در حال تایپ رمان وحشت خاموش | negar_120 کاربر انجمن یک رمان

Ngar_120

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
5/18/19
ارسال ها
32
امتیاز
1,003
محل سکونت
دزفول
کد رمان: 2098
ناظر: Zahra_m


نام رمان: وحشت خاموش
نویسنده: فاطمه احمدی
ژانر: اجتماعی، عاشقانه، جنایی
خلاصه: مهرداد سعادت ، بعد از مدت‌ها به سرانجام رساندن پرونده‌های مختلف، وارد پرونده‌ بزرگ قاچاق شده که ممکن است باعث مرگ خودش و خانواده‌اش شود. او هنوز نتوانسته سر نخی از رئیس این باند قاچاق پیدا کند. باید دید که تا آخر داستان، موفق به پیدا کردن سر دسته این باند می‌شود یا نه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Fateme078

مدیر تالار کتاب +نویسنده انجمن
عضو کادر مدیریت
مدیر تالار کتاب
عضویت
3/30/17
ارسال ها
1,156
امتیاز
41,073
سن
20
محل سکونت
تهران



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید.

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

Ngar_120

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
5/18/19
ارسال ها
32
امتیاز
1,003
محل سکونت
دزفول
مقدمه :

الا یا ایها ساقی
ادر کاسا و ناولها
که عشق اسان نمود اول
ولی افتاد مشکل ها
*** تازه از سلف دانشگاه خارج شدم و رفتم سوار ماشینی که به لطف پدر گرامی گرفته سوار شدم و به سمت خونه حرکت کردم. خب اول از خودم بگم دنیا سعادت یک داداش هم دارم به اسم داروین و اینکه وضع مالی متوسطی داشیم؛ نه خیلی بد نه خیلی خوب متوسط رو به بالا. تقریبا میشه گفت به هرچی که گفتم میخوام و دارم و اینکه قیافه ام چشم های میشی با ابرو های مشکی و صورت سفیدی داشتم خوشگل هستم ولی جذاب شاید نه خوب بیخیال زیادی از خودم تعریف کردم به سمت خونه پرواز کردم صدای ظبت و روشن کردم و با اهنگ همراهی کردم تا خونه.
چشم بسته دلو بهت دادم با پای خودم به دامت افتادم دیگه چی میخوای از جونه یک آدم
عشق تو این قهر و آشتیای یه ریزی بهم میزنی هی مگه مریضی با این همه باز چه عزیزی

عشق بو*س*ه ای وسط پیشونی یه زخمی که تا همیشه می مونی به جونه خودت درد بی درمونی
عشق یه غمه قشنگه پر طرفداری حیف تو فقط که مردم آزاری میای و میری چه بیکاری

آهای عالیجناب عشق فرشته ی عذاب عشق حریفه تو نمیشه این قلبه بی صاحاب عشق
منو دیوونه میخوای تو اینجوری خوشی عشق ولی بازم دمت گرم چه زیبا میکشی عشق

عشق با توام کولیه هر جایی اول میکشونی کنجه تنهایی بعد خودت واسم میخونی لالایی
عشق با یه آهنگ تویه گشت شبونه گاهی حتی با یه عطر زنونه پیدات میشه با هر بهونه

آهای عالیجناب عشق فرشته ی عذاب عشق حریفه تو نمیشه این قلبه بی صاحاب عشق
منو دیوونه میخوای تو اینجوری خوشی عشق ولی بازم دمت گرم چه زیبا میکشی عشق

***

-سلام به اهل خونه من اومدم کسی نیست؟!
رفتم سراغ یخچال برگه روش بود که نوشته بود:
(دنیا من رفتم خونه خالت وبابات از سرکار اومد براش غذا و گرم کن داداشتم با دوستاشه نگران نباش).
اوه یس پس رفته خونه خاله رها مامانمم دو خواهرن فقط رها و راحیل که مادر بنده است
اق داداش هم رفته ددر دودور منم که نبرده. وایسا بیاد براش دارم.
رفتم یه دوش 2 دقیقه ایی گرفتم ک در اصل خودمو گربه شور کردم تا حمام اما بهتر هیچی بود کمی سبک شدم موهامو سشوار کشیدم و رفتم سراغ گوشی اوه! 20 تماس از دست رفته از نگار
من که صبح پیشش بودم حوصله نداشتم پس گزاشتم که شب بهش زنگی بزنم پس پیش به سوی خواب
***
مهرداد

