در حال تایپ رمان دختر آبادانی | zeynab313 کاربر انجمن یک رمان

yazenab

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
2,623
کد رمان: 2092
ناظر رمان:
•Rєунαηє•

نام رمان: دختر آبادانی
نویسنده: zeynab313
ژانر: اجتماعی، تراژدی، عاشقانه
خلاصه:
دختر آبادانی روایت گر زندگی نجمه است. زاده ی شمال است و دختر جنوب! صبور است و مقاوم؛ شجاع است در مقابل ناملایمات... .
شجاعت و صبوری را از قبل از تولدش آموخته؛ از روزی که پدر و مادرش طی مهاجرتی اجباری و رمز آلود از آبادان به گیلان ساکن منطقه ای پرت و دور دست و کوهستانی از روستای بالا فوشه شدند و یا شاید از قبل از آن...
سرنوشت بازی ها بسیار دارد و این تازه آغاز ماجراست... .
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

مدیر تالار کتاب + نویسنده برتر انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,085
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

yazenab

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
2,623
مقدمه

ای قلم بنویس از قهرمانان وطنم!
غیور مردان و شیر زنانی که
خاک این سرزمین تا به قیامت
مدیون آنهاست! بنویس ای قلم، بنویس!
تا تندبادهای فراموشی، خاطره ی
بودنشان، صبر و استقامتشان،
اشک ها و لبخندهایشان، شجاعت
و بی باکیشان را با خود نبرد! بنویس
ای قلم بنویس! بشکند قلمی که ننویسد بر قهرمانان وطنم چه گذشت!
 
آخرین ویرایش

yazenab

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
2,623
« قسمت اول »
هنوز هم بوی باران من را به آن روزها می برد. روزهای خوب کودکی ام در بالافوشه بهشت کوچک من! اصالتاً اهل آبادان بودیم، سال ۱۳۴۲ وقتی که هنوز به دنیا نیامده بودم؛ پدرم به دلایلی نامعلوم شهر آباء و اجدادی اش را ترک و به همراه مادرم به گیلان مهاجرت کرد و ساکن یکی از مناطق جنگلی بالا دست روستا (بالا فوشه) شد. روستای فوشه که در جنوب غربی شهرستان فومن قرار گرفته یکی از روستاهای همجوار قلعه رودخان است که از جنوب و جنوب غربی و غرب به جنگلها و ارتفاعات وکوهستانهای زیبا و از شرق و شمال شرقی به روستاهای حیدر آلات و قلعه رودخان منتهی می شود.
جنگلهای بکر در ارتفاعات این روستا از زیبایی های وصف نشدنی ست، دوران رنگارنگ کودکی ام در دل این طبیعت زیبا گذشت... .
یک سال بعد از مهاجرت پدرم به فوشه برادرم سعید و دوسال بعد از آن من پای به دنیا گذاشتم. پدر با ذوق و استعدادی که داشت، روی به شغل نجاری آورده و گوشه ای بیرون از کلبه ی چوبی کوچکمان کارگاهی به پا کرده بود. در سکوت کوهستان صدای خش خش اره ی نجاری موسیقی دلنوازمان شده بود .پدرم را طبق گویش مردم آبادان آقا صدا می زدیم.
آقا گاهی برای من و سعید اسباب بازی های کوچکی مثل خرگوش و اسب و... می ساخت که از دیدنشان کلی ذوق می کردیم!
در محیط بکر و دور افتاده ی جنگلی همسایه ای نداشتیم، هر چند زندگی در طبیعت زیبا بود ولی سختی های خودش را داشت مثل حمله ی حیوانات وحشی... .
مادرم چند جور دعا به دیوار خانه آویخته بود که میگفت از گزند در امانمان می دارند، شب ها بیرون کلبه آتش را روشن نگه می داشتیم تا حیوانات نزدیک خانه نشوند.
چند بار هم گرگ و میش صبح که آتش خاموش شده بود. چند گراز و حشی نزدیک شدند که حواله شان تیری شد از تفنگ آقا!
با کسی رفت و آمدی نداشتیم جز عمو حسین. عموحسین یکی از دوستان پدر بود که گاهی می آمد به خانه ی ما کتاب یا برگه ای که نمی دانستیم چیست بین او و آقا ردو بدل می شد و بعد مدت کوتاهی می رفت... .
یک بار هم با پسر بچه ای که بعد معلوم شد پسرش است به دیدنمان آمد. پسر بچه ای همسن و سال سعید شش هفت ساله با سر تراشیده و کت بزرگی که به زانوهایش می رسید و چشمان سبز روشن، بدون مقدمه جلو آمد و شروع کرد با سعید صحبت کردن:
- سلام می نام حسنه!(سلام من حسنم). تی نام چئه؟(اسم تو چیه؟).
سعید با چشم های گرد شده فقط هاج و واج نگاهش می کرد!
ما که تا آن زمان نه کودکی همسن و سال خودمان دیده بودیم و نه زبانش را می دانستیم فقط در سکوت نگاهش می کردیم!
 
