در حال تایپ رمان شهر سنگی | نرگس میرعارفین(نورا) کاربر انجمن یک رمان

نرگس.م.نورا

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
12/6/18
ارسال ها
65
امتیاز
2,623
به نام خدا
کد رمان: 2095
ناظر رمان: @مهدیه احمدی


نام رمان: شهر سنگی
نویسنده: نرگس میرعارفین(نورا)
ژانر: تخیلی_ترسناک
موضوع: داستان درباره ی پسر نوجوانی است که در پی حادثه ای، همراه خانواده اش و خیلی های دیگر مجبور می شوند محل سکونتشان را ترک کنند و در شهری ساکن شوند که رازهایی را در دل خود دارد...


(نویسنده آثار چاپیِ : سایه های دیگر، ناخواندگان، پروژه سیاه-جلد اول و جلد دوم)

135735
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,107
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

نرگس.م.نورا

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
12/6/18
ارسال ها
65
امتیاز
2,623
سیل، علاوه بر خانه و زندگی مان ، همه ی خاطرات مان را هم با خودش برد. آب های گل آلود، خانه ی کوچک قدیمی مان که از پدربزرگم به ارث رسیده بود را مقابل چشم هایمان در خودش غرق کرد. خانه ی ما در برابر این حمله ی بی رحمانه ی آب هیچ شانسی نداشت و خرد خرد اما در فاصله ی زمانی کمی فرو ریخت. تنها شانسی که این وسط نصیب ما شد، این بود که قبل از ریزش کامل خانه، ما را همچون موش آب کشیده از آن جا بیرون آوردند. وقتی داشتیم با قایق از خانه مان دور می شدیم، من رویم را به سمت دیگری برگردانده بودم تا خانواده ام و همسایه مان، که آنها هم مسافران قایق بودند،اشک جمع شده در چشمانم را نبینند.البته مادرم آنقدر داشت گریه می کرد که همه ی اهالی قایق درصدد آرام کردن او بودند و کسی توجهی به من نداشت. با این حال من می خواستم جانب احتیاط را رعایت کنم. من پسر بزرگ خانواده بودم و نمی توانستم اجازه دهم کسی متوجه ی بغض من شود.بالاخره زمانی که به اندازه ی کافی از خانه و کوچه مان دور شدیم و مادرم هم کمی آرام گرفت، من تازه متوجه ی بقیه ی خانه ها و مغازه ها و مکان های دیگر شهر کوچک مان شدم که چطور در سکوت، زیر آب هایی که مدتی بود دیگر از خروش افتاده و ساکن شده بود، به خوابی عمیق فرو رفته بودند. بیشتر بافت شهر ما قدیمی بود و اکنون با اطمینان می توانستم بگویم که این شهر دیگر از دست رفته بود. نفس عمیقی کشیدم و به خواهرم که با ناراحتی روبروی من نشسته بود و دستانش را مشت کرده روی زانوهایش قرار داده بود نگاه کردم. آقا مجید، مرد همسایه مان، دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت: درست می شه.
نمی دانم او متوجه ی بغضم شده بود یا اینکه می خواست به این شکل خودش را دلداری دهد.
 
آخرین ویرایش

نرگس.م.نورا

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
12/6/18
ارسال ها
65
امتیاز
2,623
من هم سرم را تکان دادم تا واکنشی نشان داده باشم. اصلاً حال حرف زدن را نداشتم. هم اینکه نگران بودم یک دفعه با شروع صحبت بغضم بترکد و آبروریزی شود؛بنابراین بهتر بود ساکت سر جایم می نشستم. دوباره به خواهرم نگاه کردم که با اینکه ناراحت بود، ولی خیلی خوب خودش را جمع و جور نگه داشته بود؛ من اما مطمئن بودم که چهره ام کاملاً از هم پاچیده شده است و حال درونی ام را مثل یک تابلو به همه نشان می دهد.البته این فقط مربوط به وضعیت الآن مان نیست بلکه خواهرم با اینکه سیزده سال دارد ولی همیشه مثل یک خانم بزرگ رفتار می کند. ولی من که یک سال هم از او بزرگتر هستم هنوز نمی توانم رفتاری مثل یک مرد بزرگ داشته باشم. البته مثل بچه ها هم رفتار نمی کنم. خلاصه که به نظرم چهارده سالگی برای پسرها سن اعصاب خرد کنی است چون تکلیفت با خودت معلوم نیست و خیلی مواقع باعث می شود توسط بقیه مسخره شوی.گاهی فکر می کنم نکند خواهرم هم هنوز یک بچه است و فقط نقش خانم ها را بازی می کند. این دخترها پیچیده هستند، آدم از کارشان سر درنمی آورد.
اسم او مُژی است! البته اسم اصلی اش مژده است ولی همه او را مژی صدا می کنیم. خیلی خوشش نمی آید. بچه که بود دوست داشت. ما هم، دیگر به گفتن این مخفف عادت کردیم. او به همه می گوید که باید به او مژده جون بگوییم. دوستانش به این شکل صدایش می کنند. به نظر من که مسخره است. او هم در عوض من را مَسی صدا می کند. مسی مخفف اسم مسعود است. من هم به او می گویم هر وقت به من گفتی آقا مسعود، من هم تو را مژده جون صدا می کنم. در نهایت نه او زیر بار رفت و نه من؛ و در نتیجه اسم مُژی و مَسی روی ما ماندگار شد.