کلید و انداختم و اومدم تو.
-راحیل، راحیل خانمی؟
نیستش پس چرا؟!
رفتم در یخچال و باز کردم که ابی بخورم یه نامه دیدم لابد از راحیله خوندمش دیدم رفته خونه خاهرش
پس دنیا کجاس رفتم در اتاق و باز کردم دیدم دختر بابا خوابه آخی پتو و گزاشتم روش و اومدم بیرون رفتم سمت اتاق کارم که پرونده جدیدی که سرهنگ به عهدم گزاشته و بخونم
خب پس اینطور که معلومه یه باندی هستند ک مواد مخدر و بدن انسان قاچاق مکنند رئیسشون باعث شده که افراد زیادی از ما کشته بشه و این قدرت مندی اون و نشون میده هه چه اسمی داره باندشون (وحشت خاموش)
مورفین لقبشه 22 ساله ولی هنوز اسم و سن واقعیش فاش نشده و این خیلی برام جالبه که یع پسر 22 ساله انقدر باهوشه که تمام ما رو داره میپیچونه و افرادی از ما کشته
پرونده اینکه 3 سال داریم روش کار میکنیم اخه این پسر کیه؟
سرم خیلی درد میکرد. باید بیشر مراقب خانوادم باشم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ngar_120

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
5/18/19
ارسال ها
32
امتیاز
1,003
محل سکونت
دزفول
***
دنیا
چشمام رو که باز کردم، گوشیم رو برداشتم. اوه اوه! چقدر خوابیدم!
رفتم پایین داروین رو دیدم که روی مبل نشسته بود. هنوز ازش دلگیر بودم محلی بهش ندادم و رفتم پیش مامان ازپشت چشاشو بستم که گفت:
-دنیا بیدار شدی؟
- بله بیدار شدم مامان خانم
- خوب خوابیدی؟
-آره عشقم، عالی بود!
-خوبه پس بیا کمکم سفره غذا رو پهن کنیم.
سرم رو تکون دادم.
- باشه. حالا چی درست کردی بانو؟
چشم غره‌ای حواله‌م کرد.
- صد بار گفتم اینطور حرف نزن دنیا!
چشمام رو تو کاسه چرخودنم.
-باشه، اه! خب چی درست کردی؟
- ماکارانی.
-ای جان!
- برو باباتو داداشتو صدا کن
- به روی چشم!
***
بعد شام