آخرین ویرایش

yazenab

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
2,623
« قسمت دوم »


- سعید این چی میگه؟
- چه می دونُم آموو... سی کن نجمه چه با مَزن(نگاه کن نجمه، با مزه است).
آن روز پسرک و پدرش نهار را میهمان ما بودند و تا عصر که بازگردند حسابی با او بازی کردیم هر چند زبان هم را نمی فهمیدیم ولی در عالم کودکی حسابی به همه مان خوش گذشت؛ به او هم همینطور، این را وقتی بیشتر می شد متوجه شد که موقع خداحافظی با قیافه ای آکنده از شوق از دور برایمان دست تکان می داد... .
از تفریحات ما رفتن به زیارت امام زاده ای بود که بقعه اش در جنگل بود، بعضی وقت ها غروب که خسته و کوفته از جنب و جوش کودکانه بودیم مادر از توی ایوان صدایمان می زد:
- نجمه، سعید. بیاید دستاتونه بشورید و شام بخورید؛ آقاتون گفته اگه امشب زود بخوابید فردا صبح می ریم امام زاده!
به محض اینکه مادر این حرف را می زد مانند تیری که از کمان رها شده به سمت کلبه می دویدیم.
- مُو شام نمی خوام سیرُم!
از شوق اشتهایمان کور می شد.
- بیخود! هر کی شام نخوره فردا با ما نمیاد!
صدای آقا بود که حجت را بر ما تمام می کرد! شب هم از ذوق فردا مگر خواب به چشممان می آمد؟ توی تاریکی زیر پتو آهسته نجوا می کردیم:
- بیداری نجمه؟
- ها تو چی بیداری؟
- ها خوابُم نمی بره...
آخرش هم خروس خوان صبح به هزار زور بیدار می شدیم... .
تا امام زاده یک ساعتی پیاده روی داشتیم، روزهایی که به آنجا می رفتیم بسیار خلوت بود وتا بعد از ظهر می ماندیم.
وقتی به امام زاده می رسیدیم آقا به شدت گریه می کرد کسی صدای گریه اش را نمی شنید ولی شانه هایش می لرزید و در پی او مادر هم تند و تند اشک می ریخت و با پر روسری اش صورتش را پاک می کرد. نمی دانستم چرا گریه می کنند؟! آخر باید خوشحال باشند ما آمده ایم امام زاده!...
 
