در حال تایپ رمان آن سوی مانیتور | Zahra_m کاربــر انجـــمن یک رمـــان

Zahra_m

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
4,928
امتیاز
63,873
محل سکونت
بــوشـہر
کد رمان: 2097
ناظر رمان: Yegane


آن سوی مانیتور.jpg

نام رمان: آن سوی مانیتور
نام نویسنده: Zahra_m
ژانر: اجتماعی
خلاصه:
زندگی‌ام خسته کننده شده بود. روزهایم همه خشک و تیره بود، به طوری که هر لحظه که می‌گذشت بیشتر و بیشتر احساس خفه‌گی به وجودم سرازیر می‌شد. غم اطرافم را اشغال کرده بود، دلم فرار می‌خواست، اما به کجا؟ اصلا جایی هم برای رفتن بود؟! اما در همان ثانیه‌ها که توجه‌ام را جمع کردم، برای یک لحظه که حواسم را به اطرافم دادم چشم‌هایم چیزهای جدیدی را پیدا کرد، دنیایی تازه، جهانی تازه! همه‌جا پر از امید بود. در آن‌جا دیگر خبری از غم و دلگیری نبود! جایی بود پر از آدم‌های جدید و متفاوت.

دوستان من یه چیز کوچیک رو می‌خواستم بگم که الان یادم اومد :tongueym:
راستش این رمان با بقیه رمان‌ها یکم فرق داره، اگر میخواید این رمان رو بخونید از همین اول باید بگم که نباید دنبال اتفاق بدی یا هیجان‌انگیزی توش باشید، تو این رمان داستان عشق و عاشقی وجود نداره=)
این رمان فقط مثل یک دفترچه خاطرست که من گذاشتمش برای دید عموم، یه دفترچه خاطرات از خودم^-^
امیدوارم خوشتون بیاد^-^ این‌هارو هم گفتم که از اول بدونید قراره چی بخونید و بعد از خوندن پارت اول نگید ای وای این دیگه چیه و اینا:tongueym:
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,104
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Zahra_m

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
4,928
امتیاز
63,873
محل سکونت
بــوشـہر
مقدمه:
زندگی سخت نیست
زندگی تلخ نیست
زندگی هم‌چون نت‌های موسیقی بالا و پایین دارد
گاهی آرام و دل‌نواز
گاهی سخت و خشن
گاهی شاد و رقص آور
گاهی پر از غم
زندگی را باید احساس کرد
***
آرام و با استرس به سمت دریچه‌ی کوچک کنار در حرکت کردم.
با زبان ل**ب‌های خشک شده از استرسم را تر کردم و با صدای لرزانی گفتم:
-سلام، من... .
قبل از این که حرفم را تمام کنم آن مرد ریش دار که پشت دریچه بود با صدای کلفتی گفت:
-اسم!
با تعجب چند لحظه خیره به چهره‌ی ترسناکش شدم و بعد با صدای آرتمی زمزمه کردم.
- زه... .
مردد خیره به مرد شدم و سریع حرفم را عوض کردم و گفتم:
-دختر پاییزی.
مرد نگاهی به سرتا پایم انداخت و با صدای آرامی گفت:
-چند لحظه منتظر بمون.
نگاهم را از مرد گرفت و به در بزرگ دوختم. در آن‌قدر بلند بود که برای نگاه کردن به بالایش باید حتما سرت را تا آخر بلند می‌کردی و این باعث گردن دردت می‌شد!
با صدای مرد به خودم آمدم.
-بیا... این رو بزن به لباست.
آرام نگاهم را سوق دادم به آن کارت آویز کوچک در دستش که به سمتم گرفته بود.
کارت را از دستش گرفتم و نگاهی به پشت و رویش انداختم.
رویش "دختر پاییزی" هک شده بود!
سرم را بالا بردم تا تشکر کنم که دیدم نیست. با تعجب سرم را خواستم داخل دریچه ببرم که در با صدای عجیبی باز شد. با تعجب چرخیدم و به در نگاه کردم، همان موقع آن مرد ریشی را دیدم که پشت در ایستاده.
مرد با سرش به داخل اشاره کرد و با صدای بلندی گفت:
-بیا تو.
آب دهانم را قورت دادم و با قدم‌های آرتمی به سمت داخل حرکت کردم. با وارد شدنم مرد ریشی که انگار نگهبان بود وارد اتاق کوچک کنار در شد.
با تعجب نگاهم را چرخاندم که دهانم از بزرگی اطرافم باز ماند. یک حیاط بسیار بزرگ با درخت و گل‌های زیبا، مثل باغی بزرگ! ته حیاط خانه‌ای بزرگ قرار داشت که بیشتر شبیه به قصرهای توی قصه‌ها بود!
با صدایی به خودم اومدم و نگاهم را به کسی که اسمم دومم، یعنی "دختر پاییزی" را گفته بود دوختم.
-سلام، خوش اومدید، لطفا کارت آویزتون رو به لباستون بزنید.
با تعجب خیره به مرد جوانی که یک دست کت و شلوار سورمه‌ای رنگ پوشیده بود دوختم و کوله پشتی‌ام را بالا کشیدم و سریع آویز را روی شالم زدم.
مرد لبخندی زد و گفت:
-کمکی خواستید می‌تونید سوال کنید.
با تعجب نگاهی به کارتی که به لباسش زده بود کردم، "REZA_M"، ابرویی بالا انداختم و زمزمه کردم.
-ممنون!
 
آخرین ویرایش

Zahra_m

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
4,928
امتیاز
63,873
محل سکونت
بــوشـہر
مرد سری تکان داد و به سمت همان قصر یا خانه حرکت کرد. نگاهی به اطراف انداختم اما هیچ‌کس را آن‌طرف‌ها ندیدم، دوباره نگاهم را به آن مرد دوختم، نفس عمیقی کشیدم و قبل از آن‌که زیاد دور شود به سمتش دویدم، چند قدمی‌اش که رسیدم سرعتم را کم کردم و پشت سرش به راه افتادم.
وارد خانه‌ی بزرگ شدیم، با دهنی باز از تعجب به راه‌پله‌ی بلند و دراز روبه‌رویم خیره شدم. آرام نگاهم را چرخاندم. چپ و راستم راه‌روهای بلندی بود که به راحتی نمی‌شد انتهایشان را دید! راه‌روهایی بلند با یک عالمه در سفید و مشکی رنگ!
صدای مرد در گوش‌هایم پیچید.
-این کلید رو بگیرید، وارد راه‌روی سمت راستتون بشید، اون‌جا می‌تونید اسم خودتون رو روی در پیدا کنید و وارد اتاقتون بشید.
کلید را از دستش گرفتم و بلافاصله دهنم را باز کردم تا سوالی بپرسم ولی انگار عکس‌العمل او سریع‌تر بود چون وقتی متوجه شدم که داشت از پله‌ها بالا می‌رفت!
نفسم را با حرص به بیرون فرستادم و به سمت راه‌روی سمت راستم چرخیدم، آرام آرام و یک به یک روی درها را برسی می‌کردم تا به در سفید رنگی که با رنگ مشکی رویش نوشته بود "دختر پاییزی" رسیدم. ل**ب‌هایم را کج کردم و زیر ل**ب زمزمه کردم.
-ای بابا، کاش مشکی می‌بود!
سرم را بالا گرفتم و به لوستر بزرگ بالای در خیره شدم، از زیباییش لبخندی روی لبم نشست. کلید را در دستم چرخاندم، به کلید هم یک دسته کلید چوبی متصل بود که رویش "دختر پاییزی" هک شده بود. ابرویی بالا انداختم و زمزمه کردم.
-کی وقت کردن!
کلید را توی در انداختم و چرخاندم. در که باز شد با اتاقی سفید رنگ و دل‌نشین روبه‌رو شدم، لبخندی از سر ذوق و خوشحالی روی ل**ب‌هایم نشست. سریع در را پشت سرم بستم و وارد اتاق شدم.
دیوار سفید، سقف سفید، تخت سفید، کمد سفید، هیچ‌چیز رنگی‌ای در اتاق به چشم نمی‌خورد، سفیدی اتاق حس آرامش بخشی را به روحم القا می‌کرد.
با ذوق و هیجان کوله پشتی‌ام را به طرفی پرت کردم و خودم را روی تخت انداختم، از خوشحالی زیاد الکی و بی‌مورد می‌خندیدم.
سریع بلند شدم و شروع به زیر و رو کردن اتاق کردم. در کمد را باز کردم و سرم را به داخلش فرو بردم، خالیه خالی! ل**ب‌هایم را کج کردم و به سمت میز آرایشی‌ای که روبه‌روی تخت گذاشته بود حرکت کردم.
کشو‌هایش را یک به یک گشتم اما آن هم مثل کمد خالی بود، نگاهم را به سمت دری که کنار میز آرایشی بود دوختم، با کنجکاوی در را باز کردم که با سرویس بهداشتی روبه‌رو شدم.
 