-خب با اجازه همگی من برم تو اتاقم.
پدر : برو دخترم
مامانی : شبت بخیر دخترم
****
(Arvin)
دنیا که پاشد به اتاق رفت من شب بخیری گفتم و اومدم سمت اتاق خواهرم با اینکه اینهمه از مهرداد کینه دارم ولی دنیا رو همیشه خواهر واقعی خودم دیدم وبرام عزیزه دوست ندارم ناراحت ببینمش
تقه ایی به در زدم و رفتم تو اتاق داشت درس مخوند بعد منو که دید سرو با بی اعتنایی انداخت پایین و مشغول بقیه درسش شدم رفم بغلش کردم و گفتم:
-خواهری بریم بستنی، قهرم.
ای جونم قهرتم خریدار داره پاشو ببرمت ددر ددور مگ اروین مرده ک دنیا خانم انقدر ناراحتع.
-عه خدانکنه زبونت و گاز بگیر دیوانه بعدشم هم درسام مونده هم اینکه مامان فک نکنم اجازه بده ها
تو حاضر شو درستو بعدن میخونی مامانم با من فقد بدو.
-چشم.
خب خب رفتم جلو آینه که شروع کنم به آرایش کردن خب چه انتظاری دارید خدایه زیبایی که نیستم بالاخره باید یچیزی بزنم به صورتم که کمی درست شه یا نه؟!
خب ریمل و رژلبم و زدم با یک کرم خب تکمیل.
حالا چی بپوشم؟ بزرگترین دغدغه دخترا.
لباسم خب ندارم ای بابا.
وجی : تو لباس نداری؟ مگ میشه؟ نگاه کمدت داره لباسارو پرت میده بدبخت دیگه از بس پر شده.
-تو ساکت تو کارا من دخالت نکن وگرنه جوری کات میکنم بات ک تا سه ماه التماسم کنی ها.
وجی: اصلا بدرک هرکاری میخایی بکنی بکن.
-چرا با خودت حرف میزنی دنیا؟
اوخ اوخ آروین داره شکاکانه نگام میکنه کمی گیج زدم زود گفتم:
- بابا وجیه.
ک گفت:
-نه بابا ؟ من فک کردم خاله راحیله.
وجی همون وجدانه بدبخت شکاک بدبین ‌‌‌‌.
-خلم شدی خواهرم با خودت میحرفی؟
-خل خودتی، مامان اجازه داد؟
-فکر کن نده.
- عاشقتم خره خودمی.
-هوی درست بحرف بچه پررو
بیخی گمشو بیرون.
-حسابت و میرسم.
میبینم.
-خواهی دید.
آخیش رفت. مانتو سبزه مو و با ی شلوار قد نود و ی شال و بوتم پوشیدم از اونجایی ک یکم زود حاضر میشم برخلاف دخترا
رفتم دم در دیدم تو ماشین نشسته رفتم پیشش نشستم
-خانم خانما بگو کجا برم؟
بریم کافه.
-بزن بریم.
ضبط ماشینش و روشن کرد و آهنگ ساسی أیی باز این زدم رف آهنگ بعدیش تتلو مسخره بازیش نه این خوبه.
داشتم میخندیدم ک یهو شَتَرَق کوبیدیم تو آینه اوخ اوخ تصادف
اینم شب ما که با این اتفاق کامل شد از قدیم راسته که میگن
گل بود به سبزه نیز آراسته شد.
بعد ۱۰ دیقه نشست و رفیم ترجیح دادگ ایندفعه مثل بچه آدم بشینیم یک آهنگ ملایم گزاشت.
رو به رو کافه، وایساد.
پیاده شدیم و رفیم تو کافه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ngar_120

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
5/18/19
ارسال ها
32
امتیاز
1,003
محل سکونت
دزفول
رفتیم تو کافه نشستیم که نگام به دو تا دختر که رو یه میز اونور تر نشسته بودند، فک کردن که زن آروینم داشتن خفه میکردند هنوز
آروین سرش تو گوشیشه هنوز متوجه نشده بود.
(قد بلند. ته ریش بور. پوستشم سفیده)
گوشی و گزاشت کنار و گفت:
-چرا اینطوری نگام میکنی؟
-دیه باید شوهرت بدیم.
-خاستگارات زیادن آخه.
-ای بیتربیت با بزرگترت درست بحرف.
-نگا اون دخترا کن ببین دارن با چشم میخورنت.
-بزار بخورن تو گلوشون گیر میکنم
از بس جذابم.
من یهو ترکیدم از خنده، جوری که از چشام اشک میریخت گفتم:
-بابا خدای اعتماد به فضا، مواظب باش فضا نیاد پایین (مثل اعتماد به سقف).
دیگه حوصله صبر نداشتم، که دیدم سفارشامونو اوردند اما من که سفارش نداده بودم کار این احمقه أه
حسابشو میرسم وایسا ببینید، برای من معجون و خودش، آیس پکـ وایی من آیس میخام بستنی و که خوردم یهو خودم رو زدم به دل پیچه، تا بلند شد آیسشو برداشتم، نی اون و برعکس گزاشتم خوردم. یهو دیدم مثل عجل بالا سرمه، منم فرار و بر قرار ترجیح دادم و الفرار، رفتم تو ماشین نشستم و موندم تا حساب کنه و بیاد.
أه چقدر دیر کرده مگه داره چیکار میکنه که یهو دیدم با دوتا آیس داره میاد.
ای جان.
نشست یکی با طعم کاکائویی، اون یکی توت فرنگی خب حالا کدوم و بردارم. ای خدا نکشت آروین، با هر سختی که بود توت فرنگی رو برداشتم و خلاصه شب خیلی خوبی بود.
رسیدیم دم در خونه که دیگه، رفتیم لالا اونقد خسته بودم که زود بیهوش شدم.
صبح از خواب بیدار شدم رفتم صبحونه آخیش چه خواب خوبی بود.