************


ما را به یک مدرسه ی بزرگ در نزدیک ترین شهر همسایه بردند. آنجا پر از چادر بود. یک چادر فسقلی هم در حیاط این مدرسه نصیب ما شد. ماه اسفند بود و هوا سرد، و با وجود پتوهای زیادی که به ما داده بودند، نمی توانستیم خودمان را خوب گرم کنیم.فقط تنها کاری که می توانستیم انجام دهیم این بود که به خودمان امیدواری دهیم و بگوییم که کمتر از یک ماه دیگر به پایان زمستان مانده است و ما می توانیم تحمل کنیم.
یک روز مژی با خوشحالی وارد چادرمان شد و گفت که از بقیه شنیده که قرار است همه را از اینجا به یک شهر خالی از سکنه انتقال دهند که در آن به هر کس یک خانه تعلق می گیرد؛ و دقیقاً ماجرای اصلی از همینجا برای ما آغاز شد.
 
آخرین ویرایش

نرگس.م.نورا

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
12/6/18
ارسال ها
65
امتیاز
2,623
خیلی زود همه ی افراد داخل چادرها را سوار بر اتوبوس ها، به سمت شهری بردند که وعده ی آن را داده بودند.تقریباً یک روز کامل را در جاده بودیم و در نهایت پس از گذشتن از کنار یک روستا، خیلی زود به شهر رسیدیم. شهری ظاهراً بدون نام که اطرافش را کوههای بلندی فرا گرفته بود.یک شهر با خانه هایی از جنس سنگ. شهری جالب و باستانی با قدمتی چند هزار ساله و همینطور متروک. راننده ی اتوبوس گفت که وارد یک شهر چند هزار ساله شدیم، ولی من می دیدم که دیوارهای خانه هایش، با وجود گذشت قرن های متمادی، اما مانند دیوارهای یک قلعه سفت و محکم سر جایشان ایستاده اند و قطعاً هم وجود همین دلیل بود که باعث می شد، کسانی که ما را به اینجا آوردند، خاطر جمع باشند که اقامت کوتاه مدت ما در این شهر، آسیبی به این آثار باستانی نمی زند.

آن طور که من متوجه شدم، تعدادمان زیاد نبود، شاید حتی کمتر از هزار نفر بودیم.خیلی از مردم شهرمان بعد از سیل، به خانه های اقوامشان در شهرهای دیگر رفته بودند؛ ولی ظاهراً بقیه ی ماها، فامیلهای دیگری را نداشتیم که بتوانیم مدتی را در خانه شان بمانیم، در نتیجه سر از این شهر باستانی درآوردیم. نمی دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. تنها حسی که داشتم خستگی بود. حس خستگی به همراه حس دربه دری.

شهر در سکوت عمیقی فرو رفته بود. از همان ابتدای شهر اتوبوس ها از هم جدا شده بودند و هر چند تایشان به سمتی رفته، و اکنون فقط چند اتوبوس مانده بودیم که دنبال هم وارد کوچه های خاکی باریک شده و هر لحظه بیشتر در دل شهر پیش می رفتیم. خانه ها همه یکدست هم شکل و هم اندازه ی هم بودند و دیوارهایشان هم از سنگ هایی قطور و کلفت با رنگی روشن بود که در قطعاتی مستطیل شکل روی هم قرار گرفته بود. در بین سنگ ها هم می شد خزه هایی را مشاهده کرد که باعث شده بودند، شهر کمی رنگ سبز به خود بگیرد. وقتی وارد خانه ای شدیم که فعلاً به ما تعلق داشت، بوی کهنگی تندی به مشام مان رسید. سمت راست شومینه ی دیواری سنگی ای وجود داشت و سمت چپ یک راه پله ی سنگی بود که مانند غاری از درون دیوار به سمت طبقه ی بالا می رفت. روبرو هم یک راهروی تنگ و تاریک بود که با سختی از آن رد شدیم و بعد به اتاقی در سمت چپ رسیدیم که در واقع سرویس بهداشتی آن زمان به حساب می آمد. سکویی سنگی با یک سوراخ در آن و یک وان بزرگ سنگی چسبیده به دیوار که البته کسانی که ما را به اینجا آورده بودند، درونش را پر از آب کرده بودند. درون خانه هم طبیعتاً هیچ وسیله ای وجود نداشت و ما فقط چیزهایی را داشتیم که از قبل برای مان در خانه گذاشته بودند. مانند: پتو، تشک،بالشت،تعدادی ظروف، وسایل بهداشتی، شیشه های آب معدنی و البته خوراکی. داخل شومینه هم برای مان هیزم ریخته بودند تا روشن کنیم.
 
آخرین ویرایش

نرگس.م.نورا

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
12/6/18
ارسال ها
65
امتیاز
2,623
وقتی پدرم شومینه را روشن کرد ما گرمای مطبوع و لذت بخشی را چشیدیم و بعد مادرم برای مان روی شومینه غذا درست کرد و ما در سکوت آن را خوردیم.آنها تعدادی هم چراغ قوه و روشنایی در اختیارمان قرار داده بودند و مادرم هم اصرار داشت که همه ی آنها را روشن کنیم، ولی پدرم می گفت که آتش شومینه کافی است و بهتر است باطری ها را اصراف نکنیم، چون ممکن است یک موقع خیلی احتیاج مان شود.
مادرم از آن حجم از تاریکی که آخر شب ها همه جا را در خود فرو می برد وحشت داشت بنابراین همه مان را مجبور می کرد که شب ها کنار هم درون هال و نزدیک شومینه بخوابیم. او می گفت که محال ممکن است که در یک همچین جایی جن وجود نداشته باشد. اما من بعد از چند روز بالاخره موفق شدم مادرم را راضی کنم که اجازه دهد در تنها اتاقِ طبقه ی بالا بخوابم. خب من همیشه دوست داشم که یک اتاق برای خودم داشته باشم، ولی در خانه ی خودمان، به خاطر کوچک بودنش از این موهبت محروم بودم. دو اتاق خانه ی قدیمی مان مخصوص پدر و مادر و خواهرم بود و من مجبور بودم همیشه در هال بخوابم.اما اینجا می توانستم شب که می شد به همه بگویم که : شب بخیر، من دارم می روم به اتاقم که بخوابم.
بعد هم از پله های سنگی بالا بروم و وارد اتاقم شوم. البته اتاقم در نداشت که بخواهم آن را ببندم و البته نمی دانم که اگر هم در داشت شب ها جرأت می کردم با توجه به حرف های مادرم راجع به اینجا، آن را ببندم یا نه.
ولی همین که قلمرو خودت را داشته باشی حس خوبی است.
مژده هم می ترسید.هر چند که ظاهر نمی کرد ولی من می فهمیدم که شب ها از کنار پدر و مادرم جُنب نمی خورد، وگرنه اگر نمی ترسید، محال بود چیزی را من طلب کنم و او زودتر از من آن را تصاحب نکند. اگر از شب های اینجا وحشت نداشت، مطمئناً اتاق بالا اکنون در اختیار او بود.
تازه در اتاق بالا یک تخت هم وجود داشت. البته نه یک تخت عادی و به شکل امروزی. شاید هم در روزگار خودش اصلاً تخت به حساب نمی آمده.یک سکّوی سنگی زیر پنجره بود که من تشکم را روی آن می انداختم و می خوابیدم. پنجره ی کوچک اتاق را هم که مشخص است در زمان خودش حفاظی نداشته است، قبل از آمدن به اینجا، برای مان با یک نایلون بی رنگ ضخیم پوشانده بودند.
اعتراف می کنم که شب اول و دوم را خودم هم بدجور وحشت کرده بودم و چند باری نزدیک بود از خیر اتاق بگذرم و بروم پایین و پیش بقیه بخوابم. تاریکی و سکوت این شهر به شکل عجیبی نفس آدم را بند می آورد.مدام به این فکر می کردم که نکند طبق گفته ی مادرم، در این مکان باستانی، جن وجود داشته باشد. این فکر باعث می شد خودم را از ترس گلوله کنم؛ولی در نهایت سعی می کردم فکرم را معطوف به چیزهای دیگر کنم تا بتوانم خودم را جمع و جور کنم. مثلاً به این فکر کردم که کاش پوسترهای ورزشی ام را اکنون در دستم داشتم و آن ها را به سرتاسر دیوارهای سنگی اتاقم می چسباندم؛ اما متاسفانه آنها هم در سیل از بین رفتند.
بعد دوباره ناگهان فکرم با سرعت به سمت شهری که اکنون در آن قرار داشتیم می چرخید و به خانواده هایی فکر می کردم که در گذشته در اینجا زندگی می کردند. آنها شب ها را چطور می گذراندند؟
البته شاید این جا در زمان خودش یک شهر شلوغ و پر رفت و آمدی بوده است و طبق رسوم گذشته، حتماً در هر خانه ای تعداد زیادی بچه وجود داشته که حسابی شهر را پر سر و صدا کرده بودند.
ولی چرا با وجود محکم بودن خانه ها، بعدها دیگر کسی در این شهر زندگی نکرده است؟

یک دفعه یاد دوستان مدرسه ام افتادم. چند تایی از آن ها را وقتی که در چادرها بودیم، دیدم؛ ولی اینجا نمی دانم در کدام یکی از خانه ها ساکن هستند. باید یک برنامه ای برای گشتن در شهر می گذاشتم تا آن ها را پیدا کنم. دلم برای شان تنگ شده بود و اکنون واقعاً به آن ها احتیاج داشتم.
 
آخرین ویرایش

نرگس.م.نورا

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
12/6/18
ارسال ها
65
امتیاز
2,623
********
روز بعد هوا شدیداً ابری بود و مادرم هم ترس برش داشته بود و مدام می گفت که سیل اینجا هم ما را ول نمی کند؛ بنابراین نتوانستم از خانه بیرون بروم. یعنی مادرم اجازه اش را نداد. روز خیلی کسل کننده ای بود. شاید هم چون از شب پیش برنامه ی گشت در شهر و یافتن دوستانم را گذاشته بودم، اکنون انقدر کلافه شده بودم؛ وگرنه که روزهای پیش هم تمام مدت در خانه بودم. امروز اما خیلی سخت و دیر گذشت. هیچ چیزی هم که در خانه وجود نداشت تا با آن مشغول شوم،برای همین تا خود شب را مثل مرغ پر کنده در خانه چرخیدم. شب هم که شد، نتوانستم بخوابم و در میان تاریکی اتاق چند بار روی تخت و زیر پتو لولیدم و دوباره بیرون آمدم، و درست در حین همین تلاش ها بود که از پنجره ی اتاقم متوجه ی پنجره ی خانه ی روبرویی شدم.پنجره ای که درست مقابل اتاق من قرار داشت. اتاق برعکس شب های پیش، امشب اما روشن شده بود. از روزی که اینجا آمدیم من فکر می کردم که خانه ی روبروی ما یا خالی است، یا کسی از اعضای خانه جرأت ندارند که در اتاق بالا بخوابند؛ ولی حالا نوری اتاق را روشن کرده بود و من ناگهان در جلوی پنجره دختری را دیدم که تقریباً همسن و سال مژده به نظر می آمد،موهای کوتاهی داشت و یک تیشرت به تن و یک شلوار جین به پا داشت. لباس خوابی هم در دستش بود.دیدم که لباس خواب را روی تخت انداخت و یک دفعه دست پایین تیشرتش برد تا آن را دربیاورد.خدای من .! سریع چشمانم را بستم و بعد فوری از جلوی پنجره عقب پریدم. قلبم از خجالت شروع به تپیدن کرد. دستم را روی سینه ام گذاشتم و چند نفس عمیق کشیدم. خدا رحم کرد. عکس العملم سریع و به موقع بود. اگر من را در حالیکه به او زل زده بودم می دید خیلی بد می شد. حتی فاجعه می شد. آنوقت دیگر چطور می توانستم مدتی را که اینجا هستیم با او که اکنون همسایه مان به حساب می آمد چشم در چشم شوم؟ حتی شاید مجبور می شدم دیگر پایم را از ترس روبرو شدن با او از خانه بیرون نگذارم. یا حتی ممکن بود به پدر، و اگر برادر داشت، به برادرش بگوید که حساب پسر پرروی همسایه ی روبرو را برسید. یا بدتر از آن می آمدند و به پدرم می گفتند که یا جلوی پسر چشم چرانت را بگیر یا ما خودمان چشمان او را از کاسه در می آوریم. حالا خدا را شکر که همه ی این سرنوشت های ناگوار با یک حرکت به موقع، از سرم رفع شد.