آخرین ویرایش

yazenab

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
2,623

<<قسمت سوم >>



آقا ، هر از گاهی دست سازه های چوبی اش را برای فروش به مغازه ای در روستا می برد ، اسب های چوبی کوچک ، پرنده ، صنایع دستی و...از جمله چیزهایی بودکه دستان هنرمندش با تراش بر پیکر چوب ها پدید می آورد. صبح زود وقتی همشکل مردم روستا جلیقه و شلوار می پوشید و آماده ی رفتن می شد صدای گریه ی گوش خراش سعید هشت ساله ؛ در حالی که آویزانش شده بود در خانه می پیچید:
_مُنُم ببر!
_ نمیشه پسر، راه دوره خستت میشه(خسته میشی)
_خستم نمیشه
و سر انجام قهرمان این کشاکش آقا بود که دستان سعید را که دور یکپایش محکم حلقه کرده بود بزور جدا می کرد و صورت قرمز و خیس از گریه اش را می بوسید :
اگه تو بیای کی مواظب خواهر و مادرت باشه؟
ها ؛ بمون ا‌ینجا پسر خوبی هم باش
مُنُم بت قل می دم وقتی اومدُم برات شکلات بیارم .
اینجا بود که لبخند من هم شکفته می شد و دندان های شیری ام که یک در میان ریخته بودند پدیدار می شد :
_آقا برا مُنُم میاری؟
_ها! برا تو هم میارُم به شرطی که دختر خوبی باشی...

اما وعده ی شکلات فقط برای شش، هفت سالگی مان افاقه می کرد...

من ده ساله بودم و سعید دوازده ساله . سعی می کردم همان دختر آرام و مطیع مادر باشم ولی سعید دیگر خیلی فرق کرده بود، بارها پنهانی به من گفته بود دوست دارد به ده برود، دلش می خواهد دنیای بیرون را ببیند...
آقا شب ها بارها قصه ی آبادان و زیبایی هایش را برایمان می گفت ، قصه ی اروند و کارون ، نخل های بلند، و خاطرات سمبوسه و فلافل خوردنش در ساحل کارون با رفقایش را هم هر دفعه با آب و تاب تعریف می کرد:
ها بابا؛درسته الانم مادرتون سمبوسه و فلافل های خوشمزه ای درست می کنه ولی خوردنش توی آبودان یه چیز دیگن ( یک چیز دیگر است )
ولی وقتی می پرسیدیم:
_چرا اومدیم اینجا؟
_آقا کی بر می گردیم آبودان؟
فقط جوابمان یک جمله بود:
مِگه اینجا چشه؟
و در حالی که آرنجش را به بالشت های کنارش تکیه داده بود دستش را می گذاشت روی پیشنایش و توی خودش می رفت. اینجور مواقع می دانستیم دیگر نباید سوال کنیم .
با صدای مادر که میگفت : شما دو تا نمی خواین بخوابین؟ نصف شبه خو! برای خواب از جا بلند می شدیم...
شبی از همین شب ها که چشمانم گرم خواب بود ، با خوردن دستی به شانه ام از جا پریدم و سرم را بلند کردم تا در تاریکی مطلق صاحب دست را ببینم! شبهی مانند عجل معلق بالای سرم نشسته بودم ، هنوز دهانم به جیغ زدن باز نشده بود که پنجه ی شبه جلوی دهانم را گرفت:
_نترس بِچه نِنِه! جن که ندیدی!

_خدا بگم چکارت نکنه سعید پَ چته نصف شبی ؟ دیوونه شدی؟!
دندان های سفید سعید همراه با خنده اش هویدا شد سرش را به گوشم نزدیک کرد و طوری که فقط من بشنوم آهسته گفت:
_می خوام بِرُم آبودان تو هم می بَرُم با خُودُم!
روی دستانم نیز خیز شدم:

_عقلت کجان؟ مِگه جاییه بلدی؟ اصلا مِگه پول داری؟
_ها که بَلَدُم! یه جوری خودمونه می رسونیم اونجا بعد من می رُم کار می کُنُم ! بزرگ شُدُم دیگه! تا کی باید اینجا زندونی بمونیم؟
 
آخرین ویرایش

yazenab

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
2,623
« قسمت چهارم »

- تو هم نیای تنها می رم...
دلم نیامد تنهایش بگذارم، به امید منصرف کردن و برگرداندنش گفتم ِ:
- باشه میام!
- باشه پس بیرون منتظرُم آماده شو زود بیا.