***
دنیا

نشستم پای لپ تاپم و صفحه ایمیلم رو باز کردم.
یک پیام از طرف ناشناس داشتم. هر چقدر سعی کردم که جواب ندم، نشد که نشد!
دختره و فضولیش دیگه.
تایپ کردم:
-"شما؟".
چند لحظه بعد، جواب اومد:
- یک آشنای غریبه.
یک لنگه ابروم رو بالا انداختم.
- خب چرا بهم پیام دادی؟
- میشه آشنا شیم؟
چشمام رو گرد کردم.
- خب تو از کجا من رو می‌شناسی؟ و من چطور بهت اعتمادکنم؟
- با کمی چت آشنا میشیم خب دیگه
نیاز به گفتن نیست!
- اکی!
- اصل میدی؟
و از همونجا بود که زندگی ( من ۱۸٠ درجه تغییر کرد و چه ای کاش های بیفایده ایی) ۱۸ تهران و تو؟
- اسمت؟
-دنیا.
-منم شهریار ۲۸ تهران، خوش چتم.
-من بیشتر ای بانو یه زیبا. خب من دیگه آف شم مامانم صدام میکنه
-اوکی خوشحال شدم از آشنایی باهات.
- منم.
-بای.
- بای.
***
شهریار
خب برای اولین قدم خوب پیش رفتم چقدر آخه دختره احمقه که به راحتی میشه پیچوندش.
***
راوی
و لبخند شیطانی شهریار باید ترسید. کسی که حتی به خانواده خودش رحم نکرده واقعا همچین افرادی حیفه لقب انسان بگیرید، چون که از شیطانم پست‌تره.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ngar_120

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
5/18/19
ارسال ها
32
امتیاز
1,003
محل سکونت
دزفول
یعنی این شخص کی میتونه باشه؟!
از یک طرف خوشحال بودم بابت پیدا کردن دوست جدید از یک طرف هم ترس داشتم، چرا که با اخلاق پدر خوب آشنا بودم و او خوشش نمیاید با پسری در ارتباط باشم!
و چرا نمیزارد خدا میداند و بس. هرچند که ۹۰% آن بخاطر غیرتش
بود مهم نیست نهایتش بعد چند روز
چت کردن دست به سرش میکنم. دلم می‌خواست برم خرید خیلی وقته نرفتم.
وجی: آها عمه بنده بود که سه روز
پیش رفت خرید و پدر کارت بابات و در اوردی؟
-وجی جونم ، تو که انقدر عذاب وجدان.
برای کارت بابای بقول خودت بدبختم داری! خوب بگو چیکار کنم؟!
وجی: زنگ بزن به مریم بگو بیاد
بعد فیلم ببینید بعدم بشینید پایه گوشی‌هاتون.
- فکر خوبیه، آفرین پسندیدم، یهو مامان پشت سرم و دیدم که داره با ترس نگام میکنه "جانم مامی".
-دنیا حالت خوبه؟ تب نداری که؟
-آخی نکنه گفت و گوی من و وجی و شنیدی ترسیدی؟ (خندم گرفته).
-هی خاک عالم دوست پسر پیدا کردی؟
-واییی نه مامان جونم امون بده حرف بزنم ماشالا فقط حرف میزنی و مهلت نمیدی.
_خب بگو وجی کیه که از راه بدردت کرده؟
-وجی همون وجدانمه مادر.
-یا خدا وایس برم اسپند دود کنم چشمت زدن با خودت حرف میزنی.
-نیاز نیس مامان.
آخیش رفت چه بساتی من دارم با
این مامان حساسم فک کنم همه همین حس و دارن !
خخ بیخیال زنگ زدم به مریم
و گفتم که بپره بیاد.
وجی: مگ پرندس؟
-وجی از جلو چشمام خفه شو
وجی: چطور خفه شم از جلو چشمات؟
خودمم خنده ام گرفته بود نمیدونم دیه دور شو امروز همینقدر که رو مخم بودی کافیه دیگه من مطمئنم این مامان گلم میزاره کف دست آروین تا چند روز باید لقب "دیونه روانی" رو بفهمم.
وجی: عه به من چه؟!
بعدشم حقته هرچی لقبت بدند!
یکی محکم کوبیدم رو سرم که دیه خفه شد.
شکر خدا.
خب به مریم زنگ بزنم حالا.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ngar_120

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
5/18/19
ارسال ها
32
امتیاز
1,003
محل سکونت
دزفول
بوق بوق.
-بله.
-سلام خانم شما؟
- مرسی دیگه منو نمشناسی؟!
-وایی دنیا تویی.
- نه روحشم.
-ببخش خواهری این چند وقته سرم
حسابی شلوغ بود حالا ببینمت میگم
بهت!
یه لنگه ابروم رف بالا یعنی چیکارم
داره؟! چه اتفاقایی افتاده شاخکام حسابی برا فضولی بالا رفتن.
-الو.
- بله بله.
-کجآ غیب شدی؟!
- هیچ جا میگم؟
-بگو !
-میایی خونمون فیلم ببینیم تو رو خدا حسابی حوصلم پوکیده.
-باشه باشه خودتو لوس نکن که اصلا بهت نمیاد.
-خب حالا شتر بت رو دادم پررو نشو.
-شتر اون عمته.
-کدومشون؟
-هرکی پسندید.
-عنتر خب میایی خونمون تنقلاتم بخر.
-باش نکبت پررو.
-خودتی عجقم بابای.
-مرده شور ببرت.
"خیلی دوسش دارم رفیقمه
از کلاس هفتم باهمیم"
برم حمومی هم کنم تا نیومده.
***
یه ربع بعد

داشتم لباس میپوشیدم دیدم
یکی محکم میزنه ب در حواسم نبود
که جز لباس زیر چیزی تنم نیس در و
باز کردم که با یک عدد کره الاغ روبه رو شدم. بله کسی نیس جز مریم خانم.
-جووون چه بدنی.
نگاهی به خودم انداختم و پریدم تو حموم
و داد زدم:
-عنتیکه هیز.
پوشیدم و اومدم بیرون دیدم حواسش نیس یهو.
- پخ.
یهو سه متر پرید هوا.
-زهرمار شتر
-خودتی خر خاکی من چه فیلمی میخواهد؟!
همون چیزی که توله سگ من میخواد!
-عوضی. چه بیارم.
خاطرات یک خون آشام.
- نگا قیافشو تروخدا چقد ذوق کرد.
-خب دوست دارم.
- باش باش. پس تنقلات.
-اومم میدونی چیه عه اممم.
-نپیچون کجان؟
-پول دادم داداشم بخره ولی رفت خرید خودشم خورد منم دیگه حوصله نداشتم برم بگیرم اومدم.
- ای گوه تو روحت.
ببخشید خب.
-اوکی ببینم ما چیزی هست.
رفتم سراغ یخچال خب خب دوتا کیک و دوتا شیر کاکائو که مونده بود و برداشتم رفتم سراغ اتاق آروین داداشم برعکس خودم همیشه تنقلاتش به راهه، ای جان دو تا چیپس و یک پوفک و یک لواشک
بزرگ یافتم، برشون داشتم و پریدم
تو اتاق مریم هم پا فیلم بود، با دیدنشون بشکنی تو هوا زد و گفت:
-باز از آروین بدبخت دزدیدی؟
-آره نمیدونی چه حالی داره حالام نکه خودت کم آدامس های خهاهرت و مامانتو قاچاق میکنی خواهرم!
که خندید و چیزی نگفت.
-خب میگم حالمون بد نشه قر و قاطی بخوریم اینارو.
-نه باو جون سگ تر از این حرفاییم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ngar_120

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
5/18/19
ارسال ها
32
امتیاز
1,003
محل سکونت
دزفول
(دوستان ببخشید بابت اینکه کم پست میزارم
واقعا شرمنده ام)

تقریبا یک ساعت گزشت فیلم تموم شد و مریم هم رفت منم اونقدر خسته بودم که یهو خواب مهمان چشمانم شد و خوابم برد.
***
"راحیل"