دوباره روی تخت دراز کشیدم و این بار زیاد برای خوابیدن تلاش نکردم، چون به خاطر بلایی که از سرم گذشته بود آنقدر آسوده شده بودم که خیلی سریع خوابم برد.
 
آخرین ویرایش

نرگس.م.نورا

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
12/6/18
ارسال ها
65
امتیاز
2,623
****
نمی دانم چقدر خوابیدم ولی هنوز هوا تاریک بود که از خواب پریدم. به نظرم یک صدایی شنیدم ولی مطمئن نیستم که صدای چی بود. این صدا را شب پیش هم شنیده بودم.نمی دانم صدای زوزه ی گرگ بود یا خنده ی کفتار یا جیغ یک نوع پرنده؛ ولی یک چیزی در همین مایه ها بود.وقتی که بیدار شدم خواب از سرم پریده بود برای همین دوباره فکرم به این طرف و آن طرف رفت.اینکه اصلاً این شهر چه نوع حیواناتی داشت؟ یا چه نوع گیاهی؟ من که حتی یک گنجشک که همه جا پیدا می شود را هم اینجا ندیدم ، یا حتی یک گیاه خودرو، چه برسد به گل و درخت و حیوانات دیگر. عجیب بود. بالاخره این منطقه باید حیوان و گیاه خاص خودش را داشته باشد، ولی ظاهراً فقط همان خزه های روی سنگ ها بودند.
بالاخره همه ی اینها را فردا بعد از بیرون رفتن از خانه می فهمیدم.فردا دیگر حتی اگر تگرگ هم از آسمان می بارید،من غیرممکن بود در خانه بمانم.دیگر تحمل این حبس اجباری را نداشتم. یک دفعه دوباره یاد دختر همسایه روبرویی افتادم. او حتماً دختر شجاعی بوده است که تنها به اتاق بالا رفته. سعی کردم یادم بیاید که روزی که وارد این خانه شدیم، چه کسانی وارد خانه ی روبرویی شدند، ولی فایده ای نداشت. آن موقع آنقدر خسته و داغان بودم که فقط می خواستم زودتر داخل خانه بیایم، برای همین اصلاً ندیدم که چه کسی وارد کدام خانه شد. یک لحظه به این فکر کردم که نکند دختر، من را پشت پنجره دید؟ انگار موقع عوض کردن لباسش، کاملاً به این سمت چرخید. ولی نه! غیر ممکن است در آن تاریکی متوجه ی من شده باشد. اما اگر سایه ام را دیده باشد چی؟نه! سرم را محکم روی بالشت تکان تکان دادم تا این فکر اعصاب خرد کن را از ذهنم بیرون کنم. سعی کردم به حرف های پدرم سر سفره ی شام فکر کنم. او دیشب گفت که می خواهد فردا برود و آقا مجید، را پیدا کند. پدرم شب اول می گفت کاش حداقل گوشی ها اینجا آنتن میداد.
این را گفته بودم که تنها گوشی موبایلی که از سیل جان سالم به در برده بود گوشی پدرم بود؟، ولی خب هیچ فایده ای نداشت چون ظاهراً این شهر در نقطه ی کور واقع شده بود و پدرم نمی توانست با کسی تماس بگیرد. شب دوم هم که گوشی کلاً دیگر شارژش تمام و خاموش شد.
این که پدرم فردا قصد جستجو در شهر را داشت خیلی خوب بود، چون اگر مادرم باز اجازه نمی داد که تنها بیرون بروم، حداقل می توانستم همراه پدرم برای پیدا کردن آقا مجید بروم. آنوقت حداقل شاید این وسط چشمم به آشنای دیگری هم می افتاد. آخ که کاش می شد زودتر یکی از همکلاسی هایم را ببینم. کوچه های این شهر جان می داد برای فوتبال بازی کردن.

************

صبح اولین کاری که انجام دادم این بود که از پنجره به بیرون و به آسمان نگاه کردم. آفتاب نبود ولی خوشبختانه خبری از ابرهای به قول مادرم ، سرکش، هم نبود. بعد از خوردن هول هولکی صبحانه، به اتاقم رفتم و گرمکن توسی رنگم را که خیلی هم دوستش داشتم پوشیدم.وقتی سیل آمد ما تنها چیزهایی که توانسته بودیم نجاتشان دهیم، مدارک و تعدادی از لباس هایمان بود که آن ها را با سرعت نور در دو چمدان چپانده بودیم.
از پله ها پایین دویدم و درحالیکه زیپ گرمکنم را بالا می کشیدم گفتم:
-مامان من می رم بیرون یه دوری بزنم.
مامان گفت:
-حرفشم نزن! تو این شهر جن زده هیچی نیست که بخوای ببینی. تازه دیروز مگه اون ابرا رو ندیدی؟ اگه تو این کوچه ها سیل راه بیوفته چیکار می خوای بکنی؟
این بار بابا به کمکم آمد و گفت:
-نکن خانوم! می خوای بچه رو تو خونه حبس کنی؟بذار بره خوش باشه بچه!
منم تند گفتم:
-هوا هم خوبه مامان به خدا. من آسمونو نگاه کردم.
مامان رو به بابا گفت:
-مگه ندیدی خونه ها همه شکل همن؟ اگه گم شه چی؟ اونوقت من کدوم گوری برم دنبالش بگردم؟
با اصرار گفتم:
-دیگه انقدرام خنگ نیستم مامان.
بابا گفت:
-خانوم معلوم نیست ما تا کی اینجا موندگاریم. باید کم کم دیگه بریم بیرون شهر رو بشناسیم. نمی تونیم تا روزی که تکلیف خونه هامون معلوم می شه اینجا بس بشینه تو خونه که... منم دیگه یواش یواش پاشم برم دنبال دوست و آشناهامون بگردم.
منم گفتم:
-مامان نگران نباش من رو خونه یه نشونه می ذارم.
مژده گفت:
-یکی از گُلِ سرامو بهت می دم، فقط خرابش نکنی.
مامان نفس عمیقی کشید و گفت:

-خیلی خب. فقط وای به حالتون اگه مشکلی پیش بیاد.
 