چادر گل دارم را به سر کردم و پاورچین پاورچین به بیرون رفتم...
سعید که لباس ها و وسایلش را در ساکی کوچک جا کرده بود رو کرد طرفم:
- پّ تو همینطوری می خوای بیای؟! لباسی، چیزی؟
- آره ولش کن حالا بعد یک کاریش می کنُم، سرو صدا میشه بیدار میشن... حالا از کدوم سمت بریم؟
سعید مانند راه بلدی که سال های سال این مسیرها را طی کرده بود با غرور گفت:
- فعلا میریم تا امامزاده بعد از اونجا راه میافتیم...

صدای عوعوی باد که در ظلمات جنگل شاخ و برگ درختان را می لرزاند وهر از چند گاهی زوزه ی حیوانات وحشی دچار وحشتمان کرده بود!
- سعید مُو خسته شُدُم بیا برگردیم خونه...
- قرار نبود نق بزنی یکم دیگه تحمل کن چیزی نمونده تا برسیم امام زاده...

یکدفعه از دور صدایی شنیدیم شبیه خُرخُر بلند ! در جا خشکمان زد سعید با ترس به عقب نگاه کرد...
-نجمه هیچی نگو فقط با سرعت تا امام زاده بدو!
و همزمان هر چه قدرت داشتیم در پا جمع کردیم و شروع کردیم به دویدن و یکنفس می دویدیم.
به امام زاده که رسیدیم هم خسته بودیم هم ذوق زده! زود پریدیم داخل و نفس زنان از پنجره ی چوبی مشغول تماشا شدیم؛ عجب خرس وحشت ناکی بود! قهوه ای و بزرگ! خرس که تا آنجا تعقیبمان کرده بود. به آرامی پوزه اش را روی زمین کشید و همان راهی را که آمده بود برگشت..

-نگاه کن سعید رفت!
- آره رفت.
احساس کردم امام زاده چون پدری دلسوز هوایمان را دارد. دیگر نه می ترسیدم و نه حتی سردی هوا را حس می کردم.

رفتیم داخل و نشستیم، نان و پنیری که سعید با خود آورده بود را خوردیم و همانجا از خستگی خوابمان برد.
بیدار که شدم هنوز هوا روشن نشده بود، سعید را هم برای نماز بیدار کردم. دلم برای مادر و آقام خیلی تنگ شده بود. چادرم را روی صورتم انداختم وگریه کردم و از امام زاده کمک خواستم .

سرانجام خداحافظی و حرکت کردیم. هر چه می رفتیم جنگل بود و جنگل... پاهایم دیگر توان نداشت، سر جایم نشستم.
- بلند شو نجمه نمیشه اینجا بمونیم! به شب برسیم جنگل خطرناک میشه.
- نمی تُونُم سعید.
بدون معطلی به کولم گرفت.
چند قدمی نرفته بود که با هم به زمین خوردیم... دیگر چیزی نفهمیدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

yazenab

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
2,623
« قسمت پنجم »