یعنی چی باعث شده که دنیا اینطور شده وایی روانی بودنش کم بود به آروین تصمیم گرفتم زنگی بزنم. اهنگ پیشوازش شروع شد، وا چرا ریجکت کرد دوباره زنگ زدم که با عصبانیت گفت:
-بله مامان؟
-چیشده پسرم چرا انقدر عصبانی؟
-هیچی ببخشید بابت رفتارم!
ابروم ناخوداگاه و بی اراده بالا رفت
چش شده؟
-مامان کاری نداری قطع کنم!
-پسرم دنیا با خودش حرف میزنه
نگرانشم.
-اون روانیه دیگه، نگرانی نداره.
-اروین درست درباره خواهرت حرف بزن به جز خواهرت کسی و که نداری تو این دنیا!
-چشم.
- انگار بزرگترین اشتباه امروزم زنگ زدن به تو بود.
-خدافظ مواظب خودتم باش.
-بابای مامانم.
با ورود مهران به خونه خوشحال نگاهش کردم بلاخره با وجود مشکلات ازدواجمون، عاشقانه دوستش دارم و خواهم داشت.
مهرداد: سلام بر بانوی خودم.
- سلام خسته نباشی.
مهرداد: اگه خسته هم باشم با وجود تو که خستگی معنا نداره.
با خنده سرمو انداختم پایین و گفتم:
-الان این دنیا میرسه و همه شهر خبردار میشنا!
مهرداد: خب بشن چه عیبی داره؟ یادت نیست بابات چه کارها میکرد اما من خب میدونم تو از همون اول چشمت دنبال من بوده!
راحیل: مهرداد.
-دستاشو به حالت تسلیم برد بالا.
-خیلی خب، عصبانی نشو اصلا چشم من دنبال تو بود.
و فرار کرد از دستم.
***
"دنیا"

تازه از خواب بیدار شدم رفتم نگاه آینه کردم، با دیدن قیافه خودم زدم زیر خنده اخه موهایی ژولیده، شلواری که یک لنگش تا بالای زانوم اومده و تاپی که تقریبا دستم از توش در اومده خودتون تصورکنید دیگه نیاز نیست که من بهتون بگم چجوریم زودی لباسام رو درست کردم و موهامو شونه کردم قیافه آدمیزادی گرفتم بالاخره، رفتم سراغ لپ تاپم که صفحه جیمیلم و باز کردم و با دیدن پیام از ناشناس اخمی کردم اما اخمم زیاد دوومی نداشت چون پیام از کسی جز شهریار نبود.
پیام داده بود:
-سلام. خوبی؟
که من اف بودم دوباره گفت که.
-کجایی؟ خبری نیست ازت؟
و یک پیام دیگه:
- سلام یک خبر دارم.
منم زود گفتمو
- سلام خوبم . خبرت؟
- خداروشکر. خوب ببخشید که اینو میپرسم ولی شما زیبا هستید دیگه؟
با خودم گفتم سوالش همین بود، اخمام توهم رفت و گفتم:
-بله چطور؟
-اخه دنبال یک مدلینگ میگشتم.
- اها. ولی متاسفانه خانوادم مخالفه.
-شما کمک من کن من خانوادتون و رازی میکنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ngar_120

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
5/18/19
ارسال ها
32
امتیاز
1,003
محل سکونت
دزفول
خوشحال شدم و ذوق زده گفتم:
- چطور آخه؟!
- شما خودتون یعنی رازی هستید؟
- بله!
-خب پس این که عالیه . فقط میمونه یه چیز !
- چی؟
-یه قرار بزاریم که همدیگه و ملاقات
کنیم.
-باشه تا ببینم چی میشه . فعلا.
-خدانگهدار بانوی زیبا رو.
در اتاق و باز کردم که با شنیدن حرف مامان به بابا و اتفاقی که رخ داده بود چشام تا اخر گرد شد و سر جام میخکوب شدم و زدم زیر خنده اخه مامان داشت به بابا میگف:
-مهل داد من لواسک میتام.
مرداد: باشه راحیلم باشه خانمی.
من: گریه نکن کوچولو از بغل عمو مهی هم بیا بیرون تا بره بلات بخله!
مامانم سرخ شد و به بهونه دستشویی غیب شد که بابام با خنده گفت:
-حالا دیگه خانم من و اذیت میکنی دختره چش سفید.
من: به من چه که شما یاد جوونی کردید.
زدم زیر خنده و رفتم پیشش نشستم، مامان که از دستشویی اومد بیرون نگاه بی تفاوتی انداخت به منو نشست مبل اونوری که بابامم گفت:
-دنیا خانم برو چایی برا منو مامانت
بیار.
منم فرار و بر قرار ترجیه دادم، والله بمونم که مامان با چشاش بخورم.
بیخیال چای شدم و به سمت اتاقم راه افتادم و شروع کردم به خوندن شعری که گاه و بی گاه پدر برایمان میخوند و ماهم ناخوداگاه حفظ او شدیم و هم من و هم آروین عاشق این شعریم زیرا که چه بسیار خاطره ها با او داریم.
زیر گنبد کبود
جز من و خدا کسی نبود
روزگار رو به راه بود
هیچ چیز نه سفید و نه سیاه بود
با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود
زیر گنبد کبود
بازی خدا نیمه کاره مانده بود
واژه ای نبود و هیچ کس
شعری از خدا نخوانده بود
تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد
توی گوش من یواش گفت:
-«تو دعای کوچک منی».
بعد هم مرا مستجاب کرد
پرده ها کنار رفت
خود به خود با شروع بازی خدا
عشق افتتاح شد
سال هاست
اسم بازی من و خدا
زندگی ست
هیچ چیز
مثل بازی قشنگ ما عجیب نیست
بازیی که ساده است و سخت
مثل بازی بهار با درخت
با خدا طرف شدن کار مشکلیست
زندگی بازی خدا و یک عروسک گلی ست.
بعد از تموم شدنش رفتم حاضر بشم برم دانشکده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Ngar_120

