در حال تایپ رمان امپراتوری تاریکی| مرتضا کاربر انجمن یک‌ رمان

مرتضا

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/16/19
ارسال ها
4
امتیاز
30
کد رمان: 2094
ناظر رمان: FABLIS


نام رمان: امپراتوری تاریکی
نویسنده: مرتضا
ژانر: تاریخی
خلاصه: بهترین دانش آموز مدرسه متوسطه اول، بسیار ترسوست. یکی از شبها که در خانه تنهاست، با رفتن برق چنان دچار ترس می‌شود که بیهوش می‌شود. و ناگهان خود را در دنیای تاریخ و اسطوره‌‌ها می بیند و...
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,101
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

مرتضا

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/16/19
ارسال ها
4
امتیاز
30
1

مینی‌ب*و*س آبی رنگ میان جاده سیاه، مثل حلزونی بود بین مورچه‌های پرجنب و جوش. جلوی مینی‌ب*و*س آبی پارچه‌ای سفید بسته بودند که رویش نقش شده بود: اردوی علمی-تفریحی دانش آموزان ممتاز دبیرستان غیردولتی آفرینش، ناحیه دو شیراز. و آن قدر بد خط و کج و معوج بود که خواندنش به دردسرش نمی‌ارزید. راننده مینی‌ب*و*س غرق در افکار خودش بود و چشم بر جاده داشت. کنار او، آقای فلاحی نشسته بود، موسس چهارشانه، قدبلند و سنگین وزن دبیرستان به عنوان سرپرست اردو؛ و تند تند تخمه آفتابگردان می‌شکست و در گوشی همراهش صحبت می‌کرد. در بین صحبت‌هایش گاهی هم بر می‌گشت و به دانش آموزان نگاهی می‌انداخت، تذکری می‌داد و متلکی می‌گفت، و دوباره تخمه و صحبت با موبایل.
داخل مینی‌ب*و*س-کیپ تا کیپپ- دانش آموز ممتاز، از نوع زرنگ و درسخوان، نشسته بود. حتی آنها هم از این که یک روز از دست مدرسه راحتند، می‌گفتند و می‌خندیدند و گاهی هم می‌خواندند.
درست پشت سر راننده، یعنی توی ردیف اول صندلی دو نفره، فقط یک نفر نشسته بود، ابرویش بالا رفته بود و سرش پایین. با انگشت عینکش را روی بینی فشار می‌داد و کتاب می‌خواند. آن قدر غرق خواندن کتابش بود که متوجه نشد، پیرمرد سفید پوش کی آمد و کنارش نشست. پیرمرد سلام کرد و دستش را به طرف "علی رضا" دراز کرد. علی رضا لحظه‌ای مکث کرد ، اما سرانجام با پیرمرد دست داد.
دست پیرمرد، چقدر لطیف بود، گویا نوزادی بود تازه متولد شده. آن قدر لطیف که علی رضا با خود اندیشید، حتی از دست مادرش نیز لطیف تر است. حتی چهره‌اش هم بسیار کودکانه بود، گویی انبوه ریش‌ها و ابروها و موهای سفید را برای گریم به آن صورت اضافه کرده‌بودند. علی متعجب شده بود. اما بی‌خیال شد و دوباره مشغول خواندن.

- کتاب درسیه؟
پیرمرد بود که پرسید. علی رضا بدون آن که سرش را از روی کتاب بلند کند، پاسخ داد: نه! و دوباره مشغول خواندن شد.
خواست برگ بزند که پیرمرد گفت: اجازه بده که من هم بخوانم!
علی رضا به پیرمرد نگاهی انداخت. پیرمرد هم به او نگاه کرد. دل علی لرزید.چیزی در نگاهش علی رضا را ترساند.
 