آخرین ویرایش

نرگس.م.نورا

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
12/6/18
ارسال ها
65
امتیاز
2,623
****
بابا زودتر از من از خانه بیرون رفت و بعد هم من پشت سرش رفتم.ابتدا نفس عمیقی کشیدم و به سرتاسر کوچه نگاه کردم. واقعاً حق با مامان بود،خانه ها کاملاً هم شکل و هم اندازه ی هم بودند و به هیچ شکلی نمی شد تفاوت شان را فهمید. شدیداً باید حواسم را جمع می کردم چون اگر گم می شدم، مامان ابتدا پدر بابا را و بعد پدر خودم را در می آورد. دوباره به سمت درب خانه برگشتم تا گل سر صورتی رنگی که مژده داده بود را یک جوری روی دستگیره ی در وصل کنم. البته اگر می خواستم کش را زیاد بکشم تا دور دستگیره ی سنگی بیاندازم ممکن بود پاره شود برای همین همینطوری سعی کردم آن را یک جوری درست روی دستگیره قرار دهم و دعا کنم که یک دفعه باد نیاید و آن را ببرد. بعد برای نشانه گذاری در سر کوچه هم باید یک فکری می کردم.
البته تنها چیزی که اینجا در کوچه های خاکی ممکن بود پیدا کنم، همان ریگ یا سنگ بود تا آن را به عنوان نشانه در مسیرم قرار دهم. همینطور که نگاهم پایین بود و در حال گشتن در کف زمین بودم صدایی دخترانه را پشت سرم شنیدم:
- پس دیشب تو بودی هان؟؟
ناگهان احساس کردم یک سطل آب یخ روی کمرم ریختند.لازم نبود فکر کنم که جریان چیست. کسی که این جمله را گفت، دختر همسایه ی روبرو بود و با توجه به سوالی هم که پرسید، یعنی من را دیشب پشت پنجره دیده بود. آب دهانم را محکم قورت دادم و آهسته به سمت او چرخیدم. چشمان کشیده ی قهوه ای رنگی داشت و داشت با بدجنسی من را نگاه می کرد. لبخندی هم گوشه ی لبش بود. آن لحظه تنها چیزی که دلم می خواست این بود که زمین دهان باز کند و من تا مرکز آن فرو بروم.سرم را پایین انداختم و آهسته گفتم: -معذرت می خوام.
دیدم که کفش کتانی سفیدی پایش بود.
گفت:
-سرتو بگیر بالا
به حرفش گوش نکردم. نمی توانستم. حداقل فعلاً نمی توانستم.
دوباره گفت:
-گفتم سرتو بگیر بالا.
لحنش این بار چنان دستوری و تحکم آمیز بود که من ناخوداگاه خیلی سریع اطاعت کردم و سرم را بالا آوردم. واقعاً که دختر با جذبه ای بود. فکر کردم او برای مجازات کردن من احتیاجی به خبر کردن پدر و برادرش ندارد؛ او خودش به تنهایی می توانست حساب من را برسد.
گفت:
-بخشیدمت. نمی خواد خجالت بکشی. مطمئن باش اگه موقعی که می خواستم لباسم رو دربیارم، می فهمیدم هنوز داری نگام می کنی، اون آخرین صحنه ای می شد که تو زندگیت با چشمات دیدی.
تهدیدش واضح بود. مطمئنم این کار از او برمی آمد. دوباره گفتم:
-معذرت می خوام.
-خیلی خب دیگه. بی خیال. اسمم سونیا ست. تو؟
هول شدم. تند گفتم:
-مَسی.
-مَسی؟!
- اِم...یعنی مسعود. اون مخففشه. خواهرم اینجوری صدام می کنه.
خنده ای کرد و واژه ی مسی را در دهانش مزه مزه کرد. انگار می خواست ببیند به دهانش شیرین می آید یا نه.
-مَسی. شاید منم این جوری صدات کردم. اونوقت تو هم صدام کن سونی.
بعد انگار خودش از مخفف کردن اسمش خوشش آمد برای همین خندید.
بعد گفت:
-چهارده سالو نیم. تو؟
ای بابا. از من بزرگتر بود. نمی دانم چرا دلم می خواست من بزرگتر بودم. البته می توانستم دروغ بگویم چون قدم نسبتاً بلند بود. چهارشانه هم بودم. یعنی پسر ریزه میزه ای نبودم که باور نکند. ولی خب من اهل دروغ گفتن نبودم. فقط می توانستم دقیق نگویم، برای همین گفتم:
-چهارده و خورده ای.
پرسید:
-چهارده و خورده ای یعنی چهارده و چقدر؟
نه! دست بردار نبود. مجبور بودم راستش را بگویم. با کمی منّ و منّ گفتم:
-یه ماه.
شروع به قهقهه زدن کرد و من دوباره خجالت کشیدم. حق داشت این طور به من بخندد. خب معلوم است که حرفم مسخره بود. من چرا باید می گفتم سنم چهارده و خورده ای است در حالیکه فقط یک ماه از آن گذشته بود؟
خنده اش که تمام شد گفت:
-چند ماه ازت بزرگترم.
دقیقاً چیزی را گفت که نمی خواستم به آن اشاره کند؛ این که از من بزرگتر است. حالا اصلاً چرا این قضیه انقدر برایم مهم بود. خودم هم سر در نمی آوردم. فکر کنم این ها همش تقصیر مژی بود. اون همیشه می گوید پسران نوجوان هیچ فرقی با یک بچه ندارن ولی دختران نوجوان دیگر یک خانم به حساب می آیند.
سونیا بشکنی زد و گفت:
-خونه ی شما هم هوتوتو؟!
مثل گیج ها تکرار کردم:
-هوتوتو؟!
- آره دیگه یعنی خونه ی شما هم تو سیل خراب شد؟
- آهان...آره.تقریباً می شه گفت همش ریخت.
توی هوا با ناراحتی فوت کرد و بعد گفت:
-آره مال ما هم... ولی ناراحت نباش، به نظرم این جا هم باحاله. قبول داری؟
شانه هایم را بالا انداختم:
-نمی دونم. مادرم می گه این جا جن داره.
خنده ی ناگهانی سونیا این بار آنقدر شدید بود که مجبور شد دولا شود و دستانش را به زانوهایش بگیرد.
او همان طور در بین قهقهه زدن هایش گفت: -مامانت هم مثل خودت باحاله.
باحال؟! یعنی من باحال بودم؟

این فکر باعث شد نیش من هم باز شود.
 