کاربر سایت
کاربر سایت
عضویت
5/18/19
ارسال ها
32
امتیاز
1,003
محل سکونت
دزفول
ماشین و پارک کردم وارد دانشگاه شدم رشته من نقشه کشی بود و مریم هم بخاطر من مجبور به انتخاب این رشته شد در صورتی که او جان خود را برای پزشکی میداد شروع امتحانات ترم بود دانشگاهم زیاد شلوغ نبود.
آه باز هم دور استاد تقوی پر از دخترانی که ست که هرکدام معلوم نیست چقدر خرج کردند تا این لباس های مارکدار را بپوشند هرچند که دانشکده ما دولتی بود اما خیلیها با زور و پارتی خود را رساندند بیخیال این حرفایه به قول گفتگی خاله زنک شدم و به سمت النا و الناز که خواهران دوقلو بودند و بسیار متفاوت بودند رفتم مثلا النا چشمان مشکی و ابرو و موهایش مشکی و پوستی تقریبا سفید دارد ولی الناز چشمان آبی موهایی بور و پوستی سفید دارد جوری که فقد با دیدن چشمانش متوجه خلقت خدا میشوی
با صدای بلند سلامی کردم که با یک سیلی یواش در صورتم از النا گرفتم پوکر فیس کمی نگاهش کردم دیدم او که به سنگ پا گفته زکی برو جاتم بیخیالش شدم و الناز را در آغوش گرفتم و لپ اورا ب*و*س کردم او از این کار بیزار بود اخرش هم گفت:
-دختره خیره سر نیومد حالا
میاد ب*و*س میکنه أهه.
- بی لیاقت.
النا: چخبر از مریم؟
- سلام میرسونه.
برگه ایی که تاریخ امتحانات درونش بود را گرفتم و از آنها خدافزی کردم
و به سمت کافی نتی رفتم تا جزوه النا رو که ازش قرض گرفتم برای فتوکپی، کپی کنم.
آخر هرچه شیطنت میکرد ولی جزوه هایش همیشه کامل و تمیز بود برعکس من و الناز بخاطر همین همیشه منت خانم و باید بکشیم برای جزوه حال هم که به من جزوه داده باید اورا کافه دعوت کنم اون هم کافه ایی که او میگوید و دیگر باید کارت خالی کند.
جزوه را دادم تا کپی بگیرد.
***
(داروین)

بالاخره بعد از چند مدت توانستم اطلاعاتی از سروانی که آنها فکر
میکنند کشتم گرفتم اما من هنوز آنقدر احمق نیستم زیرا که خوب میدانم اطلاعاتی خوب دارد که داشت و گرفتیم هرچند که خیلی تلاش کرد وفادار بماند اما چه کسی میتواند تحمل کند بر روی زخم های کمربندش نمک ریخت و چیزی نگوید.
هرکاری کردم آخر نتوانستم قفل گاوصندوقش که در خانه است را باز کنم و اگر بخاهم ممکن است شک کند زیرا که من همیشا از اون میخواهم که دیگر بیخیال پلیس بودنش شود، اما او هنوز تا این پرونده لعنتی را تمام نکند عقب نمیکشد و همین برای من مشکل است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه


بالا