آخرین ویرایش

مرتضا

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/16/19
ارسال ها
4
امتیاز
30
2
"علی رضا فریدونی" دانش آموز پایه هشتم، نه فقط امسال که همه دوران تحصیلش ممتاز بود. از کلاس اول دبستان تا همین نوبت اول که حالا به خاطر آن به اردو آمده‌بودند. او نه فقط در کلاس بلکه در کل مدرسه بهترین دانش آموز بود. مادرش پزشک اطفال بیمارستان نمازی بود و پدرش هم متخصص قلب بیمارستان الزهرا. با چنین پدر و مادری البته همه از او انتظار داشتند که بهترین باشد. بهترین در همه چیز! اخلاق، رفتار، درس، امتحان، حتی فوتبال. و البته او بهترین هم بود. در همه چیز خوب. همان قدر خوب بغل پا شوت می‌زد که مساله ریاضی حل می‌کرد. با این حال عاشق تاریخ بود.
-تاریخ هم شد درس!
بارها با پدرش سر این مساله کلنجار رفته بود. پدر علی از او در درس تاریخ هم نمره بیست می‌خواست، ولی خود تاریخ برایش مهم نبود.
-علوم، ریاضی! درس یعنی این دوتا!
مادرش هم مثل پدرش فکر می‌کرد. فقط تنها تفاوتش این بود که می‌گفت: ادبیات و تاریخ و ورزش بی خیال.
آن روز هم که "علی رضا" از پدرش رضایت نامه اردو را گرفته بود، پدرش با بی میلی و فقط و فقط به خاطر موزره تاریخ طبیعی شیراز آن را امضا کرده بود و مادرش هم تاکید کرده بود که : خوب به ساختار بدنی جانوران دقت کند، تا در آینده پزشک قابلی شود.
علی چشم گفته بود. اما اصلا دلش نمی‌خواست به هیچ جانوری نزدیک شود! اصلا دلش نمی‌خواست به روپوش سفید پدر و مادرش نزدیک شود. اصلا دلش نمی‌خواست پزشک شود!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

مرتضا

تازه وارد
تازه وارد
عضویت
5/16/19
ارسال ها
4
امتیاز
30
3
پایش را که روی تخته‌های چوبی محافظ پلکان تخت جمشید گذاشت، تصور کرد: چه شکوهی داشت اگر می‌توانست پایش را روی خود پله‌ها بگذارد، درست همانجا که پادشاهان بزرگ گذشته پا گذاشته بودند. درست همانجا. اسبش را هی می‌کرد، از پله‌ها بالا می‌رفت، با اسب وارد تالار بزرگ می‌شد و سربازها فریاد می‌زدند: "علی رضا"، سپس شنل ارغوانیش را پشت سرش می‌انداخت، از اسبپایین می‌پرید و و در حالیکه نامه مهمی در دست داشت، به سوی تالار آینه می‌رفت!
در بین جمعیت نگاهش به پیرمرد سفیدپوش افتاد. پیرمرد هم به او نگاه کرد. علی رضا سرش را برگرداند تا با او چشم در چشم نشود. از او هم می‌ترسید، مثل خیلی چیزهای دیگر. چیزی در نگاه پیرمرد بود که او را گرم می‌کرد و می‌ترساند!
هر چه زمان آمدن تا تخته جمشید کش آمده بود، این جا نخ زمان را سوزانده بودند، عقربه‌ها تند و تند می‌دویدند، مثل اسب‌های دور زمین مسابقه! علی رضا مبهوت تصویرهای روی دیوار بود. نبرد شیر و گاو! سال نو سال کهنه. سربازها! نیلوفر دوازده پر و گلنار خفری در دستان شاه شاهان!
بقیه با سرعت می‌رفتند تا زودتر به کافه برسند و بستنی و قهوه و نسکافه میل کنند! برای بقیه دانش آموزان ممتاز اینجا فقط مخروبه‌ای سنگی بود با چند ستون سنگی و چند مجسمه سنگی! اما علی رضا آرام آرام، قدم قدم جلو می‌رفت. قدم قدم.
البته وقتی نگاه کرد و دید هیچکدام از هم مدرسه‌ای‌هایش دور و برش نیستند، سعی کرد کمی قدم‌هایش را تندتر کند، نه به خاطر این که از آن‌ها جا نماند، بلکه به این خاطر که می‌ترسید تنها بماند، گر چه می‌دانست آنها حتی یک قدم هم از کافه آن طرف تر نمی‌روند.
خیلی زود در میان خنده و هیاهوی دانش آموزان ساعت دوازده شد. آقای فلاحی فرمان داد: بچه‌ها با سرعت به سمت مینی‌ب*و*س.
-آقا هنوز نیم ساعت وقت داریم!
- بسه دیگه فریدونی!تا بریم ای مینی ب*و*س نیم ساعت هم بیشتر میشه.
علی‌رضا به ناچار همراه آن‌ها رفت. روی پله خروجی باز هم پیرمرد از کنار او عبور کرد. باز هم نگاهشان در هم گره خورد، باز هم علی گرمش شد و ترسید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا