اختصاصی رمان عشق معلم | سهیلا زاهدی کاربر انجمن یک رمان

نظرتون درمورد رمان چیه؟

  • عالیه

    رای 7 53.8%
  • افتضاح

    رای 1 7.7%
  • خوبه

    رای 4 30.8%
  • تکراریه

    رای 1 7.7%

  • مجموع رای دهندگان
    13
  • نظرسنجی بسته .

سهیلا زاهدی

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
5/19/19
ارسال ها
193
امتیاز
13,633
سن
19
محل سکونت
تهران
کد رمان: 2100
ناظر رمان: sara.gh


نام رمان: عشق معلم
نام نویسنده: سهیلا زاهدی
ژانر: عاشقانه، تراژدی،اجتماعی
خلاصه ی رمان:
داستان درمورد دختری به اسم فرنوش که فقط ۱۷ سالشه۰
اما بخاطر اینکه بتونه ادامه‌ی تحصیل بده با مردی که از خودش ۱۰ سال بزرگتره نامزد میکنه!
در این بین فرنوش قصه‌ی ما بخاطر ازدواج اجباری که داشت این مرد و بختک زندگیش میدونه.
اما این بین اتفاقایی میوفته که نظر و دید فرنوش به این مرد عوض میشه.
پایان خوش.


 
آخرین ویرایش

نگار 1373

نویسنده برتر انجمن
نویسنده انجمن
عضویت
9/3/17
ارسال ها
1,107
امتیاز
37,073
سن
24
محل سکونت
همدان



نویسنده ی عزیز، ضمن خوش آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید

** قوانین جامع تایپ رمان **

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **


و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید
♧♡ تاپیک جامع برای مسایل رمان نویسی ♧♡

درصورت پایان یافتن رمان خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
**تاپیک جامع اعلام پایان تایپ رمان کاربران**

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد از 20 پست در تاپیک زیر اعلام کنید.
♥♥ تاپیک جامع درخواست جلد ♥♥

و برای دریافت جلد خود بعد از تگ شدن به تاپیک زیر مراجعه کنید.

♥♥ تاپیک جامع دریافت جلد ♥♥

به این موضوع هم دقت کنید که وقفه بین پست های رمان حداکثر ۴ هفته است و اگه بیشتر از این باشد به رمان های رها شده منتقل خواهد شد.

** لطفا قوانین را رعایت کنید و از نوشتن مسائل باز و خلاف عرف و قوانین انجمن جدا خودداری کنید. ضمنا از کشیدن حروف و تکرار آن ها نیز بپرهیزید. **