آخرین ویرایش

Zahra_m

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
4,928
امتیاز
63,873
محل سکونت
بــوشـہر
ابروهایم را بالا انداختم و نفس عمیقی کشیدم. کوله پشتی‌ام را باز کردم و آن را سروته کردم و تمام وسایلش را روی زمین ریختم. بعد از گذاشتن وسایل‌هایم در جای مناسب‌شان به سمت تخت رفتم و رویش دراز کشیدم، خسته بودم، هر چند مسیر زیادی را هم طی نکرده بودم ولی باز انگار کوه کنده‌ام و از خواب زیاد چشم‌هایم از هم باز نمی‌شد!
بعد از بستن چشم‌هایم ثانیه‌ای طول نکشید که به خواب رفتم.
***
با صدای تق تقی آرام چشم‌هایم را از هم باز کردم.
سر جایم نشستم و اطرافم را بررسی کردم، دوباره صدای تق تق به گوشم رسید. مثل کوبیده شدن در بود!
با تعجب نگاهم را سمت در سوق دادم.
صدای یک نفر در گوشم پیچید.
-فکر کنم خوابه، بهتره خوش‌آمد گویی رو بذاریم برای بعد.
بلافاصله بعد از اتمام حرفش صدای یکی دیگر هم آمد که گفت:
-باشه بریم.
ابرویم را بالا انداختم و به در خیره شدم اما دیگر هیچ صدایی نیامد.
بی‌حوصله و کسل از روی تخت بلند شدم و خمیازه کشان به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردم.
بعد از شست و شوی دست و صورتم و مسواک زدن از سرویس بیرون آمدم و آن یک دست لباسی را که از خانه همراه با خود آورده بودم پوشیدم.
امروز را باید شیک و جذاب به نظر برسم!
لبخندی در آینه به خودم زدم و سرحال از اتاق خارج شدم.
کسی در راه‌رو نبود، ابرویم را بالا انداختم و با کنجکاوی از پله‌ها بالا رفتم.
با دیدن فضای روبه‌رویم از تعجب دهانم باز ماند، همه جا پر از در و راه‌روهای درهم بود، به طوری که آدم حس می‌کرد در هزارتوست!
دوباره روبه‌ریم یک پله‌ی بزرگ دیگر بود ولی این دفعه چرخیدم و به سمت چپ حرکت کردم.
چند نفری در آن‌جا حرکت می‌کردند و وارد این اتاق و آن اتاق می‌شدند. همان‌طور از کنار اتاق‌ها رد می‌شدم که چشمم خورد به اتاقی که رویش نوشته بود "اتاق گفت و گو"، با تعجب دستم را به سمت دست‌گیره‌ی در بردم ولی قبل از آن‌که دست‌گیره را بگیرم یک نفر از داخل آن را باز کرد. با چشم‌هایی گرد شده به آن دختر نگاه کردم، قبل از آن‌که فرصت کنم و آن کارت روی لباسش را بخوانم آدامس توی دهانش را باد کرد و با تنه از کنارم گذشت. با چشم‌هایی گرد شده از تعجب به این بی‌ادبیش خیره شدم.
 
آخرین ویرایش

Zahra_m

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
4,928
امتیاز
63,873
محل سکونت
بــوشـہر
ل**ب‌هایم را کج کردم و وارد آن اتاق شدم اما اتاق خالیه خالی بود! البته خالی منظورم از انسان است چون دور تا دور اتاق نیمکت گذاشته شده بود و وسطش هم پر بود از صندلی‌، اتاق خیلی بزرگی بود، تقریبا چهار برابر اتاق من بود!
احساس گشنگی بهم دست داد، لبخندی زدم و از اتاق خارج شدم، آرام به دختری که کنار یک در ایستاده بود و داشت کتابی را می‌خواند نزدیک شدم، ل**ب‌هایم را در دهانم جمع کردم و بعد از مکث کوتاهی با صدای آرامی زمزمه کردم.
-سلام.
دختر سرش را بلند کرد و نگاهی به من انداخت در همان حال لبخندی زد و عینکش را از روی چشمش جا به جا کرد و گفت:
-سلام عزیزم.
نگاهی به کارت روی لباسش انداختم، "ف.سین"، به نظر دختر خوب و مهربونی می‌آمد!
من هم متقابلا لبخندی به چهره‌اش پاشیدم و گفتم:
-من یکم گرسنمه، تازه واردم! می‌تونم بپرسم سالن غذاخوری یا آشپزخونه کجاست؟
همان‌طور که کتابش را می‌بست لبخندی زد و گفت:
-طبقه‌ی چهار، دست راستت. می‌تونی توی تالار خانواده و زندگی دنبالش بگردی!
با شنیدن طبقه‌ی چهار از دهنش مثل توپی که سوزن بهش خورده باشد کم باد شدم، ولی سعی کردم ظاهرم تغییری نکند پس لبخندی زدم و زمزمه کردم.
-ممنون از راهنمایی.
لبخندی زد و گفت:
-خواهش می‌کنم عزیزم.
با حالت زاری به سمت پله‌ها حرکت کردم که دوباره صدایش در گوشم پیچید.
-عزیزم می‌تونی از آسانسور استفاده کنی!
با تعجب چرخیدم و خیره بهش ماندم که با دست به جایی اشاره کرد و گفت:
-آسانسور اون‌جاست، پله‌ها زیادن یکم!
رد دستش را دنبال کردم تا به یک آسانسور شیشه‌ای رسیدم. لبخندی از سر شادی زدم و با قدردانی خیره به چهری آرامش‌بخشش تشکر کردم و بلافاصله به سمت آسانسور به راه افتادم.
دکمه‌ی آسانسور را فشردم که درش بدون مکث باز شد، یک تای ابرویم را بالا انداختم و واردش شدم، نگاهم ما بین شماره‌ها در گردش بود آن‌قدر از دیدن آسانسور ذوق زده شده بودم که یادم رفت به چه طبقه‌ای می‌خواستم بروم!
 