چشم که باز کردم در خانه بودم. سرم درد می کرد، نمی توانستم از جایم تکان بخورم، تصویر تار مادرم را بالای سرم دیدم که با نگرانی نگاهم می کرد. نمی دانستم جوابش را چه بدهم. به زحمت ل**ب باز کردم:
-سعید کجاست؟
مادر با گریه طوری که سعی می کرد صدایش بلند نشود به حرف آمد:
-همینجا بیرون کلبه. نگفتی اگه بلایی سرتون بیاد مُو تو این غریبی چه خاکی به سرُم کُنُم؟ کدوم آدم عاقلی نصف شب می زنه به جنگل؟
فقط خدا بهتون رحم کرد...
با گریه پریدم میان کلامش:
-بُخُدا می خواستم با سعید برُم که برش گردونُم!
-خب دیگه نمی خواد بهونه بیاری نمی تونستی من یا آقاته بیدار کنی؟ تو این وضعیت این کمکته برام؟
بیچاره مادر راست میگفت، یک بچه ی تو راهی داشت و دست تنها بود. من که دختر بزرگش بودم به جای اینکه کمک حالش باشم شده بودم مشکل سازش. توی همین فکرها بودم که ادامه داد:
-کار خدا بود که اون پیرمرد شکارچی وسط جنگل ببینتتون و بیارتتون خونه.
-کدوم پیرمرد؟ کجاست الان؟
-رسوندتونو رفت، وگرنه سعید نمی تونست که تا اینجا کولت کنه.
تازه سوزش پیشانیم را حس و با نوک انگشت محل درد را لمس کردم.
-نکن دست نزن به زخم سرت بدتر میشه.
خلاصه این ماجرا عبرتی شد تا دیگر سر خود کاری را انجام ندهیم.
برای ورود عضو جدید به خانواده لحظه شماری می کردیم، با کمک مادر لباس های کوچکش را دوخته بودیم.
-چرا پیرهن دخترونه نمی دوزی ننه؟
-خب ما که نمی دونیم بچه دختره یا پسر اونوقت اگه پسر شد پیرهن ها می مونن روی دستمون!
-نه مُو مطمئنُم دختره اگرم پسر بود نگران نباش خودُم می پوشمشون.
و هر دو بلند می خندیدیم.
-راستی ننه! پسر دوست داری یا دختر؟
-هر چی خدابده، فرق نمی کنه ننه فقط سالم و صالح باشه.
-آقا چی؟
-آقات هم همینطور.
آقا هم یک گهواره ی چوبی قشنگ درست کرده بود، در این مدت سر سعید را در کارگاه کوچک نجاری اش گرم کرده بود تا کمتر حوصله اش سر برود و بهانه بگیرد و فنی هم بیاموزد. سرانجام انتظار به سر رسید، با کمک قابله ای پیر که میگفتند ما را هم بدنیا آورده فاطی بدنیا آمد.
از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم حالا صاحب خواهری شده بودم که می توانستم دنیایم را با او قسمت کنم البته هر چند دیر و در ده سالگی ولی بلاخره خواهر دار شده بودم. آقام که برق خوشحالی توی چشمانش بود اذان و اقامه در گوش بچه خواند و بنا بر خواسته ی مادر اسمش شد فاطمه. من با ذوق و شوق کارهای خانه را انجام می دادم و مراقب فاطی بودم تا مادرم استراحت کند. اما افسوس که این خوشی ها دوامی نداشت و حادثه در راه بود. چند شب بعد همه در کلبه ی کوچکمان دور هم نشسته بودیم که ناگهان صدای افتادن چند شیء بیرون کلبه وتیر هوایی وجودمان را لرزاند.
 
آخرین ویرایش

yazenab

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
5/11/19
ارسال ها
59
امتیاز
2,623
« قسمت ششم»