با تشکر تیم مدیریت یک رمان
 

سهیلا زاهدی

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
5/19/19
ارسال ها
193
امتیاز
13,633
سن
19
محل سکونت
تهران
باحرص داشتم به حرفای مامان گوش می‌دادم با اعصبانیت گفتم:
_مامان مگه مامانبزرگ جزء من نوه ی دیگه ای نداره که من و میخوای بفرستی پیشش؟!
مامان که درحال ابکش کردن برنج بود با حرص سرش و برگردوند سمتم و گفت:
_ نخیر خداروشکر ۶ تا نوه جز تو داره اما، مشکل اینکه هر ۶ تایه اونا پسرن و نمیتونن ازش به خوبی مراقبت کنن.درکت کجا رفته بچه؟!
من- به من چه اخه؟! دوست ندارم برم همین که گفتم.
بعدم با حرص ازجام بلندشدم و به سمته اتاقم رفتم.
اونقدر اعصبی بودم که دوستداشتم همه‌ی دکور اتاقم و بیارم پایین و بشکنمش.
باحرص به سمته تختم رفتم و گوشیم و از روش برداشتم.
با روشن کردن صفحه‌اش و دیدن تعداد تماس‌های بی‌پاسخ مغزم سوت کشید. ۶۰ تماس بی پاسخ از بَختَک داشتم.
باز زنگ زد که گوشی و خاموش کردم و جوابش و ندادم، خودم امروز به اندازه‌ی کافی چوب خطم پر شده بود اینم زنگ میزد به من، که بیشتر یورتمه بره رو اعصابم.
روی تختم نشستم و دستم و بردم لای موهام و چنگشون زدم دلیل این همه اصرار مامان و نمیدونستم چیه؟!چرا میخواست من برم؟!
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
5/19/19
ارسال ها
193
امتیاز
13,633
سن
19
محل سکونت
تهران
اینقدر فکر کردم و حرص خوردم که سرم درد گرفت.
روی تختم دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم.
که در اتاقم به شدت باز شدو صورت اعصبی و سرخ مامانم تو استانه‌ی در نمایان شد تو دستش هم یه ملاقه بود!
با تته پته گفتم :
_چیشده؟
مامان-چیشده هان؟ دِ اخه بچه این چه کاریه که میکنی هان؟!چرا جواب تلفن مصطفی رو نمیدی؟!چرا گوشیت خاموشه هان؟
باترس اب دهنم و قورت دادم.
ازترس نمیدونستم چی باید بگم؟!فقط با چشمای از حدقه در اومده بهش نگاه کردم، که دوباره صدای دادش بلند شد:
-چرا میخوای با ابروی من و پدرت بازی کنی؟!
یعنی برات مهم نیست مردم پشت سرت چی میگن؟!
دوستداری بهت بگن معلوم نیس دختره چه مشکلی داشته که هنوز دو هفته از نامزدیش نگذشته جدا شدن هان؟اینو میخوای؟!
-مامان بخدا اونطوری که تو فک میکنی نیست.
مامان:مامان و یامان دختره‌ی احمق، لیلی به لالات گذاشتم که حالا داری اینجوری ابروی من و جلوی پسر مردم میبری.
دستش و بالا اورد و با انگشت اشاره اش من ونشونه گرفت و تهدید وار گفت:
_یالا همین الان بهش زنگ میزنی و ازش معذرت خواهی میکنی یالا!
من-اما..
مامان:همین که گفتم وگرنه زنگ میزنم به بابات تا بیاد تکلیفت و روشن کنه.
با ترس و بغض به سمته گوشیم رفتم و روشنش کردم، همین که روشن شد گوشیم زنگ خورد باز اسم بَختک افتاد روی بک گراند گوشیم!
مامان از دستم گوشی و کشید و تماس و وصل کرد و گذاشت دم گوشم و با اعصبانیت نگام کرد.
با صدای ضعیفی گفتم:
_اَلو؟
صدای بم و جدیش تو گوشی پیچید:
_سلام، معلوم هست کجایین؟ چرا گوشیتون و خاموش کردین؟
-شرمنده گوشیم رو سایلنت بود نشنیدم بعدم باتریش تموم شد و خاموش شده.
پوزخندی زدو گفت:
_فرنوش خانوم شاید به همه بتونین دروغ بگین اما به من نه! هیچ وقت سعی نکنین بهم دروغ بگین!
بانیشگونی که مامان از پهلوم گرفت.لبم و گاز گرفتم که یه وقت گریه نکنم نفس عمیقی کشیدم و طوطی وار گفتم :
_نه من بهتون دروغ نگفتم اگه باورتون نمیشه از مامان بپرسید، اون الان اومد بهم گفت:
- که شما زنگ زدین.
نفس پر حرصی کشید وگفت :
_باشه این بار این دروغت و باور میکنم، اما دفعه‌ی بعد تکرار نشه!
حرصم گرفته بود و دوستداشتم جوابش و بدم که با چشم غره ی مامان مواجه شدم و ترجیح دادم سکوت کنم.
دوباره صدای جدی و پرتحکم‌اش و شنیدم که گفت:
_میتونم ببینمتون؟!
میخواستم بگم نه، اما باز از عکس العمل مامان ترسیدم و گفتم :
_باشه اما چه وقتی؟!
مصطفی:فردا عصر ساعت ۶ کافه‌ی الماس منتظرتونم.
-باشه میام.
حرفی نزد و سکوت برقرار شد اما بعدش گفت:
_منتظرتم خدافظ.
منتظر خدافظی من نشد و تلفن و قطع کرد.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
5/19/19
ارسال ها
193
امتیاز
13,633
سن
19
محل سکونت
تهران
با بغض گفتم:
-مامان؟
مامان:جونم عزیزم؟
من-چرا از من بدتون میاد؟
با بغض اومد کنارم نشست و من و کشید تو بغلش و گفت:
-گلم این چه حرفیه میزنی؟
-اگه اینطور نیس پس چرا مجبورم کردین با مصطفی نامزد کنم؟ چرا میخوایین من از تهران برم؟!
موهام و نوازش کرد و گفت:
-فرنوش، دختر قشنگم این حرفا چیه که تو میزنی؟ من تو رو مجبور نکردم، پدرت هم تو رو مجبور نکرد. اونا اومدن خواستگاریت تو خودت با مصطفی حرف زدی حالا چرا میخوای بندازی گردن ما؟
با گریه گفتم :
-مامان من دوستداشتم با عشق ازدواج کنم، با کسی که عاشقانه دوسش دارم ازدواج کنم!
هق هق کردم و باگریه گفتم:
-اما شماها بهم گفتین یا مصطفی یا هم پسرعمو کامران. چون میدونستین هیچ وقت کامران و انتخاب نمیکنم این شرط و جلوم گذاشتین.
صورتم و بوسید و باچشمای اشکی و صدایی که بخاطر بغض مرتعش شده بود گفت:
-الهی مادر دورت بگرده که قلبت و اینجوری شکوندم.
اما دخترم خودت که می‌دونی خانواده ی پدرت چه جورین اونا هیچکدوم نذاشتن که دختراشون درس بخونن اما من گذاشتم ازدواج کنی چون می‌دونستم مصطفی با درس خوندت مشکلی نداره.
دوبا صورتم و بوسید و گفت:
-بذار یه مدت بگذره ببینیم چی میشه؟ تو که عاشق درس خوندن بودی حالا این فرصت برات پیش اومده پس ازش استفاده کن.
با ناراحتی گفتم:
-اما نه اون من و دوستداره و نه من اونو!
مامان:عه فرنوش دیگه این حرف و نزن میدونی اگه کسی این حرفا رو بشنوه چی میگن؟!
با بغض سرم و انداختم پایین و چیزی نگفتم.
از جاش بلند شد و گفت :
_بیا غذات و بخور
سری تکون دادم اما نرفتم بیرون.
به این فکر کردم که مامان چقدر؟ نگرانه حرفای عمه و خاله ها و عموها و تمام فک و فامیل بود اما توجه ای به دل شکسته‌ی من نداشت.
اخه من ۱۷ ساله رو چه ازدواج با یه مرد ۲۶ ساله؟
مردی که تو عمرم فقط یه بار دیده بودمش و اونم همون شب خواستگاری. مردی که معروف بود به غرور اما خاطرخواه های زیادی داشت البته به لطف تعریف خواهرش!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سهیلا زاهدی