آخرین ویرایش

نرگس.م.نورا

رو به پیشرفت
رو به پیشرفت
عضویت
12/6/18
ارسال ها
65
امتیاز
2,623
بالاخره بعد از اینکه خنده هایش فروکش کرد گفت:
-خب مسعود جای خاصی داشتی می رفتی؟
گفتم:
- نه همینطوری اومدم یه دوری بزنم شاید بتونم دوستامو پیدا کنم.
گفت:
-خب، دوست داری همراهیت کنم یا می خوای تنها بری؟
یک لحظه حس کردم در آسمان ها هستم.یعنی او واقعاً دلش می خواست همراه من بیاید؟
لبخندی گوشه ی لبم نقش بست و با ذوق زدگی گفتم:
-معلومه. خیلی هم خوب می شه. تازه اینطوری گم هم نمی شیم.
این ها مسخره ترین جملاتی بود که می توانستم در قبال درخواستش برای همراهی ام در جوابش بگویم.
چشمانش گرد شد و گفت:
- نگو که می ترسی گم شی مسعود؟امروز روز اولیه که میای بیرون آره؟
بعد با خنده ای ملایم و مهربانانه ادامه داد: -نترس. من از روز اول اومدم بیرون.با من باشی گم نمی شی.
آخر من چرا باید همه ی ترس های مادرم را که آن ها را به من هم انتقال داده بود، جلوی دختری که تازه با او آشنا شده بودم به زبان بیاورم؟از این به بعد باید سعی می کردم بیشتر مواظب حرف هایم باشم تا بیشتر از این خجالت زده نشوم. خواستم قضیه ی گم شدن و این حرف ها را کمی ماست مالی کنم برای همین خودم شروع کردم به خندیدن به این موضوع و با حالت اینکه این قضیه برای من هم مسخره است گفتم:
-من که نمی ترسم. مادرم همش فکر می کنه من گم می شم.
-می دونی مسعود، باید حتماً منو با مادرت آشنا کنی.می خوام هر چه زودتر مادر شوهرم رو بشناسم.
پشت بند این حرفش چشمکی به من زد. نمی دانم چرا احساس کردم از شدت خجالت تا مغز استخوانم گُر گرفت و نمی دانم هم چجوری داشتم نگاهش می کردم که یک دفعه قیافه اش جدی شد و گفت:
-باور که نکردی مسعود؟
مثل مات ها سرم را به نشانه ی منفی تکان تکان دادم.
سونیا گفت:
-خیلی خب. وقتو تلف نکنیم دیگه. بیا بریم.
پشت سرش راه افتادم. تند تند راه می رفت و من سعی کردم همگام با او راه بروم.نمی خواستم جلوتر یا عقب تر بیوفتم.اولش کمی سخت بود ولی بعد فرم راه رفتنش دستم آمد.یک دفعه گفت:
- عوض زل زدن به من اطراف رو نگاه کن.
خدایا! از کجا فهمید دارم نگاهش می کنم؟ واقعاً این همه شرمنده شدن در این مدت کوتاهی که از خانه خارج شده بودم حق من نبود.
زیر ل**ب گفتم:
- ببخشید.
بعد به خانه ها نگاه کردم.همه شان مثل یک ردیف دندان ، چسبیده به هم انگار در زمین فرو رفته بودند. به آسمان نگاه کردم. هیچ پرنده ای به چشم نمی خورد. صدایی هم نبود. سکوت مطلق. در کوچه ها به اینطرف و آنطرف می پیچیدیم و در این گشت و گذار فقط دو نفر را دیدیم. فضای سنگین و سنگی این شهر داشت کم کم من را می گرفت که ناگهان سونیا گفت:
-این شهر حس عجیبی به آدم می ده. انگار داری تو گذشته قدم می زنی.
پرسیدم:
-می دونی قدمتش چقدره؟
- نمی دونم. هزار سال، سه هزار سال، شایدم خیلی بیشتر...می دونی دیشب روی دیوار اتاقم یه کنده کاری پیدا کردم.شبیه یه نوشته بود. انگار یه جمله رو روی دیوار کنده باشن؛ ولی خطی که استفاده کرده بودن عجیب غریب بود. معلوم بود یه خط منسوخ شده ست.
گفتم:
-یعنی می گی ممکنه مال قبل از اومدن آریایی ها به سرزمین مون باشه؟
لبخندی زد و گفت:
- تاریخ بلدیااا.
از اینکه از من تعریف کرده بود سر کیف آمدم. تند گفتم:
-من عاشق تاریخم. نمره ی تاریخم همیشه بیسته.
-آفرین. آفرین... پسرا کمتر به این چیزا علاقه دارن. بیشتر دنبال محاسباتن.
از اینکه یک نقطه ی علاقه ی مشترک با او پیدا کرده بودم خیلی خوشحال بودم. گفتم:
-ولی من تاریخو از ریاضی بیشتر دوست دارم.
گفت:

-ایول...خب حالا که تاریخ دوست داری بذار یه کم راجع به این شهر برات بگم.
 
آخرین ویرایش

بالا