نگاه های وحشت زده ی همه ناخودآگاه رفت سمت آقا، در با ضربه های محکم لگد کسی به لرزه افتاد وهمزمان صدای فریاد نکره ای به گوش آمد:
-پدر*س*و*خ*ت*ه بیا بیرون تا اینجا رو روی سرت خراب نکردم!
و دوباره چند لگد محکم به درچوبی زد که نزدیک بود از جای در بیاید. آقا دریک لحظه جست زد واسلحه ی شکاری اش را که به دیوار آویزان بود برداشت، با لگد بعدی دربازشد وهیبت غریبه ی مردی قد بلند و کت وشلواری و سبزه با صورتی کریه وحشت ناک که کلتش را به سمت ما نشانه گرفته بود پدیدار گشت. قبل ازاینکه عکس العملی نشان دهد این تفنگ آقا بود که پیشانی اش را هدف گرفت ونقش بر زمینش کرد. به پشت بیرون کلبه افتاد ورد باریک خون از روی صورتش برکروات آبی اش وسپس زمین جاری شد. آقا به طرف جنازه رفت ودریک حرکت سریع با پا کلتش را به داخل سرداد. ناگهان صدای تیری شنیدیم، آقایم دستانش را به چهار چوب در تکیه داد یک کت و شلواری دیگر ظاهر شد مانند اولی کریه و غول پیکر تیر دوم را نه به سر پدرم که انگار به قلب ما نشانه گرفت. تماش فقط چند ثانیه طول کشید ازظاهر شدن مرد کت و شلواری مقابل در تا کشته شدنش و سر دادن کلت به داخل وتیرخوردن آقا. ولی جانپناهمان هنوز دستانش را به چهارچوب در قفل کرده بود وتن بی جانش سپر بلایمان شده بود. قدش در نظرم بلند شده بود خیلی بلند اندازه ی نخل های آبادان! ناگهان کت وشلواری پیکرستون زندگی ما را بر زمین انداخت ولی همزمان خودش هم در پی چند صدای متوالی پخش زمین شد. تمامش فقط چند ثانیه طول کشید ازظاهر شدن مرد کت و شلواری مقابل در تا کشته شدنش و سر دادن کلت به داخل وتیرخوردن آقا. تمامش فقط چند ثانیه طول کشید... ناباورانه به مادر که کلت در دستانش می لرزید نگاه می کردیم. سریع کلت را به دست سعید داد و به سمت کت و شلواری دوم رفت تا خلع سلاحش کند، اما کت و شلواری دریک آن نعش نیمه جانش را از روی زمین بلند کرد ومانند هیولایی به مادرم حمله کرد وپیکر نحیفش را به دیوار کوبید وتفنگش را به قصد تیراندازی جلو آورد که سعید امانش نداد و از پشت هدفش گرفت و کارش را تمام کرد. هنوز اسلحه در همان حالت که نشانه گرفته بود دستش بود و بلند بلند گریه می کرد و داد می زد تمام این حوادث برای یک کودک دوازده ساله شوک بدی بود. مادربا زجه بر سرمان نهیب زد:
-زودی باشید باید بریم نجمه بچه ی بلند کن. سعید کمک کن باید آقاته از اینجا ببریم.
با یک دستم فاطی را گرفته بودم وبا دست دیگر فانوسی که کلبه را روشن می کرد. سعید و مادرهم کشان کشان پیکر آقا را می کشیدند. کم کم از خانه دور شدیم و به جایی از جنگل رسیدیم . دور آقا حلقه زدیم و شروع کردیم به گریه کردن. مادر شیون کنان به زبان خودش نجوا می کرد:
یاابو اولادی حل اعیونک(ای پدربچه هایم چشمانت راباز کن) ترا، انه من بعدک ذلیله(من بعد ازتودرمانده ام) انت چنت خمتی وانه حدرلفیای(تو سایه سرم بودی ومن زیرسایه بودم)
بعد از دقایقی بلند شد و بند اسلحه ی شکاری را از شانه اش بیرون آورد وبا اسلحه شروع کرد به کندن زمین تا بدن را دفن کند. چند لحظه بعد همانطور که با دست بر صورتش می کوفت گفت:
-یالا کمک کنید زمینه بکنید باید آقاتونه دفن کنیم بریم از اینجا تا بقیه شون نرسیدن .
همزمان صدای جیغ و گریه ی من و سعید بلند تر شد.
چادر گلدارم روی زمین پهن کردم وبچه را رویش خواباندم.
با چوب با دست وبا هر چه می توانستیم زمین را می کندیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بالا