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
5/19/19
ارسال ها
193
امتیاز
13,633
سن
19
محل سکونت
تهران
حتی دقیق یادم نیست، رنگ چشماش چه رنگی بود؟
با یاداوری اینکه چند روز دیگه مدارس باز میشن لبخند اومد رو لبم تنها جایی که در ان ارامش داشتم!
بی هوا میخندیدم, بی هوا شادی میکردم, بی هوا زندگی میکردم, اما خارج از اون محیط با یه زندگی دیگه روبه رو بودم
زندگی نمیکردم.
به اجبار نفس میکشیدم, به اجبار حرکت میکردم.
با بغض ازجام بلند شدم و از اتاقم اومدم بیرون و به سمته سرویس بهداشتی ته سالن رفتم. ابی به دست و صورتم زدم چشمام بخاطر گریه پُف کرده بود و رنگ صورتم پریده بود.
اما توجه‌ای نکردم و صورتم خشک کردم و به سمته آشپزخونه رفتم که دیدم رضا و مامان دور میز نشستن و منتظر من هستن.
امروز ناهار ماکارونی بود غذای مورده علاقه‌ی من اما اصلا میل خوردن نداشتم داشتم با غذام بازی میکردم که
یکی زد پس کله‌ام، با حرص برگشتم سمتش که رضا با خنده گفت :
-چیه ابجی خوشگل من، تو فکره چیزی شده؟!
بی حوصله گفتم :
-نه چیزی نشده!
مشکوک به من و مامان نگاه کرد و گفت :
_ یه چیزی شده اما به من نمیگین. باشه غریبه ام دیگه؟!
مامان:نه پسر گلم، ابجیت فقط یکم حوصله اش تو خونه سر رفته میخواست بره بیرون من نذاشتم گفتم تو بیای ببریش
متعجب به مامان نگاه کردم!
اولین بار بود این همه دروغ از مامانم می‌شنیدم رضا دوباره زد به کمرم و گفت :
_اخه الاغ واسه این ناراحتی؟ پاشو برو لباس بپوش بریم.
زدم زیر خنده و گفتم :
_مامان تو من وبه رضا می‌سپاری؟ این رضا که خودش نیاز به مراقبت داره.
اون ۱۴ سالشه من ۱۷!
اونام خندیدن اما رضا سعی کرد اخم کنه و گفت :
_ مرد بودن که به سن و سال و قد و قیافه نیست.
با مسخرگی گفتم :
_پس به چیه؟!
رضا -به جُربزه
من-همون خربزه دیگه؟!
بعدم ازجام بلند شدم و شروع کردم به فرار کردن اونم پشت سرم دنبالم میکرد.و میخندید صدای خنده امون کُله خونه رو گرفته بود.
با خنده پشت مامان که حالا وسط سالن وایستاده بود و به مسخره بازی ما میخندید قایم شدم و گفتم :
_مامان نجاتم بده!
دستاش و به سمته رضا بلند کرد و گفت :
_پسرم تو مردی شدی واسه خودت ببخشش دیگه!
رضا با خنده گفت:
_نخیر مامان بذار بزنمش!
-عمرا بذارم.
رضا:خواهیم دید!
دوباره شروع کرد به دنبال کردنم منم فرار کردم.
بالاخره بعد از دوتا تو‌سری که ازش خوردم از دستش فرار کردم هرچند من بدتر از خوش گازش گرفتم که مامان اتش بس اعلام کرد.
اون روز هم گذشت. و من شب با کلی فکر و خیال خوابیدم به امید فردایی بهتر!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سهیلا زاهدی