آخرین ویرایش

Zahra_m

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
4,928
امتیاز
63,873
محل سکونت
بــوشـہر
نفسم را با حرص به بیرون فرستادم که یادم آمد باید بروم طبقه‌ی چهار، دکمه را که فشردم آسانسور شروع به حرکت کرد. به راحتی می‌توانستم اطرافم را ببینم، از ترس خودم را به دیوار آسانسور سفت فشردم و سعی کردم پایم را زیاد تکان ندهم که یک وقت شیشه‌ی زیر پایم از هم نبپاشد و من به زمین سقوط نکنم!
تا به طبقه‌ی چهار رسیدم، خودم ناخواسته برای ترس زیادی نزدیک بود سکته کنم برای همین چند باری هم دست عزرائیل را گرفتم و به دنبالم خودم کشاندم!
آرام و تلو تلو خوران از آسانسور خارج شدم و به دیوار تکیه دادم، بدترین لحظات عمرم را در آسانسور شیشه‌ای تجربه کردم!
بعد از چند نفس عمیق خودم را جمع کردم و همان‌طور که "ف.سین" آدرس داده بود به سمت راست رفتم و به دنبال تالار خانواده و زندگی گشتم.
آخره راه‌روی طویل و دراز بالاخره توانستم تابلویی را که رویش خانواده و زندگی هک شده بود پیدا کنم.
آرام چند تقه به در زدم اما هیچ‌کس جوابی نداد، با تعجب چشم‌هایم را ریز کردم و به آرامی در را باز کردم، با باز کردن در، راه‌رویی دیگر روبه‌رویم قرار گرفت، اما کوچک‌تر از راه روهای قبلی!
در راه رو ده در بود که هر کدام اسمی را رویش هک کرده بودند!
آرام آرام از کنار در‌ها گذشتم و اسم‌شان را زیر ل**ب زمزمه کردم.
-بانوان، آقایان، همسرداری، خانه‌داری، خیاطی، آرایش و زیبایی، آشپزی و شیرینی پزی... .
با دیدن اسم هک شده‌ی آشپزی روی در مشکی رنگ، ذوق زده لبخندی زدم و با تقه‌ای آرام در را باز کردم.
با باز کردن در چشمم خورد به عده‌ی زیادی دختر و پسر که داشتن در کنار هم صبحانه می‌خوردند!
با تعجب همان‌طور که هر لحظه چشمم می‌پرید روی یک به یک آن‌ها به سمت یک میز خالی حرکت کردم، جایی شبیه به رستوران بود اما انگار گارسونی نداشت، میان جمعیت چشم چشم کردم برای گارسون که دیدم چند نفر کنار یک دریچه‌ی کوچک ایستاده‌اند و چند لحظه بعد یک نفر پشت دریچه ظاهر شد و ظرفی حاوی غذا به دست یکی از آن‌ها داد.
ابروهایم را بالا انداختم و به سمت همان دریچه حرکت کردم، کنار دریچه هم دری نسبتا بزرگ بود که فکر کنم پشتش باید آشپزخانه باشد!
دختری که پشت دریچه بود لبخندی زد و گفت:
-چی می‌خوای؟
 
آخرین ویرایش

Zahra_m

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
4,928
امتیاز
63,873
محل سکونت
بــوشـہر
با تعجب خیره شدم بهش، نگاهم را دادم به کارت روی لباسش که دیدم نوشته "mahsaaa" و پایین‌ترش هم باز هک شده بود "مدیر تالار خانواده و زندگی، منتقد، کاربر افتخاری"، با تعجب ابروهایم را بالا انداختم، حتما کارش زیادی سنگین است!
با صدای آرامی ل**ب زدم.
-خب... غذا!
دختر آرام خندید و گفت:
-این‌ رو که خودم هم می‌دونم! غذا چی می‌خوری؟
ابرویم را بالا انداختم و به دختر خیره شدم، نمی‌خواستم برای صبحانه غذای زیاد سنگینی بخورم، نیمرو کافی بود، هرچند او هم زیادی سبک و به دور از چربی نبود!
با صدای آرامی گفتم:
-نیمرو ندارین؟
دختر با بهت و چشم‌های گرد شده‌ای خیره به من نگاه کرد.
لحظه‌ای نگذشت که سرش را تکان داد و گفت:
-باشه!
لبخندی زدم و چرخیدم و خیره به دیوار‌های سیاه و سفید اطرافم شدم، میز‌ها هم هر کدام مثل دیوارها یک رنگ بودن، یکی در میان سیاه و سفید!
از این ترکیب رنگی لبخندی نشست روی لبم، همیشه عاشق خانه‌ای با ترکیب سیاه و سفید بودم!
با صدای دختر به خودم آمدم.
-بفرمایید غذاتون.
ظرف را از دستش گرفتم و بعد از تشکری کوتاه به سمت میز حرکت کردم.
بعد از خوردن صبحانه از جایم بلند شدم و مثل تمام کسای دیگه به سمت آن چهار شیر آب که گوشه‌ی سالن بود حرکت کردم. دیده بودم که همه بعد از خوردن غذایشان ظرف‌هایشان را در آن‌جا می‌شستند!
ظرف غذایم را شستم و به طرف همان دختر که اسمش mahsaaa بود حرکت کردم، ظرف را به دستش دادم و بعد از چند تشکر بابت صبحانه از آن‌جا خارج شدم.
دلم هوس کرد سری به اتاق مد و پوشاک بزنم ولی حوصله‌اش را نداشتم، بیشتر دلم می‌خواست به اتاقم بروم!
با قدم‌های آرامی از میان آن همه در که ظاهرا پشت هر کدامشان یک تالار مخصوص بود رد شدم.
دلم خواست دوباره سری به آن اتاق که رویش زده بود اتاق گفتگو بزنم.
دیگر نتوانستم ترس آن آسانسور را به جان بخرم پس با پله‌ها به طبقه‌ی دو رفتم.
نفسم را دادم بیرون و به دوطرفم خیره شدم. حالا باید از کدام طرف می‌رفتم؟ یک لحظه یادم آمد که بار قبل به چپ رفتم پس حالا باید به راست می‌رفتم.
پشت در اتاق ایستادم و بعد از کشیدن نفس عمیقی در را باز کردم.
برخلاف بار قبل سه نفر در اتاق نشسته بودن و می‌خندیدند.
آن‌ها که با صدای باز شدن در به طرفم چرخیده بودند، رو بهم لبخندی زدند. یکی از آن‌ها با دیدنم از خوشحالی جیغی کشید و سریع دوید و خودش را پرت کرد توی بغلم.
 
