اند.
صورت دکتر به خاطر دلسوزی، ترحم و یا هر احساس دیگری درهم نمی‌شود! لبخندش لجوجانه روی ل**ب‌هایش همچنان جلب توجه می‌کند. به نظر می‌آید پس از سال‌ها کار در این حیطه، دیگر این صحنه‌ها برایش عادی شده‌اند؛ به عادی بودن صحنه‌ی آب خوردن یک انسان.
در حالی که جسمی فلزی جنس برمی‌دارد، با لبخندی به ل**ب بیان می‌کند:
- سوختگی پروژه‌ی پایان‌نامه‌ام از این هم شدیدتر بود! البته، سوختگی دست تو هم در دسته‌ی سوختگی‌های شدید قرار می‌گیره اما می‌تونم بهت قول بدم نمی‌کشتت!
مچ دست چپم را از روی آستین مانتوی آبی روشن رنگم می‌گیرد و روی دست‌هایم خم می‌شود. با دقت به معاینه‌ی دستم می‌پردازد و گاهی با جسم فلزی در دستش پوست دستم را به سمتی دیگر می‌کشاند که احساسی شبیه «مور مور شدن» و یا «قلقلک» به من دست می‌دهد که ابداً خوشایند نیست.
- چند وقت از زمان سوختگی دستت می‌گذره؟
کمی فکر می‌کنم و با حساب کردنی کوتاه، صادقانه جوابش را می‌دهم:
- چیزی در حدود یه ساعت، یه ساعت و نیم.
- مشخصه زمان زیادی از سوختگیش نمی‌گذره، پوستت هنوز نسبتاً نرمه و به خشکی و سفتی حالت عادی برنگشته اما...
با ابروهایی درهم و چشم‌های درشت ریز شده‌ای سرش را بالا می‌آورد. حالت ابروهایش، ابروهایم را بالا می‌اندازد. اثری از لبخند سابقش نیست! ل**ب‌هایش، معمولی حالت گرفته‌اند؛ یک خط صاف و بی‌انحنا.
حالت چهره‌اش نگرانی‌ام را برمی‌انگیزد. تغییری چنین ناگهانی چه دلیلی می‌تواند داشته باشد؟ احساسی بد شبیه «دلشوره» در وجودم به جوش می‌آید و کمی از رنگ صورتم را می‌پراند.
با دو دلی ل**ب باز می‌کنم:
- اتفاقی، افتاده؟
نگاهش مستقیم نگاهم را نشانه می‌رود و بی‌مقدمه می‌پرسد:
- دستت با چی سوخته؟
کاملاً جدی ادامه می‌دهد:
- می‌خوام جوابش رو بدونم.
 

بالا