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
5/19/19
ارسال ها
193
امتیاز
13,633
سن
19
محل سکونت
تهران
صبح با صدای اروم مامان بیدار شدم و گفتم :
صبح بخیر مامانی.
لبخند مهربونی زد و گفت :
-صبح توهم بخیر قشنگم.
ازجام بلند شدم و خم شدم و گونه ی لاغر و استخونیش و بوسیدم.
روموهام و بوسید و گفت :
-پاشو بیا بابات منتظرته باهم دیگه صبحانه بخوریم.
به چشمای عسلی رنگ و مهربونش نگاه کردم و گفتم :
-مامان جان شما برین منم میام.
مامان:باشه منتظریم!
بعدم از اتاق رفت بیرون.
مامانم پوست سفید وصافی داره، صورت لاغر با ابروهای مشکی هشتی و دماغ کشید و قشنگ، لبهاش هم کمی قلوه ای بود.
اندامش هم ریزه‌میزه بود.
اما موهاش بخاطر زندگی سختی که تو گذشته داشته الان سفید شده بود.انگار موهاش و با رنگ مشکی و سفید هایلایت کرده باشی!
درکل مامانم زیبا ترین زن فامیل بود ومن خیلی دوسش داشتم.
ازجام بلند شدم و تختم و مرتب کردم.
به لباسام نگاه کردم یه تاپ صورتی چرکی با یه شلوار ساده ی نخی قهوه‌ا‌ی پام بود!
سریع لباسم و با یه تیشرت سبز رنگ که روی قسمت سینه ی چپم یه قلب داشت با شلوار ساپورت مشکیم که روی رون چپ پام نماد تلگرام داشت عوض کردم.
و از اتاق رفتم بیرون و یه راست رفتم سمته سرویس بهداشتی دست و صورتم و شستم و باحوله ی قرمزم دست و صورتم و خشک کردم و رفتم سمته اشپزخونه و بلند گفتم :
-صبح بخیر ملت.
مامان و بابا باهم گفتن :
-صبح تو هم بخیر.
رفتم سمته بابا و گونه اش و بوسیدم و گفتم :
-تو رو خدا امروز بیخیال شیر خوردن من شو!
چون تو دستش یه لیوان شیر بود و به سمته من گرفته بود.
بابا:دعوای هر روز صبحمون همینه امروز بدون غر زدن بخورش وگرنه باید دولیوان بخوری!
با حرص از دستش گرفتم اخه من چقدر باید بهشون بگم از شیر بدم میاد؟!
چشمام و بستم و بدون نفس کشیدن شیر و سر کشیدم و لیوان و گذاشتم رو میز و نفس عمیقی کشیدم که تازه مزه ی شیر و فهمیدم و حالم بد شد و سریع کمی از اب پرتقال مامان خوردم.
ریز ریز به رفتارام میخندیدن و من با حرص لقمه میذاشتم تو دهنم .
بابا که رفت سر کار؛ بابام کارمند یه کارخانه رنگ سازی به اسمه تاباشیمی بود. حقوقش خوب بود و وضع مالی خوبی داشتیم.
جوری که الان ولیعصر مینشستیم و یه واحد اپارتمانی برای خودمون بود.
بگذریم از اینا من امروز با بختک همون مصطفی قرار دارم. ای خدا من نخوام برم دیدنش باید کی و ببینم؟!
به ساعت دیواری که روبه روم بود نگاه کردم ساعت ۲ بعدازظهر و نشون میداد تقریبا ۴ ساعت وقت داشتم
همون لحضه گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم عسل سریع جواب دادم:
جونم؟
عسل-سلام فری کجایی؟!
-خونه ام مربا جون!
عسل-باشه باو تو فرنوشی نفس خودمی، بیام دنبالت بریم لوازم تحریری ؟!
کمی فکر کردم فکر بدی نبود؟!
-باشه نیم ساعت دیگه اینجا باش منتظرتم.
عسل-باشه فعلا!
از جام بلند شدم و بلند گفتم :
-مامان عسل میاد دنبالم بریم لوازم تحریری.
از اونورم میرم پیشه بخ(یدفعه یادم اومد که نباید بگم!)میرم پیشه مصطفی!
مامان-باشه عزیزم!
سریع یه مانتوی کرمی که از کمر به پایین گشاد بود و بالاتنه اش تنگ بود پوشیدم و یه شلوار جین تنگ هم به همون رنگ یه شال سفید هم انداختم رو سرم. کفش اسپرت سفیدمم پوشیدم و به صورتم کمی پنکیگ زدم و یه رژ ل**ب مایع به رنگ قرمز کشیدم، موهامم یه‌وری جلوی صورتم ریختم کیف پولمم همراه موبایلم برداشتم که عسل تک زد.
فهمیدم اومده دم در از مامان خدافظی کردم و از خونه اومدم بیرون.
بادیدن عسل که به تیر برق کنار خونمون تکیه داده بود، رفتم سمتش که سوتی کشید و گفت :
-جـون بخورمت؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سهیلا زاهدی