آخرین ویرایش

Zahra_m

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
4,928
امتیاز
63,873
محل سکونت
بــوشـہر
-وای خدایا، این‌جا رو باش!
یکم من را از خودش فاصله داد و با لبخندی کش دار خیره شد بهم.
با بهت و تعجب خشک شده داشتم بهش نگاه می‌کردم. طوری رفتار می‌کرد انگار من را سال‌هاست که می‌شناسه!
با خوشحالی و ذوق چرخید به سمت آن دو دختر که روی صندلی نشسته بودند و با خنده داشتند به ما نگاه می‌کردند و گفت:
-بچه‌ها این‌جا رو ببینید، بالاخره خواهر گم شدم رو پیدا کردم!
دوباره نگاهش رو به سمت من چرخاند و گفت:
- اسمت چیه؟
همان‌طور با بهت و ابرو‌های بالا پریده خیره خیره نگاهش کردم. وقتی دید من سکوت کردم، سری تکان داد و گفت:
- من فاطمه هستم.
و بلافاصله بعد از این حرف خودش دست من را گرفت و تکان داد و گفت:
-و تو؟
با این حرکتش چشم‌هایم از قبل گردتر شد. وقتی دید باز هم من ساکت هستم و چیزی نمی‌گویم با ابروهای بالا پریده خیره به سمت آن دوتا با صدای آرامی گفت:
-فکر کنم لاله!
با این حرفش به خودم آمدم و گفتم:
- نه نیستم... می‌تونی پاییز صدام کنی!
به آرومی ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
- اسمت پاییزه؟!
سرم را به معنای نه تکان دادم.
با این حرکتم نگاه متفکری به سر تا پایم انداخت و گفت:
-یعنی به این علاقه نداری که کسی اسمت رو بدونه؟!
سرم را کج کردم که دماغش را چین داد و گفت:
-چه مسخره!
دوباره از تعجب ابروهایم بالا پرید‌. به آرامی نگاهم را دادم به کارت روی لباسش که دیدم نوشته "باران پاییزی"، لابد برای این که توی اسم هر دویمان کلمه‌ی پاییز وجود دارد می‌گفت که تو خواهر گم‌ شده‌ی من هستی!
دست من را کشید و روی یک صندلی نشاند، در همان حال گفت:
-چند سالته؟ حالا جدی جدی نمی‌خوای اسم واقعیت رو بگی؟!
در همان لحظه آن دو دختر از روی صندلی بلند شدند و یکی از آن‌ها گفت:
-فاطی ما دیگه بریم، بای بچه‌ها.
و بعد از تکان دادن دستشان با هم‌دیگر از اتاق خارج شدند.
فاطمه‌ بعد از رفتن آن‌ها به سمت من چرخید و چشمک بامزه‌ای زد و با خنده‌ گفت:
- من خواهرتم، قول میدم اسمت رو به کسی نگم!
لبخندی به این شیطنتش زدم و گفتم:
-اسمم زهراست، تقریبا هم اسمیم!
فاطمه هم لبخندی زد و دوبار دستم را گرفت و همان‌طور که تکان می‌داد گفت:
-خیلی خیلی از دیدنت خوشبختم آجی دوقلو.
 