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
5/19/19
ارسال ها
193
امتیاز
13,633
سن
19
محل سکونت
تهران
من-درد!
عسل:راست میگم دیگه از بس خوشگلی و چشمات مظلوم هستن که ادم دوستداره همش بهت زل بزنه و نگات کنه.
من-خُبه خُبه کم هندونه بغلم بذار.
زد زیره خنده و گفت :
-خیلی خر کیف شدی نه؟!
چشم غره ای بهش رفتم که حرفی نزد و پیاده راه افتادیم.
وارده یکی از مغازه ها شدیم اما هیچ کدوم از لوازمش به دلمون نمی‌نشست.
تقریبا یه دوساعتی گشتیم و بالاخره وارده یکی از بوتیک ها شدیم که یه پسر جوون و جذاب پشت میز نشسته بود
و با دیدن ما لبخندی زد و گفت :
-خوش اومدید خانوما بفرمایید چی میخوایید؟
چشم گردوندنم دور تا دور بوتیک وبا دیدن لوازم تحریر شیک و لاکچریش لبخند اومد رو لبم و گفتم :
-عسل اینا واقعا خوشگلن بیا از همینا بخریم.
اونم با دهن باز و شوق گفت:
-اره منم خیلی خوشم اومده!
برگشتیم سمته پسرِ که داشت باشیطنت نگامون میکرد و گفت :
-خب؟
خودم و جمع جورکردم و به لوازمی که خوشم اومده بود اشاره کردم که برام اورد برای عسل هم اورد.
خداییش خیلی شیک بودن!
همه چیش خوب بود جز نگاه های خیره ی پسره!
اخرش کلافه شدم و گفتم :
چرا اینجوری نگام میکنین ؟
پسره:حس میکنم یه جا دیدمت؟!
اخم کردم و گفتم:
-بگین چقدر شد حساب کنیم؟!درضمن من شما رو اولین بارمه که میبینم.
برگه رو سمتم گرفت و با دیدن رقم چشمام گرد شد چقدر گرون بود اما مهم نبود به کیفیتش می ارزید
کارت و که کشیدیم و خواستیم بریم دوباره گفت :
-جدی گفتم خانوم من شما رو انگار یه جا دیدم اما یادم نمیاد!
با حرص برگشتم سمتش و خواستم جوابش و بدم که یکی از پشت سرم گفت :
-شروین، کم نُطق کن پسر!
برگشتم سمته صدا و بادیدن فرد روبه روم متعجب زل زدم بهش که ابروهای اونم بالا پرید ومتعجب نگام کرد.
 