آخرین ویرایش

Zahra_m

ویراستار آزمایشی
ویراستار آزمایشی
عضویت
6/23/18
ارسال ها
4,928
امتیاز
63,873
محل سکونت
بــوشـہر
لبخند مصنوعی‌ای به این شیطنت و هیجانش زدم، زیاد علاقه‌ای به شیطنت نداشتم!
نگاهش را به روی ساعت مچی‌اش انداخت و با تعجب گفت:
-وای دیرم شد! من برم زهرا جون، شب می‌بینمت.
خم شد و گونه‌ام را بوسید که من هم در مقابل کارش گونه‌ام را به گونه‌اش زدم، از ماچ و بو*س*ه متنفر بودم و دوست داشتم همان‌جا دستانم را به صورتم بمالم.
فاطمه: بای بای.
با صدای آرامی زمزمه کردم.
-خداحافظ.
با رفتنش نفس راحتی کشیدم. از جایم بلند شدم و از اتاق زدم بیرون.
جلوی در اتاقم که رسیدم دوباره سرم را بالا کردم و به آن لوستر بزرگ خیره شدم، حس خوبی بهم القا می‌شد وقتی که می‌دیدم از هر ده در یکی جلویش لوستر دارد و من هم یکی از آن‌هایی هستم که این خوشبختی نسیبش شده است. لبخند کش‌دار و عمیقی زدم و خواستم وارد اتاق شوم که چشمم خورد به کاغذ چسبیده‌ی روی در، روی کاغذ با خط بزرگی نوشته بود " رمان افسانه‌ی مرد سیاه پوش، نازگل مرادی، خوشحال می‌شم با نگاه گرمت همراهیم کنی"، ابروهایم را بالا انداختم و کاغذ را از روی در کندم، وارد اتاق شدم و به آن کاغذ یا اطلاعیه خیره ماندم. چطور می‌توانستم مثل این دخترک یک رمان در این‌جا بنویسم؟!
در ذهنم گذشت که از فاطمه سوال کنم پس مسئله را گذاشتم برای وقتی دیگر.
***
با لبخندی عمیق و رضایت بخش به خودم نگاه کردم، واقعا لباس‌ها به من می‌آمدند. یک بلوز چهار خانه مشکی و سفید و یک دامن چهار خانه‌ی خاکستری و مشکی، این‌ها را از تالار خانواده و اتاق مد و پوشاک تهیه کرده بودم، من که نمی‌توانستم همیشه با دو جفت لباس سر کنم!
روسریم را سر کردم و با شادی از اتاق زدم بیرون، اتاق فاطمه را بلد نبودم بنا بر این به سمت اتاق گفت و گو حرکت کردم.
اتاق خالیه خالی بود و هیچکس درش پیدا نمی‌شد!
روی یک صندلی، کنار در نشستم تا که شاید فاطمه از راه برسد.
چند لحظه گذشت که صدایی در کل اتاق پیچید.
-سلامت رو خوردی؟
با تعجب کل اتاق را با چشم برسی کردم که دیدم ته اتاق پشت صندلی‌ها یک نفر روی نیمکت دراز کشیده و کتابی هم در دست دارد.
با تعجب و بهت گفتم:
-سلام، ببخشید... ندیدمتون!
سرش را بلند کرد و نگاهی به چهره‌ام انداخت و گفت:
-چشم‌هات هم که درسته!
با تعجب و ابروهایی بالا پریده گفتم:
-چی؟!
 
آخرین ویرایش

بالا