آخرین ویرایش

سهیلا زاهدی

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
5/19/19
ارسال ها
193
امتیاز
13,633
سن
19
محل سکونت
تهران
بهش نگاه کردم چشمای مشکی و جدیش زل زده بود بهم، ابروهای خیلی خوشگلی داشت نه کلفت بود نه نازک کاملا مردونه بودن.
گونه های استخونی داشت که ته ریش کوتاه و خوشگلی رو صورتش خودنمایی میکرد.
ل*ب*ا*ش هم قلوه ای بود و رنگ ل*ب*ا*ش از من که دخترم خوشرنگ تر بود یه قرمز خوش رنگ!
استایل خیلی خوبی هم داشت؛ قد بلند و چهارشونه. یه تیشرت مشکی تنش بود و روش هم یه کت اسپرت مشکی پوشیده بود شلوار جین مشکی هم پاش بود.
کفشاشم که مشکی ورساچه بود.
از دید زدنش دست کشیدم و سرم و انداختم پایین که عسل گفت :
-عه اقا مصطفی شما اینجا چیکار میکنین؟!
مصطفی-اومده بودیم خرید، شما من و میشناسین؟
عسل-بله شب خواستگاری من خونه ی فرنوش بودم.
نیشگونی از بازوش گرفتم که ساکت شد.
مصطفی قدمی سمت من برداشت سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم.
دهن باز کرد تا حرفش و بزنه اما با شنیدن صدای یه دختر به پشت سرش نگاه کرد.
دختره-عه عشقم تو اینجا بودی؟
ابروهام بالا پرید و سوالی نگاشون کردم!
انگاری دستپاچه شد که روبه دختره گفت :
-عزیزم برو تو ماشین منم الان میام.
دختره سرش و انداخت بالا و گفت :
-نوچ منم با شروین کار دارم!
به دختره نگاه کردم که البته نگاه کردن بهش هم کفاره میخواست. ارایش غلیظی رو صورتش بود و یه شال نازک و کوتاه هم روسرش و وضع افتضاح لباس پوشیدنش خیلی تو ذوق میزد.
به عسل نگاه کردم درمونده بودم یه حسه بدی نسبت به دختره داشتم.
عسل ل*ب*ا*ش و غنچه کرد و گفت :
-فری بیا بریم دیگه، انگاری دوس دخترشون هستن!
حرفی که حتی نمیخواستم بهش فکر کنم و عسل کوبید تو صورتم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

سهیلا زاهدی

کاربر نیمه فعال
کاربر نیمه فعال
عضویت
5/19/19
ارسال ها
193
امتیاز
13,633
سن
19
محل سکونت
تهران
درسته عاشقش نبودم، درسته دوستش نداشتم، اما باید دختر باشی تا بتونی من و درک کنی؟!
اینکه بفهمی کسی که قرار بود شوهرت باشه با یکی دیگه میپره دلش پیشه یکی دیگه گیره. حالم بد شد.
اما سعی کردم مثله همیشه نقاب بیخیالیم و بزنم روصورتم و با یه ذوق کودکانه که خودم میدونستم ساختگی گفتم :
-واقعا؟
متعجب نگام کرد انگار انتظار همچین عکس العملی از من و نداشت؟!
با صدای گرفته ای گفت :
-خب، خب من امروز برای همین موضوع خواستم بیایین؛ میخواستم بهتون بگم من هیچ حسی نسبت به شما ندارم وبه اصرار پدرو مادرم باهاتون نامزد کردم!
اگه بگم اون لحظه زندگی رو سرم اوار شد باور میکنین؟!
اگه بگم بغض کردم باور میکنین؟!
اشکام و به زور پشت سد چشمام نگه داشتم این ادم من و پیشه دوستم تحقیر کرد. بین این همه ادم خوردم کرد؟!
بغضم و قورت دادم و یه لبخند گوشه ی لبم نشوندم و گفتم:
-باورش سخته چقدر حس هامون نسبت بهم یکی بوده. منم هیچ حسی نسبت به شما ندارم و نخواهم داشت، از همون روز اول که وارد زندگیم شدین اسمتون و گذاشتم بختک!
ناباور نگام کرد دهنش باز مونده بود.
نکنه پیشه خودش فکر کرده چون بچه ام و سنم کمه نمیتونم جوابش و بدم؟!
عسل گوشیم و از دستم گرفت.
پسورد گوشیم و بلد بود بازش کرد و بعد از چند لحظه گوشی و گرفت سمته مصطفی و با پوزخند گفت:
-چون همچین عتیقه هایی دور و برت هستن خودت و خیلی بالا گرفتی داداچ نه جونم فرنوش...
به سرتا پاش نگاه انداخت و گفت:
-رو صورت ادمایی مثله تو تفم نمیندازه!
بعدم دستم و کشید و از جلوی چشم بهت زدشون از بوتیک اومدیم بیرون.
توسط عسل کشیده میشدم اما هنوز هم تو شوکه حرفایه اون ادم بودم!
عسل-اه فری چرا ماتت برده نکنه عاشقش بودی؟!
اخم کردم و گفت :
-نخیر عاشقش نیستم ازش الان بدتر متنفرم!
عسل-افرین، اه اه پسره ی قوزمیت فک کرده کیه همچین حرفایی رو به تو میزنه هان؟! دوستداشتم یکی بزنم وسطه پاش اما نگران دختره ی مو قرمز شدم ترسیدم شوهرش عقیم شه!
با شنیدن این حرفش زدم زیره خنده خودش هم رو زمین نشسته بود و غش غش میخندید.
با تصور قیافه ی کبود شده ی مصطفی از درد شدت خندم بیشتر شد.
هرکی از کنارمون میگذشت سری به نشانه‌ی تاسف برامون تکون میداد؛ اما ما عینه خیالمون هم نبود .
 
آخرین ویرایش

موضوعات مشابه


بالا